جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

59 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
58
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1403 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با احتیاط، آرامش و حوصله چایی را دم کرد. گوشه ای در کنار پنجره نشست و چشم به منظره زیبای زمستانی دوخت. منظره ای از حیاط پوشیده از برف مدرسه هاگوارتز که دور آن پر بود از درخت هایی که روی شاخه های خشک آنها برف جا خوش کرده بود؛ منظره ای سرشار از آرامش که در چنین روز های خسته کننده ای او را سرحال می آورد. چشمانش را بست و جرعه‌ای از چایی خود را نوشید. چایی گرم و دلنشین بود، خصوصا در این هوای سرد زمستانی. او دوست داشت روز های سخت و پرمشغله را اینگونه به پایان برساند؛ این امر باعث می شد که چنین روزهایی را با خاطره خوش به یاد آورد. اما مثل اینکه قرار نبود که این روز مانند دیگر روز ها باشد...

دوست هیزل هانا وارد اتاق شد. بسیار خسته به نظر می آمد و دو نامه در دست داشت.
- هیزل...
- اوه، سلام هانا. چیزی شده؟
- خب، راستش... این برای توعه.

سپس یکی از نامه ها را به او داد. نامه از طرف مادر هیزل، آریانا استیکنی بود. هیزل با عجب به نامه نگاه کرد. کمی دلواپس شد چرا که به ندرت می‌شد که مادر او نامه ای برایش ارسال کند. با احتیاط نامه را باز کرد و شروع به خواندن محتویات آن کرد...

- امکان نداره...!


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1403/7/6 18:38:59
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1402 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر شما اینکه یه افتخار رو فقط به ینفر نسبت بدیم کار درستیه؟!...
اینکه بگیم چون بانو هلگا هافلپاف جزو چهار موسس بزرگ هاگوارتزه و اسمش روی گروه هافلپافه!
پس هافلپاف و افتخاراتی که گروه بدست میاره باید توی عناوین دست آوردی هلگا هافلپاف قرار بگیره!
و کس دیگه ای حق خوشحالی برای دریافت این افتخارات نداره!
هوم؟! تفکر درستیه؟!
حالا شاید خیلیا اینو قبول نداشته باشن و بیان بگن که نه!
افتخاراتی که بدست میاد مال کساییه که بدستش میارن!
نه کس دیگه!
و وقتی گروهی مثلا... مسابقه کوییدیچ رو میبره!
این افتخار مال اعضای تیمه!
نه کس دیگه!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
حالا بازم شاید خیلیای دیگه بیان و بگن ای وای!
چه تفکر خود خواهانه ای!
نه در این حد!
این افتخار مال خانواده هافلپافه!
چون اون گروه کوییدیچ هم هافلپافی بودن!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
این امتحانو من بیست شدم!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
این شغلو من بدست آوردم!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
این موفقیتو من بدست آوردم!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!


نه!
اونیکه حق نداره تویی! که حق نداری تعیین کنی کی حق خوشحالی داره کی نداره!
یه هافلپافی واقعی از خوشحال بودن بقیه خوشحال میشه!
پس بعنوان یه هافلپافی تمام سعی خودتو توی خوشحال کردن بقیه انجام بده!
چون توی شادی آدما متحد ترن!

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/27 23:32:08
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/27 23:33:53
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1402 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در را باز کرد. دری که سالیان سال انجا بود و ورود سال اولیا به هافلپاف را تبریک می گفت . دری که باوجود روغن کاری نکردنش انقدر جیر جیر نمیکرد .
وارد سالن شد. در گوشه ی اتاق تعدادی بالشت افتاده بود . مشخص بود صاحب ان بالشت ها کیست .
به سمت کمد هلگا رفت تا شاید چیزی در انجا پیدا کند اما جز یک ماهیتابه که متعلق به اریانا دامبلدور بود و چند تیکه کاغذ چیز دیگری پیدا نکرد .
روی چند کاغذ اول عکس دوران وارد شدن او به هافلپاف و قبل از او بود . در زیر یکی از عکس نوشته شده بود:
گرفته شده در ۱۳۹۷/۶/۱۱
دست خط رز زلر را داشت .
آن خانه ای که جدایی از آن امکان ناپذیر بود حالا تبدیل شده بود به اتاقکی که وابستگی به آن فایده ای نداشت‌. ‌‌‌‌
به اتاق پاتریشیا رفت تا برای آخرین بار انجا را ببیند . درون اتاق یک میز کوچک قرار داشت که روی ان یک لیوان آب کدو حلوایی بود. مشخص بود که خیلی وقته انجا مانده است.
موقعه ی خروج از اتاق پایش به چندین کاغذ برخورد کرد. روی آن ها را خواند : بهترین آینده را برای خود بسازدید.
باید از همان اولش هم می دانست که روزی باید از هم جدا شوند . لبخند تلخی زد . پشت همان کاغذ نوشت :
برایتا آرزوی موفقیت دارم و تا زمانی که بر گردید منتظرتان میمانم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1402 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاق هافلپاف، با شرایط فعلی تنها چیزی که جایی نداشت، سکوت، غم، افسردگی و هر چیز حال خراب کن دیگری بود.
همهمه ای که بین اعضای گروه پیش اومده بود فقط با یک چیز می توانست فروکش کند و ساکت شود. حضور یک تازه وارد!
نیوت، آخرین نفری بود که کلاه گروهبندی را بر سر گذاشت و پس از طنین صدای کلاه که "هافلپاف" را فریاد می زد، آرام از روی صندلی بلند شد اما سریع سر صندلی، روبروی میز شام نشست و کتاب جانورشناسی اش را به سینه فشرد و سعی کرد با نگاه به میز از برقرای ارتباط چشمی با دیگران خودداری کند.
اما حالا که بازهم آخرین نفر وارد اتاق هافلپاف شده بود، فکر اینرا نکرده بود که قرار است با انبوهی از همگروهی های سال اولی و سال بالاتری های خودش که با چشمانی منتظر خیره نگاهش می کردند، روبرو شود!
همه بچه ها منتظر یک سلام و معرفی پرشور را داشتند اما چیزی که با آن روبرو شدند زیاد شبیه افکارشان نبود. درواقع اصلا شبیه افکارشان نبود!
گروه هافلپاف بارها با دانش آموزانی که خجالتی بودند روبرو شده بود اما آنها هم جمله ای همراه لبخند، هرچند کوتاه در مورد خودشان گفته بودند. اما نیوت اسکمندر جوان، با نگاه هایی به زمین، سقف و در و دیوار و تلاشهایی مستمر برای فرار از نگاه منتظر همگروهی هایش، از توقعاتشان جاخالی میداد!
با افزایش گیجی هافلپافی ها، اضطراب نیوت هم بیشتر می شد که در نهایت با سلامی که نزدیکترین فرد نشسته به سختی توانست بشنود، از مرکز توجه به گوشه ای پناه برد و کتابش را باز کرد و غرق در دنیای موجودات جادویی خودش شد.
حالا که من دارم داستان نه چندان خوشایند خودم رو از اولین روز آشناییم، با دیدن در قدح اندیشه براتون تعریف می کنم، وضع ارتباطی من فقط کمی بهتر شده، اما هنوز نمیدونم در جمعی بیشتر از دو نفر چگونه رفتار کنم. ده ها سال از اون موقع گذشته، ولی انگار همین 10 دقیقه پیش بوده! پس توقع تغییر چندانی نداشته باشید!
اما با اینحال حداقل الان میتونم پس از ده ها سال بهتون بگم از آشنایی و همگروه شدن باهاتون خوشحالم و امیدوارم همینطور که هافلپاف مارو میسازه، ماهم اونو به بهترین شکل بسازیم!
در کنارهم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1402 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد از گروه بندی :
با هیجان در رو باز کرد و وارد شد :
-سلام به همگی من روندا هستم .اگه سختتون بود بگین رونی .از اشنای باهاتون خوشحالم .
صدای روندا انقدر زیاد بود که کل هاگوارتز را می لرزاند .
-ای وا فکر میکنم که یکم زیادی بند حرف زدم .
دختر به نگاه های متعجب چشم دوخت .
-اینجور که معلومه من برم بیرون سال یه وقت که مناسب بود بیام تو .
تعدادی از بچه ها سعی کردند نشان ندهند که متعجب هستند ولی هر چقدر هم تلاش کردند باز نشد .
_خیلی خوش اومدی .
این صدای سدریک بود . پسری که بالشت در بغل داشت .
_ از این به بعد اینجا خونه ی دوم توعه .نباید به این سادگی ولش کنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 دی 1402 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
نفس عمیقی میکشه و وارد میشه.
چشماش که به بقیه هم گروهی هاش می افته، بلند و سرحال سلام می کنه.
- سلاام! هانا ابوت هستم.
بقیه بهش نگاه میکنن و لبخند میزنن
+خوش اومدی!
خوشحال به سمت مبلی میره و میشینه. روز های خوبی در انتظارشه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1402 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از مراسم گروهبندی، همه خیلی ذوق رفتن به برج گروهشان را داشتند. بچهای هافلپاف، همه به سرعت به برج رفتند. اما آریانا خیـلی خسته بود و آخر از همه رفت. در حال رفتن، گم شد و راه برج هافلپاف را پیدا نکرد. یک دختر اسلیترینی را دید. حدس می‌زد او سال سومی باشد. از او آدرس برج را پرسید.
او گفت : «من چه بدونم! تو خودت باید زودتر می‌رفتی تا این‌طوری گم نشی. دنبال یه هافلپافی مثل خودت...»
ناگهان بین صحبت های آن دختر، کسی دستش را روی شانه‌های آریانا گذاشت.
دختر اسلیترینی گفت : «که پیدا شد!» او درحال رفتن به آرامی گفت : «دختره‌ی گیج چه شانسی هم داره.»
آریانا برگشت تا ببیند چه کسی پشت اوست. یک پسر هافلپافی بود. از قدش که انگار سال دومی بود. او خودش را معرفی کرد و آریانا هم همین کار را کرد. پسر گفت : «مثل اینکه گم شدی؟ سال اولی هم هستی! من کمکت میکنم؛ راستی به اون دختر هم اهمیت نده.»
آریانا گفت : «ولی انگار وقتی داشت می‌رفت یه چیزی گفت.»
پسر هافلپافی گفت : «خب، دیگه بریم. برج هافلپاف از این طرفه.»
آنها به تابلو نزدیک شدند و پسر کلمه‌ی رمز را گفت و وارد شدند. پسر هافلپافی هیچ ذوقی برای برج نداشت، مثل اینکه از هر بار وارد شدن به برج خسته شده است. سریع به سوی خوابگاه پسران رفت. انگار او اولین کسی بود که به خوابگاه رفته است. آریانا با دقت به اطراف نگاه کرد. همه پراکنده شده بودند. گروهی کنار پنجره در حال کتاب خواندن، گروهی درحال گپ زدن، گروهی درحال خوش گذرانی و باری های فکری و شطرنج، و ...
در بین همه‌ی آنها، گروهی از سال اولی و سال دومی ها، مشغول صحبت و بازی بودند. آریانا به جمع آنها پیوست. خیلی فضای دوستانه‌ای بود. آریانا دوست داشت تا صبح در همان فضای شلوغ و صمیمی بماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام! من آریانا دامبلدور هستم. بـا افتخار؛
یه هافــلپافی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1402 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که با قدم های اروم جلو میرفت،در رو باز کرد.
با خونسردی و صبوری،و قطعا خوشحالی برای پیدا کردن هدفی خوب و متناسب با ریشه ی حیاتش،لبخندی زد:
_سلام من ایرین هستم!ایرین دنهولم.خوشحالم که عضوی از هافلپاف شدم.

بچه ها همگی دست زدن،فضای گرم و شاد،درعین حال نشان دهنده ی جدی بودن در تلاش کردن.

غرق در شادی کنار دختری نشست. برای پیشرفتش قرار بود روز های جالبی داشته باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیرین دنهولم در 1402/8/30 21:34:37
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: دوشنبه 24 مهر 1402 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
با استرس زیاد سعی کرد نفس عمیقی بکشه دستشو مشت کنه و به بشکه وسطی دومین ردیف از پایین که درواقع چیزی بیشتر از بشکه بود با ریتم مخصوصی در ضربه بزنه .
پس با هر ضربه ریتم ضرب اهنگ رو تکرار کرد
تق "هل"...
تق"گا"... تق تق"هافل" ...
تق"پاف" ...
لبخندی زد با تلاش اول موفق شده بود .
در کنار رفت و وارد سالن عمومی هافلپاف شد .
همه چشم ها به سمت ورودی برگشته بود ، همه ساکت شده و فقط به او زل زده بودند .
س...س...سلام !
من ... خوب دانش آموز جدیدم .
من...اما هستم
سرش را بالا اورد و اضافه کرد ، اما دابز
همهمه ایی درسالن شکل گرفت
-خوشبختم ...
_رنگ چشمات ! خیلی قشنگه ...
-از دیدنت خوشبخ.... "
وسط حرف زدن خوابش برده بود" اما با شگفتی و تعجب یه او نگاه کرد
_عادیه عادت می کنی ...
-بیا اینجا بشین با بچه ها آشنا شو ...
جو سالن قشنگ بود، دوستانه بود و او خوشحال بود که اینجاست ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1402/7/24 15:32:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 15 مهر 1402 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین
مراسم گروهبندی به اتمام رسیده بود.
همگی سر میز شام نشسته بودند و باهم دیگر گپ میزدند و اشنا میشدند.
دختری رو به لورا کرد و گفت:«سلام من ارتیمیستام خوشبختم.
_سلام منم لورام لورا مدلی منم خوشبختم.

وقت شام به پایان رسید.
همه دنبال ارشد گروهشان راهی شدند.
_هافلپافی ها دنبالم بیان.
همگی پشت سر ارشد راهی شدند.
در همان زمان لورا رو به ارتیمیستا گفت:«چه موهای نازی داری عاشق رنگش شدم رنگشون زدی؟
ارتیمیستا درحالی که به موهایش نگاه میکرد گفت:«خیلی ممنون،ولی نه مادرزادی اینطوریه.
لورا:«قشنگه.
درحالی که ارتیمیستا لبخند ریزی میزد باهم دیگر به سمت خوابگاه هافلپاف راهی شدند.
ناگهان برق رفت!!!!.
همگی شکه شدند به خصوص ارتیمیستا و لورا.
ناگهان انها دختری را دیدند که از شدت تاریکی روی زمین افتاد.
لورا و ارتیمیستا به سمت اون دختر رفتند.
لورا دست ان را گرفت.
ارتیمیستا گفت:«نیازی نیست عجله کنی.من ارتیمیستام و شما؟
_من جسیکام.
جسیکا درحالی که خاک لباسش را میتکاند گفت:«خوشبختم منم عضو هافلپافم.
لورا به نشانه ی من هم خوشبختم سرش را تکان داد و لبخند ریزی زد.
و انها سه نفری به سمت خوابگاه رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
✯ ْ࣭ ٜ ﻴه ‍‌ﻤﻠﻜﻬ ی ﻮﺎﻘﻌﻴ ﻨﻴﺎﺰی ﺒه
ﺘﺎ‍ج ﻨﺪﺎﺮه♘ ۪ࣷ ۠ ̣