جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

44 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

موزه جادو و تاریخ جادوگری

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1398 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- نفر بعد!

و با دیدن نفر بعد، نفس راحتی به نشانه اینکه "این یکی مشخصه خانومه" کشید.
- بفرمایید خانوم...
- سلام و درود ستاره ها و سیاره ها و کهکشانها و کیهانها بر شما باد!
- سلام، بفرمایید.

آملیا با ذوق، جعبه قهوه ای رنگ بزرگی را نشان داد. چرا ملت اینقدر جعبه دوست شده اند و همه چیزشان را در جعبه میچپانند؟ گذشته از آن، در آن جعبه طلایی چیزی نبود، چطور میشد انتظار داشت در این جعبه قهوه ای چوبی، چیز با ارزشی باشد؟
- ... خب؟
- خب؟
- باید ببینم توی جعبه چیه دیگه!
-

او در جعبه را باز کرد و...

- همین؟!
- کمه؟
- یه تیکه سنگ؟!
- یه تیکه سنگ؟! این سنگ از مریخ اومده، میدونی چه مسافتی رو طی کرده تا به اینجا برسه؟ چندتا...
- از کجا بفهمم مال مریخه؟
- گوش کن...

و سنگ را روی گوش مسئول گذاشت.
- میشنوی؟
- نه...
- مال مریخه!

مسئول که کاملا قانع شده بود، سه نات بابت آن پرداخت کرد و به غرغر های آملیا توجه نکرد.
اما آملیا از درون، حال دیگری داشت...
- انداختم بهش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1398 22:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-دیر نرسیدن کنم...دیر نرسیدن کنم!

رابستن خیلی عجله داشت...نمی خواست که دیر برسه!

-قیمت ماتیک خی...

رابستن هیچوقت اون قیافه رو یادش نمی رفت...حتی اگه در حال پرواز بود!
-ماتیکی چرا داشت پرواز کردن می کرد؟

این بحث رو با خودش، سریع تموم کرد، چون باید زود می رسید!
-

رابستن رو به روش صفی طولانی دید.

رابستن کفگیرش ته دیگ خورده بود. باید زودتر برای خودش پول دست و پا می کرد...باید یه فکری می کرد.

-گرفتن شدم!

رابستن رفت و با یه لباس کهنه اومد.

مردم هاگزمید خیلی آدم های مهربونی بودن حتی وقتی که در تنگنا بودن هم مهربون بودن خودشون رو کنار نمی ذاشتن!

-وای مرلینا! اینو نگاه کن! چقد گناه داره...بیا عزیزم بیا جلوی من!

رابستن با این فکر هوشمندانش تا اول صف هم رفت!

-بعدی!

رابستن وارد شد.
-سلام کردن می شم!
-سلام...آق...خا...جنسیت ملت چرا جدیدا انقد سخت شده؟ اصلا ولش کن...چی آوردی؟

رابستن از داخل لباسش یک جعبه ی طلایی در آورد. چشم مدیر با دیدن جعبه، برق زد.
-خب این جعبه رو می تونم سه نات ازتون بگیرم!

رابستن با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.

-اگه برای این جعبه سه نات دادن می کنین، برای چیزی که داخلش هستن می شه چقد دادن می کنید؟

رئیس تازه فهمید که اصل کاری، توی جعبه هستش!
-خب بازش کن تا ببینم.

رابستن در جعبه رو بر می داره.
وقتی در جعبه برداشته می شه، یه نور خیره کننده ای از داخل جعبه نمایان می شه!
-این بودن می شه.

مدیر داخل جعبه رو نگاه می کنه ولی چیزی نمی بینه. می ره و یه ذره بین میاره و دوباره داخلشو نگاه می کنه.
-همین؟ یه مو؟
-یه مو؟ این یه مو نبودن می شه! این خیلی، یه مو بودن می شه! این موی جد جد جد جد جد من بودن می شه! خیلی قدمتی بودن هستش!

رابستن فکر می کرد که هر چیز قدمتی ای، ارزش مادی داره!
-حالا این چند بودن می شه؟

مدیر کف دستشو به رابستن نشون می ده!
-این چیه؟
-کف دست.
-پس مو رو بکُن تو گوشت...این سه ناتم بگیر و اون جعبه رو بده به من!

رابستن نفهمید که کف دست چه ربطی به موضوع داشت ولی، مو رو کرد تو گوشش و سه نات رو گرفت و رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1398 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-نفر اول...بفرمایین.

نفر اول نفس نفس زنان و هن و هن کنان جلو رفت.
نفر اول اضافه وزن داشت!
اصلا هم مشخص نبود که چرا با وجود این که نفر اول بود، جلو رفتنش اینقدر طول کشید. به هر سختی ای که بود خودش را به دفتر مدیر موزه رساند.

-بفرمایین بشینین آق...خانو...آقا...

همین اول کار، مدیر موزه دچار وضعیت سخت و پیچیده ای شده بود.
-ببخشید...اسمتون؟

-میتونی وینی صدام کنی.

اسم مخفف هم نتوانسته بود کمکی برای تعیین جنسیت کراب کند. برای همین مدیر تصمیم گرفت برود سر اصل قضیه.
-چی برامون آوردین؟

کراب بسته اش را روی میز گذاشت و باز کرد.
بسته دیگری از داخلش در آمد.
آن را هم باز کرد.
و دوباره و دوباره و دوباره!

تا این که سرانجام به بسته ای به اندازه قوطی کبریت رسید.

مدیر هیجان زده شد. مطمئنا شیء مهم و ارزنده ای داخل آن قوطی کبریت نهفته بود!

کراب قوطی را باز کرد و شاخه ای خشک و خمیده از آن در آورد. مدیر با بی علاقگی به شاخه نگاه کرد.
-همین؟

به کراب برخورد و شاخه اش را برداشت.
-اگه قراره اینجوری رفتار کنین اصلا توضیح ندم. شما شاخه شناس نیستین. یه پیچ و خم های دقیق و منحصر به فرد این شاخه نگاه کنین. این آخرین شاخه هرس شده توسط سالازار اسلیترینه. این یه اثر هنریه.

مدیر پرسید:
-این موضوع رو چطوری میتونین ثابت کنین؟

کراب با اعتماد به نفس جواب داد:
-یه تار موی ریش سالازار روش مونده بود. دادیم آزمایش و تایید شد. ولی تار مو رو باد برد. برگ تایید هم گم و گور شد. ولی شما مطمئن باشین. رو حرف من حساب کنین. این شاخه واقعی و باارزش...

ملت حاضر در صف، کرابی را دیدند که با لگد از موزه اخراج شد و در حالی که اشک میریخت و درباره افزایش قیمت رژ لب مارک mac حرف میزد، سر به بیابان گذاشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1398 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین

سوژه جدید

صف عظیمی از جمعیت جلوی درب اصلی موزه جادو و تاریخ جادوگری هاگزمید جمع شده بودند، جادوگر و ساحره، پیر و جوان در صف ایستاه بودند و هریک اجناسی را همراه داشتند و کیسه ای برای گرفتن پول.
همه چیز به اعلامیه ی بزرگ روی درب برمی‌گشت.

فلش بک، یک ساعت قبل

حدودا یک ماهی میشد که لندن، شدیدا از لحاظ اقتصادی به هم ریخته بود؛ پول های زیادی غیب شده بود و فشارهایی از هر طرف به شهر وارد میشد.
وضعیت بازار جادوگران در هاگزمید هم، بهتر از این نبود.

-بیا اینور بازار! سی تا بادکنک با تلمبه فقط یه نات!
-نخیرم بیا اینور بازار! سی و سه تا نیمبوس دو هزار فقط دو نات!

از همین دو جمله و مقایسه قیمت و کالا میشد وضعیت بد اقتصادی را به خوبی متوجه شد. مردم حاضر بودند برای پول هرکاری بکنند؛ مقدارش مهم نبود. فقط پول میخواستند!

موزه جادو و تاریخ جادوگری، دفتر ریاست موزه

-بنظرت این طرح جمع آوری اجناس قیمتی و قدیمی جواب میده؟

مردی که ریش بزی داشت، با قاطعیت سرش را تکان داد.
-بله قربان، صد در صد! ما از مردم میخوایم اجناس قدیمی و قیمتی رو به موزه تحویل بدن و در عوض پول بگیرن. این کار تو این شرایط اقتصادی، شدیدا جواب میده!
-میدونی که خودمونم بودجمون اونقدری نیست...

مرد ریش بزی کاغذ لول شده ی درون دستش را باز کرد و روی میز گذاشت.
-نگران نباشید، قرار نیست پول زیادی برای هر جنس پرداخت کنید!

و لبخند شیطانی زد.

-اونوقت اسم این کار کلاهبرداری نیست؟
-نخیر! اسمش هوش اقتصادیه قربان!

چند دقیقه بعد، اعلامیه بزرگ قرمز رنگی سردر موزه قرار گرفته بود.

نقل قول:
اطلاعیه مهم: جادوگران و ساحره های محترم؛ بدین وسیله موزه تاریخ جادوگری هاگزمید، تصمیم به جمع آوری اقلام ارزشمند موجود در سطح شهر گرفته و در ازای آنها، به تحویل دهنده جنس مبلغی پرداخت میکند!


همه جادوگران و ساحره ها به محض دیدن اعلامیه، به خیال خودشان، راه کسب درامد را پیدا کردند و با اجناس قدیمی و قیمتی یا حتی جعلی و بی ارزش، برای قالب کردن به مسئولین، دم در موزه صف کشیدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1398/3/14 0:01:36
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مهار كردن يه گروه هافلپافي، با افتخار حتي مقام اولين كار سخت در دنيا رو از معدن ربوده!
يعني هيچ كاري، حتي زنده به گور شدن توي معدن هم بهش نمي رسه چون هميشه يه چيزي بدتر مرگ وجود داره تام! و اگه اون چيز جمعيت هافلي نباشه پس چي مي تونه باشه؟

- چيكار كنيم؟

عملا كاري از دستشون بر نمي اومد. تلاششون براي وحشت زده كردنشون با شكست مواجه شده بود و حالا يه گروه روحِ هافلي داشتن. 
بر فرض محال اگه موفق مي شدن هافليا رو آروم كنن، با روح شدنشون همون يه صدم شانس رو هم از دست داده بودن.

- چيكار كنيم؟
- رفت!

خب، به سلامتي و خشنودي هلگا، بقاياي تنها زير شلواري پاره پوره ي مرلينم به دست دورا كنار همون ستاره هاي آمليا قرار گرفت.
چرا؟
خب احتمالا چون بنفش نبوده. يا مد روز رو رعايت نكرده؟

- چيكار كنيم؟

مدير موزه كه جلوي چشمش اولين ويزلي تاريخ بشر به طور وحشيانه اي با موميايي يكي شده بود، نعره اي زد و راهش را به سمت تيمارستاني كه تف تشت ازش فرار كرده بودن، كج كرد.

- چيكار كنيم؟
- بريم بميريم؟

أيده ي خوبي بود. اين موزه ديگه موزه بشو نبود و موزه كه موزه نباشه، موزه نيس.
از اين نظر همه ي كاركنان اين موزه اي كه ديگه موزه نبود، باقي مانده هاي مجسمه ها رو توي دامن خود ريختن و به سراغ مانداگاس نرم ولي آهسته پشت هيچستان رفتن تا بلكه با فروش همون چهار تيكه پولي به دست بيارن و بزنن به زخم زندگي.

هافلم شعبه ي عمومي خودش رو هفته ي بعد در دهكده افتتاح كرد!

پايان به سبك در هم رماتيسم به علاوه ي مقادير معيني از عنتونيسم به اضافه ي يه قاشق شهيد كردن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
راهنما ها دوان دوان به سالن اصلی موزه رفتند و با دهان هایی باز و چشم هایی افتاده و صورت هایی مات و رنگ پریده به صحنه ی رو به رویشان نگاه کردند. خشکشان زده بود. سکوت همه جا را گرفته بود. سالن موزه شبیه مناطق جنگ زده شده بود. گرد و غبار همه ی فضا را پوشانده و ذره های غبار در هوا دیده می شد. استخوان های دایناسور علف خوار بزرگی که پسر ها ازش سواری می گرفتند کاملا ریخته و استخوان هایش پخش و پلا شده بود. با چشم هایی غمگین به پارچه های پاره پاره ی لباس های قدیمی موزه و گیتاری شکسته نگاه کردند. بالاخره راهنمای اول با صدایی خفه زیر لب زمزمه کرد :
- « واای ، خدای من. »

- « همه جا رو داغون کردن. »

دست و پای راهنمای سوم شروع به لرزیدن کرد. بعد از چند ثانیه از جا پرید و با صدایی لرزان جیغ کشید :
- « حتما رفتن به تالار های دیگه. باید جلوشونو بگیریم. »

صدای ریز ریز شدن شیشه ای در راهرو پیچید. راهنما ها با نگرانی به صورت های بهت زده و وحشت زده ی هم نگاه کردند و بعد با تمام سرعت به سمت منشا صدا دویدند.
بله ، حدسشان درست بود. هافلی ها در یک اتاق جدید مشغول خرابکاری بودند. گبین و استوارت با نیشخند وارد تابوت مومیایی ها می شدند. آدر با دقت مشغول بررسی مومیایی و نوار های خاک خورده و پاره پوره ی پیچیده شده ی دورش بود. دورا که لباس های موزه را به تن داشت در آن سو با آملیا جر و بحث می کردند و در همان حال که مجسمه ی سی سانتی یک میمون را به سمت خود می کشیدند جیغ می زدند :
- « بدش به من! مال منه. »
- « نه خیرم! من اول پیداش کردم. »
- « برام مهم نیست! »

رز که کاملا از متوقف کردن ملت هافل نا امید شده بود یک گوشه بر صندلی نشسته و با ویبره هایی که هر از گاه می زد بچه ها را تماشا می کرد. راهنما ها آب دهانشان را به سختی قورت دادند و خود را به سرعت پشت دیوار ها پنهان کردند. راهنمای سوم که سفت به دیوار چسبیده بود گفت :
- « حالا چی کار کنیم؟ »

راهنمای اول غرید :
- « چی کار کنیم داره؟ همون نقشه ای که داشتیمو اجرا می کنیم. »

با چشم های سرخش به راهنمای سوم خیره شد و با صدایی مثل فرماندهان خشن جنگ دستور داد :
- « برو! نوبت تویه. »

راهنمای سوم به خود لرزید و جیغ کشید:
- « چی؟ چرا من؟ »

- « اگه به حرفم گوش نکنی می ندازیمت وسط این دیوونه ها. پس زود باش. »

راهنمای سوم در یک لحظه و بدون حتی یک کلمه مخالفت خود را به سمت چهار چوب در پرت کرد. چوبدستی اش را از زیر ردا رو به آنها گرفت و زیر لب اما خیلی سریع ورد را خواند. بعد به سرعت به آن سوی دیوار شیرجه زد و پنهان شد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ناگهان مجسمه ی سنگی از دست آملیا و دورا به زمین افتاد و گوش چپش شکست. دو دختر ناگهان خود را در هوا و معلق پیدا کردند. آملیا با حیرت به خودش نگاه کرد که چه راحت سی سانت از زمین بلند شده.

- « چی؟ چطور امکان داره؟ »

آدر دستش را به سمت مومیایی دراز کرد و یک دفعه با وحشت دید که دستش در آن فرو رفت. سریع خود را عقب کشید و دید که در هوا معلق شده. گبین از داخل تابوت بی آنکه درش را باز کند بیرون آمد و فریاد کشید :
- « دیدین ، دیدین! من از تو تابوت رد شدم! »

آدر در حالی که با چشم هایی گشاده از تعجب به هیکل آبی رنگش نگاه می کرد خندید و گفت :

- « واای ، این خیلی باحاله! »

راهنمای ها در نهایت نا باوری دیدند که هافلی ها نه تنها وحشتزده نشده و حتی یک در صد با خود فکر نکردند شاید مرده اند بلکه شادان و خندان در هوا شروع به پرواز کردند. به این سو و آن سو می رفتند و دنبال هم می کردند.
راهنمای اول بعد سی ثانیه سکوت بالاخره دهانش را از هم باز کرد و بریده بریده گفت :
- « حالا ... حالا چی کار کنیم؟ »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1396 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-خوب بگو نقشتو.
-چطوره جوری رفتار کنیم که انگار مردن و بعد یه طلسم بزنیم که مثل روح بتونن از وسایل این موزه عبور کنن؟
-و بعد اگه رفتن، بیرون، دیدن که نمردن چی؟
-تا اون موقع در موزه رو میبندیم.

بنابراین راهنما ها شروع کردن به گشتن در کتاب ها، تا ورد مورد نظرشون رو پیدا کنن.
دو ساعت گذشت و راهنما ها گشتن، گشتن و گشتن و از گشتن دوباره گشتن!
تا اینکه یکی با شوق و ذوق داد زد:
-پیدا کردم.
-خوب ورد رو بگو تا اجراش کنیم.
-فقط یه مشکلی هست.
-چه مشکلی؟
-این ورد اثرش فقط سه دقیقس.
-خوب اشکالی نداره که ما کارمون رو انجام میدیم.

راهنما ها شروع کردن به خوندن ورد.
-نُل جاسکو مِل پاتو!

و بعد همه جا جوری شد که هر کس مثل روح از توش رد میشد، پس خود راهنما ها هم خیلی باید دقت کنن و فقط واسه کف و سقف ساختمون این اتفاق نیفتاد چون خودش اینطوری خواستن.()

در همین حین در ان طرف موزه:

-دورا اون لاس رو از تنت در بیار.
-نمیارم.

در این هنگام که رز داشت ویبره زنان و داد زنان، دنبال دورا میدوید ناگهان چشمش به قسمت شکلات های موزه برخورد و شیرجه زد توشون.
-وای این شکلاترو.وای اون یکی رو.:)

و شروع کرد به خوردنشون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/30 16:34:40
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/30 16:35:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1396 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
رز زلر در حالی که شرشر عرق می ریخت به سمت دورا شیرجه زد و گفت :

- « این لباس موزه است. تو نباید تنت کنی! »

و لباس بنفش و پر گرد و غبار قدیمی جادوگری که قبلا مدیر هاگوارتز بود را از دستش کشید. قبل از اینکه به دورا فرصت اعتراض بدهد لباس را بر شاخه گوزنی گذاشت و به سمت پسر ها دوید. در همان حال که به سمتشان می رفت با اخم به دافنه که در موزه برای خودش با تار های صد ها ساله ی گیتار آهنگ می زد و شاد و خندان شهر می خواند نگاه کرد.
استوارت یک ابر چوبدستی که مال یکی از جادوگران قدرتمند سه قرن پیش بود را در دست گرفته و باهاش باز می کرد. آدر و گبین هم به نمایشش با ابر چوبدستی نگاه می کردند و با تحسی سر تکان می دادند.
رز که صورتش سرخ شده بود چشم هایش در حدقه گشاد شدند و جیغ کشید :

- « اونو بزار سر جاش! اسباب بازی که نیست. »

استوارت چوبدستی را عقب برد و گفت :

- « اما خیلی باحاله. من می خوام باهاش... »

رز چوبدستی صاف و سفید را از دستش قاپید و بر جای قبلی اش گذاشت.
سپس در حالی که نفس نفس می زد به سمت آملیا که نزدیک تر بود رفت. او یک تلسکوپ عصر حجری را برداشته و با چهره ای قرمز که از هیجان برق می زد به آن دست می کشید و محو تماشایش شده بود.
رز با عصبانیت غرید :

- « اونو بده من. »

- « برو کنار. مال خودمه! »

آملیا به محض دیدن رز که با دو دست به سمت تلسکوپش حمله می کرد تلسکوپ را عقب برد و در یک حرکت سریع و خشن بر سرش کوبید. یک لحظه همه جا برای رز تیره و تار شد. بعد دنیا شروع به چرخیدن کرد و همه چیز کند شد. در همان حال که به زمین می افتاد دورا را دید که جلوی آینه ی قدی با ذوق خودش را با لباس بنفش می دید و دافنه را که آهنگ می زد و پسر ها را که به جان استخوان های یک دایناسور ما قبل تاریخ افتاده و از سر و کاولش بالا می رفتند و بعد همه چیز و همه جا تاریک شد.

چهار راهنما با عصبانیت و در سکوت به چهره های هم نگاه می کردند. راهنمای اول با حالت عصبی انگشت هایش را ترق تروق می شکست و به کبودی زیر چشمش دست می کشید. گلویش را صاف کرد و گفت :

- « ما باید یک کاری بکنیم. موزه داره نابود می شه. اون دیوونه ها دارن فاتحه ی همه چیزو می خونن. یکی شون همچنان داره تو آب مقدس شنا می کنه! اون دختره هم داره با تلسکوپامون بازی می کنه. »

در چشمانش اشک جمع شد و کبودی زیر چشمش نشان داد و گفت :

- « حتی یکی از دخترا با گیتار ی که یک قرن عمر داشت زد تو سرم. باور می کنین؟ »

راهنما های دیگر با چهره هایی آتش گرفته از خشم سر تکان دادند و حرفش را تایید کردند. راهنمای دوم داد زد :

- « یکی از اون دخترا هم تا بهش گفتم به تلسکوپمون دست نزن با تلسکوپ خودش زد تو سرم! اینا خیلی خطری ان. »

دیگری در حالی که با نارضایتی دست هایش را تکان می داد انگار که راهنما ها مسئول این افتضاح بودند فریاد زد :« چه وضعشه؟ اینجا مثلا موزه است! »

همگی با سر حرفش را تایید کردند.

راهنمای دوم پرسید :

- « چی کار کنیم؟ »

- « من می گم از موزه بندازیمشون بیرون. »

راهنمای اول گفت :

- « چطور خودت این کارو بکنی؟ »

رنگ از چهره ی راهنمای سوم پرید و گفت :

- « ااا... من؟ خب... چرا همه با هم از موزه اخرجشون نکنیم؟ »

راهنمای اول با کف دست به صورتش زد و آهی طولانی کشید. راهنما چهارم در حالی که چشم هایش از شیطنت برق زدند از جا پرید و داد کشید :

- « فهمیدم. »

همه هیجان زده به او نگاه کردند. راهنمای چهارم دست هایش را با موفقیت در هوا تکان داد و خندید و از خوشحالی بالا و پایین پرید.
با چشم هایی سرشار از نفرت به بقیه ی راهنما ها نگاه کرد و از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :

- « من یک نقشه دارم... »




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدر کانلی در 1396/6/30 16:10:02
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1396 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
کپی اول رفت همراه دافنه تا ساز های موزه رو ببینن و البته بخرن.
-چرا نمیرسیم؟
-میرسیم، نگران نباش.
-من حوصلم سر رفته.

انها از راه رویی رد شدن و ناگهان
همه جا تاریک شد و بع داز گذشت چند دقیقه دوباره همه جا روشن شد.
-وای خدای من، اینجا چقد خوبه.
-خوب ابنجا که میبینید، ساز هایی است که در قبلا ساخته شده...

دافنه پرید وسط حرفش و گفت:
-میخوام همه رو امتحان کنم.
-چی؟

دو دقیقه بعد:

دافنه پرید روی ساز ها و دونه دونه همرو امتحان کرد."البته این وسط چند تا ساز هم شکستن."
-لا لا لالا سل فا می ر...

همین که نت اخر رو زد، سیم گیتار پاره شد.
-هیی.:|خوب مشکلی نیست میرم سر ساز بعدی.
-صبر کنید اینا واسه زدن نیستن، دیگه، واسه تماشا هستن.
-چقدر حرف میزنی.:|
-بله من زیاد حرف میزنم و شما باید گوش کنید.
-نمیکنم.میخوام ساز بزنم.

تا اون شخص اومد دوباره حرف بزنه، دافنه با گیتاری که سیمش در رفته بود، زد تو کله ی اون شخص، خوش بختانه فوت نکردن فقط بیهوش شدن البته گیتار شکست.
-چقد سرش سنگین بود.

ان طرف قضیه:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/30 14:10:33
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/30 14:17:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1396 02:08
نمایش جزئیات
آفلاین
موزه شناس بدون آنکه متوجه اتفاقات پشت سرش، که شامل پریدن آدر درون بشکه و در آوردنش توسط گیبن و استوارت بود، میشد به دورا که سر تا پا لباس های بنفش تاریخی موزه را پوشیده بود؛ زل زده بود.

_بهم میاد نه؟
_چی؟
_این لباسا! داشتم به این فکر میکردم چند تاشو بخرم.

موزه شناس رنگ نگاهش تغییر کرد. دهان باز کرد تا به دورا خرده بگیرد...

_من پولشو دارم و اصلا هم برام مهم نیست که این لباس چقدر براتون مهمه!
_من که چیزی نگفتم هنوز!
_لازم نیست هر بار صداتونو بشنوم. من ذهن خوانم.

موزه دار اندکی عصبی شد. سعی کرد افکار خصوصیش را به یاد نیاورد.

_همممم. صورتی گلگلیه!
_چی؟
_عین درو تو من شرور!

موزه دار که آبرویش به طرز بیوتیفولی فنا رفته بود، چون همه دورشون حلقه زده بودند، همان لحظه فرم استفعا را پر کردندی و با شغل تود وداع کردندی! تا وداعی دیگر خدا نگه دار! موزه دار دوم که حساب کار دستش اومده بود و بازدید کنندگان خود را خوب شناخته بود، با لبخندی ملیح درون بشکه آب مقدس پرید و از آدر درخواست کرد او را به حال خود رها کند. موزه دار سومی، که در کار نبود، نیز در کار آمد و ردا را بر سر کشید اما تلسکوپ آملیا به داد رسید و مانع بر سر کشیدن ردا شد!

_از جون من چی میخواید؟
_تلسکوپ.
_ لباس.
_ساز.
_ انواع شیپور ها!
_ شکلااااات!

موزه دار خواست باری دیگر ردا را بر سر خود بکشد که بادیگارد های سوزان پدیدار شدند.

_آهاااان اقاهه حساب کار دستت اومد؟ یه تختم به من بده.

موزه دار با مظلومیت بر روی خود راست کلیک کرد، چندین بار با بدبختی بر روی کپی کوبید و سپس با هر یک از هافلی ها همراه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.