جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1397 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
گرگوری گویل vs لایتینا فاست


توهم!


-معجون دارم!معجون های مخصوص!از معجون بچه ادب کن تا معجون کشتن سریع!بدو بیا اینور بازار!
-تخفیف هم دارین؟
-داریم!چی میخواین؟
-معجون آرایش سریع. فقط معجون سازش کیه؟آخه پوست من خیلی حساسه!

گویل نگاهی به پوست کراب انداخت.یعنی تلاش کرد بیاندازد!اما حدود پنج سانتی متر کرم پودر مانع دید میشد!
ولی در هر صورت،حرف حرف مشتریست!

-بله میبینم!چه پوست حساسی!اتفاقا معجون های ما خیلی تکن!بهترین معجون ساز قرن به صورت سفارشی برامون میزنن!آقای گرنجر رو که میشناسید؟

ملت تا شعاع بیست هشت متر،با تمام سرعت شروع به فرار از گویل و کیسه معجون ها کردند!

-هرکسی لیاقت معجون های استاد هکتور رو نداره!

گویل نگاهی به کیسه گالیون هایش انداخت.تا به حال اینقدر خالی نشده بودند!

-کل سرمایمو گذاشتم رو فروش معجون های استاد هکتور!نمیشه که هیچکی لیاقت خریدنشونو نداشته باشه!ورشکست میشم که!

گویل درحال جعم کردم معجون ها بود که چشم به کاغذی در بین معجون ها خورد.
اجازه ورود به مرگخواران!
گویل کیسه معجون ها روی دوشش زد و به سمت خانه ریدل ها دوید!

کمی بعد-خانه ریدل ها:

گویل با نیشخند فراوان وارد خانه ریدل ها شد.چشمانش را بست و با تمام توان بو کشید!
بوی سوختن خاصی همراه با کمی عطر معجونهای هکتور توی هوا بود.
صدای گوش نواز جیغ هایی از جایی که مشخصا به زیرزمین ختم می شد،به گوش می رسید.

-فس؟

گویل با نیشخند به نجینی خیره شد.نجینی کمی عقب رفت و فس خشمگینی کرد!


-نه نه سو تفاهم نشه فقط از دیدنتون خوشحال شدم!

نجینی سری به نشانه تاسف تکان داد. دمش را دور مچ پای گویل پیچید و به سمت همان زیرزمین رفت!

کمی پایین تر-زیرزمین:

پیکسی آبی با دیدن گویل بال زد و به سمتش آمد:
-اومدی؟

گویل تا نیمه ذوق مرگ شدن رفت!مرگخواران منتظر او بودند؟

-اومدم!کیو باید شکنجه کنم؟
-هیچکس!

گویل نگاهش را در شکنجه گاه چرخاند و در نهایت روی نجینی قفل کرد!قبل از این که نجینی فیس خشمناک دیگری کند سمت لینی برگشت:

-نکنه پرنسس مرگخوار تازه وارد هوس کردن؟
-نه.

نفس راحتی که گویل میخواست بکشد , با حرف لینی در گلویش قف شد!

-حالا شروع کن!

گویل فکر کرد.بیشتر هم فکر کرد!زیادی فکر کرد!و در نهایت منفجر شد:

-چیو شروع کنم دقیقا؟کسیو که قرار نیست شکنجه کنم!غذای نجینی هم که قرار نیست بشم!تو آزمایشگاه هکتور که نیستم پس صد در صد نمیخوام از معجوناش یادداشت برداری کنم!پس چیو شروع کنم؟

لینی اما بدون اینکه به عصبانیت گویل یا منفجر شدنش اهمیتی بدهد خیلی رک حقیقت را در صورتش کوباند:

-تمیزکاری!وضیفه تو تمیز و مرتب نگه داشتن شکنجه گاهه.
-ام...باشه.


همین که لینی از شکنجه گاه بیرون رفت,گویل دستش را تا آرنج در کیسه کالا های قابل فروشش برد!

-یه پاتیل هم اینجا پیدا....

پاتیل هم پیدا شد!

گویل تمامی معجون های استادش را در پاتیل ریخته و با ذکر "یه معجونی من بپزم شیش سطون شیش پنجره" معجون ها را ترکیب کرد!

-سه ساعت و چهل و یک دقیقه و سی ثانیه بعد-

بلاتریکس ، ویزلی در دست وارد شد!

-
-خوب شده؟
-خوب شده....

گویل، ویزلی را گرفت و با چاقو دستش را برید!

-ببینید!همه رو با شوینده نانویی شستم!هیچ کثیفی ای به هیچ قسمتش نمیگیره!

بلاتریکس نگاهی به دیوار که با وجود پاچیدن خون ویزلی به آن ، هیچ لکه ای نگرفته بود سرش را به نشانه تایید تکان داد!

-یعنی دیگه هیچی کثیف نمیشه؟
-نه!
-باشه!تو اخراجی!
-
-منطقی فکر کن گویل!اگه چیزی کثیف نمیشه پس چه احتیاجی به نظافت چی داریم؟

و صحنه بعدی ای که گویل دید، در بسته شده خانه ریدل بود!

-من رفتم اما این رسمش نبود!
















افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 28 شهریور 1397 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالي



چهار زانو روی زمین نشسته و به سنگ تیره رو به رویش خیره شده بود. چشمانش به دنبال چیزی ورای آن تکه سنگ بود، شخصی شاید.
با خود می گفت اگر او تنها کسی بود که می دانست چه؟ اگر در میان کرور كرور انسان های قد و نیم قد تنها او بود که سنگینی بار آخرین خواسته ای را به دوش می کشید چه؟ اگر...
سایه عظیمی که بالای سرش ظاهر شده بود، رشته افکارش را پاره کرد. دلش نمی خواست اما برای سایه جا باز کرده و کمی آن طرف تر رفت.
به موقع.

پوووووف!

- هشششه عمو! می خوای بزنی بفرسیمون اون دنیا؟!

سنگ بزرگ تیره رنگی در جایی که سابقا ویولت بودلر نشسته بود، جای گرفته و مقبره رودولفوس لسترنج را شکافته و پیکر نیمه تجزیه شده اش را نمایان ساخته بود. مرد دیگری به سنگ بزرگ تکیه داده و نفس نفس می زد:

- بلی.
- چی چی رو بلی؟

دخترک به واسطه هجوم آدرنلین در رگ هایش شوک زده شده و چندین تار مویش هم سیخ ایستاده بودند.

- قصد داشتیم شما را به دگر جهان بفرستیم.

منظور مرد کشتن بود.

- همم... با این سنگه؟

دوشیزه بودلر یک قاتل حرفه ای نبود، لکن راه های بهتری برای کشتن خودش سراغ داشت، سریع تر و کم دردسر تر.

- سنگ نبوده و قبر می باشد.
- نه، اون زیریش رو که نمی گم...

نگاهی غم بار بر چهره آقای لسترنج انداخت؛ میّت با تعجب به آسمان نگاه کرده و کرمی در مقابل چشم او شکلک در می آورد.

- ... همینی که می خواسّی بکوبی تو سرم رو گفتم!

اخم کرده، دستی به کمر زده و به شیء مذکور اشاره کرد.
مرد ابتدا به او و سپس به سنگ نگاهی انداخت.

- بله، با این قبر می خواستیم شما را به قتل رسانیم.

آقای زاموژسلی این را گفته و سپس برای دوباره بلند کردن قبر به تقلا افتاد.

- گرفتی ما رو؟!

مرد لحظه ای درنگ کرده، ابتدا نگاهی به دست سمت چپ خود و سپس به دخترک انداخته و بر چهره او دقیق شد!

- خیر، ما تمایلی به گرفتن صورت سوختگان مداریم.

آقای زاموژسلی بسیار ظاهرگرا بود.

- خیر! خودتان خل می باشید!

مرد این را رو به هوا گفته بود.

- بینم... روالی؟ ینی عقل مقل ت سرجاشه دیگه؟

دوشیزه بودلر این را به مرد که اکنون به هوا چنگ می انداخت گفته بود.

- اینجانب عقل در معقل خویش نهادینه داریم لکن این ز تام بعید می دانیم.

- اوه! جیگر داری که اینو می گی ولی اگه برسه به گوش ولدک -

او انگشت شصتش را از این سر گردن تا آن سر گردن کشید.

- خیر... گمان نمی نماییم این دی اکسید گستاخ اهمیتی ز بهر ارباب تیرگی داشته باشند.

مرد این گفته و به جایی که یک دی اکسید کربن برای برافروختن خشم او اکسیژن هایش را تاب می داد چشم غره رفت. در همین حین دوشیزه بودلر خودش را به قبر مذکور رسانده و چند ضربه به آن زد.

- مزاحم نشید لطفا، مرســــی.

مقبور حوصله زنده ها را نداشت.

- هو! یکی این توئه!

ویولت این را با صدایی خفه و هیجان زده گفته و سپس چند ضربه بر روی قبر زد.

- واااا! این کارا چیه؟ خجالت بکشید لطفا!
- حرفم می زنه!

مرد اکنون گلی را در دست گرفته و لبخندی شیطانی به لب داشته و توجهی به هدف ترور هیجان زده اش نداشت.
او از فریاد های دردناک تام در حین فتوسنتز لذت می برد.

- آری! ما نمی داسنتیم که آیا جدال با مقبره ای تهی نیز مقبول است و یا خیر، پس یک تو پرش را برگزیدیم.
- چه کمالاتی!

این صدایی بود نسبتا آشنا که از میان حنجره ای نیمه تجزیه شده بیرون زده بود. سپس دستی از قبر تحتانی بیرون آمده و مقبره فوقانی را بر روی خود کشید.

- خیر گرگ رود در نهایت مشقّت آ! این مقبره ز بهر اینجانب خود خویشتن خویش می باشد! آلت قتاله ماست! پسش دهید!

رودولف اهمیتی به لادیسلاو نداد. او همیشه دلش یک قبر دو طبقه می خواست که ساکن دیگرش با کمالات بوده باشد و اکنون رویایش محقق گشته بود.

- خب رودی... اینم اَ آخرین وصیتت و خلاص!

ویولت این را گفته و در انتهای یکی از پیچ های قبرستان ناپدید شد.


***


- خب هکتور. سوژه بعدی چی باشه؟
- پنکه!

هکتوری که به پنکه سقفی خیره شده بود این را گفت. لرد کمی سرش را خاراند.

- نه. یه چیزی باشه که بشه راجع بهش نوشت.
- در!

هکتور سرش را پایین تر آورده و به در نگاه می کرد.

- زیادی نامفهوم، دروازه هم دره، طاق نما هم دره تقریبا، باید واضح تر باشه.
- چارچوب در!
- ... نه.

هکتور به شدت لرزیده و نتوانست نگاهش را کنترل کند.

- میز! دفتر! چراغ! کلید چراغ! کشو! دیوار! ردا! هوا! کراب! من!

هکتور بسیار شدید تر می لرزید و همه چیز را هم با خود می لرزاند و لرد از این بابت احساس ناامنی کرد.
- هک. هک! هکتور! هکتور دگ! هکتور دگروث! گرنجر!

- حدس بزن چی شد!

لرد که با دو دست هکتور بی هوش شده را نگه داشته داشته بود، جاابرویی هایش را به یکدیگر گره زد.

- چی شد؟!

کراب با پیش بند و بشقاب کف آلودی در دست از آشپزخانه سرک کشیده و این را از ویولت که در آستانه پنجره ایستاده و یک پایش را در بیرون آن تاب می داد پرسیده بود.

- خب باس بگم که حاجیتون... شت!

آخرین چیزی که داوران دیدن، دوشیزه بودلری بود که چشمش را به آسمان دوخته و سایه ای تیره بر رویش افتاده بود. بعد از آن داوران تنها فریاد های موهوم و اصواتی مربوط به شکستگی چوب و سنگ را شنیدند.

***


- فکر می نماییم این مناسب می باشد. می باشد؟!

تام لبخند عریضی زده و سری به تایید تکان داد.
اکنون او و آقای زاموژسلی در فراز یک مقبره هرم شکل بسیار بزرگ مصری، در جایی که سابقا خانه ریدل قرار داشت نشسته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1397 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
روی نیمکتی در پارک نشسته بود. همین طور بی هدف به مردمی نگاه میکرد که از جلویش رد میشدند و با احساسات مختلف از کنار او میگذشتند. گاهی زیرلب غرولند میکرد که چرا انقدر توسط هرکسی نادیده گرفته میشود، و بعد از چند دقیقه‌ای که با خودش کلنجار میرفت، بالاخره تسلیم منطقش میشد و قبول میکرد که اشکال از خودش است.

اشکال از خودش است که هدفش را گم کرده. درواقع...
خودش را گم کرده.

بی اختیار پاهایش را تاب میداد و دستش را زیر چانه‌اش زده بود. نه دویده بود و نه فعالیت به خصوصی انجام داده بود، اما باز هم تند نفس میکشید. انگار میخواست افکاری که در سرش بود را همراه با نفس‌های از سرش بیرون کند.

احساس میکرد مدت هاست کاری نکرده است. حس میکرد چرخدنده‌های فکرش مدت‌هاست که تکان نخورده است. شاید لازم بود آن ها را به حرکت در آورده!
- خب میتونم چیکار کنم؟

کم کم ناخودآگاه دستش روی پایش ضرب گرفت. لایتینا چشمانش به تندی در حدقه‌ میچرخاند و اطرافش را از نظر میگذراند. انگار انتظار داشت، ایده‌ای در گوشه کناری پنهان شده باشد که لایتینا آن را ندیده است.
- میتونم برم تعمیکار شم... نه هنوز اونقدر وارد نیستم تو کار با وسایل مشنگی. وزارت سحر و جادو چی؟ نمرات هاگوارتزمم که خوب نبود اونقدر...

برگی نارنجی، از درختی که بالا سر لایتینا بود افتاد و آرام آرام در حالی که با جریان هوا تاب میخورد پایین آمد. نگاه لایتینا روی آن قفل شد، خودش هم نمیدانست چه چیز این برگ انقد مجذوب کننده است...
- نامه؟

وقتی با دقت به برگ نگاه کرد، متوجه پاکتی شد که برخلاف تمام نامه‌هایی که دیده بود، سیاه بود. آن را برداشت و لحظه‌ای بررسی کافی بود تا آرم روی آن را بشناسد.
- نشونه‌ی شومه! یعنی از طرف مرگخواراست؟

لایتینا در یک چشم بهم زدند با شور و ذوق فراوانی که مانند چشمه در وجودش میجوشید، نامه را باز کرد و شروع به خواندنش کرد.
- گفتن توی گروه مرگخوارا قبولم کردن، یعنی بالاخره میتونم توی یه کاری سهیم باشم و حتی بیشتر از این... میتونم مرگخوار باشم!

هرلحظه شادی بیشتر در صدای لایتینا معلوم میشد.

- یه رمزتارم گذاشتن که برم اونجا.

البته لایتینا هیچ وقت رابطه خوبی با جادو نداشت و با فکر به آپارات کردن به وسیله رمزتار، دلش بهم میپید، اما ارزشش را داشت.
پس سنگی که در پاکت بود و به گفته نامه رمزتار بود را در دست گرفت و طولی نکشید که...

پاق!

- هی اینجا خونه ریدله.

لایتینا اول به دنبال منبع صدا گشت و منتظر بود هرلحظه یک آدم جدید را ملاقات کند. اما وقتی خبری از کسی نشد، تازه یادش آمد که صدا چقدر برایش آشنا بوده.
- لینی؟
- اوهوم من مسئول اینم که اینجا رو نشونت بدم و بگم وظیفه‌ت چیه.

پیکسی یکبار به دور سر لایتینا چرخید و بعد کمی پرواز کنان کمی جلوتر منتظر لایتینا ماند.

درواقع لایتینا تازه کم کم داشت متوجه میشد که اطرافش چه خبر است.
او اتاق بزرگی ایستاده بود که دیوارهایش خاکستری بودند. جا شمعی‌هایی که به چهار دیوار وصل بودند که تنها منبع نور اتاق محسوب میشدند. شاید اگر فرد دیگری آنجا بود، آن اتاق را بی روح میخواند، اما در نظر لایتینا و در آن لحظه به نظرش آن اتاق بهترین جایی بود که میتوانست وجود داشته باشد.

- نمیخوای بیای؟

لایتینا با چند قدم سریع خودش را به لینی‌ای که خودش را در هوا نگه داشته بود رساند و بعد هردو از اتاق خارج شدند.

آنها وارد راهرویی نسبتا تاریک شدند و درهای متعددی در یک سمت آن به چشم میخورد و نور اندک خورشید در حال غروب نیز، از پنجره‌های کوچک سمت دیگر راهرو، فضا را روشن میکرد.
همانطور که لایتینا پشت لینی راه می‌رفت، سعی میکرد نقشه‌ی خانه ریدل را هم به ذهن بسپارد و نکاتی که به نظرش مهم بود را زیر لب زمزمه میکرد.
- خب این راهرو رو باید یادم باشه بعدا و اون اتاقه...
- چیزی گفتی؟
- نه نه... یعنی خب من کی اولین ماموریتمو انجام میدم؟ کی نشانه شوم میگیرم؟ کی واقعا مرگخوار میشم؟
- خب اممم...

لینی مکثی کرد و لایتینا برای لحظه‌ای توانست دست کوچک پیکسی را ببیند که چانه‌اش را میخاراند.
- تو فعلا مرگخوار نمیشی. اول باید به مرگخوارای دیگه و صد البته ارباب کمک کنی. درواقع هرچی میخوان بر آورده کنی. مثلا برای هکتور پاتیل جدید بخری، یا یه قمه‌ی جدید برای رودولف... هی چرا وایستادی؟

لایتینا ایستاد. سرش را پایین انداخته بود. دستش را محکم مشت کرده بود و ناخن‌هایش را از حرص در کف دستش فرو میکرد. احساس میکرد چیزی در وجودش خرد شده و تکه‌هایش، مثل شیشه‌ی شکسته، به روحش آسیب میزد.
- یعنی میخواین خدمتکارتون باشم؟ نه مرسی! من همینجوریم با زندگی معمولی قشنگم راحتم. لااقل فکر میکردم یه جا میتونم واقعا یه کار درست حسابی انجام بدم که مثل این که نه اینجوری نیست.

لایتینا حتی فرصت صحبت کردن را هم به لینی نداد و بعد از این که تک تک کلمات را با تمام قدرتش فریاد زد، روی پاشنه پایش چرخید ودرحالی که پاهایش را روی زمین میکوبید از لینی دور شد.

همان شب- اتاق لرد ولدمورت.

- ارباب قبول نکرد.
- میدونستیم.
- خب پس گفتین بیاد؟
- مطمئنیم چندسال دیگه که درست خودشو شناخت برمیگرده. اونموقع اگه واقعا بخواد مرگخوار شه، حتی حاضره خدمتکار بشه. اونموقع دیگه میفهمه.

لردسیاه مکثی کرد.
- شاید اونموقع بهش بگیم که اگه امروز قبول میکرد خدمتکار شه، درواقع تستمون رو قبول شده بود و مرگخوار میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 24 شهریور 1397 06:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
از کجا معلوم کلّ قضیه برعکس نباشد؟ که نیاکان و درگذشتگان در سمت دیگر نایستاده باشند و به ریش ما نخندند که برای ماندن در گورهایمان، اینطور دست و پا می‌زنیم؟

از کجا معلوم ما کسانی نباشیم که در قبرند؟

***

جیغ کشید.

اگر ویولت بودلر را بشناسید، یا اگر کسی را بشناسید که ویولت بودلر را می‌شناسد، یا اگر هرگز چنین نامی به گوشتان خورده باشد، برای چند لحظه‌ای روی این جمله مکث خواهید کرد: «جیغ کشید». ویولت بئاتریس بودلر، مستأصل و بی‌دفاع و وحشت‌زده و آشفته، به سمت حجابی نادیدنی که او را از دیگرانی در آن سو جدا می‌کرد، خیز برداشت و جیغ کشید. بدون چوبدستی و بدون چماقش، با تمام قدرت خودش را به شیشه‌‌ی بی‌رحم کوبید و جیغ کشید.
- مامان! بابا!

به دام افتاده بود. یا به دام افتاده بودند؟ نمی‌دانست. چطور می‌شود درون و بیرون یک قبر را تشخیص داد؟ آنان که در این سوی پرده‌اند، به دام افتادگان حقیقی‌اند، یا آنها که از مرز گذشته‌اند؟ آن که از نظر پنهان می‌شود، یا آن که حجابی در پیش چشمانش فرو می‌افتد؟ آن که از این سو در آتش می‌سوزد..
یا آن که در سوی دیگر شعله می‌کشد..؟

- ریگولوس! رودولف!

بار دیگر خیز برداشت و مانند گاو نری وحشت‌آفرین و وحشت‌زده، خودش را به شیشه کوبید. جیغ کشید و نامشان را به فریاد خواند. دور خود چرخید. در آن سیاهی مطلق تنها مانده بود و در آن سیاهی مطلق، تنها مانده بودند. دیوانه‌سازها از هر سو محاصره‌ش می‌کردند و محاصره‌شان می‌کردند. مُرده بود یا مُرده بودند. هیچکدام دست به چوبدستی نمی‌بردند، که چوبدستی‌های یکایکشان در هم شکسته بود. دنیا تاریک و تاریک‌تر می‌شد. مکندگان امید، هرآنچه بود و نبود را به یغما می‌بردند. حتی امید را هم برای آن مردم نگذاشتند.

ناتوان از ساختن سپر مدافع، ناتوان از برافروختن نوری، به رقص در آوردن شعله‌ی درخشانی، ناتوان از فریادی و خروشی و نبردی و پیکاری، یکایک به زانو در می‌آمدند.

آنها که جنگیدند. آنها که هرگز نمی‌خواستند بجنگند. آنها که می‌توانستند و ایستادند. آنها که نمی‌توانستند و در هم شکستند. آنها که ماندند و مقاومت کردند. آنها که فرار کردند و برای همیشه خانه‌هایشان را از دست دادند.

آفت که به ریشه بزند، اهمیتی ندارد شاخه‌ها چه اندازه بالا رفته‌اند.
درخت که سقوط کند، همه با هم بر خاک می‌افتند.
- مامان..

این، آخرین نامِ ویولت بودلر بود. دستش به آنها نمی‌رسید. دستِ آنها به او نمی‌رسید. فکر می‌کردند جایش خوب است؟ نگرانش بودند؟ غصه‌اش را می‌خوردند؟ خوشحال بودند که جان سالم به در برده است؟ دیوانه‌سازها را نمی‌دیدند که نزدیک می‌شدند؟ نمی‌دیدند که دخترک در خودش مچاله می‌شود، نمی‌دیدند که فرو می‌ریزد؟ نمی‌دیدند که اگر آنها سقوط کنند، او نیز از هم خواهد پاشید؟ تمام تلاششان را کردند که او را نجات بدهند، ولی مگر نمی‌دانستند اگر خانه بسوزد، همه با هم خواهند سوخت؟

ویولت بودلر بارها و بارها به آن شب بازگشت. آن شب که گریخت. آن شب که برای نجات جان خودش و برادرش، از خانه‌شان گریخت. آن شب که برای اولین و آخرین بار در تمام زندگیش، پشت کسانی را خالی کرد. کسانی را تنها گذاشت تا به تنهایی بجنگند. تا به تنهایی بمیرند. کسانی که خانواده‌اش بودند.

- بابا..
کسانی که «آخرین نام»های ویولت بودلر بودند. آن زمان که در خودش مچاله می‌شد، آخرین نامش بودند. آن زمان که روی زمین سرد در خود مچاله می‌شد، آخرین نامش بودند.

- ببخشید..
آخر، چطور می‌شود درون و بیرون قبر را تشخیص داد..؟
- ..که تنهاتون گذاشتم..
خانه که بسوزد، خانواده به تمامی خواهد سوخت.

در جستجوی گرمای آغوشی، استحکام پیوندی، اطمینانِ حضوری، بیشتر در خود فرو رفت. اجازه داد دیوانه‌سازها نزدیک‌تر شوند. به دستانش نگاه کرد. تا به حال به فکرش نرسیده بود. چه کوچک بودند و ضعیف و ناتوان.. و فکری احمقانه در پس‌زمینه‌ی ذهن خسته و سردش درخشید: پس تا امروز، چطور مُشت می‌زد؟!

دستش را مُشت کرد.
چیزی به دور مُشت کوچک و ضعیفش سوسو زد. چیزی شبیه به..
- سپر.. مدافع؟!

دست دیگرش را هم مشت کرد. درخشش ضعیف نور به آرامی در قلب حلقه‌ی دیوانه‌سازها قدرت گرفت. دختر جوان، ناباور و نامطمئن، از جا برخاست. مُشت کوچک و ناتوانش را به آرامی، چون غریقی در آرزوی نجات بالا کشید. به قلب تیره‌ی آسمان نگریست و خالی از هر ایمانی که همیشه با خود داشت، مردد زمزمه کرد:
- اکسپکتو.. پاترونوم..؟

و آمدند.
معلوم است که سپر مدافع نبود. ژانگولربازی که نیست. ویولت بودلر هم نه پسر برگزیده بود، نه مرلین کبیر و نه مورگانا لی فای. او فقط..
پادشاه قاصدک‌ها بود!

چشمانش، تنها چشم سالمش، از حیرت و ناباوری سرشار از لذتی گشاد شد. هردو مشتش را پیروزمندانه در هوا پرتاب کرد و این بار، نه جیغ، که فریاد کشید:
- اکسپکتوپاترونوم!
***

«ارتشی از قاصدک‌ها را فرا خواند و دیوانه‌سازها را تاراند». این چیزیست که دلم می‌خواهد به شما بگویم. یا حداقل «ارتش قاصدک‌هایش را به سمتِ دیگر مرز فرستاد و تک‌تک عزیزانش را نجات داد». این هم می‌توانست اختتامیه‌ای در خور آن فراخوان شگفت‌انگیز قاصدک‌ها باشد. درخور پادشاهی به زانو درآمده که ناگهان قیام کرد و فریاد زد و نور خیره‌کننده‌اش در آن تاریکی خفقان‌آور درخشید. درخور دختری که ستونی از قاصدک‌ها را در قلب دیوانه‌سازها بر پا ساخت. دختری بدون چوبدستی که خودش سپر مدافعِ خودش شد..

تمام این‌ها می‌توانست قشنگ باشد. ولی ما هرگز نخواهیم دانست.
چرا که پادشاه قاصدک‌ها هنوز دارد می‌جنگد..
و دیوانه‌سازها هم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 22 شهریور 1397 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز وقتى به باشگاه دوئل دير رسيدم ؛و همين برايم بدبختى افريد .وقتى رسيدم لبخندى مظطرب زدم که اوضاع را بدتر کرد.•﹏•

-اميدوارم براى دير رسيدن تون دليلى داشته باشين.
-ام....خب...راستش ،آم...
-براى تنبيه شما دوئل رو شروع مى کنيد.
-چى؟من؟
-بله،شما خانم ساندرز.
چاره اى نداشتم و به سمت ميز مبارزه رفتم.تپش قلب تند تر شده بود؛نمى توانستم خوب نفس بکشم.انگار کسى داشت خفه ام مى کرد.
-اقاى مالفوى(اسکورپيوس مالفوى اسم کاملشه) شما هم به ما ملحق مى شيد.

يکى از دوست هاى مالفوى به پشتش زد و او را به جلو فرستاد.
مالفوى پسرى لاغر قد بلند با موهاى تقريبا سفيد ، بود پوستش روشن بود و چشم هايش عسلى بود.

چشمکى تحويلم داد،و من هم چشم هايم را به بالا چرخاندم.بعد گفت:
-نگران نباش بهت آسون مى گيرم.

من پيچى به موهايم که بالا بسته بودم دادم و گفتم:
- ولى من اينکارو نمى کنم.

پرفسور که داشت عصبانى مى شد گفت:
-کافيه... شروع کنيد.

هر دو هم زمان چوب هايمان را بالا اورديم،بعد چرخيديم،و وقتى برگشتيم شروع به شليک کرديم.
اولين ورد را من گفتم:
-اکسپليارموس
اما متاسفانه طلسمم خطا رفت.
بعد از ان او فورا طلسم بعديش را به سمت من فرستاد.
-ريکت سمپيا
ناگهان انگار کسى با ،يک پر گنده داشت قلقلکم مى داد.خنده ام گرفته بود. اما بلاخره توانستم چوبم را بالا بيارم.
-ﻟوکوموتور مورسيس

پاهايش با تناب نامرئى من بسته شد اه من برنده ى ،دوئل بودم.نفسم را بيرون دادم.
به سمتش رفتم.طناب نامرئى را از دور پايش باز کردم و با اودست دادم.
بعد از ان به سمت دوستانم رفتم يکى از انها فرياد زد:
-گريفيندور اره.

مالفوى به سمت امد و کاغذ تا شده اى را بهم داد ،وقتى کاغذ را باز کردم ،يه شماره روى ان بود. خشمگين شدم. و بودن انکه چيزى بگويم نامه را تکه تکه کردم و به او نگاهى خشمگين به او انداختم.
- خيل خب بابا حالا،چرا عصبانى ميشى؟
-دهن گندتو ببند.
همون پسرى که اول به پشت مالفوى زده بود.حالا داشت از خنده ريسه مى رفت ،بعد از ان جلو امد و مالفوى را کشيد و برد.
و بعد از ان پشتم را به ان ها کردم و از او دور شدم.


ویرایش ناظر:

اشلی عزیز

این تاپیک، یه تاپیک معمولی نیست. اینجا اعضا همدیگه رو دعوت به دوئل می کنن. بعد با توجه به سوژه ای که داورا بهشون دادن پست می زنن. شما دوئلی نداشتین.
قوانین دوئل رو می تونین اینجا بخونین.
ولی اگه بخوایین بدون داشتن حریف، درباره سوژه ها بنویسین، یه سالن دوئل انفرادی هم داریم که شاید به دردتون بخوره.
پست اولش رو بخونین که با قوانینش آشنا بشین.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1397/6/22 21:32:37
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1397/6/22 21:59:47
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/6/27 1:04:47
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 شهریور 1397 03:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- بادبان‌ها رو بکشیـــــــن!

بادبان‌ها رو کشیدن. ولی خیلیم فایده‌ای نداشت.
دریا و طوفان و رعد و برق، همه‌شون وحشی شده و کشتی نوح رو زیر باد کتک گرفته بودن.
گنجایش کشتی نوح، هزار کیلومتر بود.

- لعنتیا! دارم خفه میشم!
- هوی خره! هُل نده!
- این خرطومِ کیه رفته تو چِشَم؟!
- حیوونا! لطفاً کمی پراکنده‌تر بشـ...

و شخصِ آخر به همراه جمله‌ش بین تعداد بی‌شمارِ سرنشینای کشتی گم شد.
همین هزار کیلومتر هم جای سوزن انداختن نبود. چون حضرت نوح در عرض چند روز، سانتی‌متر به سانتی‌مترِ قاره‌های آسیا و اروپا و آفریقا و آمریکای جنوبی و آمریکای شمالی و استرالیا و قطب جنوب و قطب شمال رو گشته و هرچی حیوون به چشمش خورده بود، گرفته و از همونجا پرت کرده بود توی کشتی.
برای همین، کشتی حسابی سنگین شده بود و توان حرکت نداشت.

ولی نوح می‌خواست نسل همه‌ی موجودات رو نجات بده. پس به فکر فرو رفت... اونقدر فکر کرد تا بالاخره به نتیجه رسید. پس رو به حضار کرد:
- آهای ملّت! باید به اطلاع‌تون برسونم که جهتِ سبک شدنِ کشتی، ناچاراً یکی از شماها باید خودشو قربانی کنه.

نوح از بین همهمه‌ی ملّت مضطرب و نگران، سؤالات "کی؟" و "چجوری؟" رو شنید.
- قبل از هر چیزی، اجازه بدین ازتون بپرسم... آیا کسی داوطلب هس؟

ملّت:

- خب، حدسش رو می‌زدم... پس قرعه‌کشی می‌کنیم.

و با تکون دادن عصاش، یه کارتُن خیلی بزرگ ظاهر شد که توش میلیاردها تیکه‌کاغذِ مچاله‌شده وجود داشت. نوح توضیح داد:
- روی هرکدوم از این کاغذا، اسم یکی‌تون نوشته شده. هرکی اسمش در اومد، این شهادتِ جسورانه گواراش باشه. گوشت بشه به تن و روحش!

کارتُن رو چندبار هم زد و بعد، در برابر نگاه‌های وحشت‌زده‌ی حضار، یه تیکه‌کاغذ رو بالا گرفت.
- خرِ شماره‌ی دو.

دوتا خر:

این دوتا خر که اوضاع رو خیط می‌دیدن، با همدیگه دست‌به‌یقه شدن.
- این خرِ شماره‌ی دوئه! من یکم!
- نه! تو دوئی! من یکم!
- حرفشو باور نکنین! من یکم! این دوئه!
- نخیرم! من یکم! من یکـــــم! من یکــــــــــم!

همونطور که این دوتا خر در حال مذاکره برای تعیین شماره‌ی یک یا دو بودنشون بودن، ناگهان نوح احساس کرد یه چیزی داره نزدیک گوشش وزوز می‌کنه. نگاهی به سمت راست انداخت و متوجه یه مگس آبی‌رنگ شد. مگس روی دماغ نوح نشست و باهاش چشم‌توچشم شد.
- ویز! هی نوح! نیازی نیس که این دوتا خر رو به جون همدیگه بندازی. اون دختره رو می‌بینی که دُم راسویی داره؟ اونو بنداز بیرون!
- واسه چی؟
- چون بلیط نداره!
-

نوح بساط قرعه‌کشی رو جمع کرد و فوراً خودش رو رسوند به همون دختره‌ی دُم راسویی و یقه‌شو گرفت.
- فک کردی کشتی خالته که همینجوری بی‌بلیط سوار شدی؟!
- بلیط؟ مگه بقیه هم بلیط دارن؟

مگس آبی‌رنگ طرف نوح رو گرفت و گفت:
- معلومه که دارن! بلیطیوس تو آل به‌جز یوآن بمپتون!

و ناگهان همه به‌جز یوآن، توی دستشون بلیط ظاهر شد. یوآن که از تحمل این حجم از تبعیض و حرف زور عاجز بود، اعتراض کرد.
- ینی چی آخه؟ این همه آدم و حیوون و موجود و جلبک! چرا من؟ چی از جونم می‌خوای مگس لعنتی؟!
- نمی‌دونم. ارباب منو از سیاره‌ی ریدل فرستادن اینجا و گفتن که هرطور شده، نذارم یوآن بمپتون با کشتی جایی بره و باید اونو بی‌بلیط کنم. منم بی‌بلیطت کردم، یوآن. خدافس!

مگس این رو گفت و پروازکنان دور شد.
نوح که حالا مشکلش حل شده بود، معطل نکرد و یوآن رو گرفت و با اردنگی انداخت بیرون.
یوآن پرت شد...
یوآن از کشتی فاصله گرفت...
یوآن افتاد توی دریا...
یوآن همونطور که داشت برای غرق نشدن تقلا می‌کرد، تلخ‌ترین صحنه‌ی زندگیش رو همونجا تجربه کرد. اون داشت برای غرق نشدن تقلا می‌کرد و اون بالا، یه الاغِ سوار بر کشتی داشت براش دست تکون می‌داد.
دست تکون دادن‌های الاغ، انرژی و میل و اصرار به بقای یوآن رو کُشت. یوآن از تقلا دست کشید و اجازه داد غرق بشه...

همونطور که پایین و پایین‌تر می‌رفت، بالاخره پیکرش روی کف دریا افتاد. چند دقیقه گذشت و هرچی کوسه و نهنگ بود، از کنارش می‌گذشتن و بیخیالش می‌شدن. چون مغز خر نخورده بودن که بخوان یه راسوی بوگندو رو بخورن.

چند دقیقه بعد، یوآن آروم چشماش رو باز کرد و با یه حوری که نیم‌تنه‌ی پایینیش به شکل نهنگ بود، چشم‌تو‌چشم شد. یوآن جیغی کشید و پُشت یه عروس دریایی قایم شد.
حوری با لبخند بهش نزدیک شد و دستش رو دراز کرد.
- نترس. کاریت ندارم. من یه حوریم. البته «حوری دلربا» هم صدام می‌زنن. دستتو بده...

یوآن با شک و تردید دستش رو توی دست حوری دلربا گذاشت. حوری با دست دیگه‌ش، دست یوآن رو گرفت.
- تو آبزی نیستی. تنفست دچار مشکل میشه. بذار درستش کنم. آبزیزیوس!

و در عرض چند ثانیه، قیافه‌ی یوآن این‌شکلی شد.

- آبشش برای نفس کشیدنت لازمه. بدون آبشش، کم میاری.

حوری دلربا، لباسش بی‌یقه بود. پس یوآن استخونِ ترقوه‌ی حوری رو گرفت.
- چه بلایی سر قیافه‌م آوردی؟! آبشش می‌خوام چیکار لعنتی؟! منو برگردون همون کشتی‌ای که توش بودم!
- چرا اونوقت؟
- چی چیو چرا اونوقت؟! من باید توی اون کشتی باشم! من باید از طوفان و دریا فاصله بگیرم! من باید برسم به خشکی! من باید نجات پیدا کنم!

حوری همینجوری به یوآن خیره موند و بعد، استخون ترقوه‌ش رو از چنگش در آورد و صاف کرد و گفت:
- خشکی نابود شده. الآن دیگه هیچی نداره. همه‌ی اونایی که سوار کشتی بودن، نجات پیدا کردن. ولی متأسفانه چیزی برای خوردن یا لذت بردن ندارن.
- چی؟ تو... تو از کجا می‌دونی؟
- می‌دونم... و مطمئنم اینو نمی‌دونی که شخصی از طرف سیاره‌ی ریدل بهم پیام رسونده که به محض اینکه راسوی غرق شده‌ای رو ببینم، فوراً نجاتش بدم و ببرمش یه جای امن و قشنگ که خیلی قشنگ‌تر از خشکیه. اسمشم بهشت دریاییه!

یوآن سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت.
مگس آبی‌رنگ... اربابش... بلیط... کشتی... نجات بقیه...
و غرق شدنش...
امّا اون واقعاً غرق نشده بود. اون هنوز زنده بود و قرار بود بره بهشت دریایی!
ولی بقیه که از دریا و غرق شدن ترسیده بودن، به‌جز یه خشکیِ نابودشده، چیزی گیرشون نیومده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell?
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1397 23:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- موسافرین محترم، ملوان هاگرید صوحبت می‌کونه! لطفا در طول مسیر از پرتاب شلنگ تخته خودداری کنید. در صورت احساس تگری، دو بشکه در عقب و دو بشکه در وسط کشتی قرار داره که توش پر نوشیدنی کره‌ایه! سمت اونا نرید یه وخ ... خم شید بپاچید تو آب. دیگه این که همین دیگه! کمربندارو سفت کنید استارت بزنیم.

- سلامتی ملوان هاگرید!

هوریس اسلاگهورن که با کلاه شاپو و شنل سبز رسمی‌اش بر روی عرشه ایستاده بود، این را گفت و برای سرکشیدن اولین لیوانش مجبور شد چند لحظه‌ای از دید زدن مسافرین کشتی دست بکشد. چند دقیقه ای از همان بالا به جمعیت نگاه کرد. دانش‌آموزانی اگرچه عموما تجدیدی و مشروطی، اما همگی دخترانی جذاب یا اصیل زاده یا هردوی این‌ها بودند و همین برای این که از دید هوریس جزو استعدادهای درخشان هاگوارتز محسوب شوند و در پایان ترم، بلیط سفر تفریحی با کشتی شخصی او را دریافت کنند، کافی بود. پس از آن که حسابی احساس قدرت را تجربه کرد، احساس دیگری بر او غلبه نمود و به میان جمعیت شتافت!

گومپ!

- ببخشید ... ببخشید ... هیشطوری نیست! تو دنده بود!

مسافران که همگی با پرشِ درجایِ کشتی نقش زمین شده بودند، در مورد سالم بازگشتن از این سفر دچار تردید شدند اما هاگرید در دومین تلاش موفق به حرکت شد و با هل دادن نوار «شاد مسافرتی» به داخل ضبط، نوای «پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت» عباس قادری را طنین انداز کرد و اندکی بعد، همه با خیال راحت مشغول رقص و آواز و نوشیدن بودند.

گومپ!

با برخورد کشتی به کوه یخ، دوباره تردید به ذهن مسافران بازگشت! ترک عمیقی وسط کشتی ایجاد شد ...

- هیشطوری نیست! الان دنده عقب می‌گیرم.

هاگرید زیر لب به مخترعان کشتی که هدایت آن را متفاوت از موتور پرنده طراحی کرده بودند، فحش می‌داد و در دم و دستگاه مقابلش به دنبال کلید مناسبی برای دنده عقب می‌گشت. عاقبت اولین دکمه‌ای که به نظرش مناسب رسید را فشار داد و ...

گومپ!

- پس دنده عقبش کدومه؟

ترک، به طور کامل شکافت و کشتی به دو قسمت تقسیم شد. از قضا دو دانش‌آموز درست روی ترک قرار داشتند و برای بقا بر روی کشتی، پاهایشان 180 درجه باز شد.

- رز!
- مریم!
-
-

احساسات خفته‌ی رز و مریم در آن شرایط سخت در حال قلیان بود!

- سلام خوشگله! خدمتتون باشیم!

دو نهنگ از شکاف کشتی سرک کشیده و این را به رز که تنها یک مینی ژوپ به پا داشت، گفتند. رز به خود فشار آورد و با تشر به آن‌ها پرتاب کرد! دو احمق صحنه را ترک کردند اما بلافاصله قایق گشت ارشاد - واحد دریایی از راه رسید.

- خواهرم ... حجابت!

رز سریعا سلاحش را که همان دوربینش بود بیرون کشید تا از آن‌ها فیلمبرداری کند، اما وقتی آن‌ها نیز از سلاح مشابه رونمایی کردند، با توجه به موقعیت استراتژیک‌تر آن‌ها، غلاف کرد!

- خواهرم اجازه بدید به روی هم اسلحه نکشیم و با حرف حلش کنیم. چرا پوشش مناسب نداری؟

- به شما چه؟

- این حرف مثل اینه که شما کشتی رو سوراخ کنی -کما این که کردی- و بگی من فقط لای پای خودمو سوراخ کردم، به بقیه ربطی نداره. شما داری کل جامعه رو غرق می‌کنی!

چیزی نمانده بود رز با این استدلال طلایی قانع شود که هاگرید از کابین هدایت کشتی به بیرون آمد. با دیدن این صحنه غیرتی شد و فریاد زد:

- تا وقتی هاگرید زندس هیشکی حق نداره به دانش‌آموزای پروفسور دامبلدور گیر بده!

یک بسته پودر کیک از جیب پالتو بیرون کشید و آن را با فشار انگشتان کوکتل مانندش پاره کرد و در حلقش ریخت. با هیکلی بزرگ‌تر از قبل، به قایق گشت حمله ور شد و با پرتاب تشر آن‌ها را فراری داد. سپس دو تکه‌ی کشتی را برداشت و به محل شکستگی تف زد و با فشار آن‌ها را به هم چسباند.

- سلامتی ملوان هاگرید زبل!

کشتی به وضعیت سفید بازگشت و هاگرید با برگشت به کابین، نوار جدیدی گذاشت و این بار نوای «every night in my dreams, i see you i feel you» طنین انداز شد تا مسافران، زیر بارانی که شروع به باریدن کرده بود، به نوشیدن و زدن حرف‌های عاشقانه بپردازند. هوریس که فرصت را مناسب یافته بود معرکه گیری را آغاز کرد:

- رز؟ مریم؟ لازم نیست خجالت بکشید ها! من معتقد به تساوی زن و مردم. بنابراین به عنوان یک فمنیست درست و حسابی، شما رو به رسمیت می‌شناسم و درک می‌کنم. نگرانم نباشین ... تو شاگردای قدیمیم یه کشیش به رسمیت شناسنده سراغ دارم، محرمتون می‌کنه.

هوریس لبخندی زد و نگاه دختران اطرافش را بررسی کرد تا مطمئن شود از روشن فکری او به وجد آمده اند و ادامه داد:

- همین هاگرید خودمون یه طاووس داره که ...

گومپ!

- کمک!
- Help!
- yardım et!

- هیشطوری نیس ... ینی به زیرشلواری مرلین قسم که این دفه هیشکاری نکردم!

هوریس برگشت و با شیء عظیمی که وسط کشتی افتاده بود مواجه شد ... بالن!

تصویر تغییر اندازه داده شده


- آره خلاصه ما برای یه سرتیفیکیت با زن بچّه این‌جوری اسیر شدیم و ... هچّی! الانم که دیگه در خدمت شما هستیم هوری جان.

-

- آها راستی من یه نکته‌ای رم توره بگم ... هوری جان من قبل این که بالن ما سقوط کنه داشتم از اون بالا حرفای توره گوش می‌کردم. این تساوی و به رسمتی شناختن و اینا ... من توره یه نصیحتی بکنم، برادرانه! بده! این حرفا برای تو بده. مردی گفتن ... زنی گفتن! شما زبونم لال جای این دخترا، خواهر خودت مادر خودت هم باشه همینه می‌گی؟ اصلا گیریم عاقد ره سراغ داری! لک لک چی؟ لک لکه ره چی کار می‌کنی؟ اونم سراغ داری؟ مــــــــن این لک‌لکاره می‌شنام! اینا قدّن! صد سال حاضر نمی‌شن واسه دو تا دختر، بچّه ره ره بیارن.

هوریس هنوز نتوانسته بود ماجرای نقی معمولی و سقوط بالن حامل خانواده‌اش در کشتی خود را هضم کند و کم کم داشت کلافه می‌شد. شانس با او یار بود که هاگرید از کابین رسید و این بحث را نیمه تمام گذاشت.

- هوریس! چراغ خطر کشتی روشن شده ... اضافه بار داریم.

- یعنی .. هیعک ... چی؟

- یعنی باهاس یکی بپره پایین.

- چرا سکسکه می‌کنی؟ زهرماری ره خوردی؟

هاگرید به کابین برگشت. هوریس سعی داشت تمرکزش را برای پیدا کردن راه چاره حفظ کند که نگاهش به خدمه کشتی افتاد! چند دانش‌آموز با دنبال کردن رد نگاه او، دوزاریشان افتاد و دور از چشم هاگرید، به سوی فنگ رفتند که واق واق کنان این طرف و آن طرف می‌رفت و با بزاقش کف کشتی را برق می‌انداخت. لحظه‌ای بعد، فنگ خود را محاصره شده میان چند دختر یافت. یکی از دخترها به فنگ نزدیک شد و کلاه شنلش را روی سرش کشید. فنگ که سگ ماخوذ به حیایی بود و ساحره جماعت را گاز نمی‌گرفت، در یک حرکت انتحاری خودش را داخل آب انداخت!

- سبکش کردیم هاگرید!

- سلامتی مرلین بیامرز فنگ!

- هان؟ به اندازه کافی سبوک نشده ... هنوز چراغ روشنه.

جمله هاگرید آب سردی بود بر سر مسافران کشتی.

- خوب خوب خوب ... هیعک! عزیزان من، به نظرم باید به قید قرعه یک نفر رو انتخاب کنیم. لطفا بلیط‌هاتون رو ...

- پـروفـــســــــــــور؟

- مگه شما نگفتین به تساوی زن و مرد معتقدین؟

- چرا دخترم.

- خوب از یک فمینیست درست و حسابی بعیده که یه ساحره رو برای قربانی شدن انتخاب کنه.

- راست می‌گین! یه مرد باهاس بپره.

هاگرید عصبانی مجددا از کابین خارج شد. نگاهی به جمعیت حلقه زده دور اسلاگهورن کرد و گفت:

- چی شود پس؟ الان هممون غرق می‌شیما!

- هاگرید جان اگه نظر منه بپرسی، من می‌گم تو خودت دویست-دویست و پِنجاه کیلو وزن داری ... بپری خیال همه ره راحت می‌کنی.

- هان؟ من بپرم؟ اونوخ کی می‌خواد از تشکیلات این لامصّب سر دربیاره و برتون گردونه؟

- راست می‌گه ... نقی جان؟

- هوری جان اصلا حرفشه نزن! من با زن بچه هستم. اصلا من یک مَسله‌ای برام پیش اومد! هوری جان شما بلیطه ره داری؟!

- بلیط؟ من صاحب کشتیم!

- نه دیگه ... نشد! الان این دخترا همه بلیطه ره دارن و هچّی. هاگرید هم که رانندس و هچّی. منم که با زن بچه هستم و هچّی. اما تو چی؟

هوریس که به زحمت سر پا ایستاده بود سعی کرد با قاطعیت حرفش را تکرار کند:

- گفتم ... این کشتی ... مال منه ... هیعک ... مرد حسابی!
- این‌ها همش حرفه هوری جان! من یک سوال پرسیدم سوال منه درست چواب بده. شما بلیطه ره داری یا نداری؟
- ندارم.
- من دیگه حرفی ندارم!

نقی نگاهی به مسافران کرد و وقتی مطمئن شد حرف‌هایش آن‌ها را قانع کرده به سمت هوریس حمله ور شد.

- هوری جان مقاومت نکن! من زیر یک خم تو ره بگیرم کار تمومه ... تو نجسی ره هم خوردی حال درست حسابی ره نداری ...

هوریس در لاک دفاعی فرو رفت و تبدیل به مبل شد. نقی زیر یک پایه او را گرفت و به دوپایه برد و بعد از یک فیتیله پیچ، به اقیانوس پرتابش کرد. پیش از آن که مبل-هوریس به سطح آب برسد، یک کوسه احمق از راه رسید و او را درسته بلعید.

- الفاتحه! تصویر تغییر اندازه داده شده

هاگرید به کابینش برگشت و متوجه چراغی شد که همچنان روشن بود.

- دهه! پس این لامصّب چرا هنوز روشنه؟ هیشطوری نیس ... حتما اشتباه تشخیص داده بودم ... چراغش مال اضافه بار نبوده ...

هاگرید خطاب به مسافران فریاد زد: «تبریک! اضافه بار نداریم!» و زیر لب ادامه داد:

- از اولم نداشتیم. فک کنم این مال باز بودن در عقبه. در کدومتون خوب بسته نشده؟

اگرچه هاگرید به اشتباهش پی برد اما دیگر کار از کار گذشته بود. دست تقدیر برای هوریس سرنوشت دیگری را رقم زده بود ...

- پروردگارا! تو را شکر که نعمتت را حتی در شکم نهنگ نیز بر من دریغ نکردی.

در شکم نهنگ، خدای یونس برایش مبلی تدارک دیده بود تا روی آن استراحت کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/6/18 7:41:58
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/6/18 10:33:50
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/6/18 10:45:32
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1397 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هرماینی گرنجر وی اس لودو بگمن


هرماینی نگاهش را از قفسه های خاک گرفته ی کتاب به تابلوهای مناظر و شخصیت ها انداخت. اتاق رئیس پر از وسایلی بود که یکبار هم استفاده نشده بودند و صرفا برای تکمیل دکوراسیون آنجا بودند.

-حواست با منه خانوم گرنجر؟
-البته خانوم رئیس.
-خوبه. امروز گروشا خیلی برام دردسر درست کرد. باید یه لطفی کنی و یه جاروی پرنده هم براش بخری بلکه یکم آروم شه. خودت که میدونی سر من چقددددررر شلوغ... اوه میشه به اون دست نزنی؟

هرماینی که قدح اندیشه ای جیبی یافته بود، با اکراه آن را زمین گذاشت و با نفس عمیقی به طرف رئیسش برگشت تا غرغر های احتمالی اش درمورد اینکه چقدر کار سرش ریخته و شرکت بدون او لنگ می مونه و غیره را گوش بدهد. کار پاره وقتش در شرکت پارچه بافی اسنافل ساده اما بسیار فرساینده بود. او فقط مسئول خرید اقلام ضروری بود، اما هرروز به مدت دوساعت آماج دردودل ها و غرغر های رئیس می شد!

یک ساعت بعد

-... اوه ساعتو نگا. دیرت شده هرماینی! زود باش این لیست رو بگیر و زود برگرد. پول اونارو از حسابدار بگیر... داشت یادم می رفت. این کیسه هم صد گالیون توش هست، برای گروشا بهترین جارو رو بخر.
-چشم رئیس.

هرماینی پول و لیست را برداشت و با اعصاب فرسوده و خشکیده و گوش های دردناک از شرکت بیرون زد. قبل از هر مغازه ای به طرف نزدیک ترین کافه رفت تا تجدید قوا کند.
-سلام تام. چه خبرا؟
-به به، سلام هرماینی. خبر که چه عرض کنم... امروز یه دعوای حسابی تو کافه شد. بازم لودو بگمن با قمار خودشو تو دردسر انداخته.
-اوه، فکر می کردم دیگه بعد از قضیه ی لپرکان ها درس گرفته باشه.

تام که با دستمالی که در دست داشت سعی داشت لیوانی که در دست دارد را نازک تر کند چینی به گیشانی اش داد.
-نه... اون هیچوقت از این دردسرها خسته نمیشه... امروز دوتا سیاه پوش اومدن و همه چیزشو برداشتن. اوناهاش، حالا اون گوشه نشسته.

تام با دستمالش به گوشه ی تاریکی از کافه اشاره کرد.
-خیله خب، دوتا نوشیدنی کره ای بهم میدی؟

لودو بگمن که همیشه لبخند بزرگی بر لب داشت و با سرزندگی خوش و بش می کرد، حالا با قیافه ای کتک خورده و درهم در گوشه ای از کافه کز کرده بود. اما با دیدن هرماینی که نوشیدنی در دست داشت، راست نشست و لبخندی زد.
-خانوم گرنجر! چه افتخاری!
-آقای بگمن. شنیدم که باز بدبیاری آوردید.

هرماینی نوشیدنی اش را به دهان برد و در یک لحظه همه ی خستگی اش آب شد.

-چیز مهمی نبود. اون ترسوهای کوچه ی ناکترن فکر می کنن من نمیتونم پول های شرط بندیامو بپردازم.
-خب... تقریبا سابقه ی خوبی هم ندارید.
-شوخی می کنید خانوم گرنجر. تسترال من تقریبا برنده شده بود.
-مطمئنم که یه روز میشه.
-حتما میشه. تسترال های تندپا و خوش رکاب... هیجانی که موقع برنده شدن داری با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.
-لذت سرگرمی با این دردسرها خیلی کمتر میشه.
-خب اینم جزوی از اونه. می خواید با هم یه سریبه اونجا بزنیم که شانس منو ببینید؟
-اوه متاسفم... کلی خرید دارم که انجام بدم. دیرم میشه... موفق باشید آقای بگمن.

هرماینی بدون توجه به چشمان بگمن که با شنیدن کلمه ی کلی خرید می درخشید، بلند شد و به طرف پیشخوان رفت.

کوچه ی دیاگون

-خب... فقط می مونه جارو... هی!

لودو بگمن با قیافه ای سرحال و قبراق ناگهان جلوی او سبز شد و لبخند دندان نمایی زد.
-اوه چه تصادفی خانوم گرنجر!
-منو ترسوندید آقای بگمن.
-معذرت می خوام. فقط می خواستم تجدید دیداری کنیم و سر راه یه سری هم به کلوپ تسترال سواری ناکترن بزنیم.
-فکر نکنم ایده ی خوبی باشه. من الان درحال انجام کارم... هی، دزد!

شخصی شنل پوش با کیسه پولی که از جیب او برداشته بود، به سرعت بین عابران می دوید. لودو به سرعت ردایش را درآورد و گفت:
-نگران نباشید. الان میگیرمش!

هرماینی چوبدستی اش را بیرون کشید تا دزد را بیهوش کند، اما طلسم ممکن بود به افراد دیگری بخورد. بنابراین تنها سعی کرد نزدیک تر شود و با نگاهش آنهارا دنبال کرد. بلاخره دزد و بگمن به مغازه ای وارد شدند و هرماینی هم به طرف آنها دوید.... چند لحظه بعد بگمن نفس نفس زنان و خوشحال در آستانه ی در ظاهر شد.
-اون... با پودر... پرواز... فرار کرد. متاسفم.
-از اینکه فرار کرد انقدر خوشحالی؟!
-نه... یعنی... نزدیک بود بگیرمش!

هرماینی به شدت مشکوک شده بود اما می دانست که باید صبر کند تا شک اش ثابت شود. بنابراین وقتی لودو به او گفت متاسف است و دیگر باید به کلوپ برود، هرماینی تظاهر کرد که باور کرده و با ناراحتی از او خداحافظی کرد. سپس در کوچه ای پیچید و شنل نامرئی هری را که در کیفش باقی مانده بود، به سر کشید و دنبال لودو به کوچه ی ناکترن پا گذاشت.


-جگر جن خانگی سه سیکل... جگر جن وحشی سه نات... بدو آتیش زدم به مالم.

هرماینی جلوی خودش را گرفت تا طلسمی به طرف پیرزن فروشنده پرتاب نکند و به آرامی به دنبال لودو که دائم اطرافش را می پایید به راه افتاد. کوچه ی ناکترن سیاه، کثیف و پر از موش بود. لودو به آرامی با چوبدستی اش به دری زد و وارد کلوپ تسترال سوای ناکترن شد. هرماینی هم از لای در به دنبالش رفت. هوا درون کلوپ خفه و پر از دود بود. جمعیت زیادی از جادوگران سیاه پوش و سبز پوش در اطراف به چشم می خوردند. بیلبورد بزرگی با عکس های متحرک تسترال ها در وسط سالن نصب شده بود و نتایج را نشان می داد. در کنار آن مرد شنل پوشی که کیسه پول او را در دست داشت به لودو نزدیک شد. صدایشان آرام بود اما او می توانست بشنود.

-همونطور که گفتی مثل آب خوردن بود رفیق!

لودو خنده ی سرخوشانه ای کرد.
-معلومه که بود. جادوگرایی که فکرمیکنن باهوشن از همه گاگول ترن. حالا کیسه رو رد کن بیاد.
-زحمتشو من کشیدم پس طبق توافقمون... .
-استوپفای.

مرد شنل پوش به زمین افتاد. هیچکس به آنها اهمیتی نداد و لودو بدون دردسر کیسه را برداشت. البته به طور موقت!

-تو یه دروغگوی مکاری لودو.

قبل از اینکه لودو به طرف صدا بچرخد، هرماینی طلسم پتریفیکوس توتالوس را روی او اجرا کرد و با کیسه ی پولش به کوچه ی دیاگون بازگشت. هیچکس نمی توانست سر او کلاه بگذارد.

چند دقیقه ی بعد


-بعله، جدیدترین مدل جاروی کودکانتون رو می خواستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/6/10 18:04:35
lost between reality and dreams
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببینید، موضوع دوئل شما جریمه‌ست.
-آها... ممنون! پس من یه‌‌دونه ازین شوکولات‌هاتون رو هم ورداشتم. خدافس.
-ببینید...
-آو! تموم نشده؟
-ما می‌خوایم که شما مرتکب یک خلاف بشید.
-آها... خلاف... جریمه... گرفتم! ممنون! با اجازه من یه شوکولات دیگه هم ورداشتم. خدافس.
-ببینید، در اصل باید با جارو یا وسیله نقلیه‌تون مرتکب این خلاف بشید.
-به روی چشم. پس من یه شوکولات دیگه هم ورداشتم. راضی باشید.
-و بعدش که پلیس دستگیرتون می‌کنه، جریمه‌تون خوردن معجونه...
-اوکی... شوکول...
-که این معجون شما رو تبدیل می‌کنه به یه موجود دیگه.
-هوففف... تموم شد بالاخره؟!
-چرا هوف؟ نکنه مشکلی دارید؟
-بله که دارم!
-
-خیجالت بکشید. شوکولاتاتون تموم شده‌ن. زشته ارباب رجوع شیرین‌کام اینجا رو ترک نکونه.


خیلی‌ها از من درباره‌ی چگونگی ازبین رفتن حکومت آرسینوس و به‌قدرت رسیدن فنگ می‌پرسن... قصه‌ی امروز، قصه‌ی رشادت‌های مردمانیست که... آقا کات! خنده‌م می‌گیره.

تصویر تغییر اندازه داده شده


آقای لاج، مامور مزدور وزارت‌خونه سحر و جادو، نوکر بی‌جیره و مواجب آرسینوس و نقابش، در حالی که این‌پا و اون‌پا می کرد، کوبید توی در دستشویی و فریاد زد که:
- بیا بیرون دختر. الان نشت میکنم. حس میکنم که...
-یکم طاقت داشته باش لاج. بذار کارشو بکنه. باید بره مدرسه.

همسر مهربانش این رو گفت. بعد هم زیر لب، اما به طوری که لاج صداش رو بشنوه زمزمه کرد که:
-پول درست و حسابی که نمیاره خونه، دسشویی هم می‌خواد بره.
- همسر مهربانم، مثانه من متعجبه! می دونی چرا؟

و در این انتظار که زنش درست مثل فیلم سینمایی‌ها برای تکمیل دیالوگ همکاری کنه و بگه "چرا؟" ، این‌پا و اون‌پا کنون منتظر ماند. اما همسر مهربانش بی صدا به چیدن میز صبحونه ادامه داد... درست مثل فیلم‌کوتاها.

-من، حساب بانکیم و مثانه‌م هر سه متعجبیم چون تو تونستی پرشدگی یکیشون رو به خالی بودن اون‌یکی ربط بدی و ازش یه ناله ی حسابی در بیاری.

محکم کوبید توی در.
صدای پای دخترش از راه پله آمد. دستشویی اصلاً خالی بود!

-من اینجا منتظر "هیچ" بودم تا از دستشویی بیاد بیرون. تاحالا منتظر "هیچ" بودید؟ لعنتیا صد بار گفتم وقتی میاید بیرون و دسشویی لعنتی خالیه، نیازی نیست آلوهومارا بزنید پشت سرتون!

جلوی دخترش، تو یک جمله دو بار از کلمه‎ی "لعنتی" استفاده کرده بود. با سرخوردگی تمام و در حالی که حس می کرد یک پدر فاقد صلاحیت نگهداری از فرزنده – که همینطور هم بود - وارد دستشویی شد تا آماده یک شیفت کاری دیگه در خیابان کچل‌درّه بشه...

تصویر تغییر اندازه داده شده


بیایید خیلی چراغ‌خاموش و بی‌صدا یه گوشه‌ی کلبه بشینیم و اجازه بدیم هذیون‌های هوریس و هاگرید به‌انضمام سکوت معنادار فنگ با اون چشم‌های نیمه‌بازش، شدت گرمای هوا و ملالی که در فضا پخش شده بود رو بهمون تفهیم کنه.

-آه پسر! هوا خیلی گرمه.
-آتیشششش می‌باره... آتیشششش.
-کولر هم جواب نمیده اصلا.
-آتیشششش.
-بی‌سابقه‌س این گرما...
-بی‌سابقه. پارسالم که همینو می‌گوفتی... بی‌سابقه!
-خب پارسالم بود، امسالم هست.
-هوای ایمسال بی‌سابقه‌ست؟ هه هه هه. هوریس من مطمئنم این یه چیزی بیشتر از بی‌سابقه‌ست. بالای صد درصد.
-آتیشششش... آتیشششش.
-آتیش دیالوگ من بود...
-حواس نمی‌ذاره این گرما واسه آدم. حالا اشکال نداره میریم آب‌بازی می‌کنیم جیگرمون حال میاد یه‌کم. بادکنکا رو آب کردی؟
-آره. کجا بریم واس بازی؟
-تو کچل‌درّه دوتا پست برق پیدا کردم که روبه‌روی همن. می‌تونیم به عنوان سنگر ازشون استفاده کنیم و آب بپاشیم روهم.
-حله. فقط یه کیسه زباله هم بیار که برگشتنی بادکنکایی که ترکیده‌ن وسط آسفالت رو جم کنیم. شهرداری گناه داره تو این گرما...

و اینطور شد که هاگرید و هوریس، بادکنک‌های پر شده از آب رو به انضمام لوازم تمیزکاری و رُفت و روب، برداشتن و درحالی که فنگ رو با اون سکوت معنادارش تنها می‌ذاشتن، خیلی ورزشکارانه به سمت خیابون مذکور اسنپ گرفتن تا با تشرشون، به سمت هم پرتاب کنن. ایح ایح ایح. یادش به‌خیر... چه زود ده سال گذشت.

تو راه، آقا اسنپی براشون از اوضاع اقتصادی زمان لودو – خداش بیامرزد - گفت و سبب نشاط بسیار شد. آخرش هم در حالی که هاگرید سوراخ یقه‌ش رو برده بود جلوی کولر ماشین تا برای لحظات قبل از پیاده شدن، اندک بادی بره توش، تیر آخرش رو اینطوری زد:
-اگه می‌شه بی‌زحمت اینترنتی پرداخت نکنین.

هاگرید و هوریس، اون هم هاگرید و هوریسی که اینترنتی پرداخت نکرده بودند، رفتن و پشت پست برق‌هایی که از قبل نشون کرده بودن سنگر گرفتن.

-اول تو بزن.
-نه، اول تو!
-ایول! ازون دیالوگاست که می‌تونیم بیست‌خط کشش بدیم.
-موافقم. ولی گرمه... بیا کشش ندیم.

دو احمق هیچ نمی‌دونستن که چه سرنوشت شومی در انتظارشونه، که چه بلاها در حال نازل شدنه. چرا که اگر می‌دونستن یقیناً وقت رو از این هم کمتر کش می‌دادن. اما ندادن و بنا کردن بعد از شمارش معکوس، با هم شروع کنن.
-نهصد و... نود و... نه!

اوه! چه شمارش معکوسی...
اجازه بدید تا وقت هست، بریم به سوی دیگر داستان. به سویی که قلی، توی خونه‌ش زیر کولر، از پشت لپ‌تاپش و توی توییتر، خیلی شجاعانه مشغول مبارزه علیه بود. علیه چی‌ش رو نمیدونست ولی نفس کار، خیلی شجاعانه و فرسایشی بود به طوری که مامانش براش آب پرتقال آورد که خسته نباشه. و باباش برای اینکه فرزندش بین مبارزاتش استراحتی کرده باشه، با چک‌ولقد پرتش کرد بیرون تا: "دوتا کنجدی با یه ساده از اصغرآقا شاطر بگیر بیار مردیم از گشنگی."

-پونصد و... هشتاد و... پنج!

حالا که وقت هست، بازم کسب اجازه می‌کنم تا به بازگشت ماندانگاس فلچر هم اشاره کنم که دله‌دزد دستگیر شد، دله‌دزد محاکمه شد و دله‌دزد هم افتاد کنج آزکابان. اما دست بخت، انداختش تو دامان هم‌سلولیای فرهیخته‌ای که چون زیاد می‌دونستن، آرسینوس و نقابش با انداختنشون به هلفدونی، سعی در حذفشون داشتن.
همه‎ی آنچه گفتم، یعنی همه‌ی این هم‌نشینی‌ها، باعث شده بود که ماندانگاس دله‌دزد بیرون نیاد. ماندانگاس حالا دیگه روشنفکر هاری شده بود که می‌دونست مشکل مردم ما اینه که همه‌ش با هم دعوا می‌کنن و هرکی کار خودش رو نمی‌کنه و سرش تو کار دیگرونه...
عزیزان من! ماندانگاس دل‌نگرونه... بود! و گشنه. برای همین داشت می‌رفت سمت نون‌وایی اصغرآقا.

-سیصد و... هشت... آد!

خب... داره بی‌مزه می‌شه. می‌زنیم جلو. سه... دو... یک!

درحالی که سنسور‌های صوتی طرف هاگرید، صدای "بیپ" ریز حاصل از برخورد بادکنک به شکمش رو ضبط کردن، سنسورهای صوتی طرف هوریس، آب رفت تو درزشون و سوختن. پست برقی که بنا بود سنگر هوریس باشه هم به همین سرنوشت شوم دچار شد و برق یه طرف خیابون کن فیکون شد. که خونه‌ی قلی‌اینا هم همون ور خیابون بود و متن نابی‌ای که نوشته بود اما ذخیره‌ش نکرده بود، پرید. حیف شد... فاتحه‌ی حکومت آرسینوس و نقاب خونده‌شده‌بود اگر متنه تو توییتر پخش می‌شد...
اما! می‌خواین بدونید علت همه‌ی این اتفاقات چی بود؟ می‌خواین بدونین چی باعث قطعی برق، خراب شدن سنسورهای صوتی – که کمک خیلی زیادی به راوی در فضاسازی رول می‌کنن – و آب‌گرفتگی معابر شهر لندن شده بود؟ می‌خواین بدونین چرا هوریس غرق شد؟
آم... جواب سوال آخر البته برمی‌گرده به بی‌عرضگی و شنا بلد نبودن خود هوریس اما مابقیش...
وقتی که شمارش معکوس تموم شده بود، غول نفهم رو هول برداشته بود و از شدت ترس، برداشته بود کل سهم بادکنک‌هاش رو با هم پرت کرده بود سمت هوریس بی‌نوا. بعد هم نفس‌نفس‌زنان و در حالی که سر و گردن و نصف کمرش از بغلای پست برق زده بود بیرون، خودش رو جمع کرده‌بود پشت سنگرش و می‌ترسید که نکنه هر لحظه بادکنک بخوره بهش و "بیپ"ـش درآد.
لحظات، سخت به هاگرید می‌گذشتن. با بی‌تدبیریش، باعث تموم شدن مهمات شده بود و غافل از اینکه حریف کهنه کار رو آب برده اون‌سر دنیا، فکر می‌کرد هرلحظه ممکنه بادکنکی بشه.
همین موهومات بودند که هاگرید رو سست‌عنصر کردن و باعث شدن که دست به مذاکره و سازش بزنه. وگرنه که هاگرید تا قبل از این، اصلاً اهل این قرتی‌بازیا نبود. اصلاً هاگرید تا قبل از این، مخ نداشت، شعور نداشت! اما زد... دست به سازش زد. جارو و خاک‌اندازی رو که به قصد تمیز کردن خیابان از لاشه‌ی بادکنک‌ها آورده‌بود، ملبس به پارچه‌ای سفید - که نمی‌گم از کجاش آورده بودش - کرد و به‌نشانه‌ی تسلیم شدن، رفت بالای پست برق و شروع کرد به فریاد زدن.
-دیگه آبــــــ نودارم. ذخیره‌م تموم شده... آبــــ نودارمــ. نزن. نزن. هوری بیا بیرون. هوری بیا بیریم کولبه.

آیا لازمه بگم که در ادامه چی شد؟ آیا لازمه بگم که اینجا نقطه‌ی تلاقی سه‌قهرمان این داستان، یعنی هاگرید و لاج و قلیه؟ اوه نه! ماندانگاس قهرمان داستان نیست. او فدایی مردمانه. او روشنفکریست سفت و سخت. قهرمان‌ها همون سه‌تایین که قبل‌تر عرض کردم.
فرض کنید لاجی هستید که بی‌صبرانه منتظرید شیفتتون تموم شه، ناگهان با غولی روبرو می‌شید که رفته ایستاده روی پست برق و فریاد می‌زنه آب نداره و در کنارش، نوجوانی نچسب با دوربینش داره ازش فیلم می‌گیره و زیرش نریشن میاد که:
-اعتراض یک مرد به قطعی مکرر آب رو می‌بینیم... متاسفانه وزارت آرسینوس مردم رو شاکی کرده... لودو روحت شاد.

فرض کردید؟ حالا فرض کنید دوربین پسرک نچسب ناگهان بیاد روی شمایی که بهت بَرِتون داشته و خشک شدید و با صدای تودماغیش شروع کنه که:
-مزدوران آرسی رو می‌بینیم که دارن این مرد رو شکنجه می‌کنن و این مرد داره فریادِ نزن، نزن سر می‌ده.
-

لاج که حالا شعارهای مردم بر علیهش کم‌کم داشت بلند می‌شد، یک آن مسخ فضا شد. او که حقوق‌بگیر دون‌پایه‌ای بیش نبود، یک آن فکر کرد واقعاً مقصر همه بلایا خودشه. یک آن خون جلوی چشم‌هاشو گرفت، فاز آرسینوس بودگی بهش دست داد و یورش برد به سمت هاگرید و به طرفة العینی، معجون مخصوص میتی‌کومان – که ایده‌ی مریض و مضحک معجون‌سازی لرزان بود و از قضا مورد استقبال و اسپانسرشیپ آرسینوس هم قرار گرفته بود - رو به غول بی‌نوا که دهنش رو در ابعاد وسیعی باز کرده بود و فریادِ "آب ندارم" سر می‌داد، خوروند. حالا هاگرید دیگر هاگرید نبود. هاگرید حالا تبدیل به یاقوتی گرانبها شده بود. یاقوتی که فیلمِ پارچه بر سر جارو کردنش، دنیا رو گرفت، دل‌های مردم آزادی‌خواه رو لرزوند و باعث سرنگونی حکومت آرسینوس، نقاب و لاج مزدور شد.
بعد از همه‌ی این‌ها، فنگ با کودتایی ساکت و معنی‌دار، زمام حکومت رو به دست گرفت و مملکتی سگی و آرمانی ساخت.

پایان!

تصویر تغییر اندازه داده شده


-ببینید! خب این اشتباهه. جارویی که به‌خاطرش جریمه شدید، جاروی پرنده نبوده.
-ها! جاروی پرنده نبوده. کاری ندارین؟
-منظور ما از جارو، جاروی پرنده بوده. باید با جاروی پرنده‌تون مرتکب جرم می‌شدید. خیلی واضحه! ببینید توضیحات سوژه رو یک بار دیگه.
-من که اینطور برداشت نمی‌کنم. ببینید جمله رو! جارو و وسیله‌نقلیه‌ای که توی توضیحات گفتید، از نظر دستوری هم‌پایه نیستن. کاری ندارین؟
-حالا که جمله رو دوباره می‌خونم... بله! یک کم کژتابی داره. اما هنوزم منظور رو راحت می‌شه متوجه شد.
-من نمیفهمم. کاری ندارین؟
-یعنی فقط یک‌جای رول بهتون اجازه‌ی انتخاب دادم. یک جا بهتون اجازه دادم تا با بال‌های رنگارنگ خلاقیتتون پرواز کنید و اوج بگیرید. گذاشتم وسیله نقلیه‌ای که قراره باش خلاف کنید و جریمه بشید و معجون بخورید و اون معجون شما رو تبدیل به یک چیز دیگه بکنه رو خودتون انتخاب کنید. اون وقت شما... من رو ناامید کردید آقا...
-اوکی. کاری ندارین؟
-چرا! گفتید که هاگرید تبدیل به یاقوت شد؟ چی به سر اون یاقوت اومد؟
-عرض می‌کنم... چند لحظه صبر...


تصویر تغییر اندازه داده شده


اصغرآقای شاطر مردی کوته‌فکر و بی‌توجه به ارزش‌های معنوی بود. این رو می‌شد از رد کفشی که پشت ماندانگاس مونده بود فهمید. ماندانگاس بعد از خوردن اون لگد متوجه شد که تو این دنیا به کسی به‌خاطر روشنفکر بودن نون نمی‌دن. ماندانگاس یاقوت درشتی گوشه‌ی خیابان، کنار پست برق دید.

تامام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین

تا به حال آرزو کرده‌اید که توانایی خاصی داشته باشید؟ مثلاً بتوانید پرواز کنید، بتوانید ناپدید شوید، بتوانید ذهن دیگران را بخوانید، دیگران بتوانند ذهن شما را بخوانند تا با در نظر گرفتن فحش‌های رکیکی که بهشان می‌دهید، دست از سر کچلتان بردارند یا هرچیزی شبیه به این؟ قطعاً آرزو کرده‌اید. هیچ‌کس استثنا نیست. حتی مأمور باجه‌ی خوشآمدگویی وزارت‌خانه. به خصوص در آن هفته‌ی خاص. به خصوص در آن روز خاص.

او جدا از تمام آرزوهای بالا، آرزو می‌کرد کاش می‌توانست دستش را میان موهایش ببرد و دسته دسته آنها را بکند و روی میز بریزد.
آخر شاید ندانید، ولی جدا کردن دسته‌ای از موهای انسان قدرت زیادی می‌طلبد.
- دوشیزه بودلر، این بار بیست و هشتم توی این هفته‌ست، ازتون خواهش می‌کنم..
- خواش می‌کنم خواش نکن آبجی. باو این آژاناتون دُرُس درمون کار نمی‌کنن جوونمرد! اینم دیه تخصیر حاجی‌تونه؟!
- دفعه‌ی آخر بهتون اخطار داده شد، اگر یک بار دیگه تخلفی انجام بدید، وسیله‌ی نقلیه‌تون ضبط می‌شه.

چشمان.. به طور دقیق‌تر، چشم ویولت بودلر، آن چشم سالمش که زیر چشم‌بند نبود، با حیرت و هیجان توأم گشاد شد.
- ناموساً؟! ینی جارومو می‌گیرین می‌کنین ضبط؟ معجونم می‌دین بخوره؟!

مأمور باجه‌ی خوشآمد گویی که چیزی نمانده بود گریه‌اش بگیرد، به صف طولانی پشت سر ویولت بودلر و ارباب رجوع‌هایی که روی دماغ جن خانگی –حسب الأمر خانم معاون وزیر و جنبش جهانی ت.ه.و.ع، مجسمه سرش را مغرورانه بالا گرفته بود- و کلاه جادوگر –حقیقتاً جای بسیار ناراحتی بود- و بین گوش‌های جن –برخی جن‌های حاضر در صف با عصبانیت به شخص نشسته آن بالا چپ‌چپ نگاه می‌کردند- نگریست. دلش می‌خواست، و می‌توانست البته، که سرش را روی دستانش بگذارد و زار زار بگرید.

متأسفانه ویولت بودلر اهمیت زیادی نمی‌داد.
- بابا بذ دسّتو ببوسم! خو دَمت حاجی، همی معجونو بده من بخورم بشم ضبط! فرقش چیه؟! جارو که اصن..

چند دقیقه بعد، مأمور حراست وزارتخانه، ویولت بودلر را با اردنگی از در عقب به بیرون پرتاب کرده بود. با کسی که همان موقعش هم چوبدستی‌اش را شکسته‌اند و آزکابان هم رفته و به هیچ ترتیبی زشت‌تر از چیزی که هست نمی‌شود، کار دیگری نمی‌توان کرد.
ویولت «مادرسیریوس »گویان روی ماتحتش فرود آمد.
درست کنارِ هاگرید.

- نشد؟
هاگرید چنین پرسید. ویولت کُفری سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. هاگرید با همدردی پشتش زد و بودلر ارشد، تا شد، دماغش به زمین خورد و زان پس نه فقط یک چشمش کور و نصف صورتش سوخته بود، که دماغش هم کج شد.
- می‌گم ینی، آزکابونم رفتی واس خاطرش.

ویولت همانطور که خون روان از بینی‌اش را پاک می‌کرد، صدایی تودماغی به نشانه‌ی تأیید از خودش درآورد.
- چوبدسّیتم شیکوندن.

ویولت با عصبانیت بیشتری، صدای تودماغی‌تری از خودش درآورد.
- یه هفته‌س داریم زور می‌زنیم جفتی. منم هرچی زور می‌زنم هی روح دامبل می‌پره که تا یکی به من وفادار باشه، من زنده‌م. هاگرید از منه و من از هاگرید. هرکه من دامبل اویم ای هاگرید فولان.. ریشم تو زنده و مُردت بابا ولمون بکون.

از یکی از طبقات بالای وزارت‌خانه، پنجره‌ای باز شد و کله‌ای مو وزوزی چنان‌که گویی همان لحظه در طی یکی از آن بحران‌های عمومی پنجاه و سه شناسه با هم را حذف کرده و سه انجمن را پاک، و به دنبالش، با فوجی از مرگخواران خشمگین –چون سهواً جایی در آن میان پایش روی عنکبوتی رفته که اطلاع نداشت عنکبوت نبوده- مواجه شده، بیرون آمد.
- کاربر هاگرید، مطابق ایفای نقشتون رفتار کنید وگرنه مجبورم برخورد مقتضی صورت بدم.

هاگرید که تا همان لحظه هم هیچ اعصاب نداشت، بلند شد، کلوچه‌ای خانگی را از جیبش درآورد و به سمت پنجره پرتاب کرد –و صدای رودولف چون پژواکی میان کوه‌ها به گوش رسید: هــــوی..! ــــوی.. ــوی.. ـوی..! – و صدایش را انداخت روی سرش:
- منم توی این سایت کوفتی مودیرم!
- مدیر ایفای نقشش منم! تو مگه قرار نبود فقط ترجمه کنی؟!
- ترجمه می‌کونم! دوئل می‌کونم! عرق می‌ریزم! برخورد مقتضی دیگه چی‌چیته؟!
- برخورد مقتضی یعنی مطابق ایفای نقشت..
- خودشه! خود نامردشه!

ویولت با هیجان از جا جست و بوسی برای بلاتریکس فرستاد. او نیز که حالات برخوردش به شکلی باینری مابین کروشیو – سرورم تنظیم شده بود، ایفای نقشش دچار مشکل شد، چند لحظه‌ای به برخورد مقتضی اندیشید، کروشیوی به سمت ویولت ول داد و رفت داخل. در تمام این مراحل رودولف به دام افتاده در پوچی کذایی چیزهایی می‌گفت که ذکر آنها موجب هیچ مشکلی نخواهد شد، چون سایت پیوندها از دسترس خارج شده و اساساً همه‌چیز روی هواست.

ویولت ز غوغای جهان فارغ، به سمت هاگرید برگشت و هیجان‌زده یقه‌اش را چسبید.
- گرفتی؟! دو ناتی‌ت افتاد؟! ملتفتی؟! خودشه! برخورد مقتضی! بابا این گوربه‌گوریا به ما معجون نمی‌دن! مام که هم باس سوار جارو شیم، هم باس جریمه شیم، هم باس معجون بخوریم، هم باس به یه چی دیه تبدیل شیم..

اینجا نفس گرفت و منت مرلین را عز و جل که طاعتش و این‌ها حالا به کنار، ولی اگر هکتور می‌گفت دقیقاً به چه چیز تبدیل شوند، خودش یک رول کامل می‌شد و ویولت و هاگرید فقط می‌توانستند در هیبت یک دوئل خیریه از گوشه‌ی کادر رد شوند.

خلاصه که ویولت نفس گرفت. خواننده‌ی عزیز هم.
- اینام که دُرُس درمون جریمه نمی‌کنن تسترالا! یه بار جارو رو گرفتن، یه بار می‌گن اصن قانون نشکستی، تازه دیدی؟! موتورسواریتو اصن قانون‌شکنی حساب نکردن باو این دیه ناموس قانون‌شکنیه. تهشم که معجون نمی‌دن. معجونم که خواسّن بدن فرستادنت پیش مدیرِ هاگ، اون کوفتی چی بود اسبگبارف داد خوردی؟

هاگرید لحظه‌ای به تمامی سبز شد.
- معجون نبود.

و توضیح دیگری نداد. بعضی خاطرات بهتر است که در اعماق ذهن دفن شوند و دیگر هرگز حرفی از آنها به میان نیاید.

- ها دیه. حالا ما باس چیکا کنیم؟!

هاگرید امیدوارانه از زیر ابروهای پرشکوهش به او نگاه کرد.
- انصراف بدیم؟

ویولت با هیجان مُشتش را در هوا پرتاب کرد.
- خودمون پلیسِ جادویی بشیم!

می‌خواهم بگویم، حتی هاگرید هم احساس می‌کرد این فکر یک‌جورهایی فکر خوبی نیست. شاید چون به این می‌اندیشید که آن‌دو هیچکدامشان حتی چوبدستی هم ندارند.
- عـــه..
- و برخورد منقضی می‌کنیـــــــــــــم!

هاگرید چند لحظه با خودش فکر کرد اگر به ویولت خاطرنشان کند برخورد مقتضی است، دلش می‌شکند یا نه. بعد فکر کرد تلگرام که نیست که ویولت بتواند پیامش را ویرایش کند و خودش هم که حال ندارد، پس..
- بریم برخورد منقضی کونیــــــــــم!

و هردو نفر داخل وزارت‌خانه برگشتند.
***
- ولی شما چوبدستی ندارید.
- درسته!

هاگرید و ویولت هردو با هیجان تأیید کردند. مأمور مسئول تأیید نهایی پلیس‌های جادویی از بالای عینکش به آنها نگاه کرد.
- و گاهی مجبور می‌شید اشخاص رو جریمه کنید.
- خودشه!

مأمور از همان ابتدا، همان موقع که مأمور باجه‌ی خوشآمدگویی گریان و نیمه‌کچل –به معنی دقیق کلمه، بالاخره، انسان برای آن زاده شده که محدودیت‌ها را در هم بشکند- آن دو را که سرانجام امتحانات فارغ‌التحصیلی پلیس جادویی شدن (؟!) را پشت سر گذاشته بودند، به اتاقش راهنمایی کرد، متوجه شد پس از امروز دیگر هرگز آن آدم قبلی نخواهد شد.
همانطور که، مأمور باجه‌ی خوشآمدگویی.
و در برخی نبردها، موضوع برد یا باخت مطرح نیست. مسئله به حداقل رساندن تلفات است.
- و چطور این کار رو انجام می‌دید؟!
- با معجون!
- با معجون!

نیش ویولت و هاگرید از دو طرف در رفت. مأمور آهی کشید. در دل تکرار کرد: «به حداقل رساندن تلفات.» و پای گواهی پلیسی جادویی‌شان مُهری کوبید.
- تبریک می‌گم.

از خانواده‌ای اصالتاً جادوگر می‌آمد، ولی زمانی که ویولت و هاگرید عربده‌کشان –بریم برخورد منقضی کنیـــــــــــم!- از در دفترش بیرون رفتند، برای منشی‌اش پاترونوسی فرستاد و درخواست گل‌گاوزبان کرد.
دوباره آهی کشید.
***
آن شب، هاگرید ویولت را به جرم برعکس سوارِ جارو شدن و لایی کشیدن از بین قطرات باران، به نوشیدن معجونِ یعقوب‌های پرنده محکوم کرد. البته متأسفانه نظر به مهارت هاگرید در امر درست کردن معجون، ویولت به جای یعقوب پرنده به مکتوب پرنده تبدیل شد و تا مدت‌ها از خودش صدای پائولو کوئیلو درمی‌آورد. با این حال، توانسته بود شرط سوژه را برآورده سازد. در مورد این که هاگرید دقیقاً به چه چیز تبدیل شد، اطلاعات دقیقی در دسترس نیست. چون هربار هم که کسی از او می‌پرسید ویولت چه معجونی به خوردش داد، صورت و حتی ریش‌هایش سبز می‌شد و تنها می‌گفت: «معجون نبود.»

گرچه، متأسفانه این پایان ماجرا نبود.
***
- من می‌خواستم.. فین فین.. کمکشون کنم..
- می‌دونیم، هکتور. شما کمک کردین.
- می‌خواستم جزئیات داشته باشن.. فین فین.. می‌خواستم کارشون.. فیـــــــــــــــــــــن! باشه..
- متوجهیم هکتور. کار درستی کردید.
- ولی حالا تو تمام بازار معجوناشون معروف شده! فین! می‌گن حتی از معجونای منم بدتر.. فین فین.. یعنی.. معروف‌تر.. معجون یعقوب پرنده می‌سازن، اربـــــــــــــــــــــــــــــاب!

هکتور سرش را روی شانه‌ی لُرد گذاشته بود و زار زار گریه می‌کرد. او نمی‌دانست چطور باید معجون یعقوب‌های پرنده‌ای ساخت که به مکتوب‌های پرنده تبدیل شوند و این، مسئله‌ای به غایت غم‌انگیز بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)