جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

118 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
116 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 27 اردیبهشت 1399 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
باهوشِ دست و پا چلفتی Vs چشم بادومیِ قاتل

سوژه: وظیفه


تصویر تغییر اندازه داده شده

- نونوای مامان! شما باغبون این طرفا نمی‌شناسی؟

مروپ گانت، که بعد از چندوقت توانسته بود دور از چشم لردسیاه برای خرید بیرون برود، این سوال را از نانوا پرسید.
مردی در صف نانوایی، با شنیدن سوال مروپ، به آرامی دو نانی را که از نانوا گرفته بود در کیسه ای گذاشت و به طرف او برگشت.
- باغبون می‌خواستین؟
- شما می‌شناسین؟
- چه جور گل و گیاه می‌خواین حالا؟
- یه گیاه کوچولو که برای هلوانجیریِ مامان بکارم جلو اتاقش لذت ببره.
- هلوانجیری به فرزندی گرفتین؟
- خیر. اگه باغبون نمی‌شناسید که می‌خوام برم.
- من خودم باغبونم. یه گیاه هم دارم راست کار خودتون. بدون شاخ و برگ اضافی. خوشبو. بدون نیاز به نگهداری و مراقبت؛ اصن ماه به جون خودم!

مرد غریبه این را گفت و درختچه ی نه چندان کوچک نخل را که از سر راه برداشته بود، از گونیِ همراهش درآورد.

"مدتی بعد"

لردسیاه سرش را از روی دوازدهمین درخواست عضویت در مرگخوارانِ پیتر جونز برداشت و با نگاهی به پنجره، فریاد زد.
- مادر! هوا ابری شده است. رداهایمان را داخل بیارین تا خیس نشده اند.
- ابری؟ هوا که آفتابیه کیویِ مامان. انقدر آب هویجای مامان رو نخوردی تا چشمات مشکل پیدا کرد. الان دیگه کی کوبیده گلابی های خوشمزه منو فقط بخاطر در یک راستا با خط افق نبودن نخوره؟!
- مادر! به کجا چنین شتابان؟! به جان خودمان جلوی پنجره مان سایه افتاده است.

لردسیاه "درخواست ورود به خانه، شماره 214" از طرف سو لی را به کناری زد و از جایش بلند شد. به جلوی پنجره رفت تا منشا سایه ها را بیابد.
- این دیگر چیست؟

از پشت پنجره، سایه ی مقداری شاخ و برگ دیده میشد. پنجره را باز کرد.

شتررررق!

- چه شد؟ الان این شاخه به صورت ما خورد؟! خیر. فکر نمی‌کنیم. هیچ شاخه ای همچین جسارتی نمی‌کند.

کمی گذشت، شاخه های تیز درخت نخل، باعث ریختن چندقطره خون از صورت لردسیاه شده بودند.

-آیا این ها قطرات خون چهره ی ما هستند؟ خیر. صرفا داریم فکر می‌کنیم. ما خونمان در دوئل با آن ریش سفید عشق پراکن هم نریخت، اکنون بریزد؟

لردسیاه به وضوح فرو رفتن شاخه ی نخل در گونه ی خود را حس می‌کرد، اما او لردسیاه بود! مگر میشد به همین راحتی ها تسلیم یک شاخه ی درختی ناچیز شود؟ به هیچ وجه!
- وای برحالَت درخت اگر که فکرمان درست باشد.

لردسیاه دستش را به صورتش کشید... حقیقت بود. شاخه ی درخت در گونه اش فرورفته بود.
- به چه حقی؟!

و طلسمی سنگین را به سمت درخت روانه کرد. پژواک برخورد درخت با زمین در تمام خانه ی ریدل ها پیچید. مروپ که در آشپزخانه درحال پنهان کردن تکه های سیب و آناناس در میان لیموعمانی های قیمه بود، با شنیدن صدا ناگهان به خود لرزید.
- لیمو درختی مامان! صدای چی بود اومد؟ چیزی انداختی؟

لردسیاه نگاهی به درختی که با طلسمش نقش بر زمین شده بود انداخت، اگر مادرش این وضعیت را می‌دید؛ شکی نبود که خانه ریدل ها را به مقصد خانه ی سالمندان ترک می‌کرد.
- بله بله. قلم پرمان بود.

لردسیاه این را گفت و سپس از پنجره نگاهی دیگر به بیرون انداخت. اصطبل به چشم می‌خورد و درون آن، فردی درحال کلنجار رفتن با موجودی ناپیدا بود. راه حل را فهمید!

نقل قول:
جلوی در می بینیمت. برای یک روز وظیفه یه نفر دیگه رو به عهده می گیری.


تام نامه ی لردسیاه که به پشت یکی از تسترال ها بسته شد بود را خواند. لردسیاه او را احضار کرده بود. بعد از روزی که به دلیل فضولی زیادی توسط رودولف چند تکه شده بود و بعد دوباره بهم وصل شده بود، دیگر اربابش را ندیده بود. پس با عجله از جایش بلند شد.

ترق!

- نه! این دفعه نه!

از وقتی که دوباره بهم چسبانده شده بود، به دلیل چسبندگی نه چندان بالای تف های رودولف، گاهی اعضای بدنش جدا می‌شدند و حالا هم دقیقا زمانی که نباید این اتفاق افتاده بود.
- هعی...

خم شد و دستش را با دستش برداشت و به دستش داد و با کمک دستش به جای دستش گذاشت و دستش را برانداز کرد و دست در دست خودش به راه افتاد!

دم در ورودی خانه ی ریدل ها

لردسیاه به شکلی که کسی، مخصوصا بانو مروپ، توانایی دیدن بیرون خانه را نداشته باشد، جلوی در منتظر تام ایستاده بود.بعد از دقایقی تاخیر، بالاخره رسید.
- سلام ارباب! ارباب بالاخره متوجه شدین آگلانتاین از خودشونه ارباب؟ انداختینش بیرون و الان من قراره وظیفه هاش رو انجام بدم؟
- خیر. ما مرگخوارانمون رو با دقت انتخاب می‌کنیم، مثل اون عشق پراکن نیستیم که به هرکس و ناکسی اعتماد کنیم که.
- پس قراره جای سدریک رو بگیرم ارباب؟ بالشم کجاس؟
- دقیقه ای دندون بر جگر بذار تاممان. قرار است امروز را به جای آن درختی که روبروی اتاقمان بود ایفای نقش کنی تا سر فرصت درختی جایگزین برای آن بیابیم.
- ارباب ولی گفته بودین به جای "یه نفر" که.
- واحد شمارش درخت نخل هم نفر است تاممان.

لردسیاه لردی بود با اطلاعات عمومی بالا!

- اما ارباب... چجوری درخت باشم آخه؟
- کاری ندارد. همین الانَش هم همین نقش را در ارتشمان داری.

با این جمله، لردسیاه تیر آخر را به تام زد. تام به سمت درخت رفت.

- همانجا بایست تاممان.

لردسیاه طلسمی خواند، لباسی سبز پدیدار شد.

- ارباب... لااقل همین یه چیکه ابهتم...

- حرف روی حرف ما تاممان؟! چیزهایی که لازمت می‌شود را در جیب سمت راستت قرار دادیم. وای به حالت اگر خراب کنی.

و رفت... تام با لباس درگیر بود، از هر طرف که آن را می‌پوشید، از طرفی دیگر کوتاه و تنگ میشد.

- شکوفه ی مامان! دارم میرم خرما برات بچینم.

با شنیدن صدای مروپ، سرعتش را سریعتر کرد و با تمام تلاش، لحظه ای قبل از باز شدن در، موفق شد.
مروپ به پای درخت آمد.
- الاناست که دیگه خرما بدی نخل مامان. چه فلفل و خرمایی برای مرگخوارای مامان درست کنم!

تام درون جیب هایش را به دنبال خرما جستجو کرد. اما دریغ از حتی دانه ای.

- یکمی زیادی طول نکشید؟

مروپ این را گفت و به درخت نزدیک تر شد. تام که احساس خطر کرده بود، سرعت جستجویش را بیشتر کرد، اولین بسته ای که دستش به آن خورد را در دستان مروپ گذاشت.

- از کی تا حالا نخل کود انسانی میده؟

با دستپاچگی بسته کود انسانی را از دستان مروپ گرفت و به فضای خالیِ سمتی دیگر پرتاب کرد.

و بالاخره در جایی که لردسیاه گفته بود، بعد از بیرون آوردن مقادیری شلنگ و یک عدد آب پاش با آگوآمنتی ذخیره شده. کیسه ای خرما یافت. به سرعت آنرا از جیبش در آورد و در دستان مروپ گذاشت.

- به به! چه خرماهای درشت و خوشگلی! چه درخت خوبی بهم داده باغبون مامان.

و بعد از گرفتن خرماها، آنجا را ترک کرد. شوق آنها دید مروپ را کور کرده بود.
مثل اینکه وظایف تام، چندان سخت هم نبود.
"شب هنگام"

تام نیمی از ماموریتش را به خوبی جلو برده بود، تنها چند ساعت باقی مانده بود تا همه چیز به خوبی و خوشی به اتمام برسد. سرش را از بین تنه ی درخت بالا گرفت.
- ماه کامله. چه اتفاقی می‌افتاد تو ماهِ کامل؟

و با خارج شدن فنریر از خانه ی ریدل ها جوابش را گرفت. ماه کامل، شب تبدیل شدن فنریر بود! فنریرِ در آستانه ی گرگینه شدن به درخت نزدیک شد.
- درخت... عو... ببخشید اگه... عو... اذیت می... عو... شی. باید... عو... خودمو خالی کنم.

و با رسیدن ماه به روشن ترین زمانش تبدیل فنریر شروع شد. اوایل این اتفاق خوب پیش رفت. صرفا زوزه می‌کشید و دور درخت می‌گشت. تا بالاخره اولین جهشش را کرد و گازی به تنه ی درخت... فی الواقع، پایِ تام زد.
- آخ! دور شو لعنتی! منم! تامم!

اما فنریر دیگر تامی نمی‌شناخت! دوباره حمله کرد.
- فنر! تو رو به وب مستر اعظم. تو رو به بیت زوپس.

قرررررررچ!

تکه ای از پایین درخت کند...تعدادی از انگشتان پای تام بود. اگر چند دقیقه ی دیگر در همین حالت می‌ماند، دوام نمی‌آورد پس تصمیم به فرار گرفت.
- تو رو به مرلین یه دیقه دیگه وایسا من برم بعد تا صب زوزه بکش. من جوونم هزارتا آرزو دارم.

بعد از چند چنگ دیگر توسط فنریر و چاشنی کردن دوباره دندان، تام بالاخره فرصتی برای گریختن یافت.
- فرار!

بدترین اتفاق ممکن در آن لحظه افتاد. مروپ از در خانه خارج شد و درخت در حال فرار را دید.
- نخلِ...ما...مان؟!

تام به پشت سرش نگاه کرد، فنریر به دنبال او می‌دوید.
مروپ عقب تر از او می‌دوید و فریاد "فقط دوتا سبد دیگه" سر می‌داد و لردسیاه با چشمانی سرخ تر از همیشه بابت عصبانیت از فرار و نصفه گذاشتن ماموریت توسط تام، دم در ایستاده بود.
اینجا دیگر جای ماندن برای او نبود. نه راه پس داشت و نه پیش. در سمت راستش دریاچه ای را دید. لااقل با پرش در دریاچه دیگر درد گاز گرگینه، گیر دادن های مروپ و کروشیو را نمی‌کشید. برای پریدن دورخیز کرد.

تررررق!

اما در لحظه ی سرنوشت ساز، آنجا که باید از زمین جدا میشد و پس از بالا بردن قهرمانانه دستانش در آسمان و فریاد پیروزی سر دادن، به درون دریاچه شیرجه میزد و با کرال سینه خود را به آن طرف می‌رساند و از مرز فرار می‌کرد... پایش از بدن جدا شد.
آخرین تصویری که آن مرحوم دید؛ فنریری بود که آب از دهانش آویزان بود، مروپی که سبدی در دست داشت و به دنبال خرمای اضافه سایه به سایه دنبالش می آمد و دور تر از همه آنها، لردسیاهی که چوبدستی اش در زیر نور ماه می‌درخشید...
چه پایان تلخی برای تام بود!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/27 23:32:15
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/2/27 23:34:03
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
رکسان خالیvsاگلانتاین

سوژه: کمرنگ

تاک...تاک تاک...تاک...
- اَه...این لعنتی هم که روشن نمیشه!

پافت فندکش را کنار گذاشت و پیپ خاموش را بر لب گرفت.
- حالا وقت آرامشِ...

به قسمت مورد علاقه ی روزهایش رسیده بود...ساعت از نیمه شب گذشته و همه در خواب عمیقی فرو رفته بودند.
روی کاناپه ی اتاقش در خانه ی ریدل ها لم داده بود و به صدای خروپف دیگر مرگخواران گوش می کرد.

به ساعت روی میزش نگاهی انداخت.
تیک...تیک...تیک...
عقربه ی ساعت از روی عدد سه گذشت.
- خب...وقتشه!

پیپ را پایین گذاشت، روی صندلی جمع تر شد و فریاد زد:
- ای قشنگتر از دلاکور...تنها تو دیاگون نرو...جادوگر های محل دزدن...دلاکور منو می دزدن...

ثانیه ای نگذشت که صدای فریاد مرگخواران عصبانی، خانه ی ریدل ها را پر کرد.
- دهنتو ببند پافت...
- یکی اونو خفش کنه!
- چوبدستی من کجاست؟

اگلانتاین روی تخت افتاد، پتو را روی سرش کشید و خروپف ساختگی ای سر داد.
به رسم عادت هر شب، مرگخواران در اتاق را کندند تا دلیل بیدار شدنشان را پیدا کنند...و درست مثل شب های قبل با پافتی مواجه شدند که در خواب هذیان می گفت.

- این خواب بوده که...
- توی خواب آواز می خوند؟
- با توجه به تحقیقات دانشمندانِ مامان، شام فست فود خوردن موجب روان پریشی میشه...بریم بخوابیم.

و درست طبق عادت هرشب دوباره به تخت هایشان برگشته و اگلانتاین را که سعی می کرد خنده اش را ساکت کند، تنها می گذاشتند.

****

تیک...تیک...تیک...

عقربه ی ساعت از روی عدد سه گذشت.
- خب...وقتشه!

پیپ را پایین گذاشت، روی صندلی جمع تر شد و فریاد زد:
- ای قشنگتر از دلاکور...تنها تو دیاگون نرو...جادوگر های محل دزدن...دلاکور منو میدزدن...

انتظار فریاد های عصبانی و هجوم مرگخوارها به اتاقش را داشت...انتظار داشت مثل شب های قبل بیایند و با دیدن او که خود را به خواب زده، به اتاق هایشان برگردند؛ اما با بی توجهی مطلق روبه رو شد.
روی تختش رفت، پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و باز هم منتظر ماند....و منتظر ماند.
- خب...نیومدن. شاید خیلی خسته بودن و اصلا بیدار نشدن.

می دانست...بیدار شده بودند.

****

اگلانتاین خمیازه ای کشید و چشم هایش را باز کرد.
صبح شده بود...خانه ریدل به طرز عجیبی سوت و کور بود.
نه بلاتریکس و رودولفی دعوا می کردند، نه مروپی به دنبال لرد سیاه می دوید تا به او دمنوش بخوراند و نه هکتوری ویبره کنان زلزله درست می کرد.

فکر کرد" بالاخره تصمیم گرفتن آروم باشن."
از اتاق خوابش بیرون رفت و با لرد تنها که گوشه ی میزی نشسته، روبه رو شد.
- عه...ارباب...شما چرا تنهایید؟ پس مرگخوارها کجا رفتن. واقعا خجالت نمی کشن بدون این که...
- پافت؟ تو این جا چی کار می کنی؟...چرا با بقیه نرفتی مأموریت؟

اگلانتاین با تعجب پلک زد.
- مأموریت؟...ولی ارباب، کسی به من نگفته بود که مأموریتی وجود داره.
- خب بله...تو رو یادمان رفت...اشکالی ندارد، به هر حال به دردی هم نمی خوردی...یارانِ به درد بخورمان عصر از مأموریت برمی گردند. تو هم تا عصر برو...این طرف ها آفتابی نشو. علاقه ای به دیدنت نداریم...
- ولی ارباب...

لرد سیاه درحالی که از سر میز بلند می شد زیر لب گفت.
- یه مرگخوار درست و حسابی هم نموند لااقل ما از دیدنش متنفر نباشیم...

پافت صدای اربابش را نشنید...یا شاید هم ترجیح می داد نشنود.
به اتاقش رفت، روی کاناپه نرمش لم داد و پیپ خاموشی بر لب گرفت...سعی کرد بخوابد تا سکوت خانه ی ریدل ها دست به خفه کردنش نبرد.

کم کم داشت خوابش می برد که سوزشی روی مچ دست چپش احساس کرد...فکر کرد حشره ای نیشش زده و دست برد تا آن را کنار بزند، اما سوزش کمتر نمی شد.
آستینش را بالا زد و با علامت شومی که به رنگ خاکستری درآمده بود، مواجه شد.
- هی...چه بلایی سر علامت شومم اومده؟ این...باید به ارباب نشونش بدم.

با خوشحالی برای این که دلیلی دارد تا با اربابش حرف بزند، از اتاق بیرون رفت.

- فنر رو جا بذارید...فنر رو جا بذارید.

دینگ...
صدای بسته شدن در، فریاد های فنریری که پشت در مانده بود و قهقه زدن های پیاپی مرگخواران، نشان از اتمام مأموریت آنها و برگشتشان به خانه بود.

پافت با مرگخوارانی که درون هم گره خورده و نوبتی از توی چشمی، به فنریر آن سوی در نگاه می کردند، روبه رو شد.
- سلام بچه ها...اومدید بالاخره؟

هیچکس نگاهش را از در برنگرداند...هیچکس به خودش زحمت جواب دادن به او را نداد.
- دیگه کسی نمیخواد فنر رو ببینه؟
- من...من...من میخوااام!

اگلانتاین درحالی که از حنجره اش، بیش از حد توان کار می کشید، باز هم فریاد کشان گفت:
- من هنوز ندیدمش...
- خب...پس اگه دیگه همه دیدنش، بریم گزارش مأموریت رو به ارباب بگیم.
- من ندیدم...من...

پافت جلوی چشمان بلاتریکس بال بال میزد؛ اما او توجهی نمی کرد...گویی اصلا اگلانتاین را نمی دید.
اگلانتاین آدم جوگیری بود. حتی قوانین فیزیک را دور زد و چند سانتی متر هم از زمین بلند شد...اما همچنان توجهی به او نمی کردند.
- من...من اینجام...من...

مرگخواران فریاد زنان به سمت اتاق لرد رفتند و پافت، بهت زده پشت سرشان به راه افتاد.

-...سرورم و این بود خلاصه مأموریت ما.
- ما گوش فرا سپرده و خشنود شدیم...حالا می توانید بروید و ما را با برنامه هایمان تنها بگذارید.

مرگخواران با خوشحالی رفتند تا باز هم بخورند و بخوابند و یللی تللی کنند به دنیای سیاهی خدمت کنند و اگلانتاین را تنها در اتاق لرد رها کردند.
- ارباااب...ارباب منو ببینید. اینجا...ارباب...

پافت از لوستر آویزان شده بود تا حداقل شاید لرد، کروشیویی نثارش کند؛ اما باز هم با بی توجهی مطلق روبه رو شد و حتی وقتی که در گوش های اربابش فریاد می کشید، با جمله ی" خونه ی ریدل این روزها چرا انقدر ساکته." مواجه شد.

کم کم باور کرد که نامرئی شده، که هیچکس قادر به دیدن او نیست و می تواند مدتی بی دغدغه گوشه ای بنشیند و یه کارهای عقب افتاده اش برسد.
با خوشحالی روی کاناپه اتاقش لم داد، پیپ ای گوشه ی لبش گرفت و جلوی تلویزیون مشنگی نشست...بالاخره وقتش رسیده بود که با خیال راحت، سریال هایی می خواست ببیند را تماشا کند.
- کاش ارباب اینجا بودن و می گفتن، این چرت و پرت ها چیه نگاه می کنی.

اگلانتاین باورش نمی شد این حرف را میزد. کسی که همیشه از دخالت های دیگران غر میزد، حالا داشت قبول می کرد که شاید بودن در کنار بقیه، هرچقدر هم آزار دهنده، آنقدر ها هم بد نباشد.
اما فعلا گوشه ای آسوده نشستن، لذت خیلی زیادی داشت.

یک هفته بعد:

- نه...فقط یه قسمت دیگه...فقط یدونه دیگه نگاه می کنم و بعد می خوابم.

پافت با دست چشمانش را باز نگه داشته بود تا نخوابد و باز هم تلویزیون تماشا کند.
دلش می خواست بیرون برود و با باقی مرگخواران اوقاتش را بگذراند اما آنها او را نمی دیدند و تنها فیلم دیدن می توانست باعث شود احساس دلتنگی نکند.

تق...
صفحه ی تلویزیون خاموش و دود خاکستری رنگی از آن خارج شد.
- اه...لعنت به مشنگ ها...لعنت به اختراعات شون...لعنت به مشنگ های مخترع...لعنت به...

اگلانتاین درحالی که به زمین و زمان لعنت می فرستاد از اتاق بیرون رفت تا شاید سرگرمی دیگری پیدا کند.

- اگه چشم هامو پس ندی با کله میام تو صورتت!
- تو اصلا چشم نداری بتونی من رو ببینی.

هکتور برای اینکه ثابت کند بدون چشم هم می تواند رودولف را بزند، به سمت جایی که حدس میزد او ایستاده باشد حمله کرد.
- هک مامان...اصلا کار درستی نکردی...

هکتور به جای اینکه سمت رودولف برود، به طرف لیوان آب پرتقال بانو مروپ حمله کرده و آب پرتقالی که قرار بود به اتاق لرد سیاه برود را پخش زمین کرده بود، و حالا چشمی هم نداشت تا ببیند که مروپ چطور ساطور هایش را تیز می کند.

اگلانتاین مات و مبهوت به دعوایی که به راه افتاده بود چشم دوخت.
ثانیه ای نگذشت که دعوا به سایر مرگخوار ها نیز سرایت کرد و آشوبی بر پا شد که پافت در عمرش نظیر آن را ندیده بود.

زمانی بود که خودش هم جایی میان آنها مشغول کتک کاری شده باشد، اما حالا آن دوره به پایان رسیده بود...اگلانتاین نمی توانست با حریفی که او را نمی بیند وارد رینگ شود.
دقیقه ای به تماشای مرگخواران نشست اما حوصله اش سر رفت و به سمت اتاق اربابش روانه شد.

لرد پشت میز اتاقش نشسته و مشغول خط خطی کردم کاغذی بود.

- پس وقت هایی که میگه "کارهای مهمی داریم" در واقع کاغذ خط خطی میکنه.

اگلانتاین این حرف را بلند زد و از اینکه ولدمورت صدایش را نشنید، ذوق کرد.
ناخودآگاه نگاهش را به سمت مچ دست چپش برد و با فضایی خالی رو به رو شد.
آستین بلوزش را بالا برد...و باز هم بالا برد، اما علامت شومش را نیافت. گویی از اول آن را حک نکرده بود.

روی صندلی نجینی نشست و تکه ای از پیتزای مخصوصش را بلند کرد؛ هیچ وقت اجازه نداشت که از آن بخورد و حالا وقت مناسبی برای آن کار بود.

-حالا که ناراحتیم، کسی نیست تا ازمان بپرسد. پس این پافت کجاست تا باز هم با سوال تکراری‌اش مزاحممان شود؟

اگلانتاین متعجب به سمت اربابش برگشت. باورش نمی شد آن حرف را از زبان لرد می شنود.
مچ دست چپش گز گز می کرد...لذت بخش ترین سوزشی که در تمام زندگیش حس کرده بود.
سعی کرد برش پیتزای نجینی را زمین بگذارد که...
- اگلانتاین...در اتاق ما چه می کنی؟...اون پیتزای دخترمان است؟...به چه اجازه ای...
- ارباب...چیز ارباب...من رو می بینید؟
- البته که می بینیم...نکنه فکر کردی اربابی هستیم نابینا؟
- نه ارباب...غلط کردم ارباب!

پافت در کمال ناباوری متوجه شد که همه چیز به روال عادی اش برگشته...و این اولین بار بود که از عادی بودن همه چیز خوشحال میشد.
خوشحال بود ظاهر شده و حالا می تواند به دعوای دیگران ملحق شود؛ اما بیشترین چیزی که خوشحالش می کرد این بود که به دست اربابش ظاهر شده بود.
از یاد همه رفته و نامرئی شده، و حالا فقط با بردن اسمش و زنده بودن نامش، می توانست روال عادی زندگیش را در پیش بگیرد...هیچ وقت فکر نمی کرد این حرف را از زبان خودش بشنود اما واقعا" عادی بودن زندگی نعمت بزرگیه."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1399 23:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جوزفین‌شون VS ربکاشون


- کلم دارم! کلم برگ! کلم قمری، کلم کفتر، کلم پیچ، کلم هیچ، کلم وحشی، کلم اهلی، کلم خونگی، کلم کله‌پوک، کلم باهوش، کلم خندون، کلم مقوی، همه‌جورش رو دارم!

پیرمرد ریشو، ریش‌بافته‎ی درازش را جمع کرد تا زیر چرخ‌های چرخ دستی‌اش نرود. و بدین سان به راه خودش ادامه داد.
صدای تلق و تلوق چرخ گاری‌اش روی سنگ‌فرش‌های کوچه‌ی دیاگون یک جورهایی باعث می‌شد رهگذرها سر بلند کنند و خیره شوند به این پیرمرد ریش و پشم‌بافته که کلاه حصیری بزرگ روی سرش چهره‌اش را پوشانده بود. و خب، این، یک جورهایی باعث می‌شد مرموز جلوه کند.

ولی خب در واقع مرموز نبود. دستفروشی بود مثل بقیه‌ی دست‌فروش‌ها. گیرم حالا جنس‌هایش کمی فرق می‌کرد. یک کمی.. همچین.
بعضی وقت‌ها هم سرش را بلند می‌کرد و هی خیره می‌شد به این طرف و آن طرف. معلوم نبود راه گم کرده یا منتظر شخص دیگری است.

باری، ما اینجا پیرمرد را رها کرده و می‌رویم کمی آن‌سوتر کوچه‌ی دیاگون. آن‌سو که شخصی از خانه‌ی ریدل می‌آمد. با بار و بندیل، همراه زنبیل.

بانو مروپ گانت از سمت خانه‌ی ریدل خوش‌خوشان می‌آمد. خیلی هم عادی. مثل هر صبح دیگری که از خانه‌ی ریدل می‌زد بیرون تا برای شام و نهار گل‌پسرش به قول خودش چیز میز، و یا به عبارتی دیگر همان مواد اولیه طبخ غذا را تهیه کند.

شاید بگویید خب چرا هر روز می‌رفت.. خب جوابش ساده است. مادری است دلسوز و کوشا. تازه‌ترین‌ها و بهترین‌ها را براس پسرش می‌خواهد. آن هم هر روز، هر ساعت و هر موقع.

همینطوری داشت می‌رفت برای خودش و همینطوری توی کوچه‌ی دیاگون قدم می‌زد و همینطور هم داشت بازار را زیر نظر می‌گذراند تا بلأخره به ذهنش برسد تا برای غذای امروز چه درست کند.
به هر حال می‌دانست.. چند روزی بود که احساس می‌کرد پسرش ضعیف شده، رنگ به رو ندارد، در واقع می‌خواست چیزی درست کند تا حال و انرژی بیاورد به چهارستون هیکل پسرش. هزار جور ایده هم در سرش بود و نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. در نتیجه تصمیم گرفته بود اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، همان می‌شود غذای آن شبشان.

تقدیر، سرنوشت، حکمت، مشیت الهی، حالا هر چیز که می‌خواهید بگذارید اسمش را. باری، تلق و تلوق چرخ لق و لوق گاری پیرمرد همانا، و جلب شدن نظر بانو مروپ نیز همان.

- آهای عمو گاریچی!
- با منید؟ گاریچی فحش نیست مگه؟

بانو مروپ به سؤال پیرمرد توجهی نکرد. همین که گاری ایستاد بدو بدو رفت محتویاتش را برانداز کند تا در آخر تصمیم بگیرد که بخرد یا نه.
- کیلو چنده اینا؟

پیرمرد نیشخند محوی زد. خیلی محو. انقدر که خود راوی هم به سختی متوجهش شد اصلاً.
انگشت‌های کشیده‌اش را بالا آورد و و عینک نیم‌بیضی‌اش را که روی دماغ شکسته‌اش پایین آمده بود، قدری به سمت بالا هل داد.
- یه گالیون و هشتصد سیکل، خواهر.

خیلی با خودش کلنجار رفته بود، ولی باز هم نتوانسته بود کلمه‌ی «آبجی» را بگوید. با این که خودش را هم به هیبت دستفروش‌ها در آورده بود، همچنان هم مؤدب و مبادی آداب بود.

- هوممم.. قد سه گالیون بهم بده!
- چشم. :realx:

خیلی نامحسوس، دستش رفت دنبال کلمی خاص، کلمی که به طور اختصاصی آن گوشه‌ی گاری گذاشته بود تا یک وقت قاطی بقیه‌ی کلم‌ها نشود.

پیرمرد که حالا دیگر واقعاً مرموز بود کیسه‌ی کلم‌ها را داد دست بانو مروپ، گالیون‌ها را به جیب زد، کلاهش را پایین کشید و با نگاهی که به زمین دوخته شده، به همراه همان نیشخند محو که حاکی از آن بود که دارد برای خودش رؤیاهای خوشی می‌بیند، همراه با جمله‌ی «روز خوشی داشته باشید، خانم.» چرخ‌دستی‌اش را حرکت داد و خیلی زود لای پیچ و خم‌ها و جمعیت کوچه‌ی دیاگون گم شد.

بانو مروپ ماند و زنبیلش.

خلاصه‎ی امر، باقی خریدهایش را که کرد به همراه زنبیلش که حالا دیگر سنگین شده بود راه افتاد سمت خانه‌ی ریدل.
خیلی هم عادی. اصلاً هم شک نکرده بود که قرار است اتفاق خاصی بیفتد، یا مثلاً چیز خاصی را خریده باشد، یا هر چیز دیگری مثل این.

فلش‌بک-دیروز-خونه‌ی گریمولد

همگی دور میز غذاخوری جمع شده بودند. مالی ویزلی همینطور که داشت یکی از آهنگ‌های خواننده‌ی مورد علاقه‌اش، سلستینا واربک را به یاد دوران جوانی‌اش زمزمه می‌کرد، برای اعضای دور میز نیز غذا می‌کشید و کاسه‌هایشان را پر از سوپ می‌کرد.

خیلی ناگهانی و خیلی یکهویی‌طور، دستی از گوشه‌ی میز بلند شد. و به دنبالش، صدای صاحب آن.
- پروف من یه ایده دارم!

خیلی ضایع بود که حالا حتماً باید همان موقع بگوید. گویا اگر همان موقع نمی‌گفت و قدری دندان روی جگر می‌گذاشت از ذهنش می‌پرید.

- چی باباجان؟

جوزفین نیشخندی زد عیان و آشکار.
مشتش به هوا بلند شد.
- بریم جاسوسی!
- جاسوسی کی باباجان؟ اگه منظورت سیریوسه، ما قبلاً هم در موردش حرف زدیم بایاجان. من قد هیکل هاگرید به سیریوس اعتماد دارم. خیالت راحت باشه.

- نه، خب.. منظورم اون نبود که.
- پس چی باباجان؟ کوین رو می‌گی؟ هنوزم می‌گی این هجم از بی‌حواسی بی‌حافظگی واسه یه عادم غیر ممکنه، هان؟ ولی نگران نباش. تو دنیا، خصوصاً تو دنیا جادویی از این جور چیزا زیاد اتفاق میفته. همه‌ی آزمایش‌های موفق که بی‌تلفات نیستن. بها دارن. یه موقع‌هایی بهای اون آزمایش به ضرر خود شخص آزمایش‌کننده تموم می‌شه. خیلی از اون‌ها جبران ناپذیرن.
- پروف رو منبر نرو واس من. دارم می‌گم بریم جاسوسی خونه‌ی ریدل.

- آهان! خونه‌ی تام اینا.. خب حالا ایده‌ای هم مگه داری براش باباجان؟

- عاها!.. یه طورایی. بشه تغییر شکل داد مثلاً. آدم نه ها. اون ریختی حتماً یه جاش سوتی می‌‌شه و بندو آب می‌دیم، حالا بیا جمعش کن. ضایع می‌شیم می‌ره. باس یه چی باشیم که توجه کسی رو جلب نکنه مثلاً.. چشم و گوش باشیم فقط، دهن مهن نمی‌خواد. یه جوری که با محیط استتار شه.. یه همچین چیزی.
- آهان! خب من یه چیزایی بلدم...
- ناموساً؟! چی مثلاً؟
- یه طلسم پیدا کرده بودم قبلاً.. در مورد این بود که انسان رو به اشیاء تبدیل کنیم. هممم.. نمی‌دونم چطوری باشه.. مث مدت زمان و شرایط و این‌ها. ولی فکر کنم ارزش امتحان کردن داشته باشه. منبعش به نظر موثق میومد.
- خو پَه چرا زودتر رو نکرده بودین پروف!؟ بریم تو کارش خو!
- خب.. یه فرمولی داره. می‌خوای داوطلب شی مگه حالا؟
- پَ نَ پَ.
- آو.. جداً؟ خیلی تضمینی نیست که اونجا چه بلاهایی سرت بیادها..
- غم به دلت راه نده پروف. پیرتر از اینی که هستی می‌شی! هوش ریونی من رو دَس نئاره. سه سوته می‌رم یه سر و گوشی آب می‌دم و بر می‌گردم.
- آه.. خب.. اگه اینطوره.. اصلاً به چی می‌خوای تبدیل بشی باباجان؟

جوزفین هیچ ایده‌ای نداشت. اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد، اولین چیزی بود که در ظرف سوپش دیده بود.
- کلم!

پایان فلش‌بک

بانو مروپ که به خانه رسیده بود، بار و بندیل و خریدهایش را برد توی آشپزخانه و مشغول شستن آن‌ها شد.
جوزفین هیچ شکی نداشت که بعد از مرحله‌ی شستن، مرحله‌ی خُرد کردن کلم است. اما در این مورد حدسی نداشت که خرد شدن، آن هم وقتی در قالب یک کلم به سر می‌برد چگونه باید باشد دقیقاً.

مروپ گانت چاقو را برداشت. تیغه‌اش زیر نور چراغ برق می‌زد. جوزفین فقط محو برق تیغه‌اش شده بود. اصلاً هم وقت نکرد به غلط کردم بیفتد که چرا اصلاً همچین مسئولیت خطیری را پذیرفته و دارد سر جانش قمار می‌کند.
با خودش می‌گفت خب شاید بعد به جوزفین‌های کوچک‌تری تبدیل شود... خب اگر نشد چی؟
خیلی نظری نداشت. فقط امیدوار بود شفادهنگان حاذق سنت مانگو بتوانند تکه‌هایش را به هم پیوند زده و جوزفین واحدی بسازند.

شاق! [افکت فرود چاقو!]

- اوخخ.

توی دلش گفت. اگر می‌خواست چیزی بگوید هم نمی‌توانست. فقط نمی‌دانست چرا انگشت‌های پایش را حس نمی‌کند..

شق!

مچ پایش هم سِر شد.
- تو این فکرم که اگه به قلب و شاهرگم برسه چی می‌شه..

شاق!

- تف بهت.

شق!

- تف به من.

شاق!

رسید به انگشت‌های دستش.

شق!

- حالا چه ریختی گزارش مأموریتو بنویسم!

شاق!

- آها! گرفتم..! با دهن هم می‌شه قلم‌پر رو گرفت!

البته این‌ها را می‌گفت که به خودش امید بدهد. وگرنه خیلی هم خوب می‌دانست که دو دستی گورش کنده و صرفاً کفن کردنش مانده است.

آری، وی را در آب گرم ریختند، پختند، خور... نه، به این زودی که کار به این‌جاها نمی‌کشد! مروپ کلم مذبور را با پشت قاشق له نموده و کل آناتومی ساختاری‌اش را به هم ریخت.
سپس گوشت از قبل خوابانده در آردش را از یخچال در آورد و مضاف بر ادیویه‌های لازم، هرچه بود و نبود را در قابلمه‌ی ریخت و خلاصه شروع کرد به پختن.. جوزفین کلمی شده بود دو آتیشه!
شکی نداشت که اگر ضد طلسم را به او بزنند و طلسم تغییر شکلش را خنثی کنند چیزی جز توده‌ای درهم از خون و رگ و گوشت پخته شده نخواهد بود.

- چه سوپ کلمی پختم من! بدم به گل پسرم کلسیمش زیاد شه!

و طبق سلیقه‌ی خود سوپ را با خلال‌های پوست خشک‌شده‌ی نارنگی و مقادیری توت‌فرنگی و پرتقال و خامه‌ی کیک تزئین نمود تا بلکه پسر بد غذا و بی‌اشتهایش که همیشه سرش به کارهای گنده گنده گرم بود ترغیب شود و آن‌را بخورد.

غیژژژژژ

در اتاق لرد باز شد.

- بفرمایید نهار، گل سیاه عشقم!
- آه، مادر!

مروپ ظرف سوپ را روی میز گذاشت و جوزفین خودش را جمع و جور کرد. چندشش می‌شد که برود در دل و روده‌ی کسی، آن هم چه کسی!

- چی شده میوه‌ی عشق مامان؟ می‌خوای مامانتو از شندیدن صدای ملچ مولوچت وقتی داری شاهکار امروزش رو مزه می‌کنی محروم کنی؟

لرد نگاهی گذرا به تزئینات ناهمخون و ناهمگن شاهکار امروز مادرش کرد.
- اینطور نیست که نخوایم، ولی مادر، احیاناً نمی‌دونستید که خیلی زشت و ناشایسته که کسی رو موقع غذا خوردن تماشا کنید؟ و.. مادر! دیگه اون کلمه رو نگید لطفاً! ما بهش حساسیت داریم.
- چنین قانونی برای مادر و پسرا نوشته نشده! اونا فقط برای مردم عادی هستن! برای همینم من می‌تونم هر چقدر که بخوام پسرم رو هر موقعی نگاه کنم!
- هر موقعی..؟
- بله!
-

لرد مدتی در فکر رفته، و سپس به خودش آمد.
- به هر حال مادر! ما در هر صورت مضطرب می‌شیم اگه کسی ما رو هنگام غذا خوردن نگاه کنه! خصوصاً که.. خصوصاً که در حال خوردن شاهکار طباخی مادرمون باشیم!
- آها..! می‌دونم پسرم! خجالت می‌کشی چون خیلی خوشمزه‌است و نمی‌تونی همینجوری خیلی عادی و رسمی بخوریش، ها؟ می‌خوای انگشت‌هات رو هم باهاش تناول کنی، نه؟
- ... بله همون.
- غذاهای مامان خیلی خوشمزه‌است، نه؟
- بله بله.
- پس زیاد بخور تا بزرگ‌تر بشی!
- ما بزرگ بوده و بزرگ هستیم مادر. در ضمن، رشدمون هم دیگه متوقف شده. فعلاً تنها چیزی که رشد می‌کنه آوازه‌ی توانایی‌ها و قدرت ماست!
- و همچنین سایه‌ی امن و توانمندت که کل خونه رو زیر بال و پرش گرفته!
- بله، مادر. حالا لطف کنید و برید بیرون. ما مایلیم به تنهایی و در سکوت و آرامش نهارمون رو میل کنیم.

- کوفتت شه.

جوزفین بود.

- باشه عزیز مامان! من می‌رم شام رو آماده کنم! همینطور بزرگ و بزرگ‌تر شو! اونقدر بزرگ شو که سایه‌ات کل جهان رو به زیر سیطره‌ی خودش در بیاره!

رفت و در را هم پشت سرش بست.

لرد ماند و سوپ کلم حاوی ویتامین جوزفینش.
- یعنی مادرمون کار دیگه‌ای به جز هدر دادن مواد غذایی اینجا نداره؟ باید حتماً براش یه سرگرمی دیگه‌ای جور کنیم. شاید مسابقه‌ی آشپزی برگذار کنیم. اگه ببازه و به حقیقت تلخ کیفیت ترکیبی غذاهاش پی ببره شاید سر عقل بیاد و دست برداره از سرمون.

سپس کاسه‌ی سوپ را برداشت و خیلی آرام و بی سر و صدا در گلدان کنار دستی‌اش خالی کرد.
- دلمون به حال گلدونه می‌سوزه.

سپس قلم‌پر و دفتر و کتاب‌هایش را در آورد و مشغول رسیدگی به کارهایش شد.

جوزفین نفس راحتی کشید. الان جایش خوب بود و هیچ خطری هم تهدیدش نمی‌کرد. می‌توانست خیلی راحت و بی‌دغدغه به گفتمان‌ها و اتفاقات درون اتاق گوش سپارد و توجه کند.
به هر حال او شقه شقه شدن و بعد هم در آب جوش پخته شدن را نیز تجربه کرده بود. به قولی، آب از سرش گذشته بود. به نظر نمی‌آمد خطری جدی‌تر از این‌ها باشد که از سر نگذرانده باشد.

غیژژژژژ

در اتاق لرد توسط دست‌هایی که ویبره می‌زدند باز شد.

- چی می‌خوای هک؟
- اومدم خاک گلدون‌هاتون رو عوض کنم ارباب!
- خوب موقعی اومدی. غذای مادرمون هم هست. باید از دست اونم خلاص بشیم.
- خودم ترتیب همه‌چی‌اش رو می‌دم! نگران هیچی نباشین ارباب!
- حواست باشه باشه مادرمون متوجه نشه هک. اگه ذره‌ای بو ببره خودت و پاتیل‌هات رو با هم ناپدید می‌کنیم. آزمایشگاهت رو هم می‌کنیم آشپزخونه‌ی مادرمون. البته هرچی هم فکر کنی، آخرش می‌بینی که کاربرد اون آزمایشگاه خیلی هم تغییری نمی‌کنه. هر چیزی که ازش تولید بشه و بیاد بیرون یه راست باید ریخت تو سطل آشغال!
- بانو مروپ منن ارباب! این حرفو نزنین!
- بی‌خیال شو هک. سریع کارت رو انجام بده. داری حواسمون رو پرت می‌کنی.
- باشه ارباب! می‌رم با خاک گلدونتون معجون درست کنم!
- برو.. هک. درم پشت سرت ببند.

خب، کمی قبل‌تر گفتیم که گویا آب از سر جوزفین گذشته بود. ولی گویا آب حالا حالاها حتی قرار نیست از بیخ گوشش هم بگذرد!

آزمایشگاه هکتور-ساعاتی بعد

در آزمایشگاه معجون‌سازی عجایب‌الغرایب خانه‌ی ریدل، این هکتور بود که تک و تنها، در تاریکی، زیر نورهای سبز و زرد و سفید آزمایشگاه مشغول هم زدن پاتیل کذایی‌اش بود.
- معجون می‌پزم، چه معجونی! معجونی که مواد اولیه‌اش از غذاهای بانو مروپ باشه خوردن داره! معجون می‌پزم، معجون! با معجون‌ام می‌گیرم جون!

جوزفین دیگر دل از هرگونه امید، معجزه و نجاتی بریده بود. همینطور بی‌حال و بی‌حرکت خودش را به جریان آب سپرده بود تا ببیند چه می‌شود. ملاقه‌ی هکتور را سفت چسبیده بود سرگیجه‌ امانش نمی‌داد که ببیند چه اتفاقی دارد می‌افتد.

- حالا بریم معجونمون رو تست کنیم! زمان تست تشه‌ی جدید هکتور رسیده!

هکتور پاتیل را دو دستی بلند نموده و با لگدی در آزمایشگاه را باز کرد.
- هرکی تشه‌ی جدید هکتور رو تست کنه بهش تشه رو جایزه می‌دم! صد اصن تو فکرش نباشین! فقط یه قُلُپ بخورین!

ربکا لاک‌وود خیلی بد شانس بود. چون باید بار همه‌ی بدشانسی‌های جوزفین را به دوش می‌کشید.
وقتی داشت از آن طرف‌ها گذر می‌کرد، که ای کاش نمی‌کرد، یقه‌اش گرفته شد.

- تشه‌ی هکتور گُله! هرکی نخورده خُله! رِب! تو خیلی وقته اومدی ساکن خونه‌ی ریدل شدی! ولی هنوز یه قاشقم از تشه‌های محشر هکتور نوش جون نکردی! زنگ بزنم صد و ده!؟

ربکا خیلی تلاش کرد که هکتور را قانع کند که آوازه‌ی معجون‌های شگفت‌انگیزش به گوشش رسیده و همین حد هم کفایت می‌کند، اما خب هکتور کر بود انگار. سوزنش گیر کرده بود روی حرف خودش.
- ربکا باید تشه‌ی جدید هکتور رو امتحان کنه! اگه امتحان کنه هیچوقت پشیمون نمی‌شه!
- مطمئنم که تا آخر عمرم پشیمون می‌شم.

ربکا خفاش مقاومی بود، ولی اون موقع به دلایلی همچون سیریش بودن هکتور و عجله داشتن برای زودتر خلاص شدن از دستش صد مقاومتش کم‌کم سست گشته، و در نهایت با ضربه‌ای کاری شکسته و معجون بهش خورونده شد.
آخرین سخنان ربکا بعد از خوردن معجون:
- می‌دونستم که تا آخرش تا آخر عمرم پشیمون می‌شم!

دید اشعه ایکس دوربین‌ها فعال شد.
اندرون شکم ربکا تغییرات شیمیایی بسیار فعالی در حال رخ دادن بود و هر لحظه هم شدیدتر می‌شد.
دقایقی بعد در نهایت ربکا را به اتاق درمانی فکستنی، تازه‌ تأسیس و بی‌امکانات خونه‌ی ریدل منتقل کردند، هکتور را هم که گناهکار و مقصر این واقعه می‌دانستند گذاشتند بالای سرش تا پرپر شدن نمونه آزمایشگاهی زورکی‌اش را که به سختی داشت نفس می‌کشید به تماشا بنشیند.

چند روز بعد-خانه‌ی گریمولد

- پروفسور؟
آلبوس دامبلدور که روی کاناپه‌ی فنر از جا در رفته‌ی خانه‌‌ی گریمولد نشسته و در آرامش روزنامه می‌خواند، سرش را بالا گرفت و با شخص سؤال‌کننده چشم در چشم شد.
- چیه باباجان؟
- ام.. می‌گم.. یه مدتی از رفتنش به مأموریت می‌گذره‌ها.. قرار نیس بریم دنبالش؟
- هوممم.. راست می‌گی باباجان. مدتیه رفته، هیچ خبری هم ازش نیست. گزارشی چیزی هم ازش ارسال نشده برام تا الان. فکر کنم وقتشه که بریم سراغ پلن بی.
- پلن بی پروفسور؟
- آره. گوش‌ات رو بیار جلوتر باباجان.

فرد سؤال کننده گوشش را جلوتر آورد.

- هیچ پلن بی‌ای تو کار نیست باباجان. شوخی کردم.


چند روز بعدتر، اخبار پیام امروز:
بهداشت جهانی وضعیت را قرمز اعلام نمود. بنا بر اطلاعات به دست آمده، بیماری‌ای، نوین، ناشناخته و نوآورانه و نونوار کلاً، تا چند ماه دیگر کل جهان را درگیر نموده بیم آن می‌رود که هستی و نیستی بشریت به اتمام برسد.
تحقیقات نشان داده منشأ و اولین خواستگاه این ویروس آزمایشگاهی در منطقه‌ی لیتل هنگلتون لندن، در آزمایشگاه زیرزمینی خانه‌ای از املاک خاندان ریدل‌ها بوده، چرا که اولین مبتلایان این بیماری نیز ساکنان همان خانه بوده‌اند. نام این ویروس کواید 19 است که بیش‌تر با همان نام کرونا شناخته می‌شود...
ادامه‌ی اخبار را نیز در صفحهات بعد ببینید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/1/23 23:45:20
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/1/23 23:46:40
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/1/23 23:51:30
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1399 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل ربکا لاک‌وود vs. جوزفین مونتگومری
سوژه: جاسوسی!


گرم بود. خیلی گرم بود. بیش از اندازه گرم بود. داشت می‌سوخت که مالی دست از ریختن قهوه کشید؛ اما همچنان احساس گرما داشت. مالی او را روی سینی، کنار بقیه لیوان‌ها گذاشت. لیوان‌ها اکثرا نارنجی بودند و اسم ویزلی‌ها روی هرکدام نوشته شده بود. عجیب بود که همچنان با آن تغییری که کرده بود، میتوانست بخواند، پس سعی می‌کرد بیشتر بخواند و بیشتر اطلاعات جمع کند!
این چند روز، کارش نگاه کردن به برگه‌ها و لباس‌های متفاوت دامبلدور و گوش دادن به حرف‌هایشان بود. هر موقع که جلسه‌ای می‌گذاشتند، او را پر از قهوه می‌کردند و به دامبلدور می‌دادند تا دامبلدور بیشتر حرف بزند! حس خوبی بود که برای اربابش جاسوسی کند... همه وجودش در جلسات، گوش‌های قوی‌اش بودند که حالا جایشان را به دست های یک لیوان داده‌اند! اما، اگر خطایی میکرد و میفهمیدند این لیوان سفید و بنفش، یک خفاش جیغجیغو و مرگخوار است، کارش تمام شده بود. انگار این ماموریت، نمیتوانست مثل بقیه ماموریت‌ها خطایی داشته باشد... این ماموریت مهم بود و مخصوصا بی‌خطا. ربکا باید این کار را بدون خطا انجام میداد.
ویزلی‌ها با فرود سینی بر میز چوبی آشپزخانه، چنان هجومی به سمت لیوان‌ها بردند که ربکا میخواست بلند شود و جیغ بزند، ولی وقتی چهره اربابش جلوی چشمش آمد، از این کار منصرف شد! ویزلی‌ها لیون‌های نارنجی و رنگ و رو رفته‌شان را برداشتند و قهوه را سر کشیدند. آرتور لیون مالی را به او داد و لیوان خودش را با آرامش برداشت؛ اما نگاهش عاشقانه، روانه مالی می‌شد! حالش کم کم داشت بد می‌شد. چشمانش که حالا خال‌های بنفش بودند را از آنها دور کرد و به سمت در برد. برای اولین بار در عمرش انتظار داشت دامبلدور در را باز کند و حرف‌هایش را شروع کند. هیچ وقت از این حس خوشحال نبود ولی حالا به حرف‌هایش نیاز داشت!

-جوز؟ میدونی پروفسور کجان؟
-تو اتاقشه. گفت عصرونه رو ببرم براش!
-باشه. بیا اینجا... باید تو سینی براشون عصرونه بذارم.

مالی سینی‌ای که ربکا رویش بود را برداشت و با دستمال پارچه‌ای تمیزش کرد. دور لیوان را تمیز کرد و شروع کرد به آماده کردن عصرانه!

30دقیقه بعد-اتاق دامبلدور

-تق، تق، تق، تق. پروفسور بیام تو؟ براتون عصرونه آوردم.
-بیا باباجان!

جوزفین سینی عصرانه را روی میز دامبلدور گذاشت و برگشت و به دامبلدوری نگاه کرد که به بیرون از پنجره خیره شده‌است. ربکا لحظه‌ای فکر کرد دامبلدور قرار است حرف مهمی بزند پس گوش‌هایش را تیز کرد. اما جوزفین هیچی نگفت و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور سرش را تکان داد و به سمت میز برگشت.
-داشتم لحظات ملکوتی براش درست میکردما... نشد. این چند روزه نمیشه لحظات ملکوتی تولید کنم.

دامبلدور روی صندلی نشست. تا خواست لیوان را بردارد، کسی در زد. دامبلدور با چشمانی که در آن "یعنی میتونم برای کسی که اون پشته، لحظات ملکوتی تولید کنم؟" موج میزد، به در خیره شده بود.
-بله باباجان؟
-پروفسور؟ قرار بود وسط عصرونه سخنرانی داشته باشین!
-عه، واقعا باباجان؟ بیا تو باباجان.

اما فقط یک نفر نبود، بلکه تمام ویزلی‌ها، هری، هرمیون، و بقیه محفلی‌ها وارد اتاق میشدند! دامبلدور لحظه متعجب شد ولی وقتی فهمید میتواند لحظات ملکوتی تولید کند یک قلوپ از قهوه را سر کشید و ایستاد. دستانش را باز کرد و به نماد عشق و بغل کردن یکدیگر، همه محفلی‌ها این کار را تکرار کردند. وقتی عشق ورزیدن از دور تمام شد، دامبلدور هیچ نگفت.
میخواست لحظات ملکوتی تولید کند!
چشمانش را بست و دست به سینه ایستاد. غروب خورشید در اتاق میتابید... از لابه لای پرده، روزنه‌های عشق و امید میتابیدند... این افکار کم کم تمامی محفلی‌ها را مجبور کرد که لحظات ملکوتی را بپذیرند.

-باباجان‌های من! عشق و امید از روزنه‌های زندگیست. شما با عشق امروز و فردایتان را میسازید. عشق بورزید و عشق ورزیدن را بیاموزید.
-پروف؟ این حرف رو من تو یکی از فیلما دیده بودم!
-مممم... باباجان، عشق تا فیلم‌ها هم رفته! بله باباجان... بله! حالا اینا مهم نیست. امروز چقدر عشق ورزیدین؟ بهم بگین عزیزان من!

آرتور دستانش را بلند کرد ایستاد.
-من اول میگم. امروز به یه گربه غذا دادم و تا میتونستم بهش عشق ورزیدم. چهارتا کبوتر گرسنه رو سیر کردم. همین، نفر بعد.

مالی بعد از نشستن آرتور ایستاد.
-من امروز به بچه‌هام، آرتور، هری و هرمیون عشق ورزیدم... ولی عشقم به رون کم بود! ببخشید رون. کافیه فکر کنم؟ نفر بعد.

کم کم تمامی محفلی‌ها با جملاتی که حاوی عشق ورزیدن به این و آن بود، ایستادند و گزارش میدادند. ربکا احساس میکرد سرگیجه دارد، ولی تلاش کرد گوش‌هایش را تیز نگه دارد. ولی انقدر زود گذشت که نوبت به هری رسید و دامبلدور به هری اشاره کرد.
-هری جان؟ باباجان تو چی؟
-پروفسور دامبدور، من که همش عشق میورزم ولی... احساس میکنم کمبود عشق گرفتم!

حمله محفلی‌ها به سمت هری همانا و عشق ورزیدن‌های پی در پی همانا! ربکا میخواست روی زمین دراز بکشد و قهقه بزند. آنقدر نخندید که احساس کرد رنگش بنفش شده است! سریع صورتش را درست کرد و در تلاش کرد در ذهنش قهقه بزند!
در جاسوسی باید حواسش جمع باشد!
دامبلدور لیوان را بلند کرد و ایستاد. باز هم یمخواست لحظات ملکوتی تولید کند. سر ربکا در دهان دامبلدور بود. وقتی از ماموریت برگشت، باید یک حمام سه ساعته با وایتکس‌های گابریل بکند. تنها چیزی که خوب بود، این بود که او خفاش است.
خفاش بودن یعنی عامل کرونا بودن!
این اصل زندگی یک خفاش در این دور و زمانه بود.
دامبلدور به ماه که حالا در آسمان میدرخشید نگاه کرد. انتظار کسی از ماه در چشمانش بگوید ولی بیشتر همهمه عشق ورزیدن‌ها بیشتر شد. دامبلدور قطرات آخر قهوه را خورد و لیوان را روی میز گذاشت. نگاهی به محفلی‌های دور هری انداخت.
او هم میخواست عشق بورزد.
به سمت هری رفت و عشق ورزیدن شروع کرد.

-چقد اذیت کننده است! باید در برم...باید برم! باید برممممم!

ساعت2 شب

-واقعا دارم اذیت میشم! اَه!

ربکا، اطلاعاتی که بدست آورده بود را در چند کاغذپوستی جدا نوشته بود و در جیب لباسش گذاشت. در تلاش بود سرش را تبدیل به حالت قبلی بکند ولی نمیشد. تا اینکه با اولین ضربه دست به سرش، دامبلدور تکانی خورد و بیدار شد.
-احساس کردم لیوان افتاد. نه هنوز سر جاشه؛ لبه میزه! بهتره بخوابم.

ربکا پشت میز قایم شده بود و سرش را روی میز گذاشته بود. این‌بار از اینکه سرش تبدیل به حالت قبلی نشده بود خوشحال شد. وقتی دامبلدور با خمیازه‌ای بلند خوابش برد، ایستاد و به سمت در رفت تا در انباری آپارات کند.

فردا صبح-اتاق لردسیاه

-عشق ورزیدن از ارکان مهم زن‍... چیز!... ارباب، این جواب جاسوسی از گروه عشق... نه ارباب، چیزه! گروه سفیداست! با عش‍... با احترام تقدیم به شما.
-

لرد کاغذ را از ربکا گرفت و به بلاتریکس نگاهی انداخت.

-خب ربکا! کارت برای اولین بار، خوب بود.
-پاداشی... چیزی؟
-پاداش میخوای؟
-آره!
-بیا تو آشپزخونه بهت بگم.

بلاتریکس و ربکا میخواستند بروند که لرد چیزی را به بلاتریکس تذکر داد.
-بلامون! غذا رو برای دامبلدور بفرست. میخواهیم کمی شاد بشیم.
-حتما ارباب. سوپ رو به زودی برای محفل میفرستم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 15 فروردین 1399 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل من vs خالی


سوژه: تمرکز کافی!

تنه‌های تنومند درختان، زمینی سرتاسر پوشیده از چمنی ضخیم، گل‌ها و گیاهانی وحشی، و بارانی که بی وقفه می‌بارید، تنها نمایی بود که سدریک از فضای مقابلش داشت.

تا چشم کار می‌کرد، در اطرافش درختان بزرگ و فراوانی دیده می‌شد که بعضی بلندیشان حتی به سی متر هم می‌رسید. آنقدر نزدیک هم بودند که راه رفتن از میانشان دشوار بود. شاخه‌ها در بالا در هم تنیده شده و پوشش سقف مانندی را ایجاد کرده بودند که مانع از ورود نور خورشید به داخل جنگل می‌شد، اما در برابر نفوذ قطرات باران، کم‌وبیش بی‌تاثیر بود. قطرات ریز باران هرطور شده راه خود را برای ورود پیدا می‌کردند.

برخلاف ریزش مداوم باران، هوا نه تنها خنک و دلپذیر نبود، بلکه به شدت گرم و شرجی بود و سدریک را عذاب می‌داد. هر از گاهی صدای حرکت موجودی که در لا به لای شاخ و برگ‌های درختان حرکت می‌کرد، شنیده می‌شد.

سدریک در جنگلی بود که به هیچ وجه نمی‌دانست چرا و چگونه سر از آنجا در آورده است. مثل همیشه در خواب به سر می‌بُرد، تا این که کم‌کم بیدار شده و چشمانش را باز کرده و خود را تک و تنها در آن جنگل یافته بود.

یادش نمی‌آمد چه اتفاقی افتاده بود. چشمانش را بست و سعی کرد تمرکز کند. اندکی تلاش کرد تا اتفاقات رخ داده را به خاطر بیاورد، اما بی‌فایده بود. یادش نمی‌آمد. پس از چندین تلاش دیگر، بالاخره تلاش‌هایش نتیجه داد و کم‌کم ماجرا را به خاطر آورد.

فلش‌بک

روزی دل‌انگیز و آفتابی بود. پرندگان بر فراز آسمان پرواز می‌کردند و صدای جیک‌جیک ملایم و دلپذیرشان فضا را پر کرده بود. نسیم ملایمی می‌وزید و شاخه‌های درختان را به نرمی نوازش می‌کرد.

اما سدریک، بی‌توجه به تمام آن زیبایی‌ها، ترجیح می‌داد در خانه‌ی ریدل‌‌ها بماند و بیرون نرود. دلیلی هم که برای این تصمیم داشت، دلیل قانع کننده‌ای بود؛ چند روزی می‌شد که موهای سدریک به طرز عجیبی زبر و وز شده، در جهات مختلفی به بالا رفته و در هوا ایستاده بودند. هرکاری می‌کرد، نمی‌توانست آنها را به حالت اولیه‌شان در بیاورد.

برای سدریکی که یکی از اندک افتخاراتش در زندگی، داشتنِ موهایی نرم و زیبا و خوش‌حالت بود، واقعا افت داشت که با آن موها در انظار عمومی دیده شود.

تقریبا چند ساعتی می‌شد که از شدت ناراحتی نخوابیده بود، که این خودش امری بسیار غیرطبیعی به حساب می‌آمد.
همانطور که برای خودش در راهروها می‌پلکید و به حال و روز بدش تاسف می‌خورد، صدای بانو مروپ به گوشش رسید.
- سدریک مامان؟ کجایی؟ بیا این آبمیوه‌ی مخلوط موز و کوکوسبزی و کباب کوبیده‌ی گلابی رو بخور؛ ویتامین و پروتئین داره، کمک می‌کنه موهات عین روز اولش بشن.

سدریک سعی کرد این حقیقت را که شامِ شب قبلشان کوکوسبزی بود و برای ناهار هفته‌ی پیش، کوبیده‌ی گلابی داشتند، از ذهنش بیرون کرده و خود را با این دروغ که بانو همیشه از مواد تازه استفاده می‌کند، گول بزند.

اما حتی این موضوع هم آنقدری به او کمک نکرد که حاضر به خوردن آن آبمیوه شود. بنابراین بی سروصدا، تا قبل از این که مروپ او را پیدا کند، به حیاط خزید و تصمیم گرفت بقیه‌ی روزش را در آنجا سپری کند. به شدت خوابش می‌آمد، اما مشکلش این بود که با وجود دغدغه‌ای که داشت، خوابش نمی‌برد.

همانطور که قدم می‌زد و بی‌هدف، در مسیری مستقیم حرکت می‌کرد، ناگهان چشمش به دیواره‌ی پشتیِ دکه‌ی رودولف افتاد. پوستر بزرگی بر روی آن نصب شده بود که کلمات طلایی‌ِ نوشته شده رویش، به شدت برق می‌زدند و جلب توجه می‌کردند.

سدریک تعجبی نکرد که چرا رودولف آن پوستر را از روی دیوار دکه‌اش نکنده است؛ زیرا خیلی وقت بود که رفته و به دکه‌اش سر نزده بود‌. خیلی وقت بود که سدریک او را ندیده بود.
بنابراین جلو رفت و متن روی پوستر را از نزدیک خواند.
افتتاحیه‌ی بزرگ‌ترین و مجهزترین آرایشگاه قرن
"آرایشگاهِ آرمازون"
با تمام امکانات و ابزار و وسایل جهت آراستن موی شما
مطابق با آخرین مد روز
آیا از مدل مویتان خسته شده‌اید؟ آیا دیگران مدل موهایتان را مسخره می‌کنند؟ آیا دلتان می‌خواهد موهایی خوش‌حالت داشته باشید؟
جواب شما پیش ماست...کافی‌ست به آدرس زیر مراجعه کرده و سپس با زیباترین و نرم‌ترین موها، به خانه‌‌ی خود برگردید!


باورش نمی‌شد! این یکی از معدود دفعاتی بود که شانس با او یار می‌شد. درحالی که از شدت هیجان و خوشحالی نفسش بند آمده بود، آدرس را خواند و سپس آماده شد تا بی‌معطلی، به آنجا آپارات کند.

اما درست در همان لحظه‌ای که چشمانش را بسته و تمام تمرکزش را جمع کرده بود، خاطره‌ای بسیار محو و قدیمی از مقابل چشمانش گذشت.
خاطره، سدریک را در زندگیِ قبلی‌اش نشان می‌داد. زندگی‌ای که با یک جابه‌جایی ناموفق به پایان رسیده بود. سدریک خودش را در آن خاطره‌ی گذرا تشخیص داد. خاطره تقریبا تار و نامشخص بود. اما او متوجه خودش شد که در زندگی قبلی‌اش درتلاش برای جابه‌جایی‌ است و تلاشش سرانجامی ندارد.

سدریکِ خاطره چشمانش را محکم بسته و ظاهرا تمرکز کرده بود. می‌خواست به جایی اپارات کند. اما درست در لحظه‌ی آخر، تمرکزش بهم ریخت و فقط توانست قسمتی از سر و یک دست و دوجفت پا را با خود به مقصد ببرد. بقیه‌ی اعضای بدنش در جای اول باقی مانده بودند.
تعداد اعضای تکه شده بسیار بیشتر از آنی بود که بدن، تحمل ادامه‌ی حیات را داشته باشد. بنابراین همانجا زندگیِ سدریک پایان یافته و زندگی دیگری را آغاز کرده بود. زندگی‌ای که الان درونش بود.

خاطره به همان سرعتی که آمده بود، محو شد. سدریک ماند و وحشتی که او را در بر گرفته بود. نمی‌خواست پایان این زندگیش هم مانند قبلی باشد. نمی‌خواست باز هم مرگ فجیع و دردناکی را از آن خود کند.

کم‌کم داشت قید رفتن به آرایشگاه را می‌زد، که دوباره وضع خراب موهایش را بخاطر آورد. اگر موهایش را درست نمی‌کرد هم به نوعی می‌مرد، چون هرگز از خانه بیرون نمی‌رفت و تا آخر عمرش در تنهایی با خود و موهایش کلنجار می‌رفت. این مرگ تدریجی بود.

قطعا سدریک مرگی تند و سریع را ترجیح می‌داد. بنابراین تصمیم نهایی‌اش را گرفت و چشمانش را محکم بر هم فشرد. درست لحظه‌ای که باید روی نام آرایشگاه تمرکز می‌کرد، بار دیگر به یاد زندگی قبلش افتاد و تمرکزش را از دست داد؛ و نتیجه این شد که در نام آرایشگاه اشتباه کرد. نامی که سدریک بر آن متمرکز شده بود، حرف "ر" نداشت؛ نامی که سدریک بعنوان اسم آرایشگاه بر رویش تمرکز کرده بود، آمازون بود.

پایان فلش‌بک

حالا متوجه شد اوضاع از چه قرار است. او خودش را به جنگل‌های استوایی آمازون آورده بود. درحالی که سعی داشت فعلا به چگونگی بیرون رفتنش از جنگل فکر نکند، موزی که کنار پایش افتاده بود را برداشت و آن را پوست کند. اما درست هنگامی که تنها یک سانتی‌متر بیشتر با دهانش فاصله نداشت، میمون قهوه‌ای رنگی جیغ کشان، درحالی که بر روی بندی تاب می‌خورد، آن را از دستش قاپید و درسته در دهانش گذاشت.

درحالی که حالا احساس خشم را نیز درکنار دیگر احساساتش نظیر ترس و وحشت و سردرگمی قرار می‌داد، دنبال سرپناهی گشت تا از ضربات پی‌درپی قطرات باران با سر و صورتش در امان بماند.

چیزی نگذشت که تخته سنگ بزرگی یافت که می‌توانست زیرش قرار بگیرد. چهار دست و پا به زیر سنگ خزید. موهایش در اثر رطوبت هوا حتی از پیش هم بدتر شده بود؛ اما برایش هیچ اهمیتی نداشت! و این چیزی بود که او را بیشتر از هر چیز دیگری می‌ترساند؛ زیرا می‌دانست تنها در شرایطی که مسئله‌ی مرگ و زندگی درمیان باشد، مسئله‌ی موهایش در نظرش کم‌اهمیت جلوه می‌کند. درحال حاضر تنها چیزی که کوچک‌ترین اهمیتی برایش نداشت، موهایش بود.

درست درهمان لحظه متوجه شد که چقدر خوابش می‌آید. در زیر آن سقف کلفت و ضخیمِ ساخته شده از برگ‌ بر روی آسمان، شب یا روز بودن مشخص نبود؛ اما این برای سدریک اهمیتی نداشت، زیرا هرموقع که اراده می‌کرد می‌توانست بخوابد. بنابراین درحالی که امیدوار بود بعد از بیدار شدن بتواند راه‌حلی برای فرار از این موقعیت بیابد، سرش را روی سنگ کوچکی گذاشت و فورا به خواب رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/1/15 23:51:45
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/1/15 23:54:23
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: جمعه 15 فروردین 1399 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
رکسان Vs سدریک


از ترس به گوشه ای پناه برده بود. صدای قهقهه های شیطانی، سایه وحشتناک روی دیوار، تاریکی...
با صدای رعد و برقی که از بیرون به گوش می رسید، جیغ بلندی کشید و پشت اولین وسیله ای که نزدیکش بود، پناه گرفت. آروم سرش رو بیرون آورد و درحالی که می لرزید، گفت:
- من اینجا چیکار میکنم؟ اینجا کجاست اصلا؟

یک ساعت قبل - خونه ریدل ها

- خوب خالی، این جایی که میخوای ما رو ببری، کجا هست؟
- یه جای فوق العاده... ترسناک، ارباب! خیلی ترسناک...

لرد با شنیدن کلمه "ترسناک" خیلی خوشحال شد، اما سعی کرد خوشحالیش رو بروز نده. لرد مرگخوارای جوگیر و بی جنبه ش رو خوب میشناخت!
- خب، فهمیدیم ترسناکه، دیگه چی؟ میدونی که واسه تلف کردن وقت ما...
- ماگل هم داره ارباب! پر از ماگله... ماگلای وحشی و ترسناک... خیلی ترسناک...
- پس بزن بریم خالی.

با شنیدن این حرف، برق از سر رکسان پرید و قیافه به خودش گرفت. برای آپارات کردن، باید با دستش لرد رو میگرفت، و این خیلی براش هیجان انگیز بود، چون لرد تا الان اجازه نداده بود بهش دست بزنه. لرد مرگخوارای جوگیر و بی جنبه ش رو خیلی خوب میشناخت!
از طرفی، وقتی یادش افتاد به چه جای وحشتناکی قراره برن، کمی دستپاچه شد.

- چرا معطلش میکنی خالی؟ ترسیدی؟ مرگخوار ما ترسیده؟
- چیز... نه ارباب، یه ذره سردمه فقط. وردش چی بود؟

یه لحظه لرد متوجه اشتباهی که کرده بود شد. قطعا درخواست از رکسان برای بردنش به یه جای ترسناک، اصلا کار درستی نبود... و سردش شد!
- تمرکز کن خالی!
- ور... تمرکز؟!

همون لحظه - توی مغز رکسان

تعدادی رکسان کوچولو، توی مغز درحال کار کردن بودن. تعدادی در حال چای نوشیدن بودن و یه نفر، کمی اون ور تر، پشت کامپیوتر نشسته بود. همچنان که با آرامش با صندلی چرخدارش عقب و جلو میرفت، یهو یه پیام روی کامپیوتر ظاهر شد. فرد پشت کامپیوتر چند ثانیه با دقت به پیام نگاه کرد، بعد صندلیش رو جلوتر کشید و دقیق تر نگاه کرد، بعد عینکش رو زد و دقیق تر نگاه کرد، بعد صورتش رو به شیشه چسبوند و دقیق تر نگاه کرد... بعد نگاهی به یکی از رکسانا که درحال چای نوشیدن بود، انداخت:
- میگم رکسان، تمرکز یعنی چی؟
- نمیدونم رکسان. وایسا از رکسان بپرسم. رکسان، تمرکز یعنی چی؟
- نمیدونم. بذار از رکسان بپرسم...

یک ساعت بعد - بازم توی مغز رکسان

...
- نمیدونم. اصلا واسه چی هست؟
- نمیدونم. بذار از رکسان قبلیه بپرسم...

یک ساعت بعد - بازم توی مغز رکسان

...
- اصلا چرا معنی تمرکز رو میخوای؟
- خب اینجا دستور داده صاحبمون دیگه. میگه تمرکز کن. مگه اصلا کار شماها انجام دستوراتی که من بهتون میرسونم نیست؟ چطور نمیدونی تمرکز چیه، ها؟ نچ نچ نچ...
- خب... چون اصلا تا حالا همچین دستوری به تو داده نشده که تو به ما بدی دیگه.

رکسان پشت کامپیوتر، نگاه دوباره ای به پیغام روی کامپیوتر انداخت... و مرد!

- اینم مرد که. بگین کارگر جایگزین بعدی رو بیارن.

همون لحظه - خارج از مغز رکسان

- تمرکز... ورد... ترس... خوشحالی و ذوق...
- خالی... خالی! چت شده؟ تمرکز کن، جون ما خیلی با ارزشه!
- نه نه، وایسن، آها! یادم اومد!
- نه خالی، اول تمرکز کن...


زمان حال - مکان ترسناک

رکسان دوباره به هوش اومد. یادش اومد چطور وارد اینجا شد. این اولین قدمش برای فرار از اونجا بود. نفسی از سر راحتی کشید و روی زمین ولو شد... ولی این احساس اذیتش میکرد که انگار یه چیزی رو فراموش کرده...

- وای، بدبخت شدم! ارباب کجان؟

سریع از جاش پرید. توی تاریکی، دنبال کسی گشتن که اصلا معلوم نبود چه بلایی سرش اومده، خیلی سخت بود. دستش به چیزی خورد... چیزی که میدونست چیه... از صدای وحشتناکی که تولید کرد فهمید...

- ج... جغ... جغجغه بچه!

جیغ بلندی کشید و به هوا پرید و توی هوا، خودشو به چیزی نگه داشت. اول نفس راحتی کشید، ولی وقتی دستش سر خورد...

- بادکنک!

دستشو رها کرد و با سرعت به سمت زمین حرکت کرد؛ ولی برخلاف تصورش، روی یه چیز خیلی نرم فرود اومد. خیلی نرم... و خیلی پارچه ای...

- عروسک!

از روی عروسک آروم عقب رفت. تاریک بود و جایی برای قایم شدن پیدا نمی کرد؛ نه لیوان آبی، نه ترک دیواری، نه کیف کسی... از همین تاریکی بدش میومد. چیزی نمی دید، اما مطمئن بود همه وسایل ترسناک دارن آروم و تهدید آمیز به سمتش حرکت میکنن؛ توپ تنیس، عروسک های خرسی پشمالو، قطار های اسباب بازی... صدای خش خش کاغذ رنگی ها رو از پشتش میشنید... دیگه نتونست طاقت بیاره... و با تمام قدرت، جیغ کشید و بعد، همونجا روی زمین دراز کشید و دستاشو روی سرش گذاشت. درست لحظه ای که فکر میکرد الانه که همه وسایل ترسناک بهش حمله کنن...

- سورپرایز!

چراغها همه روشن شدن و صدای آهنگ و جیغ و هورا، توی فضا پیچید. رکسان، یه عده بچه کلاه بوقی پوش رو دید که جلوی یه زن کلاه بوقی پوش صف کشیدن و همه درحال بالا و پایین پریدن و برف شادی ریختن بودن. تا رکسان بخواد بفهمه که چه اتفاقی افتاده، توجه زن بهش جلب شد.
- تو که از بچه های مهد کودک نیستی.

یهو صدای آهنگ قطع شد، بچه ها دست از جیغ و هورا کشیدن و برف شادی ریختن، کشیدن. بچه ها همه به رکسان خیره شده بودن.

- توی این بارون، پا شدم اومدم مهد.
- آره، منم.
- چقد توی اتاق بغلی خوشحال بودم و میخندیدم.
- آره منم.
- تازه، من کادو هم خریده بودم.
- آره، منم.

همه بچه ها به سمت تنها کسی برگشتن که تایید نکرده بود. بچه که دستشو پشت سرش نگه داشته بود و خیس عرق شده بود، آهی کشید.
- خیلی خب، من یادم رفته بود امروز تولده، ولی وقتی رسیدم این چیز دم در دیدم...

با دیدن چیز توی دست پسر، همه بچه ها و مربی شون، جیغ بلندی کشیدن و هرکدوم به سمتی فرار کردن. بچه که نمیدونست اونا از چی میترسن، اول کمی با تعجب به همه نگاه کرد، بعد چیز رو روی زمین انداخت و دوید.

کمی طول کشید تا رکسان از بین پاهایی که این طرف و اون طرف میدویدن، بفهمه که اون چیز، چیه، ولی وقتی فهمید، آرزو کرد کاش هیچوقت نمیفهمید!
- ارباب! من آخر همه دوئلام مردم ارباب! لطفا این دفعه نمیرم ارباب!
- قبل از اینکه بلایی سرت بیاریم خالی، یه خبر خوب داریم برات و یه خبر بد. و چون ما اربابیم، دوست داریم خبر خوب رو اول بگیم. خبر خوبمون اینه که چوبدستیمون توی کش شلوارمون بود... که میبینی فقط سرمون رو تونستی منتقل کنی به اینجا.

رکسان نگاهی به دستمال روی سر لرد انداخت، و آب دهنشو قورت داد.
- خبر بدتون چیه ارباب؟
- قبل از اینکه بیایم، چوبدستی بلامون رو قرض گرفتیم و به سرمون بستیم.

لرد مرگخوارای بی جنبه ش رو خیلی خیلی خوب میشناخت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1398 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتلانتاین

سوژه: شوخی


از ضروریات زندگی در دنیای جادویی این روزها، دانستن این نکته است که هاگرید عین سگ خالی می بندد. دیگر اینکه هوریس معتقد است که هاگرید خالی میبندد که خالی می بندد و این فنریر گری بک است که به سبب عدم رعایت بهداشت فردی و جمعی، موجب نفوذ کرونا به تالار گریفندور شده و تاتسویا هیچ چیزی از شوخی سرش نمی شود.

این نکته ی به ظاهر بی ربط و بی اهمیت، از چشمان تیزبینِ الهه ی شوخی زوپس، دور نمانده بود. شاید به همین دلیل، الهه، دو فرشته ی بزرگ خود به نام های شوخیوس و موخیوس را به هیبت هاگرید و هوریس بر سر راه سامورایی بی جنبه قرار داد.


- سولاااام دادای شمشیر باز!

تاتسویا یک قدم از فرشته ی هاگریدنما فاصله گرفت، کاتانا را بیرون کشید و ادای احترام کرد.
- اوس.
- والا غرض از مزاحمت این بود که بیشینیم با بچه ها مجلس انس و الفتی برگزار کنیم و کیفشو ببریم.
- با همه ی ساحره ها و جادو گر های زیبا و مستعد!
- و کاتانا؟

شوخیوس و موخیوس نگاهی باهم رد و بدل کردند و هوریسِ فرشته، درحالی که هاله ی محوی از سیکس پک های جوانی خوش هیکل بر روی کتش ظاهر شده بود، جواب داد:
- کاتانا رو هم وقتی به سن قانونی رسید، خودم میگیرم زیر بال و پرم.
- بال؟ بال دارین هوریس سنسه؟

سامورایی با کنجکاوی روی پنجه هایش بلند شد و دور شوخیوس چرخید. شوخیوس خوشش نیامد، یعنی اصلا خوشش نیامد. این روزها انسان ها چیزی از حریم شخصی و محرم و ناحرم نمی دانستند. خوشبختانه موخیوس آنقدر باهوش بود که بفهمد زیادی ساکت مانده و باید مداخله کند.

- واهاهای! چه شمشیر ناااازی! میای دوستای جون جونی شیم؟
- اسمش کاتاناس! فقط با من دوسته.

موخیوس خنده ی نامطمئنی سر داد و بنا به درخواست الهه، سعی کرد به گپ زدن با ساحره ادامه بدهد.
- خدااااای من! من فک کردم ازون کتوناس! دس راستش بالای سر ما...

تاتسویا نگاهی به کاتانا و نگاهی به سر بلند بالای نیمه غول انداخت. نفس عمیقی کشید و با فریادی بالا پرید و کاتانا را بالای سر موخیوس کوبید.
متاسفانه موخیوس همانقدر که باهوش بود، خوش شانس نبود و کاتانا همانند یک کیک تولد خامه ای او را دو نیم کرد.
- اوه.
- اووووووووه؟!

صدای جدیدی از بالای سرشان به گوش رسید. از سمت چپ، سمت راست، پایین... صدا همه جا بود.

آسمان بالای سر سامورایی که تا دقایقی پیش آبی روشن بود و ربکایی در پس زمینه ی آن پرواز می کرد، مانند یک ورق کاغذ پاره شد و صورتی عظیم و خندان که علامت "الهه ی زوپس" بر پیشانی اش می درخشید، مقابل صورتش قرار گرفت. موهایش سبز بود و ادامه ی لب های زیبایش با رژ لب قرمز رنگی به سمت بالا کشیده شده بود. اما بر خلاف این لبخند، صورتش خیلی خیلی عصبانی به نظر میرسید.
- اوه.
- نه مستقیم بهش نگاه نکـ...

ادامه ی حرفش به گوش تاتسویای بیهوش نرسید. کاتانا با آخرین توانی که در دسته اش باقی مانده بود در زمین فرو رفت تا بتواند وزن سامورایی از حال رفته را نگه دارد.

- آخ، قرار بود چیزیش نشه.

شوخیوس درحالی که با جسم نیمه هوریسی – نیمه فرشته ای اش بالای سر دختر ایستاده بود، با ترس به الهه نگاه کرد.

- چیزیش نشه؟ الان خودم به قدری باهاش شوخی میکنم که جدی جدی بمیره!

از میان جسم فروریخته ی نیمه غول، موخیوس برخاسته بود و با عصبانیت به دختر نگاه میکرد. عادت نداشت دختر کوچولوهای فانی این طرف و آن طرف بپرند و شمشیرشان را در فرق سر مقدرسش فرو کنند.

- عقب وایسین هردوتاتون!

صدای الهه در سرتاسر سایت طنین انداخت. میان مهره های شطرنج پیچید، وارد دودکش قصر خانوادگی مالفوی شد و شیشه های پستخانه ی هاگزمید را لرزاند.

- این دختر هیچ چیزی از شوخی، نیش و کنایه و تلمیح نمی فهمه! این دختر کافر به آرمان های منه و مجازات مخصوصی در انتظارشه که از مرگ بدتره...

فرشته ها درحالی که به یکدیگر چسبیده بودند، به الهه خیره شدند. الهه دستش را روی موهای دختر گذاشت و زمزمه کرد، سپس به همراه دو فرشته ی برگزیده اش از قسمت پاره شده ی آسمان به جایگاه الهی اش برگشت.

به محض ناپدید شدن این سه، آسمان دوباره یک پارچه آبی شد و ربکا و لینی، که هر کدام سر چوبی را که یک یوآن از آن آویزان بود میان نیش های خود نگه داشته بودند، در پس زمینه ظاهر شدند.

تاتسویا تکانی خورد و سایه اش از جا بلند شد، درحالی که با چشمان بسته سرجایش خوابیده بود. سایه اش رفته رفته پررنگ شد و شکل و شمایل دخترک را به خود گرفت؛ با این تفاوت که لبخند ابلهانه ای از یک گوش تا گوش دیگرش کشیده شده بود.

***


- میدونی چیه که از صب تا شب دس به کمر وایساده؟
- بلا موقع تایید شایستگی مرگخوارا؟
- آفتابه ی جادویی!

ساحران و جادوگران زیادی به دور دختری جمع شده بودند و در سکوت به او خیره شده بودند.

- تا حالا دیدی اینطوری ترسناک و چندش آور باشه؟
- تا حالا هیچوقت اینقدر عجیب غریب نشده بود. حتی وقتی توپای کوییدیچ خوردن تو سرش. کاش اینم میزد تو کار "کی؟ کی؟ کجا؟ با کی؟ چیکار؟".

تاتسویا در مرکز جمع نشسته بود و مچ پاهایش را با دست هایش بالا گرفته بود و چیستان های ابلهانه ای مطرح میکرد که فقط خودش جوابشان را میدانست.

یک بار مانند بچه های ووجک روی دست هایش ایستاد و وقتی دوباره به حالت عادی ایستاده بود، گرگینه ی بدشانس گریفندوری را روی دو دستش بلند کرده بود.
- و حالا بزرگترین شوخی رو با دوست خوبم فنریر چان بهتون نشون میدم.

و به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه دوید.

***

- اینطوری نیست که بهت شک داشته باشما... فقط مطمئنی امنه؟

گرگینه درحالی که لباس زرد زری دوزی ای بر تن داشت و تا گردن درون تابوتی فرو رفته بود، به دختر نیشخند دندان نمایی زد.

- امنِ امنه بچه سوسول! اینکه واقعی نیست!

در توالت مخفی کلاس را به سوی اتاق ضروریات باز کرد و تبری با تیغه ی تاشو بیرون کشید.
- امنه! ببین!

تبر را بالا برد و قهقهه زنان روی پایش کوبید. تیغه ی تبر جمع شد و چند لحظه بعد، دوباره ظاهر شد.

- فقط ببین دادا چان! اینجا دیگه دس به آب نیس و من و کاتانا واقعا به دس به آب نیاز داریم. همینجا بخواب تا برگردم.

***


- چه زود برگشتی دادا!

فنریر با نیش باز به سامورایی خیره شد. سامورایی نیم نگاهی به او انداخت و پرسید:
- اینجا چیکار میکنی فنریر سان؟ این لباسا چیه؟
- این از همه ی چیزایی که تا الان گفتی خنده دارتر بود!

تاتسویا سری تکان داد و برگشت تا از کلاس خارج شود. روز عجیبی بود. جلویش را می گرفتند تا از او درباره ی آفتابه های جادویی و شوخی بزرگ سوال کنند. نیاز به آرامش داشت.
- ترسیدی سامورایی کوچولو؟ خیلی سمج بودی قبلش که!
-
- بیا یه دور دیگه قبل ازینکه همه بیان تمرین کنیم باهم قبل اینکه همه بیان. به هیشکی نمیگم ترسیدی.

تاتسویا با نگاه گنگی به همگروهی بزرگترش خیره شد. از میان تمام جملات او، فقط کلمه ی سامورایی و تمرین برایش آشنا بودند. این یقینا خشم الهه ی ترس زوپس را هم برمی انگیخت.

- یه دیقه بیا این در رو باز کن.

تاتسویا با بی میلی در اتاقی که گرگ به آن اشاره میکرد را گشود.

- حله. حالا تبر رو بردار.

تبر سلاح سامورایی نبود اما به هرحال آن را بلند کرد و در دستش تاب داد.

- حالا همونطوری که تمرین کردیم، بزنش وسط تابوت.
- ولی آخه...
- د بزن دیگه من باید بتونم خوب ادای نصف شده ها رو دربیارم!

سامورایی تبرش را با فریادی بالا برد و یک لحظه بعد، تابوت به دو نیم تقسیم شده بود.

- فنریر... سان؟

عضلات گردن گرگینه منقبض شد و چهره اش به سفیدی ملافه. دهانش اندکی باز ماند و چشمانش خیره به تبر درون دست دختر.

- تا حالا کسی رو ندیده بودم که به خوبی شما ادای نصف شده ها رو دربیاره. حتی نصف شده های واقعی هم...
- آخــــــــــــــــــــیش! چه راحت شدم من. انگاری با شلوارک وسط جنگل ممنوعه ام!

سامورایی برگشت و به گوینده ی این جملات نگاه کرد.
- اوه.

یکی از سامورایی ها اوه کوچکی زیر لبی گفت.

- اوه.

آن یکی جوابش را داد.

- تو کی هستی؟
- من تاتسویام، میخوام با دادا فنر یه شوخی بزرگ کنم.
- منم تاتسویام، همین الان با فنریر سان یه شوخی خیلی بزرگ کردم.

تبر خونین را بالا گرفت. نیمه ی شوخ طبع سامورایی نگاهی به نیمه ی جدی اش انداخت. آن دو در هیچ موردی اشتراک نداشتند اما حالا همزمان به یک موضوع فکر میکردند.
"باید از دست این شوخی بزرگ راحت می شدند."

___

با عرض معذرت از آگلانتاین عزیز. اگه بودا بخواد یه بازی برگشت می زنیم باهم.
از داورا هم معذرت میخوام که نتونستم به موقع ارسال کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 21 اسفند 1398 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تاتسویاvsاگلانتاین

سوژه: شوخی!


- تات...آروم تر برو...خسته شدم!
- نه اگلا چان...ما باید عجله کنیم. تا این جای کار هم زیادی دیر کردیم.
- این سرِ منه و من باید عجله داشته باشم...که ندارم. تو چرا انقدر تند میری؟
- من هنوز روح رهای یک سامورایی اصیل رو پیدا نکردم. فقط وقتی یه روح رها داشته باشم، میتونم به آرامش برسم.

اگلانتاین سرش را از یک دست، به دست دیگرش داد و خود را به خاطر دروغی که به تاتسویا گفته بود نفرین کرد.

فلش بک:

- تو چرا نصفت توی زمینِ؟

تاتسویا چند لحظه ای مردد به پافت نگاه کرد و بعد دوباره سرگرم تیز کردن کاتانا شد. دختر سامورایی معنی شوخی اگلانتاین را درک نمی کرد، و البته اهمیتی هم به حرف هایش نمی داد.

- تو چرا یه دوست هم نداری؟ ها؟ فقط با اون کاتانای مسخره، روز و شبتو میگذرونی.

سامورایی معنی این جمله را درک می کرد. او هرچیزی که به کاتانا مربوط بود را درک می کرد.
- حرفتو پس بگیر!
- هی...من فقط شوخی کردم...چرا معنی شوخی رو نمی فهمی؟

پافت پیپ اش را روشن کرد، چند لحظه ای سرگرم کشیدن شد و بعد دوباره پرسید:
- یک کمی اضافه وزن پیدا نکردی؟
- بس کنید اگلا چان...

تاتسویا اضافه وزن پیدا نکرده بود؛ یا شاید وزنش اصلا برایش اهمیتی نداشت.

- اهم...

صدای سرفه ای آمد و بعد رکسان از میان درختان پدیدار شد.
- اوس رکسان تان.
- اممم...این دختر سامورایی یکم منو میترسونه...نه یعنی...کاتانا چندش آوره!

کاتانا دستانش را به کمرش زد و زبان درازی ای به رکسان کرد.
تاتسویا تیز کردن شمشیرش را تمام کرد، چهار زانو روی زمین نشست و دستانش را روی زانویش گذاشت.
- کاتانا سان...این حرکات از یه سامورایی اصیل بعیدِ. از رکسان تان معذرت خواهی کنید.

کاتانا تعظیم نصفه نیمه ای کرد و بعد کنار صاحبش روی زمین نشست.
پافت پیپش را کنار گذاشت، به رکسان نگاهی انداخت و نیشخندی روی لبانش نشست.
- هی خالی...هیچ میدونستی موهات مثل هویج می مونه؟ فقط یه فرق کوچیکی بینشون وجود داره...موهای تو از هویج هم زبر تره.

رکسان با ناراحتی دستش را میان موهایش برد و آنها را مرتب کرد.
- موهای من قشنگ نیست؟
- قشنگ؟ نه قشنگ نیست. اما به صورتت میاد...این طوری هم موهات زشته، هم قیافه ات.

پافت از خنده روی زمین پخش و متوجه رکسان که با چشمان اشک آلود آنجا را ترک می کرد، نشد.

- سلام کردن می کنم!
- اوس بچه سان.

بچه نزدیک پافت روی زمین نشست و شروع به خوردن انگشت شستش کرد.
- بچه...تو بدون رابستن این جا چی کار می کنی؟
- من بزرگ شدن کردم.
- آره...آره. تو بزرگ شدن کردی. آخه این چه طرز حرف زدنه؟

بچه گویی گیج شده بود. تا به حال هیچ کس حرف زدن اورا مسخره نکرده بود.
- حرف زدن من بد بودن میشه؟
- نه...نه...تو بابات یه فضایی. حتی آدم هم نیست که به بچه اش درست حرف زدن رو یاد بده.

بچه بغض کرده بود. برای ثانیه ای خواست حرفی بزند، اما پشیمان شد و گریه کنان دور شد.
پافت شروع به قهقه زدن کرد و رو به تاتسویا برگشت.
- دیدی؟ دیدی داشت ...اممم تاتسویا...این چیه روی شاهرگ من؟
- ببین اگلا چان...بین شوخی و مسخره کردن یه مرز باریکی وجود داره به اسم "شعور".

دختر سامورایی کاتانا را کشید و ثانیه ای بعد، سر اگلانتاین روی زمین قل می خورد.
- سرم...سرم داره میره...بدنم مونده اون طرف...

تاتسویا وحشت زده به بدن اگلانتاین که دنبال سرش میدوید نگاه کرد.
- کاتانا می خواد بدونه شما چرا این شکلی هستید؟ چرا نمردید؟...سامورایی خودکشی می کنه...سامورایی نباید همچین صحنه ای ببینه...

تاتسویا، شروع کرده بود دنیا جهانبخت طور، خود را خفه کند که بدن پافت جلو رفت و اورا متوقف کرد.
- نه تاتسو...تو نمیمیری؛ اول سرِ منو به تنم میچسبونی و بعد...میتونی از چسب یک دو سه استفاده کنی...یا شایدم دوقلو...

سر اگلانتاین دوباره شروع به خندیدن کرد.
تاتسویا سعی کرد آرامش اش را حفظ کند و بتواند با متانت با پافت صحبت کند.
- اگلا چان...سامورایی نمی دونه چجوری سر آدم هارو به تنشون بچسبونه...
- لطفا تاتسو...لطفا! ببین...میدونستی روح رهای هر سامورایی چجوری به وجود میاد؟ ها؟ می خوای روح رهای یک سامورایی با شرافتو داشته باشی ؟

تاتسویا ساکت ایستاده و به حرف های اگلانتاین گوش می کرد؛ گویی تنها موضوعی که توجهش را جلب کرده، همین بود.
پافت از آب گل آلود ماهی گرفته و دوباره سخنرانی اش را شروع کرد:
- اگه می خوای روح پاکی داشته باشی...اگه می خوای سامورایی اصیلی باشی، باید کمکم کنی...لطفا کمکم کن تاتسو! 
- اممم...ولی اگلا چان! من نمیدونم چجوری سر آدم ها...

کاتانا جلو رفته و زیر گوش تاتسویا زمزمه می کرد.
سر اگلانتاین جلوی پای موتویاما قل می خورد و تنش گوشه ای نشسته و منتظر دستور "سر" بود.
- درسته کاتانا سان...امیدوارم جناب هیدیز سرشون خیلی شلوغ نباشه.

پایان فلش بک:

- خب...اگلا چان رسیدیم.
- من...من واقعا درک نمی کنم. این همه راه تا دنیای زیرین اومدیم...این همه پیاده روی کردیم تا به این برسیم؟ ...تا به این برسیم.

قصر هیدیز، خدای مردگان، خیلی بزرگتر از چیزی بود که در کتاب های داستان نقاشی شده بود. دیوار هایی سرتاسر سیاه و پرچم هایی با نماد اسکلت که برافراشته شده بودند.
تاتسویا طوری که گویی راه را بلد بود و آن را بارها طی کرده بود، به طرف دروازه رفت.
- اوس نگهبان تان.

دستان اگلانتاین سرش را بلند کرده تا او هم بتواند نگهبان دروازه را ببیند.
نگهبان شباهت عجیبی به...شباهت عجیبی به...
- چه خانوم با کمالاتی!

به رودولف داشت.
تاتسویا که کمی معذب به نظر میرسید گفت:
- ما محموله ای برای جناب هیدیز داریم.
- چه محموله ی با کمالاتی.

دختر سامورایی دستش را روی قبضه کاتانا گذاشت، اما اگلانتاین جلو آمد.
- خب پس...بذارید بریم تو.

نگهبان، نگاه عجیبی به پافت انداخت و درحالی که زیر لب می گفت "این یکی اصلا با کمالات نیست" دکمه ای زده و در را برایشان باز کرد.

درون قصر هم مانند فضای بیرونی، سرتاسر با کاشی هایی سیاه رنگ پوشانده شده بود.
تاتسویا با اعتماد به نفس از میان راهرو ها می گذشت.
بعد از پیاده روی ای نسبتا طولانی، درحالی که پافت بازهم داشت غر میزد، تاتسویا با احتیاط دری را باز و تعظیم کرد.
- اوس جناب هیدیز.

پافت با تعجب نگاهی به ایزد دنیای مردگان انداخت و بعد او هم سعی کرد تعظیم کند، درحالی که سری نداشت تا خم بشود.
- اوس تاتسویا...می بینم که دوباره برگشتی.
- اممم...شما همو می شناسید؟
- بله اگلا چان...جناب هیدیز یه زمانی استاد من بودن.
-

هیدیز، شنلی بلند به تن داشت و روی تخت پر زرق و برقی، نشسته بود.
- خب...من وقت ندارم. سریع درخواستتون رو بگید.
- جناب هیدیز...من سرِ دوستم رو قطع کردم...
- چه کار شایسته ای...
- حالا ازتون می خواییم سرش رو به تنش وصل کنید.

هیدیز لحظه ای مکث کرد و بعد قیافه اش درهم رفت.
- اون سرش قطع شده و هنوز زنده ست؟

رو به اگلانتاین برگشت و فریاد کشید.
- تو داری قانون های من رو زیر پا میذاری؟...به چه جرئتی؟ تو قانون ایزدِ ایزد هارو شکستی؟
- ولی...ایزد همه ی ایزد ها...مگه زئوس نبود؟

تاتسویا سرش را به معنای تأسف تکان داد. کمتر کسی بود که این حرف را به هیدیز زده و زنده مانده بود.
دود از گوش های ایزد بیرون می آمد و صورتش از خشم قرمز شده بود.
- من...من تورو نابود می کنم. من تو رو پودر می کنم...تو ارباب مردگان رو مسخره می کنی؟ ...تو...
- من که ارباب خودم رو ترجیح میدم...

و این آخرین حرفی بود که پافت در زندگی اش زد...و بعد از آن جز گردی که روی کف پوش قصر ریخته، چیزی ازش نمانده بود. درستش هم همین بود. هر کسی که فرق شوخی و مسخره کردن را نداند، همین عاقبتش خواهد بود و عقوبت ایزدی، دامن گیرش خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 23:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هاگرید مثل سگ خالی می‌بندد. نه که آدم خالی بندی باشد. نه! بلکه همین که مثل سگ خالی می‌بندد را خالی می‌بندد. او خالی نمی‌بندد. فقط حافظه‌اش یاری نمی‌کند که وقایع را درست به خاطر بیاورد. مثلا از آن شب کذایی، تنها دو کلمه «بالماسکه» و «مودیر» را به خاطر می‌آورد. اما برای این که دوئلش کوتاه نشود، جاهای خالی بین این کلمات را با تخیل خود پر کرد. در انتها نیز لرد را کشت چون خلاقیت ندارد. در همه دوئل‌هایش همین کار را کرده! آخرش هم گفت خالی بستم که کسی مچ گیری نکند. اما کور خوانده! هوریس،ب هم آن شب را مو به مو به یاد می‌آورد - اصلا خودش آن مهمانی کذایی را ترتیب داده بود. لابد به خیال این که در جشن تولد یک مدیر می‌تواند مدیرها و ناظرهای زیادی را ببیند و با آن‌ها لابی کند - هم هاگرید را خوب می‌شناخت. ناسلامتی سفری به سرزمین غول‌ها رفته بود و آن‌جا دستپخت زنعموی هاگرید را خورده بود. شاید بپرسید خوردن دستپخت زنعموی یک نفر چه تاثیری در میزان شناخت از او دارد؟ ندارد. اما وقتی غذای محلی غول‌های غارنشین هفت-هشت متری را دولپی بخورید، بابای دوست نیمه غولتان به او تشر می‌زند که «اون ظرفو وردار از جولوی ریفیقت! » تا مبادا اوردوز کنید. آن وقت است که کاملا صراحت لهجه پدر رفیقتان را درمیابید. از طرفی هوریس تجربه فرار از چنگ خاله‌ها، زندایی‌ها و زنعموهای هاگرید را هم داشت. این یکی هم تاثیر دارد! به شرط آن که بدانید هاگرید پیش از سفر عاجزانه از مادرش درخواست کرده بود که کسی از ورود آن‌ها به سرزمین غول‌ها آگاه نشود اما به محض ورود، ارتش فامیل‌ها با فریاد «مهمـــون! اول ما می‌نوازیمشون! » به آن‌ها حمله ور شدند. آن وقت میزان رازداری مادر رفیقتان را هم درمیابید. پدر و مادر را که بشناسید، می‌دانید بچه سر چه سفره‌ای بزرگ شده. هوریس در آن سفر یک استندآپ کمدی غولی با عنوان «ماجراهای التزام عملی» هم دیده بود که کمدینش استندآپ را نشسته اجرا می‌کرد که البته این یکی دیگر واقعا هیچ نقشی در شناخت او از هاگرید ندارد.

برگردیم به مهمانی. جایی که هوریس پلتیک هوشمندانه‌ای سوار کرده بود؛ او با کاستوم مافلدا حاضر شده بود تا هیچ شخصیت حقیقی نتواند پیگیر حقوق مادی و معنوی کاستومش شود. مهمانان به نوبت نزد او می‌آمدند تا تبریک بگویند.

- سلام داوش مافلدا! من مناسبم؟ شرمنده ... راستش هر چی توضیح مراسم بالماسکه رو خوندم نفهمیدم چه فرقی با مراسمای عادی داره. ولی نهایت تلاشمو کردم.

هوریس لبخند کجی تحویل جوزفین داد که مثل همیشه با کاستوم ویولت در انظار حاضر شده بود. متوجه منظور او از «نهایت تلاش» نشد اما اهمیتی نداد و منتظر مهمانی صاحب منسب ماند.

- لرد سیاه!

هوریس نگاهی به دور و اطراف انداخت و اربابش را آن حوالی ندید.

- امممم ... بانو؟
- لرد سیاه!
- سلام! نوشیدنی چی میل دارین؟
- لرد سیاه!
- میگم که ... چیزه ... لباس کیو پسندیدین؟
- لرد سیاه!
- عه ارباب اومدن؟ من برم یه سر بهشون بزنم ... راستی! کاستوم مریم مقدس واقعا بهتون میاد.

ظاهرا مروپ بالماسکه را با تئاتر اشتباه گرفته بود و کاملا هم در نقش خود فرو رفته بود. دقیقا در آن جای نقش که به مریم وحی می‌شود «هرچه پرسیدند به پسرت اشاره کن!»
هنوز چند قدیمی از مروپ دور نشده بود که فهمید ظاهرا کاستوم «مادر» در مراسم نقشی کلیدی ایفا می‌کند.

- سلام بانو! موافقین به افتخار اون کوچولوی توی شکمتون چند بطری بنوشیم؟
- اوا! حالیت نیست یا دوست داری بچم ناقص به دنیا بیاد زنیکه‌ی حسود؟
- قصد جسارت نداشتم. مگه اون بالش زیر لباستون، جزو کاستومتون نیست؟
- خجالت بکش ... ماهرخ پرت کرده؟ یا جیره خور ج.ا هستی؟ یا یک ضد زن عقب افتاده و بدوی؟ زنان علیه زنان؟

هوریس ترجیح داد اشاره نکند که او را در جشن تولد یک سال [=12ماه] قبل هم با همین وضعیت دیده است و فقط از او دور شود. اقدامی که بسیار برای او خوش یمن بود و بالاخره با یک صاحب منسب رو به رو شد.

- به به! جناب حسنیوس فریوس! قدم رنجه کردین ... فقط جسارتا ... به اطلاعتون نرسیده بود که مراسم بالماسکه هست؟
- سلام مافلدا جان! چرا نرسیده بود؟ رسیده بود ... برای همین با کاستوم رییس شورای عالی امنیت جادویی اومدم دیگه.
- مگه رییس شورای عالی امنیت جادویی خودتون نیستین؟
- نه! بذار این طوری برات توضیح بدم. من وزیر سحر و جادو هستم. همونی که صبح جمعه فهمید سوخت جاروها گرون شده. این کاستوم، کاستوم رییس شورای عالی امنیت جادوییه. همونی که تصمیم گرفت سوخت جاروها گرون بشه.

هوریس مطمئن بود که او کاستوم خودش را پوشیده. اما به صرفه نبود که بیش از این پاپیچ یک مقام کله گنده شود. نگاهی به ساعت انداخت تا بهانه‌ای برای تنها گذاشتن مسئول مربوطه بتراشد. اما ظاهرا نیازی به بهانه تراشی نداشت؛ زمان فوت کردن شمع و بریدن کیک فرا رسیده بود. رفت تا در جایگاه مخصوص مستقر شود.

چشمانش را بست تا شمع را فوت کند.

- آرزو یادت نره مافلدا! یه افسانه قدیمی زوپسی می‌گه که آرزوی مدیرا فورا براورده می‌شه!

بدون این که بداند چرا، در آن لحظه کوتاه یاد گپ و گفت‌های شبانه با رودولف در سفر به سرزمین غول‌ها افتاد. بله! رودولف هم در آن سفر کذایی بود. فقط ذکر نشد که از خاطرات اول پست، در انتهای آن استفاده شود. یاد جایی از سفر افتاد که رودولف مشغول معرفی قدرتمندترین مردان تاریخ از نگاه خودش بود.

نقل قول:
- فتحعلی ... فتحعلی شاه مشنگ ... می‌دونی چند بار ازدواج کرد؟

- چند بار؟

- بیش از 1000 بار!

- مرد واقعی!


- آرزو می‌کنم جای فتحعلی شاه مشنگ باشم.

کسی جمله زیرلبی هوریس در هنگام فوت کردن شمع را نشنید اما وقتی شمع خاموش شد، هوریس هم آن‌جا نبود و پوسته‌ی خالی مافلدا، روی زمین افتاد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- چیزه! ببخشید!
- اعلاحضرتا! از ما عذر خواستن بکردید؟
- شت ... نه! الان من ناسلامتی یه پا اربابم واسه خودم.
- اربابان این دیار همگی نوکران شمایند اعلاحضرتا!
- مرلینی؟ راست میگی. از اربابم خفنترم. شاهنشاهم. بذار مثل ارباب حرف بزنم. چیز است! ما را بخشیدن کنید!
- اعلاحضرتا! بیشتر شبیه رابستن سخن براندید.
- تو رابستنو میشناسی؟
- نه!
- ... ول کن حالا ... جواب سوال منو بده ... زنای من، همینان؟
- بلی اعلاحضرتا! تمام این دلبرکان همسران شمایند. اگر اراده کنید، سایر دلبرکان سرزمین نیز کنیزتان خواهند بود.

هوریس هر چه سعی کرد لفظ «دلبرکان» را با اعضای حرمسرای خود تطابق دهد موفق نشد.

- دلبرک؟ اینا دلبرکن؟ اینا هر کدومشون چهارتا مالی ویزلین که به اندازه آلبوس ...
- خوب اکنون در این دیار توپر مد است جانم به قربانتان.
- مد است که مد است ... دستور میدم همشون رژیم بگیرن. یکی یه ژیلت هم براشون بخری ... صبر کن ببینم. گفتی در این دیار؟

و این گونه بود که فتحوریس شاه، سفرهایی به بلاد فرنگ داشت و قراردادهایی منصفانه چون «ترکمنچای» با سایر ملل و اقوام امضا کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1398/12/6 23:58:36
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 اسفند 1398 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دو دانش آموز ریونکلایی گرم در صحبت به پله‌های مارپیچی اتاق پیشگویی نزدیک می‌شدند. یکی از آنها با شوق و هیجان ماجرایی را تعریف می‌کرد و آن یکی گاه گداری با ابراز کلمه‌ی تعجب یا همدردی، او را همراهی می‌کرد. آنقدر غرق در صحبت بودند که نگاهی هم به تابلوی آویزان شده در راهرو نکردند. شاید همین هم به مذاق تابلو خوش نیامد که ناگهان فریاد کشید:
- صبر کنید ای بزدل های ترسو! ای خائنین جفا پیشه! ای قمپز درکنندگان! شمشیرتان را بکشید و مثل مرد با من دوئل کنید!

دو دانش آموز که حسابی جا خورده بودند و رشته گفتارشان گسسته شده بود، عصبانی و آزرده به تابلو نگاه کردند. پسری که قد کوتاه تر بود گفت:
-چه خبرته پیرمرد صدات رو گذاشتی رو سرت! کی با تو دوئل میکنه آخه تابلوی رنگ.و رو رفته!
- به جای آنکه خوک صفتانه آنجا وایستید و این شوالیه‌ی پاک طیتنت را مسخره کنید، جلو بیایید و مثل سگ بمیرید!
- این بنده مرلین رو ول کن جرالد، این کلا اعصاب نداره هر کی از تو راهرو رد میشه رو به دوئل میخونه. بیا بریم کلاسمون دیر میشه.
- آخه به قد و قوارن خودش نگاه نمیکنه انقدر گزافه گویی می کنه!
- گویا بنده خدا دوران خودش کسی بوده واسه خودش. شوالیه‌ی شاه آرتور ببود، با مرلین نشست و برخاست می‌کرده، با شوالیه های ساکسون دوئل کرده، چند تا دیو و اژدها کشته. آخر عمری خل شده انگار...

دو دانش آموز از پله های مارپیچی بالا رفتند و سر کادوگان را که با بهت به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود را در راهرو تنها گذاشتند .

کادوگان شمشیرش را در پهلوی خرسی که به تازگی شکار کرده بود فرو کرد. کلاه خودش را از سر درآورده روی شمشیر آویزان کرد و با دستمالی عرق و خون را از پیشانی اش پاک کرد. با عبور دسته غازهای وحشی به آسمان نگاه کرد. از موقعیت خورشید در آسمان، متوجه شد که ساعت باید حوالی سه بعد از ظهر باشد. غازهای وحشی سر ظهر این ور و آنور نمی‌روند، لابد جانور خطرناکی به آن سمت جنگل نزدیک شده بود. اگر روز عادی بود، برای تحقیق بیشتر سوار اسبش می شد و به قسمت بالای جنگل می‌تاخت، ولی حیف امروز مهمانی شاه آرتور بود و شاه آرتور هم به کسانی که به مهمانی هایش نمی‌آمدند، روی خوش نشان نمی‌داد. در حالی که آهی می‌کشید، کلاه خود و شمشیرش را برداشت و سوار اسبش شد. اگر بقیه‌ی شوالیه‌ها هم یک مقدار، فقط یک مقدار به جای قمپز در کردن از نبردهایشان، بیشتر به فکر اوضاع و امنیت کملوت بودند...

خورشید هنوز یک ساعت از بالای سر تکان نخورده بود که به در عمارت کادوگان رسید. جرج دربان باز معلوم نبود کجا غیبش زده. هیچ کدام از رعایای این خانه، به اندازه‌ای که کادوگان نسبت به آنها رحم و عطوفت داشت، سخت کوشی و وفاداری نداشتند. به ناچار خودش از روی اسب پیاده شد و دروازه عمارت را باز کرد. اسبش را در اصطبل بست و مستقیم راهی گرمابه در انتهای حیاط شد، با این سر و وضع از شکار برگشته، نمی‌توانست به خدمت شاه برسد.

کادوگان زندگی به نسبت مرفهی داشت، برای مثال در گرمابه عمارتش، چندین وان حمام سنگی با سنگ‌های رنگی مختلف تعبیه شده بود که هر کدام با پرده های سنگین کتانی از هم جدا شده بودند. هرچند خود کادوگان همیشه از وان چوبی قدیمی‌ای که جهیزیه همسر اولش باقی مانده بود استفاده می‌کرد.
زره و کلاه خود کثیفش را از تن درآورد و وارد وان ساده‌ی چوبی اش شد. با سطل کوچکی، از آب داخل وان بر روی سرش ریخت و طره موهای خرمایی رنگش را که تا روی شانه هایش بلند شده بودند شست. تازه بدن کوفته‌اش آرامتر شده بود که صدای دو فرزند پسرش را شنید که وارد گرمابه می‌شدند و داخل وان‌های مجاور می‌رفتند. از صدایشان متوجه شد که دو فرزند بزرگترش اریس و ویلیام، مطابق معمول مشغول لطیفه گویی و لودگی هستند. سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و آماده‌ی خارج شدن از حمام شد که شوخی‌هایشان توجهش را جلب کرد:
- اریس، تو که قدت به بابا برده باید توی این وان میومدی! اینجا برای من خیلی تنگه!
- ساکت باش و الکی عیب روی برادر خوشتیپت نذار، من کجام به اون مردک کوتوله بدعنق برده.
- بدعنق رو راست گفتی! همیشه انگار از میدون جنگ برگشته. نمیشه یک دقیقه باهاش حرف زد بدون اینکه بخواد ارشادت کنه...

تمام گرمای حمام از شانه های کادوگان رخت بست. اگر دشمنانش در گرمابه عمومی چنین سخنان سخیفی را راجع به او به زبان می‌راندند، زبانشان را از حلقومشان می‌برید. اما به فرزندان خودش چه می‌توانست بگوید؟ ساکت و آهسته، شرمسار از خودش گرمابه را ترک کرد.

بر سر میز مهمانی شاه آرتور، بلوایی به پا بود. شخص شاه و ملکه گوئینویر در کنار هم در میزگرد معروف تالار نشسته بودند. مرلین و سایر شوالیه ها من جمله کادوگان، صندلی‌های مخصوص خوشان را اشغال کرده بودند. برای جشن آن روز، در دور تا دور تالار چندین میز اضافه مختص سایر خواص و مدعوین جشن و همینطور خانواده‌هایشان گذاشته شده بود. همسر کادوگان و چند تن از بچه‌هایش هم در جشن دعوت بودند.
روی همه‌ی میز ها انواع غذاها شامل بره های کباب شده، خورشت های مرغابی، دیگ‌های سوپ کلم، غلاف‌های نان و انواع و اقسام نوشیدنی‌ها به چشم می‌خورد. خدمت‌کاران همه ملبس به رداهای آبی فیروزه‌ای، به طور مرتب در میان میزها در تردد بودند و به محض خالی شدن ظرفی، غذاهای بیشتر را جایگزین آن ظرف روی میز می‌کردند.

ماریا، دختر کادوگان و جوان‌ترین فرزندش، از پشت میزی در سمت چپ تالار جدا شد و به سمت کادوگان آمد. دستش را در پارچ آبی کمی مرطوب کرد و مو‌های پریشان پدر را مرتب کرد. یقه‌ی زره‌ی طلایی مجلسی که به مناسبت جشن پوشیده بود را مرتب کرد. گونه پدر را بوسید و خرامان به سمت میزش برگشت. کادوگان متوجه نگاه خیره‌ی تمام شوالیه‌ها و نجیب زاده‌های جوان شد که خرامیدن ماریا و تکان گیسوان مجعد خرمایی‌اش که اتفاقاً به کادوگان برده بود را تماشا می‌کردند.
اوقاتش تلخ شد و زیر لب «مگر اینکه از روی نعش من رد بشید»ی گفت. ماریا، دردانه ته تغاری‌اش، دختر زیبایش که مهربانی‌اش به جای مادر بهانه‌گیر و بدخلق خودش، کادوگان را بیشتر یاد همسر مرحوم اولش می‌انداخت، برای او با ارزش تر از این بود که او را به همسری یکی از نجبای بی‌خاصیت این دیار در بیاورد. او پدران بیشتر آنها را می‌شناخت و در رکاب خیلی‌هایشان شمشیر زده بود، همه از نظر کادوگان یک مشت فرومایه‌ی ترسو بودند. او آرزو داشت ماریا با پرنسی از ایالت‌های همسایه ازدواج کند. ماریا لیاقت بهترین‌ها را داشت، البته اگر مثل بردرانش اریس و ویلیام دو رو و موذی نبود!

دسته‌ای از دلقک‌ها و آوازه‌خوانان وارد تالار شده بودند و مهمانان را سرگرم می‌کردند. شوالیه‌ها و آرتور حسابی سرخوش شده بودند و با هم شوخی می‌کردند. مردان خرس گنده برای سرگرمی به شکم‌های تا خرتناق سیر یکدیگر می‌کوبیدند و صداهای مسخره از خودشان تولید می‌کردند. کادوگان از فرط بی حوصلگی، رو به مرلین کرد تا شاید حداقل دو کلام حرف حسابی با تنها فردی که عاقل می‌دانست رد و بدل کند، اما در همان لحظه مرلین سرش را به سمت شاه آرتور چرخاند و شروع به پچ پچ کرد. آرتور از جایش بلند شد و با اشارات دستش، همه را به سکوت فرا خواند:
- مهمانان عزیزم! حالا که همگی حسابی سیر شدیم، سرگرم شدیم و چشمون به جمال دوست‌های قدیمیمون روشن شد، دوست دارم که چند نکته رو ذکر کنم. اول اینکه با پیشنهاد خودم و زحمت مرلین کبیر، شمشیر جادویی معرکه‌ای ساخته شده که دوست دارم امشب اون رو به یکی از شوالیه‌های قدرشناس و پاک‌طینتم هدیه بدم

گوش‌های کادوگان ناگهان تیز شد.
- این شوالیه‌ی زحمت کشم، تمام مدت زمستون رو مشغول تعلیم سربازان تازه عضو شده‌ی این ارتش بود، به افتخار هم‌رزم شوالیه‌ سر برنارد!

مرلین در میان صدای تشویق و هلهله‌ی مهمانان، خم شد و از روی بالشتکی که یکی از دلقک‌ها بالا گرفته بود، شمشیر جواهرنشان زیبایی را برداشت و به برنارد تقدیم کرد. شاه آرتور دوباره دستش را بالا گرفت تا جمعیت را دوباره ساکت کند:
- اما نکته بعدی که نباید از قلم بندازیم، ضیافت امشب ما همزمان شده با تولد یکی دیگه از شوالیه‌های سختکوش و جان‌فشانمون، شوالیه‌ای که با نگرانی‌هاش راجع به امنیت این قلمرو، خود من رو هم از رو برده، به افتخار سر کادوگان!

مرلین این‌بار دستش را در هوا به چرخش درآورد و کیک تولد کج و کوله بزرگی که تعداد زیادی شمع روشن از همه‌ جایش آویزان بودند جلوی کادوگان ظاهر شد. بار دیگر صدای همهمه و شوخی بلند شد. شوالیه‌ها با آرنج به پهلوی کادوگان می‌زندند و پیشنهادهای مسخره‌ای مانند یک همسر جذاب تر برای آرزوی تولد به او می‌دادند. کادوگان که هنوز برق شمشیر جواهر نشان برنارد از جلوی چشمانش کنار نرفته بود، با خشم و دلشکستگی از اینهمه مسخره بازی و بیشتر از اینکه خودش ملیجک اصلی این مضحکه شده، چشمانش را بست، از ته دل آرزو کرد و فوت کرد:
-آرزو می‌کنیم که دیگه هیچ وقت ریخت منحوس و نامبارک هیچ‌کدام از شماها رو نبینیم!

خشم آفت انسانیست است، اما دلشکستگی همان چیزی است که شما را به زدن حرفی وا می‌دارد که بعدها بارها آرزو می‌کنید که ای کاش هیچ‌گاه به زبان نمی‌راندید. متاسفانه در همان لحظه کذایی که کادوگان این آرزو را می‌گفت، پیرزن زشت و خمیده قامتی با لباس کهنه و مندرس، عصایی در دست و پرنده‌ای بر روی شانه، سعی داشت تا وارد مهمانی شاه آرتور شود. دربانان به چهره شکسته و پیرهن ژولیده ‌وی نگاهی انداخته بودند و به خیال خودشان، او را دست انداخته و شوخی می‌کردند. غافل از اینکه این پیرزن سرنوشت، و این پرنده‌ی روی شانه‌اش، مرغ تقدیر بود. پیرزن صدای کادوگان را شنید و پرنده صدایی شبیه هوهوی جغد سر داد.

کادوگان چشمانش را باز کرد و با چهره‌ی هاج و واج و تعجب زده‌ی مهمانان روبرو شد. متاسفانه زل زدن هر کسی که در سالن بود به کادوگان، کمکی به آتش خشمش نکرد:
- بله! درست شنیدید! گفتم آرزو می‌کنیم که دیگر هیچ وقت ریخت تزویرکار، نمک نشناس، متقلب، تنبل و دوروی شما رو هیچ جا نبینیم!

همه‌ی حظار هنوز بهت زده به فروپاشی عصبی کادوگان خیره مانده بودند!
- فی‌الواقع، همین الآن می‌رویم اصلاً! می‌رویم از این شهر و دیار و دیگه هیچ‌وقت پامون رو اینجا نمی‌ذاریم!

این را گفت و از روی صندلی‌اش بلند شد، شمشیرش را سفت کرد و آهسته به سمت در خروجی قدم برداشت. با هر قدم احساس سبک تر بودن می‌کرد. احساس پرنده‌ای را می‌کرد که بلاخره از قفس رها شده. هیچ کس از جای خود بلند نشد تا جلوی کادوگان را بگیرد. شاید هنوز هیچکس باور نداشت که چه اتفاقی دارد میافتد. زیر نگاه‌های خیره‌ی مهمانان، کادوگان عرض تالار را طی کرد و از در خارج شد. و به همین سادگی، کادوگان کملوت را ترک کرد.

سال‌های بعد از آن واقعه سال‌های زندگی کولی‌وار کادوگان بود. سوار بر اسبش از این آبادی به آن آبادی می‌رفت. برای درآوردن خرج روزمره و نان شبش، از تجربیات دوران ارتشش استفاده می‌کرد؛ اژدهاها و خرس‌های مهاجم به روستاها را می‌کشت، برای اعائه شرف آبادی، با شوالیه.‌ی یک آبادی دیگر دوئل می‌کرد، برای قلعه‌ها خندق و منجنیق می‌ساخت، باج خوران قریه‌ها را از بین می‌برد و خانواده‌ها را به هم می‌رساند. با چند گالیونی که از این کارها نصیبش می‌شد، شب‌ها را در مهمانخانه‌ها، و گاهی حتی زیر پل‌های متروکه می‌گذراند.

در طی مدت خدمتش در ارتش شاه آرتور، چند حقه جادویی از مرلین یاد گرفته بود که گاهی در شکار اژدها، خیلی به کارش می‌آمدند. اما گاهی هم برای سرگرم کردن کودکان از آنها استفاده می‌کرد. گوشه‌ای از میدان اصلی دهکده می‌نشست، بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و کادوگان برایشان با جادو، توپ ظاهر می‌کرد. بچه‌ها از خنده ریسه می‌رفتند و با خوشحالی به بازی با توپ‌ها مشغول می‌شدند. معاشرت با بچه ها را به معاشرت با بزرگترها ترجیح میداد.

از وقتی که کملوت را ترک کرد، راه زیادی را طی کرد و تقریباً همه‌ی قاره را زیر پا گذاشت. وقتی از قلعه می‌رفت، فقط شوالیه‌گی بلد بود، ولی در این سال‌ها در اثر معاشرت با مردم مختلف، اندکی طبابت هم یاد گرفته بود و گاهی هم حتی زوج‌های جوان را عقد می‌کرد. کادوگان که قبلاً دریا را به عمرش ندیده بود، چندین بار سوار کشتی شده بود و یک‌بار هم در جنگ با یک گروه دزدان دریایی شرکت داشت.
گذر عمر با کادوگان مهربان نبود. چروک‌های پیری کم کم همه‌ی صورتش را گرفتند، زانوانش در اثر خوابیدن در سرما، به طور مداوم درد می‌کردند. کمرش اندکی خمیده شده بود و موهای مجعدش خاکستری شده و در چندجا ریخته بودند. یک شب وقتی در کنار آتش مرد شبگرد دیگری نشسته بود و از هر دری صحبت می‌کرد، ناگهان متوجه شد که فردا سالروز تولدش و سالروز وداعش با کملوت است. مرد غریبه که متوجه تغییر حال و سکوت کادوگان شده بود، پرسید:
- چی شد برادر؟ چرا کم حرف شدی؟
- تو هم جایی توی دنیا خانه و خانواده‌ات رو رها کردی؟
- نه، من از روزی که به خاطر دارم بچه‌ی آواره‌ای بودم که پدر و مادرم به کولی‌ها فروخته بودند. تو جایی خونه و خانواده داری؟
کادوگان چیزی نگفت و به آتش خیره شد.
- چرا رهاشون کردی؟

کادوگان چند دقیقه دیگر به سکوتش ادامه داد، در آخر گفت:
- توضیحش خیلی سخته جوون. من هم اون دوران جوون تر بودم، مثل خودت. آتش خدمت به مردم و دفاع از قلمرو در وجودم شعله می‌زد. سخت کوش بودم و تشنه‌ی دیده شدن و تشویق شدن. همه‌ی کارها و مسئولیت‌ها رو به دوش می‌کشیدم و وقتی از خستگی به جان میومدم، از تنبلی و بی مسئولیتی اطرافیانم اذیت می‌شدم.

شعله‌های آتش در چشمان کادوگان بازتاب می‌کرد و نور سرخ، موهای سفیدش را رنگ انداخته بود، غریبه تقریباً می‌توانست جوانی‌های کادوگان را تصور کند.
- حالا چی فکر می‌کنی پیرمرد؟
- حالا، فکر می‌کنم که اشتباه می‌کردم. فکر می‌کنم که اگر به گذشته برگردم، به اون روزی که همه‌چیز از اونجا شروع شد، به برنارد بابت شمشیری که هدیه گرفته تبریک می‌گم، ازش تشکر می‌کنم که وقتی من در مرزها مشغول جنگیدن با حیوانات درنده و دسته دزدان بودم، به سربازهای تازه تعلیم میداده تا یک روز جای ما رو بگیرند. هر چی باشه این انتخاب من بود تا تمام مدت در حال سرکشی به مرز باشم. از مرلین بابت کیک تولد تشکر می‌کنم، بلاخره پیرمردی که سر از آشپزی در نمیاره، باید براش خیلی سخت می‌بوده تا با جادو برای من کیک درست کنه، از توجهی که به من کرده سپاس‌گذاری می‌کنم. به زندگی کمتر سخت می‌گیرم، چون می‌دونم اگه فقط من بودم که تمام مدت به فکر امنیت مرزها بودم، این کار رو برای این می‌کردم که ازش لذت می‌بردم، از خدمت به مردم خوشحال می‌شدم و در عوضش نباید توقعی می‌داشتم. با پسرانم مخصوصاً ویلیام و اریس بیشتر وقت می‌گذاشتم و کمتر نصیحتشون می‌کردم. کمتر نگاه ناراضی بارشون می‌کردم. می‌پذیرفتم که دوست ندارن حرفه‌ی من رو ادامه بدن و ازشون راجب موفقیت هاشون در بازرگانی می‌پرسیدم. با همسرم مهربون تر بودم، شاید بدخلقی و بدرفتاری‌های اون هم در اثر بدخلقی‌های من بود، شاید هم بخشی از شخصیتش بود ولی در هر صورت من شوهرش بودم و می‌باید بدون قید و شرط دوستش می‌داشتم و ازش مراقبت می‌کردم...
- فکر می‌کنم که وقتشه که برگردی خونه پیرمرد.

آتش رو به خاموشی می‌رفت و خاکستر در چشم‌های کادوگان می‌نشست. آهی کشید و گفت:
- روی برگشتن ندارم. از رفتار و گفته‌ی خودم شرمسارم. اونا همه بعد از من به زندگیشون ادامه دادن، شاید حتی زنم دوباره ازدواج کرده باشه، اونا با نبود من کنار اومدن و من با برگشتنم فقط ماجرای خجالت آور تولدم رو دوباره یادشون میارم.
- بلاخره باید یک نفر باشه که هنوز از دیدنت خوشحال بشه!

تصویر رقصنده‌ی شعله‌های آتش که با خاموشی می‌جنگیدند، رقص خرامان طره‌ی موهای خرمایی را به یادش آورد.
- ماریا، دخترم! جگر گوشه‌ام! مرلین می‌دونه تو این سال‌ها چه به روزش اومده.
- بیا پیرمرد. بیا این چای رو بگیر و زودتر بخواب. فردا راه درازی در پیش داری

و اینگونه شد که فردا صبح دم سپیدگاه، کادوگان بقچه متعلقات ناچیزش را پشت اسبش سفت کرد و برای اولین بار در این سال‌ها، به سوی کملوت تاخت.
فصل سردی بود و برف و باران هر دقیقه از پشت هم می‌باریدند. مسیر کملوت دشوار بود و صخره‌های نوک تیز، دمار از اسب زبان بسته درآورده بودند. هر جنگجوی دنیا دیده‌ای باید در این هوا، در داخل قلعه ‌می‌ماند و مسیر‌های پر پیچ و خم دوری می‌کرد. ولی کادوگان که بعد از سال‌ها غبار خشم از دلش پاک شده بود و نور عشق به آن تابیده بود، بی‌قرار برای دوباره دیدن روی دخترش، با سختی جلو می‌رفت.

بلاخره بعد از سه شبانه روز، لنگان از زانو درد و سینه پهلو، به دروازه کملوت رسید. اسبش را در میانه راه رها کرده بود چرا که توان بالا رفتن از صخره‌ها را نداشت. خودش را به نزدیکی عمارت قدیمی خودش رساند، هر چند نیازی به نزدیک رفتن نبود، از فاصله دور هم معلوم بود که عمارت متروکه مانده. پنجره‌ها تخته خورده و چندتایی شکسته و چندتایی نیمه آویزان مانده بودند. هیچ نور و صدایی از داخل عمارت به بیرون نمی‌آمد و لایه‌های خاک و تار عنکبوت، همه‌ی زاویه‌های ساختمان را پوشانده بود.
کادوگان که قلبش از دیدن خانه‌ی قدیمی‌اش درد گرفته بود، به نزدیک ترین مهمانخانه رفت و سراغ ماریا را گرفت.
- گفتید دختر جوونی که توی اون ساختمون زندگی می‌کرد؟ چندسال پیش گفتید؟

کادوگان با بی حوصلگی تکرار کرد.
- آها فهمیدم کدوم خانوم رو می‌گید. اتفاقاً به جز اون خانوم، بقیه‌ی اون خانواده از این شهر رفتن. همین ته شهر با شوهر و هفت‌تا بچه‌اش زندگی می‌کنه.
- هفت تا بچه؟! شوهرش کیه؟ آدم خوبیه؟ نجیب زاده است؟

زن مهمانخانه دار که ظاهراً بیشتر از شوهرش به بحث‌های این مدلی علاقه داشت، وسط صحبتشان پرید و جواب داد:
- به اندازه کافی پول داره که هفت تا بچه پس انداختن، تازه اون بار تو شهر دیدمش فکر کنم بازم حامله بود!
- من باید پیشش برم! میشه به شما پول بدم و شما که اینجا رو خوب میشناسید برام گل بخرید؟ من باید پیشش برم!

مرد مهمانخانه دار نگاه دلسوزانه ‌ای به کادوگان انداخت و گفت:
-پدر شما خیلی مریض‌ احوالی. از سرما داری می‌لرزی و معلومه که راه طولانی اومدی. الان هم دیروقته. بیا و امشب مهمون ما باش، پول هم نمی‌خواد بدی. بیا و استراحت کن و فردا برو پیشش.

این را گفت و کادوگان را زیر نگاه شماتت بار زنش به اتاق کوچک ولی گرمی از مهمانخانه‌اش برد. کادوگان زیر پتوی پشمی‌ای که مرد مهمانخانه دار رویش کشیده بود چمپاته زد و به عشق فردا که ماریایش را می‌بیند، چشم‌هایش را روی هم گذاشت. چیز غریبی برای اولین بار از چشمش لغزید و روی گونه‌‌اش چکید. یک قطره اشک بود!

چشمش‌هایش را از چیزی که به نظر می‌آمد شاید صد سال خواب باشد باز کرد. حس غریبی داشت. همه‌چیز خیلی غریب بود، همه‌چیز در مقابل رویش، خیلی از ابعاد طبیعی بزرگ تر بود! یا شاید هم کادوگان کوچک تربود! مرد پیشبند به کمر غول آسایی جلوی رویش ظاهر شد.
- تو کیستی؟ آیا از انسان‌هایی یا از زمره دیوان؟ بدان که من از هیچ چیز نمی‌ترسم!

این را گفت و شمشیرش را کشید، اما مرد غول پیکر فقط با تحسین به او می‌نگریست، مانند نقاشی که به اثر هنری‌اش زل زده باشد!
-درود بر کادوگان کبیر! به تابلوی جادویتون خوش اومدین. شاه شاهان شاه ادوارد کبیر بنده رو استخدام کردن تا پرتره‌ی جادویی شاه آرتور فقید و شوالیه‌های محبوبشون رو بکشم. و خوشحالم که میبینم پرتره شما سالم و کامل از آب دراومده!

حقیقت مثل پتکی به سر کادوگان کوبیده شد:
- من مرده‌ام؟
- متاسفانه حدود صد و پنجاه سالی میشه قربان!
- نه! این امکان نداره! من داشتم می‌رفتم دخترم رو ببینم، من باید برم دخترم رو ببینم!
- متاسفم قربان، ولی دخترتون هم به احتمال زیاد بعد از گذر این همه سال احتمالاً فوت کردن.

اینجا بود که کادوگان وسط تابلوی تازه‌اش نشست و اینبار یک دل سیر گریه کرد:
- ماریا! دختر نازنینم! جگر گوشه بابا! ببخشید دیر رسیدم دخترم! ببخشید که تو رو ندیده مردم بابا! ببخشید که پدر احمقت سال‌ها طول کشید تا قدر تو رو بفهمه!

نقاش با صبوری و هنوز با اندکی تحسین، به کادوگان زل زده بود. گریه‌های کادوگان کم کم جای خودشان را به دادهای خشم آلود دادند و بعد؛
- پیش خودت فکر کردی که پرتره‌ی ما رو کشیدی؟! چرا نذاشتی ما با خیال آسوده بخوابیم؟ بیا جلو و شمشیر بکش! از خودت دفاع کن رذل جفاکار!

قرن‌ها از آن روزها گذشت. کادوگان سر از راهروهای هاگوارتز درآورد و هر روز، دانش آموزان را به دوئل طلبید و بهشان نهیب زد تا مرد باشند، بجنگند و در نروند، اما کمتر کسی از خودش پرسید که سرگذشت کادوگان چه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده