جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

150 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
145 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-برگرد همون جایی که بودی تا اون دستتو قلم نکردیم!

آرسینوس وحشت زده از جا پرید. قرار نبود کسی داخل اتاق باشد. یا حداقل قرار نبود به هوش باشد.
-ار...باب...شما...آخه در زدم...جواب ندادین...

-و تصمیم گرفتی همچون تسترالی سرتو بندازی پایین و بیای تو؟

آرسینوس دقیقا همین تصمیم را گرفته بود. ولی اعتراف کردنش کار سختی بود.
-نه ارباب...من فقط نگران شما بودم. شما بی هوش شده بودین.اومدم بالای سرتون وایسم که مرلینی نکرده کسی نخواد در اون حالت ضعیف و آسیب پذیر، قصد جونتون رو کنه.

چشمان آرسینوس کم کم داشت به تاریکی اتاق عادت می کرد و لرد سیاه را می دید که روی لبه تختش نشسته.
لرد دستش را روی گلویش گذاشته بود و اخم هایش را در هم کشیده بود.
آرسینوس متوجه شد که وضعیت زیاد عادی نیست.
-ارباب؟...حالتون خوبه؟

-ما خواب بودیم...بعد حس کردیم یکی دهنمونو باز کرد. بوی بسیار بدی می داد...سعی کرد در دهان ما پنهان بشه. ما گرسنه بودیم ...و قورتش دادیم! کاش نمی دادیم. به جای هضم شدن، یه ساعته داره سعی می کنه از همون راهی که رفته پایین بالا بیاد!


دو ساعت بعد!


آرسینوس مطمئن شده بود که بد شانس ترین مرگخوار حاضر در خانه ریدل ها، شخصی جز خودش نیست.
درست در همان لحظه باید آن در لعنتی را باز می کرد که حالا به این حال و روز دچار شود؟!

-حرف نزن سینوس...بکش...

آرسینوس "چشم"ی گفته و دو پایش را دو طرف سر لرد گذاشت و با تمام وجود پای معجون سبز رنگ بدبو را گرفت و به طرف بیرون کشید.

دو ساعت تمام بود که همین کار را انجام می داد. معجون لجباز، دنده های لرد را گرفته بود و خارج شدن از بدنش را رد می کرد. ولی آرسینوس زورش زیاد بود!

بالاخره موفق به بیرون کشیدن معجون شد!

-حل شد ارباب! از شرش خلاص شدین.

-ما گرسنه ایم! این کل معده مونو پر کرده بود. الان از درون تهی شدیم! تا ما می ریم چیزی میل کنیم، اینو بسته بندی کن و با جغد سفارشی بفرست برای محفل. بریزن تو سوپشون...اونا هم حق دارن طعم های جدیدی رو امتحان کنن.


پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1396 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصی که "تو" خطاب شده بود، در کمال ریلکسی کراواتش را صاف کرد، نفس عمیقی کشید و یک قدم کنار رفت، سپس رو به جایی که ثانیه ای قبل ایستاده بود و اکنون خالی بود، گفت:
- بانز، بلاتریکس با توئه. بدو برو اتاق ارباب سر و گوش آب بده.

صدای بانز، از فاصله دو سانتی متری بلاتریکس بلند شد.
- من که اینجام!
- دهنت چرا انقدر بو میده؟! نکنه معجون توی شکم خودته؟

بانز با دیدن دست بلاتریکس که در حال هجوم به سوی دهانش است، به سرعت با فرو کردن دست و پایش در حلق بقیه مرگخواران، خود را به بالای تپه مرگخواران ایجاد شده در مرلینگاه رساند و از دسترس بلاتریکس دور شد.

- آرسینوس؟ ما تا شب نمیتونیم منتظر تو باشیم؟ سریع برو ببین اتاق ارباب رو، اگر وضعیت امن بود یدونه بزن به در، اگرم نا امن بود و ارباب افتادن دنبالت هم که اصلا زنده برنمیگردی.
- نه خب... اگر زنده برگشتم و نا امن بود اوضاع، هجوم میارم تو، همگی وارد چاه بشیم فرار کنیم.

حال مرگخواران بهم خورد، اما چاره ای جز موافقت نداشتند؛ و آرسینوس هم پیش از اینکه بلاتریکس کلمه ای برای مخالفت بر زبان بیاورد، از مرلینگاه خارج شد و به سوی اتاق لرد سیاه حرکت کرد.

پس از چند دقیقه، آرسینوس پشت در اتاق لرد بود. او اصولا زیاد فکر نمیکرد. اما این موقعیت، از موقعیت های بسیار معدودی بود که او را به تفکری عمیق وا داشته بود. و تمام تفکر وی روی این موضوع بود که در بزند، یا نزند.
دو راهی سختی بود.
اما در نهایت آرسینوس دستش را بالا آورد، چندین ضربه ملایم به در چوبی نواخت، سپس با حالتی نیم خیز ایستاد.
آماده فرار بود، اما هیچ صدایی از داخل اتاق نیامد!

آرسینوس به آرامی در اتاق را باز کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1396 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-نخير! من ننداختم. خودش افتاد. من...من...

با هر قدم كه بلاتريكس رو به جلو برميداشت، هكتور هم يك قدم به عقب مى رفت.
-ببين بلا، الان اصلا مهم نيست كه مقصر كيه...الان...الان بايد چيكار كنيم؟... آها...الان بايد يه فكر به حال ارباب كنيم!

در حالى كه بلاتريكس تنها يك قدم با او فاصله داشت، قدم ديگري به عقب برداشت و...

شلپ!

پايش درست در تنها راه نجاتش از دست بلاتريكس خشمگين فرو رفته بود. وقت تصميم گيرى بين فرو رفتن در چاه، و يا مقابله با بلاتريكسى بود كه از شدت عصبانيت، از سوراخ هاى دماغش دود بيرون ميزد...پس نفس عميقى كشيد و با لرزش شديدى، تمام بدنش را در چاه فرو برد!

-آره فرار كن...فرار كن! ولى بدون كه بعدا ميگيرمت و با روده هات، سر در خونه آويزونت ميكنم!

و با خشم به سمت سايرين برگشت. همه ى مرگخواران، از ترس آنكه خشم بلاتريكس رداگير آنها هم شود، به يكديگر چسبيده بودند و حتى نفس هم نميكشيدند.

-هى...شما ها...يكيتون بره اتاق ارباب و يه سر و گوشى آب بده. تو! تو برو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1396/6/31 21:57:29
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت، بهت زده، وحشت زده و "خيلي چيزهاي ديگر" زده، به لرد سياه خوابيده روي تخت، زل زدند.
ليسا، كمي به تخت نزديك شد.
-ميگم...اتاق رو درست اومديم ديگه؟!

با توجه به چشم هاىِ هم اندازه ى گاليون شده ى ملت، پاسخ مثبت بود.

-ام...خب، اينم لرد سياهه ديگه، نه؟!
-اين نه، ايشون!
-ايشونم لرد سياهن ديگه، نه ؟!

ملت كمي به چهره لرد سياه توجه كردند.

-آره.
-آره نه، بله.
-بله.

خب...اگر آنجا، اتاق لرد سياه و شخص بيهوش روي تخت هم خود لرد سياه بود، پس گاوميش باروفيو، برايشان شش قلو زاييده بود.

-خب... الان بايد چيكار كنيم؟!

جواب سوال، براي همه مشخص بود. ثانيه اي بعد، عده اي از در، بخشي از پنجره، و تعداد معدودي مثل ليني، از درز و دورز هاي اتاق، متواري شدند.

-چي شد، كه اينجورى شد؟!

پس از عمليات فرار، ملت در دستشويي خانه ريدل، پنهان شده و رودولف، اين سوال را پرسيده بود.

-نميدونم...من فقط حواسم به اون حشره كش بود.
-منم داشتم گاوميشم ره از روى سقف، مياوردم پايين!
-منم نميدونم. من اين پاتيلم رو از رو ديوار برداشتم و...
-و انداختيش روي تخت!

صدا، صداى بلاتريكس بود كه به طرز خطرناكي عصباني به نظر ميرسيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب پس یکی درو باز کنه بریم تو!

با اعلام این جمله در به شکل اتوماتیک با صدای غژ غژ ملایمی باز شد.

- کی درو باز کرد؟
- من که هیچ دستی ندیدم بره سمت در.
- کی درو باز کرد؟
- من باز کردم!
- چرا کسی نمیگه کی درو باز کرد؟
- میگم من باز کردم!
- تو کی هستی؟ خودتو نشون بده!
- رز اگه انقدر جیغ نزنی، بهت میگم که درست کنارت وایسادم!

رز با شنیدن این جمله زیر گلدانیش را زیر برگش زد و با بقیه برگ هایش گلدانش را تا زیر غنچه تازه زده شده، در نوک شاخه ی گل دهنده، بالا کشید و جیغ کشان مشغول دویدن در حرکتی دایره ای کرد.
- بغل من بود. روحه بغل من بود. میخواست به رز جادویی آسیب بزنه. (جیغ
- رز، من بانزم!
- ما بانزو می بیـ... حالا درسته بانزو نمی بینیم ولی دلیل نمیشه تو روح سرگردان بخوای سو استفاده کنی و خودتو جای اون قالب...ممممم... ولم ممم... مممم مممممم...

دستی نامرئی که به نظر می رسید دست بانز باشد رز را بلند کرد و همراه با او داخل اتاق شد. سایر مرگخواران هم که به هیچ وجه حاضر نبودند فرصت گردش علمی در اتاق لرد را از دست بدهند به دنبالش رفتند.

لینی اولین نفری بود که قدرت کنجکاوی ویا شاید قدرت های دیگری بر او غلبه کرد و مستقیم به سمت حشره کش کنار پنجره رفت و با یه تیپا آن را از پنجره بیرون انداخت.
- خب من مطمئن شدم که این معجون فراری نبود.

ملت مرگخوار با چهره هایی متاسف برای لینی سر تکان دادند و هر کدام به سویی رفتند.

هکتور که مشخص نبود چطور با این سرعت آزمایشگاهش را سامان داده و خودش را به آنجا رسانده، مستقیم به سمت پاتیلی زنگ زده رفت. برای هکتور پاتیل ها درست مثل بچه هایش بودند و معجون ها نوه هایش. از نظر او هیچ پاتیلی نباید زنگ زده میشد، بلکه باید انقدر در آن معجون ساخته می شد تا سوراخ شود و حتی پس از سوراخی هم به عنوان وصله زن سایر پاتیل ها مورد استفاده قرار می گرفت.
- چه پاتیل زیبایی، تو رو اگه با اون پاتیل قرمزه پیوند بزنم معجون هاتون حتما با شکوه میشه.

و بدین ترتیب پاتیل را که درست بالای تخت لرد آویزان بود پایین کشید و از آن جایی که هکتور به بیماری پارکینسون جادویی مبتلا بود و محال بود بتواند بدون خوردن به در و دیوار چیزی را سالم جا به جا کند، پاتیل با صدای دنگ محکم و بیش از حد عجیب و بلندی روی تخت لرد افتاد.

در همین چند دقیقه ی کوتاه درگیری هکتور با پاتیل، مرگخواران کل اتاق لرد را با خاک یکسان کرده بودند. قدح اندیشه ی لرد چپه شده بود و مایعی سیاه و نقره ای اطرافش دریاچه درست کرده بود، کمد لرد پس از آتش سوزی خاموش شده بود و اکنون از آن دود بلند میشد، بیش از بیست نوع گلدان با گل های مختلف جلو پنجره ی اتاق لرد ظاهر شده بود، چراغ اتاق لرد از جا در آمده بود و روس سقف یکی از گاومیش های باروفیو لم داده بود و باروفیو مشغول راضی کردنش بود تا شاید تسترال شود و پایین بیاید.

در همین زمان بود که لینی پیشنهاد جدیدی داد.
- چطوره که تخت ارباب رو هم بگردیم!

به نظر میرسید همه با این پیشنهاد موافق باشند.

- آره پیشنهاد خوبیه.
- میدونستم، من خیلی باهوشم همیشه هم پیشنهاد های خوب میدم.

لینی که پیشنهاد این موضوع برای او بود رفت و ملافه روی تخت را کنار زد. هیچ کدام از مرگخواران تصورش را هم نمی کردند با چنین چیزی مواجه شوند. همه آن ها بین مرگ و این صحنه طبیعتا گزینه ی اول را انتخاب می کردند. چون هیچ کدامشان مایل نبودند وقتی لرد بیهوش و در تخت افتاده بیدار شد کسی باشد که او را در این اتاق به هم ریخته و آشقته ببیند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق ارباب جای ترسناکیه! حتی برای یه مرگخوار. ولی بو هم واقعا بده. مرگخوارا باید معجون فراری رو پیدا میکردن. برای همین لینی با نگرانی از بقیه میپرسه:
-ارباب الان تو اتاقشونن؟

بقیه جوابی نمیدن. چون نمیدونن. لرد وقتی از خانه ی ریدل خارج میشد از کسی اجازه نمیگرفت.
مرگخوارا تصمیم میگیرن به جای بحث و نگرانی، برن طبقه ی بالا و خودشون ببینن که لرد هست یا نه!

دو دقیقه بعد همه ی مرگخوارا طبقه ی بالا هستن...بجز بانز!

-بچه ها بانز نیومده.
-من اینجام.
-بانزو جا گذاشتین؟
-من اینجام.
-یه نفر بره دنبال بانز!
-من اینجام.
-کسی بانزو ندیده؟
-گفتم من اینجام بابا! آخه کسی قبل از این منو دیده بود که الان ببینه؟

آرسینوس با قیافه ی حق به جانب به طرف صدا برمیگرده.
-هوووم...این جایی؟ خب بگو!

بانز:

ملت پشت در اتاق لرد جمع میشن.

-در بزنیم؟
-نه پس...عین باروفیو سرمونو بندازیم و بریم تو؟
-استدعا ره دارم. اون گاومیشای مو هستن که اونجوری میرن تو.
-خودتم فرقی باهاشون نداری.
-ما الان چرا میترسیم؟ ارباب که در جریان معجونه هستن. میگیم اومدیم برای نظافت!
-ارباب کلا ترسناکن و وظیفه ی هر مرگخواریه که از ارباب بترسه. این رزو ببین. از وقتی اومده بالا این سومین غنچه شه که باز نشده پژمرده شد.

البزابت قانع میشه...و مرگخوارها بالاخره موفق میشن در بزنن.


تق تق تق...


کسی جواب نمیده...ظاهرا اتاق خالیه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 16 اردیبهشت 1396 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در اثر فرار یکی از معجون های هکتور، بوی نامطبوعی فضای خانه ریدل رو پر کرده. لرد به مرگخوارا دستور می ده اتاق ها رو یکی یکی بگردن و تمیز کنن.
از اتاق لیسا شروع می کنن و بعد راهی اتاق لینی می شن. بعد تصمیم می گیرن به آزمایشگاه هکتور برن.
مرگخوارا آزمایشگاه رو شدیدا به هم می ریزن!

...............

چند دقیقه بعد فریاد های هکتور فضای خانه ریدل را پر کرده بود.
-پاتیلاااااام...من اونا رو به ترتیب حروف الفبا چیده بودم!

-اونا که همشون با پ شروع می شدن...پاتیل بودن خب!
کراب بویی از مهر و عاطفه نبرده بود! هکتور هم این را می دانست. برای همین اصلا خودش را خسته نکرد که برای کراب توضیح بدهد که هر پاتیلی به محض تولد، دارای اسم خاص خودش می شود. چون این کرابی که می دید، در آن لحظه هم می پرسید که منظورش از تولد چیست!

هکتور، ملت مرگخوار را به روش های بسیار خشونت آمیز، مانند پرتاب پاتیل به طرف اعضای حیاتی بدن، باز کردن فواره معجونی که معلوم نبود به چه دلیل وسط آزمایشگاه کار گذاشته شده بود، و انداختن سوسک های درشتی که در تهیه معجون به کار می رفتند، در لباس های مرگخواران، از آزمایشگاه بیرون کرد.

-چقدر خشن بودا!
-اگه ازمون درخواست می کرد، خودمون می رفتیم بیرون خب!
-اون سوسکه رو صورتت...اوه...نه...سیبیلته!
-حالا کجا بریم؟
-اگه شما معجون بودین، کجا می رفتین؟

سوال آخر را دلفی پرسیده بود...و باعث شده بود نگاه های "این دیگه چه جور سوالیه" مرگخواران به طرفش برگردد.

-جدی گفتم! شما اگه معجون بدبوی هوشمندی بودین که می تونست فرار کنه، کجا می رفتین؟ یه جای امن! و امن ترین قسمت این خونه کجاست؟ اتاق ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1396 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان معجون وی طی یک حرکت اعتراض امیز و خودجوش روی میز ریخت و هیچ چیز نشد. همه خوشحال و هلهله کنان معجون را با پاتیل بردند انداختند دور.

ناگهان یکی از ملت مرگخوار نقابش را برداشت و پیش ارسینوس رفت.
- خوب شد اصن عمل نکرد!
و چوبدستی اش را کشید و با طلسم زجرکش هرچی جوونور و خزنده و پرنده و چرنده بود را زجرکش کرد و غیبشان کرد.

ارسینوس پوفی کرد وچشمانش را به گیبن دوخت که جلویش ایستاده بود و لبخند میزد... .
-مرسی گیبن!
-خواهش!
-راستی یه چیزی!
-چی؟
-لینی کو؟

همین که اسم لینی امد دایی لینی وارد ازمایشگاه شد و با ندیدن خواهرزاده اش گفت:
-لینی کو؟

هکتور که تازه فهمیده بود معجون اصلا عمل نکرده از زیر میز بیرون‌امد.
-فکر کنم لینی غیب شده.

دایی لینی هم تا شنید لینی‌و غیب و این حرفا روی زمین افتاد و شروع کرد به لرزیدن.
-خواهرزادَمِه بِم پس بدین... اهههه...ههههه...شیرمو حلالتون نمیکنم. ذلیـــــلم . علیـــــلم.

هکتور با دیدن لرزیدن دایی لینی شروع به لرزیدن کرد.
مرگخواران هم همه به تقلید از هکتور لرزیدند .
اسنیپ با اخم به جمعیت لرزان نگاه کرد.
-نلرزید. گفتم نلرزید‌.

ولی کی میتوانست جلوی لرزیدن مرگخواران را بگیرد.
مرگخواران:
مرگخواران همه با هم:
حالا نمه نمه!

ارسینوس هم که نای متقاعد کردن مرگخواران را نداشت به سمت دایی لینی رفت تا بلندش کند. به هر حال ارسینوس باید مراقب جان دایی لینی میبود وگرنه لینی وقتی که میفمید دایی اش سکته زده میرفت و مزاحم ارباب میشد. هی از گوش ارباب داخل میشد و از دهان مبارکشان خارج، اخر هم ارباب عصبانی و همه را میبست به باد کروشیو. ارسینوس خودش از درد کروشیو در افکارش آهی کشید.

وینکی هم که جن بود و میتوانست افکار بقیه را ببیند از دیدن کروشیو فکر ارسینوس مضطرب پرید بالا و با مسلسل رویای ارسینوس را سوراخ کرد.
-وینکی کروشیو ندوست بود. وینکی جن خوب؟

ناگهان دستی بازوی ارسینوس را گرفت و به سمت خودش کشید.
دایی لینی بود که با چشم های از تعجب از حدقه بیرون امده با دست به روبهرو اشاره میکرد.
ارسینوس پشت سرش دید که مرگخواران همگی در گوشه ای افتاده اند و هنوز تک لرزه هایی میزنند و سقف ازمایشگاه هم از شدت لرزش فروریخته بود و باران از بالا داخل میریزد.

ارسینوس دادی زد:
-پاشید اتاقو درست کنید نه که خراب کنید. تا سقف درست نشه هیشکی نمیخوابه

رودولف با طلسمی سقف را به حالت اول برگرداند.

ارسینوس:

مرگخواران بعد از شستن علامت های سیاه روی ساعدشان شب بخیری گفتند و به ظاهر گرفتند خوابیدند اما به خاطر دایی سمی لینی کسی خواب به چشمش نمی امد. صدای کروشیویی امد و بعدش جیغ بلندی کشیده شد.
چراغ ها که روشن شد دایی لینی کروشیو خورده روی میز افتاده بود و درد میکشید.

ساحره مرگخوار جیغ زننده گفت:
-اون داشت میومد سمتم. ممکن بود بمیرم.

رودولف که تحمل دیدن این صحنه را نداشت و دیدن غم یک ساحره با کمالات احساساتش را خدشه دار میکرد قمه اش را کشید و نفس کش گویان به سمت دایی رفت.
-مزاحم شخصیت مردم میشی؟ هاا؟ کمالات مردم را خدشه دار میکنی؟

ارسینوس جلوی رودولف را گرفت .
-صبر کن. لازمش داریم.
-چرا اونوقت؟
-برای اینکه اگه بخوایم دوباره لینی رو برگردونیم ممکنه به همخونش نیاز پیدا کنیم و البته به خاطر اینکه اگه لینی برگرده ببینه داییش مرده هی میره توی گوش و مغز ارباب و اربابم به همه ...
وینکی که طاقت دوباره شنیدن کروشیو را نداشت تا همینجای جمله تحمل کرد و یکتا پرنده زد و همه را به رگبار بست.
-وینکی جن نابودگر!

گلوله های وینکی انگار تمومی نداشت به سمت مرگخواران شلیک میشد. مرگخواران همه پشت میز و ستون ها سنگر گرفتند.

گیبن از پشت ستونی که پشتش سنگر گرفته بود داد زد:
-حالا چجوری لینی رو برگردونیم؟
ارسینوس که پشت ستون مخفی میشد و مواظب بود کت شلوار جدیدش سوراخ نشود گفت:
-اول باید از دست این وینکی خلاص شیم.

هکتور که انگار حرف گیبن را شنیده بود. دست کرد تا پاتیلی ظاهر کند و کارش را شروع کند که گیبن از پشت ستون به سمت هکتور دوید و "نههههههه" گویان با لگد در صورت هکتور کُفت.

ارسینوس که جان خودش را در خطر دید میان رگبار های پرتداوم وینکی بلند داد زد:
-وینکی اون چوب رو برام میاری؟

وینکی تا دستور جدیدی شنید مسلسل هایش که سرخ سرخ شده بودند را فوتی کرد و به سمت چوب رفت
-وینکی جن حرف گوش کن!

نزدیک صبح بود و مرگخواران هنوز نخوابیده بودند. ولی باید لینی را پیدا میکردند. و ازمایشگاه هم هنوز تمیز نکرده بودند که ناگهان در باز شد و بال زدن موجودی درون در دیده شد.


گیبن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاستین فینچ فلچلی در 1396/1/17 15:37:43
ویرایش شده توسط جاستین فینچ فلچلی در 1396/1/17 15:38:28
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1396 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران موافق بودند پس به ازمایشگاه هکتور رفتند



دور تادور ازمایشگاه پر از قفسه بود و قفسه ها هم از معجون های مختلف و وسایل درست کردن معجون پر بود


-وایییییییی اینجارو باش هر چی بخوای پیدا میشه


-اه اه اینجا از هر جایه دیگه ای بیشتر بو میده !!!!


-خب حالا از کجا شروع کنیم؟:hoom:
بلاتریکس پیشنهاد داد:
از قفسه وسایل معجون سازی


همه گی به طرف قفسه رفتند
اونجا پر از دست و پا و دُمه جونور های مختلف بود


لیسا گفت:اییییییییی اون دمه مارمولک هارو ببین به نظرم از اونا شروع کنیمممممم

مرگخواران موافق بودند پس شیشه را برداشتند و روی میز کوچک و مستطیل شکلی گذاشتند سپس معجونی که هکتور درست کرده بود و به براق کننده سر ارباب مشهور بود را روی شیشه ریختند. ناگهان....


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
محفلی یا مرگخوار؟:|
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1396 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نفرى يك، و در مواردى هم چند قدم به عقب برداشتند.
-خب... ام ... اتاق ليني زيادم بو نميده. بياين اتاق لينى رو بذاريم آخر.

قدم هايي كه به سرعت به سمت خروجى اتاق برداشته ميشد، نشان موافقت با پيشنهاد رز بود.
بالاخره همه در سالن جمع شدند.
-خب، كى دلش ميخواد اول از همه از شر اين بو خلاص بشه ؟

مسلما هيچ چوبدستى بالا نميامد.

قطعا هيچكس نميخواست وسايل اتاقش، اولين گزينه آزمايشى براى معجون هكتور باشد.
-من ميگم اول بريم سراغ اتاق هكتور. به هر حال به پاس زحمتى كه براى معجون كشيده، حقشه !
-ولى من كه اتاق ندارم! فقط يه آزمايشگاه دارم.

همه با تعجب به هكتور نگاه كردند.
-خب...خب، جدا از آزمايشگاهت، يه جايي بايد باشه كه شبا توش بخوابي!
-معلومه كه هست! يه پاتيل دارم! گذاشتمش گوشه آزمايشگام شبا توش ميخوابم!

ملت اينبار ديگر با تعجب نه، بلكه با چشم هايي هر كدام اندازه يك گاليون، به هكتور خيره شدند.
بالاخره آرسينوس طلسم خيره شدگى را شكست.
-خب، پس اگه همه موافقين بريم همون آزمايشگاه هكتور رو تمييز كنيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!