جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 آبان 1400 18:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-مذاکرهــــــــــــــــــــــــــ!

هری و رون و هرمیون و همه ی بقیه ی گریفیندور و محفل و کلی هم افرادی که دنبال نذری بودند و دلشان را خوش کرده بودند انجا جلوی مرد و مار جمع بودند و محفلی ها زود تر چادر های مذاکره را بر پا میکردند.

-هری اها همینجوری بیارش بالا.
-هاگرید باورت میشه هزار بار اینکارو کردم؟
-آهـــ. دیگه حتی صحبتشم نکن.

با آه نسبتا بلند هرمیون چادر هم به اندازه کافی بالا امده بود و شبیه خیمه شده بود.

-خب.بریم مذاکره کنیم.

محفلی ها همگی وارد چادر شدند و میز ها و صندلی هارا چیدند و هر دو طرف رو به روی هم دیگر سر میز نشستند. وقتی داخل کاملا پر شد؛ افرادی که به خاطر نذری دنبال جمعیت محفلی راه افتاده بودند. جلوی در تجمع کردند.

-عه اقا؟ نذری نمیدین؟
-به خدا برای مریض میخوایم.
-به پای هم پیر شین.
-قبول باشه ایشالا.
-غم اخرتون باشه.
-کف و سوت و جیغ مرتب صلوات بفرستین.
-الاهم صلی علی بِشکن، سوت بلبلی.

خلاصه هر کسی چیزی می گفت. دامبلدور جلوی در امد و به هر کدام یکی یک دانه کارت شکلات قورباغه ای، و در پناه مرلین، به عقب هل داد و با زیر لب زمزمه کردن وِردی، کل چادر را نامرئی کرد. خودش هم داخل آن غیب شد.

-مذاکره؟
این را مرد صاحب مار گفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/8/18 18:18:11
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در 1400/8/18 18:21:23
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: دوشنبه 10 آبان 1400 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا و محفلیا احتیاج به زهر مار دارن. مرگخوارا برای معجونی که هکتور و اسنیپ قراره درست کنن و محفلیا برای سوپ زهر ماری که دامبلدور گفته برای رز زلر بپزن تا سرماخوردگیش خوب بشه.
***


محفلی سرگردان و خسته، در حالی که وسط پیاده رو ایستاده، و ناخواسته راه باقیه مردم را سد کرده بودند، با گیجی به شهر شلوغ نگاه کردند.
یکی از افرادی که پشت تجمع محفلی ها گیر کرده بود به اعتراض چیز به آنها گفت.
دامبلدور متفکرانه و بی توجه به او، دستی به ریشش کشید.
-ببینید عزیزان بابا... بهتره همگی ذهن هامون رو به کار بندازیم و مشغول تفکر بشیم.

محفلی ها هم دستشان را مانند دامبلدور به ریششان کشیدند. حتی کسانی که ریش نداشتند هم، همین کار را تکرار کردند.به گفته ی دامبلدور این روش تفکر تضمینی بود.
-آفرین باباجانیا! حالا با خودتون فکر کنید مارها تو کجاها زندگی میکنن؟

محفلی ها سخت مشغول اندیشه شدند. عابران پیاده ی سرخ و عصبانی که منتظر حرکتِ آن گروهِ دست به چانه ایستاده بودند، غر غر کنان به ساعتشان نگاه کردند.

-چیزه... توی جنگل؟
-ولی ما وسط شهریم.
-باغ وحش... میتونیم بریم یه مار بدزدیم!

دامبلدور پلک هایش را با بهت و ناراحتی بر هم زد.
-بدزدیم باباجان؟ دزدی تو کار ما نیست. ما بچه های روشنایی هستیم!

محفلی ها دوباره فکر کردند. یا شاید صرفا وانمود به فکر کردن، کردند. چون صدای آزار دهنده ای که مدام زیر و بم میشد باعث میشد نتوانند تمرکز کنند.
-پروفسور من نمیتونم خوب فکر کنم.

دامبلدور دست از ریشش کشید و به صدا گوش کرد. صدای وحشتناک نواختن یک نوع ساز بادی بود. انگار یک نی بود که توسط شخصی نابلد نواخته میشد.

محفلی ها به سوی صدا حرکت کردند. کمی آن طرف تر وسط میدانی کوچک، مردی که در حس فرو رفته و چشم هایش را محکم بسته بود، رو به روی یک سبد ایستاده بود و با سرعت نی میزد.
مرد با تمام توانش در نی فوت میکرد و صداهای ناهنجاری از آن بیرون می‌آمد.
به نظر مردم آهنگ دلنشینی نبود چون همه به سرعت از آنجا عبور میکردند. محفلی ها دست هایشان را روی گوش هایشان گذاشتند‌.
-پروفسور میتونید صدای اینو خف... خاموش کنید؟


همان لحظه، یه مار دراز سبز از داخل سبد بیرون آمد و وحشت زده، در حالی که دمش را روی سرش گذاشته بود کناری کز کرد.

محفلی ها ابتدا به مار و سپس به یکدیگر نگاه کردند.
-پروفسور فکر کنم تونستیم بدون اینکه بریم دزدی مار پیدا کنیم.
-بله... فقط ما رو نیش نزنه یهو بابا جان...؟

محفلی ها به مار خیره شدند. به نظر نمی رسید نی زدن مرد، مانند کارتون ها باعث رام شدن مار شده باشد.
-باهاش... مذاکره می کنیم! یکمی زهر مار میخوایم فقط دیگه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: یکشنبه 27 تیر 1400 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-چیه؟! چرا به من نگاه می کنین؟!
-هیچی، خب راستش پس به کجا نگاه کنیم؟!
-به هوا، آسمون، هرجا اما به من نههههههه!
میزوهو که در آن میان تکیه داده بود و داشت کرکر می خندید، گفت:
-آخه احمق! اونا دارن بهت نگاه می کنن تا بهشون بگی چی کار کنن!
-خودت احمقی! نه خیر! (بعد به همه چشم غره ای ترسناک رفت) اصلا هم منظورشون این نیست! تو نمی فهمی!
-باشه، زی همین خیال باش!
و بعد میزوهو شروع به قهقهه زدن کرد!
-چیه؟! چیز خنده داری گفتم؟!
-نظرت چیه از خودشون بپرسیم؟
-باشه! منظورتون منظور من بوده یا اون؟
-خب... اون!
-آره اون.
-چییییییی؟! (او شروع به گریه می کند) هق.. هق..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-پول هایمان را زدند.

دامبلدور که بسیار شوک زده شده بود با فریاد جمله بالا را گفت و مردم دورش جمع شدند...

-چیزی شده جناب؟

-بیچاره شاید دیوونه شده...

-نه بابا این مدیر هاگوارتزه...

-البته مدیر آب نباتی!

محفلی هایی که دور دامبلدور بودند، مردم را متفرق کردند و بعد سعی کردند تا او را از شوک در آورند، اما نشد که نشد!

تا اینکه میزوهو گفت:

-شاید اگه بوی پیاز به بینی اش برسه بیدار بشه!

محفلیا بلافاصله گفتند:

-همه این چیزا به خاطر توعه پس چیزی نگو!

-باشه، خوبی هم بهتون نیومده اصلا!

و بعد محفلیا فکر کردند... اما به نتیجه ای نرسیدند... تا اینکه گفتند:

-شاید پیاز راهشه!

و بعد با سردرگمی به هم نگاه کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1399 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_بابا جان کاری داشتی؟
_خیر

دامبلدورآمادگی این جواب رو نداشت.
_خب باباجان میشه بری کنار؟
_خیر

همچنان دامبلدور آمادگی این جواب را نداشت.

_باباجان میخوای همراه ما بیای؟

میزوهو خوب فکر کرد ، کمی دیگر فکر کرد تا اینکه فکر از حضور میتزو در خلوتگاهش خسته شد چون میزوهو خیلی کم وقت ش را صرف فکر کردن می کرد پس جوابی کف دست میتزو گذاشت‌.

_میام

بنابراین محفلی ها راه افتادند و پومانا بر اعتقاد اینکه میزوهو خطرناک است ،با فاصله از میزوهو راه می رفت.

_پروفسور اونجا رو نمیدونستم توی کوچه ناکترن قنادی هم هست !
_پرفسور جون ، میشه ما رو به کیک مهمون کنی‌‌؟

دامبلدور با پشیمانی فکر کرد که چرا میزوهو رو همراه خودش آورده

_راست میگه پروفسور از صبح تا حالا داریم راه میریم دنبال زهر مار

_باباجان گابریل، از تو بعید بود . بعد از اون همه سوپ پیازی که خوردی هنوز گشنته‌؟
_ببخشید پروفسور . اشتب کردم.
_خیلی خوشمزه س

همه ی سر ها به سمت میتزو برگشت.

_جان؟ چیزی شده؟
_میتزو جان ، بابا جان ، اون چیه تو دستت‌‌؟
_کیکی شکلاتی
_و از کجا پولش رو آوردی ‌؟

میزوهو بعد کمی مکث با لبخند رو به دامبلدور کرد و گفت :با گالیون های توی جیب شما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/8/1 17:24:24
ویرایش شده توسط ایزابلا تینتوئیستل در 1399/8/1 23:03:52
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1399 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد مدتی آرامش بر قرار شد و محفلی ها به همراه دامبلدور در کوچه ی دیاگون قدم میگذاشتن، اما این آرامش مدت کوتاهی بر قرار بود؛ کافی بود فقط، فقط یکی حرفی بزند!

-هری؟ باباجان، به نظرت باید بریم دنبال شیلا؟ یا بریم دم لونه ی مار؟

هری که همچنان گابریل رو به دوش میکشید لنگان لنگان خودش رو به پرفسور رسوند.

-ایی کمرم! خب ببخشید پرفسور چیزی گفتید؟
-امم...بله باباجان، میگفتم که الان بریم دنبال شیلا بگردیم یا بریم دم لونه ی مار؟
-خب پرفسور به نظرم اول بهتره که گابر...

اما هنوز هری حرفش رو تموم نکرده بود که دختری ژاپنی پرید جلوشون!

-یا ریش مرلین! پرفسور نیروی کمکی خبر کردین؟

اما پرفسور انگار که سالها بود دختر رو میشناخت به سمتش رفت.

-سلام باباجان! نمیدونم تو هاگوارتز دیدمت یا نه اما به نظرم آشنایی.

اما دختر ژاپنی جوابی نداد بلکه دندونهاشو به نمایش گذاشت.

-پرفسور پرفسور! مواظب باشین نباید؛ به نظر خطرناکه!
-پومانا باباجان، فکر کنم فهمیده باشم که کجا دیدمش.

هیچ کس از محفلی ها آشنایی چندانی با دختر ژاپنی نداشت اما به هر حال اگه با پرفسور رفیق بود باید با محفلی ها رفیق می بود.

-خب بگین پروف.
-باشه...فکر کنم این باباجان میزهو یوشی باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1399 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان هنگام که مشاجره‌ی فلور و زاخاریاس کم کم به مرحله‌ی گیس و گیس کشی می‌رسید، دامبلدور متوجه گابریل تیت شد که دو دستی از شانه‌ی هری آویزان شده و هر جا او می‌رفت، همراهش روی زمین کشیده می‌شد.

- گابریل، بابا جان؟ مشکلی پیش اومده؟
- نه پروفسور. فقط من می‌خوام با هری باشم. لطفا بذارین با هری باشم. اجازه بدین با هری برم.
- خیلی خب، نظر تو چیه هری؟

اما نیازی به جواب نبود؛ چشمان هری که ملتمسانه به دامبلدور خیره شده بودند، کاملا گویای نظرش بود.
و درست زمانی که دامبلدور می‌خواست با لطافت گابریل را از پسر برگزیده‌اش جدا کند، صدای سیریوس از کنارش به گوش رسید.
- میگم که پروفسور...حالا که همه ناراضین، نظرتون چیه یه نظرسنجی راه بندازیم و ببینیم کیا بیشترین رای رو میارن؛ اونوقت از اونا شروع کنیم و تا نفر آخر با کمترین میزان رای، به ترتیب دو نفر دو نفر افرادو با هم قرار بد...

جمله‌ی سیریوس هنوز به پایان نرسیده بود که گیتاری بر فرق سرش فرود آمد. دامبلدور پرسش‌گرایانه رو به ویلبرت که با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک‌‌ ناشی از خرد شدن گیتار از روی شانه‌اش بود، برگشت.

- پروفسور ایده‌ش یکم خوب نبود. اگه من با کسی میفتادم که از همراهی باهاش احساس راحتی نمی‌کردم، اونوقت چی؟

دامبلدور آهی کشید و به فرزندان روشنایی‌اش که دیگر چیزی نمانده بود از شدت خشم، به فرزندانی کمابیش تاریک تبدیل شوند، نگاهی انداخت.
- آروم باشید فرزندانم. آروم...دیگه نیازی به دعوا نیست. گروهبندی کنسل شد، همه‌مون با همدیگه می‌ریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/7/30 2:33:39
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1399 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در سمت ملت محفلی

_پروفسور اجازه؟
_بگو باباجان سوالی داری؟

فلور به زاخاریاس چشم غره ای رفت و گفت:
_ خیر .من با این خیاره نمیخوام برم
_چرا بابا جان نمیخوای با زاخاریاس مهربون و دوست داشتنی و سفید بری؟

زاخاریاس یا همون خیار خودمون با حالتی که سدریک به بالشش خیره میشد به دامبلدور نگاه کرد .

_مرسی پروفسور از تعریفاتون . خجالتم دادین .
_پروفسور دوباره اجازه ؟

دامبلدور که هنوز در حالت بود در پاسخ به فلور گفت :
_بگو بابا جان . بگو با عشق و محبت بگو . بگو با مهربانی بگو . بگو...
_من خیار دوست ندارم
_همین باباجان ؟
_بله پروفسور .

دامبلدور که نیازی نیست بگم در چه حالتی بود رو به زاخاریاس کرد و گفت :

_زاخاریاس ناظر اینده ی محفلی باباجان، برو تو اون یکی گروه .
_دقیقا کدوم گروه پروفسور ؟
_گروه سوم بابا جان.
_چشم پرفسور . ولی وقتی ناظر بشم ، هیچ وقت نمی بخشمت فلور ...
_بشین بینیم بابا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!Warning
Risk of biting
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1399 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سمت ملت مرگخوار

مرگخواران صف شدند و همانطور که رودولف بیهوش را پشت سرشان میکشیدند به سمت شیلا راه افتادند.
پلاکس بی طرف جلوی لانه مار نشسته بود و سوراخ را نقاشی میکرد:
- هی! گابریل! گابریل با توام!

گابریل دست از سابیدن راه پیش رو به مقصد شیلا برداشت:
- هوممم؟
- میشه وقتی شیلا رو پیدا کردین از کیفش نقاشی بکشم؟

گابریل سطل وایتکسش را به سمت پلاکس پرتاب کرد و پلاکس بر روی زمین نقاشی شد.

ملت مرگخوار هنوز چند قدمی نرفته بودند که ناگهان سوالی پیش آمد:
- بلاتریکس؟ شیلا دقیقا کجاست؟

بلاتریکس نگاهی به گوینده که خالی بود انداخت:
- مطمعنا داره مار جدید رو توی کوله پشتیش سازماندهی میکنه.
- یعنی ما باید دنبال کوله پشتی بگردیم؟

ملت مرگخوار که تازه متوجه تغییر ماموریت شده بودند آهی از نهادشان بلند شد؛ سپس همگی به رهبرشان چشم دوختند تا مصوبه تغییر ماموریت را دریافت کنند.

- خب! من کوله پشتی رو زنده میخوام... نه، یعنی سالم میخوام. هرکس پیداش کرد آپارات کنه و همه رو ببره خونه.

ملت مرگخوار سری تکان دادند و به سمت کوله به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در 1399/7/12 13:33:06
پاسخ به: کوچه ناکترن
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین

همون موقع در طرف محفلی ها:

-خب فرزندانم همه به من گوش بدین!
-بله پرفسور ما سروپا گوشیم!
-خب،خب همونطور که میدونید ما به زهر مار نیاز داریم و حالا مار و تخم های گرامیش در دستان خانم بروکس هست؛ ما اول باید خانم شیلا بروکس رو پیدا کنیم.
-شیلا؟ شیلا بروکس کیه پرفسور؟
-اوه سوال خوبی بود باباجان. شیلا بروکس ایشون هستند این دختر نه ها این یکی که سمت چپ واستاده دقت کنین...خب فکرکنم همه فهمیدین کی هستن!
-بله پرفسور ولی حالا از کجا باید پیداشون کنیم؟
-سوال متوسطی بود اقای اسمیت، ما فقط و فقط به خاطر یک چیز به این کوچه کثیف و خطرناک ناکترن امدیم، اون هم پیدا کردن شیلا هستش!
-خب پرفسور ممکنه مرگ خوارا شیلارو پیدا کرده باشن،اونوقت چی؟
-دقیقا! سوال منحصربه فردی بود خانم لافگین. ما قراره به سه گروه تقسیم شی...
-سه گروه! پرفسور چرا سه گروه؟ ما با یک گروهم میتونیم موفق شیم!
-زاخاریاس عزیز بذار حرفم رو کامل بگم! خب داشتم میگفتم:
گروه اول: باید در کوچه ی دیاگون مستقر بشن.چون ممکنه شیلا بیاد اونجا!
گروه دوم: باید به لونه ی مار برن و از اونجا اطلاعات دریافت کنند. درضمن ممکنه مرگخوارا از اونجا رفته باشن، پس در اون صورت شما میرین دم لونه ی ر.
و گروه سوم:باید همراه من به دنبال شیلا در کوچه ی ناکترن بگردند.
-پرفسور حالا تقسیم بندیمون چطوره؟
-سوال خوبی بود برایان! تقسیم بندی به این شکله:
گروه اول:ارتیمیسیا لافگین،روبیوس هاگرید عزیز و سر گادوگان به همراه لاوندر براون،میرن تو کوچه ی دیاگون.
گروه دوم: زاخاریاس اسمیت،جوزفین مونتگو مری و فلور دلاکور عزیز و حسن مصطفی هم میرن سمت لونه ی مار.
گروه سوم: خودم،اما دابز و ریموند جان میریم دنبال شیلا.
-اممم...پرفسور پس من چی؟
-اوه خانم کلیرواتر شما با گروه اول برین.
-البوس عزیز منم که نخودم نه؟
-اوه،الستور تو رو هم فراموش کردم؟ چه خنگیم تو با گروه دوم برو چون گاراگاه ماهری هستی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده