-دیر نرسیدن کنم...دیر نرسیدن کنم!

رابستن خیلی عجله داشت...نمی خواست که دیر برسه!
-قیمت ماتیک خی...
رابستن هیچوقت اون قیافه رو یادش نمی رفت...حتی اگه در حال پرواز بود!
-ماتیکی چرا داشت پرواز کردن می کرد؟
این بحث رو با خودش، سریع تموم کرد، چون باید زود می رسید!
-

رابستن رو به روش صفی طولانی دید.
رابستن کفگیرش ته دیگ خورده بود. باید زودتر برای خودش پول دست و پا می کرد...باید یه فکری می کرد.
-گرفتن شدم!

رابستن رفت و با یه لباس کهنه اومد.
مردم هاگزمید خیلی آدم های مهربونی بودن حتی وقتی که در تنگنا بودن هم مهربون بودن خودشون رو کنار نمی ذاشتن!
-وای مرلینا! اینو نگاه کن! چقد گناه داره...بیا عزیزم بیا جلوی من!
رابستن با این فکر هوشمندانش تا اول صف هم رفت!
-بعدی!
رابستن وارد شد.
-سلام کردن می شم!
-سلام...آق...خا...جنسیت ملت چرا جدیدا انقد سخت شده؟ اصلا ولش کن...چی آوردی؟
رابستن از داخل لباسش یک جعبه ی طلایی در آورد. چشم مدیر با دیدن جعبه، برق زد.
-خب این جعبه رو می تونم سه نات ازتون بگیرم!
رابستن با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.
-اگه برای این جعبه سه نات دادن می کنین، برای چیزی که داخلش هستن می شه چقد دادن می کنید؟
رئیس تازه فهمید که اصل کاری، توی جعبه هستش!
-خب بازش کن تا ببینم.
رابستن در جعبه رو بر می داره.
وقتی در جعبه برداشته می شه، یه نور خیره کننده ای از داخل جعبه نمایان می شه!
-این بودن می شه.

مدیر داخل جعبه رو نگاه می کنه ولی چیزی نمی بینه. می ره و یه ذره بین میاره و دوباره داخلشو نگاه می کنه.
-همین؟ یه مو؟

-یه مو؟ این یه مو نبودن می شه! این خیلی، یه مو بودن می شه! این موی جد جد جد جد جد من بودن می شه! خیلی قدمتی بودن هستش!
رابستن فکر می کرد که هر چیز قدمتی ای، ارزش مادی داره!
-حالا این چند بودن می شه؟

مدیر کف دستشو به رابستن نشون می ده!
-این چیه؟
-کف دست.
-پس مو رو بکُن تو گوشت...این سه ناتم بگیر و اون جعبه رو بده به من!
رابستن نفهمید که کف دست چه ربطی به موضوع داشت ولی، مو رو کرد تو گوشش و سه نات رو گرفت و رفت!