تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/24
تولد نقش: 1403/02/14
آخرین ورود: چهارشنبه 25 مهر 1403 16:07
از: لباست خوشم نمییاد!
پستها:
46

جادو آموزان سرگرم تمرین برای ایجاد سونورتاپ هاشون بودن که در کلاس با صدای بلندی بهم کوبیده شد. همون لحظه ابرهای سیاهی که معلوم نبود از کجا اومدن اطراف کلاس رو فرا گرفتن و یه موسیقی ترسناک با ویولن پخش شد. یوریکا از ته کلاس بلند شد و گفت:
-میخوام ترسناک ترین خاطره م رو تعریف کنم.
سیب از دست ساکورا افتاد، پاک کن های گابریل سیاه شدن، گوسفند های جعفر رم کردن، حتی میوه های مامان مروپ برای کسایی که غش کردن جوابگو نبود، یوریکا قبل از اینکه ادامه بده نگاه پر از حرصی به یکی از جادو آموزها که میز اول نشسته بود و با جیغ بلندی خودشو به بیهوشی زده بود انداخت و گفت:
-پیک می نباش یه خاطره ست دیگه!
نفس عمیقی کشید و کلاه رداشو کشید سرش تا وارد فضا بشه. ادامه داد:
-یه روز عادی بود، نشسته بودم تو پارک بغل مغازه ی اسکورپیوس توی کوچه دیاگون و آواتارامو بررسی میکردم، تا اینکه سرمو بالا آوردم و دیدم..
نفس عمیقی کشید و صورتشو درهم جمع کرد. با صدایی که میلرزید گفت:
-یه ساحره رو دیدم که تیشرت زرد، ردای مشکی، شلوار جذب بنفش روشن و کفش پاشنه بلند قرمز پوشیده بود، کلاهش آبی بود، سایه چشمشو محو نکرده و خط چشمشم قرینه نبود، و فکر کردم این باید تهش باشه تا اینکه یکی اومد سمتش و گفت "چقدر استایلت خوب شده آلیزا جون!"
سر تکون داد و کلاه رداشو انداخت و با سیسی شبیه به تریلانی چرخید اطراف کلاس:
-شاید فکر کنید این همه ش بود اما هنوزم نبود! چون این ساحره ی خوش استایل که فوق فوقش 40 کیلو بود، پشت چشم نازک کرد و با لبای قنچه گفت "نههه خیلی چاغ شدم اصلا خوب نشده!"
چوبدستیشو کشید بیرون و سمت یکی از وایت-منتور ها ورد مونورتاپ وتکپسکا رو نجوا کرد. از ته چوبدستیش سونورتاپی بیرون اومد که شکل یه ملخ بزرگ سبز بود و باعث شد جادوآموزی که خودشو به بیهوش شدن زده بود اینبار واقعا غش کنه.
-میخوام ترسناک ترین خاطره م رو تعریف کنم.
سیب از دست ساکورا افتاد، پاک کن های گابریل سیاه شدن، گوسفند های جعفر رم کردن، حتی میوه های مامان مروپ برای کسایی که غش کردن جوابگو نبود، یوریکا قبل از اینکه ادامه بده نگاه پر از حرصی به یکی از جادو آموزها که میز اول نشسته بود و با جیغ بلندی خودشو به بیهوشی زده بود انداخت و گفت:
-پیک می نباش یه خاطره ست دیگه!
نفس عمیقی کشید و کلاه رداشو کشید سرش تا وارد فضا بشه. ادامه داد:
-یه روز عادی بود، نشسته بودم تو پارک بغل مغازه ی اسکورپیوس توی کوچه دیاگون و آواتارامو بررسی میکردم، تا اینکه سرمو بالا آوردم و دیدم..
نفس عمیقی کشید و صورتشو درهم جمع کرد. با صدایی که میلرزید گفت:
-یه ساحره رو دیدم که تیشرت زرد، ردای مشکی، شلوار جذب بنفش روشن و کفش پاشنه بلند قرمز پوشیده بود، کلاهش آبی بود، سایه چشمشو محو نکرده و خط چشمشم قرینه نبود، و فکر کردم این باید تهش باشه تا اینکه یکی اومد سمتش و گفت "چقدر استایلت خوب شده آلیزا جون!"
سر تکون داد و کلاه رداشو انداخت و با سیسی شبیه به تریلانی چرخید اطراف کلاس:
-شاید فکر کنید این همه ش بود اما هنوزم نبود! چون این ساحره ی خوش استایل که فوق فوقش 40 کیلو بود، پشت چشم نازک کرد و با لبای قنچه گفت "نههه خیلی چاغ شدم اصلا خوب نشده!"
چوبدستیشو کشید بیرون و سمت یکی از وایت-منتور ها ورد مونورتاپ وتکپسکا رو نجوا کرد. از ته چوبدستیش سونورتاپی بیرون اومد که شکل یه ملخ بزرگ سبز بود و باعث شد جادوآموزی که خودشو به بیهوش شدن زده بود اینبار واقعا غش کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

× خطر عصبانی شدن جادوگران اصیلزاده و معتقد به اصیلزادگی در این پست ×
× لطفا اگر به ماگلها حساس هستید مطالعه نکنید ×
پروفسور! از اونجایی که شما گفتین کلاس دفاع در برابر جادوی سفید، من سفیدترین جادوی سفیدی که هر روزه باهاش مواجه میشیم رو برای مبارزه انتخاب کردم. بله! اون چیزی نیست جز بوم نقاشی، کاغذ دفتر نقاشی و خلاصه هر صفحه سفید رنگی که ما رو به مبارزه میطلبه تا روش نقاشی بکشیم. اونم کی؟ ما جادوگرا! روی چی؟ ابزار ماگلی!
من شروع کردم و با رنگ سیاه و تمام قلمهایی که نرمافزار Paint در اختیار من گذاشته بود، با جادوی سفید مقابله کردن. پس بذارین از ابزار دفاعی رونمایی کنم:

البته به جز پاککن! پاککن در ورژنهای غیر 3بعدی Paint قابلیت تغییر رنگ داشت، ولی متاسفانه جادوی سفید به قدری در اون نفوذ کرده که در نرمافزار جدید قادر به تغییر رنگ نیست.
میگفتم... من انواع و اقسام قلمهای سیاه رو به چالش طلبیدم که ببینم کدومشون بهتر میتونن از خودشون در مقابل سفیدی دفاع کنن. نتیجه رو با چشمان خودتون ببینین:

در نهایت این اجازه رو دادم تا همه قلمها بتونن با هم بخش آخر سمت راست رو همگی با هم مورد حمله قرار بدن و میتونیم بگیم موفقیت بالایی در این زمینه داشتن. حتی یه تیکه اون وسط رو هم به سطل رنگ مشکلی سپردم که خودشو خالی کنه. بالاخره اونم دل داره!
اممم... خب چیزه. از پشت صحنه اشاره میکنن این که به جای دفاع در برابر جادوی سفید، حمله به جادوی سفید بود! بنده بسیار انتقادپذیر هستم و ایراد وارده میپذیرم. اما تسیلم هم نمیشم. پس اینبار سیاهی رو بوم نقاشی کردم، و سفیدی اومد بهش حمله کرد و سیاهی سخت تلاش کرد در مقابل سفیدی از خودش دفاع کنه و شکست نخوره. برداشت از نتیجه با خودتون.
(اینجا پاککن هم حمله کرد، حملهای جوانمردانه و بدون وقفه و پشتسر هم، که شخصا متوقفش کردم! بله همونیه که یه خط یهویی از بالا تا پایینه! رحم نداشت! حتی سطل رنگ هم یه فضای مخصوص به خودش رو گرفت، چون من اجازه حمله همگانی از سمت همه قلمها رو ندادم و اونم دید یه جا خالی موند از فرصت استفاده کرد.
)

× هشدار دوباره، خطر کابوسهای شبانه ×
× اگر کودک هستین و روحیه لطیفی دارین ویدئوی زیر رو مشاهده نکنین ×
اما در پاسخ به سوال شما، بدترین و ترسناکترین خاطره؟ شما رو به دیدن تیتراژ شروع سریال فردا دیر است دعوت میکنم. فقط دو دقیقه اول ویدئو رو شامل میشه، اما کل زندگی شما رو در بر میگیره. از بس که آهنگش رو مخ و تصاویرش ترسناکه! من هنوزه که هنوزه جرات ندارم ببینم یا بشنومش.
اینم سونورتاپم.

بله سونورتاپ من صدا هم میده.
× لطفا اگر به ماگلها حساس هستید مطالعه نکنید ×
پروفسور! از اونجایی که شما گفتین کلاس دفاع در برابر جادوی سفید، من سفیدترین جادوی سفیدی که هر روزه باهاش مواجه میشیم رو برای مبارزه انتخاب کردم. بله! اون چیزی نیست جز بوم نقاشی، کاغذ دفتر نقاشی و خلاصه هر صفحه سفید رنگی که ما رو به مبارزه میطلبه تا روش نقاشی بکشیم. اونم کی؟ ما جادوگرا! روی چی؟ ابزار ماگلی!

من شروع کردم و با رنگ سیاه و تمام قلمهایی که نرمافزار Paint در اختیار من گذاشته بود، با جادوی سفید مقابله کردن. پس بذارین از ابزار دفاعی رونمایی کنم:

البته به جز پاککن! پاککن در ورژنهای غیر 3بعدی Paint قابلیت تغییر رنگ داشت، ولی متاسفانه جادوی سفید به قدری در اون نفوذ کرده که در نرمافزار جدید قادر به تغییر رنگ نیست.
میگفتم... من انواع و اقسام قلمهای سیاه رو به چالش طلبیدم که ببینم کدومشون بهتر میتونن از خودشون در مقابل سفیدی دفاع کنن. نتیجه رو با چشمان خودتون ببینین:

در نهایت این اجازه رو دادم تا همه قلمها بتونن با هم بخش آخر سمت راست رو همگی با هم مورد حمله قرار بدن و میتونیم بگیم موفقیت بالایی در این زمینه داشتن. حتی یه تیکه اون وسط رو هم به سطل رنگ مشکلی سپردم که خودشو خالی کنه. بالاخره اونم دل داره!
اممم... خب چیزه. از پشت صحنه اشاره میکنن این که به جای دفاع در برابر جادوی سفید، حمله به جادوی سفید بود! بنده بسیار انتقادپذیر هستم و ایراد وارده میپذیرم. اما تسیلم هم نمیشم. پس اینبار سیاهی رو بوم نقاشی کردم، و سفیدی اومد بهش حمله کرد و سیاهی سخت تلاش کرد در مقابل سفیدی از خودش دفاع کنه و شکست نخوره. برداشت از نتیجه با خودتون.

(اینجا پاککن هم حمله کرد، حملهای جوانمردانه و بدون وقفه و پشتسر هم، که شخصا متوقفش کردم! بله همونیه که یه خط یهویی از بالا تا پایینه! رحم نداشت! حتی سطل رنگ هم یه فضای مخصوص به خودش رو گرفت، چون من اجازه حمله همگانی از سمت همه قلمها رو ندادم و اونم دید یه جا خالی موند از فرصت استفاده کرد.
)
× هشدار دوباره، خطر کابوسهای شبانه ×
× اگر کودک هستین و روحیه لطیفی دارین ویدئوی زیر رو مشاهده نکنین ×
اما در پاسخ به سوال شما، بدترین و ترسناکترین خاطره؟ شما رو به دیدن تیتراژ شروع سریال فردا دیر است دعوت میکنم. فقط دو دقیقه اول ویدئو رو شامل میشه، اما کل زندگی شما رو در بر میگیره. از بس که آهنگش رو مخ و تصاویرش ترسناکه! من هنوزه که هنوزه جرات ندارم ببینم یا بشنومش.
اینم سونورتاپم.


بله سونورتاپ من صدا هم میده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

-آقا کی گفته ما میخوایم دفاع کنیم اصلا؟
دختر گفت و روی میز استاد نشست و سیب قرمزی رو گاز زد.
-اگه من استادم بهتون میگم برید و تا میتونید از خودتون در برابر جادوی سیاه دفاع نکنید و بعد بیاید نتیجه رو گزارش بدین.
جادوآموز ها با ترکیبی از ترس و تعجب به ساکورا که بیخیال سیب می خورد خیره شده بودند.یکی بالاخره به خودش جرعت داد و با سلقمه های پی در پی بغل دستی اش سوالی که ذهن همه را درگیر کرده بود پرسید.
-ا...اگه مردیم...چی؟
چشم های ساکورا درخشید، رد لبخندی بر صورتش شکل گرفت و حالت تاریکش سرما را تا مغز استخانشان فرو برد. وقتی این درس را برمیداشتند با دیدن شیطنت ها و زیبایی و شوخ بودن ساکورا برداشت دیگری کرده بودند.
-نهایتا به یه جای بهتر میرید و از این زندگی فلاکت بار راحت می شید ولی بازم روحتون باید بیاد و گزارش بده حالا خود دانید.
دختر گفت و روی میز استاد نشست و سیب قرمزی رو گاز زد.
-اگه من استادم بهتون میگم برید و تا میتونید از خودتون در برابر جادوی سیاه دفاع نکنید و بعد بیاید نتیجه رو گزارش بدین.
جادوآموز ها با ترکیبی از ترس و تعجب به ساکورا که بیخیال سیب می خورد خیره شده بودند.یکی بالاخره به خودش جرعت داد و با سلقمه های پی در پی بغل دستی اش سوالی که ذهن همه را درگیر کرده بود پرسید.
-ا...اگه مردیم...چی؟
چشم های ساکورا درخشید، رد لبخندی بر صورتش شکل گرفت و حالت تاریکش سرما را تا مغز استخانشان فرو برد. وقتی این درس را برمیداشتند با دیدن شیطنت ها و زیبایی و شوخ بودن ساکورا برداشت دیگری کرده بودند.
-نهایتا به یه جای بهتر میرید و از این زندگی فلاکت بار راحت می شید ولی بازم روحتون باید بیاد و گزارش بده حالا خود دانید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
جزئیات کاربر

۱.
۹ سالم بود.
یک کتاب داستانی با اسم "هجوم محنونگران(دیوانه سازها)" خریده بودم. پدرم اصرار میکرد که این کتاب بدی است و برای کودکان مناسب نیست. اما من از یک گوشم میشنیدم و از یک گوشم بیرون میدادم.( یک ظرب المثل ماگلی)
شب که شده بود،مخفیانه به زیر تختم رفتم وکتاب را برداشتم. کتاب اینگونه شروع میشد
مقدمه
روزی روزگاری، در جنگل تاریک،چند مجنونگر کنار رودخانه ای پیدا شد، اما مجنونگر ها به محض دیدن انسان ها پا به فرار گزاشتند. در همین هنگام جشد دو مرد کنار جایی که مجنون گران بودند پیدا شد!
......
شاید یگویید این که ترسناک نیست،خوب واقعا هم نبود. شاید پدرم میگفت کتاب ترسناکی است اما برای من نبود. ولی خوب داستان آن شب به همین جا ختم نمیشود. وقتی مقدمه را خواندم با خود گفتم اگر حتی عکس یک مجنونگر را میگزاشتند ترسناک تر بود. در همین هنگام که کتاب را مرت کردم، صدایی از کمد شنیدم. به سوی کمد رفتم و درش را باز کردم. خدای من! یه مجنونگر واقعی را دیدم. اما به طرز عجیبی هیچ حسی نداشتم. نه حس ناراحتی نه حس از بین رفتن شادی. ولی خب با این حال باز هم خیلی مترسیدم و بلند بلند جیغ میکشیدم. پدرم که صدایم را شنیده بود در را محکم با پا فاز کرد و فریاد کشید:ریدیکالوس
به پدرم گفتم:
-بابا، این چی بود؟
پدر گفت:
-یه باگرت بود، اونها خودشون رو به بدترین چیزی که ازش میترسی تبدیل میکنن و تو رو میترسونن .
یکی دیگه از دلایلی که اون شب بدترین روز و ترسناک ترین روز زندگیم بود، این بود که کمدم شکست، کتاب کوییدیچ و افسانها که از پدربزرگم کادو گرفته بودم نابود شد و تختم هم پاره شد.
راستی اینم بگم که لباس طرح دامبلدورم یا بهتر بگم بهترین لباسم، به قدری زشت شد که انگار بزور داشت منو میپوشوند.
من اون شب به خودم قول دادم که اگر در وزیر سحر و جادو شدم، دستور میدهم همه باگرت ها را نابود کننده.
تکلیف ۲.
سونورتاپ من، به شکل یک ⅓ انسان، ⅓ ابولهول و ⅓ سانتوره که چشم هاش هم تا حدودی گرگینه ها رفته و تا حدودی به مجنونگرا
خیلی زشته و تا حدودی هم ترسناکه.
فکر کنم برای همینه که تا حالا از ۱۵ دمنتوری که از دیجیکالا خریدم، هیچکدوم نتونستن حریفم بشن.
یکی از دمنور ها که خریدم منو خندوند ولی با اون ⅓سونورتاپم که شکل ابولهول بود، تونستم از پسش بر بیام
۹ سالم بود.
یک کتاب داستانی با اسم "هجوم محنونگران(دیوانه سازها)" خریده بودم. پدرم اصرار میکرد که این کتاب بدی است و برای کودکان مناسب نیست. اما من از یک گوشم میشنیدم و از یک گوشم بیرون میدادم.( یک ظرب المثل ماگلی)
شب که شده بود،مخفیانه به زیر تختم رفتم وکتاب را برداشتم. کتاب اینگونه شروع میشد
مقدمه
روزی روزگاری، در جنگل تاریک،چند مجنونگر کنار رودخانه ای پیدا شد، اما مجنونگر ها به محض دیدن انسان ها پا به فرار گزاشتند. در همین هنگام جشد دو مرد کنار جایی که مجنون گران بودند پیدا شد!
......
شاید یگویید این که ترسناک نیست،خوب واقعا هم نبود. شاید پدرم میگفت کتاب ترسناکی است اما برای من نبود. ولی خوب داستان آن شب به همین جا ختم نمیشود. وقتی مقدمه را خواندم با خود گفتم اگر حتی عکس یک مجنونگر را میگزاشتند ترسناک تر بود. در همین هنگام که کتاب را مرت کردم، صدایی از کمد شنیدم. به سوی کمد رفتم و درش را باز کردم. خدای من! یه مجنونگر واقعی را دیدم. اما به طرز عجیبی هیچ حسی نداشتم. نه حس ناراحتی نه حس از بین رفتن شادی. ولی خب با این حال باز هم خیلی مترسیدم و بلند بلند جیغ میکشیدم. پدرم که صدایم را شنیده بود در را محکم با پا فاز کرد و فریاد کشید:ریدیکالوس
به پدرم گفتم:
-بابا، این چی بود؟
پدر گفت:
-یه باگرت بود، اونها خودشون رو به بدترین چیزی که ازش میترسی تبدیل میکنن و تو رو میترسونن .
یکی دیگه از دلایلی که اون شب بدترین روز و ترسناک ترین روز زندگیم بود، این بود که کمدم شکست، کتاب کوییدیچ و افسانها که از پدربزرگم کادو گرفته بودم نابود شد و تختم هم پاره شد.
راستی اینم بگم که لباس طرح دامبلدورم یا بهتر بگم بهترین لباسم، به قدری زشت شد که انگار بزور داشت منو میپوشوند.
من اون شب به خودم قول دادم که اگر در وزیر سحر و جادو شدم، دستور میدهم همه باگرت ها را نابود کننده.
تکلیف ۲.
سونورتاپ من، به شکل یک ⅓ انسان، ⅓ ابولهول و ⅓ سانتوره که چشم هاش هم تا حدودی گرگینه ها رفته و تا حدودی به مجنونگرا
خیلی زشته و تا حدودی هم ترسناکه.
فکر کنم برای همینه که تا حالا از ۱۵ دمنتوری که از دیجیکالا خریدم، هیچکدوم نتونستن حریفم بشن.
یکی از دمنور ها که خریدم منو خندوند ولی با اون ⅓سونورتاپم که شکل ابولهول بود، تونستم از پسش بر بیام
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

Şťęfāñ
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/03/02
تولد نقش: 1403/03/02
آخرین ورود: جمعه 3 اسفند 1403 14:04
از: آشیونه کلاغا
پستها:
35

ترم 28 مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
شروع: 5 خرداد 1403
پایان:18 خرداد 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تکجلسه
---------------
امروز قراره توی این کلاس به موضوع خیلی اساسی و مهمی بپردازیم و اون چیزی نیست به جز...
احتمالا الان با خودتون میگید "جادوی سیاه" که خب باید بگم کاملا غلطه!
موضوع امروز نژاد پرستیه! اصلا دقت کردید که تا چه حد نژاد پرستی در عمق جامعه جادوگری نفوذ کرده؟ آیا این چیزیه که ما میخوایم به فرزندانمون یاد بدیم؟ مساله این جاست که اصلا چرا دفاع در برابر جادوی "سیاه"؟ مگه سیاه چشه؟ بنده خودم از بدو تولد فرق سرم تا بالم و از بالم تا پاهام سیاه بوده... خیلی هم راضی ام!
اما نمیتونیم انکار کنیم که نژاد پرستی حتی توی مراکز فرهنگی و آموزشی مثل هاگوارتز هم رسوخ کرده و گرنه چرا الان ما درس دفاع در برابر جادوی "سفید" نداریم؟ آیا اساسا این کار در ذهن نوگلان باغ جادو اینو جا نمی اندازه که سفیدی بر سیاهی برتری داره؟
اما اما زیر سایه مرلین و صد البته زیر سایه سیاه و خوشگل و بی خطر مدیریت جدید اصلا لازم نیست نگران باشید نونهالان خوشگلم. سیلوی اینجاست تا برابری و برادری و خواهری و خلاصه همه اینا رو برقرار کنه در مدرسه. تازه میان وعده بهتون پنیرم میدم.
خب خب! در همین راستا این ترم به جای دفاع در برابر جادوی سیاه قراره دفاع در برابر جادوی سفید رو یاد بگیرید! شاید با خودتون بگید که اصلا مگه جادوی سفید خطری داره که بخوایم در برابرش دفاع کنیم؟ که باید بگم چرا نداره ؟ چرااا نداره؟ مگه نه این که در طول تاریخ همین سفیدا کل دنیا رو استعمار کردن و به تاراج بردن کشورا رو؟
در همین راستا دمنتور های سفیدی که از دیجی کالا سفارش داده بودم امروز به دستم رسیدن. این دمنتور ها باعث میشن تا سر حد مرگ خوشحال و شاد و خندان بشید و حتی در بعضی موارد مشاهده شده که باعث میشن قدر دنیا رو هم بدونید!
در نتیجه برای دفاع از خودتون در برابر این دمنتور های سفید از ورد "مونورتاپ وتکپسکا" استفاده کنید نوگلای خوشگل باغ جادو. بعضیا میگن که این ورد من در آوردیه و همون "اکسپکتو پاترونوم" رو سر و ته کردیم که خب شدیدا تکذیب میکنم... بفرمایید آقا بفرمایید بیرون این وصله ها به من نمیچسبه!
بله داشتم میگفتم... با استفاده از ورد "مونورتاپ وتکپسکا" و فکر کردن به "ترسناک ترین، بد ترین و ناراحت کننده ترین" خاطره خودتون یه "سونورتاپ" بسازید و از خودتون در برابر این دمنتور های سفید با تمام وجود دفاع کنید. بدویید تو صف که جا نمونید نونهالان قشگنم.
تکلیف
1. بدترین و ترسناک ترین خاطره زندگیتون رو در قالب رول یا داستانک یا هر جور دیگه که بلدید توصیف کنید. 7 امتیاز
2. "سونورتاپ"ای که میسازید رو توصیف یا نقاشی کنید. از هوش مصنوعی استفاده نکنید برای کشیدنش. سایر موارد آزاده. 3 امتیاز
---------
فعالیت های مورد پذیرش برای مورد اول: رول/ نمایشنامه/ داستانک
فعالیت های پذیرش برای مورد دوم: نقاشی دستی/ نقاشی دیجیتال/ توصیف متنی
---------
مبنای نمرات:
شلختگی افسانهای
بیبهداشتی قهرمانانه
دروغگویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین
مثل همیشه مجازید تنها و یا تیمی کار کنید. اما توی تیمی کار کردن یادتون باشه که همیشه گزینه از پشت خنجر زدن هم روی میزه!
یادآور میشم که این ترم بر مبنای هرج و مرجه بنابراین چیزی به اسم گروه های چهارگانه هاگوارتز نداریم و هر امتیازی که کسب میکنید فردیه و فقط برای شخص خودتون محاسبه میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

ماندانگاس
بابت زحمتتون واسهی تکلیف خیلی خیلی مچکرم، ولی خلاف قوانینه و مهلت ارسال تکالیف حدودا یکی دو هفتهس که تموم شده، نمیتونم نمره رو اضافه کنم. اگه بخوام بپذیرم، در حق بقیه اجحاف میشه.
ولی خب همونطور که خواستین نمره و شرح کوتاه رو مثل مال بقیه براتون پخ میکنم.
انشاالروونا کلاسهای بعدی!
بابت زحمتتون واسهی تکلیف خیلی خیلی مچکرم، ولی خلاف قوانینه و مهلت ارسال تکالیف حدودا یکی دو هفتهس که تموم شده، نمیتونم نمره رو اضافه کنم. اگه بخوام بپذیرم، در حق بقیه اجحاف میشه.
ولی خب همونطور که خواستین نمره و شرح کوتاه رو مثل مال بقیه براتون پخ میکنم.
انشاالروونا کلاسهای بعدی!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/02/06
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: چهارشنبه 5 آذر 1404 14:46
از: مرگ برگشتم! :|
پستها:
416

سلام بر گبی بزرگ!
آقا من تکلیف انجام دادم! هر چند احساس می کنم که چند ساعت دیر انجام دادم! اینم از شانس مایه!
می دونم قاعدتاً قبول نیست و احتمالاً هیچ نمره ای نمی گیرم. مخصوصاً این که ارشد هم هستم. ولی راستش من صبح بعد از مدت ها اومدم توی سایت و این کلاسو باهاش حال کردم. یه کم طول کشید تا همه ی پست ها رو بخونم و از چشمه ی خشکیده ی رولم تراوش کنم!
به هر حال اگه امکان داشت امتیازمو حساب کنین که خیلی ممنونم، اگه هم نشد حداقل صحیحش کن و نمره م رو برام پخ کن.
سپاسگزارم جناب گابریل دلاکور که نمی شناسمت ولی یه حس عجیبی بهم میگه میشناسمت و قبلاً بال داشتی!
آقا من تکلیف انجام دادم! هر چند احساس می کنم که چند ساعت دیر انجام دادم! اینم از شانس مایه!

می دونم قاعدتاً قبول نیست و احتمالاً هیچ نمره ای نمی گیرم. مخصوصاً این که ارشد هم هستم. ولی راستش من صبح بعد از مدت ها اومدم توی سایت و این کلاسو باهاش حال کردم. یه کم طول کشید تا همه ی پست ها رو بخونم و از چشمه ی خشکیده ی رولم تراوش کنم!
به هر حال اگه امکان داشت امتیازمو حساب کنین که خیلی ممنونم، اگه هم نشد حداقل صحیحش کن و نمره م رو برام پخ کن.
سپاسگزارم جناب گابریل دلاکور که نمی شناسمت ولی یه حس عجیبی بهم میگه میشناسمت و قبلاً بال داشتی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

گریفیندور:
پالی چپمن: ۲۷
پست قشنگی بود، فقط یه تعدادی از جملات با هم همخونی نداشتن. مثلا:
نقل قول:
اما دابز: ۳۰
دمت گرم اما، پست گوگولیای بود.
هافلپاف:
سدریک دیگوری: ۲۹
بامزه بود سِد!
فقط یه جاهاییش یکم پارادوکس داشت که گابریل دنبال یکی میگرده که به هر قیمتی اژدها رو تمیز کنه و اینجا سدریک رو فراری داده. اینجاش یکم برای من مبهم بود و بهتر بود یکم براش مقدمهچینی میشد.
رکسان ویزلی: ۳۰
آفرین رکسان، شخصیتپردازیا خیلی خوب حفظ شده بودن!
اسلیترین:
یولا بلک: ۲۹
تیِ منو بلند میکنی؟
پست قشنگی بود یولا فقط تو هم مثل سدریک یه سری پارادوکسها توی پستت بود که یه نمره کم کردم. مثلا وقتی یولا چیزهای باارزش دوست داره، چرا باید سرشو به دروغ تکون بده؟
ریونکلاو:
ریموند: ۳۰
خیلی بامزه بود رِی! خصوصا تیکه آخرش که خیلی خوشم اومد!
ربکا لاکوود: ۲۸
از لحاظ ساختار جملات و شکل پست و شخصیتپردازی قشنگ بود فقط از نظر محتوا کمتر از اون چیزی که باید به موضوع پرداخته بودی. خصوصا که ربکا یهو تصمیم گرفت بره بدون هیچ مقدمه چینیای.
پالی چپمن: ۲۷
پست قشنگی بود، فقط یه تعدادی از جملات با هم همخونی نداشتن. مثلا:
نقل قول:
- ناراحت نباش گب! تا منو داری غم نداری!
گابریل نگاهی سرشار از بی اعتمادی، به پالی انداخت.
- مثلا چی کار؟
اما دابز: ۳۰
دمت گرم اما، پست گوگولیای بود.
هافلپاف:
سدریک دیگوری: ۲۹
بامزه بود سِد!
فقط یه جاهاییش یکم پارادوکس داشت که گابریل دنبال یکی میگرده که به هر قیمتی اژدها رو تمیز کنه و اینجا سدریک رو فراری داده. اینجاش یکم برای من مبهم بود و بهتر بود یکم براش مقدمهچینی میشد.
رکسان ویزلی: ۳۰
آفرین رکسان، شخصیتپردازیا خیلی خوب حفظ شده بودن!
اسلیترین:
یولا بلک: ۲۹
تیِ منو بلند میکنی؟

پست قشنگی بود یولا فقط تو هم مثل سدریک یه سری پارادوکسها توی پستت بود که یه نمره کم کردم. مثلا وقتی یولا چیزهای باارزش دوست داره، چرا باید سرشو به دروغ تکون بده؟

ریونکلاو:
ریموند: ۳۰
خیلی بامزه بود رِی! خصوصا تیکه آخرش که خیلی خوشم اومد!
ربکا لاکوود: ۲۸
از لحاظ ساختار جملات و شکل پست و شخصیتپردازی قشنگ بود فقط از نظر محتوا کمتر از اون چیزی که باید به موضوع پرداخته بودی. خصوصا که ربکا یهو تصمیم گرفت بره بدون هیچ مقدمه چینیای.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/08/22
تولد نقش: 1395/08/23
آخرین ورود: یکشنبه 14 دی 1404 17:05
از: من دور شو!
پستها:
202

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
