.Vs
رابسولاف
پست چهارم:
شاخ چیست و در زبان عامیانه چه کاربردهایی دارد؟ شاید شنیده باشید که به ساحرهگان زیبا روی شاخ میگویند. به فرد کله شق و بیپروا شاخ طلا میگویند. اما در آن لحظه و آن روز شاخ مصادیقی شاخ تر داشت، کوییدیچ بازی کردن در آفتاب سوزان شاخ آفریقا، به مثابه شکستن شاخ غول بود.
کریچر اما بیدی نبود که با این بادها (کدوم باد عاقا جان؟ کدوم باد وسط آفریقا؟) بلرزد. کریچر از داخل اتاق ضروریات دو عدد از جانی ترین افراد تاریخ را بیرون نکشیده بود، همهی اعضای تیمش را چیز خور نکرده بود و رفیقها جن خانگیاش را به جایشان به ملت قالب نکرده بود، با غول کنکور دست و پنجه نرم نکرده بود و جای یک پسرهی نهلیست خائن به اصل و نصب نقش بازی نکرده بود که حالا به خاطر دو سه قطره عرق جبین (دو سه قطره؟) کم بیاورد. در حالی که با چلاندن گوشهای دراز و نوک تیزش، دو سطل عرق را از آنها میزدود (فرمودید دو سه قطره دیگه!) رو به اعضای تیم یازده نفریاش کرد و گفت:
- خوب تفت تشت آماده شد، این بازی رو تف تشت باید برد!

- همرزم باکت نباشد! همه با تمام قوا و در کمال دلیری میتازیم به این جبههی ضالهی مرگخواران...

صدای نچ نچ ملانی و اینیگو از پشت سرش بلند شد.
-یعنی چیز است، میتازیم به رابستن و الاف!

- اسنیپ چی شد پس؟

- اسنیپ که از خودمان است! جاسوس خودمان است توی این جبههی ضاله... چیز است...
آن طرف زمین اعضای تیم رابسولاف با ابروهای بالا انداخته به تابلوی کادوگان چشم دوخته بودن و خمیازه کشان منتظر شروع بازی بودند. مسلماً هیچ کدامشان، و همچنین داوران، موافق زورگویی تیم تف تشت برای آوردن چهارتا بازیکن اضافی عجیب الخلقه به بازی نبودند، ولی یک حرکت تهدید آمیز تبر کافی بود همه از مخالفت صرف نظر کنند. مرد تبر به دست در حضور همه تبرش را تکان داده بود و گفته بود:
- یا میذارید ما کمک این مادر سیریوسها بازی کنیم و خونمون و اعصاب و روانمون رو از دستشون نجات بدیم، یا همهتون رو مثل این میکنم!
و با دست به روح بی سر اشاره کرده بود. فرمودم که، کافی بود.
بازی با علامت داوران شروع شد. بلاتریکس غیر مجازی که عرق شر شر از موهای وز خورده اش جاری بود، با بی رمقی دستش را به نشانهی «بزنید همدیگه رو لت و پار کنید حداقل یه لذتی ببریم تو این جهنم» تکان داد.
نقل قول:
- بازی پر هیجان تف تشت و رابسولاف در این لحظه شروع میشه! سرخگون در دستان ملانی استنفورد از تیم تف تشته که مقتدرانه به سمت دروازهی حریف پرواز میکنه.
کل ورزشگاه من جمله ملانی از گرما از رمق افتاده به سمت گزارشگر بازی سر چرخاندند تا ببینند دقیقاً چرا انقدر پر انرژیست و منظورش از مقتدرانه چیه؟ ولی خب، یوآن بچه اهواز بود، یوآن این هوا براش خوراک بود، یوآن این هوا براش پاییز هم نبود، یوآن اینها برایش خاطره بود، یوآن بیدی نبود که با این بادها بلرزد! (باز گفت باد!)
نقل قول:
- ملانی خودش یک تنه جلو میره. سوروس اسنیپ رو جا میذاره و حالا فقط آتش زنه رو پیش روش داره!
ملانی با آخرین رمقی که برایش باقی مانده بود سرخگون را به سمت دروازه شوت کرد. گربهی چموش فش و فش کنان خودش را باد کرد و به سمت توپ پرید، و بعد از اصابت سرخگون به صورتش، دوتایی از حلقهی دروازه عبور کردند!
نقل قول:
- آخه کی یه گربهی فزرتکی رو میذاره دروازه بان؟ گل اول برای تیم تف تشت.
رابستن زیر لب غر غر کرد:
- اونوقت کی دقیقاً کاکتوس دروازبان گذاشتن میشه؟
و سرخگون رو به بچهاش پاس داد. (چرا هیچ کس نمیگه این بچه دختره یا پسر که ما هم راحت تر بنویسیم؟) بچه که ریزه میزه بود، از لای دست و پای بازیکنان ویراژ دهان رد میشد که ناگهان پیرزن عجوزهی زشت جلوی رویش سبز شد.
-خبه خبه! توی چسقل بچه قرار نیست گل بزنی و ما رو بی خونه کنی، بده من سرخگون رو!
و بچهی مادر مرده که تا سر حد زهره ترک شدن ترسیده بود، گریه کنان سرخگون را پرت کرد و رفت زیر شنل رابستن قایم شد.
- فضایی اعتراض داشتن میشه! بچهی بینوای ما رو ترسوندن کرد تسترال #@**!
ولی داورها که زیر آفتاب ورزشگاه کم کم داشتند به سیب زمینی تنوری تبدیل میشدند، ترجیح میدادند که هر تیمی که شده با توصل به زور و یا هر حربهی دیگری زودتر ببرد تا زودتر از این جهنم دره خلاص شوند. پیرزن عجوزه هم خندهی ناجوری کرد که رسماً ریق بچهی معصوم را درآورد و سپس سرخگون را به کادوگان پاس داد.
کادوگان حمله حمله گویان به سمت دروازه راه افتاد اما با دیدن چهرهی غضبناک بلاتریکس (مجازی البته) جلوی رویش که آماده بود هر چه مه و خورشید و فلک سر تیمشان آورده بودند را یکجا سر کادوگان بیاورد جفت پا رفت روی ترمز. کادوگان که نصف بیشتر داستانهای شجاعت و دلیریهایش را با خواندن داستانهای زرد مجلهی طفرهزن توی دست شویی فنریر گری بک از خودش میساخت، لبخندی حجیمی تحویل بلاتریکس داد، گویا که یک نفر چوب لباسی در دهانش فرو کرده باشد! سپس دست انداخت و پس گردن مومیایی را گرفت و او را بین خودش و بلا پرت کرد. والا از شما چه پنهان، مومیایی هم کمی تا قسمتی از بلا میترسید، در نتیجه مقداری از باندهایش را باز کرد. باندهای آغشته به عرق جبین در هوا به پرواز درآمدند و به سر و صورت و دست و پای بلا پیچیدند. کادوگان با رعایت فاصلهی ایمن از کنار بلاتریکس رد شد و گل دوم را به ثمر رساند. گربه هم که تاثیر خاصی نداشت. بلای مجازی که با تقلا مقداری از دهانش را از زیر باندها بیرون آورده بود، سیل انواع و اقسام طلسمهای شوم را به سمت هر کس غیر از هم تیمیهایش، من جمله فنریر گری بک و بلای حقیقی میفرستاد و مرلین به داد همه رسید که باندها دستانش را هم محکم بسته بودند و طلسمهایش مرتب خطا میرفت. شرایط زمین مسابقه بیشتر به صحرای کربلا شبیه شده بود و این میان، فقط یوآن بود که شاد و پر انرژی گزارشش رو میکرد:
نقل قول:
- بازی توسط رابستن شروع میشه اینبار، رابستن چشمهاش رو بسته تا نگاهش به قیافهی کریه یاران اضافهی تف تشت نیفته. فراموش نکنید که رابستن آدم فضاییه و نیازی به دیدن با چشم برای پیدا کردن راهش نداره... رابستن شوت میکنه، کاکتوس میپره به سمت سرخگون اما بهش نمیرسه و اولین گل رابسولاف به نتیجه میرسه... .
لبخند بر لبان بازیکنان تف تشت یخ بست. (یخ؟ واقعاً؟ ذوب شد بهتر نبود؟)
- نویسنده خفه شد و با دو شخصیت مزخرفش کنار اومد و هر جفتشون لال شد و به جاش بازی را گزارش کرد!
کریچر اعصاب نداشت. بعد از همهی بلاهایی که برای پیروزی تیمش به جان خریده بود، اندک عقل سلیمش هم به فنا رفته بود. در همین حال بود که چشمش به گوی زرین افتاد که در بدن شفاف روح بی سر شناور بود. کنت الاف هم گوی زرین را دید، منتها قیافهی خرسندش ظرف یک دهم ثانیه با دیدن روح بی سر مثل کسی شد که ماهیتابه توی صورتش خورده باشد. کریچر که میزان خباثت خونش و اعصاب خرابش در آن گرما به حداکثر رسیده بود، با صدای جیر جیر دارش گفت:
- حالا الاف اومد و گرفتش اگه راستش رو گفت! بیا! بیا دیگه! اومد گرفتش!
کنت الاف که حوصلهاش از خزعبلات جن خانگی به تنگ آمده بود و از شما چه پنهان، یک مقدار هم بهش برخورده بود، از عقل سلیمش که اتفاقاً بر عکس کریچر زیاد داشت استفاده کرد:
- اکسیو اسنیچ!
ولی متأسفانه الاف همیشه یک مقدار «چ» اش میزد. اسنیپ با سرعت برق و باد توی صورت کنت کوبیده شد!
الاف که حسابی از خراب شدن ژست عاقل سلیمش ناراحت شده بود، اسنیپ رو با یک دست به کناری پرت کرد و دوباره ژست گرفت و این بار فقط چوبدستیاش را به سمت گوی زرین گرفت و به گفتن یک کلمه بسنده کرد:
- اکسیو!
اما آن روز بخت هیچ رقمه با رابسولاف جور نبود. طلسم اکسیوی الاف درست یک لحظه قبل از تماس با اسنیچ، به یکی از طلسمهای سرگردان بلاتریکس خورد و خوب طلسمهای بلاتریکس هم طلسمهای خوبی نبود. مرلین روحش را قرین رحمت خودش کند.
نقل قول:
- و حالا کریچر جلو میره و گوی زرین رو میگیره. یک پیروزی کاملاً مفتکی برای تیم تف تشت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

" ابر هایی دور سر املیا پدید امدند. املیا روی سیاره ی راب. اگر راب میتوانست اورا با خودش ببرد عالی میشد.













سریع و خشن












