هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱:۱۹ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۷:۳۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 704
آفلاین
"امتیازات جلسه دوم"




سلام به جادوآموزای خوش‌خوابم.
بفرمایید نمره‌هاتون. اصلا قابلتونو نداره. به شادی ازشون استفاده کنید.

برودریک بود: ۲۸
خسته نباشی برودریک! شغل طاقت‌فرسا و سختی داشتی تو دوران جوونیت...حالا که پیر شدی حسابی از بازنشستگیت لذت ببر!
چیزی که تو پستت خیلی دوست داشتم، توصیفاتت بود. خوب و دقیق و به اندازه فضا و همه چیزو توصیف کرده بودی که خب، خیلی عالی بود. ممنونم ازت!


جیانا ماری: ۲۴
فکر کنم تو اولین کسی هستی که میرتلو درک کردی و ازش معذرت خواستی...
ممنونم بابت تکلیف جیانا. کلیت پستت خوب بود و به اون صورت ایرادی نداشتی، فقط یه موضوعی که خیلی تو چشم می‌زد غلطای زیاد تایپی بود. اولش گفتم خب یکی دوتاست نهایتا و میشه نادیده‌ش گرفت، ولی همینطور که پیش می‌رفتم هی با غلطای دیگه‌ای روبه‌رو می‌شدم. قبل از ارسال پستت همیشه یه دور از روش بخون تا اینجور مواردو رفع کنی.
مورد بعدی هم اینکه کاش موضوعی رو انتخاب می‌کردی که تو خود کتاب بهش اشاره نشده بود...یعنی خب، قضیه‌ی مرگ میرتل با باسیلیسک یه چیز تکراریه و خیلی بهتر میشد اگه موضوع خلاقانه‌تری پیدا می‌کردی برای پستت.


آندرومدا بلک: ۲۳
یه خسته نباشید جانانه خدمت آندرومدایی که قرار بود بمیره ولی نمرد!
خوشحالم که زنده‌ای آندرومدا و بابت پستت هم ممنونم! یه چندتا نکته‌ فقط باید بگم در مورد ظاهر پست...
اول از همه اینکه هیچوقت آخرِ جمله رو همینجوری خالی ول نکن؛ حتما یه علامت نگارشی بذار. حتی اگه قراره از شکلک استفاده کنی، قبلش باید علامتتو بذاری.
مورد بعد هم که حالا چندان چیز مهمی نیست ولی بهتره که به این صورت نوشته بشه، اینه که برای مشخص کردن دیالوگا از علامت بعلاوه استفاده نمی‌کنیم، همه رو با منفی (-) می‌نویسیم.
و آخرین نکته‌ای هم که باید بگم اینه که وقتی دیالوگا تموم میشن و می‌خوای وارد توصیف فضا بشی، باید دوتا اینتر بزنی و یه فاصله بدی بین دیالوگ و توصیف.
نقل قول:
+ می خوای من رو تنها بزاری ؟
-نه ... فقط زود بر می گردم
آندرومدا این گفت و گو را به یاد می آورد چند روز بعد خبر آوردند که ماتیلده مرده توسط آلستور مودی.
بعنوان مثال، شکل اصلاح شده‌ی این تیکه از پستت اینجوری میشه:
- می خوای من رو تنها بذاری؟
- نه... فقط زود بر می‌گردم.

آندرومدا این گفت و گو را به یاد می‌آورد. چند روز بعد خبر آوردند که ماتیلده مرده توسط آلستور مودی.



کتی بل: ۲۷
وی در حالیکه مرلین را شکر می‌کرد صورتش در گوی پسبینی معلوم نبوده، به طرف کتی برگشت.
سلام کتی! چقدر برای بیسکوییتات ناراحت شدم...باید اشاره کنم که من اصلا یه تیکه ازشون رو نخوردم. به هیچ وجه.
پستت هم خوب و قشنگ بود و مچکرم! فقط همچنان اگه یکم بلندتر بود و یکم بیشتر به سوژه می‌پرداختی، بیشتر هم ممنون می‌شدم.


دوریا بلک: ۳۰
از اینکه دری از حقایقو به روی همه‌مون گشودی ازت سپاسگزارم دوریا! درسته همه‌ی تصوراتم بهم ریخت، ولی حداقل حالا می‌دونم بنیانگذارا هم می‌تونن آدمای باحالی باشن و لزوما عصا قورت داده نیستن!
همه‌ی چیزای تکلیفتم عالی بود. موضوع خلاقانه و توصیفا و دیالوگای قشنگ و در کل، همه چی دیگه. خسته نباشی.


نیکلاس فلامل: ۲۸
اینا همه‌ش تقصیر توئه پیرمرد که من الان وسط زندان با دست‌وپای بسته نشستم و تو این وضعیت دارم تکالیفو بررسی می‌کنم!
متاسفانه چیزای خیلی مهمی فهمیدیم که باعث شد همچین بلایی سرمون بیاد. کاش هیچوقت نمی‌فهمیدیم! ولی به هر حال، ممنون بابت تکلیف فلامل.


خیلی خیلی مچکرم از همه‌ی کسایی که تکلیفشونو ارسال کردن، همه‌شون خوب و قشنگ بودن و ممنونم بابت وقتی که براشون گذاشتین!
به امید مرلین جلسه‌ی بعدی که جلسه‌ی آخرم هست دوباره ببینمتون! موفق باشین!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۳۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
نیکلاس اولین نفری بود که سراغ گوی رفت تا پسگویی کنه. اون گوی رو گرفت و حسابی توی دستش مالید. همینطور مالید و مالید تا گوی سرخ شد و آه کشید.

-آهای بچه نشسته اینجا.

نیکلاس که جای ضربه ی سدریک روی سرش را میمالید. دندون قروچه ای کرد و صورتش را به گوی نزدیک کرد و شروع به دیدن کرد.

-یه چیزایی دارن میبینم.
-برامون بگو.
-نمیشه.
-چرا نمیشه؟
-اخه خاک برسریه.

سدریک چوبش را بالا برد تا محکم توی ملاج نیکلاس بکوبد.

-اها صبر کنید. صبر کنید. اون یه کشتیه.
-یه کشتی؟
-اره. یه کشتیه. یه کشتی غول آسا. پرچم هاگوارتز روش نصبه.
-دیگه چی میبینی؟
-اونجا...روی دماغه ی کشتی... چهار نفر ایستادن. اوه خدای من. اونا چهار موسس هاگوارتز هستن. اوه خدای من!
-چی شدi؟
-روونا عجب تیکه ای بوده حاجی. بیا نگاه کن سدریک.
-بقیه اش رو بگو.
-چشم.

نیکلاس گوی را کمی چرخاند تا زوم کند.
-اون یه کشتیه. انگار کمی آسیب دیده چون بادبان هاش کمی پاره شدن. اما به نظر نمیاد کشتی تفریحی باشه. اون یه کشتی جنگیه. اوه لعنتی من دارم توپ ها و تفنگ هارو روی عرشه میبینم.
-امکان نداره. چهار موسس هیچوقت به جنگ نرفتن.
-سدریک خودم دارم میبینم.

سدریک ساکت شد و به نیکلاس خیره شد که گوی را در دستش میچرخاند و چشمانش رو به گوی چسبانده بود.

-یه صداهایی میشنوم. اونجا توی طبقه ی پایینی کشتی. اون...اوه خدای من... .

نیکلاس از جا پرید و گوی از دستش پرتاب شد و روی زمین افتاد و هزاران تکه شد.

-عالی شد. اون تنها گوی کلاس بود. آهای تو. ردیف آخر. برو دفتر ناظرین و یه گوی دیگه بگیر. حالا چی دیدی نیکلاس؟

نیکلاس رنگش سفید شده بود و مدام با خودش تکرار میکرد.

-این امکان نداره. این امکان نداره.
-آوردمش استاد.
-خوب حالا نوبت... آهای چیکار میکنی نیکلاس؟

نیکلاس به سدریک تنه ای زد و گوی را قاپید و دوباره با کمی چرخش به داخل آن زل زد.

- نه نه. باورم نمیشه. اونا به ما دروغ گفتن.
-میگی چی شده یا نه؟
-سدریک. توی اون کشتی پر از برده های سیاه پوست آفریقایی بود. و وقتی برای بار دوم توی گوی رو نگاه کردم... .

نیکلاس حرفش رو خورد.

-محض رضای خدا حرف بزن.
-اون لعنتی ها داشتن از اون برده ها برای ساختن قلعه ی هاگوارتز استفاده میکردن.
-این امکان نداره.

کلاس ساکت شده بود وهیچ صدای نبود. همه با تعجب به جلوی کلاس و گوی نگاه میکردند.

-اونا داشتن بهشون شلاق میزدن. میفهمی؟

فکر اینکه هاگوارتز که قبلا همه فکر میکردن با عرق جبین موسسان آن ساخته شده فقط به کمک عرق و اشک و خون برده های سیاه پوست ساخته شده بود. مو را به تن همه سیخ کرد.

-ما باید یه کاری کنیم.
-هیچکس از جاش تکون نخوره.

مردان سیاهپوش از در جلویی و پشتی و کلاس به داخل هجوم آوردند و چند تا هم با طناب از سقف پایین آمدند.

-ما از ساواج اومدیم. شما چیزایی دیدین که نباید می دیدین.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱

اسلیترین، مرگخواران

دوریا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۹:۰۵
از جنگل بایر افکار
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 308
آفلاین
- خب به کدوم واقعه برم؟

دوریا تاریخ را دوست داشت و مطالب این جلسه‌ی پیشگویی او را به شدت هیجان زده کرده بود.

-برم وقایع ماگلی رو ببینم یا جادویی؟ انتخابش واقعا سخته!

او چشمانش را بست و عناوین تاریخی را مثل یک لیست زیبا و مرتب پشت چشمش آورد و شروع به بالا و پایین کردنشان کرد.

-خب بخش ماگلی چی داره؟ پادشاهی کوروش بزرگ، برده داری، تحریم تنباکو، دوره‌ی چوسان... نه، جذابه ولی نه. بخش جادویی چی؟ زندگی مرلین، تولد لرد سیاه، زندگی بابابزرگ راکارو...هممم، ولش کن رندوم یه جایی می‌رم دیگه!

دوریا به گویش نگاه کرد و بدون در نظر داشتن مقصد زمانی خاصی، روحش را به گذشته فرستاد.
چشمانش را که گشود، خود را کنار یک مزرعه‌ی طلایی گندم و خورشیدی که در افق غروب می‌کرد یافت.
صدای صحبت دو نفر توجه او را به خود جلب کرد. مردی بلندقامت و چهارشانه با موهای خرمایی مجعد و مردی لاغر و کشیده با موهایی صاف به رنگ مشکی پرکلاغی در حال گفتگو با یکدیگر از جاده‌ای خاکی به سمتی که دوریا ایستاده بود در حال حرکت بودند. دوریا با دقت بیشتری به هر دو مرد نگاه کرد. مرد مو خرمایی، یک شمشیر یاقوت نشان با غلافی نقره‌ای دور کمرش بسته بود و مرد مو مشکی، گردن آویزی زمردین به گردن داشت.
دوریا با دیدن این دو وسیله چنان نفسش را به درون سینه‌اش کشید که صدایش توجه دو مرد را جلب کرد.
مردها صحبتشان را قطع کرده و هر دو در حالیکه به او چشم دوخته بودند با قدم‌هایی آرام و شمرده به سمت او می‌آمدند.

-مگه پروفسور نگفتن روحتون میره فقط؟ چرا منو دیدن پس؟ نکنه نتونم برگردم!

دیدن سالازار اسلیترین و گودریک گریفیندور جذاب بود، اما هنوز به آن جذابیتی نرسیده بود که دوریا بخواد به همه چی پشت پا بزند و در هزار سال قبل گیر بیوفتد!
گودریک گریفیندور کنجکاوانه به دوریا چشم دوخت.

-تو از چه زمانی آمده‌ای؟
-من از همین روستای بغل...

و دوریا ناگهان متوجه شد که آن‌ها می‌دانستند که او از این زمان نیست.

-من...
-بگذار این ساحره‌ی جوان نفسی تازه کند و بعد بازپرسی را شروع کن دوست عزیز من!

این سخنان را سالازار اسلیترین با لبخندی بر لبش و مهربانانه گفته بود. اینجا یک چیزی اشتباه بود.
گریفیندور نگاه معنی داری به اسلیترین انداخت. انگاری با نگاهشان با هم صحبت می‌کردند. سالازار اسلیترین با همان لبخند به سخنانش ادامه داد، گویی دوریا آنجا نبود.

-اینگونه گفتی که برای محافظت از جادوآموزان در برابر دشمنان و ماگل‌ها می‌خواهی یک باسیلیسک را در زیرزمین مدرسه پنهان کنیم؟

اینجا واقعا یک چیزی اشتباه بود. دوریا نوک شاخ‌هایی را که داشت از سرش بیرون می‌زد را می‌توانست احساس کند.

-ترجیح می‌دهم در این مورد بعدا سخن بگوییم.

سالازار اسلیترین خنده‌ای کرد و به سمت دوریا برگشت.

-تو هم مانند دوستانت در پی فهم تحریفات تاریخ هستی؟
-شما از کجا می‌دونین؟
-سال پیش یکی از دوستانت را دیدم و او برای من شرح داد که برای چه در زمان به عقب برگشته است.

دوریا حالا واقعا شاخ داشت.

-کی بود؟
-از خانواده‌ی اصیل مالفوی...
-اسکورپیوس؟

اسلیترین لبخند محوی زد.

-بله. تو اهل کدام خانواده‌ای؟
-واقعا برایت اهمیت دارد که کدام خانواده است سال؟

گریفیندور، اسلیترین را «سال» صدا می‌زد؛ دوریا خنده‌اش را سرکوب کرد. حداقل این با عقل جور در می‌آمد که اسلیترین به دنبال اصیل زاده‌ها بود.

-با افتخار از خانواده‌ی بلک هستم و در گروه شما قرار دارم...عه...سرورم؟

دوریا نمی‌دانست چگونه باید اسلیترین را مورد خطاب قرار دهد.
این بار گریفیندور و اسلیترین هر دو پقی زدند زیر خنده.

-این یکی هم می‌گوید سرورم.
-واقعا در آینده تصورشان از مکالمات ما این است؟

دوریا گلویش را صاف کرد.

-بله...خب...این مهم نیست. فکر می‌کنید بتونید کمکم کنین؟
-نظر تو چیست گود؟ به او حقیقت را درباره‌ی وقایع بگوییم؟

کلمه‌ی «گود» توانست احساس بدی که خنده‌های دو رییس هاگوارتز در دوریا ایجاد کرده بود را از بین ببرد و لبخندی به لبش بنشاند.

-میشه ازتون خواهش کنم که کمک کنید؟

گریفیندور با لبخندی شیطنت آمیز به اسلیترین نگاهی انداخت و سرش را به نشانه تایید تکان داد.

-گریفیندور می‌خواهد یک باسیلیسک را در زیرزمین پنهان کند تا در مواقع لزوم بتوان از آن استفاده کرد. اما چون من تنها کسی هستم که با مارها سخن می‌گویم، تدارکات آن را انجام می‌دهم.
-یعنی شما سر اصیل زاده بودن جادوآموزها با بقیه بنیان گذارها دعوا نکردین و قرار نیست به عنوان انتقام باسیلیسک رو در زیرزمین پنهان کنین؟

با شنیدن این جملات اسلیترین و گریفیندور هر دو به شدت زدند زیر خنده.
گریفیندور نفس نفس زنان به سوال دوریا که گیج شده بود، پاسخ داد.

-من...خودم هم...قبول دارم...خون اصیل زاده...برای مدرسه...لازم است.
-هن؟

اسلیترین که توانسته بود به خودش مسلط شود، با همان لبخند همیشگی به دوریا نگاه کرد.

-این یک سیاست برای افزایش تعداد مشتری جادوآموز است. وقتی خانواده‌های ماگل ببینند که چنین نزاعی در بین بنیان گذاران وجود دارد، احساس می‌کنند باید از خود دفاع کرده و ثابت کنند از اصیل زادگان برترند. اینگونه فرزندان خود را به جای دیگر مدارس،‌ به مدرسه‌ی ما می‌فرستند.

دوریا نمی‌خواست باور کند و هنوز سوالات بیشتری داشت اما انگار دستی نامرئی او را از گوی بیرون کشیده بود.
پروفسور دیگوری با ذوق دو دستش را بهم کوبید.

-خب بگو ببینم چی یاد گرفتی؟
-همه‌ی عمرمون سر کار بودیم. کجا رفت اون آرمان‌ها؟

و دوریا با بهت و ناراحتی از کلاس بیرون رفت. پروفسور دیگوری لبخندی از روی رضایتمندی زد.

-فکر نمی‌کردم دیدن چهره‌ی تک تک شون اینقدر جالب باشه!



Tranquil Departure
,Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
.there is a field. I’ll meet you there
*
.I believe in poems as I do in haunted houses
.We say, someone must have died here
*
You are NOT the main character in everybody's story
*
Il n'existe rien de constant si ce n'est le changement
*
Light is easy to love
Show me your darkness


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۴۹ سه شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۲
از زیر زمین
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 454
آفلاین
سلام پروفسور!



کتی، بی صبرانه در صف بالا و پایین میپرید تا از شدت هیجان و اضطراب، منفجر نشود.
هنگامی که اول صف رسید، بی معطلی گوی پسبینی را از دست پروفسور دیگوری قاپ زد و حین رفت به خوابگاه، جیانا را کله پا ساخت.
- هی کتی! بعدا به حسابت میرسم!

کتی خوشحال شد که بعدا بود. چون الان حسابی کار داشت.
وقتی به خوابگاه دختران رسید، لباس هایش را عوض کرد و روی تختش پرید. دستش را زیر بالشتش کرد و بسته ی خالی بیسکوئیت های کاکائویی 50 درصدش را بیرون کشید.

- کتی، میشه بپرسم چرا داری با علاقه به ی جعبه ی خالی...

بالشتی، قاقارو را از سر راه درو کرد. کتی کار زیاد داشت و فرصتی برای سر و کله زدن با قاقارو نبود.
گوی پسبینی را کنار جعبه ی خالی گذاشت و دستش را روی آن کشید.
- خیلی دلم میخواد بدونم کی ته جعبه ی بیسکوئیتامو درآورده.

گوی، رنگ به رنگ شد و گردالی نورانی شبیه دروازه، پدیدار شد. کتی، بی معطلی داخل گردالی دروازه طور پرید.
روح کتی، با لباس خواب پف پفی اش، در سه روز قبل خوابگاه دختران گریفیندور، پدیدار شد. هنگامی که جعبه ی بیسکوئیت ها، هنوز پر بود.
- حالا تنها کاری که باید بکنم، اینه که منتظر بمونم ببینم کی...

جیانا، کنار تخت کتی پدیدار شد و جعبه بیسکوئیت کاکائویی را بیرون کشید. دوتا از بیسکوئیت هایش را در دهانش فرو کرد و به سمت تختش رفت.

- ای جیانای خیانت...

چند لحظه بعد، لوسی پاورچین پاورچین، به سمت تخت کتی خزید و دسته ی پری از بیسکوئیت هارا کش رفت.

- لوسیم؟

چند لحظه بعد ترش، قاقارو پدیدار شد و نصف باقی مانده ی بیسکوئیت هارا خرت خرت خورد.
بغض، در حال فشردن گلوی کتی بود.
- بیسکوئیتای نازنینم.

هر بار، جادوآموزی پدیدار میگشت و قسمتی از بیسکوئیت هارا به غنیمت میبرد.

- میخوام برگردم.

گوی، روح کتی را به زمان حال منتقل کرد. دخترک غمگین، روی تختش لم داد.
- خیانت کارا! من هنوز یه دونشم نخورده بودم!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱

آندرومدا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۸:۰۷ شنبه ۲۳ دی ۱۴۰۲
از عمارت خاندان اصیل بلک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
توی یه رول، یکی از اتفاقایی که در گذشته رخ داده رو پسگویی کنین؛ و مشخص کنین "حقیقت" چه تفاوتی با اطلاعات تحریف شده‌ای که از قبل می‌دونستیم داره. (۳۰ امتیاز)
~~~~~~~~~~~~~~~~~
هوا برفی بود برف سنگینی محوطه قلعه وحتی جنگل ممنوعه رو در بر گرفته بود .
تنهایی تو دکه سه دسته جارو نشسته بود و نوشیدنی کره ای و کیک لیمویی می خورد .

+هی ... آندرومدا
آندرومدا غرق در افکارش بود که با صدای پانسی به خودش اومد .
-خدای من پانسی نمیدونی که چقدر الان بهت نیاز دارم
+ چی شده مگه ؟
-هنوز تکلیف پیشگویی رو حل نکردم
+ همچین گفتی فکر کردم چی شده یه چیزی همینجوری بنویس
حالا بگو ببینم میای بریم با بچه ها دور بزنیم ؟
- نه حال ندارم باید برگردم قلعه به فکری کنم
+اوه ..... باشه موفق باشی
~~~~~~~~~~~~~~~~~
آندرومدا با بی حالی وارد تالار خصوصی اسلیترین شد و گوی پسبینی را از درون کیف چرم قهوه ای که ماتیلده برای تولد او بهش هدیه داده بود در آورد
ناگهان فکرش به سوی ماتیلده پرواز کرد همه می گفتن که او یک مرگخوار است ماتیلده از خانواده اصیل زاده ای بود که مغازه عتیقه فروشی در کوچه دیاگون داشت او و آندرومدا بهترین دوست ها هم بودند هرچند که آندرومدا بسیار کوچک بود اما این دلیل خوبی نبود آندرومدا در همین فکر ها بود که دستش را روی گوی کشید و ناگهان خودش را در فضای پشت یکی از مجسمه های ماتیلده دید .
+ماتیلده ....... ماتیلده
او دریافت که به گذشته سفر کرده است و ماتیلده صدای او را نمی‌شنود .
ناگهان دو مرد وارد مغازه شدند که قیافه آنها آشنا بود آنها
لوسیوس مالفوی و ایوان روزیه مرگ‌خواری که به دست آلستور مودی کشته شده بود بودند .
+ماتیلده وقت زیادی نداری
-لوسیوس خواهش می کنم من نمی توانم اون رو بکشم .
+اون دختر رو بکش همین
- اما ....
+اما ندارم اگه نکشیش تو به جای اون کشته می شی
برای آندرومدا عجیب بود اون ها درباره کی صحبت می کردند ؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~
ناگهان فضا عوض شد و آندرومدا دریافت که در عمارت خاندان مالفوی قرار داره .
+سرورم خواهش می کنم
-ماتیلده تو وفادار ترین مرگ خوار منی و باید از دستورم پیروی کنی
- ارباب متاسفم که وسط صحبت شما پریدم .. اما من می توانم این کار رو انجام بدم .
+دیگه تکرار نمی کنم ... لوسیوس اون باید این کار رو انجام بده باید اون دختر رو بکشه
~~~~~~~~~~~~~~~~~
صحنه عوض شد حالا آندرومدا در عمارت خاندان بلک یعنی خانه خودش قرار داشت .
+آندرومدا دخترم ماتیلده اومده
ناگهان دختری حدود ۷یا ۸ ساله از پله ها پایین اومد
+ماتیلده
- سلام عزیزم
+ دلم تنگ شده برات
- منم همینطور ولی باید یه چیزی بهت بگم
+چیی؟
- من باید چند وقت برم جایی دور ولی زود بر می گردم
+ می خوای من رو تنها بزاری ؟
-نه ... فقط زود بر می گردم
آندرومدا این گفت و گو را به یاد می آورد چند روز بعد خبر آوردند که ماتیلده مرده توسط آلستور مودی.
~~~~~~~~~~~~~~~~~
آندرومدا دوباره به سالن خصوصی برگشته بود.
+ دختری که قرار بود کشته شه من بودم
و اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد.



Never take a dragon that is asleep
Not tickle 🐉
هیچ وقت اژدهایی که خفته است را
قلقلک نده 🐉


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴ چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۱

جیانا ماریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۲:۴۱ جمعه ۲۲ دی ۱۴۰۲
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 175
آفلاین
توی یه رول، یکی از اتفاقایی که در گذشته رخ داده رو پسگویی کنین؛ و مشخص کنین "حقیقت" چه تفاوتی با اطلاعات تحریف شده‌ای که از قبل می‌دونستیم داره. (۳۰ امتیاز)

پشت شیشه سرسرا ی بزرگ نشسته بود و باران را که تند و ریز میبارید را تماشا میکرد. بر خلاف همیشه اصلا حوصله ی کاری را نداشت .
-جیانا جیانا جیانا.

در حالی که با بی حالی به کتی نگاه میکرد پرسید.
-باز چی شده کتی؟
-پیوز رو کشوندیم وسط کلاس معجون سازی نمیدونی چقدر باحال بود.

لبخند کمرنگی زد تا دل دوستش را نشکند.
- چه باحال . ببخشید به هر حال من باید برم هنوز تکلیف پیشگویی ام مونده.
- باشه.

جیانا زیر شنلب نامرعی کننده رفت و از راه پله مخفی خودش را به دستشویی دخترانه طبقه سوم رساند.
-مرتل؟

صدای گریه دختر نشان داد که همین نزدیکی هاست.
-مرتل نالان.
- صد بار... صدبار گفتم ...اسم من مرتل نالان نیست مرتل الیزابت وارنه.
-میدونم فقط میخواستم بیای بیرون .
-بدجنس تو هم یکی از اونایی.

و گریه کنان دور شد.
-یه دفعه خواستیم با این دختر حرف بزنیم ها! اصلا ببینم اون چطوری این طوری شد مگه چی اینقدر اذیتش می کنه؟
-مگه برای تو مهمه چی اذیتم میکنه؟

جیانا از این که مرتل ناگهان این قدر علاقه مند شده تعجب کرد. مرتل دوباره پرسید.
-واقعا میخوای بدونی؟

جیانا سر تکان داد اگه فقط یه چیز بود که میتوانست جیانا را از آن حال نجات دهد کشف یک راز بود.
- خب... اون پسر... همش به من میخندیدن چون...من نمیتونستم....

بعد از یک ربع حرف زدن مرتل که قاطی گریه و هق هق و نصفه نیمه بود جیانا فهمید که هیچی نفهمیده . کیفش را با بی حوصلگی تمام زمین انداخت که گوی پسبینی از آن بیرون افتاد. بدون این که مرتل بفهمد آن را برداشت و لمس کرد. روحش به پرواز درآمد . از این سبکی لذت می برد. چند بار چرخ زد و در نهایت به پنجاه سال پیش برگشت. آرام از دستشویی بیرون رفت . صدای چند نفر را شنید که در همان نزدیکی سر و صدای بلندی به راه انداخته بودند. نزدیک تر رفت.
-هی دختره ی عجیب غریب.
- موهاشو نگا کن خیلی بیریخته.
-عینکشو شبیه قابلمه است.

مرتل در حالی که کتاب هایش را محکم بغل کرده بود گریه می کرد.
- ولم کنین... من که کاریتون ندارم...
-او واقعا پس کی پای منو لگد کرد؟
- گفتم که... اتفاقی بود...معذرت خواهی هم کردم.

پروفسوری در حال رد شدن بود بچه ها برای اینکه لو نروند مرتل را به عغقب هل دادند.
-کثثثثثااااااااااااافتااااااااااااااااااااااا.

مرتل در حالی که سرش به دیوار خورد زمین افتاد. جیغی که کشیده بود باعث شد پروفسور دامبلدور که چیزی نمانده بود رد شود برگردد و متوجه قضیه شود. بچه ها در رفتند و مرتل را که کتاب هایش پخش و پلا و خودش زخمی شده بود را رها کنند. پروفسور با مهربانی سمتش آمد و کمک کرد بلند شود و مرتل در حالی که هق هق گریه می کرد را به بهداری برد. جیانا هم به دنبالشان رفت.مادام پامفری که بسیار جوان و سرحال بودبا دیدن مرتل آهی سر کشید.
-دوباره؟ خدای من...
-لطفا مراقب باش هلن .سرش بدجور ضربه خورده.
-ممنون آلبوس.

چند روز بعد به محض اینکه مرتل از بهداری مرخص شد باز بچه های شر به سراغش رفتند.
-ببین حالا دیگه شده سوگولی پروفسور.
-آره مگه دختر از این بی عرضه تر هم هست؟
-آشغال خون.

یکی از آنها ادای مرتل را درآورد .
-وای... من مرتل نالانم...یکی به دادم برسه...وای من هیچکسو ندارم.

مرتل عصبانی شد. در حالی که دست هایش را مشت گره کرد. وقتی بچه ها زدند زیر خنده ، آتشی که وجود مرتل را فرا گرفته بودبه قدری شعله ور شدذ که دیگر قابل تحمل نبود.
-ساکت شو عوضیییییییییییی.

مرتل مشتش را محکم به صورت کسی که ادای او را در آورده بود کوبید . با این که جثه ای قوی نداشت ولی خشم چنالن به او قدرت داده بود که شاید حتی فکرش هم غیر ممکن باشد. پسر نقش زمین شد. و در حالی که بیشتر دندانهایش خورد شده بود با حیرت به مرتل نگاه کرد. بچه ها به سمت پسر مجروح رفتند.
- تد حالت خوبه؟
-وای نگاش کن.
-چقدر خون.

مرتل در حالی که وحشت کرده بود به سمت دستشویی دخترانه طبقه سوم دوید و به سرعت از کنار پروفسور دامبلدور گذشت. پرروفسور ناهی به او کرد ولی تنوانست بفهمد چی شده. او خودش رابه دستشویی رساند و در را بست در حالی که چشماش از گریه خیس بود دستش را بار ها شت البته نه فقط به خاطر اینکه خونی بود. جیانا دیگر نمیتوانست نگاه کند ولی مجبود بود. صدای خزیدن چیزی را شنید فریاد فرد ولی مرتل نمی شنید. این اتفاق قبلا افتاده بود. مرتل داد زد.
-گم شو عوضیییی.
فکر می کرد یک پسر است که باز برای مسخره کردن او آمده برگشت و با دو چشم سرخ روبرو شد و...

روح جیانا به بدنش باز گشت. نفس نفس می زدذ. تنها یک ثانیه طول کشیه بود. صورتش از اشک خیس شد.مرتل در حالی که باتعجب نگاهش می کرد به سمتش آمد.
-اینقدر ها هم خوب تعریفش نکرده ها.
- کاش... میتونستم...کمکت کنم... متاسفم...
- برای چی متاسفی؟ تو که حتی اونجا نبودی؟

جیانا سعی کرد تا حد ممکن او را بدون این که از خودش رد شود بغل کند.
-تو مرتل نالان نیستی... هرگز نبودی...

مرتل در حالی که از این همه ابراز احساسات گیج شده بود به جیانا نگاه کرد.هیچ کلمه ای برای توصیف وجود نداشت.


اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!




پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱

برودریک بود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱
آخرین ورود:
۱۶:۱۵ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۲
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 12
آفلاین
یک گوشه ی تالار خصوصی اسلایترین نشسته بود و دستش رو خیلی آرام روی گوی بلورین می کشید. مثل این بود که اون گوی، گربه ی خونگی برودریک باشه و حالا داره نوازشش می کنه. شاید این صحنه برای کسانی که از اونجا رد می شدند خنده دار می بود ولی برودریک در حال غرق شدن توی ذهن شلوغش بود.
توی افکارش رفته بود به چندین سال پیش. مکالماتی که با دامبلدور داشت، قبل از این که فارغ التحصیل بشه. خیلی از دامبلدور خوشش میومد. بر خلاف بقیه استاد ها و دانش آموز ها که برودریک رو فقط به چشم یه آدم عجیب و غریب و گوشه نشین می دیدن، پروفسور دامبلدور بهش میگفت که می تونه در آینده کارهای بزرگی انجام بده. بارها و بارها باهاش صحبت کرده بود و کمکش کرده بود که مسیر درستی رو انتخاب کنه. شاید مدیر مدرسه ش تنها کسی بود که می تونست از مفهومی نزدیک به دوست براش استفاده کنه.
به یاد آورد که با دامبلدور در مسیر وزارتخانه سحر و جادو مکالمات مهمی داشت.

- نگران نباش. من خودم با راب صحبت کردم. اصل کار خودشه. الان توی وزارت هر جا اسم راب مالکلی رو بیاری همه دست به سینه میشن. هیچ کس نمی تونه روی حرفش حرف بزنه.

برودریک با اون نگرانی همیشگی که توی چهره و لحنش دیده میشد گفت:
- ولی پروفسور، اصلاً خود آقای مالکلی چرا باید قبول کنه؟ افرادی که توی اداره ی اسرار کار می کنن همه آدم های با تجربه ای هستن. من خیلی تحقیق کردم. تا حالا کسی ورودش به وزارت از اداره اسرار نبوده. رفتن به اونجا یه جورایی ترفیع شغلی حساب میشه!

پروفسور دامبلدور با لبخند نگاهی به برودریک انداخت و گفت:
- فکر می کنی خودم اینا رو نمی دونم؟ درسته که پیر شدم ولی خرفت نشدم. برای همینه که دارم میرم سراغ راب. اگه کار آسونی بود به هیچ وجه خودم وارد ماجرا نمی شدم. بهت می گفتم برای استخدام خودت اقدام کنی. حالا هم بیشتر از این خودتو نگران نکن. فقط آماده باش که چیزهایی رو که بهت گفتم در جواب هات به سوالات راب یه جوری بگی که فکر نکنه این حرف ها رو کسی بهت یاد داده.

با این که جواب دامبلدور رو دیگه نداده بود ولی حتی یک درصد هم فکر نمی کرد که این اتفاق بیفته. چند هفته بعد وقتی ردای آبی تیره ی اداره اسرار را پوشیده بود سر از پا نمی شناخت. تا اون روز توی زندگی ش چنین حس لذت و سر زندگی رو احساس نکرده بود. همه ی اون بچه ها و استاد ها که مسخره ش می کردن حالا با شنیدن شغلی که به دست آورده چشم هاشون گرد میشد. بالاخره خودی نشون داده بود. برای اولین بار برودریک بود از حاشیه خارج شده بود و تبدیل شده بود به نقل همه ی محافل. البته که نمی دونست چجوری باید از دامبلدور تشکر کنه.
وقتی به هاگوارتز رفته بود که دامبلدور رو ببینه و ازش تشکر کنه نکته ای رو فهمید که باعث شد بفهمه چقدر مسئولیتس سنگین تر از اون چیزیه که فکر می کرد.

دامبلدور بعد از این که حسابی بهش تبریک گفته بود، صورتش حالت جدی به خودش گرفت. جزو معدود دفعاتی بود که لبخند به لب نداشت. دستی به ریش پرپشتش کشید و شروع به صحبت کرد:
- ببین برودریک. من این کار رو فقط به خاطر تو نکردم. بلکه تو باید یه کمکی در ازاش به من بکنی. تو باید بشی مسئول اصلی بخش گوی های پیشگویی. می دونم شاید توی اداره اسرار خیلی مسئولیت های جذاب تری هم باشه. ولی من... یا بهتره بگم ما، به تو توی اون بخش احتیاج داریم. تو قراره تبدیل بشی به چشم و گوش ما توی اون قسمت. مخصوصاً این که یک گوی پیشگویی اونجاست که هیچ کس نباید از محتویاتش با خبر بشه. میخوام باهات صادق باشم. این مسئولیت قطعاً ممکنه خطراتی برات به همراه داشته باشه. اما یه قولی بهت میدم. من با تمام نیرویی که دارم، با تمام جادو هایی که بلدم و با همه ی دوستانی که دارم ازت مواظبت می کنم. این قول رو بهت میدم که تنهات نذارم.

ولی تنهاش گذاشته بود!

از زمانی که توی سنت مانگو به هوش اومده بود و اون توهمات از ذهنش بیرون رفته بود دنبال راهی بود که به خودش بقبولونه که دامبلدور هر کاری که میتونسته براش کرده. ولی دامبلدور حتی به ملاقاتش هم نیومد. حتی بعد از اون سو قصد دوم که با استفاده از گیاه دام شیطان بهش شده بود و تا چند ماه توی کما بود هم دامبلدور رو ندیده بود. وقتی هم که حالش اونقدری بهتر شده بود که از سنت مانگو مرخص شد فقط تونسته بود توی صفحه اول روزنامه ها آگهی فوت دامبلدور رو ببینه.

اما حالا فرصتش رو داشت و باید می فهمید! دستش رو روی گوی گذاشت و روحش به پرواز در اومد.

وقتی چشم هاش رو باز کرد دو سیاه پوش رو دید که هر دوی اون ها رو می شناخت. آگوستوس راکوود و لوسیوس مالفوی! لوسیوس چوبدستی ش رو به سمت برودریک جوان تر گرفته بود و پشت سرش به سمت تالار گوی های پیشگویی راه می رفتند. یادش نمیرفت که چجوری داشت مبارزه می کرد که طلسم رو بشکنه ولی موفق نمیشد. می دونست اگه به اون گوی ها دست بزنه چه طلسم هایی فعال میشن. خیلی از اون طلسم ها رو خودش اجرا کرده بود.
وقتی در لحظه آخر مجبورش کردن دستش رو دور گوی پیشگویی حلقه کنه دید که یک قطره اشک از کنار چشم های برودریک جوان پایین اومد. یادش اومد که اینجا به این فکر کرد که پس چرا دامبلدور قولش رو شکست؟!

دلش نمیخواست به لحظه فعال شدن طلسم ها نگاه کنه ولی مجبور بود. خودش رو دید که از درد به خودش می پیچید و فریاد میزد. ترس مالفوی و راکوود رو توی چشم هاشون می دید. صدای راکوود رو شنید که سر لوسیوس فریاد میزد:
- نه این کار نمی کنه! الان همه ی کارآگاه ها میریزن اینجا! زود خلاصش کن و بیا بزنیم به چاک!
- یعنی بکشمش؟! ولی لرد سیاه چی؟ اگه بفهمه بدون دستور مستقیمش این کار رو کردم...
- پس بذار همینجوری بمونه و بعد همه چیزو در مورد من و تو بذار کف دست فاج و کارآگاه هاش!

لوسیوس فکری کرد. چوبدستی ش رو بالا آورد که کار رو تموم کنه. اما در لحظه آخر صدای فریادی به گوششون رسید:
- اونجا چه خبره؟! کی به شما اجازه داده این موقع شب بیاید اینجا؟

ثانیه ای بعد راکوود و مالفوی غیب شده بودند. لوپین و مودی خودشون رو به بدن نیمه جان برودریک بود رسوندن. صدای فریاد های مودی بر سر لوپین محیط رو پر کرد:
- زود به دامبلدور خبر بده. لعنتیا از اون چیزی که ما فکر می کردیم زرنگ تر بودن.

روح برودریک صحنه ها رو یکی پس از دیگری رد می کرد و جلو می رفت. چند قطره اشک به همراه یک لبخند گوشه ی صورتش رو پر کرده بود. درست زمانی که توی سنت مانگو دامبلدور رو دید که بالای سرش داره انواع و اقسام طلسم ها رو به کار می بره و شفا دهنده ها فقط ایستادن و نگاه می کنن و رییسشون داره سعی می کنه دامبلدور رو قانع کنه که این کار هاش فایده نداره، تصمیم گرفت از گوی بلورین خارج بشه.

تکلیفش رو تمام و کمال انجام داده بود.



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۷:۳۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 704
آفلاین
"تدریس جلسه دوم پیشگویی"


- مطمئنی این خوبه؟ گیج‌کننده نیست؟ می‌تونن راحت درموردش بنویسن؟ اذیت نمیشن؟
- آره بابا خیالت راحت. برو دیگه ساعت ۸ شد!

سدریک با عجله از اگلانتاین تشکر کرد و به طرف کلاس پیشگویی دوید.
دو ساعت قبل، ساعت شش صبح، جوری در اتاق اگلانتاین را می‌کوبید که پیرمرد تعدادی سکته‌ی قلبی و مغزی را به سختی رد کرد و سپس در را گشود. گمان می‌کرد موضوع بسیار مهمی در میان باشد که سدریک از خوابش زده و اینگونه سروصدا به راه انداخته است. اما او فقط می‌خواست درمورد تکلیف کلاس امروزش مشورت کند. و پافت زحمت زیادی کشید تا جلوی دستانش را گرفته و دوست قدیمی‌اش را خفه نکند.

سدریک با نهایت سرعتش می‌دوید تا به موقع به کلاس برسد. و لحظاتی بعد، درحالی که نفسش بالا نمی‌آمد، در کلاس را باز کرد و داخل پرید.
- سلام...به...همه‌ی...جادو...آموزا!

نفس عمیقی همراه با پنج سرفه کشید. تنفسش به حالت عادی برگشت.
- خیلی خوشحالم که تو جلسه دوم می‌بینمتون. ظاهرا شما هم...عه، کسی اینجا نیست؟ هیچکس؟

سدریک تازه متوجه صندلی‌های خالی روبه‌رویش شد. چند بار دیگر بچه‌ها را صدا کرد و درست زمانی که ناامید شده و می‌خواست بیرون برود، صدایی از زیر میزها شنید.
ثانیه‌ای نگذشت که تک تک جادوآموزانش با چشمانی پف کرده و سر و وضع خواب‌آلود، از زیر میزشان بیرون خزیدند.

- اوه! شما به توصیه‌ی جلسه قبل من عمل کردین؟ که گفتم اگه شب قبل تو کلاس بخوابین خیلی بیشتر حال میده؟

جادوآموزان سرهایشان را به نشانه مثبت تکان دادند. لبخندی عمیق بر لبشان نقش بسته و عمق رضایتشان از این ترفند را نشان می‌داد.

سدریک به خودش افتخار کرد. به خود و ایده‌ی جذابش. باز هم افتخار کرد. بسیار زیاد. و سرانجام پس از گذشت دقایقی طولانی، به این نتیجه رسید که فعلا بس است و بقیه‌ی افتخارش را می‌تواند وقتی به خانه رفت بکند.

- به جلسه دوم کلاس پیشگویی خوش اومدین. امیدوارم از جلسه قبل راضی بوده باشین و بهتون خوش گذشته باشه. بدون هدر دادن وقت، میریم سراغ تدریس امروز.

کیفش را روی میز گذاشت و به بچه‌ها خیره شد.
- موضوع درس امروز خیلی مهمه. هرسال از موارد امتحانی بوده و ازتون می‌خوام با دقت بهش گوش کنید. امروز می‌خوایم درمورد "پسگویی" یاد بگیریم!

چهره‌های گیج و متعجب جادوآموزان سدریک را خشنود کرد.
- پسگویی، مخالف پیشگوییه. توی پسگویی شما با آینده کاری ندارین، بلکه به گذشته می‌رین. و بجای پیشبینی کردن وقایعی که هنوز اتفاق نیفتاده، اتفاقاتی توی زمان گذشته رو پسبینی می‌کنین! یعنی اون اتفاقات رو دوباره بررسی می‌کنین، با کمک گوی بلورین روحتون به گذشته میره و اون اتفاق رو از نزدیک می‌بینه.

اندکی صبر کرد تا فرصت هضم کردن حرف‌هایش را به جادوآموزان حیران مقابلش بدهد. سپس ادامه داد:
- خیلی از اطلاعاتی که ما از وقایع گذشته داریم، تحریف شده‌ن. اشتباهن. نمی‌دونیم واقعا چه اتفاقی افتاده و آیا حرفایی که نسل‌های گذشته درمورد اون اتفاق زدن، همونطور تمام و کمال به ما رسیده یا کسی این وسط دستکاریش کرده؟ نمی‌دونیم دلیل حادثه‌هایی که قبلا رخ دادن، همون چیزیه که بهمون گفته شده یا دلیل دیگه‌ای داشته؟

شروع به راه رفتن در طول کلاس کرد.
- و اینجاست که پسگویی به دادمون می‌رسه! ما می‌تونیم به کمک پسگویی و گوی بلورین، روحمونو به گذشته بفرستیم و هر اتفاقی رو که می‌خوایم، از نزدیک ببینیم؛ تا بفهمیم اون چیزی که درموردش می‌دونستیم درست بوده یا نه. برای تکلیف جلسه بعد اینو ازتون می‌خوام:

توی یه رول، یکی از اتفاقایی که در گذشته رخ داده رو پسگویی کنین؛ و مشخص کنین "حقیقت" چه تفاوتی با اطلاعات تحریف شده‌ای که از قبل می‌دونستیم داره. (۳۰ امتیاز)


- توجه داشته باشین که منظور من از اتفاق، می‌تونه هر چیزی باشه! یه اتفاق تاریخی و خیلی مهم، یا یه چیز معمولی و پیش‌پا افتاده که همین چند وقت پیش اتفاق افتاده. پس دستتون بازه، می‌تونین هرچیزی که خواستین رو انتخاب کنین. مرلین نگهدارتون!
_________________

نکته ۱: با توجه به اینکه کل ۳۰ امتیاز اختصاص داره به یدونه رول، حواستون به کوتاه و بلندیش باشه. نه اونقدر کوتاه بنویسین که حکم رول ادامه‌دار داشته باشه، و نه اونقد بلند که طومار بشه. یه چیز متوسط.

نکته ۲: این "اتفاق"، لازم نیست حتما واقعی باشه؛ می‌تونین از قوه تخیلتون کمک بگیرین و خودتون یه اتفاق توی گذشته بسازین! می‌تونین هم از اتفاقای واقعی استفاده کنین. هرطور راحتین.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲:۴۹ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۱

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۷:۳۲
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 704
آفلاین
"نمرات جلسه اول کلاس پیشگویی"

سلام بر جادوآموزان خسته و زحمتکش هاگوارتز. تکلیفای همه‌تون خیلی عالی بود، خسته نباشید، دمتونم گرم.
بریم سراغ نمراتی که اهمیت چندانی هم ندارن خودتونو اصلا بابتشون ناراحت نکنین، مهم تلاشتون برای نوشتن و لذت بردن ازشه و هرچقدر بیشتر پیشرفت کنید خوشحال‌تر و شفاف‌تر می‌شید و می‌شیم!


پتونیا دورسلی:
۲۷
اهم‌...اگه اجازه می‌دین و رازهایی از زمانی که کودک دو ساله‌ای بیش نبودم بر ملا نمی‌کنین، دو کلمه هم ما بگیم بانو دورسلی...اجازه هست؟
رول خیلی خفنی بود، خرسندیم از بازگشت پرشکوهتون!
با همین یدونه پست کاملا شخصیت پتونیا دورسلی مشخص شد و دست شما درد نکنه. اون سه نمره‌ی کوچولو هم بخاطر این کم شد که هیچ اشاره‌ای به تکلیفی که خواسته بودم نکردین...می‌دونم پتونیا زیاد حرف می‌زنه و اینا، ولی کاش اون وسطا یه دو جمله هم به اون پیرمرد فرصت می‌دادین لااقل یه چندتا توصیه‌ی پیشگویی بهتون می‌کرد شاید بعدا بدردتون می‌خورد...


گابریل تیت:
۲۸
یه لحظه اون کوه کتابو از جلوی صورتت ببر پایین که بتونم ببینمت گابریل...یکم دیگه پایین‌تر‌.‌..آها خوبه.
پستت خیلی خوب و عالی بود گابریل! توصیفا و دیالوگا به اندازه و قشنگ بودن. ایده‌ی کور شدن چشم درون در اثر سرما رو هم دوست داشتم.
اگه یه کوچولو دیگه خلاقیت بیشتری قاطیش می‌کردی هم عالی‌تر میشد.


آماندا ویلیامز: ۲۶
آماندا؟ منو یادته؟ استاد پیشگوییت؟ پروفسور دیگوری هستما...
این برگه‌ی نمره‌ت رو می‌چسبونم رو پیشونیت که هروقت تو آینه به خودت نگاه کردی یادت بیفته کلاس پیشگویی داشتی و جلسه‌ی بعدیو جا نمونی.
تکلیفتم خیلی خوب و قشنگ بود، فقط اینکه...قرار بود نوستراداموس بهتون یه سری چیزمیز یاد بده یا پیشگویی کنه یا همچین چیزایی؛ ولی اینجا قضیه برعکس شده بود، یجورایی همش آماندا داشت حرف میزد، بیشتر اینطور بنظر می‌رسید که اون دنبال تو بود تا ازت چیز یاد بگیره نه برعکس. به اون پیرمرد بدبختم کاش یه فرصتی می‌دادی آخه...


سوزان بونز: ۲۵
خسته نباشی سوزان! بعنوان یه تازه‌وارد پستت حقیقتا عالی بود!
طنز خوب و ملایم و قشنگی داشت و اون تیکه‌ای که سوزان هم با نوستراداموس شروع می‌کنه به چرخیدن رو خیلی دوست داشتم. واقعا بامزه بود.
فقط چندتا نکته‌ی کوچولو هست که رعایت کردنشون می‌تونه به قشنگتر شدن ظاهر پست کمک کنه. یکیش اینه که وقتی چندتا دیالوگ پشت سر هم داریم، لازم نیست بینشون دوتا فاصله بذاریم، یدونه کافیه.
مورد بعدی، اینه که همیشه قبل از ارسال پستت یه دور از روش بخون تا یه سری ایرادات تایپی یا غلطای املایی که پیش میاد رو اصلاح کنی...طبیعیه وقتی سریع تایپ می‌کنیم همچین اشکالایی پیش بیاد، و بخاطر همینم یه دور خوندنش قبل از ارسال می‌تونه خیلی کمک‌کننده باشه.
نقل قول:
تفلکی پیرمرد آن یک جو عقلی را که داشت نیز داد! و چرخان و تلو تلو خوران زیر لب چنین زم زمه میکرد:
مثلا توی این تیکه، "طفلکی" باید به این شکل نوشته می‌شد، عبارت "از دست" توی بخش یک جو عقلی را که داشت نیز از دست داد جا افتاده، و "زمزمه" هم رو هم نوشته میشه.
غیر از این موارد ریز و جزئی، بقیه‌ی چیزا عالی بود.


لوسی ویزلی: ۲۹
تکلیفت فوق العاده بود لوسی! شروع خیلی خوبی داشتی و همونطور خوب هم پیش رفت و تمومش کردی. همه چی به اندازه و قشنگ بود و طنز عالی‌ای هم داشت پستت. ممنونم ازت.


اسکورپیوس مالفوی: ۲۶
به آرامی کیسه‌ی گالیونش را در جیبش محکم می‌کند.
سلام اسکور! چه خبرا؟ در جریانی که من خیلی فقیرم دیگه؟
خیلی ازت متشکرم بابت پست قشنگت، فقط یکم کوتاه بود...می‌دونی، باتوجه به اینکه کل ۳۰ نمره اختصاص داشت به یدونه رول، انتظار داشتم یکم بلندتر و طولانی‌تر باشه.
غیر از این، می‌دونم خودت می‌دونی، ولی حالا برای محکم‌کاری منم میگم که بیشتر بدونی. قبل از ارسال پستت یه دور از روش بخون که یه سری غلطای تایپی که پیش میان رو درست کنی...مثل اینجا:
نقل قول:
اسکورپیوس با هدف سود بیشتر داشت با دقت داشت پیرمرد گیج و منگ را برانداز می کرد.
نقل قول:
نوستراداموس داشت با نیا اینکه این کیه...نکنه نوه من هست اسکورپیوس را نگاه می کرد.

تو تیکه‌ی اول یدونه "داشت" اضافیه، و تو بخش دوم هم فکر کنم اون "نیا" در اصل "نگاه" بوده...درسته؟
یه دور قبل از ارسال اگه چک کنی دیگه همچین مواردی پیش نمیاد.


کتی بل: ۲۵
سلام بل. خوبی بل؟ ممنونم بابت تکلیفی که فرستا...برو اونور قاقارو! انقدر تو دست و پای من نپلک!
خب، همونطور که در کمال آرامش داشتم می‌گفتم، ازت متشکرم که پستتو فرستادی.
فقط یکم...کوتاه نبود؟ یه ذره زیادی کوتاه بود بنظرم...بعنوان یه رول کامل که توش باید یه شرح حال کاملی می‌دیدیم برای ۳۰ امتیاز، خیلی کوتاه بود.
بجز این، دیگه هیچ مشکلی ندیدم من. خسته نباشی!


نارلک: ۲۷
لطفا یکم فاصله بگیر نارلک.‌‌..دورتر...چند قدم دیگه...آها خوبه! از این فاصله دیگه نمی‌تونم پرهای بسیار تمیزتو ببینم.
پست خیلی خوبی بود، دیالوگای نوستراداموس همه‌شون قشنگ و بامزه بودن و طنز به اندازه و خوبی داشتی.
فقط یه نکته‌ی کوچیک اینکه، قرار نبود نوستراداموس فقط آینده‌تونو پیشبینی کنه، هدف اصلی این بود که سعی کنین یه چیزی ازش یاد بگیرین...حالا اگه این وسط یه چیزی هم درموردتون پیشگویی می‌کرد اشکالی نداشت، ولی خب یه اشاره‌ای هم باید به چیزی که تکلیف خواسته بود می‌کردین. غیر از این، همه چی عالی بود. ممنونم!


نیکلاس فلامل: ۲۸
خوشحالم که هنوز زنده‌ای پیرمرد! باید یادآوری کنم که قرار شد نصف اون سنگ جادو رو در ازای نمره‌ی امتحانی کامل بهم بدین، یادتون که نرفته یه وقت؟
اولا باید اشاره کنم که بدشانسی آوردین و وقتی نوستراداموس هوشیار نبود رفتین سراغش، پیشگوییش درست از آب درنیومد.
بعد اینکه، پست خیلی خوبی هم بود! خوب و بامزه و قشنگ و موردپسند، فقط اگه یه کوچولو بلندتر می‌بود عالی‌تر هم میشد. همین. دست شما درد نکنه!


خب‌...جادوآموزای عزیز، دوباره همگی خسته نباشین! تکلیفای همه‌تون خیلی خوب بود و امیدوارم شما رو توی جلسه دوم هم ببینم!
به امید پیشرفت روزافزون و درخشندگیِ بیشتر تک تکتون.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱

هافلپاف

نیکلاس فلامل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۳۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از تارتاروس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
پیام: 215
آفلاین
هرکدوم از شما به اندازه‌ی یک تا دو ساعت فرصت دارین که با نوستراداموس صحبت کنین و سعی کنین قلق‌های پیشگویی و روش‌های انجام دادنش یا یه سری نکات ریز و جزئیات رو از زیر زبونش بیرون بکشین. نوستراداموس عقلش رو از دست داده و درواقع یکم دیوونه‌ست، بنابراین معلوم نیست هنوزم پیشگوی قهاری باشه یا نه.
ولی شما توی یه رول توضیح بدین که آیا موفق می‌شین چیزی ازش یاد بگیرین، و این موارد بدرد می‌خورن یا نه؟ (۳۰ امتیاز)



مهمانمون اهل فرانسه است.
-
-اون پیشگوی قهاریه.
-
خدمات بسیاری به فرانسه و مردم کرده.
-
-معرفی میکنم نوستراداموس.

نیکلاس که تمام مدت خودش را نگه داشته بود تا روی سکو نپرد و با خم کردن سرش ندای" خواهش میکنم تشویق نکنید" سر ندهد. با شنیدن اسم نوستراداموس جا خورد.
بعد از اینکه آخرین نفر هم از پیش نوستراداموس بیرون امد. نیکلاس سریعا خودش را به او رساند.

-چطوری ناصر آدامس؟
-اون اسم...تو کی هستی؟
-منو یادت نمیاد؟

نیکلاس نوستراداموس را از یقه گرفت و بلند کرد.
-بهت گفته بودم گیرت میارم. وقتی جونت رو نجات دادم و اسرارم رو یادت دادم. تو چیکار کردی؟ کتاب اسرارمو دزدیدی. گفته بودم گیرت میارم.
-تکنیکالی تو منو نگرفتی. اتفاقی منو اینجا دیدی.

ردیف جلوی کلاس که صحبت های آن دو را میشنیدند فکر کردند که این هم یکی دیگه از پیشگویی های ناستروداموسه. پس به افتخارش دست زدند.

نیکلاس صندلی چوبی را جلوی او گذاشت و رو به رویش نشست.
-خب... چیزی نیست که تو بلد باشی من نباشم ولی فقط به خاطر گرفتن نمره. یه چیزی بهم یاد بده.

نوستراداموس که جای دستان نیکلاس دور یقه اش را تکاند تا صاف شود سرفه ای کرد و به چشم های نیکلاس خیره شد.
-باشه. تو سر این کلاس نمره ی 27 میگیری.
-امکان نداره. نیکلاس فلامل جاودانه کمتر از 30 نمیگیره.
-خواهی دید.
-کی گفت اصلا پیشگویی کنی؟ گفتم یه چیزی یادم بده مردک دیوانه.
-بسیار خب. ببین اگه در گذشته یک چیزی رو تغییر بدی در اینده هم تغییر میکنه.
-چشم بسته غیب گفتی داغون؟
-نه. چشمام باز بود.

نیکلاس خیلی تلاش میکرد تا تحمل کند و گردن نوستراداموس را زیر کفشش خرد نکند.
-برو سراغ بعدی.
-خب... ببین. یادته اون آزمایشی که برای درست کردن گوی جهان بین انجام میدادیم؟
-خب؟!
-من تحقیقات او را کامل کردم.
-با استفاده از کتاب اسرار من!
-خب... اره... و فهمیدم گوی جهان بین دست یک ایرانی الاصل به اسم فردوسیه که توی کتاب شاهنامه اش هم به اون اشاره کرده.
-جون من راست میگی؟
-اره دروغم چیه؟!
-بیا همین الان بریم پیشش. باید اون کیمیاگر رو ببینم.
-راستش اون مرده.
-مهم نیست تو قبرش رو بهم نشون بده بقیه اش با من.

نیکلاس بازوی نوستراداموس را فشرد و به جلو هل داد تا به سمت اتاق رمز تاز ها بروند و سدریک دیگوری هم در تعقیب ان ها فریاد زنان به دنبالشان راه افتاد.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.