جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

67 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
59 مهمانان 8 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1396 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-پيس پيس! پيس... پييييس!... هوى پيس... آرسينوس! با توئم!

آرسينوس كه تا الان "پيس" خطاب نشده بود، با تعجب به رودولف نگاه كرد. سپس براى بازيابى اعتماد به نفسش، دستى به كرواتش...نكشيد! بلكه تاجش را روى سرش جا به جا كرد.
-پيس؟... به من ميگى پيس؟ بدم بندازنت آزكابان تا ياد بگيرى با شاه مملكتت...

اما صدايش، با چشم غره سرخ رنگ لرد، رو به خاموشى رفت. سپس، نفس عميقى كشيد و تاجش را برداشت و به پشت سرش پرتاب كرد.
-شاه؟... من گفتم شاه؟... شاه چيه؟!...لرد!... بدم بندازنت آزكابان تا ياد بگيرى جلو لرد مملكت اينجورى... غلط كردم ارباب!

رودولف كه زير بار وزن بلاتريكس، به يك طرف خم شده بود، منتظر پايان يافتن نگاه غضبناك لرد به آرسينوس نماند. در عوض، در حالى كه يك چشمش به لرد بود، با چشم ديگر، چشم غره اى به آرسينوس رفت.
-آرسينوس عزيز تر از جانم... الان وقتش نيست... پاشو... پاشو بيا اينجا بغل لرد بشين. آفرين شاه خوب... پاشو.

به نظر نمي آمد كه آرسينوس، با آن نگاه هاى غضبناك لرد، قصد جا به جايى داشته باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1396 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا بعد از گفتن این جمله محل رو ترک کرد و رودولف ماند و بلاتریکس. بر همگان واضح و آشکار بود که رودولف از سایه ی بلا هم می ترسد چه برسد به اینکه الان یک جنازه روی دستش مانده بود که باید از آن مراقبت هم میکرد و وانمود می کرد که زنده است.

- هوم، بذار ببینم اون عینک آفتابیم که افتاد تو پاتیل هکتور رنگش سفید شد رو بزنم به چشمت.

هنوز جوهر نقطه ی پایان جمله ی رودولف خشک نشده بود که کشیده ی آب نکشیده ای صورتش رو مورد عنایت قرار داد.

- کی زد؟ کسی اینجا نبود که! اصلا چرا زد؟ ساحره زد؟ ساحره دست بزن دار کی بودی تو؟

کشیده ی بعدی سمت دیگر صورت رودولف را مورد عنایت قرار داده بود. رودولف که کم کم داشت می ترسید تصمیم گرفت بیخیال سخنرانی برای ساحره های فرضی شده و زودتر با بلا سر میز برود. یک عینک ته استکانی را به زور روی چشم های بلا جا داد از اونجایی که از رودولفی که حتی یه دست لباس مناسب هم نمیپوشید نمی شد انتظار نظم و ترتیب داشت، مطابق انتظار عینک را به شکل یک وری روی صورت بلا گذاشته بود و او را کشان کشان دنبال خودش می برد. و تقریبا همزمان با لرد سر میز رسید.

لرد نگاهی به بلا کرد که به نظر می رسید توی بغل رودولف لم داده اون هم با یک عینک آفتابی! این صحنه اصلا مناسب شخصیت بلا نبود. اصلا هم صحنه ای نبود که همه هر روز با اون مواجه بشن. از جمله چنین صحنه های عجیب و هر روز نبینی می شد به ساکت ماندن هکتور، نپیچیدن نجینی همچون حلقه دار دور گردن لرد، قابل دیدن شدن بانز یا نَویزیدن لینی اشاره کرد.

- بلایی سر بلای ما آوردی؟

رودولف که غرق در تفکر بود که چگونه می تواند از این موقعیت استفاده کنه و ساحره کشی راه بندازه اصلا صدای لرد رو نشنیده بود.

- با تو بودیم! گفتیم بلامون چرا خراب شده؟

صدای فیس فیس شکم نجینی که بیست و سه ثانیه بود غذا نخورده بود رودولف را از جواب دادن نجات داد. اما این نجات مدت زیادی دووم نداشت. این را می شد با توجه به میز غذا و پر بودن تمامی صندلی ها فهمید. فقط دو صندلی که نزدیکترین صندلی به لرد بودن خالی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس اشتباها توسط هکتور کشته شده مرگخوارا مایل نیستن این خبرو به لرد بدن. برای همین نوبتی از جسد مراقبت می کنن.
کراب این کار رو انجام می ده و الان نوبت رودولفه.

...................

-مراقبت می کنم! این کارو انجام می دم. ببینین من چه مرد وفاداری هستم. می بینین؟ ساحره ها! آیا دیدین؟ خوب دیدین؟ اینو به خاطر بسپارین!

-وقت ناهاره!

سخنرانی رودولف، با اعلام لایتینا نیمه تمام ماند و همه مرگخواران برای صرف غذا اتاق را ترک کردند. رودولف هم قصد داشت ترک کند...ولی...

-پس بلا چی؟

این سوالی بود که ریتا پرسیده بود. رودولف کمی فکر کرد.
-خب...بلا...فکر نمی کنم دیگه احتیاجی به غذا داشته باشه.

ریتا توجه رودولف را به موضوع مهمی جلب کرد.
-ولی ارباب اگه بلا رو سر میز نبینن ممکنه مشکوک بشن. بهانه هم نمی شه آورد. ارباب می دونن که بلا هر طور شده برای صرف ناهار به همراه ایشون سر میز حاضر می شن.

رودولف در ذهنش به دنبال راه حل می گشت.
-خب...به ارباب ناهار ندیم! بگیم بمونن تو اتاقشون.

ریتا با تاسف سر تکان داد.
-از تو هم انتظار راه حل بهتری نداشتم. بلاتریکسو بیار سر میز. یه جایی دور از ارباب. بنشونش کنار خودت. یه عینک آفتابی بزن چشماش دیده نشه. نذار ارباب بفهمن که اتفاقی افتاده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف نيز به سمتي كه همه نگاه ميكردند، برگشت.
-زن كيه؟! نفس كش... بيا جلو ببينم. چرا قايم شدي؟ بيا حسابت رو بذارم كف دستت!

آرسينوس قدمى به رودولف نزديك شد.
-اهم... رودولف...

ولى رودولف كه جانش و سلامتش را در خطر مي ديد، بي توجه به نگاه هاى سايرين، به فرو رفتن در نقشش ادامه داد.
-نه آرسينوس...پا در ميونى نكن! ولم كن... ولــــــم كن بذار حقش رو بذارم كف دستش!
-ترجيح ميدم جناب پادشاه صدام كنى... در ضمن، من كه نگرفتمت.

رودولف به سرعت به سمت آرسينوس رفت، كه از غيب، افرادى سياه پوش، با نقاب هاى عجيب و غريب پشت به آرسينوس و رو به رودولف ظاهر شدند و چوبدستى هايشان را به سمت او گرفتند.
-جناب پادشاه، ببخشيد كه پشتم به شماس... تو! چطور جرئت ميكني به سمت پادشاهت حمله كني؟! عقب بايست...عقــــــــب!

و رودولف عقب ايستاد!

-اهم... خب رودولف... از بلاتريكس مراقبت ميكني يا...

و به مأموران چوبدستي به دست اشاره كرد.

-آخ كه ارباب نگذره ازتون به حق چهار مؤسس هاگوارتز! اين همه ساحره اينجاس كه نياز به مراقبت يه مرد دارن... اونوقت بلاتريكس آخه؟!...مراقبت ميكنم... مراقبت ميكنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 19 آبان 1396 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_ سنگ... شنل... چوب دستی!

مرگخواران که به دور یکدیگر حلقه زده بودند، با صدای اسنیپ، هر یک دستان خود را به نشانه ی یک شیء جلو آورند.

_ خب... سنگ که چوب دستی رو میشکونه... شنل هم چوب دستی رو می پوشونه... پس... لینی باختی!

لینی معترضانه جواب داد :
_ نخیر! قبول نیست. چوب دستی میتونه سنگ رو پودر کنه... حتی می تونه شنل رو هم بسوزونه! من بردم!

آستوریا با عصبانیت کمی به جلو خیز برداشت.
_ چرا انقد جر میزنی؟ دفعه قبلی هم سنگ اورد گفت سنگ، شنلو سوراخ میکنه! آخه سنگ چجوری شنلو سوراخ میکنه؟

لینی با جدیت تمام، شروع به توضیح دادن کرد.
_ معلومه دیگه... سنگو داغش کن بذارش رو شنل. سوراخ میشه دیگه!

لینی به چهره هم گروهانش نگاه کرد. بنظر نمی رسید حرفهایش کسی را قانع کرده باشد.
_ اگه گوشه ی سنگش تیز باشه چی؟ نمیشه ؟! سنگ جادو؟! بازم نه؟

مرگخواران با قیافه هایی به این شکل به لینی نکاه می کردند. لینی بال بال زنان و بغض کنان حلقه مرگخواران را ترک کرد و با ناراحتی روی میز نشست.
_ آخه نمیگین من به این ریزه میزه ای چجوری بلاتریکسو دنبال خودم بکشونم؟ چرا زور میگین نامروتا؟

مرگخواران متوجه شده بودند که لینی به نکته ظریفی اشاره کرده است و عقب نشینی کردند. سنگ، شنل، چوب دستی هم نتوانسته بود نفر بعدی ای که باید از جنازه بلاتریکس مراقبت میکرد را مشخص کند.
_ پس چیکار کنیم؟

رز با یکی از برگهایش به رودولف اشاره کرد.
_ اصن مگه زن اون نیست؟ خب خودش جورشو بکشه دیگه!

با حرف رز همگی به سمت رودولف برگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-من از اين مراقبت نميكــــــنم!

كراب، در خانه ميدويد و به هر مرگخوارى كه مى رسيد، اين عبارت را جيغ زنان تكرار مى كرد.
آرسينوس به سختى كراب را متوقف كرد.
-چرا؟
-نه...نه! اصرار نكن...من ديگه از اين مراقبت نميكنم!

آرسينوس كرواتش را صاف كرد.
-من كه اصرار نكردم... فقط پرسيدم چرا؟
-من رو زد!

فلش بك

هنوز ثانيه اى از خروج آستوريا از آشپزخانه نگذشته بود، كه سيلى محكمى روى صورت كراب نشست.
كراب جيغى كشيد و به اطرافش مشت و لگد پرت كرد.
-بانز...چرا زدى؟ چون نامرئيى دليل نميشه كه... بانز؟... بانز؟!

كسى نبود.
كراب واقعا ترسيده بود... سيلى خورده و تنها، با يك عدد بلاتريكس مرده...

پايان فلش بك

-نه...بلاتريكس مرده و چون مرده نميتونه كسى رو بزنه، من مطمئنم كه تو اشتباه كردى. اما نگران نباش! ميدونم كه همه چى درست ميشه. الان همه رو جمع ميكنيم و سنگ، شنل، چوبدستى بازى ميكنيم. هركى باخت، از بلاتريكس مراقبت ميكنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مهر 1396 16:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب کیف آرایشش رو از کیفش در آورد و دست به کار شد. همزمان که رژ صورتی به لبش میکشید ، زبون خودش هم بیرون آورده بود و با هر حرکت دستش زبونش هم به همون سمت میرفت. سشوار و اتوی مو گزینه بعدی بود ولی وقتی این وسایل رو از کیفش در آورد دید که هکتور قبلا بلا رو کچل کرده و به خاطر اینکه انرژی که صرف درآوردن وسایل از کیفش هدر نره، به موهای خودش دستی کشید. بعد از اتمام موی سر خودش ، از کیفش چند تا لاک در آورد و هر کدوم رو بغل رژ گذاشت تا یه ست خوب با اون و ردای بلا در بیاره.
-خب رژ که صورتیه، رداش هم که مشکیه ، زیر ناخون هاش هم که مشکیه ، فک کنم بهترین رنگ بنفش باشه.

بعد از چند دقیقه که به نظر بلا آماده میرسید ، کراب از رو زمین بلندش کرد و یه دست بلا رو انداخت دور گردنش و دست خودش رو هم دور کمرش گرفت و قدم زنان از اتاق معجون سازی هکتور خارج شد. کراب پیش خودش گفت.
-فک کنم بلا بدش نیاد قبرستان ریدل رو ببینه. جسد تمام محفلی هایی که کشته رو اونجا انداختیم حتما خوشحالش میکنه.

بعد به طور مصنوعی سر بلا رو تکون داد و لباش رو به حالت خندیدن تغییر داد. آروم آروم به طرف قبرستان میرفتن که صدای شکم کراب خبر از تموم شدن انرژیش و نیاز به غذا داد. در نتیجه تصمیم گرفت قبرستان ریدل بهترین جا نیست و بهتره که به آشپزخونه ریدل برن.
وقتی به آشپزخونه رسیدن ، بلا رو آروم روی صندلی نشوند و سر بلا محکم به میز کوبیده شد. کراب سریعا به طرف یخچال رفت و پیتزای باقی مونده مرگخوار پارتی دیشب رو در آورد و روی میز گذاشت. هر گازی که خودش به پیتزا میزد ، یه پیتزا هم تو دهن بلا فرو میکرد.
آستوریا وارد آشپزخونه شد تا یه لیوان خون محفلی بخوره که با بلا و کراب مواجه شد. خوشحال از اینکه کراب به خوبی داره این قضیه رو مدیریت میکنه ، لیوان خونش رو در آورد و جرعه ای خورد و بعد سر بلا رو از میز بلند کرد. با دیدن قیافه بلا ، تمام خون تو دهنش روی صورت بلا ریخت و بدون اینکه بتونه چشمش از رو بلا برداره گفت.
-این چرا این شکلی شده؟
-خوشگللللللل شده دیگه جیگر شده ، حالا دیگه میتونه یا جادوگر خوب رو بگیره و بچه دار شه و بچه هاش رو هاگوارتز ثبت نام کنه و وسط کریسمس واسشون لباس که خودش دوخته بفرسته . اون موقع شاید بتونه مالی ویزلی رو شکست بده
-رژ صورتی ؟
-آره تازه لاکشم بنفش زدم تا به صورتیه بیاد.

آستوریا لیوانش رو روی میز گذاشت و به سرعت از آشپزخونه بیرون رفت تا یه مرگخوار دیگرو پیدا کنه مسوول بلا بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1396/7/18 16:21:05
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-من!

همه به سمتی که صدای داوطلب از آن سمت به گوش رسیده بود برگشتند...
ولی هیچ مرگخواری در آن قسمت حضور نداشت.

-کی داوطلب شد؟

سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد!

-بانز؟ تو بودی؟

یک دست ردا که روی هوا معلق بود، آستین هایش را معترضانه تکان داد.
-من خودم نامرئیم...صدام که نامرئی نیست...اگه می خواستم می گفتم. تازه امروز ردا تنمه. خودمم نامرئی نیستم.

آستوریا به آرامی لبخندش را از چهره پاک کرد و روی دیگر خود را به مرگخواران نشان داد!
-سریع کسی که داوطلب شده بود یک قدم بیاد جلو...وگرنه...

کراب با دستپاچگی یک قدم جلو رفت.
آستوریا به طرف کراب برگشت.
-تو بودی؟ تو داوطلب شدی؟ بعدش برای چی خفه شدی؟ ما رو مسخره کردی با این قیافت؟

کراب دلشکسته از طعنه ای که این وسط به قیافه اش زده شده بود جواب داد:
-من نبودم...ولی الان داد زدی ترسیدم، داوطلب شدم.

آستوریا دوباره لبخند شد. احتیاجی به خشونت نبود...کراب داوطلب شده بود. مشکلی وجود نداشت.
کراب نگاهی به جسد بلاتریکس انداخت.
-مواظبش می شم. نمی ذارم ارباب بفهمه...خوشگلش می کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب...تا كى ميتونيم پنهون كنيم؟ ارباب بالاخره ميفهمن كه بلا مرده و...
-درست شنيدم؟! بلا مرده؟!

آستوريا كه به تازگى نجينى را از گردش نيمروزى بازگردانده بود، با تعجب به سايرين نگاه مى كرد.
-دِ جواب بدين ديگه!

تصميم بسيار سختى بود... تنها ساحره اى كه آستوريا از او حساب مى برد، بلاتريكس بود... پس قطعا از مرگش شاد مى شد. اما... او از پنهان كردن و فريب دادن لردسياه، به هر دليلى خشمگين مى شد!

-ام... چيزه...هكتور داره يه معجون درست ميكنه و...
-لينى!
-آره!

زمان، زمان ديدن عكس العمل آستوريا بود.
ابتدا چشمانش در حدقه گشادتر شد... دقايقى بعد، گونه هايش كمى سرخ شد؛ و در آخر، لبانش به لبخند خطرناكى باز شد.
-و شما هم ميخواين اين رو از ارباب پنهون كنيد؟

-ام...
-نه...ما فقط...
-خب...راستش...

-باشه... ارباب اين چند روز كمى مشغله دارن...ميتونيم چند روزى رو صبر كنيم و بعد به ارباب بگيم! كى اول از بلاتريكس مراقبت ميكنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 17 مهر 1396 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

فضا دود آلود بود. دود هایی رنگارنگ... حداقل بیست پاتیل که زیرشان روشن بود را می شد به شکلی محو تشخیص داد.
در میان این دریای پاتیل ها که با فاصله هایی بسیار کم از یکدیگر چیده شده بودند، سایه محو موجودی در حال دویدن بود و به سرعت و به شکلی عجیب و غریب از بین پاتیل ها در حال حرکت بود.

موجود لرزان و پوزه دار هر لحظه بر سرعتش می افزود و میان پاتیل ها می دوید. درست در زمانی که سرعتش به قدری زیاد شد که حتی سایه ی محوش هم قابل تشخیص نبود، در به شکلی کاملا ناگهانی درست در صورتش باز شد.

شمایل یک ساحره ی لاغر قد بلند در آستانه در ظاهر شد. سرش به شکلی غیر عادی بزرگتر از بدنش به نظر می رسید. ساحره با دیدن وضعیت موجود در اتاق و موجودی پهن شده روی زمین، غرولندی کرد.
- منم اگه جای تو بودم با این وضعیت خوابم می برد. اینجا پر از دوده. به هر حال بهتره زودتر بیدار بشی. لرد سیاه احضارت کردن و میدونی که من هیچ خوشم نمیاد ایشونو منتظر بذاری.

موجود عجیب و غریب به شدت میکوشید انتهای پوزه اش را که حالا در نوری که از در باز داخل اتاق شده بود، مشخص شده بود ماسک ضد شیمیایی است را از حلقومش بیرون بکشد. گویا در تقلا بود چیزی بگوید ولی حاصل فقط کلماتی نامفهوم بود.
بلا در حالی که مستقیم به سمت پنجره ی اتاق می رفت تا آن را باز کند، گفت:
- تو بلاخره میخوای بلند بشی یا...

با فرو رفتن دودی چند رنگ در بینی بلا، ادامه ی جمله اش به ناچار ناتمام ماند. زیرا در اثر استشمام این دود بلا در حالی که دو دستی گلویش را گرفته بود و چشم هایش به اندازه ته دو تا از پاتیل های هکتور شده بود، با صورت به زمین خورد.
در همان لحظه گویا هکتور موفق شده بود فیلــــــتر ماسکش را از حلقومش بیرون بکشد.
- بلا دارم معجون زندگی جاودانی درست می کنم.

ولی به نظر کمی برای این تذکر دیر میرسید.

***

ساعاتی بعد بلاخره هکتور به این نتیجه رسید که بلا کاملا مرده است. زیرا امکان نداشت بلا در مقابل به آتش کشیدن و جزغاله کردن موهایش، آن هم درست در مقابل جشمانش، بی اعتنا باشد. بنابراین هکتور تصمیم گرفته بود این موضوع را با سایر مرگخواران در میان بگذارد.

- مطمئنی مرده؟ بعدشم این خیلیم شبیه بلا نیستا. ببین کلا کچله!
- من سوزوندم که ببینم زنده هست یا نه!
- واقعا راه حل بهتر از این پیدا نکردی که موهاشو بسوزونی؟
- الان مشکل ما موهاش نیست. مشکل اینه که کی قراره این خبرو به ارباب بگه.

لینی که سعی داشت هوش رونکلاوی اش را به رخ بقیه بکشد، این را گفته بود و با این جمله جمع را در سکوتی سنگین فرو برد. هیچ کس دلش نمیخواست کسی باشد که این خبر را به لرد می دهد. چون قطعا کسی که این خبر را می رساند به بلا در آن دنیا می پیوست. بنابراین مغز ها به کار افتاد و پیشنهاد بعدی خیلی زود ارائه شد.
- چطوره به لرد بگیم چند روزی رفته مسافرت؟

در همین زمان دستی در هوا بلند شد و سیلی محکمی در گوش ارائه دهنده ی این پیشنهاد زد.

- بلا بود؟
- نه بابا، این که مرده نمیتونه تکون بخوره.
- من یه پیشنهاد دیگه دارم. بیاید نوبتی ازش مراقبت کنیم و وانمود کنیم حالش خوبه. عین یه عروسک خیمه شب بازی مراقبشیم. چطوره؟

سیلی بعدی در گوش این مرگخوار خورد.
- بلا بود، من دیدم!
- نه حتما دچار توهم شدی. بلا مرده. مرده که تکون نمیخوره.

اما این بار حتی گوینده ی این جمله هم ترسیده بود. شکی وجود نداشت که بلا مرده بود. ولی از قرار معلوم این یک مردن ساده و طبیعی نبود. بلا مرده ای عجیب و غریب بود و مرگخوار ها برای نجات جانشان چاره ای نداشتند جز اینکه پیشنهاد آخر را بپذیرند و نوبتی از بلا مراقبت کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1396/7/17 21:17:07
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!