جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 31 خرداد 1403 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس و چالش کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه (توصیف و دیالوگ‌نویسی)


کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، با نور خوشید که از پنجره‌ها وارد می‌شد، روشن شده بود. دانش‌آموزان مرتب و منظم پشت نیمکت‌هاشون نشسته بودن و منتظر استادشون بودن. چیزهای زیادی راجع به استاد این درس شنیده بودن، و همین باعث شکل‌گیری میزان زیادی پچ پچ بینشون شده بود.
- من شنیدم نصف سلولای آزکابان رو اون به تنهایی پر کرده...
- شنیدم تو هیچ دوئلی تا حالا شکست نخورده...
- میگن خیلی آدم ترسناکیه و حتی پشت سرش رو هم می‌بینه...

و بعد، شنیده‌شدن صدای قدم‌های سنگینی که به در کلاس نزدیک می‌شدن، باعث سکوت دانش‌آموزان شد. دانش‌آموزان بیشتر که دقت کردن، متوجه شدن صدای قدم‌ها نه از کفش، بلکه از برخورد چیزی چوبی و سنگین به کف سنگی راهرو ایجاد میشه. چیزی که صدای "تق" بلند و محکم، و البته فاصله‌داری ایجاد میکنه و همین‌طور به در کلاس نزدیک میشه.

و ثانیه‌ای بعد، در کلاس باز شد. و دانش‌آموزا گردنشون رو چرخوندن تا نگاه بهتری به استادشون بندازن. مردی بلند قد، با موهای جو گندمی، و یک چشم جادویی که دیوانه‌وار در حدقه می‌چرخید و همه‌چیز رو زیر نظر داشت.
دانش‌آموزان وقتی نگاهشون رو اندکی پایین آوردن، دیدن که گویا نیمی از بینی استادشون کنده‌شده و سوراخ زشت و عجیبی روی محل بینیش مشاهده میشه. اما از اون عجیب‌تر، ردا و جلیقه استادشون بود که پر از جیب بود. و حتی بازهم عجیب‌تر از اون، این بود که استادشون فقط یک پا داشت که توی چکمه‌ای چرمی و سنگین فرو رفته بود، و اون یکی پاش از جنس چوب بود.

دانش‌آموزان متوجه شدن که دلیل صدای "تق" همین پای چوبی استادشونه، و نه پای واقعیش، و البته این باعث ارضای کنجکاویشون نشد. چشم‌هاشون همچنان روی استادشون که از بین ردیف نیمکت‌ها عبور میکرد و به جلوی کلاس می‌رفت، ثابت بود.

- پروفسور مودی هستم، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاهتون. کاراگاه سابق، و هرچیزی که تو شایعات به گوشتون خورده. می‌دونید چرا اینجا هستم؟ چون مدیریت مدرسه ازم خواسته، و چون می‌تونم بهتون چیزای خوبی آموزش بدم که ممکنه یه روز زنده نگهتون داره.

مودی با قدم‌های سنگین پای چوبیش دوباره بین ردیف نیمکت‌ها به حرکت در اومد. به هیچ‌کدوم از دانش‌آموزان با چشم سالمش نگاه نمی‌کرد، ولی چشم جادوییش به طرز دیوانه‌واری بین دانش‌آموزا در حرکت بود، و ناگهان متوقف شد و فریاد زد:
- هوشیاری دائمی! دیدمت داشتی موشک کاغذی درست میکردی!

دانش‌آموزی که داشت موشک کاغذی درست میکرد، سر جاش خشکش زد. انتظار داشت مودی ازش امتیاز کم کنه، یا حتی هر تنبیه دیگه‌ای رو براش در نظر داشته باشه. ولی به‌نظر می‌رسید استاد دفاع در برابر جادوی سیاه، در همون لحظه هم اون رو فراموش کرده و مشغول ادامه تدریس شده.
- هوشیاری دائمی... خیلی مهمه. درس امروزتون همینه. می‌تونه نجاتتون بده. بارها من رو نجات داده. خب... نتونست یه تیکه از بینی و صورتم رو نجات بده... ولی تونسته کل سر و گردنم رو نجات بده! چیزی که میخوام بگم اینه که به اطرافتون خوب دقت کنید، به چیزایی که می‌بینید و می‌شنوید طوری دقت کنید و سعی کنید توصیفشون کنید، یا بازگو بکنیدشون که انگار جونتون بهشون وابسته‌ست. چون شاید واقعا هم همین‌طور باشه!

و بعد پروفسور مودی روی پاشنه پای سالمش چرخید و تک تک دانش‌آموزان رو با هر دو چشم سالم و جادوییش از نظر گذروند.
- درس امروزتون تمومه... ولی تکلیفتون؟ اون تازه قراره شروع بشه!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نکات آموزشی: نوشتن توصیف و دیالوگ‌ها اولین پایه برای نوشتن یک رول هست. توصیف چیزیه که به رول ما روح میده و باعث میشه خواننده بتونه حسش کنه و خودش رو تو اون موقعیت قرار بده و از خوندن لذت ببره. و البته حواستون باشه از علائم نگارشی درست توی جملاتتون استفاده کنید.

نکته اول در مورد توصیف: باید توش یه تعادلی وجود داشته باشه، نه خیلی زیاد یه چیزی رو تکرار کنیم، و نه خیلی سریع از روی همه‌چیز بپریم. چون این توصیفات ممکنه خودشون به یک نفر دیگه سوژه‌ای برای نوشتن بدن؛ و این چیز خوبیه. هدف ما از توصیف این هست که خواننده بتونه خودش رو در اون موقعیت تصور کنه و به راحتی با رول ما ارتباط برقرار کنه. اگر خیلی زود از روی توصیفات عبور کنیم و بریم سراغ موضوع بعدی، خواننده این فرصت رو پیدا نمیکنه، که طبیعتا چیز خوبی نیست. ولی نباید انقدر هم توصیف زیاد یا اضافه بنویسیم که خواننده از خوندنش خسته بشه.

نکته دوم در مورد توصیف: لحن توصیف خیلی مهمه، حالتی رو انتخاب کنید و باهاش پیش برید که براتون راحت‌تره، حس بهتری بهتون میده و بیشتر به نوشتن تشویق میشید. و وقتی رولتون رو با یک لحن شروع کردید، با همون لحن تا آخرش پیش برید. نباید وسط کار یک دفعه لحن توصیفاتتون عوض بشه. من شخصا با توصیف به صورت محاوره‌ای توی رول‌های طنزم راحت‌ترم، ولی برای نوشتن رول‌های جدی، توصیفاتم رو کتابی می‌نویسم. در کلاس‌های بعدی با رول طنز و جدی بیشتر آشنا خواهید شد.

و اما بریم سراغ دیالوگ نویسی!

نکته اول و اساسی در مورد دیالوگ: قبل از اینکه شروع به تایپ کنید تا دیالوگ بنویسید، از خودتون این سوال رو بپرسید: آیا این دیالوگ واقعا هدف خاصی داره و چیزی به رولم اضافه میکنه؟ یا فقط برای پر کردن عریضه و طولانی‌تر کردن روله؟ اگر جوابتون این بود که قراره واقعا با نوشتن این دیالوگ چیزی به رول اضافه بشه و هدف خاصی داره، پس راه رو دارید درست میرید و باید بنویسید این دیالوگ رو. در غیر این‌صورت اصلا نیاز نیست و ممکنه حتی دیالوگی بشه که خواننده رو از خوندن رولتون زده کنه.

نکته دوم در مورد دیالوگ: ما توی دیالوگ‌های طنز از شکلک هم استفاده میکنیم که بتونیم احساسات شخصیت‌هارو بهتر نشون بدیم. شکلک رو هم در انتهای دیالوگمون، بعد از علامت نگارشی پایان جمله میاریم.
مثالش:
- اون چیه دیگه؟! فرد! باز تو دست گل به آب دادی؟

نکته سوم در مورد دیالوگ: دیالوگ نویسی نگارش خاص خودش رو داره. یه جاهایی باید دوتا اینتر بخوره، یه جاهایی یدونه.
اگر دیدیم که در انتهای توصیفمون، شخصی که آخرین فاعله، دیالوگ گفته، اینجا یک اینتر میخوره.
مثالش:
رون به هری نگاه کرد و به او چشمک زد.
- بریم تو قهوه اسنیپ مو بریزیم؟

هری که دقایقی پیش اسنیپ یک شیشه چشم وزغ به سمت سرش پرتاب کرده بود، سرش را به نشانه تایید تکان داد.


تحلیلش کنیم حالا این توصیف و دیالوگ رو. کسی که چشمک زد، رون بوده. کسی که دیالوگ رو گفت هم رون بوده. بنابراین اینجا فقط با یک اینتر دیالوگ بعد از توصیف قرار میگیره. توصیفات بعدی هم کلا همیشه با دوتا اینتر از دیالوگ جدا میشن.

حالت دیگه‌ش اینه که شخصی که آخرین فاعل در توصیفه، چیزی نگفته. به جاش یه نفر دیگه یه چیزی گفته. اینجا باید دوتا اینتر بزنیم به جای یدونه.
مثالش:
رون در حال باز کردن کادوهای کریسمش بود و اصلا حواسش به اطرافش نبود.

- چه خبره؟ چقدر سر و صدا میکنی!

رون سرش را از روی کادوهایش بلندکرد و به هرمیون گرنجر که وارد تالار عمومی گریفیندور شده بود و به شدت بدخلق به نظر می‌رسید، نگاه کرد.


حالا تحلیلش... همون‌طور که می‌بینید، رون آخرین فاعله. کسی که حواسش به اطرافش نبوده.
حالا دیالوگی که نوشته شده، از سمت یکی دیگه به جز رون بوده. بنابراین دیالوگ رو با دوتا اینتر از توصیف مربوط به رون جدا میکنیم.
و بعد دوباره توصیف اومده، که با دوتا اینتر جدا شده از دیالوگمون.

و اما یک حالت دیگه هم وجود داره، اونم اینکه چندتا دیالوگ پشت سر هم بیاد. دیالوگ‌هایی که پشت سر هم گفته میشن، با یک اینتر از هم جدا میشن.
مثالش:
- هری، وقتی رفتیم هاگزمید بریم کلی نوشیدنی کره ای بزنیم!
- نمی‌تونم... عمو ورنون رضایت‌نامه هاگزمیدم رو امضا نکرد.
- از دست این دورسلی ها... ناراحت نباش رفیق. حالا که فکر میکنم نوشیدنی کره ای بوی کره میده و اونقدرام جالب به نظر نمیرسه!

نکته چهارم در مورد دیالوگ: لحن دیالوگ‌هاتون رو به صورت محاوره‌ای و راحت بنویسید. کتابی ننویسیدش، مگر اینکه موقعیت رولتون مثلا یک روح باستانی یا یه شخصیت قرون وسطایی چیزی بود که کتابی اصلا حرف میزد. وگرنه توجیهی نداره کلا که دیالوگ رو کتابی بنویسید.

چالش‌های کلاس:

چالش اول: تکالیفتون قرار نیست فقط پر کردن کاغذ پوستی باشه. میرید به کوچه ناکترن. توی یک رول تکی وسایل جادوی سیاهی که اونجا می‌بینید رو بنویسید و توصیف کنید. تمرکز روی توصیف کردنه، نه دیالوگ نویسی. می‌خوام که بتونم خودم رو راحت توی اون موقعیت تصور کنم.

چالش دوم: می‌دونم که توی قطار هاگوارتز مکالمه‌ای با دوستان یا دشمناتون در مورد انواع طلسمای سیاه، طلسمای دفاعی، حتی انواع موجودات جادویی و سیاه مثل تک‌شاخ‌ها، سانتورها، دمنتورها و غیره داشتید. شاید هم در حال بحث بودید و فهمیدید هم کوپه‌ایتون یه خون‌آشام، گرگینه یا هر موجود دیگه‌ایه. میخوام اون مکالمه رو کامل و زیبا برام بنویسید. استفاده از توصیف مشکلی نداره. ولی تمرکز اصلی دیالوگ نویسی و شرح مکالمه‌ست. باز هم به صورت یک رول تکی.

هر دو چالش رو داخل همین کلاس برام ارسال کنید.

افرادی که لایک کردند

پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1403 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
شرح امتیازات کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


استفن: 6
نقل قول:
کتاب کوییدیچ و افسانها که از پدربزرگم کادو گرفته بودم نابود شد و تختم هم پاره شد.

لحظات سختی گذروندی پس!

ساکورا: 7/5
نقل قول:
-آقا کی گفته ما میخوایم دفاع کنیم اصلا؟

مگه دست خودتونه؟

گابریل: 9/5
نقل قول:
× اگر کودک هستین و روحیه لطیفی دارین ویدئوی زیر رو مشاهده نکنین ×

من مشاهده کردم. روحیاتم خدشه دار شد و قلبم گرفت. الان بیمارستان دامپزشکی بخش پرندگان خیلی خوشگل و قشنگ و زیبا و خاص بستری ام!

یوریکا: 8/5
نقل قول:
سیب از دست ساکورا افتاد، پاک کن های گابریل سیاه شدن، گوسفند های جعفر رم کردن، حتی میوه های مامان مروپ برای کسایی که غش کردن جوابگو نبود

کلاس رو چرا برای یه خاطره تخریب میکنین؟ یکی بگیره اون گوسفندا رو!

ریموس: 9
نقل قول:
ام... بانو کرو؟ احیانا اینجا محل تدریس من نبود؟

بود؟ نه فکر نکنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1403 23:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ام... بانو کرو؟ احیانا اینجا محل تدریس من نبود؟

۱. راستش من بدترین خاطراتم، خاطراتی‌ان که ندارم. یعنی اون‌هایی که به یاد نمی‌آرم‌شون، معمولا از همه ترسناک‌ترن. شما فکر کن ماهی یه بار چشم‌هات رو باز کنی، بدون این که بدونی شب قبل چه کارهایی ازت سر زده. ولی خب... بین این‌ها یکیش از همه بیشتر تن و بدنم رو می‌لرزونه. حتی فکر کردن بهش هم جونم رو می‌خراشه. اون هم یکی از شب‌هاییه که لومین کوچولو همراه من و سیریوس بود.

عصر بود. دو روزی می‌شد که یه گرگ سفید همسفر من و سیریوس شده بود. موهای تنش به رنگ برف بودن، اما از خود برف هم نرم‌تر. یه اقیانوس رو توی چشم‌هاش جا داده بود. شاید اقیانوس آرام، ولی از اون هم آروم‌تر. تو راه برگشت به خونه بودیم. ماموریت تازه تموم شده بود. قصد داشتیم بعدش با سیریوس بریم و نوشیدنی کره‌ای بخوریم، ولی اول باید یه ماموریت دیگه رو به پایان می‌رسوندیم.

کنار یه برکه پیداش کردیم. تو جنگل. همونجا که تن آغشته به خونش، بی‌جون افتاده بود کنار جسد یه مرد میانسال. آثار حملات یه موجود وحشی روی تن هردوشون مشهود بود؛ اما از این حمله، فقط گرگ سفید کوچیک بود که جون سالم به در برده بود. نمی‌دونم به این خاطر بود که بزاق یه گرگینه توی خونم جریان داشت یا اون همه شب بدر بهم آموزش داده بودن، اما زبونش رو می‌فهمیدم. اسمش لومین بود. نور ماه.

همونجا بود که با سیریوس تصمیم گرفتیم تا به خونه گریمولد ببریمش، تا اونجا خودمون ازش مراقبت کنیم. عواقبش رو می‌دونستیم، اما اون یه‌جورایی، جزو خونواده خودمون محسوب می‌شد. از طرفی هم نمی‌شد یه توله‌گرگ نیمه‌جون رو همینطوری به امون خدا ولش کنیم تا زیر این آسمون رنگ‌پریده جون بده. سیریوس مقداری عصاره پونه کوهی برای مواقع احتیاط به همراه داشت. مقداری از اون رو روی زخم‌هاش قرار دادیم و باند رو دور پای چپیش بستیم که از بقیه دست‌وپاهاش بیشتر آسیب دیده بود. چندتا افسون هم راهی پانسمان‌ها کردیم تا محکم سر جای خودشون بمونن. با آب موی تنش رو شستیم. همینطور که آب آلوده به رنگ سرخ به روی زمین می‌ریخت، لخته‌خون‌های خشک‌شده محو می‌شدن.

آهسته دست‌هام رو بردم زیرش تا بلندش کنم. سنگین بود، اما نه به‌عنوان یه گرگ دوساله. میون راه که دست‌هامون خسته می‌شد، لومین رو دست‌به‌دست می‌کردیم و همینطور قدم برمی‌داشتیم. یه‌جورایی به صورت غیررسمی، سرپرستیش رو پذیرفتیم. توی خونه موارد لازم برای درمانش موجود بود. صلاح نبود به درمونگاه بریم. می‌تونست توسط نیروهای تاریکی تهدید بشه. گرگ با استعدادی بود و اگه پروفسور دامبلدور می‌دیدش، برامون از آینده روشنش می‌گفت. این رو می‌شد توی عمق چشم‌های لرزون و بی‌رمقش دید.

حدود دو روزی از آشنایی‌مون با لومین گذشته بود. حالا دیگه به هوش بود و می‌تونست برای مدت طولانی‌تری هوشیار بمونه. اما هنوز هم توانایی راه رفتن نداشت. چندتا مِیخونه جادویی سر راهمون بود، ولی ترجیح دادیم از پودر پروازی که توی کیسه بی‌انتهای سیریوس جا داشت استفاده نکنیم. قابل اطمینان نبود و می‌تونست روی سلامت لومین اثر بذاره. حالا توی لندن بودیم و سعی می‌کردیم توی سایه‌ها حرکت کنیم. آسمون به رنگ اتوبوس‌های دوطبقه‌ی سرخ دراومده بود و داشت خورشید رو بدرقه می‌کرد. ماه داشت آروم‌آروم نفس می‌کشید و تنفس من رو تنگ‌تر می‌کرد. اونجا چندان نمی‌تونستم احساسش کنم، چون تمام حواسم به ضربانِ نفس‌های لومین بود. شونه سمت راستم هم زخم شده بود. ولی توی دلم فقط مهر همراه جدیدمون رو حس می‌کردم.

هردو حواس‌مون به لومین نیمه‌جون توی بغلمون بود، اما از لومینی که توی آسمون غوغا می‌کرد فراموش‌مون شده بود. رفته‌رفته ماه بالا اومد و شهر سکوت اختیار کرد. اما اون سکوت، ناپایدارتر از اون بود که فکرش رو می‌کردیم. دیگه اثری از گرگ سفید روی دست‌هام نبود. الان یه گرگ دیگه رو توی دست‌هام احساس می‌کردم. یه گرگ وحشی، که قصد نداشت به هیچ احدی رحم کنه. چه بزرگ‌ترین دشمن و چه نزدیک‌ترین عزیز. از اینجا به بعدش رو خاطرم نیست. صرفا یه سری صدای ناواضح از سیریوس به خاطر دارم و زوزه‌های نازک لومین.

همیشه موقع لحظات آخر، اتفاقات سریع‌تر رخ می‌دن. انگار عقربه‌ها عجله دارن و باد هم خبر ناگواری شنیده. توی اون لحظات، خاطراتم با لومین از جلوی چشمام می‌گذشت. تنها نوری از ماه که آزارم نمی‌داد. حتی موجب آرامش بود؛ می‌تونستم در آغوشش بگیرم و لغزشی احساس نکنم. اما ممکن بود همون چیزی که هنوز کامل به دستش نیاورده بودم رو هم از دستش بدم. اونم با دست‌های خودم. چاره‌ای نداشتم. باید زندگی رو به جریان می‌سپردم و امیدوار می‌بودم که سیریوس، بتونه از همه‌مون در مقابل من محافظت کنه. تنها می‌تونستم یک چیز رو ببینم. قرص ماه کامل.



۲. سونورتاپ من یه گرگینه‌ی خون‌آشام به رنگ سرخ متمایل به قهوه‌ایه. یه چندماهی باشگاه رفته و اونجا با تلمبه عضله‌هاش رو پر کرده‌ن. دندون‌های نیش بزرگی داره و چشم‌هاش به سرخی می‌زنن.
مثل بقیه سونورتاپ‌ها به شکل یک مه سرخ‌رنگ ظاهر می‌شه و به غیر از مواقعی که می‌خواد به سرعت به سمت هدفش حمله‌ور شه، روی دو پا می‌ایسته. در مقابل موجودی که بخواد صاحبش رو تهدید کنه هیچ رحمی از خودش نشون نمی‌ده و با دندون‌هاش، روح اون موجود رو می‌دره.
دمش معمولا به طرف چپ و راست حرکت می‌کنه، اما اگه ثابت بود، یعنی خاطره‌ای که دارم بهش فکر می‌کنم به اندازه کافی آزاردهنده یا دردناک نیست و ممکنه که کم‌کم محو بشه و به خواب بره. هرچی من از خاطره مدنظر بیشتر آزار ببینم، سرعت تکون‌خوردن دمش بیشتر می‌شه و تلمبه‌ای که به عضله‌هاش وصله تندتر می‌زنه.
پنجه‌هاش هم قدرمندن ولی مقدار سوسوله و سعی می‌کنه مثل گربه‌ها اون‌ها رو مخفی کنه. زهی خیال باطل که عضله موردنیاز برای این عمل توی جسمش موجود نیست.

پایان.
اینجانب، دانش‌آموز خوب، نمونه و علاقه‌مند به هرج‌ومرج، ریموس جی. لوپین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1403 09:12
نمایش جزئیات
آفلاین
جادو آموزان سرگرم تمرین برای ایجاد سونورتاپ هاشون بودن که در کلاس با صدای بلندی بهم کوبیده شد. همون لحظه ابرهای سیاهی که معلوم نبود از کجا اومدن اطراف کلاس رو فرا گرفتن و یه موسیقی ترسناک با ویولن پخش شد. یوریکا از ته کلاس بلند شد و گفت:
-میخوام ترسناک ترین خاطره م رو تعریف کنم.

سیب از دست ساکورا افتاد، پاک کن های گابریل سیاه شدن، گوسفند های جعفر رم کردن، حتی میوه های مامان مروپ برای کسایی که غش کردن جوابگو نبود، یوریکا قبل از اینکه ادامه بده نگاه پر از حرصی به یکی از جادو آموزها که میز اول نشسته بود و با جیغ بلندی خودشو به بیهوشی زده بود انداخت و گفت:
-پیک می نباش یه خاطره ست دیگه!

نفس عمیقی کشید و کلاه رداشو کشید سرش تا وارد فضا بشه. ادامه داد:
-یه روز عادی بود، نشسته بودم تو پارک بغل مغازه ی اسکورپیوس توی کوچه دیاگون و آواتارامو بررسی میکردم، تا اینکه سرمو بالا آوردم و دیدم..

نفس عمیقی کشید و صورتشو درهم جمع کرد. با صدایی که میلرزید گفت:
-یه ساحره رو دیدم که تیشرت زرد، ردای مشکی، شلوار جذب بنفش روشن و کفش پاشنه بلند قرمز پوشیده بود، کلاهش آبی بود، سایه چشمشو محو نکرده و خط چشمشم قرینه نبود، و فکر کردم این باید تهش باشه تا اینکه یکی اومد سمتش و گفت "چقدر استایلت خوب شده آلیزا جون!"

سر تکون داد و کلاه رداشو انداخت و با سیسی شبیه به تریلانی چرخید اطراف کلاس:
-شاید فکر کنید این همه ش بود اما هنوزم نبود! چون این ساحره ی خوش استایل که فوق فوقش 40 کیلو بود، پشت چشم نازک کرد و با لبای قنچه گفت "نههه خیلی چاغ شدم اصلا خوب نشده!"

چوبدستیشو کشید بیرون و سمت یکی از وایت-منتور ها ورد مونورتاپ وتکپسکا رو نجوا کرد. از ته چوبدستیش سونورتاپی بیرون اومد که شکل یه ملخ بزرگ سبز بود و باعث شد جادوآموزی که خودشو به بیهوش شدن زده بود اینبار واقعا غش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

“J'ai peur de te blesser, parce que je t'aime. Je pense que je le ferai toujours.”
“What did you say?”
"I said your hair looks ridiculous."

پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1403 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
× خطر عصبانی شدن جادوگران اصیل‌زاده و معتقد به اصیل‌زادگی در این پست ×

× لطفا اگر به ماگل‌ها حساس هستید مطالعه نکنید ×



پروفسور! از اونجایی که شما گفتین کلاس دفاع در برابر جادوی سفید، من سفیدترین جادوی سفیدی که هر روزه باهاش مواجه می‌شیم رو برای مبارزه انتخاب کردم. بله! اون چیزی نیست جز بوم نقاشی، کاغذ دفتر نقاشی و خلاصه هر صفحه سفید رنگی که ما رو به مبارزه می‌طلبه تا روش نقاشی بکشیم. اونم کی؟ ما جادوگرا! روی چی؟ ابزار ماگلی!

من شروع کردم و با رنگ سیاه و تمام قلم‌هایی که نرم‌افزار Paint در اختیار من گذاشته بود، با جادوی سفید مقابله کردن. پس بذارین از ابزار دفاعی رونمایی کنم:

تصویر تغییر اندازه داده شده


البته به جز پاک‌کن! پاک‌کن در ورژن‌های غیر 3بعدی Paint قابلیت تغییر رنگ داشت، ولی متاسفانه جادوی سفید به قدری در اون نفوذ کرده که در نرم‌افزار جدید قادر به تغییر رنگ نیست.

می‌گفتم... من انواع و اقسام قلم‌های سیاه رو به چالش طلبیدم که ببینم کدومشون بهتر می‌تونن از خودشون در مقابل سفیدی دفاع کنن. نتیجه رو با چشمان خودتون ببینین:

تصویر تغییر اندازه داده شده


در نهایت این اجازه رو دادم تا همه قلم‌ها بتونن با هم بخش آخر سمت راست رو همگی با هم مورد حمله قرار بدن و می‌تونیم بگیم موفقیت بالایی در این زمینه داشتن. حتی یه تیکه اون وسط رو هم به سطل رنگ مشکلی سپردم که خودشو خالی کنه. بالاخره اونم دل داره!

اممم... خب چیزه. از پشت صحنه اشاره می‌کنن این که به جای دفاع در برابر جادوی سفید، حمله به جادوی سفید بود! بنده بسیار انتقادپذیر هستم و ایراد وارده می‌پذیرم. اما تسیلم هم نمی‌شم. پس این‌بار سیاهی رو بوم نقاشی کردم، و سفیدی اومد بهش حمله کرد و سیاهی سخت تلاش کرد در مقابل سفیدی از خودش دفاع کنه و شکست نخوره. برداشت از نتیجه با خودتون.
(اینجا پاک‌کن هم حمله کرد، حمله‌ای جوانمردانه و بدون وقفه و پشت‌سر هم، که شخصا متوقفش کردم! بله همونیه که یه خط یهویی از بالا تا پایینه! رحم نداشت! حتی سطل رنگ هم یه فضای مخصوص به خودش رو گرفت، چون من اجازه حمله همگانی از سمت همه قلم‌ها رو ندادم و اونم دید یه جا خالی موند از فرصت استفاده کرد. )

تصویر تغییر اندازه داده شده



× هشدار دوباره، خطر کابوس‌های شبانه ×

× اگر کودک هستین و روحیه لطیفی دارین ویدئوی زیر رو مشاهده نکنین ×


اما در پاسخ به سوال شما، بدترین و ترسناک‌ترین خاطره؟ شما رو به دیدن تیتراژ شروع سریال فردا دیر است دعوت می‌کنم. فقط دو دقیقه اول ویدئو رو شامل می‌شه، اما کل زندگی شما رو در بر می‌گیره. از بس که آهنگش رو مخ و تصاویرش ترسناکه! من هنوزه که هنوزه جرات ندارم ببینم یا بشنومش.

اینم سونورتاپم.

تصویر تغییر اندازه داده شده


بله سونورتاپ من صدا هم می‌ده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1403 21:41
نمایش جزئیات
آفلاین
-آقا کی گفته ما میخوایم دفاع کنیم اصلا؟

دختر گفت و روی میز استاد نشست و سیب قرمزی رو گاز زد.

-اگه من استادم بهتون میگم برید و تا میتونید از خودتون در برابر جادوی سیاه دفاع نکنید و بعد بیاید نتیجه رو گزارش بدین.

جادوآموز ها با ترکیبی از ترس و تعجب به ساکورا که بیخیال سیب می خورد خیره شده بودند.یکی بالاخره به خودش جرعت داد و با سلقمه های پی در پی بغل دستی اش سوالی که ذهن همه را درگیر کرده بود پرسید.
-ا...اگه مردیم...چی؟

چشم های ساکورا درخشید، رد لبخندی بر صورتش شکل گرفت و حالت تاریکش سرما را تا مغز استخانشان فرو برد. وقتی این درس را برمیداشتند با دیدن شیطنت ها و زیبایی و شوخ بودن ساکورا برداشت دیگری کرده بودند.

-نهایتا به یه جای بهتر میرید و از این زندگی فلاکت بار راحت می شید ولی بازم روحتون باید بیاد و گزارش بده حالا خود دانید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1403 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
۱.
۹ سالم بود.
یک کتاب داستانی با اسم "هجوم محنونگران(دیوانه سازها)" خریده بودم. پدرم اصرار میکرد که این کتاب بدی است و برای کودکان مناسب نیست. اما من از یک گوشم میشنیدم و از یک گوشم بیرون میدادم.( یک ظرب المثل ماگلی)

شب که شده بود،مخفیانه به زیر تختم رفتم وکتاب را برداشتم. کتاب اینگونه شروع میشد



مقدمه

روزی روزگاری، در جنگل تاریک،چند مجنونگر کنار رودخانه ای پیدا شد، اما مجنونگر ها به محض دیدن انسان ها پا به فرار گزاشتند. در همین هنگام جشد دو مرد کنار جایی که مجنون گران بودند پیدا شد!
.‌.....


شاید یگویید این که ترسناک نیست،خوب واقعا هم نبود. شاید پدرم میگفت کتاب ترسناکی است اما برای من نبود. ولی خوب داستان آن شب به همین جا ختم نمیشود. وقتی مقدمه را خواندم با خود گفتم اگر حتی عکس یک مجنونگر را میگزاشتند ترسناک تر بود. در همین هنگام که کتاب را مرت کردم، صدایی از کمد شنیدم. به سوی کمد رفتم و درش را باز کردم. خدای من! یه مجنونگر واقعی را دیدم. اما به طرز عجیبی هیچ حسی نداشتم. نه حس ناراحتی نه حس از بین رفتن شادی. ولی خب با این حال باز هم خیلی مترسیدم و بلند بلند جیغ میکشیدم. پدرم که صدایم را شنیده بود در را محکم با پا فاز کرد و فریاد کشید:ریدیکالوس
به پدرم گفتم:
-بابا، این چی بود؟
پدر گفت:
-یه باگرت بود، اونها خودشون رو به بدترین چیزی که ازش میترسی تبدیل میکنن و تو رو میترسونن .
یکی دیگه از دلایلی که اون شب بدترین روز و ترسناک ترین روز زندگیم بود، این بود که کمدم شکست، کتاب کوییدیچ و افسانها که از پدربزرگم کادو گرفته بودم نابود شد و تختم هم پاره شد.
راستی اینم بگم که لباس طرح دامبلدورم یا بهتر بگم بهترین لباسم، به قدری زشت شد که انگار بزور داشت منو می‌پوشوند.


من اون شب به خودم قول دادم که اگر در وزیر سحر و جادو شدم، دستور میدهم همه باگرت ها را نابود کننده.

تکلیف ۲.
سونورتاپ من، به شکل یک ⅓ انسان، ⅓ ابولهول و ⅓ سانتوره که چشم هاش هم تا حدودی گرگینه ها رفته و تا حدودی به مجنونگرا
خیلی زشته و تا حدودی هم ترسناکه.
فکر کنم برای همینه که تا حالا از ۱۵ دمنتوری که از دیجیکالا خریدم، هیچکدوم نتونستن حریفم بشن.

یکی از دمنور ها که خریدم منو خندوند ولی با اون ⅓سونورتاپم که شکل ابولهول بود، تونستم از پسش بر بیام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Şťęfāñ
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 5 خرداد 1403 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ترم 28 مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه




شروع: 5 خرداد 1403
پایان:18 خرداد 1403 - ساعت 23:59:59
نوع: تک‌جلسه

---------------

امروز قراره توی این کلاس به موضوع خیلی اساسی و مهمی بپردازیم و اون چیزی نیست به جز...

احتمالا الان با خودتون میگید "جادوی سیاه" که خب باید بگم کاملا غلطه!
موضوع امروز نژاد پرستیه! اصلا دقت کردید که تا چه حد نژاد پرستی در عمق جامعه جادوگری نفوذ کرده؟ آیا این چیزیه که ما میخوایم به فرزندانمون یاد بدیم؟ مساله این جاست که اصلا چرا دفاع در برابر جادوی "سیاه"؟ مگه سیاه چشه؟ بنده خودم از بدو تولد فرق سرم تا بالم و از بالم تا پاهام سیاه بوده... خیلی هم راضی ام!

اما نمیتونیم انکار کنیم که نژاد پرستی حتی توی مراکز فرهنگی و آموزشی مثل هاگوارتز هم رسوخ کرده و گرنه چرا الان ما درس دفاع در برابر جادوی "سفید" نداریم؟ آیا اساسا این کار در ذهن نوگلان باغ جادو اینو جا نمی اندازه که سفیدی بر سیاهی برتری داره؟

اما اما زیر سایه مرلین و صد البته زیر سایه سیاه و خوشگل و بی خطر مدیریت جدید اصلا لازم نیست نگران باشید نونهالان خوشگلم. سیلوی اینجاست تا برابری و برادری و خواهری و خلاصه همه اینا رو برقرار کنه در مدرسه. تازه میان وعده بهتون پنیرم میدم.

خب خب! در همین راستا این ترم به جای دفاع در برابر جادوی سیاه قراره دفاع در برابر جادوی سفید رو یاد بگیرید! شاید با خودتون بگید که اصلا مگه جادوی سفید خطری داره که بخوایم در برابرش دفاع کنیم؟ که باید بگم چرا نداره ؟ چرااا نداره؟ مگه نه این که در طول تاریخ همین سفیدا کل دنیا رو استعمار کردن و به تاراج بردن کشورا رو؟

در همین راستا دمنتور های سفیدی که از دیجی کالا سفارش داده بودم امروز به دستم رسیدن. این دمنتور ها باعث میشن تا سر حد مرگ خوشحال و شاد و خندان بشید و حتی در بعضی موارد مشاهده شده که باعث میشن قدر دنیا رو هم بدونید!

در نتیجه برای دفاع از خودتون در برابر این دمنتور های سفید از ورد "مونورتاپ وتکپسکا" استفاده کنید نوگلای خوشگل باغ جادو. بعضیا میگن که این ورد من در آوردیه و همون "اکسپکتو پاترونوم" رو سر و ته کردیم که خب شدیدا تکذیب میکنم... بفرمایید آقا بفرمایید بیرون این وصله ها به من نمیچسبه!

بله داشتم میگفتم... با استفاده از ورد "مونورتاپ وتکپسکا" و فکر کردن به "ترسناک ترین، بد ترین و ناراحت کننده ترین" خاطره خودتون یه "سونورتاپ" بسازید و از خودتون در برابر این دمنتور های سفید با تمام وجود دفاع کنید. بدویید تو صف که جا نمونید نونهالان قشگنم.

تکلیف

1. بدترین و ترسناک ترین خاطره زندگیتون رو در قالب رول یا داستانک یا هر جور دیگه که بلدید توصیف کنید. 7 امتیاز
2. "سونورتاپ"ای که میسازید رو توصیف یا نقاشی کنید. از هوش مصنوعی استفاده نکنید برای کشیدنش. سایر موارد آزاده. 3 امتیاز

---------

فعالیت های مورد پذیرش برای مورد اول: رول/ نمایشنامه/ داستانک
فعالیت های پذیرش برای مورد دوم: نقاشی دستی/ نقاشی دیجیتال/ توصیف متنی

---------

مبنای نمرات:

شلختگی افسانه‌ای
بی‌بهداشتی قهرمانانه
دروغ‌گویی برتر
تخریب گسترده
نیرنگ و فریب
خیانت استراتژیک
فرافکنی ابتکاری
سرپیچی خلاق از قوانین

مثل همیشه مجازید تنها و یا تیمی کار کنید. اما توی تیمی کار کردن یادتون باشه که همیشه گزینه از پشت خنجر زدن هم روی میزه!

یادآور میشم که این ترم بر مبنای هرج و مرجه بنابراین چیزی به اسم گروه های چهارگانه هاگوارتز نداریم و هر امتیازی که کسب میکنید فردیه و فقط برای شخص خودتون محاسبه میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1398 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ماندانگاس

بابت زحمتتون واسه‌ی تکلیف خیلی خیلی مچکرم، ولی خلاف قوانینه و مهلت ارسال تکالیف حدودا یکی دو هفته‌س که تموم شده، نمی‌تونم نمره رو اضافه کنم. اگه بخوام بپذیرم، در حق بقیه اجحاف می‌شه.

ولی خب همون‌طور که خواستین نمره و شرح کوتاه رو مثل مال بقیه براتون پخ می‌کنم.

انشاالروونا کلاس‌های بعدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1398 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر گبی بزرگ!

آقا من تکلیف انجام دادم! هر چند احساس می کنم که چند ساعت دیر انجام دادم! اینم از شانس مایه!
می دونم قاعدتاً قبول نیست و احتمالاً هیچ نمره ای نمی گیرم. مخصوصاً این که ارشد هم هستم. ولی راستش من صبح بعد از مدت ها اومدم توی سایت و این کلاسو باهاش حال کردم. یه کم طول کشید تا همه ی پست ها رو بخونم و از چشمه ی خشکیده ی رولم تراوش کنم!

به هر حال اگه امکان داشت امتیازمو حساب کنین که خیلی ممنونم، اگه هم نشد حداقل صحیحش کن و نمره م رو برام پخ کن.

سپاسگزارم جناب گابریل دلاکور که نمی شناسمت ولی یه حس عجیبی بهم میگه میشناسمت و قبلاً بال داشتی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!