جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] آموزشگاه مرگخواری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1398 23:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- چه گوسفند با کمالاتی ... شما وضعیت شیردهیتون چطوریاست؟

در همان حین که گوسفند با عشوه شتری محصولات لبنی خود را به رودولف معرفی می‌کرد و رودولف نیز آب از لب و لوچه‌اش آویزان شده بود، بزی لاغر با پیشانی پینه بسته، ریش بلند و تسبیح به دست به آن‌ها نزدیک شد.

- دخترم؟

- بــِـــــــع خدا چوپونمه!

- همین چوپونیا دوشیدنت! پشماتو ریختن و بعد پوشیدنت!

- چه بز با درایتی!

جمله آخر را بلاتریکس ادا کرده بود ... اما این بلا آن بلا نبود! بلاتریکس پس از اخراج شدن توسط لرد دلبندش، دیگر نه نایی برای جیغ زدن داشت و نه چوبدستی‌اش به کروشیو می‌رفت. او افسردگی گرفته بود. اما هر چه باشد، او یک ساحره بود و یک ساحره هر چه را از دست بدهد، حسادت ساحره‌آنه‌اش را از دست نمی‌دهد.

- بلا؟

- عزیزم تو می‌تونی مخ یک گوسفند جوونو بزنی ... یک بز پیر نتونه مخ منو بزنه؟

و بترسید از انتقام ساحرگان که آنان سخت کیفرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1398 04:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار پیشبند های سفید به گردنشان بسته بودند و با قاشق و چنگال در حال نزدیک شدن به گوسفند بی نوا بودند.

_گوسفنده جنسیتش چی بود؟ مونث؟

رودولف همیشه ذات بسیار پاکی داشت...

او تحمل هیچ ظلمی در حق هیچ مونثی در جهان را نداشت!
_چنگال هرکس به این گوسفند با کمالات بخوره با همین قمه ها شکمشو سفره میکنم.

مرگخواران فقط یک سانتی متر با گوسفند چاق و چله و شکمی سیر از گوشت تازه کباب شده فاصله داشتند.

_چی شد یه دفعه؟ شونصد پست زحمت کشیدیم یه گوسفند بگیریم حالا اومدی میگی نمیتونیم بخوریمش؟
_گوشت قرمز ضرر داره براتون...برین دنبال یه غذای دیگه...برین بخوابین اصلا.

گوسفند ماده شیفته مرام قهرمانش که او را از صد ها چنگال تیز نجات داده بود، شد.
_بععع چه آقای متشخصی.
_آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری که...عجب کله و پاچه و دنبه ای!

مرگخواران نباید می گذاشتند غذایی که مدت ها برایش زحمت کشیده بودند اینطوری از دست برود. شاید باید دست به دامان بلاتریکس می شدند. اما چگونه باید به بلاتریکس می گفتند که شوهر عزیزش او را به یک گوسفند فروخته است؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مهر 1398 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به یه گله گوسفند می رسن. فنریر مسئول تهیه(شکار) یک گوسفند می شه.

...................

تهیه گوسفند بیشتر از حد معمول طول کشیده بود. رودولف کمی به فنریر نزدیک شد.
-هی...پیست...مردیم خب از گشنگی...یکیشونو بیار!

به غیرت فنریر کمی برخورد. گوسفند مونث را با خود به پشت درختان برد و سریع به محل تجمع مرگخواران آپارات کرد.

-هن و هن....

آپارات با یک گوسفند پشمالو و سنگین، کار سختی بود.

-آخ جون...کباب!

گوسفند با تردید، به حلقه محاصره مرگخواران نگاه کرد.
-چرا هی دارین نزدیک تر می شین؟ کباب کدومه؟ نیایین جلو...بع می کنما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1398 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
_بععع...نههه...نمیتونم استاد...
_چرا نمیتونی؟ بیا بریم یه گپی بزنیم.
_نه استاااد...من الان دچار افسردگی قبل از کنکور و افسردگی بعد از کنکور و افسردگی قبل اومدن جوابها، افسردگی بعد از اومدن جوابها، افسردگی قبل از اومدن جواب دانشگاه و افسردگی بعد از اومدن جواب دانشگاه شدم...

فنریر پوکر شد...چند روزی را پوکر ماند.
_مگه شما دانشگاه دارید؟
_من نمیدونم استاد...من که نمیام...برم برای ثبت نام.
_ثبت نام کجا؟
_دانشگاه دیگه...
_

گری بک روبه گوسفندان دیگر برگشت:
_خب...شما ها چی؟...اااا...چی شده؟ چرا سیگار می کشید؟
_ما افسرده شدیم استاد...
_فشار زندگی خیلی تاثیر داره استاد...
_
_استاااااااااد...

صدای گوسفند مونثی همهمه ی اطراف را شکست.
_بله؟
_به من نمره نمیدید استاااااد؟...
_من؟...کی؟...این که کنکور بود...چی نه منظورم اینه که...بیا بریم پشت درختا در مورد نمرت بحث کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/6/25 18:33:11
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1398 17:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- نه استاد!

فنریر با تعجب متوقف شد و برگشت تا ببیند کدام گوسفندی مخالفت کرده.

- تعداد که زیاد باشه کیفیت آموزش میاد پایین. یه آزمون ورودی برگزار کنید.

فنریر که حوصله بحث کردن با مشتی گوسفند را نداشت، تصمیم گرفت به خواسته‌های آنان تن بدهد. فنریر آزمون جامعی به نام کنکور تدارک دید تا رتبه‌های برتر آن را با خود به پشت درخت ببرد. فنریر کتاب‌های «چرا کردن»، «نشخوار1»، «نشخوار2»، «اصول بع بع»، «حساب دیفرانسیل و انتگرال»، «زبان بزی»، «چوپان و زندگی»، «گلّه شناسی» و «پشم تجربی» را به گوسفندان فروخت. پاسخ سوال «مشتق و انتگرال کجا به دردمون می‌خوره؟» و «چرا باید زبان بزی رو بلد باشیم؟» را با «بزرگ‌تر که شدید می‌فهمید!» داد. از آن‌ها به صورت مرتب کوییز گرفت. هیچ گوسفندی نتوانست پاسخ سوال «نشخوار را تعریف کنید» و «برهان چوپان را بیان کنید» را بدهد؛ اگرچه آن‌ها روزانه 18 ساعت نشخوار می‌کردند و به چوپان‌هایشان اعتماد داشتند. عده‌ای از آن‌ها که برهان چوپان را غیر منطقی و مزخرف می‌دانستند، دچار شبهه شده و اندکی بعد وجود چوپان را انکار کرده و به او پشت کردند و خوراک گرگ شدند. عده‌ای گوسفند تنبل نیز ترک تحصیل کرده و رفتند پشت درخت و چرایشان را کردند. کنکور که نزدیک شد، گوسفندهایی که درسشان ضعیف تر بود کتاب‌های کمک آموزشی و سی‌دی‌های آموزش نکات تستی را نیز از فنریر خریدند. زمان گذشت، کنکور در یک قدمی گوسفندان بود. بسیاری از آن‌ها مدت‌های مدیدی بود که با هیچکس بع بع نکرده و از نشخوار نیز افتاده بودند. شبانه روز تست می‌زدند تا درصد نشخوار2 که ضریب 4 داشت را بالا ببرند. عاقبت روز کنکور فرا رسید و گوسفندی با عینک ته استکانی، پشم‌های طاس که به سختی می‌توانست صدایی بین بَع بَع و مِع مِع تولید کند و فاقد هر گونه دمبه بود، رتبه یک را به دست آورد. فنریر یک کارنامه به او داد که برای مراجع بین المللی ثابت می‌کرد آن گوسفند، بهتر از هر گوسفند دیگری، نشخوار و چرا و بع بع بلد است. کارنامه‌ای که امضای معتبر یک گرگ پایش خورده بود.

- خوب گوسفند! بیا بریم پشت درخت.

گوسفند شدیدا به مغزش فشار آورد ... هیچ درسی در مورد راه رفتن به خاطرش نیامد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1398 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
از سویی دیگر مرگخوارانی گرسنه که روده ی کوچکشان روده بزرگه را با ماشین زیر گرفته و به بیمارستان نبرده بود که هیچ؛ یک لگدم به او زده بود در پشت درخت با حالتی گدا گونه وا رفته بودند و مثل این که کسی نبود تا زیرشان را خاموش کند.
صبر کن ...بود!
فنریر به همراه گله گوسفندان تپل مپل پشت سرش به آن ها نزدیک میشد و مرگخواران با وجود این صحنه گویی که از کما به هوش آمده باشند، بلنده شده و در عرض سه سوت میز آن سو ناپیدایی چیدند.

فنریر اما در میان راه، دل درد عجیبی بر جانش افتاد و بیرون رویه بدی گرفت!
گویی علف به دهن فنریر شیرین نیامده بود که هیچ معده اش را هم ترش کرده بود!
فنریر که دیگر توان نگهداری از محتویات شکم و کمی پایین ترش را نداشت نزدیک ترین درخت را برای خالی کردن خود پیدا کرده و مسیرش را از سمت مرگخواران گرسنه به آنجا تغیر داد.
گوسفندان هم مانند گله ای با وفا به دنبال فنریر حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1398 00:33
نمایش جزئیات
آفلاین
همه گوسفندان دست از علف خوردن کشیده و به فنریر چشم دوخته بودند.
- یالا دیگه !منتظر چی هستی؟
فنریر کمی با خود فکر کرد و چند راه حل به ذهنش رسید .او با کمی فکر می توانست بر اساس موقعیتی که دارد بهترین آن را شناسی کند.
راه حل اول : او می توانداز جمع گوسفندان فرار کند و در جایی دیگر دنبال غذا بگردد.
راه حل دوم :باید به حرف گوسفندان گوش کرده و نشخوار کند.
راه حل سوم: باید کمی نقش بازی کند و گوسفندان را طوری گول بزند که تغییر عقیده دهند.
فنریر به فکر ویژگی های خودش افتاد.آیا او اهل فرار بود؟خیر!.او برای مقابله با تمام سختی ها آماده بود.آیا بلد بود نشخوار کند؟باز هم نخیر!آیا بلد بود دیگران را فریب دهد؟بله! بله دقیقا ،این در خونش بود! این همان چیزی بود که می خواست.مقداری نمایش وبعد به دست آوردن غذا!..
- آهای تویی که در دنیای تخیل غرق شدی! با تو هستم!
-من؟!
-آره تو.مثل اینکه بلد نیستی نشخوار کنی؟!
- چرا بلدم بلدم،ولی یک لحظه صبر کن.
ناگهان همه جا تاریک شد و نور سفید رنگی روی فنریر افتاد.و فنریر با صدای غمگینی گفت :گوسی، تکرار غریبانه روز هایت چه گونه گذشت؟ وقتی مزه ی گوشت هایت در زیر پشم های سفیدت پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های چندش نشخوار کردنت! از علف های تازه ی زیر پایت...
آیا می دانی نشخوار کردن هایت. و در گیر و دار لذت بخش زندگی ات، حقیقت خوشمزگی دمبه هایت نهفته بود. گوسی اکنون آمده ام تا دمبه هایت را..(ای وای اشتباه شد!) . نه !تا خودت را به دست های گری گوسفندینه ی مهربان بسپاری و تا پشت درختان با من بیایی . گوسی شکفتن و...
- بابا دو ساعت شعر خوندی هیچی نگفتیم و گوش دادیم. حالا یا زود بگو مشکلت چیه یا بیا نشخوار کن!
فنریر که یکه خورده بود( زیرا این شعر فقط شروعی برای سخنان ارزشمندش بود) به گوسفندان نگاهی انداخت و با صدای ملتمسانه ای (به طور خلاصه )جواب داد من معده درد دارم .
- خب که چی؟
- یعنی نفهمیدین؟
همه گوسفدان جواب دادن نچ!
- الحق که گوسفندید! بابا من معده درد دارم یکبار که چمن بخورم دیگه برای هفت پشتم بسه! این دفعه فهمیدید؟
دوباره همه با هم گفتند نچ! باز هم نفمیدیم!.
اینبار فنریر یک تخته وایت برد و یک ماژیک از جیبش در آورده ،سپس عینکی به چشم زده و به گوسفندان گفت: خوب گوش کنید هرکی حرف بزنه میره بیرون! آخر سر هم یک امتحان می گیرم.
فنریر تصویر مبهمی از معده و دل و روده کشید و شروع کردن به توضیح دادن اینکه نشخوار کردن باعث می شود که گوسفندان مریض شوند و از این قبیل حرف ها. در آخر هم فنریر امتحانی از گوسفدان گرفت و خودش ناظر آن شد.
- تقلب ممنوع!
- باشه.
- مگه نمی گم تقلب نکنید؟!
- باشه ببخشید.
- باز که دارید حرف می زنید! تقلبم که می کنید! اصلا می دونید تقلب یعنی چی؟
- نه خیر!
- بی خیال تقلب. - چرا داری سر امتحان آدامس می جویی؟
- آدامس نیست!
- پس چیه؟
- علفه.دارم نشخوار می کنم!
- مگه من نگفتم نشخوار بده؟
- نه!
فنریر به این نتیجه رسید با گوسفندان بحث نکند و به همه ی آن ها نمره دهد. بعد از اتمام کلاس فنریر رو به همه گفت: خب دانشجو های عزیز، کار شما تو اینجا تموم شد به این دلیل...
به علت هجوم گوسفد ها به سمت فنریر او نتوانست ادامه جمله اش را کامل کند .
- هی کجا می رید گوسفند ها!
- داریم می ریم فارغ التحصیل شدنمون رو جشن بگیریم استاد.
- مگه شما چی کار...
فکری به سر فنریر زد. یعنی او توانسته بود گوسفندان را فریب دهد؟ امتحانش راحت بود.
- ببینید من اون طرف درختا چندتا دوست دارم که منتظر دانشجو های زرنگم هستند تا براشون یه جشن مفصل بگیرن . کی میاد با من بریم اونجا ،به عنوان گوسفند نمونه؟
- من!
- نه خیرم!من
- نه، من بهترم استاد!
فنریر لبخندی شیطانی زد و گفت : اصلا همه ی شما رو با هم می برم .


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
_کجا؟! وایسا هنوز باید ثابت کنی که یه گوسفندی تا ما بتونیم بهت اعتماد کنیم و بذاریم با یه گوسفند بری پشت درختا!

فنریر باید نشان می داد که یک گوسفند واقعی است!

یک کیسه زباله به همراه مقادیر عظیمی از زباله های پلاستیکی از جیب لباس گوسفندی اش در آورد و همه را کف چراگاه ریخت.

_داش تو چقدر گوسفندی!
_بابا تو دیگه چه گوسفندی هستی!؟ دست گوسفندای دیگه رو بستی!
_لطفا گوسفند نباشید!

فنریر با ریختن زباله در طبیعت، گوسفند بودن خودش را به اثبات رسانده بود.
_پس دیگه میتونم بهتون نزدیک بشم؟
_خیر...هنوز باید گوسفند بودن ذاتی خودتو ثابت کنی.
_ثابت کردم دیگه! یه کیسه زباله دیگم هست...بریزم؟
_نه اون گوسفند بودن ظاهری بود الان گوسفند بودن باطنی خودتو باید اثبات کنی.

فنریر که فقط میخواست زودتر یک گوسفند شکار کند و حفظ آبرو کند، تصمیم گرفت گرگ عمل شود!
_چطوری گوسفند بودن باطنی خودمو اثبات کنم؟
_نشخوار!
_گفتی چیکار کنم؟!
_نشخوار کن. شرط لازم برای گوسفند بودن نشخوار کردنه. اگر نتونی نشخوار کنی یعنی گوسفند نیستی!

فنریر که حتی فکر به اینکه چمن های چراگاه را بخورد برایش عذابی الهی محسوب می شد حالا باید یکبار دیگر چمن های خورده شده را دوباره میل می نمود.

او در این فکر بود که در زندگی اش کدام گوسفند مفلوکی را خورده که آه آن گوسفند نگون بخت اینگونه دامانش را گرفته!

_بععع بدو دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1398 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی گوسفندان به او زل زده بودند و انگار انتظار داشتند که او مانند گوسفندان معمولی بچرد.فنریر نگاهی به چمن های خیس و آغشته به گل انداخت و عق کوچکی زد اما بلافاصله طعم گوشت تازه را در ذهنش مجسم کرد ،چشمانش را بست و شروع به چریدن کرد.

-اون از خودمونه .

به نظر می رسید کسی به گوسفند بودن او شک نکرده است.اما گوسفندی سفید با پشم های کاملا اتو کشیده،از زمانی که او وارد چمنزار شده بود،به او خیره مانده بود.فنریر عرق های پیشانی اش را پاک کرد و سعی داشت معمولی به نظر برسد.

-می تونم برای چند لحظه وقت گران بهای گوسفندیتون رو بگیرم؟

فنریر که ترس لو رفتن باعث شده بود تا کنترل زبانش را از دست بدهد،گفت:
-بعععععع.
-وای چقدر قشنگ بع بع می کنید.حتما از خانواده ی درست و حسابی ای اومدید.
-بعععع له.
-لازم نیست انقد رسمی با من صحبت کنید.با من راحت باش .می تونی من و گوسی صدا کنی.
-دقیقا در چه حد می تونم راحت باشم؟
-خیلی راحت.من خیلی وقته دنبال گوسفند پوزه بلندی مثل شما می گشتم.

به نظر می آمد که دیگر لازم نبود تا فنریر به خودش زحمت دهد و به دنبال شکار برود.شکار دقیقا در پنجه های او بود.بنابراین گفت:

-بهتره بریم پشت درخت ها صحبت کنیم.اینجا خیلی شلوغه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده. لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه به یه گله گوسفند می رسن. فنریر مسئول تهیه(شکار) یک گوسفند می شه.

.................

فنریر موهایش را فر و سفید کرد و کاملا به شکل پشم در آورد. سعی کرد حالت معصومانه ای به نگاهش بدهد. دمش را هم گرد کرد و به طرف گله گوسفندان رفت و تحقیر آمیزترین صدای زندگی اش را تولید کرد.
-بععععع!

گوسفند ها برای یک ثانیه دست از خوردن علف برداشتند و برگشتند که ببینند این چه گوسفندیست که "بععع" ای به این نامتوازنی تولید کرده.

و با گوسفندی بسیار زشت و پوزه دراز مواجه شدند.

-الان وقت بع کردنه؟
-همین بود مادربزرگ شنل قرمزی رو خورد و ما رو مضحکه همه کرد.
-همینا رو باید گرفت و کله پاچه کرد...چه نگاه ابلهانه ای داره!
-چته؟...چرا می نگری؟ بچر خب!

فنریر باید می چرید. باید به گوسفندان نزدیک می شد و در فرصت مناسبی یکی از آن ها را از گله دور می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!