سلام پرفسور بونز. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
پرفسور بونز پرسید:
_ آماده ای دورا؟
چوبدستی را در دستانم فشردم و سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم.
با تکان دادن چوبدستی ادوارد، در کمد چهار تاق باز شد.
اول، چیزی جز تاریکی داخل کمد دیده نمی شد، و فقط صدای کوفتن سم هایی به گوشم می رسید.
خوب می دانستم صدای سم چه جانوریست که دلهره ی من را افزایش می دهد.
انگار تاریکی و وحشت مرا به داخل خود می کشید.
چوبدستی ام را محکم تر فشردم.
صدای سم نزدیک تر می شد و لحظه ای بعد هیپوگریف نقره ای رنگی که سرش را مغرورانه بالا گرفته بود از کمد بیرون آمد.
یک قدم عقب رفتم. از چهار سالگی هیپوگریف برایم چیزی جز وحشت نبود.
وقتی که چهار سالم بود یکی از اقوام قدیمی مادرم که مثل او از خانه ی خاندان بلک فرار کرده بود به خانه ی ما آمده و گفته بود: برای جابه جایی غیر قانونیه هیپوگریف دنبالم هستند می شود چند روزی در اینجا پنهان شوم؟
پدر و مادر هم با روی باز به او خوشامد گویی گفتند.
او هیپوگریف را در حیاط، پشت درختان سرو بست تا از دید مردم پنهان شود.
من که خیلی کوچک بودم و نمی دانستم هیپوگریف ها از حرکت ناگهانی آزرده می شوند، به طرفش دویدم که نوازشش کنم.
هیپوگریف هم با سم هایش کار مرا جبران کرد.
و من چند روزی را در سنت ماگو بستری شدم.
به همین دلیل لولو خورخوره ی من از ماگل ها به هیپوگریف تغییر کرد.
حتما می پرسید: چرا ماگل ها؟
دلایل زیادی داره، مثلا این که: با دلار 10 هزار تومانی هنوز به خرید می روند.
یا دلیل دیگه اش این است که هر شب وقتی اخبار نگاه می کنن جمله ی: این حرف ها همش دروغ است را تکرار می کنند.
ولی شب بعد دوباره همان ساعت پای اخبار می نشینند.
سرم را تکان دادم تا از فکر و خیال خارج شوم.
دوباره در اتاق جلوی هیپوگریف که حالا جلوتر بود ایستاده بودم.
صدای پرفسور بونز را شنیدم:
_ دورا به چیزی خنده دار فکر کن.
با خود گفتم:
_ مثلا هیپوگریف فنری. نه فکر به درد بخوری نیست.
یا هیپوگریف بادکنکی...جالب بود.
چوبدستی ام را بلند کردم و جلوی ترس چندین و چند ساله ام، ترسی که از چهار سالگی در مغز من رخنه کرده بود گرفتم.
بلند و واضح ورد را بر زبانم جاری ساختم:
_ ریدیکلیوس.
در همین لحظه هیپوگریف وحشتناک لپ هایی گوگولی مگولی در آورد. و بعد به ترتیب همه جایش پف کرده و مثل بادکنک می شدند.
قهقه ی خنده را سر دادم.
پرفسور بونز هم به همراه من خندید.
احساس شادی زیادی را حس می کردم. بالاخره توانسته بودم وحشتم را نسبت به هیپوگریف ها کم تر کنم.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

سلام به ادوارد بونز عزیز و دوست عزیز محفلیه خودم. ممنو بابت نقد قبلی و بفرمایید، اینم چیزی که خواسته بودین:
تکلیف:
با دیوانه ساز یا لولو خورخوره تون، مبارزه کنید. یکی از این ها رو انتخاب می کنید و راجع بهش، مفصل برام بنویسین.
۱- اگر دیوانه ساز رو انتخاب کردید، باید بگید که چه خاطرات تلخی به یاد آوردید و باید سپر دفاعی رو که ساختید رو واضح شرح بدید.
۲- و اگر بوگارت انتخاب کردید ، باید ترستون و دلیلش و این که چطور شکستش میدید و بوگارت بعد از اصابت طلسم به چه شکلی در میاد رو کاملا توصیف کنید.
-بیا ماتیلدا!
ادوارد بونز اسم من را صدا زد. حالا وقتش بود.دستانم مثل یخ سرد بود و سرم از شدت استرس، گیج می رفت. سعی کردم به آن چیزی که لرزه بر اندامم می انداخت،فکر نکنم. اما وقتی که می خواستم پیش یک بوگارت بروم، این کار تقریبا غیر ممکن بود. هرجور که شده ، خودم را به کمد رساندم. فاصله ام را با بوگارت، اندازه ی ده قدم، حفظ کردم. ادوارد گفت:
- آماده ای؟
- خب اگه آماده هم نباشم، تو کمدو باز می کنی!
- شروع می کنیم.
او کمد را باز کرد. پاهایم می لرزیدند و دستشوییم گرفته بود. اما چوبدستی را محکم در دستان خود نگه داشته بودم. ناگهان یه مرد
جلویم ایستاده بود. لبم را گاز گرفتم که جیغ نزنم و آبروی خود را جلوی بقیه، نبرم. ولی اینکار تنها باعث شد لبم خون بی آید.
همینطوری به او خیره شده بودم. به طوری که نمی توانستم سرم و یا بدنم را حرکت بدهم. انگار او من را خشک کرده بود. به طرفم آمد. نه قدم! نمی توانستم. تنها یک بار با آن در خیابان روبرو شده بودم. و از آن موقع تا الان، آرزو می کردم که هیچ وقت او را نبینم.
مرد هیکل بسیار عضلانی و قویی داشت. چشمان او سیاه بود. اما دور چشم او هاله ای قرمز رنگ،دیده می شد که خیلی ترسناک بود. قدش حدود دو متر بود. مثل همیشه، شلوار زردی پوشیده بود که کنار کت و کفش های قهوه ای تیره، بد جلوه می داد. همیشه لبخند ترسناکی بر لب اوست و باعث میشود که ما دندان های زرد و سیاه و کج و کوله اش را به خوبی ببینیم.
او من را در یکی از خیابان های مشنگی گرفته بود. او مرا با خود به جایی متروکه برد و کتکم زد. مسخره ام کرد و کلی حرف های مزخرف زد. اگر چوبدستیم را سریع در نمی آوردم و کلمه ی کروشیو را بر زبان نمی آوردم، معلوم نبود که چه اتفاقی برایم می افتاد. باید باری دیگر او را از پای در می آوردم. خیلی هم آسان نبود. اما باید انجامش می دادم.
- ماتیلدا! انجامش بده!
ادوارد این را بلند گفته بود. من به مرد خیره شدم. اصلا متوجه نشده بودم که او تنها چهار قدم با من فاصله دارد! سعی کردم که ذهنم را متمرکز کنم که تقریبا هم موفق شدم. با وجود خم شدن زانوهایم از وحشت، توانستم تعادل خود را حفظ کنم. پیش خودم به چیز مورد علاقه ام فکر کردم. لبخند زدم و طلسم را بر زبان آوردم.
- ریدیکلوس.
او از من فاصله گرفت. خم شد و بعد مدتی بر زمین افتاد. چند ثانیه بعد، زیر ردای مرد، حیوانی تکان می خورد. لباس را از روی آن برداشتم و گربه ی تپلی، پدیدار شد. پشتم از خنده منفجر شد و من هم خنده ام گرفت.
تکلیف:
با دیوانه ساز یا لولو خورخوره تون، مبارزه کنید. یکی از این ها رو انتخاب می کنید و راجع بهش، مفصل برام بنویسین.
۱- اگر دیوانه ساز رو انتخاب کردید، باید بگید که چه خاطرات تلخی به یاد آوردید و باید سپر دفاعی رو که ساختید رو واضح شرح بدید.
۲- و اگر بوگارت انتخاب کردید ، باید ترستون و دلیلش و این که چطور شکستش میدید و بوگارت بعد از اصابت طلسم به چه شکلی در میاد رو کاملا توصیف کنید.
-بیا ماتیلدا!
ادوارد بونز اسم من را صدا زد. حالا وقتش بود.دستانم مثل یخ سرد بود و سرم از شدت استرس، گیج می رفت. سعی کردم به آن چیزی که لرزه بر اندامم می انداخت،فکر نکنم. اما وقتی که می خواستم پیش یک بوگارت بروم، این کار تقریبا غیر ممکن بود. هرجور که شده ، خودم را به کمد رساندم. فاصله ام را با بوگارت، اندازه ی ده قدم، حفظ کردم. ادوارد گفت:
- آماده ای؟
- خب اگه آماده هم نباشم، تو کمدو باز می کنی!
- شروع می کنیم.
او کمد را باز کرد. پاهایم می لرزیدند و دستشوییم گرفته بود. اما چوبدستی را محکم در دستان خود نگه داشته بودم. ناگهان یه مرد
جلویم ایستاده بود. لبم را گاز گرفتم که جیغ نزنم و آبروی خود را جلوی بقیه، نبرم. ولی اینکار تنها باعث شد لبم خون بی آید.
همینطوری به او خیره شده بودم. به طوری که نمی توانستم سرم و یا بدنم را حرکت بدهم. انگار او من را خشک کرده بود. به طرفم آمد. نه قدم! نمی توانستم. تنها یک بار با آن در خیابان روبرو شده بودم. و از آن موقع تا الان، آرزو می کردم که هیچ وقت او را نبینم.
مرد هیکل بسیار عضلانی و قویی داشت. چشمان او سیاه بود. اما دور چشم او هاله ای قرمز رنگ،دیده می شد که خیلی ترسناک بود. قدش حدود دو متر بود. مثل همیشه، شلوار زردی پوشیده بود که کنار کت و کفش های قهوه ای تیره، بد جلوه می داد. همیشه لبخند ترسناکی بر لب اوست و باعث میشود که ما دندان های زرد و سیاه و کج و کوله اش را به خوبی ببینیم.
او من را در یکی از خیابان های مشنگی گرفته بود. او مرا با خود به جایی متروکه برد و کتکم زد. مسخره ام کرد و کلی حرف های مزخرف زد. اگر چوبدستیم را سریع در نمی آوردم و کلمه ی کروشیو را بر زبان نمی آوردم، معلوم نبود که چه اتفاقی برایم می افتاد. باید باری دیگر او را از پای در می آوردم. خیلی هم آسان نبود. اما باید انجامش می دادم.
- ماتیلدا! انجامش بده!
ادوارد این را بلند گفته بود. من به مرد خیره شدم. اصلا متوجه نشده بودم که او تنها چهار قدم با من فاصله دارد! سعی کردم که ذهنم را متمرکز کنم که تقریبا هم موفق شدم. با وجود خم شدن زانوهایم از وحشت، توانستم تعادل خود را حفظ کنم. پیش خودم به چیز مورد علاقه ام فکر کردم. لبخند زدم و طلسم را بر زبان آوردم.
- ریدیکلوس.
او از من فاصله گرفت. خم شد و بعد مدتی بر زمین افتاد. چند ثانیه بعد، زیر ردای مرد، حیوانی تکان می خورد. لباس را از روی آن برداشتم و گربه ی تپلی، پدیدار شد. پشتم از خنده منفجر شد و من هم خنده ام گرفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

بعد از مدتها، بالاخره دانش آموزان سال سوم مدرسه جادوگری هاگوارتز توانسته بودند برای یک روز از زیرفشار درس ها شانه خالی کنندتا دوباره با انرژی بیشتری آماده از سر گذراندن آخرین امتحانات شوند.
روز قشنگی بود؛ تابش آفتاب کاملا لطیف و هوادلنشین بود. دنیاانگار در زیباترین و لذت بخش ترین حالت خود به سر می برد و سعی داشت دانش آموزان هاگوارتز را هم در این لطافت سهیم کند.
پنی همینطور که دراز کشیده و به پهنه زیبا و آبی رنگ روبرویش نگاه می کرد کمی جابجا شد و فکر کرد باید نهایت استفاده از امروزش را بکند تا برای فرداها نیروی کافی داشته باشد؛ چرا که به خودش قول داده بود بهترین باشد و باید همینطور می شد.
نیم خیز شد و با دیدن کورتنی که چشم هایش را بسته و به خواب عمیقی فرو رفته بود بلند شد و با تمام وجود رو به زیبایی های روبرویش پیش رفت. لبخند عمیقش همگام با قدم های مشتاقش مدام تجدید می شد و او احساس می کرد دوست دارد رو به تک تک چیزهایی که در شکل دادن لبخندامروزش نقش داشتند بایستد و بگوید:
_ تو بهترینی!
قدم زنان از جمع دوستانش بیشتر فاصله گرفت. با اینکه تنهایی را دوست نداشت اما احساس می کرد بعضی وقت ها احتیاج دارد در تنهایی به صدای قلبش گوش کند تا آن چیزهایی که ناراحتش کرده بودند یا آرامش خیالش را ربوده بودند، بیابد و فراموش کند.
جنگل پر طراوت روبرویش انگار با مهربانی به قدم هایش کمک می کرد تا بیشتر و بهتر گام بردارد و به آنچه که می خواهد برسد. پنی رو به نقش های زیبای روبرویش ناشیانه سلام نظامی داد و همینطور که لِی لِی کنان از روی شاخه های شکسته می پرید زیر لب موسیقی مورد علاقه ش را می خواند.
نیم ساعت از پیاده روی اش می گذشت و او متوجه فاصله اش با دیگر دانش آموزان نبود. همچنان پیش می رفت که با دیدن گل زیبایی ایستاد و مشغول تماشا کردنش شد.
ناگهان، فضا کاملا وهم آور و هوا انگار که سنگین شد. با اینکه هوا همچنان روشن بود اما انگار که درخت ها دیگر دوستانه نگاهش نمی کردند؛ انگار که شاخه هایشان سد راه او شده باشند.
پنی صاف ایستاد و با اخم های درهم به دنبال نشانه های دیگری از این تغییر گشت که سایه سیاه رنگی دورش چرخید.
برای لحظه ای پنی با وحشت ایستاد و به روبرویش نگاه کرد. هیچ فکر و ایده ای از ذهنش نمی گذشت که سایه سیاه رنگ درست از کنار سرش به سرعت گذشت. این بار پنی جیغ کشید و بدون لحظه ای درنگ شروع به دویدن کرد، بدون اینکه حتی بداند چه اتفاقی در حال وقوع است. سایه سیاه رنگ اما همچنان با فاصله ای در کنارش به سرعت پیش می آمد و انگار تلاش های او را به مسخره می گرفت.
همینطور که موهای بلندش در هوا پیچ و تاب می خوردند برای لحظه ای کنترلش را از دست داد و صورتش در انبوه شاخه های درختی فرو رفت و او برای دیدن مسیر سرش را تکان داد اما نتوانست کاری کند و به شدت زمین خورد. اشک به سرعت روی صورتش جاری شد اما بدون توجه آستینش را روی آن کشید و قصد بلند شدن کرد که با دیدن موجود چندش آور و وحشتناک در چند قدمیش متوقف شد.
برای مدت کوتاهی پنی مسخ او شد. بدون اینکه بخواهد افکارش به سمت تلخ ترینها سوق پیدا کردند و او آنها رادرست در روبرویش می دید. او در چند قدمی یک دمنتور بود؛ تنها، افسرده، رنج دیده.
به زودی تمام افکارش در حصار اندوه ها زندانی شدند وامید در حصار قرار گرفت. در گوشه ای از ذهنش به هیچ شدن زندگیش فکر می کرد، به اینکه هیچوقت نمی توانست به رویاهای رنگی اش برسد. حالا در چند ثانیه بعد تمام دنیایش تیره تر از هر سیاهی می شد و او توان مقابله با آن را نداشت.
مرگ، تلخ ترین حقیقت زندگیش درست همان روبرو بود. تمام ترس هایش در حال وقوع بودند و ثانیه ای بعد بی هیچ دفاعی طعم آن بوسه را می چشید.
او آنجا بود، درست کنار پدر بزرگش که تا چند لحظه دیگر مرگ را در آغوش می گرفت. او می رفت و پنی هرگز دوباره لبخند های او را نمی دید و حس بودنش عشق در وجودش نمی ریخت. باید بدون او ادامه می داد، بدون مهربانی هایش...
دمنتور هر لحظه نزدیکتر می شد و حقیقتِ بودنش آشکار تر؛ با اینکه پنی خوب می دانست برای رهایی اش چه کاری باید انجام بدهد اما کوچکترین کنترلی روی افکارش نداشت. انگار آنها موجودات افسارگسیخته گنجه کلاس دفاع بودند که...
قلب پنی لحظه ای تندتر تپید. هر چیز افسارگسیخته ای برای رام شدن راهی داشت... الان او برای نجاتش باید نیروی قدرتمند قلبش را روی افکارش متمرکز می کرد تا در آن میان بتواند به آنچه که می خواهد برسد.
سعی کرد چشمهایش را ببندد و با میل شدیدش برای دیدن دمنتور مبارزه کند.
صحنه بازگشت پدری که فکر می کرد دیگر هرگز او را نخواهد دید مثل یک گیاه پژمرده که در حال سیراب شدن بود جان گرفت و او با تلاشی وافر لبخند زد. پدرش درست روبرویش بود و او درآغوش آشنایش فرو رفت؛ بوسه ای روی موهایش خورد و او فهمید پدرش زنده است، زیباتر و عزیزتر از قبل.
دست هایش چوبدستی را جستجو کردند؛ این همان چیزی بود که لازم داشت... حالا! حالا!
_ اکسپکتو پاترونوم!
بِی استالیون زیبا و قدرتمند از نوک چوبدستیش خارج شد و جیغ دمنتور همزمان با قطع نیروی مکش مانندی که انگار در حال خارج کردن روحش بود بلند شد. اسب شکوهمندش در تعقیب دمنتور پیش رفت و پنی همینطور که نگاه میکرد دستش را به سمت گلویش برد و سعی کرد با کمی ماساژ راه تنفسش را باز کند.
مرگی که در یک قدمیش بود حالا فاصله گرفته بود و او... زنده بود؛ دور از تمام ترس هایش.
پ.ن: دستم گرم شده بود... طولانی شد دیگه...
روز قشنگی بود؛ تابش آفتاب کاملا لطیف و هوادلنشین بود. دنیاانگار در زیباترین و لذت بخش ترین حالت خود به سر می برد و سعی داشت دانش آموزان هاگوارتز را هم در این لطافت سهیم کند.
پنی همینطور که دراز کشیده و به پهنه زیبا و آبی رنگ روبرویش نگاه می کرد کمی جابجا شد و فکر کرد باید نهایت استفاده از امروزش را بکند تا برای فرداها نیروی کافی داشته باشد؛ چرا که به خودش قول داده بود بهترین باشد و باید همینطور می شد.
نیم خیز شد و با دیدن کورتنی که چشم هایش را بسته و به خواب عمیقی فرو رفته بود بلند شد و با تمام وجود رو به زیبایی های روبرویش پیش رفت. لبخند عمیقش همگام با قدم های مشتاقش مدام تجدید می شد و او احساس می کرد دوست دارد رو به تک تک چیزهایی که در شکل دادن لبخندامروزش نقش داشتند بایستد و بگوید:
_ تو بهترینی!
قدم زنان از جمع دوستانش بیشتر فاصله گرفت. با اینکه تنهایی را دوست نداشت اما احساس می کرد بعضی وقت ها احتیاج دارد در تنهایی به صدای قلبش گوش کند تا آن چیزهایی که ناراحتش کرده بودند یا آرامش خیالش را ربوده بودند، بیابد و فراموش کند.
جنگل پر طراوت روبرویش انگار با مهربانی به قدم هایش کمک می کرد تا بیشتر و بهتر گام بردارد و به آنچه که می خواهد برسد. پنی رو به نقش های زیبای روبرویش ناشیانه سلام نظامی داد و همینطور که لِی لِی کنان از روی شاخه های شکسته می پرید زیر لب موسیقی مورد علاقه ش را می خواند.
نیم ساعت از پیاده روی اش می گذشت و او متوجه فاصله اش با دیگر دانش آموزان نبود. همچنان پیش می رفت که با دیدن گل زیبایی ایستاد و مشغول تماشا کردنش شد.
ناگهان، فضا کاملا وهم آور و هوا انگار که سنگین شد. با اینکه هوا همچنان روشن بود اما انگار که درخت ها دیگر دوستانه نگاهش نمی کردند؛ انگار که شاخه هایشان سد راه او شده باشند.
پنی صاف ایستاد و با اخم های درهم به دنبال نشانه های دیگری از این تغییر گشت که سایه سیاه رنگی دورش چرخید.
برای لحظه ای پنی با وحشت ایستاد و به روبرویش نگاه کرد. هیچ فکر و ایده ای از ذهنش نمی گذشت که سایه سیاه رنگ درست از کنار سرش به سرعت گذشت. این بار پنی جیغ کشید و بدون لحظه ای درنگ شروع به دویدن کرد، بدون اینکه حتی بداند چه اتفاقی در حال وقوع است. سایه سیاه رنگ اما همچنان با فاصله ای در کنارش به سرعت پیش می آمد و انگار تلاش های او را به مسخره می گرفت.
همینطور که موهای بلندش در هوا پیچ و تاب می خوردند برای لحظه ای کنترلش را از دست داد و صورتش در انبوه شاخه های درختی فرو رفت و او برای دیدن مسیر سرش را تکان داد اما نتوانست کاری کند و به شدت زمین خورد. اشک به سرعت روی صورتش جاری شد اما بدون توجه آستینش را روی آن کشید و قصد بلند شدن کرد که با دیدن موجود چندش آور و وحشتناک در چند قدمیش متوقف شد.
برای مدت کوتاهی پنی مسخ او شد. بدون اینکه بخواهد افکارش به سمت تلخ ترینها سوق پیدا کردند و او آنها رادرست در روبرویش می دید. او در چند قدمی یک دمنتور بود؛ تنها، افسرده، رنج دیده.
به زودی تمام افکارش در حصار اندوه ها زندانی شدند وامید در حصار قرار گرفت. در گوشه ای از ذهنش به هیچ شدن زندگیش فکر می کرد، به اینکه هیچوقت نمی توانست به رویاهای رنگی اش برسد. حالا در چند ثانیه بعد تمام دنیایش تیره تر از هر سیاهی می شد و او توان مقابله با آن را نداشت.
مرگ، تلخ ترین حقیقت زندگیش درست همان روبرو بود. تمام ترس هایش در حال وقوع بودند و ثانیه ای بعد بی هیچ دفاعی طعم آن بوسه را می چشید.
او آنجا بود، درست کنار پدر بزرگش که تا چند لحظه دیگر مرگ را در آغوش می گرفت. او می رفت و پنی هرگز دوباره لبخند های او را نمی دید و حس بودنش عشق در وجودش نمی ریخت. باید بدون او ادامه می داد، بدون مهربانی هایش...
دمنتور هر لحظه نزدیکتر می شد و حقیقتِ بودنش آشکار تر؛ با اینکه پنی خوب می دانست برای رهایی اش چه کاری باید انجام بدهد اما کوچکترین کنترلی روی افکارش نداشت. انگار آنها موجودات افسارگسیخته گنجه کلاس دفاع بودند که...
قلب پنی لحظه ای تندتر تپید. هر چیز افسارگسیخته ای برای رام شدن راهی داشت... الان او برای نجاتش باید نیروی قدرتمند قلبش را روی افکارش متمرکز می کرد تا در آن میان بتواند به آنچه که می خواهد برسد.
سعی کرد چشمهایش را ببندد و با میل شدیدش برای دیدن دمنتور مبارزه کند.
صحنه بازگشت پدری که فکر می کرد دیگر هرگز او را نخواهد دید مثل یک گیاه پژمرده که در حال سیراب شدن بود جان گرفت و او با تلاشی وافر لبخند زد. پدرش درست روبرویش بود و او درآغوش آشنایش فرو رفت؛ بوسه ای روی موهایش خورد و او فهمید پدرش زنده است، زیباتر و عزیزتر از قبل.
دست هایش چوبدستی را جستجو کردند؛ این همان چیزی بود که لازم داشت... حالا! حالا!
_ اکسپکتو پاترونوم!
بِی استالیون زیبا و قدرتمند از نوک چوبدستیش خارج شد و جیغ دمنتور همزمان با قطع نیروی مکش مانندی که انگار در حال خارج کردن روحش بود بلند شد. اسب شکوهمندش در تعقیب دمنتور پیش رفت و پنی همینطور که نگاه میکرد دستش را به سمت گلویش برد و سعی کرد با کمی ماساژ راه تنفسش را باز کند.
مرگی که در یک قدمیش بود حالا فاصله گرفته بود و او... زنده بود؛ دور از تمام ترس هایش.
پ.ن: دستم گرم شده بود... طولانی شد دیگه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

جلسه ی sوم دفاع در برابر جادوی سیاه
جلسه ی سوم درس دفاع در برابر جادوی سیاه که شروع شد ما به فضای نورانی و یک صبح دل انگیز عادی یا غیر عادی در حیاط قلعه ی هاگوارتز نرفتیم. حتی در میان راهروهای سنگی و بین زره های جنگی و تابلوهای بیشمار هم وول نمی خوردیم.
یه جای تاریک و خفت گیرانه ای بود که بوی نم و مواد شوینده و سفید کننده ازش به مشام می رسید و به حق تمام قدیسان جادویی ریش دار مرلین ما و شما رو از هر گزندی در این تاریکی حفظ کنه! فقط از تمام خوانندگان و دانش آموزان و هنرورزان این کلاس تقاضا داریم که صداشون در نیاد، عطسه نکنن و گوشی های جادوییشون رو هم کاملا بی صدا کنن!
- هی! من واسه امروز یه پرونده ی جدید آوردم!
- تو این گرما! تو این بی آبی! تو این بی برقی! تو این بی حالی!
- گفتم دیگه حداقل "این بی کاری" به "تو"ش اضافه نشه!
- مرسی که بیکاری رو از توش درآوردی!
دقیقا میشه گفت که چهار صدای مختلف و غریبه حول یک محور نشسته بودند و مشغول انجام پرونده بازی های احتمالا معمولیشون بودند.
- خب وزوزی بدو برو اون سبزی ها رو بیار همراه این پرونده صرف کنیم!
- اممم.. پرونده ی امروزم واسه یه استاد هاگوارتزه.. ادوارد جونز!
- جونز نداریم که!
- مونز!؟
- اونم نداریم!
- آها.. بونزه!
- اه اه اه.. من که همیشه باهاش مخالفم.. الکی گنده ش کردن! ارباب همیشه ازش متنفر بوده!
- منم که هیچ وقت باهاش موافق نبودم.. البته هیچ وقتم باهاش معاشرت نداشتم ولی اصلا باهاش موافق نیستم.. در کل باهاش یه کلمه هم حرف نزدم هیچ وقت ولی باهاش موافق نیستم دیگه!
- منم آی بونزو قبول ندارم!
- به نظرم بکشیمش!
- خیلی عالیه.. تصویب شد!
*** کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه***
از اون جایی که زمان زیادی رو توی انباری مخوف ناکجا آباد از دست دادیم دیر به کلاس رسیدیم و همه ی دانش آموزها و خود پروفسور بونز سر جاهاشون نشسته ن و مزه پرونی های دامبلدوری و آغوش گشودن ها پشت تریبون هم توسط استاد انجام شده بود و الان یک راست وسط درس رسیدیم!
- خب ببینین فرزندان گلم! یا فرزندان درختم یا هر چیزی از این دست.. توی کمد اون ور اتاق یه دیوانه ساز بستم از صبح سه روز پیش تا حالا هم هیچی ندادم بخوره! می خوام آزادش کنم آخر کلاس تا طلسم سپر مدافع رو باهاش تمرین کنین!
بر اثر همین حرف پروفسور بونز برگ های متعددی که تازه روی شاخه های نو رسته ی دانش آموزان روییده بود؛ ریخت! و این تازه شروع ماجرا بود.
- توی اون یکی گنجه هم که این سمت کلاس گذاشتم یه بوگارت خوابیده که قراره آخر کلاس با اون هم تمرین ریدیکلوس کنین.. پس بیاین وردها رو با هم مرور و تمرین کنیم تا آخر کلاس تلفات جانی و مالی و ناموسی نداشته باشیم.
بعد از اینکه تمامی برگها و شاخه های دانش آموزان به زمین ریخت. پروفسور بونز فریاد زد: "چوبدستی ها آماده!" و به میان دانش آموزان رفت.
تکلیف این جلسه:
" با دیوانه ساز یا لولو خورخوره تون مبارزه کنین. یکی از این ها رو انتخاب می کنین و راجع بهش مفصل برام می نویسید.
اگر دیوانه ساز رو انتخاب کردید باید بگید که چه خاطرات تلخی به یاد آوردید و باید سپر مدافعی که ساختید رو واضح شرح بدید.
و اگر بوگارت رو انتخاب کردید باید ترستون و دلیلش و این که چطور شکستش می دید و بوگارت بعد از اصابت طلسم به چه شکلی در میاد رو کاملا توصیف کنین!"
لطفا سوژه ی تکالیف رو هم تغییر ندید. محور داستان هم حتما باید خودتون باشید! 20 امتیاز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/07/23
تولد نقش: 1396/06/04
آخرین ورود: جمعه 8 فروردین 1399 21:19
از: اینوره!
پستها:
475

نمرات جلسه ی دوم دفاع در برابر جادوی سیاه
هافلپاف:
نیمفادورا تانکس: 13
خسته نباشی تانکس عزیز!
یه حقیقتی وجود داره و اون اینکه اینجا کلاس درسه و یه مشق واحد برای همه ی دانش آموزها وجود داره و این مشق ها رو ما یا حداقل من روی هوا نمیگم که بنویسید. قصد این بود که شما با "شخصیت خودتون" در یه فضای از پیش تعیین شده داستانی بنویسید و این شرایط برای همه یکسان بود. عوض کردنش و دل به خواهی نوشتن مناسب مشق های هاگوارتز نیست، الی ماشالا تاپیک های دل به خواهی توی سایت هست و میشه برای سوژه های خودتون از اونا استفاده کنین ولی وقتی یه مشقی رو می نویسید باید همون رو بنویسید.
تانکس عزیز همیشه اینو به خاطر داشته باش که بین استفاده از دیالوگ ها و توصیف ها حداقل درصدی که تعادل رو برقرار نگه می داره 50-50 ست. دیالوگ های واقعا دیگه نباید بیشتر از نصف داستان باشن، می تونن کمتر باشن ولی بیشتر از اون جذابیت داستان رو زیر سوال می بره.
مورد بعدی که باید به خاطر داشته باشی اینه که همیشه یکپارچگی لحن گفتار رو توی تمام نوشته ت حفظ کن. یک جا محاوره ای نباشه یه جای دیگه رسمی.. یه بار مثلا بگی "را" خط بعدی بگی "رو" یا این باید باشه و یا اون!
موفق باشی تانکس!

ماتیلدا استیونز: 16
ماتیلدا خوش برگشتی!
سوژه ی داستانی که برای نوشتن به عنوان مشق این جلسه بهتون داده بودم سه بخش خیلی مهم داشت. یک اینکه باید تحت تعقیب قرار می گرفتی به هر دلیلی و باید این تحت تعقیب بودن و دلیلش رو توضیح می دادی.
دوم اینکه مبارزه و استفاده از طلسم رو توضیح می دادی که این طبیعتا جای زیادی نمی گرفت و صد البته بخش آخر که عوارض و عواقبی که این طلسم بر جا می ذاشت رو باید توضیح می دادی که از دو بخش دیگه خیلی مهمتر بوده.
و شما همه ش رو خوب انجام دادی به غیر از پایان داستان.. خیلی سرسری و ساده به پایان رسید من با اون همه توصیف و توضیحی که تو بخش های قبل دیدم انتظار بیشتری از این قسمت داشتم که واسش کم گذاشتی به نظرم.
مساله ی بعدی اینه که گاهی زمان افعالت بی دلیل و اشتباها عوض میشه، گذشته و حال به طرز نادرستی با هم مخلوط شده بودن و تو ذهن خواننده تعارض داشتن با هم که این هم یکی دیگه از مصادیق نا هماهنگی بود که توی خیلی از مشق های این جلسه به چشم می خورد.
و خب اشکالات ریزی که هست و باید به مرور زمان و با نقد گرفتن های بیشتر یکی یکی حلشون کنی.
جلسه ی بعدی می بینمت ماتیلدا!

سدریک دیگوری: 15
سدریک عزیز خسته نباشی.
سوژه ی داستانی که برای نوشتن به عنوان مشق این جلسه بهتون داده بودم سه بخش خیلی مهم داشت. یک اینکه باید تحت تعقیب قرار می گرفتی به هر دلیلی و باید این تحت تعقیب بودن و دلیلش رو توضیح می دادی.
دوم اینکه مبارزه و استفاده از طلسم رو توضیح می دادی که این طبیعتا جای زیادی نمی گرفت و صد البته بخش آخر که عوارض و عواقبی که این طلسم بر جا می ذاشت رو باید توضیح می دادی که از دو بخش دیگه خیلی مهمتر بوده.
اینکه بگی به هر دلیل نامعلومی دنبالم هستن و من نمیدونم چرا کاملا پذیرفته ستو چون اصولا مرگخوارها دنبال اهداف متعالی برای قتل و شکنجه ی دشمناشون نبودن هیچ وقت. اما این که به همین راحتی الکتو رو عوض کنی و بعد در لحظه براش یه شخصیت و ماموریت جایگزین کنی و اون هم فی البداهه قبولش کنه خیلی داستان رو تخیلی می کنه و کلا از حیطه ی منطق خارج میشه.. به این میگن ژانگولر بازی! قرار نیست ما سوژه رو طوری بنویسیم که مضحک بشه و جذابیتش رو از دست بده.
مساله ی دوم که خیلی مهمه به نظرم اینه که باید این رو بدونی که راه نوشتن از خوندن می گذره. سدریک دیگوری باید بسیار بخونه تا بتونه اندک بنویسه! خوندن فقط خوندن خالی نیست باید دقت هم داشته باشی. به عنوان مثال من توی متن تدریس گفتم که ورد طلسم چیه ولی تو ورد دیگه ای رو با اثرات همین طلسم تدریس به کار بردی و به نظر من یعنی با دقت کافی نخوندی.
توی جلسه ی بعدی می بینمت سدریک!

گریفیندور:
هرمیون گرنجر: 18
خانوم گرنجر عزیز واقعا خسته نباشید!
هرمیون تو خوب می نویسی و کلا کارت توی نوشتن خیلی خوبه. پرورش سوژه ت، روایت داستانت، ظاهر و نگارش، شخصیت پردازی و همه و همه مثل همیشه خیلی خوبه اما من این دفعه یه ایرادی دارم به پستت.
خانوم گرنجر اول پستت مشخص کن که می خوای چه سبکی بنویسی. اینجا تقریبا تا آخرای پست همه چیز اینطور به نظر می رسه که سبک پست طنز و جده اما آخر داستان یهو حداقل از لحاظ ظاهر که کاملا پست طنز شده بود و خودت اینو میدونی که یکی از تفاوت های اصلی این دو سبک همون تفاوت ظاهرشون هست.
اگه می خواستی طنز بنویسی که کارت توش خیلی عالیه و من نمونه های زیادی ازش دیدم از اول طنزش میکردی اگرم می خواستی طنزوجد باشه که جلسه ی قبل از پس اونم واقعا خوب بر اومدی خب از اول همون راهو می رفتی. این نصفه نیمه بودن رو من نمی پسندم و کسر امتیاز به خاطر همین بوده.
رون ویزلی: 20
این پست شما رضایت کامل استاد رو در پی داشت آقای ویزلی!
ریموس لوپین:18
آقای لوپین خوش اومدی به کلاس دفاع!

من روایت داستان و دیالوگ ها و شخصیت پردازیت رو دوست داشتم. قدرت اینو داشتن که خواننده رو همراه کنن با خودشون اما چیزی که باید برای نوشتن توی فضای مجازی تمرین کنی، پاراگراف بندی و ظاهر پسته. اینجا باید فاصله ی بین بندها یه کم بیشتر از این باشه و با چند خط خالی اضافه مابین پاراگراف ها فضای بیشتری برای تنفس چشم(!) ها توی نوشته ت فراهم می کنی و خواننده راحت تر حاصل دسترنجت رو می خونه.
وفاداری بسیارت به کتاب و قرابتش رو هم دوست داشتم و دقتت به تدریس و عواقبی که برای طلسم تلدراسیل روی دالاهوف اعمال کردی هم واقعا منحصر به فرد و خلاقانه بود.
اما فکر کنم دالاهوف توسط پروفسور فلیت ویک آخرای نبرد کشته شد! یا شایدم زنده موند ولی یادمه که شکست خورد. در مجموع کارت خوب بود ریموس عزیز!
ریونکلا:
پنلوپه کلیرواتر: 20
خوش برگشتی شاگرد نمونه!
هیجان انگیز بود.. واقعا خوب بود مثل همیشه و توصیفی که از اخگر طلسم کردی هم بین تکلیف های این هفته خاص بود. تبریک می گم!
جلسه ی بعدی می بینمت!

لاتیشا رندل: 17
لاتیشا خوش اومدی به کلاس دفاع!
اینجوری که به نظر می رسه همتون تصمیم گرفتید، اشتباهات مشابهی داشته باشید توی مشق هاتون.. اون میان برنامه ای که با دیالوگ و شکلک وسط پست طنز نوشته بودی واقعا چی بود؟! خوب نوشته بودی.. خوب داستان گفته بودی، کمی گنگ شد داستان یه جاهایی ولی قابل قبول بود؛ ظاهر پستت هم خوب بود اما چرا همچین بخش ناهماهنگی رو اضافه کردی تو داستان!؟
لاتیشا وقتی جدی شروع می کنی، از اول تا به کلمه ی آخر بهش وفادار باش و اگه طنز یا طنزوجد یا هر سبک چهارم تا به حال کشف نشده ی دیگه ای که دوست داری بنویسی رو از اول تا آخر پست به کار ببر. بذار پست یکپارچه و یک دست باشه.
امیدوارم پست های خوب بیشتری ازت بخونم!

اسلیترین:
همچنان هیچکس از نوع غیر سروشش!
مجموع امتیازات رو جناب مدیر خودشون اعلام می کنن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
"وقتش رسیده که همهی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!
و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز
سلام به استاد بونز، چه خبر؟ امیدوارم که خبرای خوبی داشته باشین. چون من خبرای باحالی ندارم!
در جنگل به سرعت می دویدم. طوری که حتی گرگینه ای هم به پای من نمی رسید. من طبق عادتم، بعد کلاس آخرم، آمدم به جنگل. جنگل به من احساس شادی می داد. ولی این دفعه فرق کرده بود. معمولا کلاسم، بعد از ظهر تمام می شد. اما الان حدود ساعت دوازده شب است و من هنوز در جنگل سرگردان بودم و فرار می کردم و فردی پلید، دنبالم بود.
شاخه ی درخت ها خیلی دست و پا گیر بودند. چون چند بار باعث ایستادنم شدند. بعضی وقت ها هم در دستانم فرو می رفتند و از سرعتم کم می کردند. اما جیغ نمی زدم. چون ممکن بود که بفهمد جای دقیق من کجاست. او پشت سر هم کروشیما می گفت. ولی من جاخالی می دادم. یعنی وقتی صدای پاهایش و فحش های بلندش می آمد، به خلاف جهت حرکت او، می رفتم.
نمی دانم که چرا به من گیر داده بود. وقتی که کنار درختی نشسته بودم و برای خود آهنگ می خواندم، ناگهان صدای او که به من می گفت کروشیما، من را مثل برق بلند کرد. و من خسته ،تا الان می دویدم. اگر بخاطر طلسم نبود، حتما کشته می شدم. یعنی در وسط راه نفس کم می آوردم و با یه ضربه ی کروشیمای او، می مردم.
به نظر آدم تازه کاری می آمد. چون مدام تکرار می کرد کروشیما. انگار روی نواری بودیم که نمی توانستیم عوضش کنیم. او هدف گیری خیلی بدی داشت. به طوری که به تنه ی درختی که شش یا هفت متر از من دورتر بود، می زد. اما به هر حال ممکن بود که من را هم جزغاله کند. او خیلی کند بود و خیلی سر و صدا میکرد. می توانست من را با انواع و اقسام طلسم ها، به یک منطقه ی خاصی ببرد و من را گیر بی اندازد. اما من بخاطر شانس زیادم، یک احمق گیرم آمده بود.
اصلا صورت او را ندیده بودم . ولی صدایش بسیار آشنا می آمد. من هنوز هم فرار می کردم. چرا نباید من هم به او حمله کنم و مثل یک محفلی، از خود دفاع کنم؟ بالاخره بعد گفت و گو ای با خود، تصمیم گرفتم که حمله کنم. یعنی جایمان عوض شود. او فرار کند و من دنبال او باشم. ولی او انقدر ها هم احمق نبود. ناگهان یاد کلاس استاد بونز افتادم که گفته بود که طلسمی که برای دفاع از خودتون است، تلدراسیل نام دارد.
من همانطوری که می دویدم، طلسم ها را هم به کار بردم و بعضی وقت ها فحش هم می دادم.
- کروشیما.
اثر نکرد. چون او هنوز پاهایش را بر روی شاخه های خشکیده زمین می گذاشت.
- آخه لعنتی! چرا روت کار نمی کنه؟
- به توچه!
بالاخره او از نوار خود در آمده بود و من توانسته بودم که صدای او را مثل آدم بشنوم.
- به من چه پرو؟ خودت دنبالمی، کروشیما. پتریفیکوس توتالوس. چرا بهت نمی خوره؟ گذاشتی از آخرین راه حلم استفاده کنم!
- چه راه حلی؟
صدایش خیلی مبهم می آمد. مثل اینکه خیلی خسته شده بود چون نفس نفس میزد. دلم برایش می سوخت. ماندم کدام احمقی این را دنبال من فرستاده. اما بالاخره گفتم:
- تلدراسیل
ناگهان صدای پای او قطع شد. کمی ایستادم که نفس تازه کنم و هم مطمئن بشوم که کار کرده . اما چیزی گفت که کار من را راحت تر کرد.
- کسی اونجا هست؟ دوستان، به ما یاری برسانید. یک دختر خوشگل را کنار خود حس میکنم. اگه واقعا درست باشه، میای به من کمک کنی باهوش؟
من لبخندی زدم. طلسمم اثر کرده بود...
و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز
سلام به استاد بونز، چه خبر؟ امیدوارم که خبرای خوبی داشته باشین. چون من خبرای باحالی ندارم!
در جنگل به سرعت می دویدم. طوری که حتی گرگینه ای هم به پای من نمی رسید. من طبق عادتم، بعد کلاس آخرم، آمدم به جنگل. جنگل به من احساس شادی می داد. ولی این دفعه فرق کرده بود. معمولا کلاسم، بعد از ظهر تمام می شد. اما الان حدود ساعت دوازده شب است و من هنوز در جنگل سرگردان بودم و فرار می کردم و فردی پلید، دنبالم بود.
شاخه ی درخت ها خیلی دست و پا گیر بودند. چون چند بار باعث ایستادنم شدند. بعضی وقت ها هم در دستانم فرو می رفتند و از سرعتم کم می کردند. اما جیغ نمی زدم. چون ممکن بود که بفهمد جای دقیق من کجاست. او پشت سر هم کروشیما می گفت. ولی من جاخالی می دادم. یعنی وقتی صدای پاهایش و فحش های بلندش می آمد، به خلاف جهت حرکت او، می رفتم.
نمی دانم که چرا به من گیر داده بود. وقتی که کنار درختی نشسته بودم و برای خود آهنگ می خواندم، ناگهان صدای او که به من می گفت کروشیما، من را مثل برق بلند کرد. و من خسته ،تا الان می دویدم. اگر بخاطر طلسم نبود، حتما کشته می شدم. یعنی در وسط راه نفس کم می آوردم و با یه ضربه ی کروشیمای او، می مردم.
به نظر آدم تازه کاری می آمد. چون مدام تکرار می کرد کروشیما. انگار روی نواری بودیم که نمی توانستیم عوضش کنیم. او هدف گیری خیلی بدی داشت. به طوری که به تنه ی درختی که شش یا هفت متر از من دورتر بود، می زد. اما به هر حال ممکن بود که من را هم جزغاله کند. او خیلی کند بود و خیلی سر و صدا میکرد. می توانست من را با انواع و اقسام طلسم ها، به یک منطقه ی خاصی ببرد و من را گیر بی اندازد. اما من بخاطر شانس زیادم، یک احمق گیرم آمده بود.
اصلا صورت او را ندیده بودم . ولی صدایش بسیار آشنا می آمد. من هنوز هم فرار می کردم. چرا نباید من هم به او حمله کنم و مثل یک محفلی، از خود دفاع کنم؟ بالاخره بعد گفت و گو ای با خود، تصمیم گرفتم که حمله کنم. یعنی جایمان عوض شود. او فرار کند و من دنبال او باشم. ولی او انقدر ها هم احمق نبود. ناگهان یاد کلاس استاد بونز افتادم که گفته بود که طلسمی که برای دفاع از خودتون است، تلدراسیل نام دارد.
من همانطوری که می دویدم، طلسم ها را هم به کار بردم و بعضی وقت ها فحش هم می دادم.
- کروشیما.
اثر نکرد. چون او هنوز پاهایش را بر روی شاخه های خشکیده زمین می گذاشت.
- آخه لعنتی! چرا روت کار نمی کنه؟
- به توچه!
بالاخره او از نوار خود در آمده بود و من توانسته بودم که صدای او را مثل آدم بشنوم.
- به من چه پرو؟ خودت دنبالمی، کروشیما. پتریفیکوس توتالوس. چرا بهت نمی خوره؟ گذاشتی از آخرین راه حلم استفاده کنم!
- چه راه حلی؟
صدایش خیلی مبهم می آمد. مثل اینکه خیلی خسته شده بود چون نفس نفس میزد. دلم برایش می سوخت. ماندم کدام احمقی این را دنبال من فرستاده. اما بالاخره گفتم:
- تلدراسیل
ناگهان صدای پای او قطع شد. کمی ایستادم که نفس تازه کنم و هم مطمئن بشوم که کار کرده . اما چیزی گفت که کار من را راحت تر کرد.
- کسی اونجا هست؟ دوستان، به ما یاری برسانید. یک دختر خوشگل را کنار خود حس میکنم. اگه واقعا درست باشه، میای به من کمک کنی باهوش؟
من لبخندی زدم. طلسمم اثر کرده بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

آسمان لحظه به لحظه شکل عجیب تری به خود می گرفت. اتفاق عجیب و خطرناکی در حال رخ دادن بود و پنی از تصور این مسئله هر لحظه بیشتر از قبل می ترسید. حاضر بود همین الان در صحنه نبرد بجنگد اما مجبور نباشد تنها از چنین مسیری بگذرد.
آب دهانش را به سختی قورت داد و سعی کرد کمی به خودش بیاید؛ سرعت دویدنش را بیشتر کرد. نگاهش به اطراف چرخید و با نفس عمیقی به کوچه باریکی که باید از آن می گذشت رسید. حالا وقت ترسیدن نبود... نبرد هر لحظه شدید تر می شد و جاروی پروازش هم شکسته بود. شاید اگر می توانست پرواز کند، آسمان برایش امن تر از زمین بود.
مصمم تر از قبل نفسی تازه کرد و باز شروع به دویدن کرد. همین طور که پیشتر می دوید ناگهان شنل سفید رنگش به تکه سنگ شکسته ای که از دیوار بیرون زده بود گیر کرد و محکم رو به عقب زمین خورد.
_ آخ! لعنتی! لعنتی!
با بغض نگاهی به زانوشکسته و آسیب دیده اش که از زیر شلوار پاره دیده می شد انداخت و صدای هق هقش بلند شد.
_ صدای گریه به دختر کوچولو میاد!
پنی با وحشت ساکت شد. صدا بسیار آشنا، و نفرت انگیز تر از آن بود که پنی بتواند فراموشش کند.
_ اوه... فکر نمی کردم صدام این همه بتونه کسی رو آروم کنه!
صدای قهقهه وحشتناکش در فضا پیچید و پنی، سریع تر از هر زمانی تصمیم گرفت.
_ فرولا!
استخوان شکسته اش با صدای چندش آوری ترمیم شد و پنی جیغ کشید. دوست داشت می توانست سر جایش استراحت کند اما الان وقتش نبود. به سرعت از جا پرید و رو به اوری که تصمیمش را فهمیده و به سمتش هجوم می آورد داد زد:
_ استوپفای!
نور قرمز رنگ با قدرت پیش رفت و به شانه اوری برخورد کرد واورا عقب راند.
_ لعنت بهت!
این بار که پنی بر می گشت تا موقعیت اوری را ببیند، او بسیار وحشتناک تر به نظر می رسید. نگاهی به پل کوتاه و سنگی که اوری به آن نزدیک می شد انداخت.
_ اکسپالسو!
اما این بار اوری ماهرانه خودرا از زیر خرده های سنگ بیرون کشید و کاملا به اونزدیک شد.
_ محفلی کوچولو ترسیده... مگه نه؟
پنی جیغ زد:
_ برو به جهنم! استوپفای!
همینطور که می دوید و طلسم هارا به سوی اوری روانه می کرد، سعی کرد در ذهن خود چیز به درد بخوری را جستجو کند. اما در آن شرایط وحشتناک هیچ چیز به ذهنش خطور نمی کرد که او را از شر این مرگخوار دردنده نجات دهد. کمی سرش را به عقب خم کرد و با دیدن لبخند چندش آور اوری در چند قدمیش جیغ کشید و به دیوار چسبید. اوری نعره بلندی زد و برای حفظ تعادلش به سمت دیگر اوج گرفت. پنی دوباره شروع به دویدن کرد و لحظه ای بعدبا دیدن اولین راه باریکه ی سر راه خود را درون آن انداخت.
تمام وجودش درد می کرد. گلویش به طور بیطاقت کننده ای می سوخت و نفس کشیدنش سخت شده بود. برخورد هوا به صورتش، پوستش را خشک و شکننده کرده بود، اما حالا وقت ایستادن نبود. اوری هر لحظه ممکن بود اورا پیدا کند و او باید دست آویزی می داشت.
_ فکر کن پنی! الان باید چیکار کنی؟ چیکار می تونی بکنی؟
_ "این میوه درخت تلدراسیله... دونه لورینه! "... " طلسمی رو با الهام گرفتن از این درخت اختراع کردن که در شرایط خیلی پیچیده ای می تونه اثرات جادوی سیاه رو خنثی کنه و به کار بردنش روی بعضی جادوگرای سیاه مثل آب توبه اثر می کنه!"
پنی چشمهایش را باز کرد.
_ خودشه! الان همون شرایط پیچیده س!
چوبدستیش را بالا گرفت و با نگاهی مصمم رو به جلو خیره شد. کمی پیشتر رفت و وسط راه باریکه ایستاد. وقت آن بود که مرگخواران برای کشتارهایشان ادب می شدند. جامعه جادوگری آن قدر که باید به آن ها وقت داده بود، اما آن ها...
صدای خنده ی اوری دوباره در گوشش پیچید. این بار برنگشت و فرار نکرد. چشم هایش را با خشم و نفرت در نگاه متعجب مرگخوار کار کشته دوخت و چوبدستیش را رو به او گرفت.
_ آماده ای اوری؟
_ چ...
_ تلدراسیل!
طلسم، سفید رنگ و درخشان در میان چشم های اوری پیش آمد و به سینه اش برخورد کرد. اوری لحظه ای سر جایش خشک شد و با چشم های گشاد اطراف را کاوید. نگاهش را به پنی دوخت و به آرامی روی جارویش، بی حس و خسته، پایین آمد. پنی آب دهانش را قورت داد و به طرفش دوید. چوبدستیش چند قدم از او دورتر افتاده بود و بادیدن او هم تلاشی برای برداشتنش نکرد. تنها لبخندی زد و با چشم هایی عاری از هر گونه احساس قبلی به او نگاه کرد.
_ تو... حالت خوبه؟
_ من؟ ... آره... آره... بهتر از هر زمانی!
و با لبخند تجدید شده ای از جایش بلند شد.
_ نمی دونم الان کجام... چه اتفاقی افتاده؟ من... میشه یخوره... البته اگه می تونی.. یکم برام توضیح بده!
پنی لبهایش را کمی خیس کرد و به آسمان خیره شد. هر چه که بود، او اوری را از زندگی قبلیش نجات داده بود.
آب دهانش را به سختی قورت داد و سعی کرد کمی به خودش بیاید؛ سرعت دویدنش را بیشتر کرد. نگاهش به اطراف چرخید و با نفس عمیقی به کوچه باریکی که باید از آن می گذشت رسید. حالا وقت ترسیدن نبود... نبرد هر لحظه شدید تر می شد و جاروی پروازش هم شکسته بود. شاید اگر می توانست پرواز کند، آسمان برایش امن تر از زمین بود.
مصمم تر از قبل نفسی تازه کرد و باز شروع به دویدن کرد. همین طور که پیشتر می دوید ناگهان شنل سفید رنگش به تکه سنگ شکسته ای که از دیوار بیرون زده بود گیر کرد و محکم رو به عقب زمین خورد.
_ آخ! لعنتی! لعنتی!
با بغض نگاهی به زانوشکسته و آسیب دیده اش که از زیر شلوار پاره دیده می شد انداخت و صدای هق هقش بلند شد.
_ صدای گریه به دختر کوچولو میاد!
پنی با وحشت ساکت شد. صدا بسیار آشنا، و نفرت انگیز تر از آن بود که پنی بتواند فراموشش کند.
_ اوه... فکر نمی کردم صدام این همه بتونه کسی رو آروم کنه!
صدای قهقهه وحشتناکش در فضا پیچید و پنی، سریع تر از هر زمانی تصمیم گرفت.
_ فرولا!
استخوان شکسته اش با صدای چندش آوری ترمیم شد و پنی جیغ کشید. دوست داشت می توانست سر جایش استراحت کند اما الان وقتش نبود. به سرعت از جا پرید و رو به اوری که تصمیمش را فهمیده و به سمتش هجوم می آورد داد زد:
_ استوپفای!
نور قرمز رنگ با قدرت پیش رفت و به شانه اوری برخورد کرد واورا عقب راند.
_ لعنت بهت!
این بار که پنی بر می گشت تا موقعیت اوری را ببیند، او بسیار وحشتناک تر به نظر می رسید. نگاهی به پل کوتاه و سنگی که اوری به آن نزدیک می شد انداخت.
_ اکسپالسو!
اما این بار اوری ماهرانه خودرا از زیر خرده های سنگ بیرون کشید و کاملا به اونزدیک شد.
_ محفلی کوچولو ترسیده... مگه نه؟
پنی جیغ زد:
_ برو به جهنم! استوپفای!
همینطور که می دوید و طلسم هارا به سوی اوری روانه می کرد، سعی کرد در ذهن خود چیز به درد بخوری را جستجو کند. اما در آن شرایط وحشتناک هیچ چیز به ذهنش خطور نمی کرد که او را از شر این مرگخوار دردنده نجات دهد. کمی سرش را به عقب خم کرد و با دیدن لبخند چندش آور اوری در چند قدمیش جیغ کشید و به دیوار چسبید. اوری نعره بلندی زد و برای حفظ تعادلش به سمت دیگر اوج گرفت. پنی دوباره شروع به دویدن کرد و لحظه ای بعدبا دیدن اولین راه باریکه ی سر راه خود را درون آن انداخت.
تمام وجودش درد می کرد. گلویش به طور بیطاقت کننده ای می سوخت و نفس کشیدنش سخت شده بود. برخورد هوا به صورتش، پوستش را خشک و شکننده کرده بود، اما حالا وقت ایستادن نبود. اوری هر لحظه ممکن بود اورا پیدا کند و او باید دست آویزی می داشت.
_ فکر کن پنی! الان باید چیکار کنی؟ چیکار می تونی بکنی؟
_ "این میوه درخت تلدراسیله... دونه لورینه! "... " طلسمی رو با الهام گرفتن از این درخت اختراع کردن که در شرایط خیلی پیچیده ای می تونه اثرات جادوی سیاه رو خنثی کنه و به کار بردنش روی بعضی جادوگرای سیاه مثل آب توبه اثر می کنه!"
پنی چشمهایش را باز کرد.
_ خودشه! الان همون شرایط پیچیده س!
چوبدستیش را بالا گرفت و با نگاهی مصمم رو به جلو خیره شد. کمی پیشتر رفت و وسط راه باریکه ایستاد. وقت آن بود که مرگخواران برای کشتارهایشان ادب می شدند. جامعه جادوگری آن قدر که باید به آن ها وقت داده بود، اما آن ها...
صدای خنده ی اوری دوباره در گوشش پیچید. این بار برنگشت و فرار نکرد. چشم هایش را با خشم و نفرت در نگاه متعجب مرگخوار کار کشته دوخت و چوبدستیش را رو به او گرفت.
_ آماده ای اوری؟
_ چ...
_ تلدراسیل!
طلسم، سفید رنگ و درخشان در میان چشم های اوری پیش آمد و به سینه اش برخورد کرد. اوری لحظه ای سر جایش خشک شد و با چشم های گشاد اطراف را کاوید. نگاهش را به پنی دوخت و به آرامی روی جارویش، بی حس و خسته، پایین آمد. پنی آب دهانش را قورت داد و به طرفش دوید. چوبدستیش چند قدم از او دورتر افتاده بود و بادیدن او هم تلاشی برای برداشتنش نکرد. تنها لبخندی زد و با چشم هایی عاری از هر گونه احساس قبلی به او نگاه کرد.
_ تو... حالت خوبه؟
_ من؟ ... آره... آره... بهتر از هر زمانی!
و با لبخند تجدید شده ای از جایش بلند شد.
_ نمی دونم الان کجام... چه اتفاقی افتاده؟ من... میشه یخوره... البته اگه می تونی.. یکم برام توضیح بده!
پنی لبهایش را کمی خیس کرد و به آسمان خیره شد. هر چه که بود، او اوری را از زندگی قبلیش نجات داده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
جزئیات کاربر

ریموس با خود فکر کرد سالهاست دنیای جادوگری چنین نبردی را ندیده است طلسم ها و پرتوهای رنگارنگ از هر سمت شلیک می شدند صدای جیغ بلندی به گوش رسید. ریموس زیر لب گفت:
-فقط امیدوارم مرگخوار بوده باشه
ریموس شروع به دویدن کرد نمیدانست همسرش کجاست اگر کشته شده بود چه؟ چه بلایی سر فرزند کوچکشان می آمد؟ نکند آن جیغ...نه ریموس نمی خواست به آن فکر کند محال یود صدای جیغ دورا باشد چیزی محکم به شکمش خورد و ناگهان خون از درون آن فواره زد روی زمین افتاد. مرگخوار قد بلندی مقابلش ایستاد چوبدستی چند سانتی متر با صورتش فاصله داشت. ماسک روی صورتش کمی کج شده بود. مرگخوار گفت:
-یه حرکت کوچیک کنی یا حتی از چشمات بخونم میخوای کاری کنی طلسم بعدی مستقیم به جای شکم میخوره تو صورتت
ریموس صدای مرگخوار را شناخت او دالاهوف بود. دالاهوف گفت:
-همسرت مرده خون فاسد آخی حالا چه بلایی سر اون توله تون میاد؟
ریموس وحشت کرد حس میکرد دنیا بر سرش خراب شده است اما تصمیم گرفت خود را نبازد. بنابراین گفت:
-داری دروغ میگی و در مورد پسرم اکثر کسایی که اینجان میدونن پسرم تازه دنیا اومده پس هزاران راه وجود داره که فهمیده باشی من به تازگی صاحب پسر شدم
دالاهوف گفت:
-هیچ چیز از چشم ما مخفی نمی مونه ما همه چیز رو میدونیم از اولشم میدونستیم و اما تو گرگ ابله! همسرت مرد خاله بلاتریکسش کشتش میتونست با یه طلسم ساده ترتیبش رو بده ولی ترجیح داد با دستای خودش خفه اش کنه نمیدونی چطور جیغ میزد چطور اسم تو رو میگفت اون خالش رو عصبانی کرد و بعد صدای خرد شدن گردنش اومد...
دالاهوف از تعریف ماجرا لذت زیادی برد چشمانش از شور و شعف درشت تر شده بود ریموس در یک لحظه از غفلت او استفاده کرد چوبدستی او را به گوشه ای پرتاب کرد سپس چوبدستی خودش را برداشت و آن را روی شفیقه دالاهوف گذاشت نقاب دالاهوف افتاد همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که اصلا متوجه نشد.
ریموس چوبدستی اش را روی شقیقه دالاهوف فشار داد باریکه ای از خون روی صورت دالاهوف جاری شد ریموس گفت:
-مرتیکه رذل کثیف دروغگو دورا زنده اس
دالاهوف ترسیده بود گفت:
-میخوای با من چیکار کنی تو آدم نمی کشی نه؟
-ریموس گفت:
-نه نمی کشم کار بدتری میکنم...کاری میکنم وجدانت به درد بیاد البته چیزی ازش باقی مونده باشه اونقدر که آرامش رو در مرگت جستو جو کنی
دالاهوف وحشت زده گفت:
-نه اون فقط یک افسانه اس اون درخت و اون طلسم امکان نداره
ریموس چوبدستی را بیشتر فشرد و گفت:
-وقتی مرید دامبلدور باشی همه چیز ممکنه
دالاهوف ناله ایی کرد و ریموس گفت:
-تلدراسیل
طلسمی که معلوم نبود از کجا شلیک شده به لوپین خورد و او بلافاصله مرد دالاهوف هم تحت تاثیر طلسم لوپین بیهوش شد. سالها از نبرد هاگوارتز گذشت و دالاهوف به جرم مرگخوار بودن به حبس ابد محکوم شد اما او به خوبی میدانست قاتل ریموس لوپین نیست نوعی تنفر از خشونت و جنایت را در خود حس میکرد دیوانه سازها نیز احساس او را بیش از پیش تقویت کردند چند روز از دوران محکومیت دالاهوف نگذشته بود که او با کوبیدن سرش به دیوار خودکشی کرد.
-فقط امیدوارم مرگخوار بوده باشه
ریموس شروع به دویدن کرد نمیدانست همسرش کجاست اگر کشته شده بود چه؟ چه بلایی سر فرزند کوچکشان می آمد؟ نکند آن جیغ...نه ریموس نمی خواست به آن فکر کند محال یود صدای جیغ دورا باشد چیزی محکم به شکمش خورد و ناگهان خون از درون آن فواره زد روی زمین افتاد. مرگخوار قد بلندی مقابلش ایستاد چوبدستی چند سانتی متر با صورتش فاصله داشت. ماسک روی صورتش کمی کج شده بود. مرگخوار گفت:
-یه حرکت کوچیک کنی یا حتی از چشمات بخونم میخوای کاری کنی طلسم بعدی مستقیم به جای شکم میخوره تو صورتت
ریموس صدای مرگخوار را شناخت او دالاهوف بود. دالاهوف گفت:
-همسرت مرده خون فاسد آخی حالا چه بلایی سر اون توله تون میاد؟
ریموس وحشت کرد حس میکرد دنیا بر سرش خراب شده است اما تصمیم گرفت خود را نبازد. بنابراین گفت:
-داری دروغ میگی و در مورد پسرم اکثر کسایی که اینجان میدونن پسرم تازه دنیا اومده پس هزاران راه وجود داره که فهمیده باشی من به تازگی صاحب پسر شدم
دالاهوف گفت:
-هیچ چیز از چشم ما مخفی نمی مونه ما همه چیز رو میدونیم از اولشم میدونستیم و اما تو گرگ ابله! همسرت مرد خاله بلاتریکسش کشتش میتونست با یه طلسم ساده ترتیبش رو بده ولی ترجیح داد با دستای خودش خفه اش کنه نمیدونی چطور جیغ میزد چطور اسم تو رو میگفت اون خالش رو عصبانی کرد و بعد صدای خرد شدن گردنش اومد...
دالاهوف از تعریف ماجرا لذت زیادی برد چشمانش از شور و شعف درشت تر شده بود ریموس در یک لحظه از غفلت او استفاده کرد چوبدستی او را به گوشه ای پرتاب کرد سپس چوبدستی خودش را برداشت و آن را روی شفیقه دالاهوف گذاشت نقاب دالاهوف افتاد همه چیز آنقدر سریع پیش رفت که اصلا متوجه نشد.
ریموس چوبدستی اش را روی شقیقه دالاهوف فشار داد باریکه ای از خون روی صورت دالاهوف جاری شد ریموس گفت:
-مرتیکه رذل کثیف دروغگو دورا زنده اس
دالاهوف ترسیده بود گفت:
-میخوای با من چیکار کنی تو آدم نمی کشی نه؟
-ریموس گفت:
-نه نمی کشم کار بدتری میکنم...کاری میکنم وجدانت به درد بیاد البته چیزی ازش باقی مونده باشه اونقدر که آرامش رو در مرگت جستو جو کنی
دالاهوف وحشت زده گفت:
-نه اون فقط یک افسانه اس اون درخت و اون طلسم امکان نداره
ریموس چوبدستی را بیشتر فشرد و گفت:
-وقتی مرید دامبلدور باشی همه چیز ممکنه
دالاهوف ناله ایی کرد و ریموس گفت:
-تلدراسیل
طلسمی که معلوم نبود از کجا شلیک شده به لوپین خورد و او بلافاصله مرد دالاهوف هم تحت تاثیر طلسم لوپین بیهوش شد. سالها از نبرد هاگوارتز گذشت و دالاهوف به جرم مرگخوار بودن به حبس ابد محکوم شد اما او به خوبی میدانست قاتل ریموس لوپین نیست نوعی تنفر از خشونت و جنایت را در خود حس میکرد دیوانه سازها نیز احساس او را بیش از پیش تقویت کردند چند روز از دوران محکومیت دالاهوف نگذشته بود که او با کوبیدن سرش به دیوار خودکشی کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/06
تولد نقش: 1396/07/08
آخرین ورود: جمعه 27 مهر 1403 17:46
از: میتوکندری به راکیزه!
پستها:
129

" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!
در هوای آفتابی و پس گردن سوزان کوچه پس کوچه های دیاگون، در کنار مغازه های سحر آمیز و جالب تر از جادوگران حاضر در آن، رون ویزلی در حالی که کیسه ای پر از پیاز در دست داشت، مشغول پلکیدن بود. او همانطور که از این واقعیت که محفلی ها هیچ وقت دیواری کوتاه تر از او نیافته بودند می نالید، به دنبال راه خروج می گشت ... غافل از آنکه راه خروج خلاف جهت مسیری بود که او در حال پیمودن بود.
کوچه ای آنطرفتر
در هوای آفتابی و پس گردن سوازن کوچه ناکترن، در کنار مغازه هایی که از جادوگران حاضر در آن هم پلید تر به نظر می رسیدند، دو مرگخوار گرسنه که از بی حالی حال و جان نداشتند، مشغول پرسه زدن بودند.
- بیا یه ذره استراحت کنیم هکتور ... با یه دقیقه خستگی در کردن که اتفاقی نمیفته.
هکتور به فنریری که نقش بر زمین شده بود زیر چشمی نگاه کرد و در حالی که بیشتر دقتش را روی محیط اطراف جمع کرده بود، گفت:
- تو هم اگه مثل من یه خورده می گشتی، الان یه جادوگر سفید به عنوان شام پرنسس پیدا کرده بودیم ... یالا پاشو!
فنریر که کماکان روی زمین دراز کشیده بود، با بی حالی و البته با لحن اعتراضی به هکتور گفت:
- بابا من یک ماهه غذا نخوردم ... نه فقط من ... خود تو ... اصلا همه مرگخوارا ... ارباب همه وعده های غذایی ما رو داره میده به پرنسس ... تبعیض دیگه تا چه حد.
شاید کمتر یا بهتر است بگویم اصلا دیده نمیشد که مرگخواری به لرد سیاه و فرزندش اعتراض کند، اما این فاجعه عمیق تر از این حرف ها بود.
دقایقی بعد
- فنریر ... اونجا رو نگاه کن ... داری به چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی؟
- به به! بالاخره نور امیدی نمایان شد.
چند متر جلوتر
رون ویزلی همانطور که سرش را پایین انداخته بود و کیسه پیاز را کشان کشان دنبال خود می آورد، متوجه نفس گرمی پشت سرش شد ... آب دهانش را قورت داد و سرش را برگرداند که با فنریر مواجه شد.
- سوسیس کالباس من چطوره؟!
شاید رون خیلی باهوش نبود ولی هر نادان آدمی می توانست چهره عادی همیشه گرسنه فنریر را از چهره ناعادی خیلی گرسنه او تشخیص دهد ... پس تصمیم گرفت به سرعت فلنگ خویش از آن محوطه ببندد، به سمت دیگر برگشت تا بولت وارانه بدود که با شخص دیگری مواجه شد.
- معجون سرعت بدم؟!
رون خیلی ترسیده بود ... آب دهانش را به سختی قورت داد. زیاد بین دو مرگخوار گیر نیفتاده بود، هر گاه هم گیر افتاده بود، هرماینی ای حضور داشت که توانایی دفاع داشته باشد. او حتی از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه نیز چیز زیادی یادش نبود، زیرا از نظر او نوشتن خاطرات روزانه سر کلاس درس، حس جالبی دارد.
اول به فنریر و هکتوری نگاه انداخت که به او نزدیک تر می شدند، بعد هم به گونی پیاز. آری، فکر درستی به ذهنش رسیده بود ... شاید او قدرت دفاع در برابر جادوی سیاه را نداشت ولی می توانست از پیاز به عنوان سلاح استفاده کند.
- این پیاز رو بگیر مردک! این یکی هم مال تو!
- استوپتفای!
نیم ساعت بعد
پس از نیم ساعت دوئل سخت و طاقت فرسا، رون که قدرتی برایش باقی نمانده بود برای اولین بار توانسته بود دو نفر را در دوئل شکست دهد . احساس قدرت می کرد ولی آن دو مرگخوار هنوز می توانستند تکان بخورند ... چوبدستی اش را در آورد تا آنها را برای مدتی منجمد کند، بلکه بتواند با خیال راحت فرار کند.
- پتریفیکوس توتالوس!
همین که ورد را اجرا کرد، احساس منجمد شدن کرد ... نمی توانست بدنش را تکان دهد و به سختی به چوبدستی ای که بر عکس و به سمت خود گرفته بود، نگاه کرد.
- فنریر ... دیدی چی شد؟ غذای پرنسس جور شد.
- به نظرت چطوره که غذای خودمون بشه؟
آزمایشگاه هکتور
هکتور مقداری نمک به پاتیلی که در آن داشتند رون را می پختند، اضافه کرد و به فنریر گفت:
- خب فنریر ... زودتر همش بزن. منم الان معجون سیاه کن اضافه میکنم ... راستشو بخوای خوردن سفیدا خیلی سخته!
- هر کار می کنی زود باش!
- منو از اینجا بیارین بیرون!
من هنوز کلی آرزو دارم، من هنوز ددپول 2 رو ندیدم ... فنریر اگه من رو بخوری کی دیگه غذای گربه هرماینی رو بدزده و برات بیاره؟
رون از روش های زیادی از جیغ و داد گرفته تا گریه و زاری استفاده کرد ولی جواب نداد. لحظه به لحظه داشت پخته تر میشد. فکر کرد ... باز هم فکر کرد ... انقدر فکر کرد که یاد خاطرات روزانه اش افتاد ... یادش آمد که آنها را سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه یادداشت می کرد ... یادش آمد که استاد بونز از وردی سر کلاس صحبت کرد که اثر منفی حمله جادوگر سیاه رو از بین می برد ... شاید هم می توانست یک جادوگر سیاه را نابود یا تبدیل به یک جادوگر سفید کند.
- لااقل بذارین قبل از پخته شدن یه چیزی بگم.
- زود بگو که میخوایم در پاتیل رو ببندیم.
- به هرماینی بگین که رون قبل از مرگ طرز تهیه یه معجون برات یادگار گذاشت ... خوردن اون معجون باعث میشه آدم از زیر سلطه دیگران بودن بیرون بیاد و تا ابد بهترین زندگی رو واسه خودش داشته باشه و ...
فنریر و هکتور نگاهی به هم کردند. انقدر خسته بودند که احتمال اینکه رون دروغ گفته باشد را بررسی نکردند و شنیدن حرف رون از جا پریدند.
- چه معجونیه که من تا حالا نمی دونستم؟
- از زیر خاکی های هاگوارتزه ... از تو بخش ممنوعه گیرش آوردم.
- بده بده به من!
- اول بیرونم بیارین.
نقشه رون داشت عملی میشد ... فقط مرحله آخر باقیمانده بود که باید ورد را طوری روی آنها اجرا می کرد ... هرماینی روش را به او گفته بود ... او امیدوار بود که هکتور مواد لازم را داشته باشد.
- خب هکتور ... باید اول یه معجون بسازی ... پر بال هیپوگریف، نیش آراگوگ، مغز تسترال و ... رو با هم مخلوط کن.
نیم ساعت بعد
- آماده شد! حالا میتونیم بخوریمش و به اوج خوشبختی برسیم!
- زنده باد آزادی!
همین که رون دید که آن دو معجونی که برای اجرای آن طلسم ضروری بود را خوردند، به سرعت چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و پس از اینکه از درست گرفتن آن مطمئن شد، طلسم " تلدراسیل" را روی هر دو اجرا کرد.
چند ثانیه بعد
- فنریر ... چرا اینقدر محیط اینجا سیاه و بی عشقه؟
- عشقم ... بیا جلو چشمم!
رون:
ساعتی بعد
- پروف ... ماموریت محفل طبق برنامه با موفقیت انجام شد.
در هوای آفتابی و پس گردن سوزان کوچه پس کوچه های دیاگون، در کنار مغازه های سحر آمیز و جالب تر از جادوگران حاضر در آن، رون ویزلی در حالی که کیسه ای پر از پیاز در دست داشت، مشغول پلکیدن بود. او همانطور که از این واقعیت که محفلی ها هیچ وقت دیواری کوتاه تر از او نیافته بودند می نالید، به دنبال راه خروج می گشت ... غافل از آنکه راه خروج خلاف جهت مسیری بود که او در حال پیمودن بود.
کوچه ای آنطرفتر
در هوای آفتابی و پس گردن سوازن کوچه ناکترن، در کنار مغازه هایی که از جادوگران حاضر در آن هم پلید تر به نظر می رسیدند، دو مرگخوار گرسنه که از بی حالی حال و جان نداشتند، مشغول پرسه زدن بودند.
- بیا یه ذره استراحت کنیم هکتور ... با یه دقیقه خستگی در کردن که اتفاقی نمیفته.
هکتور به فنریری که نقش بر زمین شده بود زیر چشمی نگاه کرد و در حالی که بیشتر دقتش را روی محیط اطراف جمع کرده بود، گفت:
- تو هم اگه مثل من یه خورده می گشتی، الان یه جادوگر سفید به عنوان شام پرنسس پیدا کرده بودیم ... یالا پاشو!

فنریر که کماکان روی زمین دراز کشیده بود، با بی حالی و البته با لحن اعتراضی به هکتور گفت:
- بابا من یک ماهه غذا نخوردم ... نه فقط من ... خود تو ... اصلا همه مرگخوارا ... ارباب همه وعده های غذایی ما رو داره میده به پرنسس ... تبعیض دیگه تا چه حد.

شاید کمتر یا بهتر است بگویم اصلا دیده نمیشد که مرگخواری به لرد سیاه و فرزندش اعتراض کند، اما این فاجعه عمیق تر از این حرف ها بود.
دقایقی بعد
- فنریر ... اونجا رو نگاه کن ... داری به چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی؟
- به به! بالاخره نور امیدی نمایان شد.
چند متر جلوتر
رون ویزلی همانطور که سرش را پایین انداخته بود و کیسه پیاز را کشان کشان دنبال خود می آورد، متوجه نفس گرمی پشت سرش شد ... آب دهانش را قورت داد و سرش را برگرداند که با فنریر مواجه شد.
- سوسیس کالباس من چطوره؟!

شاید رون خیلی باهوش نبود ولی هر نادان آدمی می توانست چهره عادی همیشه گرسنه فنریر را از چهره ناعادی خیلی گرسنه او تشخیص دهد ... پس تصمیم گرفت به سرعت فلنگ خویش از آن محوطه ببندد، به سمت دیگر برگشت تا بولت وارانه بدود که با شخص دیگری مواجه شد.
- معجون سرعت بدم؟!

رون خیلی ترسیده بود ... آب دهانش را به سختی قورت داد. زیاد بین دو مرگخوار گیر نیفتاده بود، هر گاه هم گیر افتاده بود، هرماینی ای حضور داشت که توانایی دفاع داشته باشد. او حتی از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه نیز چیز زیادی یادش نبود، زیرا از نظر او نوشتن خاطرات روزانه سر کلاس درس، حس جالبی دارد.
اول به فنریر و هکتوری نگاه انداخت که به او نزدیک تر می شدند، بعد هم به گونی پیاز. آری، فکر درستی به ذهنش رسیده بود ... شاید او قدرت دفاع در برابر جادوی سیاه را نداشت ولی می توانست از پیاز به عنوان سلاح استفاده کند.
- این پیاز رو بگیر مردک! این یکی هم مال تو!
- استوپتفای!

نیم ساعت بعد
پس از نیم ساعت دوئل سخت و طاقت فرسا، رون که قدرتی برایش باقی نمانده بود برای اولین بار توانسته بود دو نفر را در دوئل شکست دهد . احساس قدرت می کرد ولی آن دو مرگخوار هنوز می توانستند تکان بخورند ... چوبدستی اش را در آورد تا آنها را برای مدتی منجمد کند، بلکه بتواند با خیال راحت فرار کند.
- پتریفیکوس توتالوس!
همین که ورد را اجرا کرد، احساس منجمد شدن کرد ... نمی توانست بدنش را تکان دهد و به سختی به چوبدستی ای که بر عکس و به سمت خود گرفته بود، نگاه کرد.
- فنریر ... دیدی چی شد؟ غذای پرنسس جور شد.

- به نظرت چطوره که غذای خودمون بشه؟

آزمایشگاه هکتور
هکتور مقداری نمک به پاتیلی که در آن داشتند رون را می پختند، اضافه کرد و به فنریر گفت:
- خب فنریر ... زودتر همش بزن. منم الان معجون سیاه کن اضافه میکنم ... راستشو بخوای خوردن سفیدا خیلی سخته!
- هر کار می کنی زود باش!

- منو از اینجا بیارین بیرون!
من هنوز کلی آرزو دارم، من هنوز ددپول 2 رو ندیدم ... فنریر اگه من رو بخوری کی دیگه غذای گربه هرماینی رو بدزده و برات بیاره؟
رون از روش های زیادی از جیغ و داد گرفته تا گریه و زاری استفاده کرد ولی جواب نداد. لحظه به لحظه داشت پخته تر میشد. فکر کرد ... باز هم فکر کرد ... انقدر فکر کرد که یاد خاطرات روزانه اش افتاد ... یادش آمد که آنها را سر کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه یادداشت می کرد ... یادش آمد که استاد بونز از وردی سر کلاس صحبت کرد که اثر منفی حمله جادوگر سیاه رو از بین می برد ... شاید هم می توانست یک جادوگر سیاه را نابود یا تبدیل به یک جادوگر سفید کند.
- لااقل بذارین قبل از پخته شدن یه چیزی بگم.
- زود بگو که میخوایم در پاتیل رو ببندیم.
- به هرماینی بگین که رون قبل از مرگ طرز تهیه یه معجون برات یادگار گذاشت ... خوردن اون معجون باعث میشه آدم از زیر سلطه دیگران بودن بیرون بیاد و تا ابد بهترین زندگی رو واسه خودش داشته باشه و ...
فنریر و هکتور نگاهی به هم کردند. انقدر خسته بودند که احتمال اینکه رون دروغ گفته باشد را بررسی نکردند و شنیدن حرف رون از جا پریدند.
- چه معجونیه که من تا حالا نمی دونستم؟
- از زیر خاکی های هاگوارتزه ... از تو بخش ممنوعه گیرش آوردم.
- بده بده به من!

- اول بیرونم بیارین.

نقشه رون داشت عملی میشد ... فقط مرحله آخر باقیمانده بود که باید ورد را طوری روی آنها اجرا می کرد ... هرماینی روش را به او گفته بود ... او امیدوار بود که هکتور مواد لازم را داشته باشد.
- خب هکتور ... باید اول یه معجون بسازی ... پر بال هیپوگریف، نیش آراگوگ، مغز تسترال و ... رو با هم مخلوط کن.
نیم ساعت بعد
- آماده شد! حالا میتونیم بخوریمش و به اوج خوشبختی برسیم!
- زنده باد آزادی!

همین که رون دید که آن دو معجونی که برای اجرای آن طلسم ضروری بود را خوردند، به سرعت چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و پس از اینکه از درست گرفتن آن مطمئن شد، طلسم " تلدراسیل" را روی هر دو اجرا کرد.
چند ثانیه بعد
- فنریر ... چرا اینقدر محیط اینجا سیاه و بی عشقه؟
- عشقم ... بیا جلو چشمم!
رون:
ساعتی بعد
- پروف ... ماموریت محفل طبق برنامه با موفقیت انجام شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1397/4/29 1:04:58


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

سلام پروفسور بونز!
" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!
و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز
هوا بسیار تاریک و گزنده بود. باد سوزناکی می وزید که تا مغز استخوان هایم نفوذ می کرد. پهلوهایم از شدت دویدن درد گرفته و گلویم همچون بیابان خشک شده بود. پاهایم زق زق می کرد؛ گویی با التماس از من می خواست که از دویدن دست بردارم، اما من نمیتوانستم. باید به راهم ادامه می دادم وگرنه مرگخواری که به دنبالم بود، مرا می گرفت و من به پایان عمرم می رسیدم.
دوساعت پیش، در کوچه پس کوچه های دیاگون پیش می رفتم که ناگهان از پشت دیواری، شخص نقابداری راهم را سد کرد. در همان نگاه اول فهمیدم که مرگخوار است اما به دلیل نقابش نتوانستم بفهمم که کیست.
از همانجا تعقیب و گریز شروع شد. نمیدانستم ک من چه سودی برای لرد سیاه دارد که این مرگخوار اینگونه دنبالم است.
از همان لحظه تا الان کاری جز دویدن و جاخالی دادن در برابر طلسم هایش از دستم بر نیامده است. چند بار خواستم برگردم و طلسمی به سویش روانه کنم، اما گویی مغزم فلج شده بود؛ هیچ یک از وردها و طلسم هایی را که تا کنون آموخته بودم به خاطر نداشتم.
می دانستم که پاهایم دیگر بیشتر از این جوابگو نیستند، بنابراین باید هرچه زودتر فکری می کردم. بیشتر از این توانایی ادامه دادن را نداشتم.
کم کم در گرداب ناامیدی فرو می رفتم که ناگهان وردی در گوشه ی ذهنم جاخوش کرد؛ وردی که در آخرین جلسه ی دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفته بودم و می دانستم که با یکبار به زبان آوردنش حریف از پا در می آید و تکرار این ورد برای بار دوم مانند آب توبه عمل می کند.
پس با خوشحالی به سمت عقب برگشتم و فریاد زدم:
_ پروکانالوس!
همین که این ورد بر زبانم جاری شد، مرگخوار یه زمین افتاد. ایستادم و نگاهش کردم، سپس با احتیاط به سویش رفتم. شاهد تلاش های دیوانه وارش برای اجرای طلسم ها بودم؛ هرچه چوبدستی اش را تکان می داد و طلسم هارا بر زبان می آورد فایده ای نداشت.
تازه معنی حرف پروفسور بونز رو فهمیدم که می گفت این طلسم برای هر کس یک جور عمل می کند! طلسمی که پروفسور به صورت آزمایشی برای ما اجرا کرد، باعث شد چوبدستی در دست حریف لیز شود، بطوریکه حتی یک لحظه هم قادر به نگه داشتن آن نبود.
مرگخوار که تازه متوجه عملکرد ورد من شده بود، میخواست بایستد و به من حمله کند که در همان لحظه برای بار دوم ورد را فریاد زنان به زبان آوردم.
_ پروکانالوس!
این بار مرگخوار بی حرکت سر جایش ماند و نقاب از روی صورتش کنار رفت و چهره ی آرام آلکتو کرو نمایان شد. در صورتش آرامش خاصی موج می زد که حاکی از فراموش شدن خاطرات پلیدی اش بود.
من و من کنان گفت:
_ اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟ می شه به من بگی چرا من اینجام؟
در یک آن دلم برایش سوخت؛ اما با به یادآوردن این که قصد کشتن من را داشت، حس دلسوزی ام نسبت بهش فروکش کرد.
پرسیدم:
_ می دانی اسمت چیست و الان چه وظیفه داشتی؟
با سردرگمی به من خیره شد. سپس به آرامی گفت:
_ اسمم آلکتو کرو است. اما منظورت از وظیفه ای که داشتم چه بود؟
این نکته ی مهم را پاک یادم رفته بود! طلسم فقط کارها و موقعیت های بد را پاک می کرد و کاری به اطلاعات عادی نداشت.
با خوشحالی گفتم:
_ خب، تو عضو انجمن نیکوکاران هستی و وظیفه ای که الان داشتی، این بود که به مردم کمک کنی. در ضمن یکی از قوانین اصلی این انجمن اینه که هیچ وقت نباید به هیچ کس صدمه بزنی!
به نشانه ی تایید سری تکان داد. سپس کمکش کردم تا از جایش بلند شود و راهش را نشانش دادم.
سپس با شور و شعفی حاکی از اجرای درست طلسم و سر به راه کرده یک انسان خطاکار، به سمت خانه به راه افتادم.
" شما توسط یه جادوگر سیاه مورد حمله قرار گرفتین و باید بهتون بگم که جونتون حسابی در خطره! ازتون می خوام توی یک رول مبارزه و یا فرار و گریزتون رو توصیف کنین و با استفاده از این ورد اثرات منفی حمله ی جادوگر سیاه رو از بین ببرین یا این که آب توبه رو بریزید رو سر و صورت جادوگرسیاه و به راه راست هدایتش کنین!
و یا اگر شخصیت سیاهی برای خودتون در نظر گرفتید خودتون رو به جای اون جادوگر سیاه بذارید و به کسی که این طلسم رو بلده حمله کنین و برامون تعریف کنین که چه اتفاقی میوفته براتون!" 20 امتیاز
هوا بسیار تاریک و گزنده بود. باد سوزناکی می وزید که تا مغز استخوان هایم نفوذ می کرد. پهلوهایم از شدت دویدن درد گرفته و گلویم همچون بیابان خشک شده بود. پاهایم زق زق می کرد؛ گویی با التماس از من می خواست که از دویدن دست بردارم، اما من نمیتوانستم. باید به راهم ادامه می دادم وگرنه مرگخواری که به دنبالم بود، مرا می گرفت و من به پایان عمرم می رسیدم.
دوساعت پیش، در کوچه پس کوچه های دیاگون پیش می رفتم که ناگهان از پشت دیواری، شخص نقابداری راهم را سد کرد. در همان نگاه اول فهمیدم که مرگخوار است اما به دلیل نقابش نتوانستم بفهمم که کیست.
از همانجا تعقیب و گریز شروع شد. نمیدانستم ک من چه سودی برای لرد سیاه دارد که این مرگخوار اینگونه دنبالم است.
از همان لحظه تا الان کاری جز دویدن و جاخالی دادن در برابر طلسم هایش از دستم بر نیامده است. چند بار خواستم برگردم و طلسمی به سویش روانه کنم، اما گویی مغزم فلج شده بود؛ هیچ یک از وردها و طلسم هایی را که تا کنون آموخته بودم به خاطر نداشتم.
می دانستم که پاهایم دیگر بیشتر از این جوابگو نیستند، بنابراین باید هرچه زودتر فکری می کردم. بیشتر از این توانایی ادامه دادن را نداشتم.
کم کم در گرداب ناامیدی فرو می رفتم که ناگهان وردی در گوشه ی ذهنم جاخوش کرد؛ وردی که در آخرین جلسه ی دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفته بودم و می دانستم که با یکبار به زبان آوردنش حریف از پا در می آید و تکرار این ورد برای بار دوم مانند آب توبه عمل می کند.
پس با خوشحالی به سمت عقب برگشتم و فریاد زدم:
_ پروکانالوس!
همین که این ورد بر زبانم جاری شد، مرگخوار یه زمین افتاد. ایستادم و نگاهش کردم، سپس با احتیاط به سویش رفتم. شاهد تلاش های دیوانه وارش برای اجرای طلسم ها بودم؛ هرچه چوبدستی اش را تکان می داد و طلسم هارا بر زبان می آورد فایده ای نداشت.
تازه معنی حرف پروفسور بونز رو فهمیدم که می گفت این طلسم برای هر کس یک جور عمل می کند! طلسمی که پروفسور به صورت آزمایشی برای ما اجرا کرد، باعث شد چوبدستی در دست حریف لیز شود، بطوریکه حتی یک لحظه هم قادر به نگه داشتن آن نبود.
مرگخوار که تازه متوجه عملکرد ورد من شده بود، میخواست بایستد و به من حمله کند که در همان لحظه برای بار دوم ورد را فریاد زنان به زبان آوردم.
_ پروکانالوس!
این بار مرگخوار بی حرکت سر جایش ماند و نقاب از روی صورتش کنار رفت و چهره ی آرام آلکتو کرو نمایان شد. در صورتش آرامش خاصی موج می زد که حاکی از فراموش شدن خاطرات پلیدی اش بود.
من و من کنان گفت:
_ اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟ می شه به من بگی چرا من اینجام؟
در یک آن دلم برایش سوخت؛ اما با به یادآوردن این که قصد کشتن من را داشت، حس دلسوزی ام نسبت بهش فروکش کرد.
پرسیدم:
_ می دانی اسمت چیست و الان چه وظیفه داشتی؟
با سردرگمی به من خیره شد. سپس به آرامی گفت:
_ اسمم آلکتو کرو است. اما منظورت از وظیفه ای که داشتم چه بود؟
این نکته ی مهم را پاک یادم رفته بود! طلسم فقط کارها و موقعیت های بد را پاک می کرد و کاری به اطلاعات عادی نداشت.
با خوشحالی گفتم:
_ خب، تو عضو انجمن نیکوکاران هستی و وظیفه ای که الان داشتی، این بود که به مردم کمک کنی. در ضمن یکی از قوانین اصلی این انجمن اینه که هیچ وقت نباید به هیچ کس صدمه بزنی!
به نشانه ی تایید سری تکان داد. سپس کمکش کردم تا از جایش بلند شود و راهش را نشانش دادم.
سپس با شور و شعفی حاکی از اجرای درست طلسم و سر به راه کرده یک انسان خطاکار، به سمت خانه به راه افتادم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

