جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] آژانس مسافربری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران که انتظار همچین شکستی رو از مردم انقلابی نداشتن مشغول فکر میشن تا بتونن راه حلی پیدا کنند و از این وضعیت نجات پیدا کنند و هر چه زود تر از اینجا برن.
اما اون طرف میان انقلابی ها و محفلی ها صدای خنده شنیده میشد و چیزی که معلوم بود این بود که قطعا وضع محفلی ها بهتر از مرگخواران بود.

لرد سیاه که اصلا همچین وضعیتی رو دوست نداشت و دلش نمی‌خواست یه آب خوش از گلوی محفلی ها پایین بره به انقلابی ها گفت:
- ما خسته شدیم. زود ما را آزاد کنید. وگرنه عصبانی میشویم.

انقلابی ها:

بنظر نمی رسید کسی به خواسته لرد سیاه توجه کرده باشد و او را جدی گرفته باشد.
بعد چند دقیقه صحبت میان محفلی و انقلابی ها هر دو گروه به سمت مرگخواران آمدند.

- ببخشید حاج ولدمورت. انگاری بچه های ما شما رو با منافقین اشتباه گرفتن. به هر حال ببخشید. الانم بیاین به ما بپیوندید تا سفارت رو تسخیر کنیم.

لرد سیاه و مرگخواران با حالت گیجی به گوینده حرف نگاه کردند و به این فکر کردند در چه وضعیتی هستند.







افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 08:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لبخند مرد، ناپدید شد و دست به سینه، روی صندلی که برایش آورده بودند نشست.
- میخواستم با لحن خوش باهاتون حرف بزنم. ولی مثل اینکه حالیتون نمیشه... حمله!

از گوشه کنار تاریکی، جنگجویان چادر پوشی بیرون پریدند و تفنگ هایشان را به سمت مرگخوران گرفتند. صد البته که مرگخوران هم آماده بودند... نبودند.
بالشت سدریک، پس از دو شلیک گلوله از هم پاشید و سدریک را عزار دار، باقی گذاشت. دم ایوان نیز، به طرز وحشانیه ای از سر گرفته شد و او را دور سر زن چادر پوشی چرخاند و روی زمین کوفت.
نیش لینی، میان زمین و هوا ناکام مانده بود و به دست جنگجوی چادر پوش، فرو نمیرفت. تا اینکه صبر زن سر آمد و لینی را زیر پایش له کرد.
معجون های خطرناک هکتور، بسیار کاربردی بودند... نبودند!
مثل اینکه هکتور به جای گل وحشی، گل لاله در معجونش ریخته بود و پس از ترکیدن معجون ها، گل های زیبایی روی سر جنگجویان میریختند.
پس از چند دقیقه، مرگخواران دست و پا بسته، به گوشه ی دیوار تکیه داده شدند و به زور، لباس های گشاد را تنشان کردند.

- رودلف... نگفتی نقشه ی بی چی بود؟

رودلف، لبخندی را به پهنای گوجه سبز، رو به تام زد و پشت مرگخواران قایم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/11/18 8:39:18
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 04:11
نمایش جزئیات
آفلاین
جاگسن که از طرز نگاه ساحره‌ها متوجه شد چه فکرایی توی اذهان‌شون می‌گذره، چرخید سمت انقلابیون و گلوش رو صاف کرد:
- پیشنهاد وسوسه کننده‌ایه. ولی اگه مشکلی نیس، اجازه بدین یه ذره با دوستان مشورت کنیم.

جادوگرها و ساحره‌ها هم فوراً حلقه‌ی مشورتی‌شون رو تشکیل دادن و مشغول بحث و همفکری شدن.

- چی میگی تو؟! کجاش وسوسه کننده‌س؟!
- می‌خوای الآن رو سرت شال بذاریم قیافه‌ت وسوسه کننده بشه؟!
- این جاگسن اصلاً از آواتارش معلومه که همینجوریشم شال می‌پوشه!

رودولف توجه همه رو به خودش جلب کرد:
- گوش بدین ببینین چی میگم. من از سرسخت‌ترین مخالفین این پیشنهادم. حتی از خود ساحره‌ها هم مخالف‌ترم. به هر حال با این شرایطی که پیش اومده، دوتا پلن داریم. پلن A اینه که صراحتاً بهشون جواب منفی بدیم. اگه شرایط خوب پیش رفت که عالیه. ولی اگه اوضاع خیط شد، می‌ریم سراغ پلن B. اسلحه‌هاتون آماده‌ن؟

از معجون‌های انفجاری هکتور و نیش لینی و دم راسویی یوآن بگیرین تا کپسول فضانوردی مورفین و مسلسل وینکی و بالشت خیلی سنگین سدریک.
همه‌شون فول‌شارژ بودن!

پس جاگسن برگشت سمت انقلابیون و پلن A رو اجرا کرد:
- خب طبق مشورت‌هایی که انجام دادیم، جوابمون کاملاً مشخصه... NO.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1400/11/18 5:17:32
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
محفلیا و مرگخوارا توی قرعه‌کشی بانک گرینگوتز برنده‌ی سفر تفریحی به ایران شدن. اونا درست زمانی توی تهران فرود اومدن که انقلابی در شرف وقوعه.
توی خیابون با جماعتی از مردان انقلابی روبه‌رو و باتوجه به لباسای عجیب‌ غریبشون، متهم به منافق بودن میشن.
یکی از انقلابیون بعد از اینکه می‌فهمه اینا حتی نمی‌دونن حجاب و پوشش آسلامی چیه، تصمیم می‌گیره لباسای آسلامی رو بهشون معرفی و اونا رو امر به معروف کنه. رامودا خودشو مونث جا زده تا روی اون بصورت عملی آموزش بدن ولی جماعت انقلابی از جنسیتش مطمئن نیستن و در حال مشورت کردن باهمدیگه در رابطه با فهم جنسیت رامودان.
______________________

اندکی بعد، مرد با لبخند برگشت تا نتیجه‌ی مشورتشان را اعلام کند.
- ما تصمیم گرفتیم یه آزمون راستی‌آزمایی ازت بگیریم. به این صورت که یه سری سوال ازت می‌پرسیم که فقط بانوان جوابشو می‌دونن. اگه درست جواب بدی، می‌پذیریم که مونثی.
- اگه فقط خانوما جوابشو می‌دونن، پس شما از کجا می‌دونین؟

انقلابیون دستپاچه شدند. مرد بیشتر از دیگران دست و پایش را گم کرد و سعی داشت کنترل اوضاع را به دست بگیرد.
- نه، یعنی چیز...اها! نکته انحرافی بود! آفرین. تو از این آزمون سربلند بیرون اومدی. حالا بیا جلو تا دیر نشده ادامه‌ی لباسای بانوان محجبه رو معرفی کنم.

مرد پس از اینکه نحوه‌ی صحیح استفاده از انواع چادر، روسری، مقنعه و مانتوهایی گشاد و بسیار بلند که مرگخواران معتقد بودند همان ردای خودشان است که فقط جلویش دکمه دارد، را بصورت عملی روی رامودا نشان داد، پایان مراسم امر به معروف را اعلام کرد.
- خب. حالا که دیگه با پوشش صحیح و در شان یک بانوی پاکدامن و مطهر آشنا شدین، انتظار دارم الان همه‌تون نفری یدونه از این لباسا بپوشین و با پوشش نامناسبتون خداحافظی کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1400/11/17 20:55:24
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1400/11/17 20:56:58
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
رامودا دوان دوان از بین جمعیت جادوگرا بیرون اومد و به سمت مردم انقلابی رفت.
-جونمی جون! همیشه دوست داشتم مدل بشم؛ مخصوصا حالا که پای امر به معروف و نهی از منکر وسطه!
-این بلند بلند حرف زدن در شان شما نیست... خواهرم؟ علاوه بر پوشش مناسب برای جسم، باید پوشش مناسب برای روحتونم وجود داشته باشه.

مرد انقلابی قبل از اینکه چادر رو سَرِ رامودا کنه، دوباره با تردید به رامودا خیره شد تا مطمئن بشه که اون خواهرشه یا برادرش.

امّا هر چی بیشتر فکر می کرد، گیج تر می شد!
موهای صورتی رنگِ رامودا، به مرد می گفتن که اون مونثه و جثه اش به مرد می گفت که اون مذکره!

مرد که چاره ای نمی دید، تصمیم گرفت از رامودا جنسیتش رو بپرسه.
-ببینم... تو مذکری یا مونث؟ چادر پوشیدن برای مردا مکروهه ها! نکنه منافقی؟

رامودا نمی خواست چنین شانسی برای یک مدل اسلامیِ بزرگ شدن رو به این راحتی از دست بده؛ برای همین شروع کرد به انکار کردن جنسیتش.
-من؟ مونث هستم دیگه... معلوم نیست؟

مرد برگشت و به سمت انقلابیا رفت تا نظر اونارو درباره جنسیت رامودا بپرسه... اگه مونث بود که چه بهتر؛ اما اگر مذکر بود باید اون رو نهی از منکر می کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- اشکالی نداره، اصلا جای نگرانی نیست. ما اینجا چادرهای بزرگتری هم داریم برای اینکه همه‌تون بتونین از این موهبت الهی بهره‌مند بشین.

سپس رو به سایر انقلابیون کرد.
- داریم دیگه...نداریم؟

جماعت سرشان را به نشانه نفی تکان دادند. مرد که نمی‌خواست جلوی افراد جدید کم بیاورد و قصد داشت هرطور شده آنان را با مقوله‌ی حجاب آشنا کند، به سمت سبد امر به معروف رفت.
- باشه هنوزم مشکلی نیست. ما برادرا حتی برای چنین مواقعی هم راه حل داریم.

سپس شش چادر دیگر برداشت و گوشه‌هایشان را به یکدیگر گره زد؛ و با پرشی جانانه آن را روی سر بلاتریکس انداخت. به دلیل ارتفاع زیاد موهای بلاتریکس، چادر تا زانوهایش پایین آمد.

- خب، همین خوبه حالا. داشتم می‌گفتم...این چادری که می‌بینین، مثل پوست شکلاته. وقتی یه شکلات بدون کاغذش باشه چی میشه؟ آفرین! یه عالمه مگس و حشرات موذی رو به سمت خودش جذب می‌کنه. ولی با پوست، یعنی همین چادر، چنین اتفاقی نمیفته.

مرد در حین حرف زدن، تلاش می‌کرد موهایی که از جلو بیرون زده بودند را داخل چادر فرو کند. اما هر دسته‌ای از موهای فر بلاتریکس را که زیر چادر جا می‌داد، دسته‌ای دیگر بیرون میزد.

- میشه یه نفر دیگه بیاد بجای این خانوم؟ روی ایشون نمی‌تونم اصول دقیق و درست حجاب رو نشون بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آژانس مسافر بری
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1400 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت انقلابی که همچنان از حجم موهای بلاتریکس متعجب بودند خودشان را جمع و جور کردند و نگاهشان را به سمت دیگری کشیدند چون که "فقط یک نظر" حلال بود. یک نفر از ماگل های انقلابی به سمت یک سبد بزرگ که رویش با ماژیک حروف کج و کوله ی "سبد امر به معروف" دیده می شد رفت تا یک روسری با سایز مناسب برای بلا پیدا کند. نهایتا یک چادر گل گلی پیدا کرد و با خوشحالی به سمت بلا آمد تا چادر را روی سر او بیندازد و توضیحاتش را شروع کند.
-خب خب! ببینید این اسمش چادره. شهدای ما خون دادن تا این چادر از سر ناموسشـــ اوه هیچی اون داستان مال چند سال دیگست.

سپس گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
-آره داشتم میگفتم این چادره و زینت زنه.

بعد کمی چرخید و پشت بلاتریکس ایستاد تا چادر را روی سر او بیندازد. چند باری بالا و پایین پرید تا دستش به انبوه موهای بلاتریکس برسد و بالاخره موفق شد! در حالی که نفس نفس زنان, اما با غرور, دوباره جلو می آمد مشغول ادامه توضیحاتش شد:
-خب همونطور که می بیند خانم ها باید اینطوری چادر بندازن تا از گوهر وجودشون محافظت کنن و فقط گردی صورتشون معلوم باشه.

با دیدن چهره های در هم رفته برگشت تا ببیند مشکل از کجاست.
چادر روی انبوه موها بلاتریکس به اندازه یک گیره ی موی گل گلی به نظر می رسید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده