
میشه لطفااینونقد کنید؟
ممنون.
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین




دقایقی بود که ملت مرگخوار درگیر تلاش برای برداشتن معجون بودند
تا الان ، سه از روی دوش هم بالا رفتن ، سه هرمی شدن ، پنج نردبان شدن و یک بار هم فرستادن لینی برای آوردن معجون انجام شده بود.
و البته که همه بی فایده بودند!
گویل مرگخواران را کنار زد و گفت:
-اگر چیزی از وسایل استاد هکتور میخوای ،از روش استاد هکتور بیارش!
گویل دقیقا زیر طبقه معجون ایستاد.
و...
لرزید!
دقیقا مثل هکتور میلرزید!
کمتر از چند ثانیه بعد ایستاد و دستش رو زیر طبقه گرفت.
معجون صاف افتاد توی دستش!
گویل خواست با حالت "ما اینیم دیگه" از صحنه خارج بشه اما پاش به سطلی که وینکی برای تمیز کردن آورده بود گیر کرد و معجون صاف پرت شد توی یکی از پاتیل ها.
همین که هکتور خواست جواب بده عنکبوت غیب شد و بجاش عبارت "شناسه های بسته شده " روی هوا ظاهر شد!
تق تق تق
هرمیون با شنیدن صدای در از پسر مضنون به خون اشام بودن فاصله گرفت و به سمت در برگشت.
-گرفتنمون.
-حتما خون اشامان! فهمیدن دوستشونو گرفتیم. الان تیکه پارمون میکنن. همش تقصیر توعه هرمیون.
-معلومه دیگه چون خون اشاما نمیتونن بدون اجازه وارد بشن. هیشکی هیچی نگه.
-کی هستی؟ بیا تو.![]()
بقیه رنگ صورتشان بنفش شد و به سمت صدا برگشتند. آملیا به سمت شخص گوینده رفت و او را زیر باد کتک گرفت.
و گردن گیبن را محکم گرفت و تکان داد. گیبن خودش را از دست املیا خلاص کرد و به سمت دیگر اتاق رفت.
-خب در میزدن.
-![]()
-چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟
هری سریع در بغل هرمیون پرید و رون هم پشت هرمیون قایم شد. بقیه هم پشت هاگرید قایم شدند. دست و پای هاگرید هم میلرزید. ولی مطمئنا به دلیل ترس از خون اشام ها نبود.
-گوشنمه! نمیدونم اخرین باری که یه چیزی خوردم چی بود؟
-به به فرزند روشنایی! چرا به میز بسته شدی؟ چه قدرم سیفید میفیدی. از دراکو هم سفید تری.
-مگه نمیبینی میگه نکن. ما نمیتونیم.![]()




درسته که هکتور گیر کرده بود ولی گویل، ازمایشگاه هکتور رو مثل کف دست میشناختش پس به همراه انها به سمت ازمایشگاه روانه شد.
درسته که هکتور گیر کرده بود ولی گویل، ازمایشگاه هکتور رو مثل کف دست میشناختش پس به همراه انها به سمت ازمایشگاه روانه شد.
بومب!
ملت مرگخوار شروع کردند به سرفه کردن، انگاری یکی از معجونای هکتور ترکیده بود.
-نگران نباشید، عادیه.![]()
بعد از گفتن این جمله انتظار میرفت همه با گویل مخالفت کنند ولی همچین اتفاقی نیفتاد.
معجون کوچک کننده،توی یه جعبه ای بالای قفسه های شلوغ ازمایشگاه بود و هیچ نرده بانی هم اونجا وجود نداشت جز اینکه انها میتوانستند از جعبه های رو هم به عنوان پله استفاده کنند.
پس ملت مرگخوار شروع کردن به امتحان کردن شانسشون برای بالا رفتن از جعبه ها و برداشتن معجون کوچک کننده.








شخصی که "تو" خطاب شده بود، در کمال ریلکسی کراواتش را صاف کرد، نفس عمیقی کشید و یک قدم کنار رفت، سپس رو به جایی که ثانیه ای قبل ایستاده بود و اکنون خالی بود، گفت:
صدای بانز، از فاصله دو سانتی متری بلاتریکس بلند شد.
- من که اینجام!
- دهنت چرا انقدر بو میده؟! نکنه معجون توی شکم خودته؟
- آرسینوس؟ ما تا شب نمیتونیم منتظر تو باشیم؟ سریع برو ببین اتاق ارباب رو، اگر وضعیت امن بود یدونه بزن به در، اگرم نا امن بود و ارباب افتادن دنبالت هم که اصلا زنده برنمیگردی.
بانز با دیدن دست بلاتریکس که در حال هجوم به سوی دهانش است، به سرعت با فرو کردن دست و پایش در حلق بقیه مرگخواران، خود را به بالای تپه مرگخواران ایجاد شده در مرلینگاه رساند و از دسترس بلاتریکس دور شد.
اما در نهایت آرسینوس دستش را بالا آورد، چندین ضربه ملایم به در چوبی نواخت، سپس با حالتی نیم خیز ایستاد.
آماده فرار بود، اما هیچ صدایی از داخل اتاق نیامد!
روزی روزگاری، در اون روزها که پرنده ها آواز میخونند و نسیم ملایم میوزید؛ لایتینا هم با قدم های سرخوشی درحال پیادهروی تو خیابونهای لندن بود. نشان طلایی رنگی تو دستانش خودنمایی میکرد و دختر هم با دقت درحال بررسی اون بود.
- چقدر برق میزنه. چقدر طلاییه. اسم منم روشه.
درست میگفت. اسم "لایتینا فاست" به صورت مرتب بالای ستاره روی نشان حکاکی شده بود. دختر بار دیگه دستشو روی ستاره و اسمش کشید، هربار با این کار لبخندش بزرگتر میشد.
- یعنی من الان میتونم به تمام کاراگاهان دستور بدم.
مکثی کرد و با این فکر نگاه دیگهای به نشان طلایی رنگ انداخت.
- حتی میتونم بگم برام چرخ گوشت بخرن تا نشانمو باهاش برق بندازم.
با این حرفش هزاران فکر از ذهنش رد شد.
- میتونم بگم برن برام وسایل جدید بخرن. میتونن اونا رو برام امتحان کنن. حتی...
کاغذی از آسمون جلوی پای لایتینا افتاده بود.
اما فندک با لایتینا زندگی کرده بود، شیطنت رو یاد گرفته بود؛ پس تصمیم گرفت آتیشش رو نگه داره و به سمت کاغذی که روی زمین بود شتافت.
لایتینا چندبار دیگه هم متنی که نوشته شده بود رو خوند. تنها دوکلمه؟ باز هم خوند، از پایین به بالا خوند، ضربدری خوند، بندری هم خوند حتی اما باز هم فقط دوتا کلمه نوشته شده بود.
سیل کارهای بدی که لایتینا از بچگی تا به حال انجام داده بود به ذهنش هجوم آورد. حتی صحنهای که وقتی یک سالش بود شیشه شیر دخترعموش رو برداشته بود. در این فکرها بود که آروم آروم به سمت وزارتخونه به راه افتاد.
در همین حین بود که پاش به جسمی گیر کرد و با مغز به سوی زمین شتافت. اما لایتینا مغزشو دوست داشت و نمیخواست مغزشو با کاردک از روی زمین جمع کنند و بریزن توی سرش. پس تعادلشو حفظ کرد و ایستاد. اطرافشو نگاه کرد و تنها چیزی که توجهشو جلب کرد، پله هایی بود که داشتن منجر به متلاشی شدن مغزش میشدن بود.
- ساحره به وزارتخونه خوش اومد. جن خوش آمد گوی خوب؟
- ساحره یا کارشو گفت یا آبکش شد.
- باور کنین من فقط بالهاشو نقاشی کردم، بعدشم کی گفته که من میخواستم ماموریت بدم برام چرخ گوشت بخرن؟ اصلا هم این طور نیست.
- توضیحشو سوزوندی و گرنه توضیح داشت. دولت ما هیچ وقت چیزی رو بدون توضیح نمیذاره. همیشه گفتم چیز خطرناکو دست بچه ندید.
- معاون دروغ گفت، معاون جن بد. وینکی و ماسکی احضاریه رو محض شادی و مسرور شدن برای دختر فرستادن، توضیحی هم ندادن. وینکی جن توضیح نداده خوب؟
- ولی این منکر این نمیشه که چیز خطرناکو نباید دست بچه داد، وزیر بانو.

