باز هم همه مرگخوار ها به او خیره شدند.
- به نظرتون کی بود که نصف نامه اربابو خورد؟
- و کی بود که همش مارو به مسیر های اشتباهی میبرد و منم باهاش کاری ندارم؟
- بسه! فنر!
با این حرف لرد، همه مرگخواران ساکت شدند و فنریر هم حساب کار دستش آمد.
فنریر غمگینانه وارد شد. اتاق کوچک و در سفیدی مطلق بود؛ چه عذابی برای فنریر بدتر از این؟
وقتی فنریر بیشتر دقت کرد، گوشت قرمز و تر و تازه ای را دید.
- آخ جون گوشت. ممنون ارباب که منو فرستادی اینجا!
و انقدر سریع دوید که خورد زمین.
- آخ!
ولی فنریر دوباره بلند شد. او باید به گوشت میرسید.
دوید و دوید. بیشتر دوید. ولی نمیرسید.
- خسته شدم!
ایستاد. هنوز سر جای قبلش بود. اصلا تکان نخورده بود.
به هر حال، آنجا اتاق عذاب بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج














...