جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (36 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: یکشنبه 21 مهر 1398 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام مرلین آغاز می کنیم انشای خود را!
اول یه چیز رو روشن کنیم که دیگه به این فنر نگین موضوع انشا بده رماتیسم های مغزمون خشکید با این موضوع!


هاکونا ماتاتا



هاکونا ماتاتا چیست و چگونه؟ بعضی از منتقدین حتی بر سر چرایی آن مشکل دارند. از کتاب فانوس نامه نوشته (خواجه پشم الدین لندنی تبار اصل) آمده است: که هر که یک بار در روز و یک بار در شب "هاکونا ماتاتا" را استنشاق کند به خواب ابدی خواهد رفت و حتی لنگه دمپایی مامان دوز مرلین نیز او را نتواند نجات داد.
بر سر چرایی، چگونگی، کجایی هاکونا اختلاف وجود داردو برخی می گویند که هاکونا شیره درختی است که مرلین با آن اولین چوبدستی خود را ساخت، اما متوجه شد که این درخت شیره هم می دهد بنابراین تصمیم گرفت شیره آن استنشاق کند تا ببیند که چه کوفتی است. وقتی آن شیره را استنشاق کرد، حس کرد که در فضا است و حتی برخی مورخین که خود را شاهدین عینی این ماجرا می دانند، می گویند پس از استنشاق این شیره بود که مرلین ادعای پیامبری کرد.
روایت دیگری نیز وجود دارد که می گوید: وقتی مرلین متوجه شد که سخت مریض است، جامه درید، مو تراشید، ریش پروفسوری گذاشت و وقتی می خواست که از غم مرگ نچندان دورش خود سوزی کند، با درختی آشنا شد و از آن موادی ساخت که ملت را علاوه بر اینکه بر فضا می برد، گاهی اوقات کشنده هم بود. بعضی از راویان می گویند "مورفین چیژ کش" نیز در این راه با او همراهی می کرد اما ا ز صحت این ماجرا خبر چندانی در دسترس مورخین، نمی باشد.
در کتاب "چیژ کشان اهل دل" اینگونه روایت شده است که هاکونا را به چند روش می توان مصرف کرد، روش اول: استنشاق است که در مرحله اول انسان را به فنا می دهد. روش دوم: خوردن است که باز هم انسان را فنا می دهد. روش سوم: آشامیدن که گفته می شود اگر در روش اول و دوم، نمردید، این بار حتما می میرید. روش چهارم: هاکونا ماتات را به زمین بگذارید و تا جایی که امکان داد از آن دور شوید. اینگونه بهتر است!
همانطور که دیدید حتی چیژ کشان اعظم نیز از مصرف این ماده دوری می کنند!

پیام اخلاقی: چیژ بکشید!

این بود انشای ما خوشبحال خود ما چون خفن هستیم!

موضوع پیشنهادی برای دفعه های بعد که دیگر موضوع های فسفر سوز فنریر اذیتمان نکند:

چگونه اسب باشیم؟ (نوشته آملیا سوزان بونز)
چگونه بوقی باشیم؟(نوشته آرسینوس جیگَر لعنت المرلین)
چگونه از جیگَر به فنر تبدیل شویم؟ ( نوشته فنریر گری بک)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 20 مهر 1398 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هاکونا ماتاتا


اصولا وقتی هاکونا ماتاتا رو جلوی چشممون میبینیم، توی ذهنمون میخونیمش و به عبارت دیگه ای هاکونا ماتاتا از خود ما شروع میشه، از درون ما شروع میشه. اصلا هر کدوم ما یک هاکونا ماتاتا هستیم.
البته اینایی که بالا عرض کردم همه شون حاشیه بودن و لازم. برای رسیدن به اصل مطلب همیشه اول باید حاشیه ها رو فرا بگیریم که بعد بتونیم وارد عمق اصل مطلب بشیم. البته در موارد زیادی عمق اصل مطلب از طریق دهن و گوش و دماغ وارد ما میشه که حالت ناجالب انگیزی به وجود میاد و چون باید همیشه مسائل ایمنی رو رعایت کنیم و ایمنی بهتر از درمان که به سرمون وقتی درد نمیکنه دستمال ببندیم، باید بگم که این حالت فقط برای کسایی ممکنه پیش بیاد که رماتیسم دارن و استفاده نمیکنن. در نتیجه لارتن که خدای رماتیسمه ازشون ناراحت میشه و اصل مطلبو از طریق دماغ و دهن و گوش واردشون میکنه که آینه عبرت بشن واسه گذشتگان و آیندگان.
ولی ما چون همه مون بچه های خوبی هستیم و نمیذاریم رماتیسممون بپوسه، قبل از اینکه اصل مطلب بیاد سر وقتمون، میریم سر وقت اصل مطلب.

برای شناسایی "هاکونا ماتاتا" ما باید بدونیم که این جمله نه تنها شامل دو کلمه س، بلکه یه سبک زندگی کامل با قواعد دنیای قبل و بعد از مرگ هستش. هاکونا ماتاتا رو اولین بار راهبای گینه بیسائو که البته اونموقع گینه بی صاحاب بود و همه شون ارتودنسی کرده بودن و داشتن سوار بر تی رکس ها و ماموت هاشون پیتیکو پیتیکو کنان میرفتن که با پادشاهای آشور که ننگ به نیرنگشون بود، بجنگن و شکستشون بدن و همه شونو به بردگی بگیرن، گفته شد. لحظه دقیقش هم ساعت شیش بعد از ظهر روز جمعه بود. درست موقعی که یکی از این راهبای ارتودنسی کرده گینه بی صاحاب با ماموتش رفت روی پادشاه آشور و صدای قرچشو شنید.

و درست از همون لحظه به بعد که گینه بی صاحاب شروع کرد به تصرف کل دنیا، "هاکونا ماتاتا" سر مشق زندگی مردم دنیا شد. "هاکونا" شد پادشاه ذهنشون، "ماتاتا" هم شد ملکه ذهنشون. گاهگداری هم هاکونا و ماتاتا توی ذهن ملت حتی با هم میجنگیدن که کنترل هیپوکامپ و مخچه و سایر نقاط رو به دست بگیرن که البته با پا در میونی روده بزرگ از جنگ دست میکشیدن و آشتی میکردن.
نکته دیگه ای که باید بگم، اینه که بعد از اون، گینه دیگه بی صاحاب نبود. گینه صاحاب پیدا کرده بود. گینه معتقد بود "هاکونا ماتاتا" صاحبشه!
هاکونا ماتاتا بعد از اینکه پادشاهی گینه به خاطر بی کفایتی پادشاها و انقراض دایناسورا و ماموتا از بین رفت، دیگه اونطوری اصن نتونست و رفت خودشو توی تاریخ گم و گور کرد تا شاید فرصت مناسبی برای ظهور دوباره ش پیدا کنه.
هاکونا ماتاتا که حسابی ناراحت شده بود و از یه سبک زندگی تبدیل شده بود به بقایای پادشاه آشور زیر پای یه ماموت، فرصتش رو وقتی که بازیای کامپیوتری آنلاین ساخته شدن، به دست آورد. اون رفت توی مغز تک تک پدر و مادرای دنیا و بهشون حکم رانی کرد که بازیای آنلاین رو نمیشه استپ کرد تا بچه های کوچیک و بیچاره که میخواستن با دوستاشون بازی کنن، اینطوری اصن نتونن و زیر بازی آنلاینشون درد بگیره. البته اینکار باعث شد خود هاکونا ماتاتا هم ناراحت بشه و دوباره کنج عزلت برگزینه.
و با وجود تمام این تاریخچه ای که گفتم، به نظر شما هاکونا ماتاتا دوباره چه زمانی فرصت Strike back رو پیدا میکنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 20 مهر 1398 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
زنگ انشا

موضوع: هاکونا ماتاتا

هاکونا ماتاتا چیست؟ اول کار بگم شاید تعجب کردید که چرا زرتی رفتیم سراغ اصل مسئله. شایدم به شلوارتون نباشه که از کجا شروع کردیم. مهم اینه شروع شده. باید بگم که هاکونا ماتاتا، چندین معنی خاص داره که به یَک یَکشون میپردازیم. اما معانی اون بستگی به موقعیت جغرافیایی و عرضی اندر طویل ارتفاعات عمقی داره که بسی خفن جزو مهمات می باشد. درحالی که شما خشتک میدرید و سر به جنگل ها و بیابان های قسمت شرقی قاره آفریقا میگذارید، میوه های بسیاری در بین راه میبینید که نخورید. چون اگه بخورید با حیوانات سخن گو رو به رو میشید و اونوقته که یه گراز وحشی به سمتتون حمله میکنه و نه تنها حمله میکنه، بلکه فحش های بی ناموسی میده و شما هم میشنوید. شاید باورتون نشه. حتی اگه میوه ها رو هم نخورید، اونا فحشای بی ناموسیشونو میدن. با این تفاوت که شما نمیشنوید.

حال و اکنون اینکه این چه ربطی به هاکونا ماتاتا داشت؟ چون اون جا به زبان آفریقایی صحبت میکنن، فحشاشون هم به زبان آفریقاییه. البته هاکونا ماتاتا فحش نیست. یه چی تو مایه های رِ تِ تِ خودمونه. در فرهنگ آفریقایی ها، کلمات بسیاری، مشابه هاکونا ماتاتا و رِ تِ تِ خودمون وجود داره. البته اینم بگم که هاکونا ماتاتا در زبان انگلیسی، همون نو پِرابلم معنی شده و حتی. اصلا هم جملشو تو اینترنت سرچ نکردم. ولی مسئله ای وسیع تر از گسیل های اسلامشهر و زمین لرزه های اندر غار های امین آباد بیرونی، این است که چه؟ چی چه؟ این چه که اگه نیچه با یه تیکه میخچه بیافته به جون پیچه، هاکونا ماتاتا؟ دقیقا! هاکونا ماتاتا! چون که نیچس و یه نیچه هر کاری میتونه بکنه! سعی کنید همیشه یه نیچه باشید. چون اگه دو تا باشید، دعواتون میشه و سیبیلاتون به هم گره میخوره.

گویند که در زمان های بسیار قدیم، قبیله ای در آفریقا وجود داشت. این قبیله ملکه ای نیز داشت. روزی ملکه تصمیم گرفت بره به گردش که ناگهان گل گرفت و کشید. از گل هر کاری بر نمیاد به هر حال. محافظین وی فریاد زنان بگفتند که نکش. عخه، جیزه، عالیجناب بفهمه ما رو با ساطور از وسط پاره میکنه. ولی ملکه گوش به حرفشون نداد و گفت هاکونا ماتاتا. انقدر کشید که از گل خیلی کار ها بر اومد. جریان ملکه و گل و محافظین و ساطور عالیجناب و پارگی ها رو به پاچه راست شلوارتون که بگیرید، میرسید به این مسئله که این جمله از کجا ریشه اش یافته شده. هر وقت فهمیدید که چرا پدر مادرا متوجه نمیشن که بازی آنلاین رو نمیشه استپ کرد، ریشه این جمله رو هم پیدا میکنید.

ولی این رو هم فراموش نکنید که به پرتقال ها آسیب نرسانید تا سوجی به شما آسیب نرساند و به روح وینکی توهین ننمایید تا با جسمش رو به رو نشوید و از کسانی که لایق اند، انتقام گیرید، همچون پریوت و گرگ هایتان را به هوا نکنید تا فنرها هوایتان را... چیز... هوایتان نکنند و به یاد داشته باشید که به کاتانا دست نزنید تا تاتسویا روحتان را درون کاتانا زندانی نکند و گوگو ها را از خواب بیدار نکنید تا به خواب ابدی فرو نروید و به خاطر بسپارید که اسب های کوتوله نیز جفتک می اندازند، چون سِر سوار بر آنهاست و به زیر هر سایه ای نخوابید که شاید سایه ی مرگ باشد و بدانید که لحظه دیگر را نمیشود تشخیص داد، به مانند سخنی که ملانی به زبان میاورد و آگاه باشید که هر قیچی تیز نیست و ممکن است لطافتی داشته باشد، همچون دستان سیفیت ادوارد و قلب هر خون آشامی پر ز کینه نیست، همچون آستریکس و به ذهنتان بسپارید که تسلیم نشوید همچون یک ویزلی و از خاطرتان پاک نشود که با زبانتان، آرامشی برای روان باشید، همچون دامبلدور و در تاریک ترین نقاط امیدوار باشید، همچون هری.

بدانید که این نوشتار دقت نمیخواهد، باید مریض بود تا نوشت. تا توانید انشا نویسید به مانند یک بیمار. اگر خراب شد هم هاکونا ماتاتا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 20 مهر 1398 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.

گفتن بیام سوژه انشا بدم من.
اومدم نتیجتا!
همونطور که میدونید شرکت همه آزاده. لذت ببرید نتیجتا!

موضوع انشا هم هست:

هاکونا ماتاتا


ببینم چه میکنید دیگه.
منتظر انشاهای پر بارتون هستیم!

ویرایش:
یه هفته وقت دارید راستی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/7/20 10:27:02
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1398 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آیا چیزی از رماتیسم می‌دانید؟ اگر بله؛ آیا شما دکترید؟
رماتیسم مغزی چطور؟ تا به حال شنیده اید کسی به رماتیسم مغزی مبتلا باشد؟
آیا تاکنون به استعداد نویسندگی خود گفته اید "زرشک!" ؟


وزارت سحر و جادو با همکاری گروه گریفیندور برگزار می‌کند:

زنگ انشا!

بدون ترس از نقد و یا قضاوت شدن بنویسید. ذهن خود را کاوش کرده و رماتیسم استخراج کنید!

**با حضور اساتید مجرب رماتیسم نویسی گروه گریفیندور**

برای اولین بار زنگ انشا را از نزدیک ببینید، یا حتی بنویسید!


با هماهنگی صورت گرفته، قرار بر این شد تا به مناسبت روز گروه گریفیندور(21 مهر ماه) اعضای این گروه یکی از موضوعات زنگ انشا را در ملا عام و در جهت آشنایی بیشتر بقیه اعضا با این سبک انجام دهند. همچنین ناظرین موافقت کردند تا شرکت برای عموم آزاد باشد.

*موضوع انشا به زودی در همین تاپیک اعلام خواهد شد.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1398 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه

جیمز با شتاب بیشتری از مک گونگال در حال دویدن بود. کمی بعد جیمز در تاریکی مرموز شبانه پشت درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه بدون توجه به فریاد های هشدار آمیز مک گونگال ناپدید شد.

صدای نفس نفس های خشم آلود مک گونگال به وضوح به گوش می رسید. خسته بود و نگران...بسیار نگران.

***


هرچه جیمز به عمق جنگل نفوذ میکرد تاریکی و انبوهی درختان افزایش می یافت.
_تد...تدی...

صدایش آکنده از ترس بود. صداهایی که نمیتوانست به عمق جنگل نفوذ کند.

کمی بعد به محوطه ای رسید که انبوهی جنگل بسیار کاهش یافته بود اما...
جسد تدی در محوطه آرام و بی حرکت افتاده بود. جیمز دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت...هیچ توجه ای به اطرافش نداشت. به سرعت خودش را به تدی رساند.
_تدی...تدی...نه...پاشو.

به شدت تدی را تکان می داد اما ناگهان پیکر عظیم گرگینه ای جلویش ظاهر شد. ریموس بود که با چهره ای خالی از روحی انسانی به او چشم دوخته بود و هر لحظه به اون نزدیک و نزدیک تر می شد. جیمز ترسیده بود...نه بخاطر آن گرگینه. جیمز بدون تدی دیگر برایش زندگی اش اهمیتی نداشت؛ اما آیا تدی را برای همیشه از دست داده بود؟

چشمهایش را بست. دست سرد تدی را در دستش گرفت. نفس های شدید گرگینه را می شنید که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد.

***


پرتو های نور صبگاهی خورشید از پنجره های درمانگاه قلعه بر روی صورت خسته جیمز می تابید.
چشم هایش را باز کرد و منظره تار درمانگاه را دید.
_تدی...تدی...

بغضی که تمام شب مجالی برای ترکیدن نداشت بلاخره به مقصودش رسید و اشک های گرم بر صورت جیمز جاری شد.

مینروا مک گونگال به سرعت خود را به تخت جیمز رساند.
_آروم باش...همه چیز تحت کنترله.
_تدی کجاست؟

مک گونگال به تختی کمی دورتر از جیمز اشاره کرد. جیمز به سرعت از تختش پایین آمد و بدون توجه به غر غر های مادام پامفری و ناراحتی های مک گونگال خود را به تخت تدی رساند.

_حالش خوبه... ظاهرا گاز گرگینه ای که کاملا زنده و فانی نیست نمیتونه تاثیر قطعی داشته باشه. البته شانس آوردید...میتونست عواقب وحشتناکی داشته باشه.

تدی با شنیدن طنین صدای جیمز کم کم چشم هایش را باز کرد. بعد از ساعتها بلاخره لبخندی بر لبان جیمز ظاهر شد.

_شب سختی گذروندین. ریموس با سنگ زندگی مجدد دوباره به جایی که بهش تعلق داشت برگشت.

چهره غم زده تدی به فاصله ای دور چشم دوخته بود. اما مصمم بود. دیگر می دانست که پدرش به این دنیا تعلق نداشت و برگرداندنش به چه قیمتی تمام شده بود.
تدی نمیخواست دوستانش را از دست دهد...نمیخواست جیمز را از دست دهد.

_بابت تمام قانون شکنی هاتون هم در اولین فرصت جریمه میشین.
_اخراج؟
_گفتم جریمه آقای پاتر...فکر نمیکنم حرفی از اخراج زده باشم. امیدوارم این جریمه های سنگین بتونه کمی از این جسارت هول آورتون کم کنه. هرچند چندان مطمئن نیستم.

تدی نگاهی عذرخواهانه به جیمز انداخت ولی برای جیمز تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که کابوس شب قبل پایان یافته بود و تدی دوباره سالم کنارش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1396 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام از تالار گریفیندور دور میشد و به دور و برش هم توجهی نداشت. تدی سرش را پایین انداخته بود و به اتفاقاتی که حولش در حال رقم خوردن بود، فکر میکرد. چرا او میبایست گرفتار چنین مصیبتی میشد؟ چرا باید تمامی بلاهای دنیا سر او می آمد؟ با ذهنش کلنجار رفت. سعی کرد کمی منطقی باشد... خود او بود که این همه فضاحت را به بار آورده بود... او میدانست که دنیای فانی جای پدر او نیست و او در جهانی دیگر براحتی زندگی میکند ولی به دانسته های خود توجهی نداشت... او فقط میخواست پدر خود را ببیند و در آغوش بگیرد و شاید هم چند کلمه ای با او حرف بزند ولی نباید این را نادیده میگرفت که مردگان به دنیای گذرا تعلق ندارند. قطره اشکی از چشمان غمبارش چکید و پیش از رسیدن به گونه هایش خشک شد. دیگر زانوی غم بغل گرفتن کافی بود... میبایست به هر قیمتی اوضاع را به حالت عادی بر میگرداند.

وارد حیاط شد... نسیم خنکی وزید و دست نوازش بر سرش کشید. همانطور که به سوی پل میرفت، به فکر فرو رفت... کجا میتوانست با پدرش روبرو شود؟ اصلا میتوانست تنهایی با پدرش روبرو شود؟! پدری که منتظر طعمه ای بود تا شکارش کند... طعمه ای که مهم نبود چه کسی باشد... تصمیم سختی بود. ابتدا خواست که به تالار برگردد و از جیمز کمک بخواهد ولی آیا درست بود که بخاطر خودش، جان دیگری را نیز به خطر می انداخت؟ اگر یک نفر هم باید برای این تمام شدن این ماجرا قربانی میشد، خود او بود.

چند دقیقه ای میشد که لب پل ایستاده بود. باد خنکی می وزید و سردی تمام وجودش را فرا گرفته بود که ناگهان چیزی از دور دید. از آنطرف پل... نزدیک کلبه هاگرید. درست حدس زده بود. ریموس بود. فرصت خوبی برای تدی بود که پیش ریموس برود و کاری کند. ولی چکار میتوانست بکند؟ کاری از دستش بر نمی آمد... ریموس به پل نزدیکتر میشد... تد باید فرار میکرد یا بی پروا به سمت ریموس میرفت؟ نقشه ای نداشت ولی راه دوم را انتخاب کرد...

اتاق مدیر

- یعنی چی که تد توی خوابگاه نیست جیمز؟ مگه نگفتم حواست بهش باشه؟

آب دهان جیمز خشک شده بود. استرس داشت. میترسید که تدی کار دست خودش داده باشد.

- پروفسور... پدر تد ممکنه هر جایی دور این این قلعه باشه. اون در حالت عادی نیست... میدونین که تد میخواد اونو پیدا کنه و اگه ریموس تد رو ببینه... تدی ممکنه کشته بشه.

پروفسور به جیمز حق داد. ریموس باید مهار میشد و به آرامگاهش برمیگشت. ولی فرصت کمی داشتند و تد هم در معرض خطر بود.

- الان یه جغد میفرستم وزارتخونه ولی...
- نه پروفسور! خواهش میکنم اجازه بدین من برم و تد رو پیدا کنم. تا وقتی که ماموران وزارتخونه برسن، ممکنه اتفاقات ناگواری بیفته.

مک گوناگال چهره جیمز رو بسیار مصمم دید. اراده و پایبندی در دوستی در چهره جیمز موج میزد. مک گوناگال چاره ای جز پذیرش خواسته جیمز نداشت.

- باشه فقط یه دقیقه بیرون وایسا چون منم باهات میام.

جیمز قبول کرد و مدیر هاگوارتز بعد از فرستادن یه جغد به وزارتخونه، با جیمز همراه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: پنجشنبه 26 بهمن 1396 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
جیمز و تدی سنگ زندگی مجدد رو پیدا کردن و ریموس رو به زندگی برگردوندن. ریموس خودش نیست و گرگینه شده و به هاگوارتز حمله کرده و تدی که این اتفاقات رو تقصیر خودش میدونه، میخواد به تنهایی باهاش روبرو بشه...
=====

نگاه غم باری به جیمز انداخت، طوری که گویا آخرین بار است او را میبیند. شاید همینطور هم بود... نمیدانست قرار است با چه چیزی رو به رو شود... یا حتی، چه کسی.
بغضش را به سختی فرو برد؛ باید خرابی که به بار آورده بود را، درست می کرد. سعی کرد به پشت سرش نگاه نکند و از حفره تابلو بانوی چاق، به آرامی بیرون رفت...

***


کابوس... آزار دهنده ترین چیز ممکن، هنگام یک خواب شیرین شبانه...
بدترین کابوسی که میتوان دید، چیست؟ به قتل رسیدن یک دوست؟ بدترین خاطرات گذشته؟ چیزهای ترسناکی که در یک فیلم ترسناک دیده اید؟

یکی از تخت های خوابگاه پسرانه گریفندور، آرام و قرار نداشت... میلرزید. جیمز، کسی که روی آن تخت خوابیده بود، مدام این پهلو آن پهلو میشد و چیزهایی پشت سر هم ردیف می کرد.
- بابا... لوپین... گرگینه... هاگوارتز... تدی!

آخرین اسم را، همانطور که هراسان مینشست، فریاد زد. نفس نفس زنان، به امید دیدن تدی، به تختش نگاه کرد؛ اما با دیدن تخت خالی، نگاهش نا خودآگاه به سمت در خوابگاه رفت، و حالا دیگر مطمئن شده بود که باید دست به کار میشد... یعنی تدی کجا رفته بود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1396 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آب دها نش را قورت داد و چشمانش را مالید . بار دیگر در افکار خود غوطه ور شد . 

اگر پروفسور اجازه نداد ، چه؟

سرش را تکان داد . سعی می کرد به این جای کار فکر نکند . نفس عمیقی کشید . نگاهی به تخت جیمز انداخت . دوستش... دوست عزیزش ... نزدیک بود تنها دوستش را به خطر بندازد .

منو ببخش !

به آرامی تخت جیمز را دور زد . 

بهش نمی گم !

.قصد نداشت از تصمیمش چیزی به جیمز بگوید . حتما مثل همیشه یکی از آن سخنرانی های پرطمتراق همیشگی اش را برای او می کرد و می خواست با او برود .... اما او نمی توانست دوباره جیمز را به خطر بیاندازد .

این کار از توان من خارجه!

دوباره چشم هایش را مالید . چشم هایش می سوختند .

اشک های لعنتی!

دوباره فکرش پیش ریموس برگشت . اگر یک بار دیگر با او ملاقات می کرد چه ؟ ولی این بار تنهایی ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1396 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی بر طبقه ی دوم تخت سفید و نرمش دراز کشیده بود. چشم هایش را محکم بسته بود و سعی می کرد بخوابد. دوست داشت وقتی از خواب بیدار می شود ببیند که همه ی اینها و همه این اتفاق ها یک مشت دروغ و خواب بوده.
به شدت بر تختش تکان خورد و ملافه را بیشتر بالای سرش کشید. اگر مجبور نبود هرگز به هاگوارتز باز نمی گشت. اما جیمز تدی را گرفت و هری هم وقتی به هوش آمد با طلسمی تدی را زمین گیر کرد. بعد با هم به هاگوارتز رفتند تا این خبر مهم و جنجالی را به مدیر برسانند. آن روز چقدر خجالت زده شده بود! حتی فکر کردن به آن باعث می شد آرزو کند ای کاش نامریی می شد و از اینجا می رفت! می رفت به ان سوی دنیا و یک زندگی جدید را شروع می کرد. بیچاره جیمز! به خاطر او به چه دردسر ها که افتاد. پدرش حسابی او را دعوا کرد. اصلا نزدیک بود جیمز و تدی هر دو به خاطر این افتضاحی که به بار آورده بودند از هاگوارتز اخراج شوند. اما هری التماس کرد که آنها را ببخشند. کلی منت کشی کرد تا مدیر راضی شد که آنها در مدرسه بمانند. البته اگر کسی می مرد بدون شک اخراج می شدند و حتی شاید کارشان به آزکابان هم می کشید. آزکابان... حتی فکر کردن به آن باعث می شد یخ بزند. یک بچه ی نوجوان بین ده ها و صد ها مرد جانی و قاتل و دیوانه ساز های ترسناک...
به خاطر اصرار های هری و به وجود نیامدن اغتشاش و نگرانی اصل ماجرا به دانش آموزان هاگوارتز گفته نشد. مدیر مدرسه فقط در یک جلسه ی اضطراری دانش آموزان را در سالن اصلی هاگوارتز جمع کرد و گفت که یک قاتل روانی از آزکابان فرار کرده و به سمت هاگوارتز آمده. گفت باید همه مواظب خود باشند. مدیر قانونی گذاشت که به محض غروب خورشید هیچ کس از دانش آموزان حق به رفتن به حیاط را ندارد و به هیچ وجه چه در روز و چه در شب به نباید جنگل ممنوعه نزدیک نشوند. ده ها نگهبان به هاگوارتز آمدند که در دسته های چند تایی در حیاط و راهرو ها و سالن های هاگوارتز می چرخیدند و مراقبت می کردند. تازه قرار بود تعدادشان چند برابر شود.
تدی دوباره قلط خورد و سرش را تو بالشت نرمش فرو کرد. هیچ وقت نمی توانست خودش را به خاطرهمچین کار احمقانه ای ببخشد. واقعا چرا به حرف رز گوش نداد؟ چرا انقدر اصرار داشت که پدرش را زنده کند؟ آن هم پدری را که هیچ شباهتی به گذشته نداشت. اگر می دانست شاید این کار را نمی کرد. البته شاید... چیزی نمانده بود که پدر او و جیمز را بکشد. ریموس که حتی به پسر خود رحمی نداشت چه تضمینی بود که هر کسی که سر راهش بود را نکشد؟ اگر همین الآن یکی از نگهبان ها کشته شده باشد چه؟ آیا این واقعا درست بود؟ کسی که خودش آن قاتل را از قبر بیرون آورده اینجا در تخت گرم و نرمش دراز بکشد و بخوابد و یکی دیگر که هیچ تقصیری در این ماجرا ندارد آن بیرون بمیرد؟اگر ریموس کسی را مثل تدی بی پدر می کرد و مزه ی تلخ یتیمی را به او می چشاند چه؟
قلبش آتش گرفت. آهی از اعماق وجودش بیرون آمد. احساس خفگی می کرد. بغض گلویش را فشرد. چشم هایش داغ شد و قطره ی اشکی به آرامی از چشم هایش بیرون ریخت. احساس می کرد الآن است که سینه اش از این همه غضه و درد بترکد. او مقصر بود. مقصر همه چیز. چطور می توانست انقدر بی خیال و بی اهمیت اینجا دراز بکشد؟ دیگر نمی توانست تحمل کند.
ملافه را کنار زد و از تخت پایین آمد. تصمیمش را گرفت. او باید هر طور شده نگهبانی می داد. باید هر طور شده مدیر را راضی می کرد که برای تنبیهش هم که شده شب نخوابد و مثل بقیه نگهبانی بدهد. او باید این کار را می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.