جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/29
تولد نقش: 1397/05/31
آخرین ورود: یکشنبه 30 مرداد 1401 22:42
از: Wizardry pardic
پستها:
158

انگلستان ، لندن ، وزارت خانه ، بخش ورزش و تفریحات جادویی .
سرسراهای مدور و بزرگ با سقف های بلند ، دیوارهای کاشی کاری شده به رنگ قرمز و بنفش (این دو رنگ نمادی از اصالت هست و نشان دهنده اهمیت مکان) تعداد زیادی میز کار که با نظم خاصی پشت هم چیده شده و پرسنل با ریتم ثابتی مشغول به فعالیت پشت آنها هستند. فضای سالن را که از بالا نگاه کنید شبیه ب یک هزارتوی مدور است از هاشیه بیرونی، میز کارمندان شروع شده و هرچه به مرکز این سالن نزدیک تر میشوید دفاتر رئسا و متسدیان مهمتری رو شاهد میشید تا به هسته یه مرکزی یعنی دفتر رئیس برسید.در همین حال یک فرد جوان در مسیر دفتر رئیس است.
-سلام من لودام ۲۰ سال سن دارم و عضو کوچکی از وزارتخانه هستم ، در سال ۱۹۸۰ یعنی از ۱۸ سالگی شروع به فعالیت در وزارت خانه کردم با سمت بسیار کلیدیه "آبدارچی" ، از آنجایی که یک آبدارچی وظیفه نظافت و رساندن آب کدوحلوایی و پخش نهار را دارد ب ناچار با تمامیه پرسنل از کارمندان پایه تا مقامات بالا من جمله رئیس وزارت خانه روابط دوستانه و ویژه ای دارد و عموما راه حل های کلیدی و روش های رسیدگی به ارباب رجوع هارا یاد میگیرد.
۱ سال نشد بخاطر اطلاعات پایه ایه بالایی ک کسب کردم ب من یک دکه در سالن شرقی وزارت خانه کنار دفتر مسئول خرید دادند و کار من اطلاعات بود و روزانه بیش از ۱۰ هزار نفر از من سوال های تکراری نظیر ، دفتر مدیر کجاست ؟ بخش قضایی کدوم سمته؟ آقا سالن ۲ آمفی تئاتر میخواستم برم.... میپرسیدند .
بر حسب مراد آقای وزفسکی که مسئول خرید وزارت خونه بود عموم تایم کاریشون با بطالت یا با بنده میگذشت ، طی این یک سال من تمام اطلاعات مهم برای یک مسئول خرید بودن رو ب لطف وراجی های فراوان آقای وزفسکی ک دائما دوست داشت از خودش و شغلش بگه یاد گرفتم .
دقیقا یک هفته و دوساعت پیش بعد از مرگ وزفسکیه پیر بنده ب مصاحبه یه مدیر ارشد رفتم و با گرفتن نمره قبولی حال سمت آن مرحوم را دارم.
آن مرد جوان به دفتر رئیس رسیده ، یکمقدار مضطربه دست در جیب کت چهار خانه یه زرد و مشکیش میکنه دست مال ابریشمیه چهار خانه ای ب رنگ کتش در میاره عرقشو پاک میکنه و با ضربه زدن به در وارد اتاق میشه.
دفتر آقای جیمز بنسی ، وزیر ورزش و تفریحات جادویی...
-آاااه آقای بگمن خوش اومدی بفرمایید بنشینید .
-ممنونم جناب وزیر ، به من اطلاع دادند ک با من فرمایشی داشتید.
-درسته مرد جوان ، من از تو تعریف های زیادی شنیدم مخصوصا اینکه از چ پستی به کجا رسیدی و چقدر در مقام فعلیت موفقی .
-این لطف شما و دوستان رو میرسونه .
لودو که بروی یک صندلیه چوبی تقریبا کهنه نشسته مضطربانه پای راستشو تکون میده و گاهی باعث درامدن صدای قیژ قیژ صندلی میشه .
-آقای بگمن خواهش میکنم آروم باش هیچ نگرانی وجود نداره ، من امروز شمارو خواستم تا یک ماموریت کوچیک بهت بدم .
صدای تلوزیون پشت سر آقای وزیر میاد ک داره یک برنامه با موضوع بلیط بخت آزمایی پخش میکنه و مجریه برنامه تعدادی عدد رو میخونه ، وزیر متوجه نگاه لودو به تلویزیون میشه و با اندوهی شروع میکنه :
-میدونی بگمن؟ پدر من ۵ سال پیش این مسابقرو برد و برنده ۵۰ ملیون گالیون شد اون ک ۷۰ سالش بود بعد خوندن آخرین رقم توسط مجری و کامل شدن رقم های بلیطش سکته کرد ، اون بلیط بخت آزمایی برای بابا بلیط یک طرفه ب قبرستون بود .
وزیر ک متوجه سنگین شدن جو شده سریع با عوض کردن بحث سعی میکنه این حالتو تغییر بده
و از اون موقع من هروز یک بلیط میخرم ب یاد بابا ، قیمتی نداره همش ۱ گالیونه ، ولی هیچوقت برنده نمیشم
-متاسفم آقای وزیر.
- خب لودو بریم سر اصل مطلب ، گفتم ۵۰ ملیون ، دوست من بنده به شما یک فقره چک روز ب مبلغ ۵۰ ملیون تومان میدم و میخوام بری ب مرکز شهر و ب سلیقه خودت برای تمام پرسنل یونیفرم جدید بگیری ، باید بگم که برای من کیفیت مهمه نه قیمت بنابر این شما جنس با کیفیت بگیر و اگر ۳۰ ملیون هم شد مهم نیست ما بقیش حقوق این برجته پسرم .
استرس لودو جای خودشو به هیجان داده و با خود فکر میکنه
"حتی اگه ۵ ملیونم بمونه من میتونم یه نیمبوس مدل نوزده هشتاد بخرم"
-این سخاوتمندیه بزرگیه آقای رئیس نمیدونم چطور تشکر کنم ازتون!!
-برو پسرم برو تا دیر نشده من یونیفرم هارو برای فردا اول وقت میخوام.
اون روز من هیجان زده به سمت مرکز شهر رفتم اونقدر ک ب فکر باقی مونده پول بودم ب فکر یونی فرما نبودم ، حاضرم شرط ببندم چندین پارچه فروشی رو بدون توجه رد کردم که ناگهان یه صدای هیجان زده توجهم رو جلب کرد
-خسته شدید از کار کردن برای دیگران ؟ بیاید و شرط بندی کنید !! چند گالیون در جیبتون دارید؟ شما میتونید با همون مقدار وارد سالن بشید و یک ساعت بعد با ده برابر اون از سالن خارج بشید ، بشتاااابید.. بشتااابید...
-اوه خدای من !! امروز روز شانس منه من نه تنها میتونم ما بقیه این ۵۰ تارو بردارم ، بلکه میتونم با شرط بندیه این پول ، پول بیشتریم بدست بیارم
لودو بی درنگ وارد سالن میشه و پشت یه میز میشینه ، همه در حال تماشای مسابقه ی تسترال سواری با مانع هستند
صدای پخش کننده :
بعله برایان اوشن بازیه سوم امروزشم میبره
جمعیت داخل سالن با هیجان کلاه های نوک تیز رنگا و رنگشونو بالا میندازن و همه با شادی ب سمت گیشه های دریافت پول میرن .
افکار لودو
اگه برایان اوشن ۳ تا بازی پشت هم برده پس بازیه ۴ رم هم میبره .
لودو به سمت گیشه شرط بندی میره و چک آقای وزیر رو برا شرط میده و فرم شرط بندیشو بروی برایان میبنده و بر میگرده ب سمت پخش کننده.
مسابقه شروع میشه ، همه به تاخت میرن ، بعله باز هم برایان از همه جلو میزنه اون با فاصله خیلی زیادی نفر اوله و ده قدم دیگه تا خط پایان مونده .... صبر کنید... چیشد؟... تسترال برایان نقش بر زمین شد ... ای وای فکنم مچ پای تسترال در رفته و جونور بیچاره نقش بر زمین شده ... باورم نمیشه همه از خط پایان عبور کردن و برایان و تسترالش وسط میدان هستن .....
-دنیا رو سرم خراب شد
یعنی واقعا الان ۵۰ ملیون گالیون در افق گم شد؟
وای یونیفرمااااا... آقای وزیر...
افکار لودو
- ای کودن ، ۵۰ ملیون پول بی زبونو رو یه جونور شرط بستی و اونوقت تو چشمای من زل زدی میگی طفلی مچ پاش پیچ خورد؟؟؟ کی قراره خسارت وزارت خونرو بده؟ من با تو چیکار کنم؟ میفرستمت به آزکااااااباااان
-کاملا درمانده و سر خورده از سالن بیرون اومدم ب اطرافم نگاه کردم ، همرو به شکل آقای وزیر میدیدم.
-پسرم؟ باختی پولتو ؟
پیرمرد تخته شاسی دستش بود و با ترحم به لودو نگاه میکرد
-آره ۵۰ ملیون
-همشو ؟ یعنی ۱ گالیونم برات نمونده ؟
لودو دست تو جیبش میکنه و یک سکه در میاره و میده ب پیرمرد ، پیرمرد هم تو تخته شاسیش چیزی مینویسه و یه بلیط به لودو میده.
- این ی بلیط بخت آزماییه پسرم امیدوارم پولت برگرده .
پیرمرد صحنرو ترک میکنه و لودو همچنان با بغض به بیلیط نگاه میکنه و اونو تا میکنه میزاره جیبش و تصمیم میگیره همون موقع بره به وزارت خونه و همه چیز رو برای وزیر تعریف کنه و منتظر اشد مجازات باشه.
وزارت خانه، دفتر آقای مدیر
لودو با ضربه ای ب در وارد اتاق میشه
-اا چ زود اومدی پسرم؟ میدونستم فعالی ولی نه در این حد ، ولی دو دقییه بشین مجری داره مسابقه دوم رو میخونه من بیلیط مسابقه دومو دارم و تا الان ۸ رقم درسته شاید برنده بشم
لودو میشینه رو همون صندلیه چوبی و یهو یاد بلیط خودش میوفته و با نا امیدی بیخیال بلیط میشه
"بعله عدد ۶ نهمین رقمه پس تا الان شده ۵۴۹۲۵۷۸۱۶ و فقط ۶ بلیط مونده که شانس برنده شدن دارن"
- واااای پسرم فقط کافیه رقم آخر ۱ باشه تا من برنده یه ۵۰ ملیون بشم لودو ، بهت قول میدم اگه برنده شدم اون ۵۰ تارو بدم ب خودت
از ناباوری نمیدونستم چی بگم واقعا بخت یارم بود اگه آقای وزیر برنده میشد ، نشستم و به مجری خیره شدم تا رقم آخرو بخونه ....
"رقم آااااااخر...... عدد...... ۷"
-یک بار دیگه دنیا رو سرم خراب شد ، نه صبر کنید مثل اینکه آقای وزیره رو سرم خراب شده...
آقای جیمز .... آقا؟ ... جناب وزیر؟
لودو نبض وزیر رو چک میکنه و متوجه میشه وزیر زندس و فقط از شدت هیجان غش کرده ....
"خب باید ببینیم اسم این برنده خوش شانس چیه .... اودو؟ اتو؟ نه مثل اینکه.... بله آقای لودو بگمن برنده خوش شانس امروز ماس ، ایشون میتونن ب..."
-شکه شدم ، باورم نمیشد چی شنیدم نکنه این یه شوخیه ؟ اول واگذاری پول از طرف رئیس ، بعد اون سرط بندی و باخت ناباورانه تسترال برایان حالا هم مرگ وزیر و ... لودو بگمن برنده بلیط بخت آزمایی؟؟؟
دستمو کردم تو جیبم دونه ب دونه ارقامو چک کردم ، باورم نمیشه اون عدد ده رقمی دقیقا رو بلیط منم هست
در همون حال آقای وزیر بهوش میاد و آروم ب کمک لود میشینه و ب حرف میاد...
-چی شده لودو ؟آاااخ بلیط!! مسابقه چیشد ؟ وایسا ببینم ، اونجا اسم....
- اسم منه آقای وزیر
لودو بلیطشو به وزیر نشون میده و بلند بلند میخنده
-بهت تبریک میگم لودو تو امروز ۵۰ ملیون بردی ...
-و همچنین ۵۰ ملیون باختم ...
-متوجه نمیشم؟
-آقای وزیر من ۵۰ ملیون شمارو تو شرط بندی رو یه تسترال باختم و مجبورم این جایزرو بجای پول شما خرج یونیفرما کنم....
بر گرفته از دفترچه خاطرات "لودو بگمن"
سرسراهای مدور و بزرگ با سقف های بلند ، دیوارهای کاشی کاری شده به رنگ قرمز و بنفش (این دو رنگ نمادی از اصالت هست و نشان دهنده اهمیت مکان) تعداد زیادی میز کار که با نظم خاصی پشت هم چیده شده و پرسنل با ریتم ثابتی مشغول به فعالیت پشت آنها هستند. فضای سالن را که از بالا نگاه کنید شبیه ب یک هزارتوی مدور است از هاشیه بیرونی، میز کارمندان شروع شده و هرچه به مرکز این سالن نزدیک تر میشوید دفاتر رئسا و متسدیان مهمتری رو شاهد میشید تا به هسته یه مرکزی یعنی دفتر رئیس برسید.در همین حال یک فرد جوان در مسیر دفتر رئیس است.
-سلام من لودام ۲۰ سال سن دارم و عضو کوچکی از وزارتخانه هستم ، در سال ۱۹۸۰ یعنی از ۱۸ سالگی شروع به فعالیت در وزارت خانه کردم با سمت بسیار کلیدیه "آبدارچی" ، از آنجایی که یک آبدارچی وظیفه نظافت و رساندن آب کدوحلوایی و پخش نهار را دارد ب ناچار با تمامیه پرسنل از کارمندان پایه تا مقامات بالا من جمله رئیس وزارت خانه روابط دوستانه و ویژه ای دارد و عموما راه حل های کلیدی و روش های رسیدگی به ارباب رجوع هارا یاد میگیرد.
۱ سال نشد بخاطر اطلاعات پایه ایه بالایی ک کسب کردم ب من یک دکه در سالن شرقی وزارت خانه کنار دفتر مسئول خرید دادند و کار من اطلاعات بود و روزانه بیش از ۱۰ هزار نفر از من سوال های تکراری نظیر ، دفتر مدیر کجاست ؟ بخش قضایی کدوم سمته؟ آقا سالن ۲ آمفی تئاتر میخواستم برم.... میپرسیدند .
بر حسب مراد آقای وزفسکی که مسئول خرید وزارت خونه بود عموم تایم کاریشون با بطالت یا با بنده میگذشت ، طی این یک سال من تمام اطلاعات مهم برای یک مسئول خرید بودن رو ب لطف وراجی های فراوان آقای وزفسکی ک دائما دوست داشت از خودش و شغلش بگه یاد گرفتم .
دقیقا یک هفته و دوساعت پیش بعد از مرگ وزفسکیه پیر بنده ب مصاحبه یه مدیر ارشد رفتم و با گرفتن نمره قبولی حال سمت آن مرحوم را دارم.
آن مرد جوان به دفتر رئیس رسیده ، یکمقدار مضطربه دست در جیب کت چهار خانه یه زرد و مشکیش میکنه دست مال ابریشمیه چهار خانه ای ب رنگ کتش در میاره عرقشو پاک میکنه و با ضربه زدن به در وارد اتاق میشه.
دفتر آقای جیمز بنسی ، وزیر ورزش و تفریحات جادویی...
-آاااه آقای بگمن خوش اومدی بفرمایید بنشینید .
-ممنونم جناب وزیر ، به من اطلاع دادند ک با من فرمایشی داشتید.
-درسته مرد جوان ، من از تو تعریف های زیادی شنیدم مخصوصا اینکه از چ پستی به کجا رسیدی و چقدر در مقام فعلیت موفقی .
-این لطف شما و دوستان رو میرسونه .
لودو که بروی یک صندلیه چوبی تقریبا کهنه نشسته مضطربانه پای راستشو تکون میده و گاهی باعث درامدن صدای قیژ قیژ صندلی میشه .
-آقای بگمن خواهش میکنم آروم باش هیچ نگرانی وجود نداره ، من امروز شمارو خواستم تا یک ماموریت کوچیک بهت بدم .
صدای تلوزیون پشت سر آقای وزیر میاد ک داره یک برنامه با موضوع بلیط بخت آزمایی پخش میکنه و مجریه برنامه تعدادی عدد رو میخونه ، وزیر متوجه نگاه لودو به تلویزیون میشه و با اندوهی شروع میکنه :
-میدونی بگمن؟ پدر من ۵ سال پیش این مسابقرو برد و برنده ۵۰ ملیون گالیون شد اون ک ۷۰ سالش بود بعد خوندن آخرین رقم توسط مجری و کامل شدن رقم های بلیطش سکته کرد ، اون بلیط بخت آزمایی برای بابا بلیط یک طرفه ب قبرستون بود .
وزیر ک متوجه سنگین شدن جو شده سریع با عوض کردن بحث سعی میکنه این حالتو تغییر بده
و از اون موقع من هروز یک بلیط میخرم ب یاد بابا ، قیمتی نداره همش ۱ گالیونه ، ولی هیچوقت برنده نمیشم
-متاسفم آقای وزیر.
- خب لودو بریم سر اصل مطلب ، گفتم ۵۰ ملیون ، دوست من بنده به شما یک فقره چک روز ب مبلغ ۵۰ ملیون تومان میدم و میخوام بری ب مرکز شهر و ب سلیقه خودت برای تمام پرسنل یونیفرم جدید بگیری ، باید بگم که برای من کیفیت مهمه نه قیمت بنابر این شما جنس با کیفیت بگیر و اگر ۳۰ ملیون هم شد مهم نیست ما بقیش حقوق این برجته پسرم .
استرس لودو جای خودشو به هیجان داده و با خود فکر میکنه
"حتی اگه ۵ ملیونم بمونه من میتونم یه نیمبوس مدل نوزده هشتاد بخرم"
-این سخاوتمندیه بزرگیه آقای رئیس نمیدونم چطور تشکر کنم ازتون!!
-برو پسرم برو تا دیر نشده من یونیفرم هارو برای فردا اول وقت میخوام.
اون روز من هیجان زده به سمت مرکز شهر رفتم اونقدر ک ب فکر باقی مونده پول بودم ب فکر یونی فرما نبودم ، حاضرم شرط ببندم چندین پارچه فروشی رو بدون توجه رد کردم که ناگهان یه صدای هیجان زده توجهم رو جلب کرد
-خسته شدید از کار کردن برای دیگران ؟ بیاید و شرط بندی کنید !! چند گالیون در جیبتون دارید؟ شما میتونید با همون مقدار وارد سالن بشید و یک ساعت بعد با ده برابر اون از سالن خارج بشید ، بشتاااابید.. بشتااابید...
-اوه خدای من !! امروز روز شانس منه من نه تنها میتونم ما بقیه این ۵۰ تارو بردارم ، بلکه میتونم با شرط بندیه این پول ، پول بیشتریم بدست بیارم

لودو بی درنگ وارد سالن میشه و پشت یه میز میشینه ، همه در حال تماشای مسابقه ی تسترال سواری با مانع هستند
صدای پخش کننده :
بعله برایان اوشن بازیه سوم امروزشم میبره
جمعیت داخل سالن با هیجان کلاه های نوک تیز رنگا و رنگشونو بالا میندازن و همه با شادی ب سمت گیشه های دریافت پول میرن .
افکار لودو
اگه برایان اوشن ۳ تا بازی پشت هم برده پس بازیه ۴ رم هم میبره .
لودو به سمت گیشه شرط بندی میره و چک آقای وزیر رو برا شرط میده و فرم شرط بندیشو بروی برایان میبنده و بر میگرده ب سمت پخش کننده.
مسابقه شروع میشه ، همه به تاخت میرن ، بعله باز هم برایان از همه جلو میزنه اون با فاصله خیلی زیادی نفر اوله و ده قدم دیگه تا خط پایان مونده .... صبر کنید... چیشد؟... تسترال برایان نقش بر زمین شد ... ای وای فکنم مچ پای تسترال در رفته و جونور بیچاره نقش بر زمین شده ... باورم نمیشه همه از خط پایان عبور کردن و برایان و تسترالش وسط میدان هستن .....
-دنیا رو سرم خراب شد
یعنی واقعا الان ۵۰ ملیون گالیون در افق گم شد؟
وای یونیفرمااااا... آقای وزیر...
افکار لودو
- ای کودن ، ۵۰ ملیون پول بی زبونو رو یه جونور شرط بستی و اونوقت تو چشمای من زل زدی میگی طفلی مچ پاش پیچ خورد؟؟؟ کی قراره خسارت وزارت خونرو بده؟ من با تو چیکار کنم؟ میفرستمت به آزکااااااباااان
-کاملا درمانده و سر خورده از سالن بیرون اومدم ب اطرافم نگاه کردم ، همرو به شکل آقای وزیر میدیدم.
-پسرم؟ باختی پولتو ؟
پیرمرد تخته شاسی دستش بود و با ترحم به لودو نگاه میکرد
-آره ۵۰ ملیون
-همشو ؟ یعنی ۱ گالیونم برات نمونده ؟
لودو دست تو جیبش میکنه و یک سکه در میاره و میده ب پیرمرد ، پیرمرد هم تو تخته شاسیش چیزی مینویسه و یه بلیط به لودو میده.
- این ی بلیط بخت آزماییه پسرم امیدوارم پولت برگرده .
پیرمرد صحنرو ترک میکنه و لودو همچنان با بغض به بیلیط نگاه میکنه و اونو تا میکنه میزاره جیبش و تصمیم میگیره همون موقع بره به وزارت خونه و همه چیز رو برای وزیر تعریف کنه و منتظر اشد مجازات باشه.
وزارت خانه، دفتر آقای مدیر
لودو با ضربه ای ب در وارد اتاق میشه
-اا چ زود اومدی پسرم؟ میدونستم فعالی ولی نه در این حد ، ولی دو دقییه بشین مجری داره مسابقه دوم رو میخونه من بیلیط مسابقه دومو دارم و تا الان ۸ رقم درسته شاید برنده بشم
لودو میشینه رو همون صندلیه چوبی و یهو یاد بلیط خودش میوفته و با نا امیدی بیخیال بلیط میشه
"بعله عدد ۶ نهمین رقمه پس تا الان شده ۵۴۹۲۵۷۸۱۶ و فقط ۶ بلیط مونده که شانس برنده شدن دارن"
- واااای پسرم فقط کافیه رقم آخر ۱ باشه تا من برنده یه ۵۰ ملیون بشم لودو ، بهت قول میدم اگه برنده شدم اون ۵۰ تارو بدم ب خودت
از ناباوری نمیدونستم چی بگم واقعا بخت یارم بود اگه آقای وزیر برنده میشد ، نشستم و به مجری خیره شدم تا رقم آخرو بخونه ....
"رقم آااااااخر...... عدد...... ۷"
-یک بار دیگه دنیا رو سرم خراب شد ، نه صبر کنید مثل اینکه آقای وزیره رو سرم خراب شده...
آقای جیمز .... آقا؟ ... جناب وزیر؟
لودو نبض وزیر رو چک میکنه و متوجه میشه وزیر زندس و فقط از شدت هیجان غش کرده ....
"خب باید ببینیم اسم این برنده خوش شانس چیه .... اودو؟ اتو؟ نه مثل اینکه.... بله آقای لودو بگمن برنده خوش شانس امروز ماس ، ایشون میتونن ب..."
-شکه شدم ، باورم نمیشد چی شنیدم نکنه این یه شوخیه ؟ اول واگذاری پول از طرف رئیس ، بعد اون سرط بندی و باخت ناباورانه تسترال برایان حالا هم مرگ وزیر و ... لودو بگمن برنده بلیط بخت آزمایی؟؟؟
دستمو کردم تو جیبم دونه ب دونه ارقامو چک کردم ، باورم نمیشه اون عدد ده رقمی دقیقا رو بلیط منم هست
در همون حال آقای وزیر بهوش میاد و آروم ب کمک لود میشینه و ب حرف میاد...
-چی شده لودو ؟آاااخ بلیط!! مسابقه چیشد ؟ وایسا ببینم ، اونجا اسم....
- اسم منه آقای وزیر

لودو بلیطشو به وزیر نشون میده و بلند بلند میخنده
-بهت تبریک میگم لودو تو امروز ۵۰ ملیون بردی ...
-و همچنین ۵۰ ملیون باختم ...
-متوجه نمیشم؟
-آقای وزیر من ۵۰ ملیون شمارو تو شرط بندی رو یه تسترال باختم و مجبورم این جایزرو بجای پول شما خرج یونیفرما کنم....
بر گرفته از دفترچه خاطرات "لودو بگمن"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 22:42
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
564

گادفری میدهرست VS ماتیلدا استیونز
چوبدستی گم شده
خورشید تازه طلوع کرده بود. نسیمی ملایم می وزید؛ شکوفه های صورتی رنگ گیلاس را از درختان جدا می کرد و کف جنگل را با آن ها فرش می نمود. گادفری کنار یکی از درختان ایستاده بود و همان طور که با دست تنه اش را نوازش می کرد، هوای پاک جنگل را با نفس هایی عمیق به داخل ریه هایش می فرستاد. فقط چند دقیقه تا آغاز دوئلش باقی مانده بود و سرنوشت نامعلومش این فکر را در ذهنش پدید آورد که چرا تا آن موقع جنگل و زیبایی هایش را به طرزی شایسته درک نکرده بود. نوک انگشتانش را بر تنه ی زبر درختان نکشیده؛ به شکوفه های لطیف و صورتی رنگ گیلاس خیره نشده و به اندازه ی کافی هوای بهاری را تنفس نکرده بود.
با این وجود، فکر کردن به اتفاق پیش رو او را خوشحال می نمود. چشمانش را بست و تصور کرد که دوئل به پایان رسیده و رقیبش از پای درآمده. سرش روی زانوهای او قرار گرفته و می تواند موهای مشکی و ابریشمی اش را نوازش کند. لحظاتی از این پایان خیالی لذت برد و بعد سرانجام دیگری را در ذهنش تصور نمود. خودش را در حالی مجسم کرد که روی زمین زانو زده و کاتانای رقیبش تا دسته در قلبش فرو رفته. خون از دهانش جاریست و شکوفه های ریخته شده بر کف جنگل را رنگین می کند. مرگ می توانست حادثه ای لطیف و احساسی باشد.
برقی صاعقه مانند در هوا پدید آمد و گادفری را از دریای خیالاتش بیرون کشید. دختری لاغر اندام با موهای مشکی صاف و چشمان بادامی شکل با فاصله ی کمی از او ظاهر شد. چهره اش بی حالت بود و هیچ حسی را منعکس نمی کرد. یونیفرمی کوتاه و مشکی رنگ به تن داشت و کاتانای غلاف شده اش به بند چرمی دور کمرش متصل بود. گادفری همان طور که دختر را در یک کیمونوی سفید با طرح شکوفه های گیلاس مجسم می کرد، کلاهش را به نشانه ی احترام برداشت و به او سلام کرد.
- تاتسویا سان! از دیدنتون خوشحالم.
دختر تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
- گادفری سان!
سپس برگشت؛ از او فاصله گرفت و چوبدستی و کاتانایش را به سمت گادفری بیرون کشید. چهره ی تاتسویا هم چنان عاری از هر احساسی بود، هرچند اگر رقیبش نزدیک او ایستاده بود، می توانست گشاد شدن مردمک چشمانش را ببیند.
گادفری همان طور که گونه هایش از هیجان سرخ شده بود و قلبش با شدت به قفسه ی سینه اش می کوبید، دستش را در جیب کتش فرو برد تا چوبدستی اش را بیرون بکشد. اما اثری از سلاحش نبود.
فلش بک
نزدیک غروب بود. گادفری کنار ورودی یک چایخانه ی ماگلی ایستاده و منتظر دوستش بود. ساعت جیبی اش را درآورد و نگاهی به آن انداخت. سپس سرش را بالا گرفت و با تحسین به ساختمان چایخانه که معماری آن به سبک ژاپنی بود، نگریست. دیواره های آن با نوعی سنگ کرم رنگ ساخته شده و سقف شیب دار آن بلوطی رنگ بود.
ناگهان دستی بر روی شانه اش قرار گرفت و گادفری سرش را پایین آورد. با دیدن دختری ملبس به کیمونو که موهایی مشکی و شینیون شده داشت، قلبش در سینه فرو ریخت و با دهان باز به او خیره شد. از خودش پرسید:
- تاتسویا این جا چی کار می کنه؟
دختر خندید و گفت:
- چی شده؟ چرا ماتت برده؟ یعنی این قد با کیمونو و موهای مشکی قیافه م عوض شده؟
گادفری چند بار پلک زد و متوجه شد شخصی که مقابلش ایستاده، دوستش پنه لوپه است. حسی بر قلبش چنگ زد که مخلوطی از آرامش و ناامیدی بود. دست پنه را گرفت؛ آن را بالا آورد و بوسید.
- خیلی خوشگل شدی!
پنه لوپه لبخندی زد و دست در بازوی گادفری انداخت. دو دوست وارد چایخانه شدند. خدمتکاری با موهای بور کوتاه که کیمونویی سبز رنگ به تن داشت، به آن ها تعظیم کرد و خوش آمد گفت. بعد آن ها را از راهرویی باریک و طولانی به سمت اتاقشان راهنمایی کرد. سپس روی زانو نشست و درب کشویی آن جا را برایشان باز کرد.
جادوگر و ساحره وارد اتاق شدند و روی بالش هایی که دو طرف یک میز پایه کوتاه قرار داشت، نشستند. مشغول تماشای مناظر طبیعی، اژدهایان و ققنوس هایی گردیدند که بر روی دیوارها نقاشی شده بود. بعد نگاهشان به هم افتاد و لبخند زدند.
- گادفری، این کت خیلی بهت میاد!
- ممنونم پنه جان!
لحظاتی بعد خدمتکار برای آن ها نوعی نوشیدنی کره ای ژاپنی به نام ساکی آورد. پنه لیوان هر دویشان را پر کرد. می خواستند به سلامتی هم بنوشند که گادفری گفت:
- صبر کن! بیا یه بازی کنیم.
پنه لیوانش را پایین آورد و پرسید:
- چه بازی ای؟
گادفری گفت:
- بازی راست و دروغ. این جوریه که هر کی دو تا ماجرا تعریف می کنه و نفری بعدی باید بگه کدوم راسته و کدوم دروغ. اگه درست حدس زد، نفر اول باید یه قلپ ساکی بخوره و اگه نه، خودش باید بخوره... خب، بازی کنیم؟
پنه سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد.
- اول تو بگو. الان چیزی تو ذهنم نیست.
گادفری کمی فکر کرد.
- ماجرای اول اینه که امروز صبح یه دسته دیمنتور از تو کشوم بیرون پریدن.
- و ماجرای دوم؟
- دیشب با هیپوگریف هاگرید بالای جنگل ممنوعه پرواز کردم.
پنه خندید.
- ماجرای اول واقعا چرته، ولی بازم طبیعی تر به نظر میاد. مطمئنم تو ترجیح میدی یه دسته دیمنتور تو کشوت نگه داری تا اینکه پرواز کنی.
گادفری خندید و یک قلپ ساکی خورد.
- خب این دفعه رو تو بردی.
آن ها مدتی به بازی ادامه دادند تا اینکه هوش از سر هر دویشان پرید. گادفری در حالی که سرش گیج می رفت، ساعت جیبی اش را بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت.
- چه قدر دیر شد! باید برگردیم خونه.
دست پنه را گرفت و هر دو به سختی از جا بلند شدند. همان طور که با حالتی نامتعادل به سمت در اتاق می رفتند، چوبدستی گادفری از جیب داخلی کتش بیرون لغزید و کف زمین افتاد.
پایان فلش بک
گادفری با خودش فکر کرد که می تواند از پروانه های گوشتخوارش کمک بگیرد. اما آیا آن ها به تنهایی برای مقابله با چوبدستی و کاتانای تاتسویا کافی بودند؟ کشته شدن به دست دختر سامورایی برای او افتخار بزرگی به حساب می آمد، اما او می خواست در آن مبارزه سنگ تمام بگذارد و از حداکثر قابلیت های خود استفاده کند.
تاتسویا نگاهی به چهره ی آشفته و سردرگم حریفش انداخت و پرسید:
- مشکلی پیش اومده، گادفری سان؟
مرد جوان لبخندی زد و پاسخ داد:
- نه، می تونیم شروع کنیم.
او نمی خواست با اعتراف به این موضوع که چوبدستی اش را گم کرده، مثل یک احمق به نظر برسد.
تاتسویا کاتانا و چوبدستی اش را بالا برد و فریاد زنان به سمت جادوگر یورش برد. گادفری تمرکز کرد و به پروانه های گوشتخواری که در بدنش زندگی می کردند، دستور حمله داد. موجودات مزبور که از فکر خوردن گوشت تازه به هیجان آمده بودند، بال زنان از کف دستان گادفری خارج شدند و به سمت دختر سامورایی پرواز کردند.
تاتسویا با حرکات سریع کاتانایش تعدادی از پروانه ها را قطعه قطعه کرد و طلسم هایی را با چوبدستی اش به سمت بقیه ی آن ها فرستاد. تعداد پروانه ها بیش از صد تا بود و عده ای از آن ها موفق شدند از تیررس حملات ساحره ی ژاپنی دور بمانند. آن ها خودشان را به قسمت های مختلف بدن تاتسویا چسباندند؛ دندان های تیزشان را در گوشت او فرو کردند و مشغول جویدن و خوردن شدند. دختر سامورایی از درد فریادی کشید. چوبدستی اش را بالا برد و در حالی که آن را در مسیری دوار می چرخاند، مشغول اجرای طلسمی بر روی پروانه ها شد. موجودات گوشتخوار ناگهان از خوردن بازایستادند؛ دسته دسته از بدن تاتسویا جدا شدند و روی زمین افتادند.
دختر سامورایی در حالی که خون از صورت، پاها و قسمت های دیگر بدنش جاری بود، طلسم مداوا را روی خود اجرا کرد. سپس چوبدستی و کاتانایش را بالا گرفت و نگاهی به حریفش انداخت. گادفری بی حرکت ایستاده بود و طوری به صحنه می نگریست که گویا خودش هم نمی دانست آن جا چه می کند. سرش گیج می رفت و محیط اطرافش را تار می دید. به نظر می رسید اثرات نوشیدنی ای که دیشب خورده بود، دوباره داشت خودش را نشان می داد.
تاتسویا با خودش فکر کرد:
- اون چه ش شده؟ چرا چوبدستی شو بیرون نمی کشه؟
دختر سامورایی فریادی کشید و در حالی که می دوید، برای بار دوم به رقیبش حمله کرد. گادفری همان طور که با دو دست شقیقه هایش را فشار می داد تا از درد آن ها بکاهد، با گیجی گفت:
- باید... باید چوبدستی مو دربیارم.
دستش را داخل جیب کتش فرو برد و بعد چیزی را به خاطر آورد. با حالتی مبهوت زمزمه کرد:
- چوبدستیم نیست!
بینایی گادفری مختل شده بود و مناظر اطرافش را به شکل توده ای درهم می دید. نقطه ای براق و ستاره مانند داشت با سرعت به طرفش می آمد. مرد جوان پلک زد و نگاهش را بر روی آن نقطه متمرکز کرد؛ نقطه ای که هر لحظه نزدیک تر، بزرگ تر و براق تر می شد تا اینکه بالاخره به شکل ستاره ای دنباله دار درآمد و سینه ی گادفری را شکافت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/5/19 16:50:25
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/5/19 17:09:08
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/5/19 17:09:08
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

من خوشگل vs ریونکلاوی خرخون
- شما؟
- شما و کو... هان؟! هیچی! من همونیم که دوئل داره.
- تا اسمو نگین که نمی تونین وارد شین!
- آخه غیر از من و گادفری، کی امروز دوئل داره؟ به هر حال، من ماتیلدا استیونزم، شناختی؟
- یه لحظه صبر کنین... تو لیست بودین، بفرمایید داخل.
چشم غره ای به آن مرد دیوانه انداختم. خدایا! چرا آدمای امروزی یه تخته ندارند؟ او در را باز کرد و من داخل شدم. همه جا تاریک بود. یعنی در حقیقت برق نداشت و به جایش شمع هایی که بر دیوار ها سایه می انداختند، قرار داشت.
این برق قطع شدگی بخاطر دوئل بود؟ یعنی آنها اینجا را تاریک ساختند که دوئل به نقطه ی اوج خودش برسد؟ اما از این فرضیه صرف نظر کردم. این حتما ربطی به برق قطع شدن تازگی ها داشت. و یک تصویر در ذهن خود کشیدم:
- قطع شدن برق= بدبختی زندگی.( بدبخت تر از قبل)
من برای بار دومم به اینجا سر میزدم. از این تاریکی، هیچی نمی دیدم، پس از آنموقعی که آمده بودم و برق داشت، برای شما توصیف می کنم. در دومتری من، چهارپایه ای صورتی ( خز ترین رنگ جهان) وجود داشت و هیچ نظریه ای ندارم که برای چه کاری لازمش دارند و یا چرا رنگش این بود! سر تاسر اتاق( نه... سالن نه... تالار!!) صندلی های تا ارتفاع دو متر نقره ای وجود داشت که معمولا آنجا خاک هم نمی شنست.
در سمت راست من، شومینه ای قرار داشت که خدا را شکر که خاموش بود( اگه روشن بود که... ولش کنین بابا!!) سقف آنجا حدودا بیست متر( تاکید می کنم. " حدودا" نگین که مگه متر آوردی مهندس؟!) فاصله داشت. که آنجا را پرابهت می کرد. و اصل کاری در وسط خودنمایی می کرد.
لاین قرمز رنگ بلندی بود که کنارش جای چوبدستی بود که باید چوب را در آن قرار داد. و هر وقت سوت زدند، باید آنها را برداریم.( قانون جدیده) آنجا همیشه خودنمایی می کرد. شاید برای بعضی از روح ها فقط صحنه ی جرم است. ولی برای من مثل یک لاین " رو به سوی موفقیت" بود. اما شاید وقتی اینجا مردم و دوباره با روحم برگردم، دیگر برای اینجا، رویا پردازی نکنم!
و راستی... چوبدستی. یاد چوبدستی خود افتادم که در جیبم نگه داشته بودمش. فرصتی بهتر از این نبود که با چوبدستی خود حرف بزنم و درباره ی خوردن پفک با او، بعد از دوئل بحث کنم. ( اگه فقط یه لحظه فکر کنین که من دیوونه ام، شما رو به هزارپا تبدیل می کنم!)
دستم را در جیبم فرو کردم. دوباره حس کردم که هوا به دستم برخورد می کند. شاید پنکه در جیبم گذاشته بودم... نه! نزدیک شمع سوزانی رفتم و به جیبم نگاه کردم. یعنی در واقع به دستم نگاه کردم. باورم نمیشد. پارچه ی مشکی پاره شده بود. و بدتر این است که دستم به چوبدستیم نخورد. جیبم همینطوری که شکافته نمی شود. پس یعنی یکی آن را در راه و یا در تالار( نمی دونم کی! شاید اونجا دشمن دارم.)، بریده بود. ( و من عجب بوقیم که نفهمیدم) و در نتیجه، چوبدستیم در روز دوئل، دزدیده شده بود!!
فلش بک
- مطمئنی لایتینا؟
- کاملا می تونی روم حساب کنی گادفری.
-از کجا می دونی که اون چوبدستیشو همیشه توی جیب چپش می ذاره و از این مزخرفات؟
- جاسوس تو تالار هافل. بهترین دوست ماتیلدا.
- جاسوس؟ آخه...
- نمی خوای بریم؟
گادفری با شک به او نگاه کرد اما کمی بعد، به دنبال لایتینا راه افتاد. آن دوتا به دو نفری که از آنجا رد می شدند، لبخند زدند که مشکوک نباشند. اما فقط آن دو نفر گریفندوری، از ترس رویشان را برگرداندند و به راه خود ادامه دادند.لایتینا از یک نفر در هافلپاف خواهش کرده بود ( البته خودش گفته بود که خواهش کرده. شاید هافلی را تهدید به مرگ کرده بود!)
جاسوسی ماتیلدایی که قرار بود با گادفری مسابقه بدهد،بکند و از این کار هم بسیار راضی بود.آن هافلپافی به طور عجیبی قبول کرد( که مساوی خیانت به هم گروهیش است!) و شب به لایتینا خبر داد که ماتیلدا چوبدستی خود را کجا نگه می دارد. لایتینا، گادفری خواب آلود را بلند می کند و موضوع را با او در میان می گذارد.
گادفری پلید و مکار نبود. ولی قبول کرد که تقلب، بعضی وقت ها به درد می خورد.( نظر اونه. تقلب همیشه به درد می خوره) پس دنبال لایتینا آمد و با چهره ی ترسناک( برای اینکه از خواب بلند شده بود.) و در عین حال خوشحال، به راه خود ادامه داد. بالاخره بعد بالا آمدن کلی پله های زیاد و خسته کننده، به تابلو و یا در ورودی هافل رسیدند. شخص درون تابلو خواب بود. در باز بود و هافلی جلوی در، منتظر آنها بود.
او قد نسبتا بلندی داشت و چهره ی خود را با ماسک سیاه پوشانده بود که کسی او را نشناسد. در واقع همه ی چیز هایی که پوشیده بود سیاه بودند. او حس بدی داشت بخاطر اینکه دارد به ماتیلدا خیانت می کند، اما از طرفی، لایتینا به او چیزی گفته بود که لرزه بر اندام او می انداخت. اما بالاخره شروع به صحبت کرد.
- بالاخره اومدی لایتی! چرا انقدر دیر کردی؟
- چون ایشون از خواب پا نمیشد. و من مجبور شدم سه بار قضیه رو براش توضیح بدم. آقا دو هزاریش نمیفتاد که!
- نظرت چیه که آروم حرف بزنی؟!
- اوه... ببخشید.
و تن صدایش را پایین آورد. بعد مدتی ایستادن، لایتینا رو به گادفری گفت:
-برو دیگه!
- یعنی تو نمیای؟
- معلومه که نه! من مقدمات رو فراهم کردم. دوئل خودته، پس خودت کارو تموم کن. اما با اون چلفتی بازیات، فکر نکنم که موفق بشی.
- ممنون از حمایتت!
- ساعت یک و نیم شبه، بدو برو که بتونی زودتر و این دفعه با خیال راحت تری بخوابی!
- باشه.
او با احتیاط اما سریع قدم برداشت. و با هافلی ناشناخته به داخل رفت. گادفری با اینکه خوابش می آمد اما خودش را مجبور کرد که آرام،حرف بزند.
- تو کیی؟
- برا چی میخوای بدونی؟
- باید کسی رو که داره به من کمک می کنه رو بشناسم!
- ربطی به تو نداره!
-حداقل یکی از حروفاتو بگو.
- آ
- کمک بزرگی به من کردی!
- سریع تر بیا وگرنه پاهاتو می شکونم.
گادفری از او ترسید و فاصله گرفت. اما به راه خود ادامه داد.
همان موقع، چوبدستی
شیئی در جیب ماتیلدا، که در خواب عمیقی فرو رفته بود، وجود داشت که داشت با خودش صحبت می کرد و مدام می خندید. اما صاحبش خواب سنگینی داشت.
- آخ که من چقدر دوست دارم که دوئلو ببریم. دوست دارم او گادفری کبابیو جلو چشمام ببینم.دوست دارم تو اون جایی که ما رو می ذارن، باشم. و صدای سوتو بشنوم. دلم لک زده دوئل کنم. و یا دست صاحب خوشگلم باشم. ماتیلدا پرقدرته... معلومه که هست. امیلی رو از سر راهش برداشت. از الان می تونم بوی سوخاری شدن گادفری رو حس کنم! البته فکر نکنم بتونم اینا رو ببینم. چون من چوبدستی...
او نتوانست افکار خود را تمام کند. چون ناگهان زیرش خالی شد و به دست مرد ریونکلاوی افتاد.
پایان فلش بک.
من کمی شوکه شده بودم اما نگران نبودم. نمیفادورا گفته بود که ایندفعه جای چوبدستیاتو عوض کن. یعنی چوبدستی جایگزین رو تو جیب چپت بذار و چوبدستی اصلیتو سمت راست. اما من همیشه برخلاف گفته ی او می گذاشتم و وقتی ازش پرسیدم:
- چرا؟
او فقط گفت:
- اینکارو بکن.
و من هم به حرفش گوش کردم. معمولا آدم حرف گوش کنی نبودم اما لحن صدای او، مصمم بود. پس بهتر بود که انجامش می دادم.
طبق گفته ی او، من جابجا کردم. و در خواب هم به سمت چپ خوابیدم. نیمفادورا از کجا می دانست که چوبدستیم به سرقت می رود؟ عجب آدمی بود! از این به بعد، هر وقت که چیزی را جدی می گوید، باید به آن عمل کنم. مثل اینکه او حس ششم داشت! شانه بالا انداختم و با چوبدستی اصلی گم نشده ام، به دوئل پرداختم.
- شما؟
- شما و کو... هان؟! هیچی! من همونیم که دوئل داره.
- تا اسمو نگین که نمی تونین وارد شین!
- آخه غیر از من و گادفری، کی امروز دوئل داره؟ به هر حال، من ماتیلدا استیونزم، شناختی؟
- یه لحظه صبر کنین... تو لیست بودین، بفرمایید داخل.
چشم غره ای به آن مرد دیوانه انداختم. خدایا! چرا آدمای امروزی یه تخته ندارند؟ او در را باز کرد و من داخل شدم. همه جا تاریک بود. یعنی در حقیقت برق نداشت و به جایش شمع هایی که بر دیوار ها سایه می انداختند، قرار داشت.
این برق قطع شدگی بخاطر دوئل بود؟ یعنی آنها اینجا را تاریک ساختند که دوئل به نقطه ی اوج خودش برسد؟ اما از این فرضیه صرف نظر کردم. این حتما ربطی به برق قطع شدن تازگی ها داشت. و یک تصویر در ذهن خود کشیدم:
- قطع شدن برق= بدبختی زندگی.( بدبخت تر از قبل)
من برای بار دومم به اینجا سر میزدم. از این تاریکی، هیچی نمی دیدم، پس از آنموقعی که آمده بودم و برق داشت، برای شما توصیف می کنم. در دومتری من، چهارپایه ای صورتی ( خز ترین رنگ جهان) وجود داشت و هیچ نظریه ای ندارم که برای چه کاری لازمش دارند و یا چرا رنگش این بود! سر تاسر اتاق( نه... سالن نه... تالار!!) صندلی های تا ارتفاع دو متر نقره ای وجود داشت که معمولا آنجا خاک هم نمی شنست.
در سمت راست من، شومینه ای قرار داشت که خدا را شکر که خاموش بود( اگه روشن بود که... ولش کنین بابا!!) سقف آنجا حدودا بیست متر( تاکید می کنم. " حدودا" نگین که مگه متر آوردی مهندس؟!) فاصله داشت. که آنجا را پرابهت می کرد. و اصل کاری در وسط خودنمایی می کرد.
لاین قرمز رنگ بلندی بود که کنارش جای چوبدستی بود که باید چوب را در آن قرار داد. و هر وقت سوت زدند، باید آنها را برداریم.( قانون جدیده) آنجا همیشه خودنمایی می کرد. شاید برای بعضی از روح ها فقط صحنه ی جرم است. ولی برای من مثل یک لاین " رو به سوی موفقیت" بود. اما شاید وقتی اینجا مردم و دوباره با روحم برگردم، دیگر برای اینجا، رویا پردازی نکنم!
و راستی... چوبدستی. یاد چوبدستی خود افتادم که در جیبم نگه داشته بودمش. فرصتی بهتر از این نبود که با چوبدستی خود حرف بزنم و درباره ی خوردن پفک با او، بعد از دوئل بحث کنم. ( اگه فقط یه لحظه فکر کنین که من دیوونه ام، شما رو به هزارپا تبدیل می کنم!)
دستم را در جیبم فرو کردم. دوباره حس کردم که هوا به دستم برخورد می کند. شاید پنکه در جیبم گذاشته بودم... نه! نزدیک شمع سوزانی رفتم و به جیبم نگاه کردم. یعنی در واقع به دستم نگاه کردم. باورم نمیشد. پارچه ی مشکی پاره شده بود. و بدتر این است که دستم به چوبدستیم نخورد. جیبم همینطوری که شکافته نمی شود. پس یعنی یکی آن را در راه و یا در تالار( نمی دونم کی! شاید اونجا دشمن دارم.)، بریده بود. ( و من عجب بوقیم که نفهمیدم) و در نتیجه، چوبدستیم در روز دوئل، دزدیده شده بود!!
فلش بک
- مطمئنی لایتینا؟
- کاملا می تونی روم حساب کنی گادفری.
-از کجا می دونی که اون چوبدستیشو همیشه توی جیب چپش می ذاره و از این مزخرفات؟
- جاسوس تو تالار هافل. بهترین دوست ماتیلدا.
- جاسوس؟ آخه...
- نمی خوای بریم؟
گادفری با شک به او نگاه کرد اما کمی بعد، به دنبال لایتینا راه افتاد. آن دوتا به دو نفری که از آنجا رد می شدند، لبخند زدند که مشکوک نباشند. اما فقط آن دو نفر گریفندوری، از ترس رویشان را برگرداندند و به راه خود ادامه دادند.لایتینا از یک نفر در هافلپاف خواهش کرده بود ( البته خودش گفته بود که خواهش کرده. شاید هافلی را تهدید به مرگ کرده بود!)
جاسوسی ماتیلدایی که قرار بود با گادفری مسابقه بدهد،بکند و از این کار هم بسیار راضی بود.آن هافلپافی به طور عجیبی قبول کرد( که مساوی خیانت به هم گروهیش است!) و شب به لایتینا خبر داد که ماتیلدا چوبدستی خود را کجا نگه می دارد. لایتینا، گادفری خواب آلود را بلند می کند و موضوع را با او در میان می گذارد.
گادفری پلید و مکار نبود. ولی قبول کرد که تقلب، بعضی وقت ها به درد می خورد.( نظر اونه. تقلب همیشه به درد می خوره) پس دنبال لایتینا آمد و با چهره ی ترسناک( برای اینکه از خواب بلند شده بود.) و در عین حال خوشحال، به راه خود ادامه داد. بالاخره بعد بالا آمدن کلی پله های زیاد و خسته کننده، به تابلو و یا در ورودی هافل رسیدند. شخص درون تابلو خواب بود. در باز بود و هافلی جلوی در، منتظر آنها بود.
او قد نسبتا بلندی داشت و چهره ی خود را با ماسک سیاه پوشانده بود که کسی او را نشناسد. در واقع همه ی چیز هایی که پوشیده بود سیاه بودند. او حس بدی داشت بخاطر اینکه دارد به ماتیلدا خیانت می کند، اما از طرفی، لایتینا به او چیزی گفته بود که لرزه بر اندام او می انداخت. اما بالاخره شروع به صحبت کرد.
- بالاخره اومدی لایتی! چرا انقدر دیر کردی؟
- چون ایشون از خواب پا نمیشد. و من مجبور شدم سه بار قضیه رو براش توضیح بدم. آقا دو هزاریش نمیفتاد که!
- نظرت چیه که آروم حرف بزنی؟!
- اوه... ببخشید.
و تن صدایش را پایین آورد. بعد مدتی ایستادن، لایتینا رو به گادفری گفت:
-برو دیگه!
- یعنی تو نمیای؟
- معلومه که نه! من مقدمات رو فراهم کردم. دوئل خودته، پس خودت کارو تموم کن. اما با اون چلفتی بازیات، فکر نکنم که موفق بشی.
- ممنون از حمایتت!
- ساعت یک و نیم شبه، بدو برو که بتونی زودتر و این دفعه با خیال راحت تری بخوابی!
- باشه.
او با احتیاط اما سریع قدم برداشت. و با هافلی ناشناخته به داخل رفت. گادفری با اینکه خوابش می آمد اما خودش را مجبور کرد که آرام،حرف بزند.
- تو کیی؟
- برا چی میخوای بدونی؟
- باید کسی رو که داره به من کمک می کنه رو بشناسم!
- ربطی به تو نداره!
-حداقل یکی از حروفاتو بگو.
- آ
- کمک بزرگی به من کردی!
- سریع تر بیا وگرنه پاهاتو می شکونم.
گادفری از او ترسید و فاصله گرفت. اما به راه خود ادامه داد.
همان موقع، چوبدستی
شیئی در جیب ماتیلدا، که در خواب عمیقی فرو رفته بود، وجود داشت که داشت با خودش صحبت می کرد و مدام می خندید. اما صاحبش خواب سنگینی داشت.
- آخ که من چقدر دوست دارم که دوئلو ببریم. دوست دارم او گادفری کبابیو جلو چشمام ببینم.دوست دارم تو اون جایی که ما رو می ذارن، باشم. و صدای سوتو بشنوم. دلم لک زده دوئل کنم. و یا دست صاحب خوشگلم باشم. ماتیلدا پرقدرته... معلومه که هست. امیلی رو از سر راهش برداشت. از الان می تونم بوی سوخاری شدن گادفری رو حس کنم! البته فکر نکنم بتونم اینا رو ببینم. چون من چوبدستی...
او نتوانست افکار خود را تمام کند. چون ناگهان زیرش خالی شد و به دست مرد ریونکلاوی افتاد.
پایان فلش بک.
من کمی شوکه شده بودم اما نگران نبودم. نمیفادورا گفته بود که ایندفعه جای چوبدستیاتو عوض کن. یعنی چوبدستی جایگزین رو تو جیب چپت بذار و چوبدستی اصلیتو سمت راست. اما من همیشه برخلاف گفته ی او می گذاشتم و وقتی ازش پرسیدم:
- چرا؟
او فقط گفت:
- اینکارو بکن.
و من هم به حرفش گوش کردم. معمولا آدم حرف گوش کنی نبودم اما لحن صدای او، مصمم بود. پس بهتر بود که انجامش می دادم.
طبق گفته ی او، من جابجا کردم. و در خواب هم به سمت چپ خوابیدم. نیمفادورا از کجا می دانست که چوبدستیم به سرقت می رود؟ عجب آدمی بود! از این به بعد، هر وقت که چیزی را جدی می گوید، باید به آن عمل کنم. مثل اینکه او حس ششم داشت! شانه بالا انداختم و با چوبدستی اصلی گم نشده ام، به دوئل پرداختم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر

تاتسویا VS سلوین
سنگ بی ارزش
دست آزادش را بالا برد تا قطرات درشت عرق را از روی پیشانیاش پاک کند. در دست دیگرش، کاتانا که همیشه شانه به شانهاش پیش می رفت، با خستگی خودش را بر روی زمین می کشید و ردی بر خاک خشکیده برجا می گذاشت. حتی نوری که خبر از نزدیک بودن مسافرخانه می داد، نمی توانست به سامورایی خسته انگیزه ی حرکت بدهد؛ چون می دانست پولی برای خرید حتی یک قطره آب هم ندارد.
مقابل در مسافرخانه ایستاد و عطر نان شیرینی تازه به نرمی به بینی اش رسید، از آن عبور کرد و در رگ هایش جاری شد. لحظه ای با حسرت به مردم نگریست و بعد به خاطر آورد برای چه کار مهمی به آن زمان و مکان آمده؛ مأموریتی مخفیانه برای خدمت به کسی که تنها استاد و اربابش بود. با بیرون دادن هوای درون سینه اش، گرسنگی، تنهایی و هر حسِ ناخوشایندی که درونش داشت را رها کرد و متمرکز شد.
بار دیگر قطراتِ آب به سرعت بر روی پیشانیاش جاری شدند. سرش را که بلند کرد، با آسمانِ گریان بهاری روبه رو شد. به سرعت اطرافش را در جستجوی پناهگاهی زیر و رو کرد و کمی دورتر از ساختمان اصلی مسافرخانه، سرپناهی کوچک به چشمش خورد که مسافران جاروهای خود را در آن جا "پارک" کرده بودند.
- فقط در حدی استراحت می کنم که بتونم ادامه بدم و قبل از رسیدن به هدفم، مریض و درمونده نشم.
در پناه سایبان بر روی زمین نشست و زانوهای خراشیده اش را در آغوش فشرد. نیم نگاهی به کاتانا انداخت. شمشیرش، همراه همیشگی اش که همیشه بیرون از غلاف در کنارش می جنگید، پوشیده از گرد و غبار بود و به تیز کردن احتیاج داشت. دستش را دراز کرد و اولین سنگی که به انگشتانش برخورد کرد را از روی زمین برداشت.
- متاسفم که زیاده خواه بودم، رفیق.
سنگ را برداشت و به آن نگریست. مانند جواهر می درخشید. با نهایت قدرتی که در انگشتان باریکش باقی مانده بود، به تیز کردن کاتانا پرداخت.
فیش فیش فیش!
باران بی امان می بارید و تاتسویا به فکرِ بازگشت به اتاقش در خانه ی ریدل افتاد. تنها جایی که می توانست پس از نوشیدن چای سبز و مدیتیشن، بر روی تشک مخصوصش دراز بکشد و پایکوبی قطرات باران را بر پشت پنجره ی اتاقش شاهد باشد.
فیش فیش فیش!
- البته تو زمان و مکان ما که الان بارون نمی باره!
چشمانش آهسته گرم شدند و گاردش را اندکی پایین آورد. فقط یک لحظه استراحت می کرد تا دوباره بتواند...
چشمانش را که گشود، باران شدیدتر از قبل می بارید و به پناهگاه نفوذ می کرد. احساس کرختی که ناشی از روزها جستجوی بدون استراحت بود، با ضربه ای از سوی ناخودآگاهش از بین رفت و دیدش به سرعت شفاف شد.
خطر در کمینش بود.
لحظه ای بعد صدای گام هایی دیوانه وار که گل و لای را به اطراف می پاشید و ناسزاهای جادوگرانی که رداهای نویشان را با دست جمع می کردند به گوشش رسید. به سرعت از جا برخاست، درحالی که کاتانا را در یک دست می فشرد و بدون هیچ دلیلی، "کاتانا تیزکن" را درون جیب یونیفرمش انداخت.
- پسش بده!
در یک لحظه سرش را عقب کشید و کنار پرید اما ناخن های بلندی گلویش را خراشیده بودند. بلافاصله چوب دستی اش را بیرون کشید و با زمزمه ی "لوموس" آن را به سمت مهاجم گرفت.
زنی که ممکن بود از اوایل دهه ی سوم تا اواسط دهه ی هشتم زندگی اش باشد. گیسوانی گوریده و به رنگِ طلایی خیلی روشنی که به سفیدی می زد. دهانش تنها یک خط صاف و باریک بود و بی روح ترین چهره ای را داشت که دختر سامورایی تا آن لحظه دیده بود.
البته به جز چشمانش.
چشمان سیاهی که می توانست تمام دنیا را در خود ببلعد. عمیق، خشمگین و خیلی خیلی دردمند.
- فقط ازت می خوام که پسش بدی! نمی دونی چقدر دنبالش می گشتم. نمی دونی چقدر سختی کشیدم...
بغض دردآلودی صدای زن را درهم شکست و شانه هایش لرزید. تاتسویا به چهره اش خیره شد. هیچ اشکی در چشمانش نبود. سیاهِ سیاه، خشکِ خشک.
- تو کی هستی؟ من چیزی از کسی نگرفتم که بخوام پسش بدم.
تاتسویا بیشتر از زن فاصله گرفت و از پناهگاه خارج شد. حالا باران بازیگوشانه موهای سیاهش را به بازی می گرفت و دخترک در یونیفرم کوتاهش به خود می لرزید. زن یک قدم به سمت او برداشت و دخترک کاتانایش را به سمت او گرفت.
- من مأموریت مهمی دارم که باید انجامش بدم. به خاطر خودتون می گم که از من دور بمونین. کاتانای من توی دنیا مهربون ترینه اما می تونم کارای خیلی بدی باهاش بکنم.
- مأموریتی که داری، مربوط به همون سنگِ خاصه؟
تاتسویا به خودش لرزید اما نه از سرما.
- نمی دونم کی هستی و چی تورو به اینجا کشونده اما اگه جای تو بودم، مزاحم یه سامورایی که قسم خورده تا آخرین قطره ی خونش رو در خدمت اربابش باشه، نمی شدم. من...
- اربابت اونیه که دستور داده "سنگِ زندگی مجدد" رو براش ببری؟
دیگر نمی توانست بی توجه از این زن دور شود. باید می فهمید که چطور به چنین اطلاعات سری ای دسترسی دارد و چه کسانی را در این اطلاعات شریک کرده است. باید می فهمید و بعد... از دست او خلاص می شد.
لبخندی زد، شانه هایش را بالا داد و با لحن مهربانی گفت:
- خب... اینجا نمی تونیم صحبت کنیم. بیا باهم یه جایی منتظر بمونیم تا این بارون بند بیاد و بعد، مفصل باهم گپ بزنیم. نظرت چیه؟
زن با اشاره سر رد کرد و جواب داد:
- همین الان می تونیم بریم به مسافرخونه و قضیه رو حل و فصل کنیم.
سپس کیسه ی کهنه ای را که به نظر می رسید پر از گالیون است، بالا گرفت.
***
پای سیبی را که شیره ی دلچسبی از آن می چکید، با سوءظن بو کشید و کنار گذاشت. زن درحالی که به جیب سامورایی خیره شده بود، حرف هایش را شروع کرد:
- کار مرگ بود.
تاتسویا با دقت سر تا پای اورا زیر نظر گرفت. جهت نگاهش تغییری نکرده بود و تن صدایش ثابت مانده بود. بی حرکت بودن بودنش از عدم اضطرابش خبر می داد. یعنی راست می گفت؟
- مرگ از فریب خوردنش خشمگین بود. از اینکه نتونسته بود جونِ سه تا برادر رو بگیره عصبانی بود. برای همین اون سنگ رو بهش داد.
خب... لااقل به شدت مطمئن بود که حرف هایش حقیقت دارند. سامورایی جرعه ای از چای سبزش نوشید و سری تکان داد.
- کادموس، کادموس پورل... برادر دوم بود. می شناسیش؟
هجومِ افکار و خاطرات به مغزش، مانند پرواز صدها خفاش درون یک غار بود. جرعه ای از چای داغ در گلویش گیر کرد.
- باعث شد که خیلی خیلی درد بکشه، اونقدر که خودش رو خلاص کنه. برای همین دنبال اون سنگی ام که تو جیبته.
- در... درمورد چی حرف می زنی؟
صاحب آن چهره ی سنگی نمی توانست لبخند زده باشد اما تاتسویا حاضر بود قسم بخورد که سایه ای از یک لبخند بر روی لب هایش دیده است.
- من روش یه طلسم گذاشتم دختر جون. چند ماهه که در به در دنبالشم اما حتی خوابشم نمی دیدم که همچین جایی افتاده باشه. اول که دیدم برش داشتی، فکر کردم که شاید تو هم دنبالشی.
- دنبال چیزی که هستم اما مطمئن نیستم که پیداش کرده باشم.
زن به جلو خم شد و دست دخترک را در دستش گرفت.
- مطمئن باش دلت نمی خواد رو کسی که دوستش داری، ازش استفاده کنی؛ پس لطفا بذار من نابودش کنم.
سامورایی دستش را از دست رنگ پریده و زبر زن بیرون کشید. همیشه از تماس های جسمی بیزار بود.
- توفع نداری که من این داستان رو باور کنم؟ می دونم همچین افسانه ای وجود داره اما از کجا معلوم که تو نمی خوای با فریب دادن من، سنگ رو برای خودت برداری؟
تاتسویا یک دستش را به سمت زمان برگردانی که موقتا برای مأموریت به او داده شده بود، برد و کاتانا هم در دست دیگرش، آماده ی حمله به غریبه بود.
- چون من همون دختری ام که توسط این سنگ به زندگی برگشتم.
دنیای بیرون از مسافرخانه از حرکت ایستاد. باران بند آمده بود و آسمانِ هنگام غروب، مانند پالت رنگی پوشیده از لکه لکه ابرهای تیره بود اما هیچکدام از این ها توجه دخترک را جلب نکرد. او در دریایی سیاه و ملتمس از چشمان مخاطبش غرق شده بود.
- من همه چیزمو از دست دادم. برگشتن توسط سنگ زندگی مجدد، منو به یه کالبد بی روح و یه مرده ی متحرک کرد. از زمانی که کادموس مرد، فقط یه حس درون من به وجود اومد.
زن کف دست هایش را روی قلبش گذاشت؛ انگار با این کار می توانست قدرتی برای به پایان رساندن جمله اش بگیرد.
- این تمایل وحشتناک برای از بین بردن این سنگ... برای محافظت از هرکسی که ممکنه اینطوری مثل ما صدمه ببینه.
دختر سامورایی باهوش نبود. حتی زرنگ هم نبود و هر چیزی که در زندگی اش به دست آورده بود، مدیون تلاش بیش از حد و تجربیات سختش بود.
حالا همان حس و تجربه به او می گفتند که این زن دروغ نمی گوید.
که این سنگ تنها بدبختی به بار می آورد.
که نمی توانست خودش را راضی کند آن را به ارزشمندترین شخص زندگی اش بدهد.
- بعدش چه اتفاقی می افته؟ اگه سنگ نابود بشه، تو هم می میری؟
این بار اشک در چشمان زن حلقه زد و زمزمه کرد:
- تنها چیزیه که آرزوش رو دارم. فقط دلم می خواد بتونم دوباره با اون باشم.
تاتسویا سری تکان داد و از پشت میزِ چوبی مسافرخانه بلند شد. سنگ را که حالا به نظرش می رسید درخشش شیطانی دارد، کنار دستِ زن معشوقه ی افسانه ای بر روی میز گذاشت و درحالی که زمان برگردان را دوباره و برای زمان نامعلومی تنظیم می کرد، با خود گفت:
- یه راه جدید پیدا می کنم. یه راه بهتری که توش خبری از "مرده ی متحرک" و "کالبد بیروح" و تغییر شخصیت نباشه و تا اونموقع، بهتره که بدون موفقیت به خونه برنگردم!
شانه هایش را صاف کرد و چانه اش را موازی با زمین نگه داشت. کاتانا هم با عزم استواری مقابل شانه اش ایستاد و بعد، به زمانی دیگر رهسپار شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/14
تولد نقش: 1397/01/15
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: اکسیژن به دیاُکسید کربن!
پستها:
65

- از شگفتانگیزترین خواص گُل تسترالزبان، میتوان به «صاف و نرم کردنِ تارهای صوتی» و «بهبود خیرهکنندهی بویایی» اشاره کرد. 
یوآن مجله رو بست و با خودش فکر کرد.
بهبود بویایی؟
اون نهتنها بویاییش ضعیف بود، بلکه کلاً چیزی به اسم بویایی نداشت! وقتی که با راسوها دعوا میکرد، اونا گازهای سمی و کُشندهای از خودشون ترشح میکردن. امّا یوآن که بویایی نداشت، اصلاً ککش هم نمیگزید!
پس اهمیتی به خاصیت «بهبود خیرهکنندهی بویایی» نداد.
امّا...
خاصیت «صاف و نرم کردنِ تارهای صوتی»؟!
نقل قول:
این نظری بود که توی تست خوانندگی، تستگیرها دربارهی صداش داده بودن. این دوتا جواب، چند روزی میشد که مُدام توی ذهن یوآن میپیچیدن و بهش امون نمیدادن.
- حالا نشونشون میدم با چه خوانندهی حنجره طلاییای طرفن!
و بعد، خم شد و از بین صدها گُل تسترالزبانِ موجود در مزرعهی باروفیو، یه دونه چید.
گُل تسترالزبان، یه گُل خیلی وحشی بود که فقط در حالت خوابیده میشد استشمامش کرد. وگرنه در حالت بیدار، دهن باز میکرد و زبونِ شخصِ بوینده رو درسته میخورد!
امّا در حال حاضر، خوابیده بود... پس یوآن با خیال راحت، گُل رو به سمت دماغش نزدیک کرد تا استشمامش کنه.
- هوی دَختَره! چَکار مَکِنی؟!
یوآن پُشت سرش رو نگاه کرد و باروفیو رو دید که بیل به دست، دوون دوون بهش نزدیک میشد. پس معطل نکرد و زد به چاک! باروفیو که مدتی میشد که هیچ اثری ازش نبود و نیاز به روغنکاری داشت، خیلی کُند میدوید. پس بیل رو بالا گرفت، دقیق نشونهگیری کرد و بیل رو پرت کرد سمت یوآن!
وشت!
خوشبختانه بیل از بیخ گوش یوآن گذشت. امّا چون یوآن شیرجه زده بود، گُل تسترالزبون رو هم زیر خودش لِه کرد. بنابراین، گُل از خواب پرید و وقتی فهمید یوآن اونو از خواب پرونده، وحشی شد و با چنگکِ راستش دهن یوآن رو باز کرد، با چنگکِ چپش زبونش رو کشید، و با چنگکِ وسطی، زبونش رو بُرید!
چند هفته بعد، یوآن خوشبختانه خونِ از دسترفتهش رو جبران کرد و دوباره پُرخون شد.
البته متأسفانه زبونش رو از دست داد.
بله، حالا آرزوی ملّت برآورده شده بود! یوآن، اون موجود وراج و پُررو و موذی که هر روز، حرفاش نصف گنجایش چتباکس رو پُر میکردن، الآن لال شده بود!
اصلاً جامعهی جادوگری اونقدر خرکیف شده بود که حتی «۶ آگوست» به عنوان روز لالمونیِ یوآن، توی تقویم جادویی ثبت شد.
- از همهتون متنفرم!
یوآن، توی دلش، این جمله رو خطاب به پوسترهای خوانندههای موردعلاقهش گفت. خوانندههایی که آرزو داشت روزی مثل اونا مشهور بشه.
- لعنت به خوانندگی! لعنت به حنجرههاتون! لعنت به همهتون! همهتون!
این جمله رو هم توی دلش گفت. و بعد، پوسترها رو گرفت و یکییکی پاره کرد.
- توئم گم شو! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم!
این یکی رو هم توی دلش گفت. خطاب به میکروفونی که چند لحظه بعد پرتاب شد، شیشهی پنجره رو شکست و افتاد بیرون.
- از همهتون متنفرم!
شاید باورتون نشه، ولی این یکی رو هم توی دلش گفت.
یعنی مجبور بود توی دلش بگه.
از نظر یوآن، زندگی بدون حرف زدن، مثل شلوار بدون کش بود!
یوآن به همهچیز و همهکس حسودیش میشد. حتی به طوطیهایی که خودشونم نمیفهمیدن چی دارن میگن. ولی مهم این بود که میتونستن حرف بزنن. زبون داشتن.
اونقدر حسودیش میشد و جیگرش کباب میشد که تصمیم گرفت از هر موجود سخنگویی فاصله بگیره.
روزها و شبها رو با اشیاء میگذروند و توی دلش باهاشون درد و دل میکرد. با در و دیوار، با چوبدستی، با شامپو، با صابون، با دمپایی، با شیلنگ دستشویی. با هرچی که زبون نداشت!
و سوژهی اون شب، چیزی نبود جز شومینهی ریونکلاو.
یوآن بیتوجه به همگروهیهای دور و برش که نگران و مضطرب و هیجانزده در مورد رتبههای جُنکورشون خیالبافی میکردن، جلوی شومینه دراز کشیده و حرفها و شکایتهای همیشگیش رو خالی میکرد.
- شومینهجون، نمیدونم حرفامو گوش میکنی یا نه. من از آناتومی شومینهها چیزی نمیدونم. شاید شماها ارتباط ذهنی حالیتون باشه. به هر حال، یه ماهی میشه که زبون ندارم. ولی باور کن برام قد یه قرن بوده! بدون زبون، من فقط یه اسمم. یه آدم معمولی. اصلاً یه آدم ناقص!
آهی کشید و ادامه داد.
- حاضرم دس به هر کاری بزنم تا دوباره بتونم حرف بزنم. مث همهی آدما. حاضرم در جواب فحشها و توهینهای بقیه، بهشون بگم «ممنون. خواهش میکنم. اختیار دارین.» ... حاضرم به آلکتو اجازه بدم منو مسخره کنه که چهار بار منو تو دوئلا برده و منم در جواب کُری خوندناش، بهش بگم «آره... تو قویای. من ضعیفم. تو خیلی ازم قویتری. من حق اعتراض ندارم.» ... باور کن اگه بازم بهم قدرت حرف زدن بدن، همینا رو میگم! ... اه... لعنتی... چرا آدما تا یه چیزی رو از دس ندن، قدرشو نمیدونن؟
همونطور که سرش رو پایین گرفته بود، ناگهان صدای جلز و ولز آتیش برای سه ثانیه شدت گرفت و نجوایی توی ذهن یوآن پیچید.
- اولاً از کجا فهمیدی من روش ارتباطیِ اصلیم، ذهنیه؟
یوآن:
- هی! ... تو... تو... تو حرف میزنی؟
- معلومه که حرف میزنم! چرا نتونم حرف بزنم؟ اصلاً شما آدما چرا فک میکنین فقط خودتون خاصین و همهچی رو بلدین و همهچی رو میفهمین و بقیهی موجودات رو هویج فرض میکنین؟! هان؟! هان هان هان؟!
- یواش بابا! ذهنم درد گرفت! ... خب ببینم... الآن که حرف زدی، گفتی ارتباط ذهنی، روش ارتباطیِ اصلیته. مگه روش ارتباطی دیگهای هم داری؟
- معلومه که دارم. کلّی روش دیگه دارم. یکیشون هم دقیقاً چیزیه که الآن نداریش.
یوآن سر از پا نشناخت.
- جووووووون ما؟! میتونی با صدا حرف بزنی؟ صداتو بقیه هم گوش میدن؟
- و البته با هر نوع صدایی که بخوای. میتونم صدای خودتو هم تقلید کنم.
یوآن تو پوست خودش نمیگنجید.
- جووووووووون ما؟!
- ولی شرط داره.
- تو جون بخواه!
- اینکه منو از اینجا در بیاری و پیش خودت قایم کنی و همهجا همراه خودت ببری.
یوآن فقط و فقط به شعلهی آتیش خیره موند. احساس کرد ته دلش، بعد از مدتها، آتیشی به پا شد.
یوآن از اون روز به بعد، یه لحظه هم بدون کیف دیده نشد. انگار کیف جزئی از بدنش شده بود. سر کلاس، حین مسابقات کوییدیچ، حین خواب، توی حموم، توی دستشویی... خلاصه کیفش رو همهجا میبُرد.
صبح یکی از روزها بود که با آلکتو رودررو شد.
- هوی یوآنِ زبونبسته! این پلاکاردِ لعنتیِ «یوآن 4-0 آلکتو» رو برنمیداری؟ بسه دیگه! همه فهمیدن خب!
عبارت «زبونبسته» یوآن رو اونقدر تحریک کرد که بالاخره تصمیم گرفت از قدرت کیفش استفاده کنه.
- به کی گفتی زبونبسته؟!
- چی؟ وایسا ببینم... یوآن... تو... تو... واقعاً... حرف زدی؟ زبونت... زبونت که اوف شد رفت!
- بدون زبون هم میشه حرف زد.
یوآن دهنش رو باز کرد و وقتی آلکتو هیچ اثری از زبونش ندید، چند بار چشماش رو مالید. بعد وحشت کرد و جیغ کشید و فرار کرد!
یوآن وقتی از دور شدنِ آلکتو مطمئن شد، زیپِ بالاییِ کیفش خودبخود باز شد و شعله و یوآن با همدیگه هایفایو زدن!
البته کف دست یوآن هم سوخت.
۲۷ سپتامبر، به عنوان روز بازگشت یوآن به میادین چتباکس، توی تقویم جادویی ثبت شد.

بله! غیرممکن بود که روزی یوآن عینهو تریلی از روی قوانین چتباکس رد نشه.
علاوه بر این، اون فعالیتش توی کلاسهای هاگوارتز رو از سر گرفت. بهتر و خفنتر از همیشه!
هیچ نمرهی کاملی نبود که بتونه از چنگش فرار کنه. حتی هرمیون هم نسبت بهش حسود و عنود و تنگنظر شده بود.
تنها کاری که یوآن سر کلاس انجام میداد، حرکت دادنِ لبهاش بود. بقیهش دیگه به عهدهی شعلهی توی کیفش بود. به گفتهی خودِ شعله، ضریب هوشیِ خنگترین شعلهی آتیش، ده برابر بالاتر از ضریب هوشیِ باهوشترین جادوگر بود.
خلاصه که یوآن، از همون روزی که شعله رو با بیل گذاشت توی کیفش، همیشه پُشتش گرم بود!
خوشبختیهای یوآن به همینجا ختم نشد.
اون که خوانندگی رو با نفرت ول کرده بود، با عشق به این عرصه برگشت و در عرض چند ماه، به یه خوانندهی جهانی تبدیل شد. اون حتی توی موزیک ویدیوهاش و کنسرتهاش و مصاحبههاش هم کیفش رو میپوشید. تا حدی که این پوشش، مُد شد و امروزه، هرجا که باشین، توی هر خیابونی که باشین، دهها جادوگر و ساحرهی طرفدارِ تیفوسیِ یوآن رو میبینین که کیفبهپُشت اینور و اونور راه میرن.
البته کسی نمیدونست که توی کیف یوآن چیزی بود که توی بقیهی کیفها نبود.
به گفتهی شعله، مقایسهی زیباترین صدای آدمها در برابر زشتترین صدای یه شعلهی آتیش، مثل مقایسهی صدای سیفون دستشویی با صدای بلبل بود!
خلاصه که یوآن پُشتش گرم بود!
امّا این وسط...
شخصی بود که نسبت به یوآن و کیف، مشکوک شده بود...
صبح یکی از روزها، یوآن طبق عادت همیشگیش توی دستشویی نشسته و نیم ساعتی میشد که به فکر فرو رفته بود. به عقیدهی خودش و خیلی از ریونیها، توی دستشویی نشستن و فکر کردن، باعث میشد افکار خلاقانه و خفنی توی ذهن آدم شکل بگیره. افکاری که در حالت عادی غیرممکن بود به ذهن آدم خطور کنه.
بله، اون توی دستشویی نشسته و به یه مگس خیره شده بود. خودِ مگس هم خیلی وقت بود که به یوآن خیره شده بود. شعله که حوصلهش سر رفته بود، زیپ کیف رو کشید و کلّهشو بیرون آورد.
- امروز برنامهمون چیه؟
یوآن توی ذهنش جواب داد:
- مراقبت از موجودات جادویی. سه زنگ پُشت سرهم!
- هممممم... سه زنگ با لینی؟ بازم نقاشی بکشیم؟ یه موجود لت و پار شده رو نقاشی کنیم؟ آخه این کجاش مراقبت از موجودات جادوییه؟! اینکه آموزش نابودسازی موجودات جادوییه! ببین کیا به خودشون میگن استاد و پروفسور...
شعله حواسش بود که بصورت صدادار حرف میزد. حواسش هم بود صداش بلند نباشه.
امّا حواسش نبود که اون مگس که توی دستشویی نشسته بود، آبیرنگ بود و مخصوصاً جهت رفع شکش نسبت به قضیهی یوآن و کیف، اونجا نشسته و حالا نهتنها شکش به یقین تبدیل شده بود، بلکه در حضورش داشت بهش توهین میشد!
پس نوک نیشش رو تیز کرد و موشکوارانه به سمت دماغ یوآن جهید!

یوآن مجله رو بست و با خودش فکر کرد.
بهبود بویایی؟
اون نهتنها بویاییش ضعیف بود، بلکه کلاً چیزی به اسم بویایی نداشت! وقتی که با راسوها دعوا میکرد، اونا گازهای سمی و کُشندهای از خودشون ترشح میکردن. امّا یوآن که بویایی نداشت، اصلاً ککش هم نمیگزید!
پس اهمیتی به خاصیت «بهبود خیرهکنندهی بویایی» نداد.
امّا...
خاصیت «صاف و نرم کردنِ تارهای صوتی»؟!
نقل قول:
- صدات آشغاله!
- شبیه صدای شغاله!
این نظری بود که توی تست خوانندگی، تستگیرها دربارهی صداش داده بودن. این دوتا جواب، چند روزی میشد که مُدام توی ذهن یوآن میپیچیدن و بهش امون نمیدادن.
- حالا نشونشون میدم با چه خوانندهی حنجره طلاییای طرفن!

و بعد، خم شد و از بین صدها گُل تسترالزبانِ موجود در مزرعهی باروفیو، یه دونه چید.
گُل تسترالزبان، یه گُل خیلی وحشی بود که فقط در حالت خوابیده میشد استشمامش کرد. وگرنه در حالت بیدار، دهن باز میکرد و زبونِ شخصِ بوینده رو درسته میخورد!
امّا در حال حاضر، خوابیده بود... پس یوآن با خیال راحت، گُل رو به سمت دماغش نزدیک کرد تا استشمامش کنه.
- هوی دَختَره! چَکار مَکِنی؟!

یوآن پُشت سرش رو نگاه کرد و باروفیو رو دید که بیل به دست، دوون دوون بهش نزدیک میشد. پس معطل نکرد و زد به چاک! باروفیو که مدتی میشد که هیچ اثری ازش نبود و نیاز به روغنکاری داشت، خیلی کُند میدوید. پس بیل رو بالا گرفت، دقیق نشونهگیری کرد و بیل رو پرت کرد سمت یوآن!
وشت!
خوشبختانه بیل از بیخ گوش یوآن گذشت. امّا چون یوآن شیرجه زده بود، گُل تسترالزبون رو هم زیر خودش لِه کرد. بنابراین، گُل از خواب پرید و وقتی فهمید یوآن اونو از خواب پرونده، وحشی شد و با چنگکِ راستش دهن یوآن رو باز کرد، با چنگکِ چپش زبونش رو کشید، و با چنگکِ وسطی، زبونش رو بُرید!
★★★
چند هفته بعد، یوآن خوشبختانه خونِ از دسترفتهش رو جبران کرد و دوباره پُرخون شد.
البته متأسفانه زبونش رو از دست داد.
بله، حالا آرزوی ملّت برآورده شده بود! یوآن، اون موجود وراج و پُررو و موذی که هر روز، حرفاش نصف گنجایش چتباکس رو پُر میکردن، الآن لال شده بود!
اصلاً جامعهی جادوگری اونقدر خرکیف شده بود که حتی «۶ آگوست» به عنوان روز لالمونیِ یوآن، توی تقویم جادویی ثبت شد.
★★★
- از همهتون متنفرم!

یوآن، توی دلش، این جمله رو خطاب به پوسترهای خوانندههای موردعلاقهش گفت. خوانندههایی که آرزو داشت روزی مثل اونا مشهور بشه.
- لعنت به خوانندگی! لعنت به حنجرههاتون! لعنت به همهتون! همهتون!

این جمله رو هم توی دلش گفت. و بعد، پوسترها رو گرفت و یکییکی پاره کرد.
- توئم گم شو! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم!

این یکی رو هم توی دلش گفت. خطاب به میکروفونی که چند لحظه بعد پرتاب شد، شیشهی پنجره رو شکست و افتاد بیرون.
- از همهتون متنفرم!

شاید باورتون نشه، ولی این یکی رو هم توی دلش گفت.
یعنی مجبور بود توی دلش بگه.
★★★
از نظر یوآن، زندگی بدون حرف زدن، مثل شلوار بدون کش بود!
یوآن به همهچیز و همهکس حسودیش میشد. حتی به طوطیهایی که خودشونم نمیفهمیدن چی دارن میگن. ولی مهم این بود که میتونستن حرف بزنن. زبون داشتن.
اونقدر حسودیش میشد و جیگرش کباب میشد که تصمیم گرفت از هر موجود سخنگویی فاصله بگیره.
روزها و شبها رو با اشیاء میگذروند و توی دلش باهاشون درد و دل میکرد. با در و دیوار، با چوبدستی، با شامپو، با صابون، با دمپایی، با شیلنگ دستشویی. با هرچی که زبون نداشت!
و سوژهی اون شب، چیزی نبود جز شومینهی ریونکلاو.
یوآن بیتوجه به همگروهیهای دور و برش که نگران و مضطرب و هیجانزده در مورد رتبههای جُنکورشون خیالبافی میکردن، جلوی شومینه دراز کشیده و حرفها و شکایتهای همیشگیش رو خالی میکرد.
- شومینهجون، نمیدونم حرفامو گوش میکنی یا نه. من از آناتومی شومینهها چیزی نمیدونم. شاید شماها ارتباط ذهنی حالیتون باشه. به هر حال، یه ماهی میشه که زبون ندارم. ولی باور کن برام قد یه قرن بوده! بدون زبون، من فقط یه اسمم. یه آدم معمولی. اصلاً یه آدم ناقص!

آهی کشید و ادامه داد.
- حاضرم دس به هر کاری بزنم تا دوباره بتونم حرف بزنم. مث همهی آدما. حاضرم در جواب فحشها و توهینهای بقیه، بهشون بگم «ممنون. خواهش میکنم. اختیار دارین.» ... حاضرم به آلکتو اجازه بدم منو مسخره کنه که چهار بار منو تو دوئلا برده و منم در جواب کُری خوندناش، بهش بگم «آره... تو قویای. من ضعیفم. تو خیلی ازم قویتری. من حق اعتراض ندارم.» ... باور کن اگه بازم بهم قدرت حرف زدن بدن، همینا رو میگم! ... اه... لعنتی... چرا آدما تا یه چیزی رو از دس ندن، قدرشو نمیدونن؟

همونطور که سرش رو پایین گرفته بود، ناگهان صدای جلز و ولز آتیش برای سه ثانیه شدت گرفت و نجوایی توی ذهن یوآن پیچید.
- اولاً از کجا فهمیدی من روش ارتباطیِ اصلیم، ذهنیه؟

یوآن:

- هی! ... تو... تو... تو حرف میزنی؟

- معلومه که حرف میزنم! چرا نتونم حرف بزنم؟ اصلاً شما آدما چرا فک میکنین فقط خودتون خاصین و همهچی رو بلدین و همهچی رو میفهمین و بقیهی موجودات رو هویج فرض میکنین؟! هان؟! هان هان هان؟!

- یواش بابا! ذهنم درد گرفت! ... خب ببینم... الآن که حرف زدی، گفتی ارتباط ذهنی، روش ارتباطیِ اصلیته. مگه روش ارتباطی دیگهای هم داری؟

- معلومه که دارم. کلّی روش دیگه دارم. یکیشون هم دقیقاً چیزیه که الآن نداریش.

یوآن سر از پا نشناخت.
- جووووووون ما؟! میتونی با صدا حرف بزنی؟ صداتو بقیه هم گوش میدن؟

- و البته با هر نوع صدایی که بخوای. میتونم صدای خودتو هم تقلید کنم.

یوآن تو پوست خودش نمیگنجید.
- جووووووووون ما؟!

- ولی شرط داره.
- تو جون بخواه!

- اینکه منو از اینجا در بیاری و پیش خودت قایم کنی و همهجا همراه خودت ببری.
یوآن فقط و فقط به شعلهی آتیش خیره موند. احساس کرد ته دلش، بعد از مدتها، آتیشی به پا شد.
★★★
یوآن از اون روز به بعد، یه لحظه هم بدون کیف دیده نشد. انگار کیف جزئی از بدنش شده بود. سر کلاس، حین مسابقات کوییدیچ، حین خواب، توی حموم، توی دستشویی... خلاصه کیفش رو همهجا میبُرد.
صبح یکی از روزها بود که با آلکتو رودررو شد.
- هوی یوآنِ زبونبسته! این پلاکاردِ لعنتیِ «یوآن 4-0 آلکتو» رو برنمیداری؟ بسه دیگه! همه فهمیدن خب!

عبارت «زبونبسته» یوآن رو اونقدر تحریک کرد که بالاخره تصمیم گرفت از قدرت کیفش استفاده کنه.
- به کی گفتی زبونبسته؟!

- چی؟ وایسا ببینم... یوآن... تو... تو... واقعاً... حرف زدی؟ زبونت... زبونت که اوف شد رفت!

- بدون زبون هم میشه حرف زد.

یوآن دهنش رو باز کرد و وقتی آلکتو هیچ اثری از زبونش ندید، چند بار چشماش رو مالید. بعد وحشت کرد و جیغ کشید و فرار کرد!
یوآن وقتی از دور شدنِ آلکتو مطمئن شد، زیپِ بالاییِ کیفش خودبخود باز شد و شعله و یوآن با همدیگه هایفایو زدن!
البته کف دست یوآن هم سوخت.
★★★
۲۷ سپتامبر، به عنوان روز بازگشت یوآن به میادین چتباکس، توی تقویم جادویی ثبت شد.

بله! غیرممکن بود که روزی یوآن عینهو تریلی از روی قوانین چتباکس رد نشه.
علاوه بر این، اون فعالیتش توی کلاسهای هاگوارتز رو از سر گرفت. بهتر و خفنتر از همیشه!
هیچ نمرهی کاملی نبود که بتونه از چنگش فرار کنه. حتی هرمیون هم نسبت بهش حسود و عنود و تنگنظر شده بود.
تنها کاری که یوآن سر کلاس انجام میداد، حرکت دادنِ لبهاش بود. بقیهش دیگه به عهدهی شعلهی توی کیفش بود. به گفتهی خودِ شعله، ضریب هوشیِ خنگترین شعلهی آتیش، ده برابر بالاتر از ضریب هوشیِ باهوشترین جادوگر بود.
خلاصه که یوآن، از همون روزی که شعله رو با بیل گذاشت توی کیفش، همیشه پُشتش گرم بود!
خوشبختیهای یوآن به همینجا ختم نشد.
اون که خوانندگی رو با نفرت ول کرده بود، با عشق به این عرصه برگشت و در عرض چند ماه، به یه خوانندهی جهانی تبدیل شد. اون حتی توی موزیک ویدیوهاش و کنسرتهاش و مصاحبههاش هم کیفش رو میپوشید. تا حدی که این پوشش، مُد شد و امروزه، هرجا که باشین، توی هر خیابونی که باشین، دهها جادوگر و ساحرهی طرفدارِ تیفوسیِ یوآن رو میبینین که کیفبهپُشت اینور و اونور راه میرن.
البته کسی نمیدونست که توی کیف یوآن چیزی بود که توی بقیهی کیفها نبود.
به گفتهی شعله، مقایسهی زیباترین صدای آدمها در برابر زشتترین صدای یه شعلهی آتیش، مثل مقایسهی صدای سیفون دستشویی با صدای بلبل بود!
خلاصه که یوآن پُشتش گرم بود!
امّا این وسط...
شخصی بود که نسبت به یوآن و کیف، مشکوک شده بود...
★★★
صبح یکی از روزها، یوآن طبق عادت همیشگیش توی دستشویی نشسته و نیم ساعتی میشد که به فکر فرو رفته بود. به عقیدهی خودش و خیلی از ریونیها، توی دستشویی نشستن و فکر کردن، باعث میشد افکار خلاقانه و خفنی توی ذهن آدم شکل بگیره. افکاری که در حالت عادی غیرممکن بود به ذهن آدم خطور کنه.
بله، اون توی دستشویی نشسته و به یه مگس خیره شده بود. خودِ مگس هم خیلی وقت بود که به یوآن خیره شده بود. شعله که حوصلهش سر رفته بود، زیپ کیف رو کشید و کلّهشو بیرون آورد.
- امروز برنامهمون چیه؟
یوآن توی ذهنش جواب داد:
- مراقبت از موجودات جادویی. سه زنگ پُشت سرهم!
- هممممم... سه زنگ با لینی؟ بازم نقاشی بکشیم؟ یه موجود لت و پار شده رو نقاشی کنیم؟ آخه این کجاش مراقبت از موجودات جادوییه؟! اینکه آموزش نابودسازی موجودات جادوییه! ببین کیا به خودشون میگن استاد و پروفسور...

شعله حواسش بود که بصورت صدادار حرف میزد. حواسش هم بود صداش بلند نباشه.
امّا حواسش نبود که اون مگس که توی دستشویی نشسته بود، آبیرنگ بود و مخصوصاً جهت رفع شکش نسبت به قضیهی یوآن و کیف، اونجا نشسته و حالا نهتنها شکش به یقین تبدیل شده بود، بلکه در حضورش داشت بهش توهین میشد!
پس نوک نیشش رو تیز کرد و موشکوارانه به سمت دماغ یوآن جهید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در 1397/5/15 22:03:48
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

بسمه تعالی
چشمانش را باز کرد.
در مقابلش آسمان گرگ و میشی قرار داشت که صحنه نبرد تاریکی شب و روز بود. ماه ذره ذره درخشش را از دست می داد و پرتو های سرخ رنگی که از دور دست سر بر آورده و بر دل تاریکی می زدند، قاصدان خورشید بودند که روز جدیدی را نوید داده و آهسته آهسته جنگل را از خواب بیدار می کردند.
اما این ها هیچ اهمیتی برای مرد نداشت.
او که چهار زانو لب پنجره نشسته بود، چرخید و به تالار اصلی ریونکلاو برگشت، شلوارش را تکاند و پنجره را بست. سپس از میان مبل ها و کوسن های آبی رنگ گذشت، در مقابل تکه دیوار آجری ای که جدا از دیواره مدوّر آبی رنگ جلو آمده بود، ایستاد. سپس چرخید و همان جا روی زمین نشست.
غیــ یــــ یـــــ یـــــژ
دری در طبقه بالای تالار با لحنی تهدید آمیز گشوده شده بود.از پس در افرادی بیرون آمدند. سر هایشان پایین بود و اصوات عجیبی را زمزمه می کردند: چیزی راجع به مغز! برخی آهسته آهسته قدم بر می داشتند و برخی به سختی خود را بر روی زمین می کشیدند اما پیشا پیش همه آن ها حشره ای قرار داشت نسبتا درشت! موهایی آبی رنگ پریشان و بال های چروکی به همان رنگ و چشمانی خون آلود!
حشره در هوا تلو تلو می خورد و به پایین پلکان پرواز می کرد.
پق!
پوف.
- من خوبــ !
قرچ!
ویـــــش تَک!
- ببخشید لینی.
حشره که لینی وارنر نام داشت، به شیشه پنجره خورده و سپس بر روی زمین افتاده بود و در زمانی که قصد داشت اعلام کند که اتفاقی برایش نیافتاده است که ناگاه زیر کفش پاشنه دار لیسا له شده و وی نیز پایش را بلند کرده و لینی را علی رغم پاشنه فرو رفته در بینی اش از کفشش جدا نموده و سپس از وی عذر خواست.
لینی دیگر خواب آلود نبود.
- نیگا کنید! نیگا کنید!
بینی لینی شبیه به بینی لرد ولدمورت شده بود.
لینی ذوق کرده بود.
تیشک!
لینی شیشه پنجره را شکسته و با عجله رفت تا با بینی جدیدش به هکتور فخر بفروشد.
سایر ریونکلاوی های خواب آلود امّا افتان و خیزان خود را به مجسمه روونا رسانده و از پس آن به سوی تالار عمومی رهسپار گشته تا صبحانه بخورند، همه آن ها به جز سه تایشان.
- از چه روی بر ما خیره گشته ای آدریان آ؟
-سردمه.
- هاهاهاهاهاهاها!
آقای زاموژسلی نمی خندید.
او تند و تند "ها" می کرد.
- خوبه.
آدریان گرم شده این را گفت و در پس مجسمه روونا ناپدید شد.
***
- هووووی!
این بانوی خاکستری بود که فریاد می زد. زیرا یک دانش آموز از وسطش رد شده بود.
او دوست نداشت کسی از وسطش رد شود.
- بگیرش!
آن دانش آموز چیز قهوه ای بزرگی را به سمت آقای زاموژسلی گرفته بود.
آقای زاموژسلی نیز آن را گرفت.
- چه کارش بنماییم؟
- بده بغلی!
پسرک این را گفته و به سرعت دور شد. لادیساو نیز به سفارش او عمل کرده و شیء را به موش کوچکی که کنارش بود داد.
- جلوتو نیگا کن!
فیلچ نیز از وسط شبح بانوی خاکستری گذشته بود.
بانوی خاکستری شبح دست و پا گیری بود.
- کوش؟ کجاست؟ آها!
فیلچ انگشت اتهامش را به سوی موش گرفت. جانور تنها توانست بمب کود حیوانی را پشت سرش پنهان کرده و مفلوکانه لبخند بزند. اما دیگر دیر شده بود. بمب از خود موش هم بزرگ تر بود.
- چی شد؟! چی کارش کردی؟!
فیلچ هول شده و به اطراف نگاه کرد. سپس به سرعت به سمت آقای زاموژسلی آمده و دهان او را باز کرده و تا کمر در آن فرو رفت.
- دارم می بینمش! دارم می بینمـ... عااااااااااا!
فیلچ در دهان مرد سقوط کرد.
او می بایست توصیه های ایمنی را جدی می گرفت.
بووووم!
بمب در دستان موش منفجر گشته بود.
***
خورشید غروب کرده و تالار ریونکلاو دوباره غرق در تاریکی گشته بود. آقای زاموژسلی در همان قسمت تالار که دیوارش آجری بود، پای دیوار چمباتمه زده و سعی می کرد بخوابد که ناگهان سری در مقابلش ظاهر شد.
- سلام هری آ!
- سلام لاو.
شترق!
آقای زاموژسلی به هری سیلی محکمی زد... او زیادی صمیمی شده بود!
اما هری اهمیتی نداد، او پر رو تر از این حرف ها بود.
- سیریوس کو؟
- در خانه خویشتن شان می باشند.
- نچ!
شترق!
آقای زاموژسلی سیلی دیگری به سمت دیگر صورت هری زد.
هری انتظار این یکی را نداشت پس پرسید:
- چرا زدی؟!
- چون نامتقارن بودید هری آ.
هری از جیبش آینه ای درآورد و سرخی یکسانه هر دو گونه اش را دیده و لبخند رضایتی زد.
شترق!
- دِ! عه!
- خوبیت مدارد که پسر در جیبش آینه داشته باشد.
هری با اشکی که در چشمانش جمع شده بود به مرد گفت:
- سیریوس گفته کلّه اش از اینجا در می آد.
شترق!
- اینقدر خیال بافی مکنید هری آ!
هری که دیگر چیزی نمانده بود که زیر گریه بزند.
شترق! شترتوق! تشرق! قرتش!
-هری آ، به خوییش آیید! شما سمبل ما ایید.
هری نگاهی بغض آلود به لادیسلاو کرده و چاره ای برای او باقی مگذاشت.
- هووع.
نیم تنه ای از دهان آقای زاموژسلی بیرون زد، بزاق آلود با موهای بلند خاکستری و پالتویی مندرس که نفس نفس می زد. سپس او را به گوشه لپش انداخت و از هری پرسید:
- خودش است؟
هری سر و صورت، چشمان بهت زده و دندان ها را بررسی کرد.
- این فیلچه که، سیریوس نیست.
- ما فقط همین را داریم، می خواهید؟
هری کمی چانه اش را خاراند.
- باشه...
هری پسر قانعی بود. بی دلیل نبود که برگزیده شده بود!
- اما فقط سرش رو می خوام.
-چـ.. چی؟!
فیلچ کپ کرد.
اما آقای زاموژسلی بی تفاوت به دست و پا زدن های او دوباره تا گردن وی را قورت داده و سپس سر را جدا کرده و داد به هری تا با آن بازی یا هر کار دیگری بکند.
***
- خاک تو سرم!
دم دم های صبح بود که شخصی جیغ جیغ کنان از پلکان پایین پریده و تعداد زیادی پوست در دست به نزدیکی آقای زاموژسلی آمده و آن ها را بر روی زمین پهن کرده و ناگهان متوجه موضوعی شد.
- این جا چرا این قدر تاریکه؟
آندرومدا این را گفته و به لادیسلاو اخم کرد.
آقای زاموژسلی دهان باز کرده و خواست چیزی بگوید... اما چیزی به ذهنش نرسید. پس فکر کرد.
ناگهان چراغی بالای سرش روشن شد و او دهان باز کرد تا چیزی بگوید.
- آره! همینجوری خوبه.
آقای زاموژسلی دهان نیمه بازش را بست.
چراغ همه جا را روشن کرده بود.
***
در کنار ساحل دریا افراد زیادی در رفت و آمد بودند. برخی به دل آب می زدند. برخی قلعه شنی می ساختند و برخی نیز در سکوت نشسته و به تلالوء نور خورشید بر سطح آب خیره شده و از گرمای آن بر روی تنشان لذت می برند؛ به خصوص اگر تنشان آجری بود و تا مدّتی مجبور نبودند وظایف شومینه ایشان را انجام دهند.
وظایفی که اکنون به گردن شخص دیگری بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاديسلاو زاموژسلی در 1397/5/15 9:19:43
جزئیات کاربر

دیاگون هم دیاگون قدیم. کالوین میتوانست قسم بخورد برج یازده این چوبدستیِ چهل گالیونی را کمتر از یازده گالیون قیمت کرده بود. از خیرش گذشت. iWand فایو پلاسش هم داشت خوب کار میکرد. کلاهش را برداشت و با آقای الیواندر لردحافظی کرد.
فروشگاه کناری دقیقا همانجایی بود که دنبالش میگشت: "گلفروشی نبرد مقدس"
لبخندزنان وارد شد.بعد سلام و احوالپرسی کرد و گفت: ببخشید، رز سخنگو دارین؟
- خیر. تموم کردیم. یکی داشتیم لرد اسمشو نبر برد. یوآن سخنگو نمیخواین؟
فروشنده با دست به گل آکواریومیِ بنفشی اشاره کرد. کالوین به شدت سر تکان داد. چیزی را که دیده بود نمیتوانست از ذهنش پاک کند. کوشید موضوع را عوض کند.
- هوا چقدر گرمه. فکر کنم 310 درجهی من باشه.
به اطراف مینگریست که گل زیبایی توجهاش را جلب کرد. شاید باید آنرا میخرید. عیال از دستخالی برگشتنش خوشحال نمیشد.
فروشنده با خوشرویی توضیح داد: این سانسوریاست. گل قشنگیه. اگه زیر نور و تو قسمت شرقی خونهتون بذارینش خیلی جلوه میکنه.
- حالا چرا شرقی؟
- اصول فنگشوییه دیگه.
- مگه فنگشویی هم اصول داره؟ اوه! میگم چرا پرزیدنت فنگ همیشه اینقدر کثیفه. حتما خودش رو درست نمیشوره. فرمودین باید اول نیمهی شرقیش رو بشوره؟
چشمان فروشنده فرم علامت سوال را به خود گرفتند.
- داداش برو خونت و وقت ما رو هم نگیر.
بار دیگر در آن گرمایی که تسترال پر نمیزد، او در کوچه بود و به لیست خریدش نگاه میکرد. دیگر آخرهایش بود. صابون و خیار که خریده بود. مانده بود نان و چند خوراکی.
به نزدیکترین سوپر مارکت وارد شد.
در حال حساب کردن وسایل بود که مسئول تازهکار، با تعجب به شیر سویا نگاه کرد.
- این چیه؟ چرا شیر گاو نمیخوری؟ اصن مگه سویا هم شیر میده؟
- نمیتونم. عدم تحمل لاکتوز دارم.
- چقدر خزنده بازی در میآری جناب. خیر سرت پستانداریا! بعد شیر نمیخوری؟
- پستاندار چیه مرد حسابی؟ من که مَردمَ. وسایل ما رو حساب کن بریم زودتر.
-------
نانوایی طبق معمول شلوغ بود. آهی کشید و در صف پنج نانهای کنجدی طرحدار ایستاد. غروبی بعد بالاخره نوبتش شد. نانبربریها را که گرفت یادش آمد زنش نان سنگک خواسته بود.
او پوستش را دوست داشت. عیال تهدید کرده بود اگر فقط یکی از اقلام را کم یا اشتباه بخرد کاری میکند که هدویگهای آسمان بهحالش بگریند. در حالی که به کائنات فحش میداد قدمزنان سوی نانوایی دیگری رفت و در صفی طولانیتر از قبلی ایستاد.
در راه خانه از گرسنگی نان خالی را گاز میزد که مزهی مقوا با کنجد میداد. در لحظه، جسم سختی را حس کرد. در حالی که به دهانش دست میزد به نان نگاه کرد. دندانش به سنگ سیاه گندهای خورده بود که با بقیهی سنگهای روی نان متفاوت بود. با تعجب آن را معاینه کرد. درخشش عجیبی داشت.
-------
وقتی به خانه رسید، زنش در را باز کرد. چهرهاش اخمآلود بود و ردایش چروک.
- کجا بودی تا حالا؟ مردیم از گشنگی.
- شرمنده خانومم. ترافیک بود. دوغ نوشیدم. ببخشید، پوزش میطلبم.
- بس که بیعرضهای. منو بگو. فکر کردم میآم خونهی بخت راحت میخورم میخوابم. همون بهتر بود با اولین خواستگارم میرفتم. حداقل اون منو اینقدر حرص نمیداد.
کالوین سرش را زیر انداخت. چطور میتوانست اینقدر بیفکر باشد و خانمش را اینگونه بیازارد؟ سر در گریبان به حمام رفت تا تشت آبی پر از برگ گل رز آماده کند تا پای خانم را در آن بساید؛ شاید بخشایشی حاصل شود.
- هُش! کجا سرتو انداختی داری میری؟ انتظار نداری بعد این همه انتظار شام رو هم من درست کنم؟ ظرفای ناهار بدمزهت رو هم بشور. تو که بلد نبودی یه آشپزی کنی چرا منو گرفتی؟ الآن هوریسو ببین. اون موقع که هیچکی نوکیا نداشت این نوکیا داشت. حیف که شایعه بود با لودو بگمن منحوس بدوندو در ارتباطه وگرنه مگه من عمرا به توی گرهگوری جواب مثبت میدادم؟
کالوین میز را چید. بچهها را صدا کرد و برایشان غذا ریخت. خانه را جارو زد و برای دفع خطر،خانه تکانی هم کرد. در تمام این مدت سنگ را در دستش میفشرد و در سکوت به بانو گوش میداد. عرق شرم از سر و رویش میریخت. آخرین شمع روی میز را که روشن کرد، بانو را خواند تا به سفره آید.
- باز تو خاویارپلو درست کردی؟ تندشم که کردی! الآن من اینو با کوفت بخورم؟ دِ پاشو برو نمک و نازخاتون بیار.
سلوین دوان دوان به آشپزخانه رفت. فریاد دخترش بلند شد: بابا، حالا که بلند شدی کِرِم منو هم از اتاقم بیار. پوستم به بوی تو حساسیت داره.
و به دنبالش پسر نوجوانش.
- بابا، برو پایین دوستم اومده. رمز "جیم برای جادوگر" ـه. یه چند گرم اضافه هم بگیر. خودتم حساب کن.
کالوین جواب داد: چشم دخترم. چشم پسرم.
در شرف باز کردن در اتاق دخترش بود که فریاد بانو بلند شد: سلوین، نمک!
-------
کالوین متوجه نشد کی شب گذشت. در کنارش خانم آرمیده بود و به نرمی نفس میکشید. بعد از اتمام ماساژ دادن پاهایش توسط او، بدون یک شب خوش ساده به خواب رفته بود.
مهم نبود؛ خانمش کلی زحمت میکشید. مثلا... مثلا ماه پیش خانمش شخصا به پارچهفروشی رفته بود؛ تازه با آن پاشنهها! باید قدردانش میبود. با لذت به نفس کشیدنش گوش داد و لبخند زد.
در خانه تنها بودند. دخترش به کنسرت رفته بود و پسرش به دنبال دود و دم. با این که شب قبل هم خوب نخوابیده بود، خوابش نمیبرد. پاهایش درد میکرد و دستانش خشک شده بود. امروز یکسره راه رفته بود و کار کرده بود. هر روزش همین بود. خسته شده بود.
ناگهان یاد آن سنگ عجیب افتاد که در نان یافته بود. آن را از جیبش در آورد و برانداز کرد. دستانش را به دور سنگ فشرد. احساس کرد درد پاهایش آرام میشود و ذهن خستهاش فعال. احساس عجیبی به او دست داد؛ خشمی ناگهانی و بیدلیل.
یکدفعه احساس کرد که دارد از او سوء استفاده میشود. او همهی کارها را میکرد. پول در میآورد؛ غذا درست میکرد؛ خانه را مرتب مینمود و از بچهها نگهداری میکرد. ولی به نظر نمیآمد کسی متوجه شود.
سنگ داغ شده بود؛ او هم همین طور. میخواست داد بکشد. زندگیش رنجآور بود و مسبب همهی آن رنجها... خانمش بود؟
صدای نفس کشیدن او ناگهان برایش غیرقابل تحمل شد. چقدر بلند و اذیتکننده بود. به خروپف بیشتر میمانست. چطور تابهحال دقت نکرده بود؟ قیافهی زنش از آنچه در نظر داشت زشتتر بود. چقدر آکنه و کک و مک! حتما همیشه آرایش میکرد تا او به زشتیاش پی نبرد.
به سنگ نگاه کرد. و دوباره به زنش. دلش میخواست صدای زنش را خاموش کند. اصلا نفهمید که چه کار میکند. سنگ را برداشت...
--------
تو یه هیولای کثیفی. پدر ما یه بیعرضهی تنلش بود. ولی هرچی بود یه قاتل نبود. برو بمیر عوضی.
صدای دخترش در گوشش زنگ میخورد. پسرش چیزی نگفته بود. فقط قسم خورده بود به محض اینکه هفده سالش تمام شود حکم اعدام او را امضا میکند. یعنی یکی دوسال فقط باید آزکابان را تحمل میکرد.
آنها نتوانسته بودند با مرگ مادرشان کنار بیایند. بچهها همه چیز را بزرگ میکردند!
برای خود او این قضیه گویی برای سالها پیش بود. فقط میدانست قصدش این نبود. او نمیخواست همسرش را بکشد...
دمنتورها و مسئولان نتوانسته بودند به هیچ طریقی سنگ را از او جدا کنند. از وقتی به آزکابان آمده بود، بیشتر وقت هر روزش را به آن زل میزد و به گذشته میاندیشید و بیصبرانه منتظر روز اعدامش بود. دمنتورها واقعا دیوانهکننده بودند. میخواست هرچه زودتر از آن جهنم بیرون آید.
دستش شل شد. آن سنگ ملعون او را به این روز انداخته بود. آن را با تمام قدرت پرتاب کرد و فریاد کشید.
- همهش تقصیر توئه. تقصیر توئه که من تو این خراب شدهام. تقصیر توئه که خانوادهام از هم پاشیده. همهچیزمو ازم گرفتی. زندگیمو برگردون. زنمو، خانوادهام رو! آخه تو چی هستی لعنتی؟
- من زنت بودم.
کالوین به تندی برگشت. در مقابل چشمان متعجب او، کالبدی فضای تیره آزکابان را روشن کرده بود؛ کالبدی با موهای طلایی افشان و ردای درخشندهای که همیشه زنش میپوشید. اشک در چشمانش جمع شد.
- لـــانــا! تو... تو زندهای!
- چطور میتونی بعد کاری که کردی اسممو بیاری؟
- من... من متاسفم. نمیخواستم...
کالوین نتوانست حرفش را تمام کند. دستانش را به دور میلهها حلقه کرد. همسرش بیرون سلول ایستاده بود.
- باور کن نمیخواستم بهت صدمهای برسه. من خودم نبودم. من نباید اینجا باشم.
لانا سرش را تکان داد. موهایش برق میزد.
- تو از اینجا بیرون نمیری. نه الآن، نه هیچ وقت دیگه.
- لطفا، لانا! تو سالمی. من واقعا متاس-
- اوه! نمیخواد ادا در بیاری. از اولشم معلوم بود چه مردی هستی.
پای کالوین شل شد. هر چیزی را میتوانست تحمل کند غیر این.
- من برات هرکاری که میتونستم کردم. هر چیزی که میخواستی برات فراهم کردم. من زندگیمو برات گذاشتم. من عاشقت بودم...
صدایش شکست. زمزمه کرد: ما میتونیم از اول شروع کنیم. فقط من و تو، در برابر دنیا! منو ببخش. زنده موندن تو یه شانس دوباره برای ماست.
لانا داد کشید: نمیفهمی نه؟ من زنده نیستم. تو منو کشتی!
- چی؟ تو... اما تو که... پس چیجوری؟
لانا رویش را از کالوین برگرداند. به آرامی گفت: بدرود سلوین کالوین. اون دنیا میبینمت. مرگ عذابآوری رو برات آرزو میکنم همسر عزیزم.
و رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/27
تولد نقش: 1396/05/28
آخرین ورود: سهشنبه 5 آذر 1398 00:00
از: ما هم شنفتن...
پستها:
204

- آلکتو چقدر قشنگه... ایشالکتو مبارکش باد!
- آلکتو خوش آب و رنگه... ایشالکتو مبارکش باد!
- ماشالکتو به چشم و ابروش...
- شله... شله... شله...
آلکتو در آسمان هشتم، میان انبوهی از حوریان بهشتی، در تختی از ابر نشسته بود و رقص و پایکوبی آنها را تماشا می کرد. آسمان هشتم به قدری روشن و تابناک بود، که همه حوریان به علاوه او ، عینک آفتابی به چشم داشتند. همه چیز در آنجا سفید و روشن بود؛ رنگی که او به آن حساسیت داشت. ردایی که به تن داشت از حریر سفید، نرم و سبک بود، که در آن به شدت احساس ناراحتی می کرد؛ اما از ته دل خوشحال بود زیرا؛ او اکنون آلکتو بود!
فلش بک- چند ساعت قبل- زمین
روز تعطیل بود. آلکتو از لرد سیاه درخواست مرخصی بدون حقوق کرده بود؛ که درخواستش قبول شد. روزِ خاصی برای جامعه جادوگری بود. روز مرلین شدن، مرلین! به این خاطر، جامعه جادوگری آن روز تعطیل بود و همه جادوگران بریتانیا، آن روز را در کافه یا رستوران های جادویی به سر می بردند. آلکتو هم از این قائله مستثنا نبود. آن روز را مرخصی گرفته بود، که ساعاتی را در کافه سه دسته جارو بگذراند و تا جایی که می تواند نوشیدنی کره ای بنوشد.
آلکتو آپارات کرد و خود را جلوی در سه دسته جارو یافت. با خونسردی در را باز کرد و وارد کافه شد. صاحب کافه، خم شده بود تا چیزی را بردارد اما وقتی سرش را بلند کرد و آلکتو را مقابل پیشخان دید، از عصبانیت صورتش مانند لبو سرخ شد.
- یه شات نوشیدنی کره ای می خوایم. البته بیشترم می شه فعلا یه دونه کافیه. فقط خوب باشه! اوندفعه توش مو پیدا کردیم.
صاحب کافه سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند اما، با این حرف آلکتو نتوانست خود را کنترل کند.
- رو رو برم! چطوری جرئت کردی دوباره این ورا آفتابی شی؟ می خوای دوباره آبرو ریزی کنی؟
- مگ ما چی کار کردیم؟
- چی کار کردی؟
نمی دونی؟ واقعا نمی دونی؟ به خاطر کار اون روزت یه عالمه خسارت دیدم.
- تقصیر ما نبود. اون پسرا زیادی شاخ شده بودن! باس شاخاشونو می شکوندیم!
- آره! به من ربط نداره کجا عربده کشی می کنی ملتو کتک می زنی. ولی تو این کارو تو کافه من کردی!
- خو که چی؟ عشقمون کشید! اصن گردنمون کلفته هر کاری که دلمون می خواد انجام می دیم!
- که گردنت کلفته آره؟
سپس صاحب کافه سوتی زد؛ ناگهان چند غول تشن دور تا دور آلکتو را گرفتند. صاحب رسوران با افتخار توضیح داد:
- بعد از آبرو ریزیی که کردی اینا رو استخدام کردن کارشون درسته!
لاتایی مثل تو رو خوب می تونن ادب کنن!آلکتو که وضع را قاراش میش می دید، فرار را بر قرار ترجیح داد.
- حالا که فکر شو می کنیم، می بینیم زیادم دلمون نوشیدنی نمی خواد! ما که رفتیم! زت زیاد!
با گفتن این حرف سریع از کافه خارج شد و تصمیم گرفت که در جایِ دیگری آن روز را جشن بگیرد. وقتی که می خواست به پاتیل درزدار آپارات کند، ناگهان سر و صدایی او را متوقف کرد.
- این چی بود؟
چند قدم آن ور تر معرکه ای به پا بود. کمی جلوتر رفت تا ببیند چه خبر است. دید که چند ارازل با حالتی وحشیانه گربه سیاهِ مظلومی را گیر آورده اند و گربه بی نوا را اذیت می کنند. آلکتو که با بحث حیوان آزاری مخالف بود با گفتن "نفس کشی" وارد معرکه شد. او که کلا طرفدار حقوق حیوانات بود، مشغول کتک زدن آن افراد شد. پس کلی دعوا و زدو خورد ارازل دمشان را روی کولشان گذاشتند و رفتند. آلکتو گربه بی نوا را از زمین بلند کرد و روی پایش نهاد.
- پیشی... پیشی! پیشی ملوسِ اوفشون کردیم رفتن!
گربه نگاه پر محبت به آلکتو انداخت؛ سپس از روی دامان آلکتو بلند شد. گربه مقابل آلکتو ایستاد و مدتی به او نگاه کرد.
- چرا همچین می کنی؟
ناگهان گربه تغییر شکل یافت و تبدیل به پیرمردی با ریش بلند شد.
- تو گربه نبودی که! واستا ببینیم... چقد قیافه ت آشناس! ما تو رو جایی ندیدیم؟!
پیرمرد لبخندی زد.
- من مرلینم دیگه!
- عه! گفتیما چقد قیافه ت واسمون آشناس! خب اینجا چی کار می کنی؟ خوشی زده زیر دلت اومدی اینجا پیش ما رعایا؟
- اومده بودم که جانشینمو پیدا کنم که سر و کله اوباش پیدا شد. فکر می کردم دیگه نمی تونم پیداش کنم؛ معلوم شد اشتباه می کردم.
- منظورت چیه؟
مرلین لبخند دیگری به آلکتو زد. اما ناگهان همه چیز سیاه شد. او حس کرد که دارد با سرعت زیادی به بالا کشیده می شود. چشمانش را باز کرد و خود را درون آسانسور بزرگی دید.مرلین را دید که کنار او، خونسرد ایستاده است.
- مارو کجا می بری؟
- آسمون هشتم! خونه جدیدت!
- چی چیو خونه جدیدمون؟ ما بیکار نیسیم که! ارباب داریم، کارو زندگی داریم!
مرلین چیز دیگری نگفت و فقط لبخند زد.
- ای بابا؟ اینم که فقط واس ما الکی لبخند می زنه!
- آسمان هشتم! خوش آمدید مرلین!
مرلین با شادی بسیار از آسانسور پرید بیرون.
- رسیدیم!
آلکتو هرگز آسمان هشتم را ندیده بود؛ اما وقتی از آسانسور بیرون آمد، به علت شد نور چیزی ندید.
- بیا اینو بگیر عینک آفتابیه. اینجا نور زیاده همه از اینا استفاده می کنن.
آلکتو عینک را گرفت و به چشم زد. وقتی که برای اولین بار، چشمش به آسمان هشتم افتاد، اصلا از آنجا خوشش نیامد؛ زیرا در آنجا همه چیز سفید بود.
_ خب ما چرا اینجاییم؟
- چون اومدم جانشین جدیدمو معرفی کنم. دیگه زیادی پیر شدم، وقتشه باز نشسته شم!
- خو این به ما چه دخلی داره!
- خب تو جانشینمی دیگه! تو از این به بعد آلکتویی!
پایان فلش بک
- خب بسه دیگه!
حوریان با شنیدن صدای آلکتو رقص و پایکوبی را تمام کردند و به صف شدند تا از دستورات او پیروی کنند.
- اول اینکه اینجا یه پرده سیاه بزنین تا ع نور زیاد کور نشدیم، دویم اینکه همه ابرا رو سیاه کنین ما ع ابر سفید متنفریم، سیوم اینکه این لباسا رو ع تن ما دربیارین؛ آدم می بینه یاد کفن می افته! یه ردای سیاه و شیک برازنده واس ما بیارین ، یه کلاه هم شبیه اونایی که پاپ ها می پوشن، بدین. چارم اینکه، یکی بیاد واس ما توضیح بده که باس چی کار کنیم؟
- ولی ببخشید آلکتو!
اون سالایی که مرلین، مرلین بود، رسم همینجوری ...- تو اخراجی!
حوری ها، حوری مذکور را از آسمان هشتم به پایین انداختند.
- حقش بود! هر کی ع دستور ما سرپیچی کنه عاقبتش اینه!
حوریان با شنیدن این حرف سریع دست به کار شدند. بعضی ابر ها را رنگ کردند، بعضی به دور تخت آلکتو پرده کشیدند ، بعضی مشغول تهیه ردا و کلاه پاپ ها برای او شدند و یک نفر به آلکتو درباره وظیفه اش توضیح داد.
- خب... شما باید به حرف های مردم گوش بدین، اونا رو ببینین، کارا شونو راه بندازین و روشون کنترل داشته باشین.
- چجوری اونوقت؟
_ خب همه اینا از وقتی که آلکتو شدین روتون تعبیه شد.
- چرا نفهمیدیم؟
- مرلین خودش ستینگ مغزتون رو راه انداخت.
- آهان! خب می تونی بری.
آلکتو این را گفت؛ سپس چند حوری دور او را گرفتند و مشغول پوشاندن لباس ها، به او شدند. خودش را در آیینه بهشتی برانداز کرد.
- چه خفن شدیم!
ناگهان یک حوری کوچک تعظیم کنان به پیش آلکتو آمد.
- آلکتو! بیاین ببینین تختتون خوبه؟
آلکتو نگاهی به پرده سیاهی که دور تا دور تختش را گرفته بود انداخت.
- چه خوبه! می تونین برین!
روی تختش نشست و با راحتی لم داد.
- کی فکرشو می کرد؟ تا همین چن ساعت پیش یه لات ولگرد بودیم، که حتی تو کافه راش نمی دادن؛ الان شدیم آلکتوِ مملکت!
دینگ دینگ
- چی بود!
- آلکتو! یکی از مردمه! وصل کنیم؟
- وصل کنین!
چند ثانیه بعد صدای یکی از مردم تا سر تا سر آسمان هشتم پخش شد.
- الو... منزل اقدس خانمه؟
- اقدس خانم؟
اقدس خانم؟ چطور جرئت کردی مزاحم استراحت ما شی بعد بگی اینجا منزل اقدس خانمه؟
- ای بابا! اقدس؟
از کی تا حالا باهم غریبه شدیم؟ منم عصمت! شنیدی زن دایی عفت عروسی کرده؟ اسمش عزت بودا؛ اسمشو عوض کرده گذاشته پارمیدا! اصن چطور...- تماس پایان یافت!
آلکتو نفس عمیقی کشید.
- این مردم جدیدا چقد بی تربیت شدن!
دینگ دینگ
- ایندفعه دیگه کیه؟
- یکی از مردمه! جواب می دین؟
- وصل کنن ببینیم! ع بس که آلکتو مردمی هسیم!
- الو آسمون هشتمه؟
- بله اسمون هشتمه چی می خوای؟
- خوبی آلکتو؟
چی کارا می کنی؟
بت خوش می گذره؟ - زنگ زدی اینا رو ع ما بپرسی؟
- نه! می گم آلکتو؛ من فردا کنکور دارم.
هیچی نخوندم می گما، می شه یه کاری کنی من رتبه تک رقمی بیارم؟
آلکتو نفسش را حبس کرد.
- مگه ما کتاب تست کنکوریم؟
چه طوری به تو برسونیم آخه؟ اصن چرا این همه مدت نخوندی به ما می گی؟
- تو چه آلکتویی هستی که نمی تونی کاری کنی یه شبه علامه دهر شم؟ اصلا باهات قهرم!
- تماس پایان یافت!
- این دیگه کی بود؟ صداش آشنا می اومد! نکنه لیسا بود.
دینگ دینگ
- آلکتو! یکی از مر...
- نه دیگه وصل نکنین! می خوایم کپه مرگمونو بذاریم!
تا چشمش را روی هم گذاشت صدای تلفن دیگری به گوش رسید.
- ببخشید آلکتو! این یکی خیلی ضروریه!
- چی کار کنیم وصل کن! چاره ای نداریم!
- به به آلکتو!
از دوئل چه خبر؟ امروز سی امه خبر داری که؟ اگه زود نجنبی دوباره صفر می شیا!- قطع کنین... سریع!
- تماس پایان یافت!
سه روز از آلکتو شدن، آلکتو گذشته بود؛ اما طی این سه روز رنج و عذابی دردناک متحمل او بود. مردم از سراسر دنیای جادوگری با او تماس می گرفتند و از مشکلات خود سخن می گفتند، مشکلاتی که خود مسبب آنها بودند اما، خواستار رسیدگی آلکتو به مسائل بودند.
- یگه خسته شدیم! دگه بسه دیگه! آخه تا چه حد؟ تا کجا؟
- آلکتو یه تما...
- نه! نه! دیگه نه! اصن غلط کردیم قبول کردیم! استعفا می دیم! شماره مرلینو بگیر!
- باشه آلکتو!
چند دقیقه بعد مرلین در سواحل هاوایی
- الو مرلین؟
- الو آلکتو تویی؟
- آره ماییم! می خواستیم یه چی بگیم!
- سریع تر بگو وقت ندارم!
- ما استفعا می خوایم! دیگه به اینجامون رسیده! مردم ع ما کمک می خوان بشون کمک کنیم؛ کمک می کنیم، یه مشکل پیش میاد، کمک نمی کنیم، یه مشکل دیگه سر راهمونه! اینا اصن سیر مونی ندارن! هرچی بشون می دیم بیشتر می خوان! دیگه نمی تونیم، بیا مقامتو پس بگیر.
- زیاد سخت نگیر بابا! ستینگ کارخانه ایشون اینطوریه! باهاشون راه بیا! اینم فراموش نکن:" واسه مرده ها دلسوزی نکن، مخصوصا اونهایی که بدون عشق زندگی کردند."
- چرا چرت و پرت بلغور می کنی؟
می گیم دیگه نمی خوایم آلکتو باشیم. ما رو برگردون! دلمون واس اربابمون تنگ شده!
- متاسفم آلکتو من...
صدای ساحره ای از پشت تلفن آمد.
- مرلین کجایی پس؟
- الان میام عزیزم!
ببین آلکتو من باید برم. تو انتخابتو کردی، پس باید تا اخرش بری. من نمی تونم کمکت کنم.- نه... نه! نرو مرلین!
- تماس پایان یافت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/4/30 16:20:06
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/4/30 16:48:32
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/4/30 17:01:01
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/4/30 16:48:32
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/4/30 17:01:01
اگر بار گران بودیم رفتیم!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

منvs امیلی تایلر
به سرعت نگاهم را به کل اتاق کردم. با چشم ،دقیق دیده نمی شد، پس دیدن را به گشتن تبدیل کردم. از تخت خود بر خاستم و از کمدم شروع کردم. درش را باز و دنبال نامه گشتم. شاید در جیب یکی از مانتو هایم بود. سرم را از زیر کمد به طرف بالا آوردم که ناگهان، همه ی مانتو ها بر روی من، افتادند.
مانتو ها نرم بودند اما چوب لباسی فلزی محکم به پیشانیم بر خورد کرد. یه آخخخخ کوتاه گفتم و بعد، مانتو ها را از روی خود پس زدم. بخاطر این اتفاق، بقیه ی گشتن را، با عصبانیت به سر رساندم. میز اتاقم، داخل عروسک هایم، پشت ساعت و در آخر دستشویی اتاقم را گشتم.( خب همه کار از موجودات استثنایی بر می آید.)هیچی نبود. فکر کردم که شنیدم زود می رسد!
دو دقیقه دیگر هم در اتاقم حضور داشتم، اما با ناامیدی و عصبانیت، به طرف میز صبحانه، حرکت کردم. در حالی که خیلی اسلوموشن از پله ها، پایین می آمدم،دوباره پاهایم به پله ی سوم( البته از پایین به بالا)، گیر کرد. لعنتی! پدرم هیچوقت آن را درست نمی کند و این مسئله را به شوخی می گیرد.به عصبانیتم افزوده شد و با سرعت بیشتری از پله پایین آمدم.
فضای خانه مثل همیشه خوب بود. کاکتوس ها خانه را قشنگ کرده بودند و به صاحبانش، نشاط بسیار می دادند. به طوری که حتی کمی از ناراحتی خودم را، به خوشحالی تبدیل کرد. کف خانه با کفپوش های سیاه و سفید پوشیده شده بود که به نظرم، وقتی کسی که از خواب بلند می شود،و از طبقه ی بالا به پایین می آید،کمی ناخوشایند بود.
تمام دیوار ها ترکیبی از رنگ های:" قرمز، بنفش و زرد" بود. سقفمان به رنگ آبی کمرنگ بود که به گفته ی مادرم، انگار که اینجا همیشه صبح است و آسمان خراشی ندارد. آشپزخانه و وسایلی که داخل آن بود،قهوه ای بود. تمام وسایل. و در آخر، رویم را به حال و میز غذاخوری کوچکی که وسط آن همه شلوغی بود، برگرداندم. همه ی رنگ هایی که نام نبرده بودم، در آنجا وجود داشت. به نظرم زیادی خانه، رنگارنگ بود.
تریشا ، تک و تنها، جای شکر را با صدای مهیبی، روی میز گذاشت. او دختری شانزده ساله و با چشم ها و موهای مشکی و البته خواهر من، بود. او کمی از من لاغر تر بود. او اصلا متوجه من نشد و حسابی سر در کار خود داشت. یعنی او با گوشی چت می کرد و صبحانه می خورد. کار همیشگیش!
- تریشا!
او از جایش پرید و به تندی به من خیره شد.
- مرض داری؟
- به من چه! من هروقت میام پیش تو، از جات می پری.
- می تونی آروم صدام کنی!
- مامان و بابا کجان؟
- امروز یه خورده زودتر رفتن سر کار. چقدر حرف می زنی. صبحونتو بخور.
- خیلی گشنم نیست. اما می خوام باهات حرف بزنم، پس در نتیجه می شینم.
- باز می خوای درباره ی جادو حرف بزنی؟!
- نه! میشه اون گوشیتو بذاری کنار که راحت تر حرف بزنیم؟
او با اکراه، گوشیش را بر میز گذاشت. من صندلی را با صدای گوشخراشی، کشیدم و بر روی آن نشستم. خواسته ی بزرگی نبود اما شک داشتم که این را قبول کند. به هر حال، شروع به حرف زدن کردم:
- خب تریشا. تو خیلی چیزا از مامان و بابا پنهان کردی. و همه ی اونا رو به من گفتی.
او غرولندی کرد و گفت: خب؟!
- منم می خوام که یه چیزی رو، لو ندی.
- چه فکری به اون مغز لعنتیت، زده؟
- می خوام که یه جایی رو کنار خونه پیدا کنم که بتونم چادر بزنم.
- چییییی؟
- همینی که شنیدی! و برای همینم، باید یه ساک ببرم. قبل از مامان و بابا، بر میگردم.
- خل شدی؟ چرا همچین فکری به کلت زده؟
- خیلی دوست دارم این چند روز، واسه خودم تنها باشم، پس...
- باید وسایل تو ساکتو ببینم. چون ممکنه این فقط یه بهونه باشه.
- باشه. بذار برم بچینم.
من از جایم برخاستم و به طرف اتاقم رفتم. پله ها را یکی دوتا بالا می رفتم تا به اتاق برسم. در را محکم بستم و ساک خود را ، بر روی تخت گذاشتم. همه ی وسایل مورد نیازم مثل:"مسواک، لباس، عینک آفتابی و ..." برداشتم. فقط به تریشا گفته بودم که به کسی نگوید. ولی لازم نبود که رفتن و ساکم را ببیند. پس پنجره را بالا زدم. اول ساکم و بعد خودم را، به پایین پرت کردم.
..................
یک ساعت بعد
بالاخره راه آهن را پیدا کردم. در راه ،از همه می پرسیدم که راه آهن کجاست، اما آنها من را به دنبال نخود سیاه می فرستادند .آخر سر، خودم اینجا را پیدا کردم. همه سرشان حسابی شلوغ بود. یکی با کلی بار، سوار قطار می شد. یک نفر دیگر با بچه ی خود، حسابی دعوا می کرد و ....
من تصمیم گرفته بودم که بدون نامه به هاگوارتز بروم. آن مرد به من گفته بود که "ممکن است که جادو داشته باشی و به این امیدوار باش. برات یه نامه دعوت به هاگوارتز میاد. وقتی اومد، برو تو سکوی نه، که میری به سکوی نه وسه چهارم. اما قبلش باید بری به کوچه ی دیاگون. اما چون بلد نیستی کجاست، عیبی نداره. می تونی بعد از اینکه بری به مدرسه، از یکی بپرسی و بری به دیاگون"
تا حالا راه آهن را ندیده بودم . و فکر کنم که بخاطر مسافرت نکردن ما، یعنی خانواده ی ما، باشد .شماره ی سکو ها را نگاه می کردم. یک... دو... سه... همینطوری نگاه می کردم که ناگهان کسی با من برخورد کرد.
- جلوتو نگاه کن!
- ببخشید.
من به او نگاه کردم. او دختری بسیار لاغر و زیبایی بود. موهای لخت داشت. رژ قرمز پررنگی زده بود و کرم پودر بسیار زیادی زده بود. خط چشم بسیار ماهرانه ای کشیده بود. و در کل خیلی باکلاس بود.
ناگهان صدایی از کنار دختر، گفت:
- دورا، اون فقط یه کوچولوئه. البته ممکنه یه سال اولی...
- شاید ندونه لیندا! پس ساکت باش.
دختر کنار او، موهای لخت بسیار بلند و چشمان مشکی داشت. او بر خلاف دورا... فکر کنم اسم او همین بود، آرایشی نکرده بود و بهتر از او جلوه می داد. من ممکن بود با این حرفم، به دردسر بی افتم، اما با اینحال، گفتم:
- منظورتون که هاگوارتز نیست؟ هست؟
آن دو دختر، یعنی لیندا و دورا، با چشمانی گشاد شده از تعجب، به من خیره شده بودند و زبانشان به نظر بند آمده بود. فکر کنم که آنها اهل هاگوارتز بودند.
- ببخشید اما من حرف بدی زدم؟
لیندا جواب داد:
- نه... اما خب، تو به نظر نمیاد که جادو داشته باشی!
- مگه از رو قیافست؟
- یه کم از قیافه میشه فهمید.
- قبل از این حرفا، ما خودمون رو معرفی نکردیم. ممکنه که هم گروهی شیم. من... ماتیلدا استیونز هستم.
- اوه... آره راست میگی. من لیندا چادسلی هستم. از آشنایی باهات خوشبختم.
- منم. تو نمی خوای خودتو معرفی کنی؟
و با سر به دورا اشاره کردم. او بالاخره به خود آمد. کمی صبر کرد اما کمی بعد گفت:
- من دورا ویلیامزم. خوشبختم ماتیلداـ
- از شما ها خیلی خوشم اومد، چند سالتونه؟
- هر دومون، سال سومی هستیم.
- کدوم گروهین؟
- هافلپاف.
- من خیلی گروه ها رو نمی شناسم، اما فکر کنم شما رنگتون زرده.
- درسته ماتیلدا و البته حیوونمونم، گورکنه. خب میشه نامه تو ببینم؟
- نه! چون نامه ندارم. سوال نپرسین.
- چی؟ نامه... باشه خب چطوری می خوای بیای؟
- پشت شما قایم میشم.
- سخته. اما چون ریزه ای، می تونی قایم شی. بریم تو سکو؟
- آره.
من زودتر از آن دو، حرکت کردم. ساکم را خیلی محکم گرفتم و با سرعت به طرف سکو رفتم. برخلاف تصورم، له نشدم و به یک راه آهنی دقیقا مثل آن راه آهن، رسیدم. دیوار هایش، سکو هایش و در کل، همه چیزش غیر از قطار سرخ، کپی بود. لیندا و دورا آمدند و جلوی من قرا گرفتند.
به مردی که جلوی ورودی قطار ایستاده بود، نزدیک شدیم. من پشت آن دو رفتم و دورا گفت:
- من همون دورا ام و لیندا، هم گروهیم.
- اوه... سلام لیندا و دورا. خوشحالم که دوباره می بینمتون. برین تو.
هر دوتایشان چسبیده به هم بودند که من بروم. لیندا یه قدم گذاشت و من سریع و بدون دردسر،به قطار رفتم و لیندا و دورا هم با من آمدند.
به سرعت نگاهم را به کل اتاق کردم. با چشم ،دقیق دیده نمی شد، پس دیدن را به گشتن تبدیل کردم. از تخت خود بر خاستم و از کمدم شروع کردم. درش را باز و دنبال نامه گشتم. شاید در جیب یکی از مانتو هایم بود. سرم را از زیر کمد به طرف بالا آوردم که ناگهان، همه ی مانتو ها بر روی من، افتادند.
مانتو ها نرم بودند اما چوب لباسی فلزی محکم به پیشانیم بر خورد کرد. یه آخخخخ کوتاه گفتم و بعد، مانتو ها را از روی خود پس زدم. بخاطر این اتفاق، بقیه ی گشتن را، با عصبانیت به سر رساندم. میز اتاقم، داخل عروسک هایم، پشت ساعت و در آخر دستشویی اتاقم را گشتم.( خب همه کار از موجودات استثنایی بر می آید.)هیچی نبود. فکر کردم که شنیدم زود می رسد!
دو دقیقه دیگر هم در اتاقم حضور داشتم، اما با ناامیدی و عصبانیت، به طرف میز صبحانه، حرکت کردم. در حالی که خیلی اسلوموشن از پله ها، پایین می آمدم،دوباره پاهایم به پله ی سوم( البته از پایین به بالا)، گیر کرد. لعنتی! پدرم هیچوقت آن را درست نمی کند و این مسئله را به شوخی می گیرد.به عصبانیتم افزوده شد و با سرعت بیشتری از پله پایین آمدم.
فضای خانه مثل همیشه خوب بود. کاکتوس ها خانه را قشنگ کرده بودند و به صاحبانش، نشاط بسیار می دادند. به طوری که حتی کمی از ناراحتی خودم را، به خوشحالی تبدیل کرد. کف خانه با کفپوش های سیاه و سفید پوشیده شده بود که به نظرم، وقتی کسی که از خواب بلند می شود،و از طبقه ی بالا به پایین می آید،کمی ناخوشایند بود.
تمام دیوار ها ترکیبی از رنگ های:" قرمز، بنفش و زرد" بود. سقفمان به رنگ آبی کمرنگ بود که به گفته ی مادرم، انگار که اینجا همیشه صبح است و آسمان خراشی ندارد. آشپزخانه و وسایلی که داخل آن بود،قهوه ای بود. تمام وسایل. و در آخر، رویم را به حال و میز غذاخوری کوچکی که وسط آن همه شلوغی بود، برگرداندم. همه ی رنگ هایی که نام نبرده بودم، در آنجا وجود داشت. به نظرم زیادی خانه، رنگارنگ بود.
تریشا ، تک و تنها، جای شکر را با صدای مهیبی، روی میز گذاشت. او دختری شانزده ساله و با چشم ها و موهای مشکی و البته خواهر من، بود. او کمی از من لاغر تر بود. او اصلا متوجه من نشد و حسابی سر در کار خود داشت. یعنی او با گوشی چت می کرد و صبحانه می خورد. کار همیشگیش!
- تریشا!
او از جایش پرید و به تندی به من خیره شد.
- مرض داری؟
- به من چه! من هروقت میام پیش تو، از جات می پری.
- می تونی آروم صدام کنی!
- مامان و بابا کجان؟
- امروز یه خورده زودتر رفتن سر کار. چقدر حرف می زنی. صبحونتو بخور.
- خیلی گشنم نیست. اما می خوام باهات حرف بزنم، پس در نتیجه می شینم.
- باز می خوای درباره ی جادو حرف بزنی؟!
- نه! میشه اون گوشیتو بذاری کنار که راحت تر حرف بزنیم؟
او با اکراه، گوشیش را بر میز گذاشت. من صندلی را با صدای گوشخراشی، کشیدم و بر روی آن نشستم. خواسته ی بزرگی نبود اما شک داشتم که این را قبول کند. به هر حال، شروع به حرف زدن کردم:
- خب تریشا. تو خیلی چیزا از مامان و بابا پنهان کردی. و همه ی اونا رو به من گفتی.
او غرولندی کرد و گفت: خب؟!
- منم می خوام که یه چیزی رو، لو ندی.
- چه فکری به اون مغز لعنتیت، زده؟
- می خوام که یه جایی رو کنار خونه پیدا کنم که بتونم چادر بزنم.
- چییییی؟
- همینی که شنیدی! و برای همینم، باید یه ساک ببرم. قبل از مامان و بابا، بر میگردم.
- خل شدی؟ چرا همچین فکری به کلت زده؟
- خیلی دوست دارم این چند روز، واسه خودم تنها باشم، پس...
- باید وسایل تو ساکتو ببینم. چون ممکنه این فقط یه بهونه باشه.
- باشه. بذار برم بچینم.
من از جایم برخاستم و به طرف اتاقم رفتم. پله ها را یکی دوتا بالا می رفتم تا به اتاق برسم. در را محکم بستم و ساک خود را ، بر روی تخت گذاشتم. همه ی وسایل مورد نیازم مثل:"مسواک، لباس، عینک آفتابی و ..." برداشتم. فقط به تریشا گفته بودم که به کسی نگوید. ولی لازم نبود که رفتن و ساکم را ببیند. پس پنجره را بالا زدم. اول ساکم و بعد خودم را، به پایین پرت کردم.
..................
یک ساعت بعد
بالاخره راه آهن را پیدا کردم. در راه ،از همه می پرسیدم که راه آهن کجاست، اما آنها من را به دنبال نخود سیاه می فرستادند .آخر سر، خودم اینجا را پیدا کردم. همه سرشان حسابی شلوغ بود. یکی با کلی بار، سوار قطار می شد. یک نفر دیگر با بچه ی خود، حسابی دعوا می کرد و ....
من تصمیم گرفته بودم که بدون نامه به هاگوارتز بروم. آن مرد به من گفته بود که "ممکن است که جادو داشته باشی و به این امیدوار باش. برات یه نامه دعوت به هاگوارتز میاد. وقتی اومد، برو تو سکوی نه، که میری به سکوی نه وسه چهارم. اما قبلش باید بری به کوچه ی دیاگون. اما چون بلد نیستی کجاست، عیبی نداره. می تونی بعد از اینکه بری به مدرسه، از یکی بپرسی و بری به دیاگون"
تا حالا راه آهن را ندیده بودم . و فکر کنم که بخاطر مسافرت نکردن ما، یعنی خانواده ی ما، باشد .شماره ی سکو ها را نگاه می کردم. یک... دو... سه... همینطوری نگاه می کردم که ناگهان کسی با من برخورد کرد.
- جلوتو نگاه کن!
- ببخشید.
من به او نگاه کردم. او دختری بسیار لاغر و زیبایی بود. موهای لخت داشت. رژ قرمز پررنگی زده بود و کرم پودر بسیار زیادی زده بود. خط چشم بسیار ماهرانه ای کشیده بود. و در کل خیلی باکلاس بود.
ناگهان صدایی از کنار دختر، گفت:
- دورا، اون فقط یه کوچولوئه. البته ممکنه یه سال اولی...
- شاید ندونه لیندا! پس ساکت باش.
دختر کنار او، موهای لخت بسیار بلند و چشمان مشکی داشت. او بر خلاف دورا... فکر کنم اسم او همین بود، آرایشی نکرده بود و بهتر از او جلوه می داد. من ممکن بود با این حرفم، به دردسر بی افتم، اما با اینحال، گفتم:
- منظورتون که هاگوارتز نیست؟ هست؟
آن دو دختر، یعنی لیندا و دورا، با چشمانی گشاد شده از تعجب، به من خیره شده بودند و زبانشان به نظر بند آمده بود. فکر کنم که آنها اهل هاگوارتز بودند.
- ببخشید اما من حرف بدی زدم؟
لیندا جواب داد:
- نه... اما خب، تو به نظر نمیاد که جادو داشته باشی!
- مگه از رو قیافست؟
- یه کم از قیافه میشه فهمید.
- قبل از این حرفا، ما خودمون رو معرفی نکردیم. ممکنه که هم گروهی شیم. من... ماتیلدا استیونز هستم.
- اوه... آره راست میگی. من لیندا چادسلی هستم. از آشنایی باهات خوشبختم.
- منم. تو نمی خوای خودتو معرفی کنی؟
و با سر به دورا اشاره کردم. او بالاخره به خود آمد. کمی صبر کرد اما کمی بعد گفت:
- من دورا ویلیامزم. خوشبختم ماتیلداـ
- از شما ها خیلی خوشم اومد، چند سالتونه؟
- هر دومون، سال سومی هستیم.
- کدوم گروهین؟
- هافلپاف.
- من خیلی گروه ها رو نمی شناسم، اما فکر کنم شما رنگتون زرده.
- درسته ماتیلدا و البته حیوونمونم، گورکنه. خب میشه نامه تو ببینم؟
- نه! چون نامه ندارم. سوال نپرسین.
- چی؟ نامه... باشه خب چطوری می خوای بیای؟
- پشت شما قایم میشم.
- سخته. اما چون ریزه ای، می تونی قایم شی. بریم تو سکو؟
- آره.
من زودتر از آن دو، حرکت کردم. ساکم را خیلی محکم گرفتم و با سرعت به طرف سکو رفتم. برخلاف تصورم، له نشدم و به یک راه آهنی دقیقا مثل آن راه آهن، رسیدم. دیوار هایش، سکو هایش و در کل، همه چیزش غیر از قطار سرخ، کپی بود. لیندا و دورا آمدند و جلوی من قرا گرفتند.
به مردی که جلوی ورودی قطار ایستاده بود، نزدیک شدیم. من پشت آن دو رفتم و دورا گفت:
- من همون دورا ام و لیندا، هم گروهیم.
- اوه... سلام لیندا و دورا. خوشحالم که دوباره می بینمتون. برین تو.
هر دوتایشان چسبیده به هم بودند که من بروم. لیندا یه قدم گذاشت و من سریع و بدون دردسر،به قطار رفتم و لیندا و دورا هم با من آمدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

فالگیر
من Vs یوآن بمپتون
من Vs یوآن بمپتون
لینی بالبالزنان در حال طی کردن کوچه پس کوچههای ناکترن بود که ناگهان احساس میکنه هرچی بال میزنه دیگه جلو نمیره!
- چیه؟ چرا پای منو گرفتی؟ زورت به یه حشره رسیده؟ هان؟

- بیا فالتو بگیرم! برای نشون دادن حسن نیتم هم، پاتو ول میکنم!

- نه وایسـ... دوشومب!
بله! فالگیر پای لینی رو ول میکنه! ولی چون لینی پیش از آزاد شدن پاش در تلاش برای گریختن و بالبالزدن بود، به محض رها شدن پاش، با مخ به دیوار رو به روش برخورد میکنه!
فالگیر راضی از کردهی خود، از جاش بلند میشه و از یک شاخک، حشرهی کوچیکو که حالا از رو دیوار سُر خورده و پخش زمین شده بود بلند میکنه و جلوی خودش میشونه.
- چی میخوای در مورد آیندهت بدونی؟ به من بگو تا فالتو بگیرم.

- عا.

لینی که همچنان گیج و منگ بود و پشههایی ویزویزکنان دور سرش میچرخیدن، فقط میتونه صدای نالهی خفیفی از خودش در بیاره.
ولی همین هم برای فالگیر کافی بود!
- بیا بنوش. قهوهی جادویی من با ذراتی که ته فنجونت باقی میذاره، آیندهی پیش روت رو به نمایش میذاره!

فالگیر بعد از به زور خوروندن قهوه به لینی، با اشتیاق خم میشه و مشغول بررسی گویای که جلوش قرار داشت میشه. در این حین متوجه تصویر علامت شوم لینی که روی گوی افتاده بود میشه. این دقیقا همون چیزی بود که فالگیر برای شروع به اون نیاز داشت. پس فنجونو برمیداره و تظاهر به بررسی ذرات کفش میکنه.
- اوه من یه مرگخوار وفادار رو میبینم... هر ماموریتی که اربابش بهش میده رو موفقیتآمیز پشت سر میذاره! دارم میبینم... اونقد خوب و قوی ظاهر شده که تبدیل به دست راست اربابش شده!

لینی که بر اثر ضربه مغزی حاصل از برخورد با دیوار، به نظر تو عالم دیگهای سیر میکرد، با خوشنودی اونچه رو که فالگیر گفته بود تصور میکنه. به راستی که دست راست لرد بودن چقد برازندهش بود!
فالگیر با دیدن چهرهی مسخ شدهی لینی جرات بیشتری پیدا میکنه.
- ولی این تمامش نیست! آیندهی بسیار درخشانتری برای تو میبینم... آیندهای که اسمشو نبر تو اون جایی نداره و تماما متعلق به توئه!

فالگیر برای لحظهای دست از حرف زدن برمیداره. شوخی کردن با یک مرگخوار اون هم در مورد اربابش کار سادهای نبود. اما با دیدن رضایتی که تو چهرهی لینی موج میزد، نگاه دقیقتری به ذرات میندازه تا کارشو ادامه بده.
- لرد پیکسی! چه برازنده و شایستهته! درست همینجاست... توی آیندهت!
قطعا اگه لینی در حالت طبیعی به سر میبرد آواداکداورایی نصیب فالگیر میکرد. ولی ضربه اثری فراتر از اونچه که انتظار داشت روش گذاشته بود. یا شاید فالگیر هم تو این حال اون دخیل بود...؟
به هر حال لینی تو حال و هوای طبیعی خودش نبود و همین باعث میشه به همراهی با فالگیر رو بیاره.
- خب؟ حالا که ما لرد شدیم داریم چی کار میکنیم؟

فالگیر متعجب به پیکسی کوچیکی که حالا خودش رو "ما" خطاب میکنه نگاه میکنه و بعد خوشحال از اینکه بالاخره قهوه اثر خودشو گذاشته، فنجونو بیشتر به چشماش نزدیک میکنه.
- به وضوح میبینم. روی تختی که زمانی متعلق به اسمشو نبر بود جلوس کردی! همچون یک لرد واقعی در انتظار نشستی!
- وووی داره ما رو میگه.
خب خب بقیهش؟فالگیر که حرفاش داشت ته میکشید، سعی میکنه بیشتر قوهی تخیلش رو به کار بندازه.
- مرگخوارانت جلوت صف بستن و برای دستبوسی و پابوسی خدمتت حضور به عمل رسوندن! چقدر لرد با شکوه و جلالی شدی!

- بازم برامون بگو. بازم میخوایم بشنویم.

فالگیر یه نگاه به لینی و یه نگاه به انتهای فنجون میندازه.
- ندارم دیگه. تموم شد! ذرهای برای تعبیر باقی نمونده.

- این که نشد جواب! ما استخدامت نکردیم که از دستورمون سرپیچی کنیها!

فالگیر با دیدن چهرهی لینی که بیشباهت به لرد نبود، فرمت "گیر عجب تسترالی افتادیم!" به خودش میگیره و به بستهی قهوهی جادوییش نگاه میکنه. مطمئن بود که به اندازه از اون ماده ریخته و نه بیشتر یا کمتر. ولی شاید برای یک پیکسی کوچیک، باید مقدار کمتری استفاده میکرد!
- میشه 20 گالیون! پول ما رو بده برو مرلین روزیتو یه جا دیگه حواله کنه... جوگیر!

- به ما توهین میکنی هان؟ آواداکداورا!

اشعهی سبز رنگی از انتهای چوبدستی لینی خارج میشه و درون چشمان بهتزدهی فالگیر آروم میگیره. لینی با غرور از جاش بلند میشه و بیتوجه به جسد بر جای موندهی فالگیر، گرد و خاک بالهاشو میتکونه و با قدمهایی محکم شروع به قدم گذاشتن در سویی مخالف میکنه.
حاضران در کوچه با دیدن جسم مردهی فالگیر، رم کرده و جیغ و دادزنان هرکدوم به سویی میگریزن. در حالی که لینی با خوشحالی جلو میرفت و زیر لب میگفت "ما لرد پیکسی هستیم، احترام بذارین!"، ناگهان بر اثر لگد یکی از حضارِ رم کرده، له شده و همچون کتلت به سنگفرش کوچه میچسبه و جان به جان آفرین تقدیم میکنه!
تا لینی باشه و نذاره یه فالگیر چیزخورش کنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

