جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  278 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مهر 1403 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- " جنگ بی رحم است، موجودی درنده خوی که نه به کودکان رحم می کند و نه به سالمندان احترام می گذارد. آتشیست که بی گناه و گناهکار، طالب جنگ و صلح طلب را با هم می سوزاند."

رزالین این کلمات را نوشت و کاغذپوستی را به دست ریگولوس داد. عاشق این کار بودند. هر وقت دغدغه یکسانی چون خوره به جانشان می افتاد، یک لوله کاغذپوستی بر می داشتند، هر کس یک پاراگراف از احساسات و افکارش را می نوشت و معمولا هم نتیجه متن مسنجمی از آب در می آمد.

رزالین لینتون و ریگولوس بلک، هرگز درک نمی کردند که چرا باید در دنیا جنگ وجود داشته باشد. واقعا برای چه ماگل ها بر سر کشورگشایی به جان هم می افتادند؟ چرا هر چند دهه یک بار جادوگر سیاهی ظهور می کرد و بر سر قدرت خون جادوگران و ماگل های بی گناه را می ریخت؟ آیا غنائم جنگ در برابر ضربات سهمگینش به چشم می آمد؟

انگشتان ظریف ریگولوس قلم پر را به نرمی به حرکت درآوردند.
- "جنگ با قتل گره خورده و قتل لکه ننگیست که تاابد از دامان انسان پاک نمی شود. سایه ای تاریک که به دنبال فرد می آید، تسخیرش می کند و هرگز راحتش نمی گذارد. لطمه ای غیرقابل جبران به روح انسان."

رزالین از صمیم قلب با نوشته های دوستش موافق بود. مانند همیشه. حقیقت این بود که در هیچ جنگی نمی شد پاک ماند. جنگ، با خون پیوندی تنگاتنگ داشت. نمی شد مبارزه و جنگ را بدون ریخته و پایمال شدن خونهای بی گناه تصور کرد.

ریگولوس سرش را روی شانه رزالین گذاشت و با صدای لطیف و آرامش زمزمه کرد:
- امیدوارم مردم به صلح یک شانس دیگه بدن و دنیا یکی بشه.

رزالین سرش را تکان داد. البته که این اتفاق می افتاد، فقط شاید سالها بعد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1403 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین دیگوری برای بار هزارم از زمانی که به خانه گریمولد آمده بود، در اتاق بهترین دوست سابقش را گشود. پناهگاه امن کسی که سالها می شد در آغوش سرد خاک خفته بود. لانه کوچکی که شاهد شکفتن هزاران جوانه امید، شکوفه رویا و غنچه آرزو بود. جایی که آن گل کوچک نوشکفته، نفس های آخرش را کشیده و در نهایت پژمرده شده بود.

اتاق هیچ فرقی با پانزده سال پیش نکرده بود. مگر سیریوس می گذاشت تغییر کند؟ مهم نبود چقدر به این و آن می گوید"اونقدر ساده لوح بود که چرندیات والدینم رو باور کرد." "احمقانه ترین کارهای ممکن رو انجام می داد. آخر هم خودش رو مریض کرد و مرد."، رزالین خیلی خوب می دانست که سیریوس چقدر به برادر کوچکش اهمیت می داده و می دهد. خودش دیده بود که چگونه مراقب اتاق قدیمی ریگولوس است. با گوش خویش گریه های پسر بزرگ خاندان بلک را شنیده بود که از تصویر برادر کوچکش عذرخواهی می کرد و می گفت" رگ، متاسفم. متاسفم که وقتی بهم نیاز داشتی کنارت نبودم."

نقاشی هایی که ریگولوس با آن دستان ظریف و لاغرش کشیده بود، همه سر جایشان بودند و اثری از گرد و خاک بر آنها به چشم نمی خورد. البته که سیریوس نمی گذاشت این نقاشی ها که در کنار نوشته ها و شعرهایی که در کمد انباشته شده بودند، مهم ترین آثار به جا مانده از برادر خوش ذوق و آرامش به شمار می آمدند خاک بخورند. اگر هم بر فرض محال سیریوس به آنها بی توجهی می کرد، امکان نداشت رزالین بگذارد به آنها آسیبی برسد. به هر حال آنها برای ریگولوس بسیار ارزشمند بودند.

در تمام مدتی که رزالین ریگولوس را می شناخت، هرگز ندیده بود به اندازه وقتی نقاشی می کشید یا می نوشت شاد باشد. گویی جوهر، قلم پر و کاغذپوستی، دوستانی بودند که همیشه خوشحالش می کردند. بهترین دوستانش که محبتی به او می دادند که از عهده رزالین، پاندورا، دورکاس یا بارتی و ایوان بر نمی آمد.

گویی دیوارها و پرده های زمردی رنگ، هنوز روح دوست از رفته اش را در خود داشتند. انگار همان لحظه ریگولوس در پشت پرده نشسته بود و کتاب می خواند.

رزالین زمانی را به خاطر آورد که با ریگولوس گوشه ای می نشست و پا به پایش در کتابها غرق می شد، داستانهایش را می خواند و داستانهای خودش را به او می داد و وقتی دلگیر بود، نوازشش می کرد و دلداری اش می داد که همه چیز درست می شود. گویی در و دیوار اتاق می پرسیدند: یادت می آید؟ و رزالین هم با بغض جوابشان را می داد.

رزالین با خودش اندیشید این ذات زندگیست که مردم نمی توانند پیش بینی کنند چه در انتظارشان است. شاید هم اینگونه بهتر بود. احتمالا اگر ریگولوس و رزالین می دانستند دوستی اشان چه زود تمام می شود، نمی توانستند آنگونه از روزهای باهم بودنشان لذت ببرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1403 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
یک فنجان جوشانده آرام بخش،
روی میز در مجاورت پنجره.
طبقه دوم خانه ویزلی ها.
چهار روز بعد از فاجعه یتیم شدن هری‌پاتر...

زاخاریاس در حالی که به کاغذ پوستی روی میز خیره شده بود و فنجان جوشانده‌ای که از مالی گرفته بود بو میکرد. مالی و آرتور به تازگی ازدواج کرده بودند ولی هیچ خبری از خوشحالی در خانه و محفل نبود. نامه‌ای که خطاب به دامبلودر نوشت را مرور میکرد ولی کم کم به نظرش بیهوده آمده بود.

متن نامه: دامبلدور! حس خوبی نسبت به پچ پچی که از سایه ها میشنوم ندارم. یه اتفاق بد قراره بیوفته. همون طور که توی نامه‌ی قبلی گفتم، مطمئنم سیریوس کاملا در حادثه کشته شدن مشنگ ها بی تقصیره. مطمئنم میتونی ضمانتش رو بکنی. ولی به نظر نمیاد دلت بخواد سیریوس رو از آزکابان خارج کنی پس امروز به دیدنش رفتم. بهش گفتم اگه نمیخواد مجنون گرا دیوونش کنن توی حالت تغییر شکلش بمونه. همچنین واسش ده تا سیگار برگ و یدونه فندک بردم. میدونم سیگاری نیست ولی شاید اونجا لازمش بشه. راستی! دو سه تا کتاب هم قفسه شخصیت براش بردم. تلپورت کردن تمام این وسایل همراه خودم از طریق سایه ها کار راحتی نبود پس مجبور شدم تمام بدنم رو با روغن گریس سیاه کنم. نپرس چیه چون یه اختراع ماگلیه. محض اطلاع هنوز خودم رو تمیز نکردم پس امیدوارم نگرانی من رو نسبت به سیریوس درک کنی.

زاخاریاس پس از مرور آخرین خط، نگاهش را به سمت فنجان با طرح هافلپاف حرکت داد. حقیقت این بود که او به هیچ وجه علاقه‌ای به جوشانده نداشت ولی برای برطرف کردن احساسات همدلی جویانه مالی فنجان را از دستش گرفته بود. هوای ابری و گرفته بیرون پنجره تلاش میکرد تا برای نوشیدن فنجان قانعش کند و بالاخره موفق شد. فنجان را نوشید. وارد سایه زیر میز اتاق شد و از سایه زیر تخت دامبلدور خارج شد. نامه را روی تختش گذاشت و برگه ای را با خنجری سوزنی به میز کنار تخت میخ کرد.

"اگه در قبال سیریوس کاری نکنی، من محفل رو ترک میکنم"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: جمعه 6 مهر 1403 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با احتیاط، آرامش و حوصله چایی را دم کرد. گوشه ای در کنار پنجره نشست و چشم به منظره زیبای زمستانی دوخت. منظره ای از حیاط پوشیده از برف مدرسه هاگوارتز که دور آن پر بود از درخت هایی که روی شاخه های خشک آنها برف جا خوش کرده بود؛ منظره ای سرشار از آرامش که در چنین روز های خسته کننده ای او را سرحال می آورد. چشمانش را بست و جرعه‌ای از چایی خود را نوشید. چایی گرم و دلنشین بود، خصوصا در این هوای سرد زمستانی. او دوست داشت روز های سخت و پرمشغله را اینگونه به پایان برساند؛ این امر باعث می شد که چنین روزهایی را با خاطره خوش به یاد آورد. اما مثل اینکه قرار نبود که این روز مانند دیگر روز ها باشد...

دوست هیزل هانا وارد اتاق شد. بسیار خسته به نظر می آمد و دو نامه در دست داشت.
- هیزل...
- اوه، سلام هانا. چیزی شده؟
- خب، راستش... این برای توعه.

سپس یکی از نامه ها را به او داد. نامه از طرف مادر هیزل، آریانا استیکنی بود. هیزل با عجب به نامه نگاه کرد. کمی دلواپس شد چرا که به ندرت می‌شد که مادر او نامه ای برایش ارسال کند. با احتیاط نامه را باز کرد و شروع به خواندن محتویات آن کرد...

- امکان نداره...!


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1403/7/6 18:38:59
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1402 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر شما اینکه یه افتخار رو فقط به ینفر نسبت بدیم کار درستیه؟!...
اینکه بگیم چون بانو هلگا هافلپاف جزو چهار موسس بزرگ هاگوارتزه و اسمش روی گروه هافلپافه!
پس هافلپاف و افتخاراتی که گروه بدست میاره باید توی عناوین دست آوردی هلگا هافلپاف قرار بگیره!
و کس دیگه ای حق خوشحالی برای دریافت این افتخارات نداره!
هوم؟! تفکر درستیه؟!
حالا شاید خیلیا اینو قبول نداشته باشن و بیان بگن که نه!
افتخاراتی که بدست میاد مال کساییه که بدستش میارن!
نه کس دیگه!
و وقتی گروهی مثلا... مسابقه کوییدیچ رو میبره!
این افتخار مال اعضای تیمه!
نه کس دیگه!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
حالا بازم شاید خیلیای دیگه بیان و بگن ای وای!
چه تفکر خود خواهانه ای!
نه در این حد!
این افتخار مال خانواده هافلپافه!
چون اون گروه کوییدیچ هم هافلپافی بودن!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
این امتحانو من بیست شدم!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
این شغلو من بدست آوردم!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!
این موفقیتو من بدست آوردم!
کس دیگه ای حق خوشحالی نداره!


نه!
اونیکه حق نداره تویی! که حق نداری تعیین کنی کی حق خوشحالی داره کی نداره!
یه هافلپافی واقعی از خوشحال بودن بقیه خوشحال میشه!
پس بعنوان یه هافلپافی تمام سعی خودتو توی خوشحال کردن بقیه انجام بده!
چون توی شادی آدما متحد ترن!

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/27 23:32:08
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1402/10/27 23:33:53
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1402 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
در را باز کرد. دری که سالیان سال انجا بود و ورود سال اولیا به هافلپاف را تبریک می گفت . دری که باوجود روغن کاری نکردنش انقدر جیر جیر نمیکرد .
وارد سالن شد. در گوشه ی اتاق تعدادی بالشت افتاده بود . مشخص بود صاحب ان بالشت ها کیست .
به سمت کمد هلگا رفت تا شاید چیزی در انجا پیدا کند اما جز یک ماهیتابه که متعلق به اریانا دامبلدور بود و چند تیکه کاغذ چیز دیگری پیدا نکرد .
روی چند کاغذ اول عکس دوران وارد شدن او به هافلپاف و قبل از او بود . در زیر یکی از عکس نوشته شده بود:
گرفته شده در ۱۳۹۷/۶/۱۱
دست خط رز زلر را داشت .
آن خانه ای که جدایی از آن امکان ناپذیر بود حالا تبدیل شده بود به اتاقکی که وابستگی به آن فایده ای نداشت‌. ‌‌‌‌
به اتاق پاتریشیا رفت تا برای آخرین بار انجا را ببیند . درون اتاق یک میز کوچک قرار داشت که روی ان یک لیوان آب کدو حلوایی بود. مشخص بود که خیلی وقته انجا مانده است.
موقعه ی خروج از اتاق پایش به چندین کاغذ برخورد کرد. روی آن ها را خواند : بهترین آینده را برای خود بسازدید.
باید از همان اولش هم می دانست که روزی باید از هم جدا شوند . لبخند تلخی زد . پشت همان کاغذ نوشت :
برایتا آرزوی موفقیت دارم و تا زمانی که بر گردید منتظرتان میمانم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1402 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاق هافلپاف، با شرایط فعلی تنها چیزی که جایی نداشت، سکوت، غم، افسردگی و هر چیز حال خراب کن دیگری بود.
همهمه ای که بین اعضای گروه پیش اومده بود فقط با یک چیز می توانست فروکش کند و ساکت شود. حضور یک تازه وارد!
نیوت، آخرین نفری بود که کلاه گروهبندی را بر سر گذاشت و پس از طنین صدای کلاه که "هافلپاف" را فریاد می زد، آرام از روی صندلی بلند شد اما سریع سر صندلی، روبروی میز شام نشست و کتاب جانورشناسی اش را به سینه فشرد و سعی کرد با نگاه به میز از برقرای ارتباط چشمی با دیگران خودداری کند.
اما حالا که بازهم آخرین نفر وارد اتاق هافلپاف شده بود، فکر اینرا نکرده بود که قرار است با انبوهی از همگروهی های سال اولی و سال بالاتری های خودش که با چشمانی منتظر خیره نگاهش می کردند، روبرو شود!
همه بچه ها منتظر یک سلام و معرفی پرشور را داشتند اما چیزی که با آن روبرو شدند زیاد شبیه افکارشان نبود. درواقع اصلا شبیه افکارشان نبود!
گروه هافلپاف بارها با دانش آموزانی که خجالتی بودند روبرو شده بود اما آنها هم جمله ای همراه لبخند، هرچند کوتاه در مورد خودشان گفته بودند. اما نیوت اسکمندر جوان، با نگاه هایی به زمین، سقف و در و دیوار و تلاشهایی مستمر برای فرار از نگاه منتظر همگروهی هایش، از توقعاتشان جاخالی میداد!
با افزایش گیجی هافلپافی ها، اضطراب نیوت هم بیشتر می شد که در نهایت با سلامی که نزدیکترین فرد نشسته به سختی توانست بشنود، از مرکز توجه به گوشه ای پناه برد و کتابش را باز کرد و غرق در دنیای موجودات جادویی خودش شد.
حالا که من دارم داستان نه چندان خوشایند خودم رو از اولین روز آشناییم، با دیدن در قدح اندیشه براتون تعریف می کنم، وضع ارتباطی من فقط کمی بهتر شده، اما هنوز نمیدونم در جمعی بیشتر از دو نفر چگونه رفتار کنم. ده ها سال از اون موقع گذشته، ولی انگار همین 10 دقیقه پیش بوده! پس توقع تغییر چندانی نداشته باشید!
اما با اینحال حداقل الان میتونم پس از ده ها سال بهتون بگم از آشنایی و همگروه شدن باهاتون خوشحالم و امیدوارم همینطور که هافلپاف مارو میسازه، ماهم اونو به بهترین شکل بسازیم!
در کنارهم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: شنبه 16 دی 1402 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد از گروه بندی :
با هیجان در رو باز کرد و وارد شد :
-سلام به همگی من روندا هستم .اگه سختتون بود بگین رونی .از اشنای باهاتون خوشحالم .
صدای روندا انقدر زیاد بود که کل هاگوارتز را می لرزاند .
-ای وا فکر میکنم که یکم زیادی بند حرف زدم .
دختر به نگاه های متعجب چشم دوخت .
-اینجور که معلومه من برم بیرون سال یه وقت که مناسب بود بیام تو .
تعدادی از بچه ها سعی کردند نشان ندهند که متعجب هستند ولی هر چقدر هم تلاش کردند باز نشد .
_خیلی خوش اومدی .
این صدای سدریک بود . پسری که بالشت در بغل داشت .
_ از این به بعد اینجا خونه ی دوم توعه .نباید به این سادگی ولش کنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 دی 1402 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
نفس عمیقی میکشه و وارد میشه.
چشماش که به بقیه هم گروهی هاش می افته، بلند و سرحال سلام می کنه.
- سلاام! هانا ابوت هستم.
بقیه بهش نگاه میکنن و لبخند میزنن
+خوش اومدی!
خوشحال به سمت مبلی میره و میشینه. روز های خوبی در انتظارشه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1402 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از مراسم گروهبندی، همه خیلی ذوق رفتن به برج گروهشان را داشتند. بچهای هافلپاف، همه به سرعت به برج رفتند. اما آریانا خیـلی خسته بود و آخر از همه رفت. در حال رفتن، گم شد و راه برج هافلپاف را پیدا نکرد. یک دختر اسلیترینی را دید. حدس می‌زد او سال سومی باشد. از او آدرس برج را پرسید.
او گفت : «من چه بدونم! تو خودت باید زودتر می‌رفتی تا این‌طوری گم نشی. دنبال یه هافلپافی مثل خودت...»
ناگهان بین صحبت های آن دختر، کسی دستش را روی شانه‌های آریانا گذاشت.
دختر اسلیترینی گفت : «که پیدا شد!» او درحال رفتن به آرامی گفت : «دختره‌ی گیج چه شانسی هم داره.»
آریانا برگشت تا ببیند چه کسی پشت اوست. یک پسر هافلپافی بود. از قدش که انگار سال دومی بود. او خودش را معرفی کرد و آریانا هم همین کار را کرد. پسر گفت : «مثل اینکه گم شدی؟ سال اولی هم هستی! من کمکت میکنم؛ راستی به اون دختر هم اهمیت نده.»
آریانا گفت : «ولی انگار وقتی داشت می‌رفت یه چیزی گفت.»
پسر هافلپافی گفت : «خب، دیگه بریم. برج هافلپاف از این طرفه.»
آنها به تابلو نزدیک شدند و پسر کلمه‌ی رمز را گفت و وارد شدند. پسر هافلپافی هیچ ذوقی برای برج نداشت، مثل اینکه از هر بار وارد شدن به برج خسته شده است. سریع به سوی خوابگاه پسران رفت. انگار او اولین کسی بود که به خوابگاه رفته است. آریانا با دقت به اطراف نگاه کرد. همه پراکنده شده بودند. گروهی کنار پنجره در حال کتاب خواندن، گروهی درحال گپ زدن، گروهی درحال خوش گذرانی و باری های فکری و شطرنج، و ...
در بین همه‌ی آنها، گروهی از سال اولی و سال دومی ها، مشغول صحبت و بازی بودند. آریانا به جمع آنها پیوست. خیلی فضای دوستانه‌ای بود. آریانا دوست داشت تا صبح در همان فضای شلوغ و صمیمی بماند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام! من آریانا دامبلدور هستم. بـا افتخار؛
یه هافــلپافی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!