جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
آینه نفاق انگیز
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

فلش بک
" بدو دیگه ماتیلدا"
تانکس( یا همون نیمفادورا تانکس. او دوست نداره که نیمفادورا صداش کنیم.)
در حالی که میزی در دست گرفته بود، به من اشاره کرد که سریعتر بیام.
من به سمت او رفتم و طرف دیگر میز را گرفتم.
- تانکس، چرا قبول کردی که میزو ببری به اتاق دامبلدور؟ می دونی چقدر باید راه بریم که برسیم به اتاق؟
- آره، می دونم. اما ماتیلدا، ما تازه وارد هستیم. اگه براشون کاری کنیم،حداقل تو کار های مهم از ما کمک می گیرن.
- اما... در واقع ما هیچ کاری نمی کنیم.
- چرا! میز بردن
-میز بردن؟ آخه اینم شد کار؟
اون بدون توجه به حرف من گفت : یه خورده بالاتر نگهش دار.
من زیر لب غرغری کردم و میز را بالاتر نگه داشتم.
تو راه، همه از من و تانکس سوال می کردند که:
"چی کار میکنین؟"
من می گفتم: به تو چه؟
ولی تانکس با کمال آرامش به آنها جواب می داد. من در چهره های بقیه می دیدم که دارن از خنده منفجر می شن اما با احترامی که برای ما قائل بودن،
خنده هایشان را در جلوی ما نگه می داشتن.وسط های راه انقدر به من برخورده بود که هر کی یه چیزی به من می گفت،بهش فحش میدادم.
. به اطراف نگاه کردم. دیوار ها به رنگ سفید بودن و هیچ تزئینی بر روی آنها وجود نداشت . کم کم داشتم از نگاه کردن به دیوار ها خسته می شدم که ناگهان ،در چوبی را، بین دیوار های سرد و خشک ، دیدم.
- تانکس،اون... اون در چیه؟
-همونطور که خودت داری میگی، اون یه دره.
- منظورم اینه که این در برای چیه!
- خب از اول جملت رو درست بگو. این در به یه آینه باز میشه. اسمش رو یادم نمیاد، اما اون آینه، آرزو های تو رو نشون می ده . آینه ی جالبیه، اما من تا حالا اونجا نرفتم. تو صد بار از اینجا رد شدی. یعنی واقعا در طول سال ندیدیش؟
من زیر لب به او گفتم : انگار تو مثل من خیلی تازه وارد نیستی.
و به راه خود ادامه دادم.
💚💚💚💚
حال
شب بود. همه به جز من در خوابگاه هافل، خواب بودن. به سمت در خیز برداشتم.در را به آرامی باز کردم و وارد تالار هافل شدم. هنوز وقت بود که از کار خودم انصراف بدم و برگردم. اما اینکار را نکردم و سرعت خود را زیاد کردم.
از تالار خارج شدم. سعی میکردم که در سایه ها راه بروم. در پشت دیوار ها پنهان شوم و سریع باشم.در راه چند بار با چراغ نفتی آقای فلیچ بر خوردم و اونموقع، پشت دیوار ها قایم میشدم. دیدن چراغ نفتی فقط برای یه لحظه بود. بالاخره به اون در باشکوه و زیبا رسیدم.
از نظر بقیه اون در، فقط یه در چوبیه و خیلی عادیه. اما آنها در واقع ظاهر رو در نظر می گیرن، عمیق به آن فکر یا نگاه نمی کنند. این در ، همه چیز هست غیر از عادی. وقتی به آنها نگاه می کنی، حس می کنی او، تو رو درک می کند و اون عادی نیست. مثل اینکه در نمی خواهد جلب توجه کند و بخاطر همین غیر از چوب هیچ چیز دیگر در ظاهر او دیده نمی شد. بالاخره از این حس در آمدم و در رو باز کردم. تاریک بود. به طرف جلو حرکت کردم تا شاید دستم به آینه خورد. هر چه جلوتر می رفتم، اتاق روشن تر می شد.
از گوشه ی چشمم نوری توجه من را به خود جلب کرد. تشعشع آینه. سریع به طرف آن حرکت کردم. دستم به آینه خورد. ناگهان توانستم آینه را ببینم. فقط آینه و خودم رو. نمی دونستم که نور از کجا می آید، اما به هر حال به آینه خیره شدم. چند لحظه صبر کردم و بعد تصویری در آینه دیدم.
وحشتزده شدم. نمی توانستم از جایم تکان بخورم. بعد از چند لحظه وحشتناک، به خودم آمدم. به سرعت از آینه فاصله گرفتم و به دنبال در گشتم. دستانم مثل یخ سرد بود و می لرزید. آنقدر دور خودم چرخیدم که در را پیدا کردم. دیگر از نظرم ،در، انقدر ها هم باشکوه نبود. دستگیره را چرخاندم و از آن اتاق دلگیر در آمدم
و سکندری خوران به طرف تالار هافل دویدم.
" بدو دیگه ماتیلدا"
تانکس( یا همون نیمفادورا تانکس. او دوست نداره که نیمفادورا صداش کنیم.)
در حالی که میزی در دست گرفته بود، به من اشاره کرد که سریعتر بیام.
من به سمت او رفتم و طرف دیگر میز را گرفتم.
- تانکس، چرا قبول کردی که میزو ببری به اتاق دامبلدور؟ می دونی چقدر باید راه بریم که برسیم به اتاق؟
- آره، می دونم. اما ماتیلدا، ما تازه وارد هستیم. اگه براشون کاری کنیم،حداقل تو کار های مهم از ما کمک می گیرن.
- اما... در واقع ما هیچ کاری نمی کنیم.
- چرا! میز بردن
-میز بردن؟ آخه اینم شد کار؟
اون بدون توجه به حرف من گفت : یه خورده بالاتر نگهش دار.
من زیر لب غرغری کردم و میز را بالاتر نگه داشتم.
تو راه، همه از من و تانکس سوال می کردند که:
"چی کار میکنین؟"
من می گفتم: به تو چه؟
ولی تانکس با کمال آرامش به آنها جواب می داد. من در چهره های بقیه می دیدم که دارن از خنده منفجر می شن اما با احترامی که برای ما قائل بودن،
خنده هایشان را در جلوی ما نگه می داشتن.وسط های راه انقدر به من برخورده بود که هر کی یه چیزی به من می گفت،بهش فحش میدادم.
. به اطراف نگاه کردم. دیوار ها به رنگ سفید بودن و هیچ تزئینی بر روی آنها وجود نداشت . کم کم داشتم از نگاه کردن به دیوار ها خسته می شدم که ناگهان ،در چوبی را، بین دیوار های سرد و خشک ، دیدم.
- تانکس،اون... اون در چیه؟
-همونطور که خودت داری میگی، اون یه دره.
- منظورم اینه که این در برای چیه!
- خب از اول جملت رو درست بگو. این در به یه آینه باز میشه. اسمش رو یادم نمیاد، اما اون آینه، آرزو های تو رو نشون می ده . آینه ی جالبیه، اما من تا حالا اونجا نرفتم. تو صد بار از اینجا رد شدی. یعنی واقعا در طول سال ندیدیش؟
من زیر لب به او گفتم : انگار تو مثل من خیلی تازه وارد نیستی.
و به راه خود ادامه دادم.
💚💚💚💚
حال
شب بود. همه به جز من در خوابگاه هافل، خواب بودن. به سمت در خیز برداشتم.در را به آرامی باز کردم و وارد تالار هافل شدم. هنوز وقت بود که از کار خودم انصراف بدم و برگردم. اما اینکار را نکردم و سرعت خود را زیاد کردم.
از تالار خارج شدم. سعی میکردم که در سایه ها راه بروم. در پشت دیوار ها پنهان شوم و سریع باشم.در راه چند بار با چراغ نفتی آقای فلیچ بر خوردم و اونموقع، پشت دیوار ها قایم میشدم. دیدن چراغ نفتی فقط برای یه لحظه بود. بالاخره به اون در باشکوه و زیبا رسیدم.
از نظر بقیه اون در، فقط یه در چوبیه و خیلی عادیه. اما آنها در واقع ظاهر رو در نظر می گیرن، عمیق به آن فکر یا نگاه نمی کنند. این در ، همه چیز هست غیر از عادی. وقتی به آنها نگاه می کنی، حس می کنی او، تو رو درک می کند و اون عادی نیست. مثل اینکه در نمی خواهد جلب توجه کند و بخاطر همین غیر از چوب هیچ چیز دیگر در ظاهر او دیده نمی شد. بالاخره از این حس در آمدم و در رو باز کردم. تاریک بود. به طرف جلو حرکت کردم تا شاید دستم به آینه خورد. هر چه جلوتر می رفتم، اتاق روشن تر می شد.
از گوشه ی چشمم نوری توجه من را به خود جلب کرد. تشعشع آینه. سریع به طرف آن حرکت کردم. دستم به آینه خورد. ناگهان توانستم آینه را ببینم. فقط آینه و خودم رو. نمی دونستم که نور از کجا می آید، اما به هر حال به آینه خیره شدم. چند لحظه صبر کردم و بعد تصویری در آینه دیدم.
وحشتزده شدم. نمی توانستم از جایم تکان بخورم. بعد از چند لحظه وحشتناک، به خودم آمدم. به سرعت از آینه فاصله گرفتم و به دنبال در گشتم. دستانم مثل یخ سرد بود و می لرزید. آنقدر دور خودم چرخیدم که در را پیدا کردم. دیگر از نظرم ،در، انقدر ها هم باشکوه نبود. دستگیره را چرخاندم و از آن اتاق دلگیر در آمدم
و سکندری خوران به طرف تالار هافل دویدم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

خوابگاه پسران ریونکلاو ساکت و آرام بود. برعکس همیشه که ساکت کردنشان برای ارشدها وقت گیر بود این بار بخاطر سنگین بودن درسها در آن روز همه خسته بودند.
_ پیس پیس! خوابی تراو؟ تراو؟
پسرک سال اولی که شلوغ ترین ریونی محسوب می شد این را گفت و چشم های درشت قهوه ایش تراویس را که زیر پتو پنهان شده بود زیر رگبار چشم غره گرفت.
_ من که میدونم بیداری! بلند شو کارت دارم!
تراویس باآرامش ذاتیش پتو را کنار زد. به آرامی بلند شد و موهای فرفری و بلندش رااز جلوی صورت کنار زد.
_ چته دن؟ داشت خوابم می برد!
_ فهمیدم جریان اون آینه که دخترا ازش حرف میزدن چی بود! همون آینه نفاق انگیز! اون آرزوها رونشون میده!
_ خوب؟ الان انتظار داری برای تو و آینه کف بزنم؟
دن عصبانی شد:
_ نخیر! انتظار دارم بلند بشی تا بریم سراغش!
_ چی؟ آخه الان؟
_ آره دیگه! همین حالا وقتشه! خیلی دوست دارم بدونم واقعیه یا نه!
_ خودت مگه آرزوتونمیدونی؟ بذاربخوابم دن!
_ اگه باهام نیای، دیگه باهات حرف نمیزنم!
و این همان تیر خلاصی بود که تراویس را وادار به برخاستن کرد.
شب، مخوف و هراس انگیز شده بود. پسرهای سال اولی به آرامی و در حالیکه امیدوار بودند به سرایدار مدرسه برنخورند پیش می رفتند. قدم هایشان با احتیاط از میان راهروها گذشت و دنیل با نگاه به برگه ای که یکی از سال بالایی ها در آن را رسیدن به آینه را مشخص کرده بود جلوی یکی از درها ایستاد و زمزمه کرد:
_ همینه.
آینه از آنچه که شنیده بودند زیباتر و باشکوه تر بود. نوشته های بالای آن که بنظر عبرانی می رسیدند توجه تراویس را جلب کرد.
_ اونجاچی نوشته شده؟
_ نمیدونم. ولی فکر میکنم به زبون جادوگریه.
_ چرت نگو دنی! زبون جادوگرا که با ما فرقی نمی کنه!
دنیل دهن کجی ماهرانه ای کرد و بعد گفت:
_ من اول میرم! خیلی دوست دارم بدونم چی رو نشون میده!
و به آرامی جلوی آینه ایستاد. نگاه تراویس به لب های دنیل که به لبخندی می شکفت کشیده شد.
_ چی اونجاست دن؟
_ من ارشد شدم تراو! اون داره نشون میده که من یه جادوگر خیلی زرنگ شدم! ببین... همه دارن برام دست می زنن!
دن کمی جلو رفت اما بعد متوجه اشتباهشان شد.
_ اون آرزوی توئه دن. من نمی تونم ببینمش!
بااینکه تصویر توی آینه دنیل را به شدت شیفته خود کرده بود اما در نهایت او از تصویرروبرو دل کند و رو به تراویس گفت:
_ بیا تراو! خودتو ببین! خیلی دوست دارم بدونم چی می بینی! تو که هیچی در مورد خودت بهم نمی گی!
تراویس امیدی به اینکه آینه چیزی نشان دهد نداشت. مدتها بود که قلب خاموش او به یاد آرزو کردن نیفتاده بود. چشم های بی فروغش آینه را نشانه گرفت و با قدمی بلند، روبروی آن ایستاد. چند لحظه بعد، دخترک زیبایی با لباس باشکوه صورتی رنگ روی شانه های او نشسته بود و به تصویر دلنشین روبرو لبخند میزد.
_ لیزی...!
زمزمه تراویس آنقدر آرام بود که دنیل لحظه ای فکر کرد اشتباه شنیده است. اما چشمهای شیفته و دهان نیمه باز تراویس اورا به باور درست شنیدنش رساند.
_ تراو؟ چی اون توئه؟
_ لیزی! لیزی! این همون لباس موردعلاقته عزیزم!
فلش بک به گذشته
هوا سرد بود ولی لیزی تصمیمی برای کنار رفتن از ویترین مغازه کاملیامارکز نداشت.
_ تکون بخور، لیزی! الان همین جا یخ می زنیم!
_ من اون لباسو میخوام تراو!
_ بچه نشو لیزی!
_ تو قول دادی!
_ آره ولی فکر نمی کردم پولی که بااون همه کارکردن بدست آوردم ازم بدزدن! تقصیر من که نیست! اذیتم نکن!
و لیزی دوباره شروع به گریه کرد.
حال
_ تراو توحالت خوبه؟ داری نگرانم می کنی!
چشم های ناامید تراویس دوباره نگاه دنیل را یافت.
_ اون روی شونه هام نیست مگه نه؟ لباس صورتی ام تنش نیست! اینا همش دروغه... .
_ داری درمورد کی حرف می زنی؟
_ بریم دن! خواهش می کنم!
_ آخه...
اما نگاه آخر تراویس به تصویر روبرو و قدم های نامطمئنش رو زمین به دنیل فهماند الان وقت پرسیدن نیست. به نظر نمی رسید او حتی احساس زنده بودن داشته باشد.
_ هیچ فایده ای نداشت دن! من اومدم تا خواهرموبرگردونم وگرنه جادو به چه درد من میخورد؟ ولی اونا گفتن... گفتن نمیتونن مرده رو زنده کنن! من... من بخاطر لیزی اومدم ولی اوناگفتن مرده دیگه برنمی گرده! پس جادو چه معنی داره؟ به چه دردی می خوره؟ وقتی نشه یه دختربچه که از سرما و گرسنگی مرده رو برگردوند، یاد گرفتن این همه درس و ورد، به چه دردی می خوره؟
تراویس آرام و بی صدا جلو می رفت و برای جلوگیری از جاری شدن اشک هایش نفس های عمیق می کشید. آن قدر تنها و معصوم بود که دنیل را یاد روزهای اول آمدنش می انداخت. وقتی که از آخرین نفری که فکر می کرد می تواند کمکش کند درمورد بازگرداندن یک مرده پرسید و پروفسور مک گونگال به او گفت:
_ هیچ امکانی وجود نداره، ساموئلز! مرده ها مردن! اصلا... توچراداری اینو می پرسی؟
و تراویس بدون هیچ جوابی نگاه بغض آلودش را به پله ها دوخته و از سالن بیرون رفته بود.
وقتی بلاخره وارد اتاقشان شدند و روی تخت تراویس نشستند، او زمزمه کرد:
_ فکر میکردم اگه خودم تلاش کنم و جادوگر قوی ای بشم، بتونم راهی برای برگردوندن لیزی پیدا کنم. ولی اون آینه بهم فهموند این فقط یه آرزوی محاله؛ مرده ها مردن.
و با کشیدن پتو روی سرش به دنیل فهماند تمایلی به حرف زدن ندارد. دنیل اندوه نگاه یازده ساله اش را به تن روبرو دوخت و پیش از برخاستن خم شد و کنار سر تراویس زمزمه کرد:
_ متاسفم، تراو. خواهرت... من فکرمی کنم اون الان کنار مامان و بابات شاد و خوشبخته!
و بلند شد و به طرف تخت خود رفت درحالیکه فکر می کرد کاش تراویس را مجبور به آمدن نکرده بود.
تیتر روز بعد پیام امروز نشان می داد تراویس ساموئلز هرگز دوباره بیدار نشد؛ درست وقتی که خبرنگارها برای نوشتن داستان های هیجان انگیز و غمناک به هاگوارتز تفتیش می کردند مدرسه برای نوجوان یازده ساله ای که بخاطر برگرداندن تنها خواهر خود روبه هاگوارتز آورده و ناامید شده بود، خاموش و عزادارشد.هیچکس درباره تراویس ساموئلز چیزی نمی دانست، اماهمه باغم چشمهای او آشنا بودند. تنها دنیل بود که می دانست رویای درون آینه تراویس راشیفته کرده بود؛ تا حدی که برای لمس دوباره دستهایی که درون تصویر توی آینه با شادی تکان میخوردند زودتر از موعد اوج گرفته بود. دنیل هرشب به احترام دوستی کوتاهشان سکوت می کردو مطمئن بودحالا، اوهم کنار خانواده اش شاد و خوشبخت است.
_ پیس پیس! خوابی تراو؟ تراو؟
پسرک سال اولی که شلوغ ترین ریونی محسوب می شد این را گفت و چشم های درشت قهوه ایش تراویس را که زیر پتو پنهان شده بود زیر رگبار چشم غره گرفت.
_ من که میدونم بیداری! بلند شو کارت دارم!
تراویس باآرامش ذاتیش پتو را کنار زد. به آرامی بلند شد و موهای فرفری و بلندش رااز جلوی صورت کنار زد.
_ چته دن؟ داشت خوابم می برد!
_ فهمیدم جریان اون آینه که دخترا ازش حرف میزدن چی بود! همون آینه نفاق انگیز! اون آرزوها رونشون میده!
_ خوب؟ الان انتظار داری برای تو و آینه کف بزنم؟
دن عصبانی شد:
_ نخیر! انتظار دارم بلند بشی تا بریم سراغش!
_ چی؟ آخه الان؟
_ آره دیگه! همین حالا وقتشه! خیلی دوست دارم بدونم واقعیه یا نه!
_ خودت مگه آرزوتونمیدونی؟ بذاربخوابم دن!
_ اگه باهام نیای، دیگه باهات حرف نمیزنم!
و این همان تیر خلاصی بود که تراویس را وادار به برخاستن کرد.
شب، مخوف و هراس انگیز شده بود. پسرهای سال اولی به آرامی و در حالیکه امیدوار بودند به سرایدار مدرسه برنخورند پیش می رفتند. قدم هایشان با احتیاط از میان راهروها گذشت و دنیل با نگاه به برگه ای که یکی از سال بالایی ها در آن را رسیدن به آینه را مشخص کرده بود جلوی یکی از درها ایستاد و زمزمه کرد:
_ همینه.
آینه از آنچه که شنیده بودند زیباتر و باشکوه تر بود. نوشته های بالای آن که بنظر عبرانی می رسیدند توجه تراویس را جلب کرد.
_ اونجاچی نوشته شده؟
_ نمیدونم. ولی فکر میکنم به زبون جادوگریه.
_ چرت نگو دنی! زبون جادوگرا که با ما فرقی نمی کنه!
دنیل دهن کجی ماهرانه ای کرد و بعد گفت:
_ من اول میرم! خیلی دوست دارم بدونم چی رو نشون میده!
و به آرامی جلوی آینه ایستاد. نگاه تراویس به لب های دنیل که به لبخندی می شکفت کشیده شد.
_ چی اونجاست دن؟
_ من ارشد شدم تراو! اون داره نشون میده که من یه جادوگر خیلی زرنگ شدم! ببین... همه دارن برام دست می زنن!
دن کمی جلو رفت اما بعد متوجه اشتباهشان شد.
_ اون آرزوی توئه دن. من نمی تونم ببینمش!
بااینکه تصویر توی آینه دنیل را به شدت شیفته خود کرده بود اما در نهایت او از تصویرروبرو دل کند و رو به تراویس گفت:
_ بیا تراو! خودتو ببین! خیلی دوست دارم بدونم چی می بینی! تو که هیچی در مورد خودت بهم نمی گی!
تراویس امیدی به اینکه آینه چیزی نشان دهد نداشت. مدتها بود که قلب خاموش او به یاد آرزو کردن نیفتاده بود. چشم های بی فروغش آینه را نشانه گرفت و با قدمی بلند، روبروی آن ایستاد. چند لحظه بعد، دخترک زیبایی با لباس باشکوه صورتی رنگ روی شانه های او نشسته بود و به تصویر دلنشین روبرو لبخند میزد.
_ لیزی...!
زمزمه تراویس آنقدر آرام بود که دنیل لحظه ای فکر کرد اشتباه شنیده است. اما چشمهای شیفته و دهان نیمه باز تراویس اورا به باور درست شنیدنش رساند.
_ تراو؟ چی اون توئه؟
_ لیزی! لیزی! این همون لباس موردعلاقته عزیزم!
فلش بک به گذشته
هوا سرد بود ولی لیزی تصمیمی برای کنار رفتن از ویترین مغازه کاملیامارکز نداشت.
_ تکون بخور، لیزی! الان همین جا یخ می زنیم!
_ من اون لباسو میخوام تراو!
_ بچه نشو لیزی!
_ تو قول دادی!
_ آره ولی فکر نمی کردم پولی که بااون همه کارکردن بدست آوردم ازم بدزدن! تقصیر من که نیست! اذیتم نکن!
و لیزی دوباره شروع به گریه کرد.
حال
_ تراو توحالت خوبه؟ داری نگرانم می کنی!
چشم های ناامید تراویس دوباره نگاه دنیل را یافت.
_ اون روی شونه هام نیست مگه نه؟ لباس صورتی ام تنش نیست! اینا همش دروغه... .
_ داری درمورد کی حرف می زنی؟
_ بریم دن! خواهش می کنم!
_ آخه...
اما نگاه آخر تراویس به تصویر روبرو و قدم های نامطمئنش رو زمین به دنیل فهماند الان وقت پرسیدن نیست. به نظر نمی رسید او حتی احساس زنده بودن داشته باشد.
_ هیچ فایده ای نداشت دن! من اومدم تا خواهرموبرگردونم وگرنه جادو به چه درد من میخورد؟ ولی اونا گفتن... گفتن نمیتونن مرده رو زنده کنن! من... من بخاطر لیزی اومدم ولی اوناگفتن مرده دیگه برنمی گرده! پس جادو چه معنی داره؟ به چه دردی می خوره؟ وقتی نشه یه دختربچه که از سرما و گرسنگی مرده رو برگردوند، یاد گرفتن این همه درس و ورد، به چه دردی می خوره؟
تراویس آرام و بی صدا جلو می رفت و برای جلوگیری از جاری شدن اشک هایش نفس های عمیق می کشید. آن قدر تنها و معصوم بود که دنیل را یاد روزهای اول آمدنش می انداخت. وقتی که از آخرین نفری که فکر می کرد می تواند کمکش کند درمورد بازگرداندن یک مرده پرسید و پروفسور مک گونگال به او گفت:
_ هیچ امکانی وجود نداره، ساموئلز! مرده ها مردن! اصلا... توچراداری اینو می پرسی؟
و تراویس بدون هیچ جوابی نگاه بغض آلودش را به پله ها دوخته و از سالن بیرون رفته بود.
وقتی بلاخره وارد اتاقشان شدند و روی تخت تراویس نشستند، او زمزمه کرد:
_ فکر میکردم اگه خودم تلاش کنم و جادوگر قوی ای بشم، بتونم راهی برای برگردوندن لیزی پیدا کنم. ولی اون آینه بهم فهموند این فقط یه آرزوی محاله؛ مرده ها مردن.
و با کشیدن پتو روی سرش به دنیل فهماند تمایلی به حرف زدن ندارد. دنیل اندوه نگاه یازده ساله اش را به تن روبرو دوخت و پیش از برخاستن خم شد و کنار سر تراویس زمزمه کرد:
_ متاسفم، تراو. خواهرت... من فکرمی کنم اون الان کنار مامان و بابات شاد و خوشبخته!
و بلند شد و به طرف تخت خود رفت درحالیکه فکر می کرد کاش تراویس را مجبور به آمدن نکرده بود.
تیتر روز بعد پیام امروز نشان می داد تراویس ساموئلز هرگز دوباره بیدار نشد؛ درست وقتی که خبرنگارها برای نوشتن داستان های هیجان انگیز و غمناک به هاگوارتز تفتیش می کردند مدرسه برای نوجوان یازده ساله ای که بخاطر برگرداندن تنها خواهر خود روبه هاگوارتز آورده و ناامید شده بود، خاموش و عزادارشد.هیچکس درباره تراویس ساموئلز چیزی نمی دانست، اماهمه باغم چشمهای او آشنا بودند. تنها دنیل بود که می دانست رویای درون آینه تراویس راشیفته کرده بود؛ تا حدی که برای لمس دوباره دستهایی که درون تصویر توی آینه با شادی تکان میخوردند زودتر از موعد اوج گرفته بود. دنیل هرشب به احترام دوستی کوتاهشان سکوت می کردو مطمئن بودحالا، اوهم کنار خانواده اش شاد و خوشبخت است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1397/3/31 20:39:42
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1397/3/31 20:44:19
ویرایش شده توسط پنه لوپه کلیرواتر در 1397/3/31 20:44:19
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/15
تولد نقش: 1396/09/06
آخرین ورود: سهشنبه 8 آبان 1403 00:46
از: زمین کوییدیچ هاگوارتز
پستها:
112

جزئیات کاربر

من الآن توی قسمتی از زندگیم قرار دارم که همیشه توی آینه نفاق انگیر می دیدمش!!!کنار هری پاتر عزیزم،4تا بچه قد و نیم قد،یه دختر و سه تا پسر...جیمز و تدی باعث افتخار منن!!!تمام این چیز ها رو توی اینه نفاق انگیز میدیدم...اینم زندگی منه دیگه...پر از عشق...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

شناسه قبلی:لاوندر براون
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
ارزشی انفجاری
شناسه قبلی:لاوندر براون
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

خودم رو میبینم.... کنار کاوه عزیزم
سوروس دنی هم هست... و سارا و ساناز و همه اونایی که دوستشون دارم.... و همون حلقه هایی که کاوه نشونم داده بود....
درحالیکه کتاب های چاپ شده ام رو توی بغلم گرفتم و مادرم کنار ما دوتاس
( به قول آنتونین ارزو بر جوانان عیب نیست)
سوروس دنی هم هست... و سارا و ساناز و همه اونایی که دوستشون دارم.... و همون حلقه هایی که کاوه نشونم داده بود....
درحالیکه کتاب های چاپ شده ام رو توی بغلم گرفتم و مادرم کنار ما دوتاس
( به قول آنتونین ارزو بر جوانان عیب نیست)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

اگه توی آینه نفاق انگیز نگاه کنم حتما به اشکال زیر در خواهم آمد:
یکی از کارمندان سازمان اسرار...یکی از کارآگاهان وزارتخانه و یا از همه بهتر یکی از مکتشفانی که اینور و اونور دنیا میچرخه و آزاده و زنش شبیه خودش ماجراجوئه و شیطون و بچه شون در آینده همینجوری خواهد شد. و البته یکی از مهمترین علایقشون حفظ محیط زیست و جانداران جادوئی و غیر جادویی آن است و بزرکترین تفریحشون زندگی در جنگل های کاملا طبیعیه.
آرزو بر هیچ کس عیب نیست
یکی از کارمندان سازمان اسرار...یکی از کارآگاهان وزارتخانه و یا از همه بهتر یکی از مکتشفانی که اینور و اونور دنیا میچرخه و آزاده و زنش شبیه خودش ماجراجوئه و شیطون و بچه شون در آینده همینجوری خواهد شد. و البته یکی از مهمترین علایقشون حفظ محیط زیست و جانداران جادوئی و غیر جادویی آن است و بزرکترین تفریحشون زندگی در جنگل های کاملا طبیعیه.
آرزو بر هیچ کس عیب نیست
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/02
آخرین ورود: جمعه 11 فروردین 1396 11:47
از: خوابگاه گریفندور،هاگوارتز
پستها:
78

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
