جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان جنگل شناسی


-از صبح تاحالا دوتا قلم پر رو جویده، این سومی... .
-من همینجام ها!

رون ویزلی که کنار گوش نویل خم شده بود و درمورد استرس هرماینی غر می زد، با حالتی معصومانه به دیوار زل زد.
-من که هی میگم استادا آسون میگیرن... .
-تو بیخیال ترین آدمی هستی که دیدم، رونالد!

هرماینی بعد از گفتن این حرف پشتش رو به اونا کرد و کتاب هزارگیاه و قارچش رو باز کرد و پشتش محو شد.
-کاربرد گیاه آدمخوار رو یادم رفته. غیرتی و متهاجم، از قلقلک متنفر... .

-به به، نوجادوآموزای گل. برای امتحان آماده اید دیگه؟

هکتور همونطور که با لبخند بزرگی تو هوا استرس می پاشید، با چوبدستیش پاتیل هایی رو به طرف دانش آموزان وحشت زده و گاهاً غش کرده، هدایت کرد.
-این معجون ها خیلی پیشرفته و خفنن. ترکیبشون مخلوطی از زندگی فلاکت بار، فلیکس فلیسیس و معجون ویبره زنیه. همین امروز صبح اختراعش کردم.

هرماینی و بقیه دانش آموزان با شنیدن آخرین جمله ی هکتور، به سرعت دو قدم بین خودشون و پاتیل ها فاصله انداختند.

-جذابیتش اینجاست که برای هرکس تاثیر مختلفی داره. اصلا نگران نباشید. رو یه کلاس دیگه و رو خودم هم امتحانش کردم. پادزهرش تو جنگله و به رنگ طلایی میدرخشه، مثلا برای من لینی می درخشید و بعد از خوردن اون خوبِ خوب شدم.

دانش آموزان حالا نرم نرمک به طرف در عقب نشینی می رفتن و هکتور هم با پاتیل هاش جلو تر میومد.
-حالا امتحان عملی شما، کیک های پاتیلی من، اینه که یک فنجان از این معجون بنوشید. با نوشیدنش مریض میشید و توهم میزنید، اما ارزش امتحان کردنو داره. بعدش تو جنگل می گردید و پادزهرشو برام میارید تا با هم به نتایج جدیدی برسیم. پنج نفر اول پنج امتیاز اضافه دارن.

هرماینی کتابشو به طرفی پرت کرد، به داد و فریادهای مغزش که می گفت «هی! اون هکتوره. نگو که میخوای معجوناشو به خورد بدنم بدی! » اهمیت نداد و به رون سقلمه ای زد.
-ما باید اون پنج امتیاز داوطلبی رو بگیریم.
-بیخیال هرماینی، ما همینجوریشم جلو... .
-استاد! من و رونالد ویزلی داوطلب هستیم.

هکتور ویبره ی شیطانی ای زد.
-خیلی هم عالی دوشیزه گرنجر. اول خانوما.

پاتیل مسی رنگ با اشاره هکتور به جلوی هرماینی آمد. حباب های سبزرنگ بر سطح لرزان معجون می ترکید و بخار طلایی از آن بلند می شد.

-استاد، میشه بپرسم تلفات جانی هم داشتید یا نه؟
-نه، نمیتونی بپرسی.

هرماینی سعی کرد خوش بین باشه. به قهرمانی گروهش فکر کرد، به معجون نگاه کرد. باز هم فکر کرد و نگاه کرد. در آخر فنجانی از معجون رو لاجرعه سر کشید اما همان لحظه پشیمان شد.

تاثیر معجون سریع بود. همه چیز در اطرافش سایه ی سبز و سیاه گرفت و هوا ساکن و خفه شد. هکتور و دانش آموزان به شکل مردمان دریایی خزه گرفته با پوست سبز لجنی و بدن فلس دار و دندانهای تیز دراومده بودند. دست پره داری بر پشتش قرار گرفت و هرماینی از جا پرید.

مرد دریایی موهای قرمز جلبکی و دندونای دراز داشت و شبیه رون بود. هرماینی شوکه تر از اون بود که جیغ بزنه و فرار کنه. درواقع به خاطر فلیکس فلیسیس که داخل معجون بود، حس می کرد که نباید فرار کنه و باید اونا رو معالجه کنه.

اون مطمئنا نمیتونست اجازه بده دوستاش خزه گرفته و فلس دار بمونن. بنابراین به اطرافش نگاه کرد، پاتیل معجون رو دید و سر رون دریایی رو گرفت و به امید درمون تو پاتیل فرو کرد. زمین زیرپایش موج مکزیکی می رفت، علف ها به شکل جلبک های دریایی دراومده بودن، اما هرماینی تسلیم نشد. اون یه شیر گریفیندوری بود، پس غرشی کرد و روی چهار دست و پاش جهش کرد. معجون هارو به سر و صورت دوستاش که جلبکی شده بودن ریخت. همه ی مردمان دریایی جیغ کشیدن و اینور اونور دویدن، بعضیا هم با نیزه و نورای رنگی به طرفش حمله کردن. اما هرماینی از همه ی اونا جاخالی داد و آخرین پاتیل معجون رو روی بزرگترین و پره دار ترین مرد دریایی که می لرزید و دندون نشون می داد، خالی کرد. مرد دریایی بعد از این حرکت به خرس عروسکی صورتی رنگی که مدام تکرار می کرد «بغلم کن» تبدیل شد.

هرماینی همونطور که از خودش راضی بود غرش دیگری سر داد که در همین لحظه مورچه طلایی رنگی رو دید و از روی گشنگی خودش و خوشرنگ بودن مورچه، با چمن های اطراف خوردش.

بلافاصله محیط اطرافش روشن شد. هرماینی با تعجب به کلاس بهم ریخته و دانش آموزایی که از پشت درخت ها سرک می کشیدند و بعضیشون توهمی و وحشی شده بودن نگاه کرد.
-شما مردم دریایی شده بودید و من نجاتتون دادم، مگه نه؟

فس فسی از کنار هرماینی بلند شد و او هکتوری دید لرزان و خندان و فس فس کنان که لب هایش را می لیسید و به آنها فس فس می کرد‌‌.
-اوه... استاد معجونی شدین؟
-فسسسس استیک سخنگوووو.
-نه... فرار کنید!

کلاس پر از جیغ و فریاد شد. هرماینی قبل از اینکه رون توَهمی پایش را گاز بگیرد به بالای درخت پرید.
-امیدوارم یادش رفته باشه که من این بل بشو رو درست کردم!

جلسه اول
جلسه دوم
جلسه ی آخر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/6/9 16:16:00
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/6/9 17:29:15
lost between reality and dreams
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1397 15:32
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان جنگل شناسی مدرن


بالاخره بعد از چند ساعت تاخیر، آرتور وارد کلاس جنگل شناسی شد تا با هکتور ملاقات کند. هکتور که روی صندلی خودش نشسته بود و توی خواب عمیقی فرو رفته بود، متوجه ورود آرتور نشد. آرتور گلوش رو صاف کرد تا بلکه هکتور بیدار شود:
-اهم.
هکتور:
-اهم اهم.
هکتور:
-هوی! با تو ام.
-یا هوریس اسلاگهورن! اوه! آرتور کی اومدی؟
-خیلی وقت نیست. چی باعث شده که بخواید با من، در این مکان، ملاقاتی داشته باشید؟

هکتور تکونی به خودش داد و از روی صندلیش بلند شد و ویبره زنان به سمت آرتور رفت:
-قراره یه چیزی رو بهت نشون بدم.
-به من؟ چه خوابی برام دیدی؟
-تو همیشه دوست داشتی بدونی که هواپیما ها چجوری پرواز میکنن.
-بذار حدس بزنم. میخوای بهم نشون بدی که هواپیما ها چجوری پرواز میکنن؟
-دقیقا. دنبالم بیا.

آرتور با گوش های تسترال طور، به دنبال هکتور راه افتاد. هکتور به سمت دیواری که پشت صندلیش بود رفت و یه شیشه معجون رو به سمتش پرت کرد. شیشه به دیوار خورد و شکست و بعد از کنار رفتن دود حاصل از شکستن شیشه معجون، مسیری نمایان شد. هکتور در کنار دیوار ایستاد و در حالی که دستاش رو در حالت ویبره زنان به هم میمالید، از آرتور خواست که وارد مسیر بشه. آرتور به سمت دیوار رفت و وارد شد. خواست برگرده تا با هکتور صحبت کنه، اما دید که چهره هکتور و کلاسش کم کم از نظرش محو شد و پشت سرش ادامه جاده و مسیر نمایان شد:
-هکتور تسترال. گولم زد. اینجا که هواپیمایی نیست. تنها چیزی که اینجاست یه جاده باریک و یه مشت درخت و چمن و یه گلخونه مزخرفه.

ناگهان آرتور به جملاتی که گفت دقت کرد. گلخونه؟ با خودش گفت که حتما چیز مهمی باید توش باشه. شاید راه نجاتش همین باشه. به سمت گلخونه رفت. بعد از چند دقیقه پیاده روی در جاده خاکی باریک، به دم در گلخونه رسید. هیچ تابلویی در اطرافش نبود و اصلا نمیدونست کجاست و چه چیزی در انتظارشه. تصمیم گرفت وارد گلخونه بشه. در ورودی گلخونه باز بود. گویا قبل از اون، شخص دیگه ای هم اینجا بوده و قفل گلخونه رو شکونده و واردش شده. در گلخونه رو باز کرد و به آرامی واردش شد. در مقابل خودش یک گیاه گوشت خوار غول پیکر رو دید که اطرافش رو تعدادی سنگ های بزرگ و تعدادی درخت کوچکتر از گیاه پوشونده بود. کمی جلوتر یک موجود صورتی رنگ رو دید که از تکون خوردن دمش فهمیده بود که یک موجوده و به نظر میرسید که داره یه کارایی میکنه. سعی کرد با اون موجود حرف بزنه و ازش بپرسه که کجاست:
-آهای. موجود صورتی. میشه بپرسم ما دقیقا کجا هستیم؟

جانور صورتی رنگ به پشت سرش نگاه کرد و دید که آرتور رو به روش ایستاده و با خودش فکر کرد که این دیگه کدوم خریه و از کجا اومده. اما تا قبل از اینکه به نتیجه ای برسه، گیاه گوشت خوار اون رو دید و درسته قورتش داد. آرتور پوکر وار به جانور صورتی رنگ که حالا فهمیده بود پلنگ صورتی بوده و این هم گیاه معروف توی بازی پلنگ صورتیه، نگاه کرد و شاهد خورده شدنش توسط همون گیاه بود. باید کاری میکرد. شاید باید اون بازی رو ادامه میداد و راه نجات پیدا کردنش و خارج شدنش از این دنیای ناشناخته هم همین بود. به آرامی به سمت صخره بعدی حرکت کرد. صخره ها رو دونه دونه رد کرد. حتی چندین بار هم گیاه غول پیکر متوجهش شد، ولی نتونست پیداش کنه. به آخرین صخره رسید و صندوقچه ای رو دید. به کلید احتیاج داشت ولی کدوم کلید؟ کلیدی در کار نبود. متوجه شد که تعدادی بمب در کنار صخره اولی قرار داره. بین صخره اول و آخر دیوار بود و باید دوباره مسیر رو برمی گشت.

در حالی که لعنت های مختلفی را به هکتور میفرستاد و زیر لب اون رو فحش میداد، به حرکتش ادامه داد و دوباره به سمت صخره اول برگشت. باز هم چندین بار نزدیک بود خوراک گیاه غول پیکر بشه، ولی جون سالم به در برد. یکی از بمب ها رو برداشت. ولی سوال اینجا بود که دقیقا باید اون رو به کجا بندازه. همینطور که فکر میکرد، نگاهش به یکی از ریشه های گیاه افتاد. فیتیله بمب رو با چوبدستیش روشن کرد و نزدیک شد. پشت صخره نشست و درست زمانی که گیاه حواسش نبود، اون رو کنار ریشه اش گذاشت و به سمت بقیه بمب ها برگشت. دستشو روی سرش گذاشت و منتظر موند تا منفجر بشه. چند ثانیه گذشت و با تموم شدن فیتیله، یکی از ریشه های گیاه قطع شد.

آرتور که متوجه شده بود از این راه میتونه گیاه رو از بین ببره، ذوق کنان با چند بمب به سمت ریشه های بعدی گیاه رفت. چند ثانیه بعد ریشه دوم گیاه رو هم از بین برد و حالا نوبت به ریشه سوم رسیده بود و با گیاهی عصبانی تر از قبل رو به رو بود. آرتور نزدیک ریشه سوم شد. فیتیله بمب رو روشن کرد و اون رو کنار ریشه گیاه گذاشت. خواست به سمت صخره پشت سرش برگرده که گیاه رو جلوی صورتش دید:
-چه گیاه ناز و گوگولی. اکور پکور...

حرف آرتور تموم نشده بود که گیاه آرتور رو با دهنش گرفت. خواست اونو قورتش بده ولی شکم گنده آرتور اجازه نداد. گیاه باز هم سعی کرد آرتور رو قورت بده، ولی درست زمانی که داشت موفق میشد، فیتیله بمب تموم شد و بمب ترکید و ریشه سوم گیاه هم از بین رفت. چند ثانیه بعد گیاه خشک شد و روی زمین افتاد. آرتور با چند بار زور زدن و تلاش کردن، خودش رو بیرون کشوند. خودش رو تکوند و به سمت صندوقچه رفت. کلیدی روی زمین افتاده بود. کلید رو برداشت و صندوقچه رو باز کرد. با باز شدن صندوقچه، آرتور به داخلش کشیده شد و بعد از چند ثانیه در اون سمت گلخونه ظاهر شد. بر خلاف هوای اون سمت گلخونه، این سمت هوا سرد بود و برف میومد. آرتور متوجه شد که تنها راه برگشتن به هاگوارتز، تموم کردن تمام مراحل این بازیست. با دماغی آویزون و چهره ای له تر از اونچه که فکرش رو میکنید، به سمت مرحله بعد رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: شنبه 3 شهریور 1397 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
امتحان جنگل شناسی


- آماده اید بچه ها؟

جوابی نیامد.
دانش آموزان به سختی تلاش میکردند حرف های بد بد نزنند، یا حتی بر اثر گرمای شدید هوا، پخش زمین نشوند.
هکتور تصمیم گرفته بود امتحان عملی را دقیقا ساعت دوازده ظهر، در اوج گرمای هوا، در جنگل ممنوع برگزار کند و البته، تاتسویا و فنریر را به عنوان مراقبان کمکی با خود آورده بود.
هکتور اینبار با اصرار بیشتری گفت:
- نشنیدم صداتونو!

اینبار دانش آموزان با لحنی خسته و کلافه پاسخ دادند.
- بله پروفسور.
- آفرین، همه تون جنگل رو میبینید؟ پروفسور گری بک، شما میتونید جنگل رو ببینید؟
- خیر، درخت ها جلوی جنگل رو گرفتن، نمیشه دیدش.
- دقیقا! بنابراین شما و پروفسور موتویاما جلو میرید، جنگل رو پیدا میکنید، و بعد برامون جرقه های قرمز از چوبدستی میفرستید رو هوا تا ما هم بیایم.

تاتسویا میخواست چیزی بگوید که ناگهان فنریر گفت:
- عه؟ سنجاب! من رفتم!
- دنبال کردن سنجاب ها واسه سگ ها بود!

فنریر اهمیتی نداد و دوان دوان وارد جنگل شد. داشت میدوید که ناگهان شخصی پشت گردنش را گرفت. آن شخص که او را با نیرویی عجیب متوقف کرده بود، گفت:
- فنریر، قرار بود با هم جنگل رو پیدا کنیم.
- اوه... درسته... بریم پس.

فنریر و تاتسویا از بین درختان عبور کردند و از هر شاخه درخت و سانتور و تسترالی که می دیدند، محل جنگل را میپرسیدند و آن جانوران بدبخت هم صد البته موهایشان از شدت سنگینی این سوال میریخت و جان به مرلین تسلیم میکردند.

دو پروفسور، همچنان در میان درختان پیش روی میکردند... حتی از یک عده کوتوله هم عبور کردند. البته کوتوله ها از آن ها عبور نکردند. آن ها شاخه های کوچک درختان را در دست گرفته بودند، جلوی فنریر و تاتسویا صف کشیده بودند و سعی میکردند با عجی مجی لاترجی، دو مرگخوار را بکشند. البته، چند دقیقه بعد، فنریر در حال گاز زدن گوشت ران جدا شده یکیشان بود و تاتسویا هم با اجرای طلسم "آواداکداورا" روی چندتایشان، طلسم اصلی را بهشان آموزش داده بود و ترجمه کتاب چهارم هری پاتر را هم با یک پرتاب کات دار انداخته بود توی دریاچه سیاه و آب دریاچه را آلوده کرده بود.

آن دو رفتند و رفتند، حتی از قفس های در حال پوسیدن اژدهایان، که از آخرین مسابقه سه جادوگر باقی مانده بودند، عبور کردند و بیشتر به اعماق درخت ها نفوذ کردند.

چند دقیقه بعد، ناگهان به یک محوطه بی درخت رسیدند و وارد آنجا شدند.
فنریر و تاتسویا، همزمان به یک بوته تمشک درخشان در وسط آن محوطه نگاه کردند. و فنریر گفت:
- هیی... جنگل رو پیدا کردیم.
- راستی مگه این امتحان دانش آموزا نبود؟ الان ما امتحان دادیم به جای دانش آموزا؟
- مهم نیست... فقط بذار جرقه قرمزو بفرستم و تمومش کنیم. به نفع هکتوره که نمره رو به گریف بده.
- با تمام احترام، فنریر عزیز، من جرقه قرمز رو میفرستم.
- نه دیگه، کار خودمه. بلدم.

فنریر چوبدستی اش را در آورد، تاتسویا هم چوبدستی اش را در آورد، و هیچکدام ندیدند که بوته تمشک در حال دراز شدن به سویشان است، و زمانی که بوته تمشک ناگهان وارد گوش و حلق و بینیشان شد، هیچ کدام حتی نتوانستند فریاد بکشند!
دقیقه ای بعد، فنریر و تاتسویا چشمانشان را باز کردند.
محیط به نظر تغییر کرده بود، رو به رویشان یک دریاچه بود، و قبری عظیم و به رنگ سفید که البته ترک بزرگی خورده بود.

- قبر پشمکه...

فنریر این را گفت... اما پیش از آنکه تاتسویا پاسخ دهد، صدایی ضعیف و پیر از همان قبر شکسته گفت:
- اون یکی رو نمیخوایم... خلاصش کن...

و بلافاصله یک عدد هری پاتر، همچون زامبی ای که نشیمنگاهش آتش گرفته باشد، از ناکجا آباد پرید روی سر تاتسویا و یک بطری معجون عشق در دهان وی خالی کرد.
اما پیش از آنکه به فنریر حمله کند و بتواند بدون معجون به وی عشق بورزد، فنریر یک گاز از گلوی وی گرفت.
اما به جای خون، چیزی همچون پنبه از گلوی هری پاتر بیرون ریخت، و سپس صدای دیگری گفت:
- یاد گرفتید بچه ها؟ اینطوری جنگل پیدا میکنن و کله زخمی میکشن!

فنریر با تعجب به هکتور و دانش آموزان نگاه کرد.
- چی شده؟
- هیچی دیگه، شما و پروفسور موتویاما توی نسخه آزمایشی امتحان شرکت کردید که بچه ها یاد بگیرن چطور این امتحان سخت رو قبول بشن. اون معجون عشق رو هم خودم ساخته بودم. شاهکار کردم باهاش.
- میکشمت هکتور...
- هکتور چان؟ کاتانا باهات کار داره.
- بیست امتیاز برای فنریر و تاتسویا اصلا و من برم. امتحان به یه وقت دیگه ای موکول میشه.

فنریر و تاتسویا که الکی الکی در یک امتحان سخت و مرگبار شرکت کرده بودند، افتادند دنبال هکتور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه ی آخر کلاس معجون شناسی:


گریفندور:

بارناباس کاف: 17.5

بارناباس عزیز!
سوژه ای که انتخاب کردی خوب بود و میتونست جالب بشه. ولی خوب بهش نپرداخته بودی. پستت مبهم بود و یه جورایی روی دور تند گذاشته شده بود. نیاز داشت که بیشتر توصیفش کنی و به جزئیات و موارد مختلف توی سوژه بپردازی. در واقع پستت یه ایده خام بود که اگه بیشتر روش زمان میذاشتی میتونست پست خوبی بشه. در مورد شخصیت های پستت هم به نظرم بهتره بیشتر با شخصیت های سایت آشنا بشی تا بتونی بهتر در موردشون بنویسی.

گلرت گریندل والد: 17

گلرت عزیز!
اولین مورد قابل ذکر خلاقیت در پستت بود. خلاقیتش کم بود و به اندازه کافی نبود. مورد دیگه ای که باید بگم در مورد پاراگراف بندی و فاصله های پستت بود که درست و مناسب نبودن. پستت طنز بود ولی طنز ضعیفی داشت. نکته و طنز هاش درست و به جا نبودن. دیالوگ های پستت هم قوی نبودن.

هرمیون گرنجر: 18.5

هرمیون عزیز!
پستت خلاقیت خوبی داشت و اینکه هرمیون همه رو هرمیون میدید جالب و خوب بود. ولی شروع و پایان پستت خوب نبود. و هکتور پستت شخصیتش درست نبود. در واقع بیشتر اسنیپ بود تا هکتور.

هافلپاف:

نیمفادورا تانکس: 16.5

نیمفادورای عزیز!
اولین و مهم ترین نکته... خلاقیت! خلاقیت خوبی توی پستت ندیدم. تو فقط از تبدیل شدن دانش آموز ها به حییون های مختلف صحبت کردی ولی این سوژه ساده و آسونی بود که به ذهن می رسید.
مورد بعدی در مورد روند پستت بود. پستت جوری بود که انگار یک نفر داره خلاصه ی یک ماجرا رو با دور تند توضیح میده. جزئیات حذف شده بودن و توصیف ها کم بود.
در مورد دیالوگ ها هم یک راه رو برای جدا کردنشون مشخص کن. روی شخصیت های پستت و نوع و سبکی که دیالوگ رو میگن هم باید کار کنی.

سدریک دیگوری: 17

سدریک عزیز!
پستت اون خلاقیتی که من دنبالش بودم رو نداشت. این بزرگترین و مهم ترین دلیلی بود که این امتیاز رو دریافت کردی غیر از اون دلیل دیگه کم شدن امتیاز پستت این بود که کل پستت توصیف بود و این باعث می شد یکنواخت به نظر برسه و جذابیت لازم رو نداشته باشه. البته لزومی نداره حتما همه ی پست ها دیالوگ داشه باشن. میشه این مورد رو با بالا و پایین دادن به سوژه و ایجاد یک اتفاق هیجان انگیز جبران کرد ولی پستت نتونسته بود این کار رو بکنه.

ماتیلدا استیونز: 17

ماتیلدای عزیز!
همچنان پستت خلاقیت کافی رو نداره. به نظرم اینکه ماتیلدا کتاب خون بشه خیلی تاثیر خلاقانه ای نیست. طنز پستت هم ضعیف بود و جای کار داشت.
چند مورد کوچیک هم بود که لازم بگم. یکی اینکه به جای دیالوگ از شکلک استفاده نکن. دوم اینکه یکی دو جای پستت غلط املایی دیدم که باید حواست رو جمع کنی و رفعشون کنی. در بعضی موارد هم انگار جمله هات ناقصن و بخشی از اونا حذف شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. به پروفسور هدگ. برای جلسه ی آخر... قراره با پاتیلاتون ما رو بد... یعنی خوشبخت کنین؟ ممنون از لطف بزرگتون!!

تکلیف:
خب چشمتون رو با معجونی که جلوتون قرار داره، بشورید. این معحون هر تأثیری، تاکید می کنم " هرتاثیری" ممکنه روتون بذاره. پس خلاق باشید. بعد شستن چشماتون با معجون به جنگل برید. تاثیری که معجون روتون میذاره میتونه مربوط به جنگل باشه و یا نباشه. اینا اهمیت نداره! خلاقیت شماست که اهمیت داره. پس لطفا خیلی خیلی خلاق باشین.


به پاتیل بنفش رنگ نگاه کردم و آب دهنم را قورت دادم. مایع به رنگ سبز بود و مثل آبجوش، قل قل میکرد. واقعا معلوم نبود که استاد در آن چه ریخته بود. اما هر چه بود، چه بد و چه خوب،باید آن را در چشمانم می ریختم. با دستانی لرزان از عصبانیت. پاتیل را برداشتم و کمی از آن را در چشمانم ریختم.

- بیشتر ماتیلدا. همشو باید بریزی!

فکر کنم که راست گفته بود ولی از این درستی خوشم نیامد. پس با آرامش( آرامش حرکت دست، نه آرامش روان!)، همه را در چشمانم خالی کردم. پاتیل را سر جایش گذاشتم و منتظر نتیجه ماندم. کمی بعد، چشمانم تیره و تار شد. دلم به شدت درد گرفت و سرم گیج رفت. محکم میز را گرفتم که به زمین نخورم.

دیوانه وار پلک می زدم که بالاخره بر اثر آخرین پلک ، چشمانم سوزش گرفت اما بلافاصله، همه چیز را مثل اول دیدم. سردردم و دل پیچه ی شدیدم خوب شد.ولی ناگهان تصمیم گرفتم که به کتابخانه بروم. پس با سرعت از جایم پا شدم و مشتاقانه، به سمت کتابخانه رفتم.

کتابخانه

- توام اینجایی هرمیون؟ حالا که اینجایی، می خواستم یه حقیقتی رو بهت بگم.
او بهت زده به من خیره شده بود اما گفت:
- خب... بگو می شنوم.
-می خواستم بگم که من خیلی علاقه دارم که کتاب بخونم. مخصوصا کتاب درسی و اطلاعات عمومی. اصن هر چی که تو می خونی رو دوست دارم. به من قرض میدی؟
-
- می دونم خیلی عجیبه، اما میشه پنجاه تا از کتابات رو، بعلاوه ی آدرس کتابخونه ی ممنوئه رو به من بدی؟
- اوه... باشه حتما. فقط کتابامو خراب نکنی!
- به من اطمینان کن هرمی.

او هنوز هم به طور عجیبی به من نگاه می کرد، اما دستانش را در کیف جادویی اش کرد و پنجاه تا کتاب تر و تمیز، روی میز گذاشت. یک ورقه از جیبش در آورد و با دقت تمام، برای من کروکی کشید. من ورقه را از او گرفتم و تشکر کردم. و او هم در جواب گفت:
- خواهش می کنم. فکر کنم که اگه برم یه میز دیگه مطالعه کنم، بهتره. اینطوری مزاحم درس خوندنت نمیشم!!

او سریع اینجا را ترک کرد و به سر میزی دیگری رفت و بند و بساتش را بر آن ریخت. من با ذوق و شوق، بر روی صندلی نشستم و شروع به خواندن کردم. ساعت ها کتاب ها را ورق می زدم و مدام می خواندم. حتی یه پلک هم نمی زدم! موضوع هایی که من را بیشتر به خودشان جلب کردند، " تغییر شکل" ،" جنگل شناسی مدرن" ، " طلسم های سفیدی و فواید آنها" و سایر کتاب های مثل اینها بود.

دیوانه وار می خواندم که ناگهان بلندگو کتابخانه داد زد:
- ساعت نه شبه. برین دیگه! انقدر کار منو دستیارامو، با جابجا گذاشتن کتابا، سخت نکنین!

که البته خلاصه شده ی کلام ایشان،" برید گمشید" بود. تا حالا انقدر صاحب کتابخانه را عصبانی ندیده بودم. اما شاید دلیلش این است که تا حالا به کتابخانه نیامده بودم. به هر حال، چهار تا از کتاب های هرمیون را برداشتم و با سرعت بیرون رفتم.

تالار هافلپاف

- بسه دیگه! چقدر می خونی. بذار یه کم بخوابیم. سه روز دیگه جواب ترمو میدن. آخر هفته هم که کوییدیچ داریم!!
- خب... اینایی که میگی، همونطور که خودت اشاره کردی، اینا چند روز دیگه ان. چه ربطی به الان داره لیندا؟!
- ما می می خوایم که تا اونموقع بخوابیم!
- چی؟؟
- ای بابا! خستم، هی ازم حرف می کشه!
-باشه بابا! پنج دقیقه ی دیگه، می گیرم می خوابم.

لیندا چشم غره ای رفت، اما بعد مدتی، سرش را بر روی بالشتش گذاشت و به سرعت صدای خروپفش بلند شد. همه جا تاریک بود و من فقط با ورد، کتابهایم را میدیدم و می خواندم. اگر دیگران اذیت می شدند، باید به جای دیگری بروم. و هیچ جایی به غیر از جنگل ممنوئه، ساکت و آرام نبود.

جنگل ممنوعه

بعد پیاده روی طاقت فرسا و فرار کردن از آقای فلیچ، به جنگل رسیدم. کتاب هایم در دستم سنگینی می کردند. ساعت یک شب بود و من حتی یک متر جلوترم را هم نمیدیدم. خطرناک بود،اما ارزش داشت. پس به سرعت به راه افتادم.

دقایقی بعد

بر روی زمین جنگل نشسته بودم که ناگهان به صفحه ای جالبی رسیدم.

تا حالا فکر کردید که جنگل ممنوئه با این که خطرناک
است، اما زیباست؟ می پرسید چرا؟ بخاطر اینکه
جنگل از میلیارد ها درخت تشکیل شده که به طور
عجیبی بیشتر از سه چهارم این درختان جادویی
هستند جنگل، جاییست که همه ی موجودات،
چه وحشی و چه اهلی در آن زندگی می کنند و غذا
می خورند. می دانستید که شما با طلسم زدن به
...
و بالاخره، به شما توصیه میشود که هر روز به اینجا
بیاید و از دیدن اینجا لذت ببرید.
( البته سعی کنید کشته نشوید!)


ناگهان با خواندن این متن، احساسی درونم به وجود آمد. انگار می خواستم که هر روز به اینجا بیایم و لذت ببرم. و این کار هم کردم.

توجه: خوانندگان عزیز، این مورد در رول ذکر نشده. ولی تاثیر معجون آقای هکتور بر ماتیلدا، هیچوقت از بین نرفت. او تمام زندگیش را با کتاب مشغول کرد. و شب ها، از ساعت دوازده تا دو صبخ، در جنگل ممنوعه پرسه میزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/5/29 23:12:25
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور!

در صف انتظار ایستاده بودم. منتظر بودم تا نوبتم شود و چشم هایم را با معجون پروفسور گرنجر بشویم و به قعر جنگل بروم. مدت زیادی بود در صف ایستاده بودم. ساعت حدودای هفت بود و میدانستم تا یک ساعت دیگر غروب میشود. اصلا دلم نمیخواست در تاریکی به جنگل بروم؛ اما چاره ی دیگری نداشتم؛ آخرین روز برای انجام این کار بود.

هوا سرد بود و باد سوزناکی می وزید. از حالا میتوانستم ترسناک ترین حالت ممکن برای جنگل را در شب تصور کنم. خورشید کم کم به پشت کوه ها میرفت و من همچنان در استرس غوطه ور بودم.

بالاخره پروفسور نامم را صدا زد. با دست هایی لرزان به سمت پروفسور رفتم و جلوی پاتیلی که رو به رویش بود، ایستادم. سپس پروفسور نحوه ی شستن چشم ها را به من گفت. مو به مو دستوراتش را اجرا کردم. شستشو که به پایان رسید، حس عجیبی پیدا کردم؛ چشم هایم سنگین شده و کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. نمیدانستم تاثیر معجون چیست و همین بیش از هر چیزی مرا می ترساند.

سعی کردم به این موضوع فکر نکنم و به طرف جنگل به راه افتادم. همین که پایم را داخل جنگل گذاشتم، از تعجب خشکم زد. با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم؛ روی تنه ی تمام درخت ها پر از حشرات و موجودات گوناگونی بود که تا حالا ندیده بودم؛ عجیب تر این که لایه های پیچ در پیچ درخت هم مشاهده میشد.

به زمین نگاه کردم؛ سوراخ های موجود در خاک و لانه ی های موجودات مختلف، ریشه ی چمن و گیاهان و کرم های خاکی که در خاک می لولیدند را می دیدم. سنگی کنارم روی زمین بود. با نگاه کردن به آن لایه های درونی سنگ را هم توانستم ببینم.

با تعجب اندیشیدم که معجون به من قدرت دیدن داخل اجسام را داده است، بخاطر همین من درون درخت حشرات عجیبی دیدم، حشراتی که در تنه ی درخت زندگی میکنند و هیچ گاه بیرون نمی ایند در نتیجه من تا به حال ندیده بودمشان.

مدتی با این ویژگی جدیدی که بدست اورده بودم پیش رفتم و چیزهای هیجان انگیزی دیدم. به کلی ترس و استرسم از بین رفت. از مشاهده ی درون همه ی چیزهایی که در جنگل بودند، لذت می بردم.

سپس اثر معجون قوی تر شد و به من قدرت جدیدی داد؛ حالا میتوانستم پشت هر چیزی را که میخواهم نیز ببینم! با داشتن این دو ویژگی، به هر جسم جامدی که میرسیدم، به دلخواه میتوانستم درون یا پشتش را ببینم. کافی بود به خواسته ام در ذهنم فکر کنم، مثلا با خود بگویم که الان میخواهم پشت درخت را ببینم؛ سپس درخت نامرئی میشد و من میتوانستم هرچیزی که در پشتش بود مشاهده کنم.

با خوشحالی در جنگل پیش میرفتم. تا به حال به این اندازه در جنگل به من خوش نگذشته بود! اثری که معجون داشت، به من قابلیت شناسایی موجودات خطرناکی که پشت درختان کمین کرده بودند را میداد. به سادگی هر جانوری را که پشت درخت پنهان شده بود را میدیدم؛ درنتیجه خیلی راحت میتوانستم از خودم دفاع کنم و هیچ مشکلی پیش نیامد.

هوا تاریک شده بود که اثر دیگر معجون را کشف کردم؛ دید در تاریکی! دیگر هیچ مشکلی نبود، چشمانم همچون چشمان جغد اطراف را میدیدند. پس از یک گشت حسابی در جنگل، تمام تجربیاتی که در چندساعتی که در جنگل بودم بدست اورده بودم را یادداشت کردم.

نحوه ی مقابله با موجودات، تجربه ی دیدن درون و پشت اجسام، دید در تاریکی و هر چیز جدیدی که در اثر این معجون بدست امده بود را نوشتم. سپس با خوشحالی از جنگل بیرون آمدم.

همین که پایم را از جنگل بیرون گذاشتم، کم کم اثرات معجون از بین رفت. با عجله به طرف قلعه به راه افتادم تا هرچه سریع تر تکلیف را به پروفسور تحویل دهم. امیدوار بودم تکلیفم را به درستی انجام داده باشم و نمره ی خوبی بگیرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1397/5/29 21:30:55
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-زود باشید تنبلا. خلاقیت توی نسل جدید مرده. یالا چشماتونو بشورید و جور دیگر ببینید.

همون طور که هکتور جمله های ادبی بیشتری می گفت و با پاتیلی که در دست داشت به سروکله ی هرکس که تعلل می کرد می کوبید، هرماینی سعی داشت تا معجون هارا شناسایی کند.
-خب اون شبیه معجون عشقه چون بوهای خوب میده، اون یکی مشکی رنگه که میشه زندگی فلاکت بار... این طلاییه چیه پس؟!

-دوشیزه گرنجر!

هرماینی آب دهانش را با ترس قورت داد و برگشت. استاد کوتاه قد و ویبره زن کلاس درست پشت سرش ایستاده بود و او مرلین را شکر کرد که نسبتی با او ندارد.
-بله استاد گرنجر!
-داری وقت کلاس رو میگیری و با گستاخی هم به من نگاه میکنی! پنج امتیاز از گریفیندور کم میشه. اون معجون طلایی مال توئه.

هرماینی با عصبانیت لبش را گزید و بدون حرفی پشت پاتیل ایستاد. بخارات قرمزی از پاتیل بلند می شد که بوی گندیدگی می داد. او قبل از اینکه پشیمان شود یا از این کلاس عجیب فرار کند مشتی از معجون را به طرف چشمانش برد. معجون برخلاف قل قل کردن و بوی بدش، خنک و زیبا بود. هرماینی با آن چشمانش را شست و ناگهان تمام تنش شروع به خارش کرد.

زمین زیر پایش بزرگ و گسترده شد و پاتیل به اندازه یک کوه بزرگ شد. او کوچک شده بود و کم کم داشت پر در می آورد. هرماینی سعی کرد چشمانش را ببندد ولی حتی نتوانست پلک بزند.
-آ...روم باششش! این فقط توهمه! میری تو جنگل و یه برکه پیدا میکنی...چشماتو می شوری و... هی! چی میخوای؟

مورچه ی کاپشن پوش و زنجیر به دستی دور هرماینی می چرخید و اورا را ورانداز می کرد.

-کیشته، من برای خوردن نیستم!

مورچه عینک دودی اش را برداشت و هرماینی قیافه خودش درحالی که سیبیل داشت و موهایش از دوطرف کوتاه شده بودند و بقیه بالای سرش گوجه شده بودند، را دید.
-مطمئنی؟
-یا مرلین. تو... چرا... .

قبل از اینکه هرماینی جمله اش را تمام کند یک دوجین مورچه ی دیگر از چمن ها بیرون آمدند که همگی قیافه هرماینی را داشتند. منظره ی زیبایی نبود بنابراین هرماینی برگشت و به طرف جنگل دوید تا بلکه شبنمی برکه ای چیزی بیابد و چشم هایش را بشورد تا از این جور دیگر دیدن خلاص شود.

انگشتانش پر در آورده بودند و موهایش با دیدن درخت هایی که به جای برگ کله ی هرماینی هایی داشتند که همگی حرف می زدند، درحال ریزش بود. با شنیدن صدای ویششش فهمید که بال درآورده است. بال هایش را باز نکرد، هرماینی از پرواز خوشش نمی آمد.ولی کم کم برگ های صورت هرماینی سرش جیغ می زدند و می گفتند که دارد راه را اشتباه می رود. پس او به ناچار بال هایش را باز کرد و به طرف آسمان که هنوز عجیب غریب نشده بود، پرواز کرد. همینطور که همه جا دنبال برکه ای یا نقطه ی آبی ای می گشت، صدای جیغی را از بالای سرش شنید و عقابی را که صورتی مانند صورت او داشت دید که به طرف او پرواز می کند.
-من کوچیکم! منو چطور دیدی آخه!
ولی عقاب به این کار ها کار نداشتند و چنگال هایش را باز کرده بود تا او را ببرد برای جوجه هرماینی هایش تا نوش جان کند که ناگهان سطل آبی روی هرماینی اصلی داستان خالی شد و او با تعجب به اطرافش نگاه می کرد.

-خانم گرنجر، شما به داخل جنگل نرفتی هیچ، تمام مدت خم شده بودی و توی علف ها انگشت می کردی! نمره ای به شما تعلق نمی گیره، مخصوصا وقتی به استادتون میگید چرا خودتو تو گِل می پلکونی! ببریدش پیش مادام پامفری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که زیاد از نتیجه ی این کار اطمینان نداشتم، چشمانم را با معجونی که استاد هکتور جلویم گذاشته بود شستم. معجون داغ و چسبنده بود و بلافاصله چشمانم را سوزاند. چوبدستی ام را بالا گرفتم و با طلسمی، آب از نوک چوبدستی ام فواره زد. چشمانم را با آب شستم و به دور و برم نگاه کردم. در ابتدا متوجه تغییر خاصی نشدم. استاد هکتور که با رضایت خاصی به  شاگردان نگاه می کرد، گفت:

- خیله خوب، دیگه وقتشه که برید جنگل رو بگردید. اگه زنده موندید، جلسه‌ی بعد می بینمتون! 


از بقیه شاگردها که هاج و واج همدیگر را نگاه می کردند جدا شدم و به سمت جنگل راه افتادم. در دل درخت های در هم پیچیده صدایی به گوش نمی رسید. حتی نور ماه هم که آن شب قرص کامل بود، به زور از لا به لای شاخ و برگ ها به چشم می خورد.

- لوموس!


با خودم فکر کردم حالا بهتر شد. ناگهان صدایی من را حسابی از جا پراند:

- بگیر اونور چوبدستیت رو بابا! کورمون کردی!


با تعجب به دور و برم نگاه کردم. ولی به جز دو کلاغ کوچک بی آزار روی شاخه‌ ی درخت، چیزی ندیدم.

- چه نگاه نگاه هم می کنه چشم دریده. این جادوگرها هیچ کدومشون ادب و نزاکت سرشون نمیشه. نصفه شبی اومده نور انداخته تو چشممون، زل هم میزنه!


با تعجب پرسیدم:

- شما دو تا میتونید حرف بزنید؟

- اوا عیال این زبون کلاغی میفهمه! بیا بریم.


دو کلاغ در حالی که مثل عجیب الخلقه ها به من نگاه می کردند به داخل لانه شان درون درخت رفتند. هنوز چند قدم جلوتر نرفته بودم که صداهای دیگری به گوش رسید.

- دارم بهت میگم من ندیدم گردوهای تو رو. به جفت توله هام قسم!

- خودم اینجا چالشون کرده بودم! جفتشون رو از زیر درخت ممد خط دار اینا پیدا کرده بودم آورده بودم همینجا زیر این بوته خاک کرده بودم. جون ادی تو ندیدیشون؟


چشمم را به سمت بوته ای که صدا از آنجا می آمد چرخاندم. دو سنجاب درختی کوچک رو بروی هم ایستاده بودند. یکی از آنها به نظر سر درگم می آمد و کله کوچکش را می خاراند. آن یکی در حالی که دو لپ هایش اندازه ی دو گردو کش آمده بودند در حالی که به سختی می توانست صحبت کند ادامه داد:

- دارم بهت میگم اصلا من شیش ماهه رنگ گردو به خودم ندیدم.

- اوا ادی این جادوگره چرا داره هر و بر ما رو نگاه میکنه؟


جفتشان به سمت من چرخیدند. کم کم داشتم متوجه می شدم. گویا من امشب موفق شده بودم زبان حیوانات جنگل را بشنوم.

- هوی! تو! یارو قد بلنده چوبدستی به دست! تو گردوهای من رو دزدیدی؟


در حالی که خنده ام گرفته بود، برای اینکه دستشان بیاندازم گفتم:

- نه. من فقط سنجاب می خورم.

- ادی بیخیال گردوها، بیا بریم این یارو خیلی قاطیه.


و هر دو در دل تاریکی گم شدند. پس اثر معجون چشم استاد هکتور این بود. با خودم فکر کردم: 

- ولی من معجون را به چشمم زدم و نه به گوشم!


ولی بعد با خودم گفتم خوب، معجون های استاد هکتور همیشه برعکس عمل می کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1397 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دست گیره در را به رو پایین فشار دادم.
_ پرفسور من...
سطلی از آب به رویم ریخته شد.
چشمهایم را باز کردم. پرفسور گرنجر سطل به دست جلویم ایستاده بود و لبخند می زد.

با اعتراض گفتم:
_ پرفسور.
به سراسر کلاس نگاهی انداختم تمام بچه ها خیس شده بودند.

_ متاسفم تانکس. اما این ی آزمایشه.
قبل از آنکه کسی بپرسد: حالا چطور آزمایشی است؟
در کلاس را رویمان بست.

در راه رفتن به کلاس تغییر شکل همه ی بچه ها درباره ی کاری که پرفسور گرنجر انجام داده بود، نظری دادند.
اما نظر هیچ کدام عاقلانه نبود.

کلاس تغییر شکل:
پرفسور گری بک با دیالوگ همیشگی‌اش وارد کلاس شد:
_ سلام سوسیس بلغاری های من.

تمام بچه ها ساکت بودند که ناگهان صدای وزغی بلند شد.
_ قوررر...قووررر
همه برگشتند و به پسری که بدنش وزغ اما سرش انسان بود نگاه کردند و زدند زیر خنده.

فنریر با لحنی خشم آلود گفت:
_ این پسر رو به درمانگاه ببرید قبل از این که به سوسیس وزغ تبدیل بشه.

بعد از کلاس تغیر شکل به هافلی ها پیشنهاد دادم:
_ میایید به جنگل بریم.
اما هیچ کدام قبول نکردند. من هم لج کردم و تصمیم گرفتم تنها به جنگل بروم.

برگها زیر پایم خرچ خرچ می کنند و به طرف قلب جنگل حرکت می کنم.
شاخه ای به پایم گیر کرد و به زمین افتادم.
چشمهایم را که باز کردم احساس کردم صدای تمام جانوران روی زمین را می شنوم.

به دست هایم نگاه کردم پنجه هایی پشمالو درآورده بودم.
سبیل های را روی گونه هایم احساس کردم.
جنگل خیلی بزرگتر از قبل شده بود.
انگار من آب رفته بودم.
فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود، من خرگوش شده بودم.

سعی کردم تمام اتفاقاتی که از صبح رخ داده بود را مرور کنم.
سر کلاس جنگل شناسی دیر رسیده بودم.
پرفسور گرنجر رویم آب ریخته بود.
به کلاس تغییر شکل رفتم.
پسری وزغ شده بود، و حالا من خرگوش.

حرف پرفسور گرنجر را به یاد آوردم:
_ این یک آزمایش است.
آها پس این کارها فقط بلایی بود که هکتور سر من آورده بود.
اگر چغلی اش را به لرد نکردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1397 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همه دانش آموزان با موهایی که اکنون دیگر بر روی زمین بود به پروفسور هکتور خیره شده بودند. بارناباس با نگرانی به معجون مقابلش نگاه کرد، سپس آب دهانش را محکم قورت داد و با خود اندیشید:
- چه کاری بود اومدیم هاگوارتز. نمیشه برگردیم همون پیام امروز روزنامه بدیم دست ملت؟ اینم که با چوبدستی ایستاده بالا سر ما! چاره ای نیست!

و اقدام به آغشته کردن دستانش با معجونی که مقابلش قرار داشت، نمود و سپس دستان معجونی اش را تا آرنج در چشمانش فرو برد. دوباره نگاهی به اطراف انداخت. بارناباس چشم هایش را شسته بود و حالا جور دیگر می دید. یا در واقع هیچکس رادر کلاس نمی دید!
- بچه ها! پروفسور!

اما هیچکس پاسخ نداد. حتی دیگر مویی برای ریخته شدن وجود نداشت. بارناباس با دست و پای لرزان بلند شد و در حالیکه زیر لب کلمات نامفهومی را زمزمه می کرد، از کلاس خارج شد. امیدوار بود یک نفر را در سرسرا ببیند و از او بپرسد چه اتفاقی افتاده است، اما هاگوارتز در سکوت کامل فرو رفته بود که این را نیز می شد به لیست عجایب چندگانه ی دنیا اضافه کرد. به راه خود ادامه داد و با خود اندیشید که حتما مقابل در خروجی فردی حضور خواهد داشت اما زهی خیال باطل! بدون کوچکترین مزاحمتی وارد جنگل شد و به سمت بید کتک زن به راه افتاد، اما بید کتک زن وجود نداشت! به جای آن هاگرید را دید که آنجا ایستاده بود و شاخ و برگ داشت! با تکان دادن شاخ و برگ هایش چند پرنده را به دیار باقی می فرستاد!

- سلام پروفسور هاگرید! میشه به من بگید چه اتفاقی افتاده؟
- هیچکس حق نداره جلوی من به پروفسور دامبلدور توهین کنه! همه تونو کتک میزنم!

و سپس شروع به سوت زدن کرد! بارناباس بیشتر از همیشه نومید شده بود، اما احساس کرد در دوردست افرادی را می بیند. با حیرت به راه خود ادامه داد تا به سوروس اسنیپ رسید که او نیز شاخ و برگ داشت!
- پروفسور! شما می دونین چه اتفاقی افتاده؟
- نه پسر، این چیزیه که خواننده ی رول باید کشف کنه!
- اما پروفسور...
- حرف نباشه کاف! تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دور هم یه افسنتینی بزنیم.
- مرسی استاد. مزاحم نمیشم.

و دوباره به راه افتاد و از کنار بزرگانی مثل هری پاتر، هرمیون گرنجر، آنتونین دالاهوف و پروفسور کوییرل که همه شاخ و برگ داشتند گذشت، تا به غول مرحله ی آخر رسید. و او کسی نبود جز لرد ولدمورت!
- سلام یا لرد! میشه به من بگین چه اتفاقی افتاده؟
- حرف نزن پسر! من الان یه کار خیلی مهم دارم.

بارناباس به سمت چپ نگاه کرد و آلبوس دامبلدور را دید که با یکی از شاخه هایش در حال در آوردن چوبدستی است.
- اکسپلیارموس!
- پروتگو!
- وای مرلین چیکارت کنه پروفسور هکتور! واسه خاطر یه معجون ببین چیکار کردی. جنگ نهایی هاگوارتز به خاطر معجون پروفسور گرنجر! اینا الان درختا و قلعه و همه رو به آتیش میکشن. هیچکی هم نیست که کمک کنه. وقتی گفتی این جلسه تو کلاس برگزار میشه باید حدس می زدم قراره چی بشه.

بارناباس دوان دوان از آن ها فاصله گرفت و از دور به تماشای جنگ نشست. یک جنگ تمام عیار میان درخت ها درگرفته بود که یکدیگر را با طلسم های سبز رنگ و سرخ رنگ هدف می گرفتند. ناگهان، یکی از طلسم ها خطا رفت و به اسنیپ، آن توده ی چربی و قابل اشتعال برخورد کرد و جنگل ممنوعه به آتش کشیده شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!