۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴
سدریک درحالی که رو به روی پنجره نشسته و به بیرون زل زده بود، به تکالیفش فکر می کرد. در بین همه ی کلاس هایش، کلاس ستاره شناسی سخت ترین و پر زحمت ترین تکلیف را به خود اختصاص داده بود.
در همین حال که به چگونگی انجام دادن تکلیفش می اندیشید و زیر لب درمورد تکالیف غیراستاندارد چیزهایی می گفت، ناگهان از خشم منفجر شد:
- اَه... یعنی چی برین مریخ خاک بیارین؟
اینم شد تکلیف؟ پس وزارتخونه داره چه کار می کنه؟ باید حواسش به تکالیف غیراستاندارد باشه دیگه! آخه من الان با چی باید برم مریخ؟
با گفتن جمله ی آخر، در بین آن همه خشم و عصبانیت، ناگهان فکری به ذهنش رسید. درحالی که از فکرِ خودش متعجب شده بود، برای عملی کردنش از اتاق خارج شد.
دو ساعت بعد
سدریک رو به روی جاروی پرنده ای که از آن اجزای مختلفی آویزان بود، ایستاده و به آن زل زده بود؛ جاروی پرنده ای که سدریک چندی پیش با کمک اطلاعات ماگلی اندکی که داشت، توانسته بود آن را به موشک های فضایی ماگلی شبیه کند.
در دو طرف جاروی موشکی، وسیله هایی برای بیرون آمدن آتش و وجود شتابِ بیشترِ جارو برای پرواز به سمت فضا وجود داشت. سدریک با رضایت، نگاه دیگری به جاروی موشکی اش انداخت، برای آخرین بار از درست کار کردنِ اجزایش مطمئن شد و سپس با اطمینان کامل از اختراع جدیدش، سوار بر جارو شد و به طرف فضا به پرواز در آمد.
پس از گذشت ساعت های طولانی، بدون هیچ مشکلی، بالاخره به فضا رسید. درحالی که از سالم رسیدنش به فضا به وجد آمده بود و از درست کار کردن جاروی موشکی اش به خود افتخار می کرد، به دنبال مریخ می گشت.
- اَه...پس کو این مریخ؟ چرا انقدر این سیاره ها شبیه به همن؟
البته که سیاره ها شبیه به هم نبودند؛ هر کدام رنگی متفاوت داشتند، اما از نظر سدریکی عصبانی که تلاشی برای تشخیص رنگ ها نمی کرد، همه سیارات به یکدیگر شبیه بودند.
سدریک که دیگر از نشستن بر روی جارو خسته شده بود، درحالی که خودش را به دلیل این که صندلی راحتی برای جارو نساخته بود، لعنت می کرد، به سمت اولین سیاره ای که مقابلش بود حرکت کرد.
سدریک نمی دانست که سیاره ای که بر روی آن فرود آمده، مریخ است یا نه. برایش فرقی هم نمی کرد؛ همین که مشتی خاک بر می داشت و به زمین بر می گشت، برایش کفایت می کرد. چه دلیلی داشت که خودش را بخاطر معجونی احمقانه به زحمت بیندازد؟
البته از شانس خوبش، سیاره ای که بر آن فرود آمده بود مریخ بود. از جارویش پیاده شد تا مشتی خاک بردارد. دستش را درون خاک های نرم زیر پایش فرو برد که ناگهان با دیدن آنچه اتفاق افتاد، بر جا خشکش زد؛ بطور عجیبی همین که دستش با خاک ها تماس پیدا می کرد، خاک های آن قسمت کنار می رفتند.
دوباره تلاش کرد اما باز هم با همان نتیجه مواجه شد. پس از چندین تلاش دیگر، سدریک متوجه شد که خاک ها از دستش فرار می کنند و به هیچ وجه نمی تواند با دست آنها را بگیرد.
فکر دیگری به ذهنش رسید. با این که امید چندانی به عملی شدن فکرش نداشت، تصمیم گرفت که حداقل امتحانش کند. بنابراین بلند شد و روی جارویش نشست و سپس درحالی که مخاطبش خاک ها بودند، رو به آنان گفت:
- سلام ای خاک های خوش رنگِ قرمز! چقدر شما خوش رنگین؛ تا حالا همچین رنگ قرمزی ندیده بودم!
هیچ اتفاقی نیوفتاد. دانه های خاک حتی ذره ای عکس العمل از خود نشان ندادند. اما سدریک ناامید نشد و ادامه داد:
- شما خیلی خاص هستین، رنگ قرمزتون خیلی جلب توجه می کنه. راستی، می دونستین تو زمین خاک های دیگه ای وجود داره؟ خاک هایی که عاشق رنگ قرمزن!
دانه های خاک با شنیدن نام خاک های زمینی، دیگر نتوانستند خودشان را کنترل کنند؛ کم کم شروع به جنب و جوش کردند. چیزی نگذشت که دانه ای که به نظر می رسید رئیس بقیه باشد، رو به سدریک گفت:
- گفتی خاک های زمین؟ منظورت چه جور خاک هاییه؟ تو از ما چی می خوای؟
سدریک که از عملی شدن نقشه اش بسیار به وجد آمده بود، گفت:
- آره، گفتم خاک های زمینی. اونا قهوه ای هستن و عاشق رنگ قرمز! می دونستی رنگ قرمز چقد به قهوه ای میاد؟
- خب حالا، چی می خوای؟
- می خوام یه ذره ازتونو با خودم به زمین ببرم.
دانه ی رئیس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- نمی شه! من و اعضای گروهم با تو هیچ جا نمی ایم؛ ما سیاره قشنگمونو ول نمی کنیم!
- ولی آخه شرایط تو زمین خیلی بهتره! شما می تونین اونجا زندگی بهتری داشته باشین! من همش یه مشت ازتون می خوام!
- اصلا و ابدا!
- فقط چند نفرتون؟
- حرفشم نزن!
سدریک باید چاره ی دیگری می اندیشید. پس از گذشت چندین ثانیه، بالاخره حرف دیگری زد:
- ببینین، من می تونم براتون یه زندگی عالی فراهم کنم. می تونم بهترین خونه های زمینو واستون بگیرم، براتون تشکیل خانواده بدم! می دونستین بهترین خاک های مونث تو سیاره ی زمینن؟
خاک ها با شنیدن این حرف ها دیگر طاقت نیاوردند و اندکی نرم شدند. چیزی نگذشت که دانه های خاک شروع به مشورت با یکدیگر کردند. پس از گذشت دقایقی طولانی، بالاخره رئیس خاک ها رضایت خود را اعلام کرد. سپس خود به همراه جمعی از داوطلبان وارد مشت سدریک شدند تا به سمت سرنوشتِ معجونیشان که البته خودشان از آن خبر نداشتند، بروند.
۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴
رکسان معجون را سر کشید. ابتدا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. مدتی گذشت. باز هم اتفاقی نیفتاد. حتی مدتی بعدتر هم همه چی به همان صورت بود و باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.
سرانجام درست هنگامی که رکسان از کار کردن معجون ناامید شده بود، اتفاقی رخ داد؛ در کسری از ثانیه موهای قرمز رنگ سرش رشد کرد؛ به قدری که تمام بدنش را در بر گرفت. از دست و پا و سر و صورت و تمام قسمت های بدنش موهای قرمز می رویید تا تاکید بیشتری باشد بر ویزلی بودن رکسان!
رکسان درحالی که در سرتاسر اتاق می دوید و درتلاش بود تا از موهای قرمز رنگ خلاص شود، فریاد می زد و با پافشاری، بر خالی بودنش تاکید می کرد.
معجون این قابلیت را داشت که چیزهایی که فردِ مصرف کننده از آنها تنفر دارد را به مقدارِ بسیار زیادی در وجودش برویاند!
۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲
نام معجون: رویاننده ی مشکلات
شکل ظاهری: معجونی غلیظ که همیشه درحال قل قل کردن و جوشیدنه، رنگ ثابتی نداره اما یه جورایی می شه گفت رنگ غالبش قرمزه، مدام درحال تغییر رنگه تا مشکلات و چیزهایی که فرد از اونا تنفر داره رو با رنگی که ازش بدش میاد، روی بدنش تولید کنه.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


... حالا چی میشد یکی دیگه واسه معجون پروفسور خالی خاک ِ مریخ میاورد؟!














:war