جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 03:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پایان سوژه


چندی بعد_ وزارت‌خانه

دامبلدور همانطور که ریشش بر زمین کثیف وزار‌تخانه کشیده می شد؛ دست دامبل بات را همانند پدری فداکار و دلسوز گرفته بود و قدم به قدم تا دفتر آرتور ویزلی او را همراهی می کرد.
ـ ببین بابا جان اول که آرتور رو دیدی بهش سلام کن‌! زشته سلام نکنی؛ بعد مردم میگن این بلد نیست سلامـ...
ـ ببخشید پدر جان جایی تشریف می برید؟

یکی از نگهبانان محترم وزارت‌خانه مقابل پیرمرد و ربات ایستاده بود و پرسشگرانه آن دو را می نگریست.

ـ سلام بابا جان! خسته نباشی... داشتیم می رفتیم اتاق آرتور ویزلی‌شون! می خوام ببینم ‌می تونه این ربات رو عضو روشنایی کنه یا نه؟ والا بابا جان من که هر چی به این بچه میگم متوجه نمیشه.
ـ می خواید اموال وزارت‌خونه رو عضو روشنایی کنید؟! چه غلطا شجاع!
ـ بابا جان الان گفتی اموال وزارت‌خونه؟
ـ بله؛ اموال وزارت‌خونه! این ربات از نوع جیائومی پوکو ام فایو شش هست. از سری ربات های خصوصی وزارت‌خونه! حالا چرا دست شماست نمی دونم. تشریف بیارید پاسخ گو چندتا سوال باشید.
ـ اما آخه بابا جانـ...

نگهبان بدون اینکه به دامبلدور امان بدهد جمله اش را تمام کند، طی حرکتی جان سینا طور او و ربات را زیر بغل زد و به سمت اتاق مخصوص نگهبان ها برد.

همان شب_ خانه ریدل ها

ـ ایوا ما کجاست ؟!

از مورچه روی زمین صدا در آمد اما از گروه مرگخواران تازه آزاد شده ابدا؛ بدن ها از ترس و شرمندگی می لرزید، نگاه ها مردمک به مردمک جا به جا میشد اما کسی نه می توانست به لرد سیاه نگاه کند و نه پاسخ بدهد.

ـ ارباب مثلا قرار بود ایوا میله های زندان رو بخوره ولی خب اشتها نداشت، از اون سمت مادر گرامی تون معجون اشتها آور بهش داد اما...
ـ بلای ما الان فکر کردی با این توضیحات من و خوانندگان رو قانع کردی؟
ـ خیر!
ـ خوب است خودت می دانی! جسم ما رو که آزرده خاطر کردید حداقل به روحمان کاری نداشته باشید. دامبلدور که را برایمان نیاوردید حداقل آبروی خودتان را حفظ می کردید.

تمامی مرگ خواران همانند گروه سرودی سرشان را به نشانه سرمشاری پایین آوردند.

ـ فعلا بروید به اتاق هایتان و به کارهای بدتان فکر کنید؛ فردا تک تک به درگاه ما بیاید تا به حسابتان رسیدگی کنیم. دور شوید.

مرگخواران همانطور که حالت سرمشار گروه سرودی خود را حفظ کرده و به اتاق هایشان رفتند تا فردا به حسابشان رسیدگی شود.

این گونه بود که قصه ما به سر رسید و دامبلدور به لرد سیاه نرسید.

افرادی که لایک کردند

بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1402 23:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ایوا اول نگاهی به مرگخوارانی مشتاقی که دورش حقله زده بودند و بعد نگاهی به شکمش انداخت.
یک چیزهایی احساس می کرد.

- آممم... فکر کنم داره یه اتفاقایی میفته.
- درسته شربتای بانو مروپ همیشه جواب میده.
- حتما احساس گرسنگی شدید داری نه؟

نه متاسفانه!
نه تنها احساس گرسنگی نبود؛ بلکه این درد، نیاز شدید ایوا به دستشویی را نشان می داد.
- بکشید کنار!

ایوا فریاد زنان مرگخواران را کنار زد تا خود را به سرویس بهداشتی سلول برساند.
در اثر کنار زدن های ایوا، مرگخواران که همگی به گوشه و کناری پرت شده بودند با تعجب از جای خود برخاستند.

- بانو این شربته چه بلایی سر ایوا آورد؟ نکنه هر روز مرلین همین بلا رو هم سر ارباب میاوردین؟

مروپ که دید همه او را خیلی بد می نگرند؛ کمی سرخ و سفید شد و فکر رفتن به خانه ی سالمندان به سرش زد. ولی از آنجایی که داخل زندان بودند و نمی توانست جایی برود؛ بی خیال شد.
- چیزی نیست مرگخوارای مامان. ایوا قبلش زیاده روی کرده بود. باید اون قبلیا رو خالی می کرد تا جا برای غذای جدید داشته باشه.
- یعنی اگه بیاد بیرون اشتهاش کاملا باز میشه؟
- صد البته!

بنابراین مرگخوران منتظر ماندند تا ایوا بیرون بیاید.

محفل ققنوس

دامبلدور بعد از اینکه کلی توصیه درمورد باز نکردن در رو به غریبه ها، دست نزدن به گاز، روشن نکردن کبریت و کنت اولاف بازی در نیاوردن جواب ندادن به مزاحم های تلفنی و جغدی؛ به دامبل بات کرد؛ از محفل بیرون زد.
حالا باید دنبال فردی می گشت تا بتواند سیستم صوتی دامبل بات را درست کند.

- این فرزند تعمیر کار باید به کارهای مشنگی مسلط باشه ولی خودش یه مشنگ نباشه... باید عضو روشنایی باشه و سمت جبهه ی تام نرفته باشه... باید مفهوم عشق و دوستی رو بلد باشه... باید خانوادش رو بشناسم که وقتی خواست دبه کنه گروگان بگیرمشون و از همه مهم تر باید آشنا باشه تا ارزون حساب کنه.

و چه کسی مناسب این کار بود؟
بله دقیقا! آرتور ویزلی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مهر 1400 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو که خودت چیزای توی یخچالِ خونه ی ریدل و حتی یخچال رو درسته می بلعیدی!
-اشتها ندارم خب!

مرگخوارا از اینکه تیرشون به سنگ خورده بود، افسردگی گرفتن و هر کدوم گوشه ای از زندان کز کردن.
برای اونا تصور اینکه روزهای طولانی بدون اربابشون توی یه چهاردیواریِ سرد کز کنن، غیر ممکن بود!

مرگخوارا بعد از اینکه این فکرای مایوس کننده به ذهنشون رسید، دست از دنیا شستن و شروع کردن به عزاداری.

-این پولا رو می بینین؟ اینا اولین درآمدی هستن که از جیب بری نصیبم شد!
-فرض کنین تا آخرِ عمرم اینجا بپوسم اونم با حسرت اینکه حتی نتونستم پام رو توی خونه ی ارباب بذارم!
-این کیف رو می بینین؟ داخلش وسایلِ بچگی عزیز مامان رو نگه داشتم! قطره ی آهنش، لباسای بچگیش، شربت افزایش اشتهاش ...

با این حرف مروپ، همه ی توجه ها ناخودآگاه به سمتش جلب شد!
حالا که ایوا اشتهایی برای خوردنِ بتنای زندان نداشت، آیا راهی مطمئن تر از شربتِ اشتها آور وجود داشت؟

مرگخوارا که روشی جدید پیدا کرده بودن، جستی زدن و شربت رو از دست مروپ قاپیدن؛ بعدشم به سمت ایوا رفتن و کلِ شربت رو توی دهنِ ایوا خالی کردن!

-بگو ببینم، حالا گشنه هستی یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 1 خرداد 1400 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار با شنیدن این حرف بلاتریکس، هرکدام گوشه ای از سلول نشستند و شروع کردند به فکر کردن. البته همه به جز فنریر. چرا که او اصولا به فکر کردن اعتقادی نداشت. یعنی بیچاره مغزی نداشست که بحواهد با آن فکر کند.وی همینطور توی سلول بالا و پایین می رفت و به هر مرگخواری که می رسید می گفت:
-فک می کنی!
و می رفت سراغ مرگخوار بعدی. فنریر انقدر این کارش را ادامه داد که بالاخره تام از کوره در رفت. چیزی که اصلا سابقه نداشت.
-فنریر بس کن! داری تمرکزم رو به هم می زنی!
-چیی؟! با منی؟
-معلومه که با توام! مگه به جز تو چند تا فنریر اینجا داریم؟
-به من گفتی بس کن؟!
-آره دیگه! با تو بودم.
-من دارم تمرکزت رو به هم می زنم؟!
-آره! آره! آره! همهی اینا رو با تو بودم!
-حالا نشونت میدم!

و به سمت تام حمله ور شد. ملت مرگخوار با دیدن این صحنه، بیخیال فکر کردن شدند و تصمیم به مداخله گرفتند.
-هی فنریر! ولش کن!
-فنریر اگه همینطوری ادامه بدی گزارش کارت رو به ارباب می دم.
-تام گازش بگیر! از خودت دفاع کن!

اما نه تام و نه فنریراهمیتی به حرف بقیه نمی دادند. فنریر که از فرط گرسنگی، عقل از سرش پریده بود سعی داشت تام را به عنوان پیش غذا سرو کند و تام هم که دوری از ارباب بهش فشار آورده بود مقاومتی در برابر خورده شدن نمی کرد. سر و صدای مرگخوار ها همینطور داشت بالاتر می رفت که ناگهان صدای گرومپ گرومپ و خرد شدن چیزی توجه همه را به خودجلب کرد. مرگخواران همگی به طرف صدا برگشتند و با ایوایی مواجه شدند که داشت با حرص بتن های دیوار را از جا می کند و می جوید و قورت می داد‌. گویی سوپ پیاز های زندان خیلی به همش ریخته بود. مرگخوار ها با دیدن این صحنه، آنقدر هیجان زده شدند که تام و فنریر را به حال خود رها کردند و شروع کردند به تشویق ایوا.
-آفرین ایوا!تو بی نظیری! تو فوق العاده ای! تو بهترینی!
-آره! آره! بخورشون! همشونو بخور! تو می تونی!
-ایوا اگه بتونی همه ی بتن ها رو بخوری تا آخر هفته یه نشان مرگخوار نمونه برای امضات آماده می کنم!
- ایوا تو بهترینی! می دونستم ترشی نخوری یه چیزی می شی!
-حالا همه با هم: کی از همه مرگخوار تره؟ ایوا! ایوا!

ملت مرگخوار همینطور داشتند ایوا را تشویق می کردند که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. ایوا از کندن و خوردن بتن ها دست کشید. دستانش را به هم زد، خاک آنها را تکاند و دور دهانش را پاک کرد. سپس عجیبی تزین و دور از ذهن ترین جمله ی ممکن را به زبان آورد.
- سیر شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1399 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا برای اینکه لرد رو سورپرایز کنن، تصمیم گرفتن دامبلدور رو براش ببرن، ولی نتونستن و خواستن رباتی به اسم دامبل بات که دقیقا مثل دامبلدور بود رو ببرن، ولی نتونستن و خیلیاشون به آزکابان فرستاده شدن. لرد هم که جسمش نابود شده، روحش توی جنگل پنهان شده. محفلیا میخوان به شکار مرگخوارایی برن که فرار کردن. دامبلدور، دامبل بات رو توی اتاقش میبینه و ازش درمورد مرگخوارایی میپرسه که میخواستن بدزدنش.
* * *


چند دقیقه ای بود که دامبلدور و دامبل بات در سکوت، به هم نگاه میکردن. بالاخره تحمل دامبلدور هم یه حدی داشت.
- بابا جان، نمیخوای در مورد مرگخوارا بهمون بگی؟

دامبل بات چیزی نگفت، فقط با حالت قهر آمیزی، به لیوان خالی از آب هویجی اشاره کرد که دامبلدور چند دقیقه پیش برای حرف کشیدن ازش، براش ریخته بود.
- بازم میخوای بابا جان؟ خب زودتر بگو.

ولی دامبل بات سرشو به نشونه منفی تکون داد و سعی کرد حرف بزنه، اما فقط صدای جیلیز و ویلیز ازش خارج میشد. از حالت حرف زدنش معلوم بود عصبانیه.

- جانداره؟ تو جیب جا میشه؟ خیاره؟ آها... زاخاریاس، بابا ج...

حرفش با اشاره های دامبل بات، ناتموم موند.
- آها. تو یه رباتی و آبمیوه برات ضرر داره؟ نگران نباش بابا جان. میرم برات کمک میارم.

دامبلدور اینو گفت و بیرون رفت. توی راه با خودش فکر میکرد که فعلا راحتترین راه شناسایی مرگخوارا، اطلاعات دامبل باتیه که الان توی اتاقش، منتظره یه نفر سیستم صوتیشو تعمیر کنه.

همون لحظه - آزکابان

- غذا!

یه نگهبان داد زد و ظرف های غذای یک بار مصرفی رو به سمت مرگخوارا پرتاب کرد. همه مرگخوارا به سمت غذاها یورش بردن؛ همه به جز مروپ و بلاتریکس.
- من غذای ناسالم آشپزای مامانو نمیخورم.
- من بدون ارباب غذا نمیخورم.

صبر بلاتریکس توی زندان به سر اومده بود. اربابش الان توی چه وضعیتی بود؟ چیکار میکرد؟ دیگه از این همه بی خبری خسته شده بود. برای همین، سریع گوش همه مرگخوارایی که پای غذاشون بودن رو کشید و پای دیوار زندان جمعشون کرد و التماس مرگخوارا برای یه لقمه بیشتر، بی فایده بود.

- باید از این خراب شده فرار کنیم. کسی نظری نداره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1399 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مینروا داد زد:
- اوه، خدای من!
و بعد رو به دامبل بات ادامه داد:
- این کیه آلبوس؟ اینجا چی کار داره؟
دامبل بات روی میز دامبلدور چمباته زد و سرش را خاراند.
- یه غریبه‌ست، «گونی» جون. خودم باهاش کنار میام. فقط اگه شلوغ کرد خبرت می‌کنم.
مینروا با سوءظن و از زیر عینکش دامبل بات را نگاه کرد:
- دامبلدور، مطمئنی حالت خوبه؟
دامبل بات لبخند دندان نمایی زد و فریاد کشید:
- عالیییییییییمممممممم!!!
مینروا با شک او را نگاه کرد و در را محکم به هم کوبید و رفت. دامبلدور به معنای واقعی کلمه نمی‌دانست چه بگوید. تنها کاری که باید می‌کرد، این بود که دامبل بات را از پنجره‌ی اتاقش به بیرون پرت کند. همین حرکت برای همه چیز کافی بود. بعد هم می‌توانست سر و رویش را تمیز کند و خیلی بی دردسر به کارهایش ادامه دهد.
خواست به سمت دامبل بات برود و فکرش را عملی کند. اما سر جایش ایستاد. دامبل بات خیلی باهوش بود و دامبلدور نمی‌دانست که او فقط یک ربات است. برای همین فکر کرد اگر او را از پنجره به بیرون پرت کند، قطعا او هم علیه دامبلدور عکس العملی نشان خواهد داد و همه چیز انقدر ساده تمام نمی‌شود!
برای همین، سعی کرد دامبل بات را با زبان خوش نگه دارد و بعد اگر او از آنجا نرفت، می‌توانست نقشه‌های پلیدش را عملی کند.
برای همین، با چوبدستی‌اش در هوا دو تا آب هویج بستنی ظاهر کرد و با لبخند فریبنده‌ای به دامبل بات گفت:
- اوه، باباجان، بیا بستنی بخور.
دامبل بات با حالت کودکانه‌ای از روی میز پایین پرید و یکی از آب هویج بستنی ها را قاپید و شروع به خوردن آن کرد.
دامبلدور کنار او نشست و با مهربانی پرسید:
- بگو ببینم، کی تو رو به اینجا آورد؟
دامبل بات در حالی که فکر و ذکرش، همان آب هویج بستنی بود، پاسخ داد:
- چند تا آدم خوب بودن. یه زن خوشگلم پیششون بود. فکر کنم مامانم بود. خیلی گوگولی بود.

دامبلدور پرسید:
-خب، حالا اسمش چی بود؟ چه شکلی بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1399 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه دامبل بات کارش را تمام کرد و کمی دورتر ایستاد تا هنر دستش را درست کند، دامبلدور با اخم به او زل زد. دامبل بات با لحن آزرده‌ای گفت:
«چیه؟ از صورتی آدامسی ریشات خوشت نیومد؟ خب یه کلام حرف بزن درستش می‌کنم.»
دامبلدور در مغز خودش بدل خیلی خیلی خیلی شبیه خودش را بررسی می‌کرد. خیلی شبیه بود و غیرقابل تحمل. آخر سر تصمیمش را گرفت و لبخند زد.
«عزیز مامان می‌شه بگی کی تو رو این قدر شبیه من درست کرده؟»
«منظورت چیه که من رو شبیه تو درست کردن؟ تو خودت رو شبیه من کردی تا یای اینجا و این همه جایزه و مدال و جایگاه و مدیریت این مهد کودک مامانی رو از من بگیری.»
دامبلدور با کف دست به پیشانی‌اش کوبید و فهمید این یارو یک روانی خل و چل هیپوگریف، تسترال قورت دادۀ از خود راضی است. پس بدون معطلی چوب‌دستی‌اش را درآورد و کارش را شروع کرد. اول فینیته را امتحان کرد تا جادو‌هایش بریزد، بعد هم...
«پتریفیکوس توتالوس.»
دامبل بات خشکش زد. ناگهان صدای در آمد و دامبلدور یادش افتاد که در را قفل کرده. وقتی در را باز کرد مک گوناگال را دید.
«اوه مینروا! چی شده که این وقت شب اومدی اینجا؟»
«سلام آلبوس می‌خواستم...هی صبر کن ببینم اون دیگه کیه...تو چرا این‌طوری...صبر کن ببینم تو کیی؟»
دامبلدور که گریم مسخره‌اش را فراموش کرده بود تند و سریع آن‌ها را پاک کرد و جواب داد:
«معلومه دیگه من آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور هستم.»
مینروا با شک و تردید به او نگاه کرد و دوباره نگاهی به دامبل بات انداخت.
«اما من شک دارم. پاترونوست چیه؟»
«ققنوس.»
بعد هم چوب‌دستی‌اش را درآورد تا ثابت کند. دامبلدور به روزی که فهمید عکسش را روی کارت‌های قورباغۀ شکلاتی چاپ کرده‌اند، فکر کرد و گفت:
«اکسپکتو پاترونوم.»
ناگهان یک قورباغۀ شکلاتی نورانی از سر چوب دستی‌اش بیرون آمد و شروع کرد به جست وخیز دور اتاق.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.
پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1399 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور بسیار خوشحال بود و مرگ‌خواران بسیار ناراحت. البته این دلیل نمی‌شود که آنها تا ابد شاد یا ناراحت بمانند.


مرگ‌خواران، از چیز بسیار مهمی غافل شده بودند. چیزی که تا چند روز گذشته، تمام فکر و ذکرشان بود و شبانه روزی برای آن تلاش می‌کردند. در واقع برای فراموش کردن آن، کمی بیش از اندازه زود بود.


دامبل بات!!!!

دامبلدور که از همه چیز و همه جا بی‌خبر بود، اصلا نمی‌دانست که چیزی به نام «دامبل بات» در اتاقش وجود دارد. چند روز بود که اصلا پایش را هم در آن اتاق نگذاشته بود و کم کم داشت آن را فراموش می‌کرد.


بعد از تمام شدن جلسه‌ی محفل، دامبلدور خسته و کوفته به هاگوارتز برگشت. شب بود و هوا مثل قیر سیاه و تاریک بود.

دامبلدور، وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست. همه چیز آرام و مرتب به نظر می‌رسید. بنابراین، دامبلدور رفت و روی تختش دراز کشید تا بخوابد. فکر اینکه میخواهد بخوابد، قلقلکش می‌داد.


خب، دامبلدور روی تخت دراز کشید. احساس کرد تختش کمی مرتفع‌تر و شیب‌دار تر شده. احساس کرد توهم زده است. پس چند بار غلت زد و دوباره چشم‌هایش را بست.
- آییییییییی اوخ اوخ مامان شفافم! آهای بی‌شعور بی‌فرهنگ مرلین ندیده‌ی تسترال! نشستی روی لوزالمعده‌ی بنده بعد طلبکارم هسی؟

دامبلدور از جا پرید و زیر خودش. مردی را دید که بی‌اندازه شبیه خودش بود. در واقع خودِ خودش بود.

اولین کاری که دامبلدور کرد، این بود که دوید و در اتاق را قفل کرد. بعد، برگشت و لبخند ضایعی به دامبل بات زد.
- هه هه. متاسفم بابا جان. شما کی باشی؟

دامبل بات که لباس خواب صورتی رنگی با طرح خرس پوشیده بود و کلاه منگوله داری روی سرش داشت، با حالت عجیبی روی زمین نشست.

- وا! چقدر بی تربیتی تو! زدی ناقصم کردی بعد خودتو می‌ذاری جای بابای نازنینم؟ بزنم لهت کنم؟

دامبلدور قاطی کرد.

- دِ این قدر زرت و پرت نکن بنال ببینم کی هستی چی از جون منه بدبخت فلک زده میخوای؟

دامبل بات، ظرف زرِ دامبلدور را برداشت و آن را روی دامبلدور خالی کرد. بعد، یک سطل رنگ صورتی آورد و آن را روی ریش دامبلدور خالی کرد. بعد، یک قلم پر برداشت و سعی کرد با آن ریش دامبلدور را فر کند. بعد، یک آبنبات چوبی از جیبش در آورد و در دهان دامبلدور فرو کرد. یکی از همان کلاه های منگوله دار را هم در سر دامبلدور فرو کرد. قیافه‌ی دامبلدور خیلی دیدنی بود.

دامبل بات، نیشش را تا بناگوش باز کرد و با ذوق و هیجان گفت:
- چون الان خیلی مامانی شدی، غریبه، دیگه به خاطر له کردن لوز المعده‌م تنبیهت نمی‌کنم.
و آرام، کله‌ی دامبلدور را نوازش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در 1399/1/18 22:54:48
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1399 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لوپین صندلی را عقب کشید و نشست. دامبلدور، هاگرید، مودی چشم باباقوری، پادمور، شکلبوت و آرتور ویزلی دور میز نشسته بودند. مودی چشم جادوییش را به همه طرف چرخاند و با غرغر پرسید:
«فلچر کدوم گوریه پس؟»
هیچکس جوابی نداد. آشپزخانۀ زیر زمینی خانۀ میدان گریمولد، در سکوت کامل محفلی‌ها فرو رفته بود، تا اینکه دوباره هاگرید زد زیر گریه و در دستمال خال‌خالی کثیفش فین کرد.
«جیمز من رو خعلی دوس داشت...همیشه وقتی می‌خواستن قایم بشن با سیریوس...وای باورم نمی‌شه سیریوس...اون کار رو کرد...»
لوپین که غم زیادی در چهره‌اش بود، با صدای گرفته‌ای پرسید:
«بلک چی شد پروفسور؟ گرفتنش؟ هری چی؟»
دامبلدور بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد:
«نه هنوز سیریوس رو نگرفتن. من هنوز مطمئن نیستم سیریوس واقعا اون کار رو انجام داده باشه. هری رو هم دیشب بردیم پیش فامیلای مشنگش.»
فلچر در آشپزخانه بی‌هوا باز کرد و هاگرید که جا خورده بود و هنوز گریه می‌کرد، از روی صندلی افتاد و صندلی شد یک تل هیزم. آرتور از سرجایش بلند شد و گفت:
«دامبلدور من باید برم، رون خیلی مالی رو اذیت می‌کنه، تازه وزارت خونه هم کلی کار سرم ریخته و...»
«خیلی خب آرتور برو.»
آرتور سری تکان داد و رفت. فلچر نشست سر جای او. هیچکس حتی به او نگاه هم نکرد. دامبلدور پیام امروز را بست و با ریپارو صندلی هاگرید را درست کرد و با وینگاردیوم هاگرید را سر جایش گذاشت.
«گوش کنید. می‌دونم که همگی از رفتن لیلی و جیمز ناراحت شدین، اما ولدمورت هم رفته. هرچند که می‌دونم بالاخره برمی‌گرده، اما ما می‌تونیم تا اون موقع قوی‌تر بشیم و یا شاید بتونیم برگشتن اون رو تا حد امکان عقب بندازیم.
الان همه شاد و خوشحالن. ما هری رو داریم و خیلی امیدواریم که مثل جیمز و لیلی بشه. پس فعلا غم و غصه رو کنار بذارید و برید بین مردم. مرگ‌خوارا هنوز اون بیرونن. بعضیاشون حتی از همین حالا برای برگشت اربابشون برنامه ریزی می‌کنن...»
هاگرید دماغش را با بالا و کشید و صدایی مثل مخلوط کن داد. دامبلدور با انزجار نگاهی به او انداخت و ادامه داد:
«باید جمعشون کنیم.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.
پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1399 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بله، حقیقت مرگ‌خواران، بسیار تلخ بود. محفلی‌ها با افتخار، آنها را به آزکابان تحویل دادند و لبخند زنان به پناهگاهشان برگشتند. البته، مرگ‌خواران چندان نسبت به قضیه بی‌تفاوت نبودند و بسیار تقلا می‌کردند تا از دست محفلی‌ها رها شوند. اما موفق نشدند و وقتی به خود آمدند، هر یک از آنها با یک یا چند هم‌سلولی، پشت میله‌های زندان آزکابان، و تحت فشار دیوانه‌سازها بودند. قطعا تمامی آنها ناسزا می‌گفتند و یکدیگر را سرزنش می‌کردند. وضعشان خیلی بد بود و لرد اگر می‌فهمید که آنها در آزکابان گیر افتاده‌اند، بسیار خشمگین می‌شد و کار آنها را در همان آزکابان تمام می‌کرد.
ناامید کننده‌تر برای مرگ‌خواران، این بود که خیلی بیهوده به زندان افتاده بودند. آنها خیلی احمقانه مشغول «قایم باشک بازی» با دامبلدور بودند و هیچ یک از ماموریت هایشان را به پایان نرسانده بودند. بلاتریکس مدام جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد. به نظر می‌رسید احساس عذاب وجدان شدیدی دارد. قیافه‌اش بسیار مریض‌گونه شده بود. موهای مشکی‌اش از همیشه به هم ریخته‌تر بود، زیر چشم‌هایش گود افتاده بود، چشم‌هایش سرخ شده بود و رنگش کاملا پریده بود. بقیه‌ی مرگ‌خواران هم وضعیت مشابهی داشتند. همه‌ی آنها، در اثر قدرت دیوانه‌ساز‌ها، مثل دیوانه‌ها با خود حرف می‌زدند و خودشان را این ور و آن ور می‌کوبیدند. حتی بعضی از آنها کاملا بی‌حرکت می‌ماندند و به گوشه‌ای در تاریکی زل می‌زدند.
یک هفته، از حضورشان در آزکابان گذشته بود. عده‌ی اندکی از آنها، در جلسات محاکمه دروغ های شاخداری گفتند و از آزکابان رفتند. اما خیلی‌ها، مثل بلا، ماندن در آزکابان را به خیانت به اربابشان ترجیح دادند.
هیچ‌یک نمی‌دانستند الان لرد سیاه کجاست، و راجع به آنها چه فکر می‌کند. بلاتریکس مدام سر بقیه‌ی مرگ‌خواران داد می‌زد:
- احمق‌ها! ابله‌ها! خائنای پست فطرت! اگر برای نجات ارباب می‌رفتید هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتاد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر تغییر اندازه داده شده