جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

193 کاربر(ها) آنلاین هستند (170 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
192 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور

نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1396 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت سعی نمود در ردایش دنبال چوب دستی اش بگردد ولی چوب دستیش سر جایش نبود. لابد هنگام پرتاب شدنش آنرا گم کرده بود. پس با مشت بر سر نارنجی پوش امانت دار کوبید .

- هووی ، چی کار می کنی ؟

- ما اربابیم ، ما هر کار دلمان بخواهد می کنیم.

رفتگر ، نگاهی به سر تا پای لرد انداخت ؛ سپس او را از گردنش گرفت و بلند کرد.

- چه می کنی؟ من اربابم . به من دست نزن.

رفتگر آهی کشید ، مواد مخدر چه به سر آدم که نمی آورد ، پس همان گونه که ولدمورت را مثل پر کاه بلند کرده بود به طرف کمپ ترک اعتیاد رفت.

چندی بعد در کمپ ترک اعتیاد:
- این بابا توهم زده ، آوردمش برا ترک.

مسئول کمپ نگاهی موشکافانه به ولدمورت انداخت .
- ایشان کی شما هستند؟
- من اربابم.

مسئول کمپ ابرو هایش را بالا برد.
- چی می زنی؟

ولدمورت که بسی از مشنگا خسته گشته و حال یاد آوری ارباب بودنش را نداشت ، با بی حوصله گی گفت:
- کروشیو.
- کروشیو دیگر چیه؟

مسئول کمپ همین طور که در دفترچه اش یادداشت می کرد گفت:
- حتما یه جور مواد مخدر جدیده!
بسیار خب آقای ارباب، حد اقل سه ماهی مهمان مایی.

در اینجا دیگر ولدمورت عنان اختیار را از کف داده و منفجر شد:
- سه ماه؟ این ماییم که دستور می دهیم مشنگ های بی خاصیت . به من دست نزن ، چگونه جرئت می کنی ؟
- ببندیشون .
- ولم کنیدتندر...

بلی و در حینی که مرگخوارا خانه ریدل را چراغانی می کردند ، اربابشان در دردسر افتاده بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: پنجشنبه 11 آبان 1396 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامیکه مرگخواران درحال خانه تکانی خانه ریدل بودند، لرد، مشغول بررسى موقعيتشان بودند!
ولدمورت که تازه هوش و حواسش را یافته بود، در حالیکه ردایش را می تکاند، همزمان اطرافش را می کاوید.
_ ما کجاییم؟ چقدر اینجا گرمه... اه! برو کنار مزاحم! خیر سرمون ما اربابیم...

وبا تکان دادن ناشیانه دستهایش در هوا سعی نمود زنبورها و مگس های اطرافش را کنار بزند.
_ اینهمه لینی اینجا چیکار میکنن؟ یه دونه داشتیم بسمون نبود؟ این چه بوییه میاد؟

_ هی تو... با اون لباسای عجیبت! تو جوب چیکار میکنی؟

ولدمورت دست از تلاش برای دور کردن حشرات اطرافش کشید و به سمت صاحب صدا برگشت.
_ تو باید به ما بگی ابله! ما اربابیم! اینجا ما سوال میکنیم! ما اینجا چیکار میکنیم؟ مرگخوارای مارو چیکار کردین؟ تو کی ای؟ محفلی ای؟ رنگ لباست که شبیه ققنوسیاس!

صاحب صدا مردی قوی هیکل با سبیل های چخماقی بود که لباسی سر تا پا نارنجی پوشیده بود و جارویی شبیه به جاروی پرنده در دست داشت، کمی بی اعصاب و بی حوصله بنظر میرسد. زیر لب غرولند کنان گفت:
_ ای بابا... از دست این معتادا یه دقیقه آسایش نداریم...
بعد در حالیکه جارویش را به پاهای ولدمورت میزد، با صدای بلند ادامه داد:
_ بیا بیرون دیوونه... بیا بیرون ببینم! بیا برو بذار به کارمون برسیم بابا جان!

_ دیوونه؟ بابا جان؟؟ ما بابای تو نیستیم! ما دیوونه هم نیستیم! ما اربابیم! میدیم مرگخوارامون تیکه تیکه ات کنن! مرتیکه بوقی! اصن این چوب دستی من کوش؟

مرد نارنجی پوش ِ مشنگ، که چیزی از صحبت های ولدمورت سر در نمیاورد، با تاسف به او خیره شده بود.
_ ای بابا... مردکه بیچاره... مواد مخدر چه هااا که به روز آدم نمیاره!

ولدمورت سعی نمود در ردایش دنبال چوب دستی اش بگردد ولی چوب دستیش سر جایش نبود. لابد هنگام پرتاب شدنش آنرا گم کرده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/8/11 23:34:15
?Why so serious
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1396 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالى كه لرد، مشغول بررسى موقعيتشان بودند، مرگخواران به نظر، آماده خانه ريدل تكانى مى رسيدند.

-زود باشيد! زود بيايد اينجا تا شروع كنيم!

از صورت اولين مرگخوارى كه رو به روى بلاتريكس قرار گرفت، تنها دو چشم آرايش شده ديده مي شد!
مرگخوار مذكور، سرش را با روسرى قرمز گلدارى پوشانده بود، دور بينى و دهانش نيز پارچه اى به چشم مي خورد. دستكش هاى زرد رنگى به دست كرده و پيش بند كوچكى نيز دور گردنش به چشم ميخورد.
-من حاضرم بلا!
-اين چه ريختيه كراب؟! اون پيشبند چيه دور گردنت؟!
-نميبينى گرد و خاك رو؟ اينا واسه پوست ضرر داره... خودم رو پوشوندم كه پوستم آسيب نبينه! اينم پيشبند وينكيه... نداشتم، اينو از آشپزخونه برداشتم!... هى بلا...گوش نميدي تو به من؟!

البته كه گوش نميداد. چرا كه درست در همان لحظه، متوجه شده بود كه رودولف انگشتانش را تفى كرده و مشغول حالت دادن به موهايش است... و اين تنها يك معنى داشت...

يك ساحره در حال نزديك شدن به او بود!

-هى خانم! من قبلا شمارو تو خونه ريدل ديده بودم؟!... به به چه كمالاتى!

در همان لحظه، ابتدا صداى شكستنى آمد و سپس ساحره، در آغوش رودولف افتاد.
با افتادن ساحره، صورت رضايتمند بلاتريكس كه چوبدستى اش را به سمت خرده هاى گلدان گرفته بود، نمايان شد.
-ريپارو!

گلدان، صحيح و سالم در دستان بلاتريكس جاى گرفت.

-خب... به نظر آماده مياين! پس رسما خونه تكوني شروع شد! همه جا رو تميز كنيد... ميخوام همه جا برق بزنه... همه چيز بايد براى برگشت اربابمون، در بهترين حالت باشه!... شروع كنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 30 مهر 1396 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که اصولا از جست و جوهایی که منتهی به ساحره ها نمی شد، بدش می آمد، خطاب به بقیه مرگخواران گفت:
- به نظرتون اینکه ما بریم دنبال ارباب، براشون اُفت نیست؟ بالاخره اربابی گفتن، مرگخواری گفتن. فکر نکنم ارباب از این کار خوششون بیاد که ما پاشیم بریم دنبالشون. مگه خودشون نمی تونن آپارات کنن؟ بچه ن مگه؟

رودولف با گفتن آخرین جمله اش، تیر خلاصی بر بلاتریکسی زد که آماده شده بود تا بعد از اعمال قانون کردن رودولف، حیران و نالان به سمت معبود و مقصود ازلی و ابدی اش برود. اما اصلا خوشش نمی آمد تا ارباب فکر کنند که بقیه به چشم بچه به او نگاه می کنند.
- هووووم... درسته مغزش خیلی وقته پخته و به خودشم هیچ امیدی نیست، ولی حرف بدی نمی زنه. شاید بهتر باشه که منتظر ارباب بمونیم. مطمئنا ایشون هنوز نمی دونن چه اتفاقی افتاده، وگرنه در سریعترین زمان ممکن خودشون رو اینجا می رسوندن تا ما مرگخواران رو از سایه شون دریغ نکنن!

بلاتریکس این را گفت و بدلیل بغضی که از نبودن زیر سایه اربابش در گلویش ایجاد شده بود، نتوانست حرفش را ادامه دهد. بقیه مرگخواران نیز بعد از شنیدن این حرف بلاتریکس، سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند و همگی شال و کلاه هایشان را زمین گذاشته و با خیال راحت به استراحتشان پرداختند. اما با اینکه لرد سیاه حضور نداشت، اما مرگخواران قرار نبود آب خوش از گلویشان پایین برود. بلاتریکس که توانسته بود بغض گلویش را شکست بدهد، خطاب به بقیه گفت:
- پاشین ببینم! زود باشین! فکر کردین قراره استراحت کنین؟ پاشین خونه رو آماده نزول اجلال ارباب بکنین. همه جا باید تمیز بشه. باید واسه بازگشت ارباب اینجا رو چراغونی کنیم و مرگخوارپارتی بگیریم!

مرگخواران از طرفی با شنیدن اینکه باید خانه را تمیز کنند، آهی از نهادشان برآمد ولی بعد از اینکه فهمیدند مرگخوار پارتی ای در راه است، اندکی امیدوار شدند و سعی کردند تکانی به خود بدهند.

مکانی نامعلوم، سمت راست!

- اینجا دیگه کجاست؟ ما کجاییم؟

هنوز روز از نیمه نگذشته بود و گرمای هوا و صدای وز وز مگس هایی که در هوا معلق بودند، غالب احساساتی بودند که لرد سیاه می توانست از محیط اطرافش دریافت کند. چشمانش را باز کرده بود و به اطراف می نگریست. کوچترین ایده ای از اینکه در کجا قرار گرفته بود، نداشت. به آرامی از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد. کمی طول کشید تا چشمانش به نور خورشید عادت کند و بتواند اطراف را ببیند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوریا پشت میکروفون برگشت:
-کسی لرد رو ندیده؟

دست گویل بالا رفت:
-اجازه؟

آستوریا سمت گویل برگشت:
- کجا دیدیشون؟

گویل سعی کرد از چهره به ظاهر متین استادش نترسد:
-نه ندیدمشون اما....

آستوریا توجهی به ادامه حرف گویل نکرد:
-آخرین بار کدومتون ، کی و کجا لرد رو دیده؟

دست گویل باز هم بالا بود:
-استاد اجازه؟

آستوریا سمت گویل چرخید:
-نه گویل!اجازه نداری صحبت کنی!

و بعد به سمت جمع برگشت:
-هیچکس لرد رو ندیده؟

اینبار دست گویل بالا نبود!
گویل خسته بود!
گویل قلبش شکسته بود!
گویل دلش میخواست خودش را به جزایر بلاک آپارات کند!
گویل....

-چه مرگته؟

اینبار اجازه نگرفتن گویل نظر ها را جلب کرده بود!

گویل مظلومانه گفت:
-استاد گفتن اجازه ندارم حرف بزنم... :

آستورا به گویل نگاه کرد:
-الان میگم اجازه داری!حرفتو بزن.

نیش گویل سریعا باز شد:
-هرکس بره جاییی که پرت شده بوده رو دنبال لرد بگرده.

انگار مرگخواران خیلی هم مخالف نبودند.
همه به آستوریا نگاه کردند.
آستورا فکر کرد...
آیا باید ایده گویل را عملی میکردند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1396 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه انفجاری رخ داده و هر کدوم از مرگخوارا به جایی پرتاب شدن. همشون یکی یکی به خونه بر می گردن.

.............

همه مرگخواران در مقابل در خانه ریدل ها جمع شده بودند. همه در انتظار یک نفر!

-یک دو سه...امتحان می کنیم...من گویل هستم. تازه به جمع شما پیوستم. به قیافه عجیب و غربیم اهمیتی ندین. خیلی بچه خوبی هستم...ضمنا از کراب درخواست می کنم آواتارمو پس بده! خودم بهتر می تونستم آرایش...هی...

آستوریا با عصبانیت میکروفون را از دست گویل گرفت.
-الان کی به تو گفت این همه آدم جمع شدن و منتظر سخنرانیتن؟

کسی نگفته بود. گویل مطیعانه سرش را پایین انداخت.
-بله استاد...من برم پایین!

و رفت...

آستوریا قصد داشت میکروفون را سر جای خودش گذاشته و به جمع بپیوندد. ولی وقتی پشت سرش را نگاه کرد، جمعیت آماده و مشتاقی را دید که منتظر بودند!
-خب...با سلام خدمت یاران لرد سیاه. آستوریا هستم. اینا هم ناخونامن! آشنا بشین...امروز قصد دارم درباره گرمایش زمین و خرس های قطبی صحبت کنم. که این موضوع برامون کوچکترین اهمیتی نداره. هر چی گرم تر بهتر. حتی نرم تر هم بهتر. مثل خرس قطبی. خرس قطبی همونطور که می دونین سفیده...روی برف هم زندگی می کنه. کلا دیده نمی شه. انگار نیست. انگار هیچوقت نبوده. یعنی اصلا بود و نبودش فرقی...هی...

این بار بلاتریکس بود که میکروفون را گرفت!
-آستوریا...واقعا؟

بالاخره میکروفون سر جایش نصب شد...و تازه توجه مرگخواران به موضوعی جلب شد.

-پس ارباب چرا نمیان؟ وقت سخنرانیه! ما تازه برگشتیم.
-الان باید بیان دعوامون کنن که چرا در اثر انفجار پرت شدیم!


خبری از لرد سیاه نبود...شاید او هم پرتاب شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
چندی بعد – خانه ریدل ها:

نگاه لرد بین مرگخاران میچرخید:
-همه هستند؟

در بین جمعیت چند لرزش دیده میشد.
شنلی معلق بر روی هوا هم بود.
همینطور یک گربه.
ساحره ای با چوب بیسبالی روی دوش که درحال ترکاندن آدامس بود.
و دو چهره آرایش کرده هم بین جمعیت دیده...

دوتا!

نگاه لرد روی شخص غیر مرگخوار فیکس شد:
-تو بین مرگخواران ما چه میکنی؟

گویل سعی کرد نیشخند بزند.
اما نتوانست!
چه کسی میتواند؟

پس فقط سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند که خیلی هم موفق نبود:
-توی همه سوژه ها غیر مرگخوارا هم بین مرگخوارا هستند...خودم هم توی خیلی از سوژه ها بودم....برای همین اومدم...

لرد تمام لحضه هایی که گویل خودش را با کله توی سوژه پرت کرده بود را از نظر گذراند.

دستی بر چانه اش کشید و گفت:
-حالا که خودتو پرت کردی توی سوژه ، میتونی مفید واقع شی؟

گویل فکر کرد.
باز هم فکر کرد.
راه رفت و فکر کرد.
دستی در کیسه معجون.....

معجون!

گویل در کیسه گشت و معجون "مفید واقع شدن" که چند روز پیش از هکتور گرفته بود رو دراورد.
خانه ریدل اسلوموشن شد!
دست گویل بالا آمد.
مرگخواران به سمت گویل شیرجه زدند.
طلسمی از دم گربه ای درامد و روی دیوار کمونه زد!
و بلاخره...
معجون به زمین خورد و در سراسر خانه ریدل پخش شد!

دلفی لرزید:
-استعداد معجون پراکینشو از خودم به ارث برده

لرد جیغی نه چندان مردانه زد:
-آرایشم کو؟دماغم کو؟

لینی به خودش نگاه کرد:
-چرا من اینقدر بزرگ شدم؟چرا پرواز نمیکنم؟چرا آبی نیستم؟

دلفی به هکتور نزدیک شد:
-استاد کیسه معجونام گم شده!میشه از اول برام بسازین؟

انگار معجون های هکتور باز هم گل کاشته بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1396 02:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دلفی هم مثل بقیه پرت شد. سعی کرد پرواز کند، اما نمیشد، پرواز بدون جارو تمرکز میخواست، آمادگی قبلی نیاز داشت! الکی که نبود!
همینطور که توی هوا غلت میزد کم کم احساس کرد سرش دوران میکند، چشم هایش باباقوری میرود و محتویات معده اش به سمت حلقش حرکت میکند... چیزی نگذشت که بیهوش شد و باقی راه را اینطور ادامه داد!

5 دقیقه بعد

دلفی چشم هایش را آرام باز کرد، تصاویر محو و تاری با رنگی غالبا سبز میدید، کم کم دیدش شفاف تر شد...
بالای سرش انبوهی از درختان متراکم را میدید، نور خیلی خیلی کمی که از میان آن ها میتابید نشان میداد که صبح است اما همه جا به خاطر انبوه درختان تاریک بود، دلفی از جایش بلند شد و ردایش را تکاند،به دور و بر نگاهی کرد؛ تا این که تابلوی کوچکی را دید:
جنگل آئوگیکاهارا


این نام در نظرش آشنا بود انگار قبلا آن را شنیده بود یا حداقل در جایی خوانده بود! کمی فکر کرد...
خودش بود! جنگل خودکشی، با بیشترین آمار خودکشی سالانه در جهان!
دلفی بسیار ذوق کرد، بالا و پایین پرید و در حالی که چشمانش به شکل قلب در آمده بود چوبدستی اش را از آستین ردایش بیرون کشید، بالای چوبدستی اش را با قلق خاصی فشرد، در کوچکی از کنار چوبدستی باز شد، 37 سانتی متر چوبدستی حداقل باید دارای چنین فضاهای کاربردی ای میبود.
دلفی نگاه مادرانه ای به خلوت تنهایی اش که آرام توی چوبدستی خوابیده بود انداخت.
-عزیزم، عزیزم میشه بیدار شی؟ کارت دارم؟

خلوت تنهایی دلفی خمیازه ای کشید و کش و قوسی کرد. دلفی او را از توی چوبدستی بیرون آورد و شروع به پهن کردن آن کرد، وقتی خلوت تنهایی اش را پهن کرد رفت توی آن نشست.
یکی از پیچک هایی که از شاخه نزدیک ترین درخت ها آویزان بود را نزدیک آورد و دور گردنش پیچید و محکم شروع به کشیدن کرد. همین حین بود که صدایی در سرش شنید...
- مگه ما صد بار بهت نگفتیم نمیر دلفی؟
-ارباب...
-فکر کردی رفتی ژاپن نمیتونیم ذهنتو بخونیم دلفی؟ جمعش کن این خلوت تنهاییتو!
-چشم ارباب...

او دوست نداشت از این بهشت برود، اما امر امر ارباب بود! دلفی خلوت تنهاییش را جمع کرد و آرام توی چوب دستی اش خواباند، برای آخرین بار به بهشتی که در آن بود با حسرت نگاهی کرد؛ و بعد به خانه ریدل آپارات کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 4 اسفند 1395 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
با ضربه‌ای که برای بار شونصدم بهش وارد می‌شه، غرولندکنان چشماشو باز می‌کنه... که البته کاش نمی‌کرد!

- زودباش، شیفت کاری شروع شده. چقد می‌خوابی تو آخه!

لینی با بهت و حیرت از جاش بلند می‌شه و به زنبورهایی که به نوبت از خواب برمی‌خواستن و روانه‌ی کار روزانه می‌شدن خیره می‌شه. لینی چندین بار چشماشو می‌ماله و مجددا باز می‌کنه تا مطمئن شه خواب که نه، بلکه کابوس نمی‌بینه. اما هربار صحنه واضح‌تر از قبل می‌شه.
- ببینم اینجا کجاس؟

زنبوری که لینی دست به گریبانش شده بود، با بدخلقی لینیو از خودش دور می‌کنه.
- دیوونه شدی؟ کندوئه دیگه. کندوی عسل.

لینی به ناچار همراه صف زنبورای زحمتکش به حرکت در میاد. این چه مصیبتی بود که بر اون وارد آمده بود؟ اما لینی حشره‌ای نبود که با این بادها بلرزه! بنابراین به جستجو در قصر ذهنش می‌پردازه.

ساعت‌ها می‌گذره و لینی همچون زنبورهای کارگر زحمتکش کندو، به تمیزکاری در کندو می‌پردازه تا اینکه بالاخره مغزش راه‌حلی جلوی پاش قرار می‌ده. بنابراین در یک حرکت انتحاری دست از زحمت کشیدن برمی‌داره، بر بلندی‌ای داخل کندو می‌ایسته و گلوشو صاف می‌کنه.
- خب دیگه همراهی کردن با قشر زحمکتش جامعه‌م بسه، به اندازه‌ی کافی با ارزش زحماتی که شما برام می‌کشین آشنا شدم. وقتشه خودمو معرفی کنم... ملکه‌ی جدید کندو هستم. جایگزین ملکه‌ی به دیار باقی شتافته‌تون.

زنبورها با قیافه‌هایی هاج و واج نگاهی به هم می‌ندازن.
- تا حالا جلو آینه رفتی؟ قیافه‌ت اصلا شبیه ملکه‌ها نیستا.
- جهش ژنتیکی رخ داده. غیر از اینه که از همه‌تون بزرگ‌تر و پر قدرت‌ترم؟ هان؟

در یک لحظه زنبورهایی که تا چند ثانیه پیش کوچیک به نظر می‌رسیدن، در نگاه لینی هم سایز خودش می‌شن. البته که در اینجا همه چیز عادی نبود.
- خب... آبی؟ آبی چطوره؟ متوجه تفاوت بارزم با خودتون نمی‌شین؟ یعنی واقعا شما دوست ندارین یه ملکه داشته باشین که همواره بینتون باشه؟ من این کارو براتون کردم! ملکه‌ای مردمی و برخاسته از دل خود مردم.

لینی که هنوز تردید رو تو چشمای زنبورا می‌دید اضافه می‌کنه:
- بالاخره نمی‌شه بی ملکه موند که! ملکه‌ای متفاوت از تمام ملکه‌ها. فرود من در اینجا معجزه‌ای بود بی‌نظیر برای شما.

زنبورها شروع به پچ‌پچ کردن می‌کنن. حق با لینی بود، کندوی بدون ملکه بی‌معنی بود. هرچند یکی از اونا اصرار زیادی داشت که همین چند دقیقه پیش ملکه رو ملاقات کرده و لینی با اطمینان پاسخ می‌داد که "بله منم یادمه تو رو ملاقات کردم."!

بالاخره لینی، بعنوان ملکه‌ی زنبورها روی سر گذاشته می‌شه و به اتاق ملکه هدایت می‌شه.
- مرسی مرسی. تا همینجا که همراهیم کردین بسه. بقیه‌شو خودم می‌رم.

لینی اینو می‌گه و بلافاصله در اتاقو باز می‌کنه، با جهشی به داخلش می‌پره و پیش از اینکه داخل اتاق برای زنبورهای پشت در نمایان شه درو پشت سرش می‌بنده.
- عه سلام. شما باید ملکه‌ی این کندو باشین نه؟

ملکه که از حضور ناگهانی یک زنبور کارگر داخل اتاقش شوکه بود قصد جیغ‌زدن می‌کنه که قبلش لینی با برگی دهن ملکه رو می‌بنده و ساکتش می‌کنه.
- ببین ملکه‌جان، من خودمم علاقه‌ای ندارم اینجا بمونم. دقیقا سه ساعت و 54 دقیقه و 36 ثانیه همچون زنبوری زحمکتش دورتادور کندو رو برات برق انداختم. حالام اگه می‌خوای جاتو تصاحب نکنم و برگردم پیش ارباب خودم بگو این در خروجی لعنتی کجاس؟

ملکه نمی‌تونست سخن بگه، اما مرلین داده بود به اون دو چشم بینا. با نگاهش به گوشه‌ای از اتاق که حفره‌ای بعنوان پنجره داشت اشاره می‌کنه و در لحظه‌ی بعد... لینی دیگه اونجا نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
ارسال شده در: شنبه 30 بهمن 1395 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا چشمانش را باز کرد. دو عدد چشم گنده را دید و یک دماغ که به دماغش چسبیده است. البته به صورت وارونه!

-دلام!
-سلام. یکم میری اون ور تر؟نمیتونم نفس بکشم!
-باجه!

چشم و دماغ کنار رفتند و لیسا توانست کمی دور و اطرافش را ببیند. رو به رویش دختری بود که به قیافه اش میخورد 2-3 سال داشته باشد.

-تو دیده دی هشتی؟
-اسم من لیساس. کمکم میکنی بلند شم؟
-اله!

لیسا بلند شد.

-اسمت چیه؟
-اسمم ریماش. جیجوری از آشمون اومدی؟
-بعدا بهت میگم. اینجا کجاست؟
-خونمون.

دور و اطرافش را نگاه کرد. ریما راست میگفت! شبیه حیاط یه خانه بود.

- اون وقت خونه شما تو کوم شهره؟
-من که نیمیدونم! چلا لباشات اینجولیه؟

لیسا به لباساش نگاه کرد. مگر لباساش چجوری بود؟کمی فکر کرد!فهمید که دختر مشنگ است.
بلند شد و میخواست به بیرون برود.
ناگهان دید ریما دارد ردایش را میکشد.

-نکن عزیزم!
- نلو
- من کار دارم!
-نه نلو!

و حالا لیسا مانده بود و دخترکی که نمیگذاشت به دنبال اربابش برود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!