کادوگان به صورت کاملاً خود جوش و از روی میل قلبی خود، سر وقت تکالیف هاگوارتزش رفت. او که سر هیچ کدام از کلاسها حاضر نشده بود، وسط زمین تابلویش نشست و مشقهایش را که فنریر گری بک برایش آورده بود را دور و بر خودش پهن کرد تا به روش پسندیدهی «ده بیست سی چهل» یکی را برگزیده و ماستمال کند که چشمش به نام استاد معجون سازی افتاد!
- کریچر؟
به به این یکی خوراکه، کریچر رو که خودمون بزرگ کردیم! الان یه چیزی مینویسیم که حال کنه سی بده!این را گفت و طومار مشق معجون سازی را جلو کشید، قلم پرش را جلوی دهانش گرفت،
-خاااااااااا
تف! تف گندهای روی قلم پر انداخت و شروع به نوشتن کرد:
- با نام مرلین کبیر و ذکر یاد ارباب ریگولوس شهید و سایر شهدای هاگوارتز، این تکلیف را آغاز میکنیم. در ابتدا سلام و درود میفرستیم به تربت پاک ارباب ریگولوس در گور آرامیده و ارواح همیشه ناشاد شادروان مرحومهی مکرمه بانو بلک و کلیهی خاندان مطهر...
که یک دفعه در اتاق چهارطاق باز شد و شتلق به دیوار چسبید. کادوگان سرش را از روی کاغذ پوستیاش بلند کرد و با کریچر وایتکس به دست چشم در چشم شد. چشمان کریچر از شدت خشم شبیه دو عدد سرخگون شده بودند و لرزش پرههای بینی اش، به کادوگان این پیام را میدادند که تابلوش پاره است!
- کریچر! همرزم قدیمی و صمیمی خودم! جن بو داده شدی، همین الان داشتم مشقات رو مینوشتم!

کریچر که بر خلاف امید واهی کادوگان، کوچکترین تغییری در قیافهاش حاصل نشده بود، با حرص جواب داد:
- کادوگان تکلیف رو انداخت جلوی اسب کوتوله خورد! تکلیف تو سر کادوگان خورد! کریچر دیگه هر چی از دست مرد زره پوش کشید بس بود!
- زیاد رو فرم به نظر نمیای همرزم، بیا بشین برات قصهی نبرد و دلاوری بگم روحت شاد شه!

- تو روحت کادوگان! روح کریچر فقط با انتقام از تک تک دانشآموزان بی تربیتی که وسط کلاس کریچر رفت، شاد شد!
- تو رو به گلوی نیمه بریدهی نیک بی سر، رو تابلوی من وایتکس نریز!
کریچر که جوکر وار قهقهه میزد، به نشان اسلیترین در قسمت وفاداریهایش اشاره کرد، و قوطی وایتکس را کنار گذاشت.
- وایتکس مال اون بچه سوسولها تازه واردها بود که کلاس کریچر رو پیچ زد رفت به جاش آب کدو حلوایی خورد...
-
کریچر به جای وایتکس، تبر را بلند کرد.
- کادوگان که خیر سرش اینهمه سال کریچر ریخت نحثش رو شناخت و پدر کریچر رو هر دفعه سر هاگوارتز و کوییدیچ درآورد و مادر سیریوس رو به عزای کریچر نشوند و حالا زحمت نکشید خودش و اسب خیگیاش رو حتی به کلاس آورد، باید سرش رو با تبر از بدن جدا کرد!
- به گلوی نیک بی سر نمیکنی، تو رو به خون ریخته بارون خون آلود رحم کن!
- رحم ایله یخدی!

کریچر تبر به دست و غووووودااا گویان دور اتاق میچرخید و کادوگان را از این تابلو به دنبال میکرد. چند بار تبرش را دقیقاً بیخ زره کادوگان فرود آورد و پنج شیش تایی تابلوی اعلا را جر واجر کرد.
- غلط کردم، میام! به مرلین قسم همهی کلاس های بعدی رو میام!
- دیگه غلط رو خورد هم فایده نداشت، کریچر وقتی خوب فکر دید بمیری بهتر بود!

- همهی کلاسهای بعدی رو میام هر کاری هم بگی میکنم!
کریچر اندکی به فکر رفت و با انگشتان لاغر پنجه مانندش، سر کچلش را خاراند.
جلسهی بعدی کلاس کریچر
این حضور صد در صدی همهی دانش آموزان در یک کلاس هاگوارتز تا به حال بی سابقه بود! دانش آموزان که عدهی قابل توجهی از آنها به تازگی از درمانگاه هاگوارتز (اکثراً به علت سوختگی و مسمومیت با وایتکس) مرخص شده بودند، همهگی صاف و منظم نشسته بودند و همهی نیمکت های کلاس را پر کرده بودند!
کریچر بعد از مقدمهی همیشگی شروع کلاسش که حدود چهل و پنج دقیقه سلام و درود فرستادن به ارباب ریگولوس و جد و آبادش بود، بلاخره سر موضوع این جلسه رفت. همهی دانش آموزان هنوز سر کلاس حاضر بودند و با دقت گوش میدادند. کریچر لبخندی زد و گفت:
-درس امروز در رابطه با وایتکس و استفاده آن در معجون سازی بود! خود کریچر هم هنوز درست و حسابی پتانسیل وایتکس در معجون را به طور کامل کشف نکرده ولی شوالیهی قد کوتاه داوطلب شد تا هر چی کریچر امروز پخت رو امتحان کرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



»
»





