جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  171 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  276 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: ملکه‌ی گرگینه‌ها، شاهزاده‌ی خون‌آشام، رابطه‌ی ممنوعه، خون نفرین شده، گاز زهرآلود، سرود محزون،‌ آغوش خاک.

قصر "ملکه‌ی گرگینه‌ها" میان کوه‌ها بود، قصری باشکوه از سنگ‌های خاکستری که گرگینه‌ها در آن خدمت می‌کردند و اتاق‌های زیبا و پرشکوه بسیاری داشت. ملکه همیشه پیراهنی خاکستری می‌پوشید و موهای جوگندمی‌اش را گوجه می‌کرد. پوست یک گرگ را مانند شنلی روی دوش می‌گذاشت و زیورآلات طلای سفید در همه‌جای بدنش می‌درخشیدند.

ملکه دختری حدودا سی ساله داشت که درست مانند جوانی‌های خودش بود؛ با گیسوان سیاه بلند، چشم‌های خمار سبز و مژه‌های بلند. او همیشه پیراهنی پشمی و خاکستری به تن می‌کرد و روحیه‌ی سرکش و ماجراجو داشت.

ملکه از خون‌آشام‌ها متنفر بود و ورود آنها را به قصر ممنوع کرده بود. شبی از شب‌ها که دخترش آهسته در قصر گردش می‌کرد، متوجه شد گرگینه‌های وردست ملکه یک "شاهزاده‌ی خون‌آشام" را دستگیر کرده‌اند. شاهزاده بسیار خوش‌قیافه بود؛ بنابراین وقتی نگهبانان به خواب رفتند، او را فراری داد و به همراه او به جنگل پناه برد.

زمانی که ملکه متوجه شد دخترش خون‌آشام را فراری داده است، دستور داد آنها را پیدا کنند و بکشند. او می‌گفت:
- رابطه‌ی آنها یک "رابطه‌ی ممنوعه" است!

وردست‌های ملکه دختر و خون‌آشام را پیدا کردند. وقتی دختر خوابیده بود، وانمود کردند مردمی پاک‌دل هستند و یک بطری "خون نفرین‌شده" به او دادند‌، غافل از اینکه قبلا دختر او را گاز زده و تقریبا تبدیل به یک گرگینه کرده است. آن "گاز زهرآلود" کاری کرده بود که رابطه‌ی دختر و خون‌آشام ممنوعه نباشد؛ اما وردست‌ها این را نمی‌دانستند و دختر را هم کشتند.

وقتی دختر و خون‌آشام هردو به "آغوش خاک" رفتند، "سرود محزون" پخش می‌شد و وردست‌ها از کار خود پشیمان شدند. سپس ملکه را به قتل رساندند.

کلمات نفر بعد: جغد، سفر، دزد، بدجنس، سیاه‌چال، قصر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 5 خرداد 1403 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: ماه، روباه، فیلیکسیس فیلیکس، آبیلوی ایت، مرگ، شپش، پاتیل.

نور کم رمق ماه که بر کوچه های تنگ و متعفن می تابید و بنجامین که با قلبی سنگین در میان آن ها قدم می زد تا قربانی خود را پیدا کند. هر بار که به شکار خون آشام ها می رفت، با خودش عهد می بست که این آخرین بار است، اما باز پطروس با روش های مختلف او را قانع می کرد که این کار را انجام دهد.

همان طور که پیش می رفت، به خون آشام هایی که دو طرف کوچه به دیوارها تکیه داده بودند، نگاه کرد، موجودات مفلوکی که لباس های پاره به تن داشتند، صورت هایشان به کثافت آغشته بود و شپش ها بین موهایشان پرواز می کردند.

یکی از آن ها که زن جوانی با موهای قهوه ای و چشمان گود رفته بود، با یک پاتیل پر از معجون به سمتش آمد و گفت:
"اینو ببینید، بهترین فیلیکسیس فیلیکسی که تا حالا ساخته شده. اونو با قیمت ارزون بهتون میفروشم."

بنجامین ایستاد و در حالی که سعی می کرد جلوی هجوم اشک به چشمانش را بگیرد، مقداری پول از جیبش درآورد و کف دست زن گذاشت و گفت:
"لطفا معجونو برای خودت نگه دار، خانم. من لیاقت شانسو ندارم."

و از کنار زن که با چهره ای پرسشگرانه به او نگاه می کرد، رد شد و هدفش را دید که انتهای کوچه ایستاده، یک خون آشام جوان در کالبدی پیر که روباه کوچکی را در آغوش گرفته بود و با ترس به او خیره شده بود.

بنجامین به سمت او رفت و در چند قدمی او ایستاد. حالا تمام خون آشام های کوچه احساس خطر کرده بودند و با چشمان گشاد شده به شکارچی و قربانی فرتوتش نگاه می کردند.

تمام کاری که بنجامین باید می کرد، این بود که روی پیرمرد بجهد و دندان هایش را در گردن چروکیده ی او فرو کند و خونش را تا انتها بمکد و بعد جسد خشکیده اش را آتش بزند و طلسم آبلیو ایت را روی بقیه ی خون آشام ها اجرا کند تا صحنه ی مرگی که دیده بودند را فراموش کنند.

به جلو خیز برداشت تا کار را تمام کند، اما ناگهان خاطره ای در ذهنش زنده شد. آنجل را دید که دستانش را در دستان خود گرفته و می گوید:
"عزیزم، به من قول بده که دیگه هیچ خون آشامیو نکشی."

عقب رفت و رویش را برگرداند و از بین خون آشام ها رد شد و وقتی آن کوچه های کابوس مانند را پشت سر گذاشت و وارد خیابان اصلی شد، راهب پطروس را دید که در کالسکه ی مجللش نشسته و با حالتی تاسف بار به او نگاه می کند.

کلمات نفر بعدی: ملکه ی گرگینه ها، شاهزاده ی خون آشام، رابطه ی ممنوعه، خون نفرین شده، گاز زهرآلود، سرود محزون، آغوش خاک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/3/5 22:33:30
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/3/5 22:34:48
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 خرداد 1403 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: ماه کامل، جنگل ممنوعه، خون آشام، محدوده اژدهاها، پاترونوس، دیوانه ساز، طلسم مرگ.
_____________________________
-حتما باید ماه کامل بیام اینجا، دقیقا زمانی که ممکنه حیوونا وحشی باشن و یه مرگ دردناک نصیبم کنن.لعنتی!

ساکورا گفت و با دلخوری و عصبانیت شاخه درختی را که توی موهاش گیر کرده بود بیرون کشید. آمدن به جنگل ممنوعه آن هم در شب کامل دیوانگی محض بود.

چند بار در راه با دیوانه ساز مسخره ای روبرو شد که دست از سرش برنمی داشت. اگر پاترنوس کوچکش، که حاصل تنها خاطره شاد زندگی اش بود، دمنتور را دور نکرده بود به سرنوشتی بدتر از مرگ می رسد و این برایش کابوس بود.

اما به هر حال، شما هم اگر یک دوست خون آشام گرسنه داشته باشید که بخواهد شما را هر بار به مرگی تدریجی و دردناک دجار کند ترجیح می دادید به دل خطر بزنید هر چند از مرگ دردناک متنفر باشید.

ساکورا چندین ساعت در کتابخانه بزرگ هاگوارتز، با کتاب هایی که گرد و خاکشان آدم را خفه می کرد و چند تایشان هم واقعا کتک می زنند و می خواستند او را با جادو بکشند، سر کله زده بود تا به جواب رسیده بود. خون اژدها می تواند خون آشام ها را تا یک هفته از خوردن خون هر موجود دیگری بی نیاز کند و این یعنی معجزه.
-خب، محدوده اژدها ها. رسیدم!

نگاه ساکورا چرخید. اژدهایی دو کیلومتری با رنگ سبز درخشان، اژدهای قرمز با خار های سفید و زرد نیم متری و هزاران اژدهای دیگر که با آرامش خوابیده بودند بدون این که نیت شوم ساکورا را بدانند.
-خیلی خب بگذار ببینم باید یه اژدهای طلایی پیدا کند که نفسش زودتر از طلسم مرگ میکشه. وایسا من میتونستم این روش خودکشی رو هم امتحان کنم!
-حتی فکرشم نکن!

صدایی ساکورا را از جا پراند و باعث شد شیشه حاوی معجون بی حسی موضعی که تازه از زیر شنلش بیرون آورده بود لیز بخورد و تقریبا بیوفتد.

-تو اینجا چی کار میکنی، اگه میشکست جوری میکشتمت که تیکه هاتم پیدا نشه!

هرچند می دانست پسر که حتی مو هایش هم قرمز است تمام راه تعقیبش می کرده ولی باز هم او را غافلگیر کرده بود.

-الیستر، آلیستر. وای اسمت چی بود؟

پسر با شنیدن اسمش وا رفت.
-هنوز اسممو نمیدونی و میخوای بکشیم؟
-برای کشتن اسم لازم ندارم.

پسر آه بلندی از ته دل کشید ولی وقتی چشم هایش را باز کرد ساکورا را ندید.
-کجا رفت؟

چند دقیقه ای مشغول گشتن بود تا اینکه ساکورا را در حالی پیدا کرد که بی توجه به او مشغول مالیدن دارو روی پوست اژدهای نگون بخت طلایی بود که تازه پیدایش کرده بود. چاقوی ساکورا توی رگ اژدها فرو رفت و خون توی شیشه زیر دست ساکورا سرازیر شد.
-چ...چیکار میکنی؟
-هیس!

ساکورا پس از پر شدن شیشه با چوبدستی زخم اژدها را جوری مداوا کرد که انگار هیچ وقت زخمی نشده بود.
الیستر اخم هایش را در هم کشید ، نادیده گرفته شدن و گفتن این که ساکت شود برایش سخت بود ولی از ترس جانش سکوت کرده. ساکورا را می شناخت، آن دختر از خود شیطان اعظم ترسناک تر بود.

-خب تموم شد، تو میخوای بمونی بمون ولی من که میرم.

و با صدای تقی ناپدید شد، متاسفانه صدایش به قدری بلند بود که تمام اژدها ها بیدار شدند. حالا فهمید چرا با همین روش به اینجا نیامده بود.

-ل...لعنت بهت ساکورا آکاجی!

شایعات تایید می کنند الیستر تا خود صبح مشغول دویدن بود تا خورده نشود.

کلمات نفر بعد: ماه، روباه، فیلیکسیس فیلیکس، آبیلوی ایت، مرگ، شپش، پاتیل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1403/3/2 14:38:59
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1403 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: جاودانه‌ساز، سبد، دندان نیش، خودنویس جادویی، نفرین طلایی، پیر، ساختمان

جینی این بار، باید به سراغ اکسیر جاودانه ساز می رفت. اکسیری که بسیار کمیاب بود و برای دست یافتن به آن باید کاری فراتر از ماموریت قبلی می کرد. رفتن به جایی فراتر از محدوده ی اژدهاها.
در آن لحظه، آرزو داشت برادرش چارلی، آنجا بود و به او کمک می کرد تا از محدوده ی اژدهاها رد شود.
آرام به داخل ساختمان رفت. برای رد شدن از محدوده ی اژدهاها باید نفرین را میشکست. نفرین طلایی مانع از رد شدن از محدوده ی اژدهاها می شد.
برای شکستن نفرین، باید با خودنویس جادویی، به کمک خون خود، روی کاغذ پوستی می نوشت و بعد، آن را با وردی سخت اجرا می کرد و بعد می سوزاند.
اکنون با دستی که با سبدی که از دندان نیش مار پر شده بود، به درون تونل زیرزمینی وسط رفت.
روی زمین نشست و خودنویس و کاغذ پوستی را از جیب ردایش در آورد و شروع به نوشتن با خون خود کرد.
وقتی که کارش تمام شد، چوبدستی اش را در آورد و ورد را زیر لب خواند و نفرین طلایی شکست.
بعد یک ظرف طلایی را آورد و دندان نیش ها را در جای مشخص شده ریخت و در ظرف طلایی، به اندازه ی یک بطری، اکسیر جاودانه ساز جاری شد و ظرف طلایی پر شد.
درب ظرف را که بست، در حالی که خنده ای عجیب بر لب داشت، زیر لب گفت:
- فکر کردن من نمیتونم این رو به دست بیارم، حالا با بدست آوردن این، شجاعتم رو بهشون نشون دادم، امیدوارم فهمیده باشن که من چقدر با استعدادم.
بعد از پیچک پیر کنار پایش گذشت.
کلمات نفر بعد: ماه کامل، جنگل ممنوعه، خون آشام، محدوده اژدهاها، پاترونوس، دیوانه ساز، طلسم مرگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک گریفندوریتصویر تغییر اندازه داده شده!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1403 16:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلمات فعلی: بوسه، روزنامه، کرم ابریشم، شاپرک، کراوات، آزکابان، آغوش


پرنده‌ای در پهنه‌ی آسمان از این سو به آن سو می‌رفت و با ضربات بی‌امان باد می‌جنگید. گلرت یازده‌ساله یک چشمش را بسته بود و با انگشت سبابه‌اش پرنده را دنبال می‌کرد.
او بود که پرنده را به این سو و آن سو می‌برد یا پرنده بود که انگشت او را مسحور خود ساخته بود؟
به ساعتی قبل فکر می‌کرد. مادر پریشان‌حال آغوش خداحافظی را از او دریغ و او را راهی مدرسه کرده بود.
بی‌شک حتی با معیارهای سنگ‌دلانه مادرش، یک بوسه نمادین کوچک از راه دور هم کافی بود، اما تمام محبتی که از آن روز صبح از مادر به یاد داشت، غرغرش به جان او بود به خاطر کج بودن کراواتی که طرح کرم ابریشم و شاپرک روی آن به طرز احمقانه‌ای قرار بود او را مضحکه‌ی دانش‌آموزان تخس دورمسترانگ کند.
به یاد آوردن همین موضوع، خون را در رگ‌هایش به جوش آورد. پرنده آخرین چرخ‌هایش را در آسمان زد و آتش گرفت.
گلرت کراوات را از دور گردنش باز کرد و با دقت آن را در روزنامه‌ای که در کوله‌اش گذاشته بود پیچاند.
روزنامه انگلیسی بود و تصویر هولناک زندان مخوف آزکابان روی صفحه اول آن خودنمایی می‌کرد.

به روزهای پیش رویش فکر کرد. مدرسه برای او چندان تفاوتی با آزکابان نداشت...


کلمات نفر بعدی: جاودانه‌ساز، سبد، دندان نیش، خودنویس جادویی، نفرین طلایی، پیر، ساختمان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1403 15:25
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
کلمات فعلی: رز سیاه، تابوت سنگی، خون معشوق، صلیب، خنجر نقره، آتش، مقبره

تلما آرام قدم برداشت و وارد قبرستان شد. از کنار صلیب چوبی بزرگ گذشت. سرعت حرکتش را کمی بیشتر کرد. دلش برای پدر و مادرش تنگ شده بود.

بعد چند دقیقه، به دو مقبره ای رسید که در کنار هم قرار داشتند. آرام جلو رفت و روی یکی از آنها نشست. با اینکه سال‌ها از مرگ آنها میگذشت و دیگر به رفت و آمد به این قبرستان عادت کرده بود، هنوز هم با دیدن مقبره‌شان قلبش آتش می‌گرفت.
- سلام. بازم من اومدم... مثل همیشه...

مکث کرد. بغض گلویش را می‌فشرد. دلش میخواست پدر و مادرش زنده بودند و او در آغوش‌شان می‌نشست و اشک می‌ریخت. اما آرزویش غیرممکن بود. آنها دیگر زنده نمی‌شدند، دیگر او را در آغوش نمی‌گرفتند، دیگر به او نمی‌خندیدند، دیگر بر گونه های او بوسه نمی‌زدند و هزاران دیگرِ دیگر... تنها چیزی که حالا میتوانست بغل کند یا ببوسد، سنگ قبر و خاک مزارشان بود.
- دلم براتون خیلی تنگ شده. چرا... چرا نیستین؟! چرا من رو تنها گذاشتین؟! چرا...

دیگر نتوانست تحمل کند. قطرات اشک، یکی پس از دیگری بر روی گونه هایش جاری شدند. موهای قهوه ای کوتاهش روی صورتش ریخته بود. می‌دانست تا مدتی طولانی نمیتواند به دیدار آنها بیاید؛ سرش بسیار شلوغ بود. حتی اگر فرصتی هم داشت نمیخواست به این زودی دوباره سنگ قبر آنها را ببیند.
- مامان گلدون رز سیاهی که برام کاشته بودی هنوز توی اتاقمه. بابایی، مجسمه دختری که داخل یه تابوت سنگی بود رو یادته؟ هنوز نگه‌ش داشتم.

گریه اش شدت گرفته بود. نمیتوانست نفس بکشد.
- اون خنجر نقره رو هم که دیگه میدونین... همیشه همراه منه.

آرایشش بخاطر گریه خراب شده و صورتش کاملا سیاه بود.
- کتاب خون معشوق رو هم خوندم. خیلی قشنگ بود!

به آرامی از روی سنگ قبر بلند شد. لبخندی از روی درد زد و به طرف در قبرستان به راه افتاد.



کلمات نفر بعد: بوسه، روزنامه، کرم ابریشم، شاپرک، کراوات، آزکابان، آغوش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1403/3/1 15:30:11
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1403 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: شک، ترس، درخت سرو، شنل، روباه، اشتیاق، درد.

به تنه ی درخت سرو تکیه داده بود، دانه های برف روی موها و ردای مشکی اش نشسته بود و حالت صورتش مثل کسی بود که در حال درد کشیدن یخ بسته باشد. زن جوان می دانست که او چه موجودی است و نباید نزدیکش شود، با این حال نتوانست او را نادیده بگیرد و با شک به سمتش رفت.
"آقا، شما نباید این جا بخوابید. خیلی زود سر و کله ی گرگینه ها پیدا میشه. این جا پاتوق همیشگیشونه."

گادفری چشمانش را باز کرد و به چهره ی زن جوان نگاه کرد. چشمان آبی معصوم، لب های سرخ و موهای بلند طلایی. چه قدر شبیه رزالی خودش بود. گادفری دستش را روی سینه ی دردآلودش فشار داد و به سختی از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:
"ممنونم که منو بیدار کردی. فقط چند لحظه و بعد پا میشم و میرم."

"رنگتون بدجور پریده. انگار خیلی سردتونه."

و شنلش را درآورد و روی او انداخت. گادفری لبخند زد و گفت:
"تو خیلی مهربونی، ازت ممنونم. ولی اگه یه کار دیگه بکنی، من سریع تر گرم میشم."

تپش قلب زن شدت یافت. می دانست که این موجود از او چه می خواهد و آن چیز می تواند باعث مرگ او شود. با این حال آب دهانش را قورت داد و در حالی که ترس به وجودش چنگ انداخته بود، جلو رفت و گردنش را به سمت گادفری گرفت.

گادفری دستش را دور زن حلقه کرد و دهانش را روی گردن او گذاشت و دندان های نیشش را در گوشت لطیف او فرو کرد. زن فریاد کوتاهی کشید و گادفری با اشتیاق شروع کرد به نوشیدن خون پر از شرارتش. او روباهی بود که قربانی اش را به دام انداخته بود.

کلمات نفر بعدی: رز سیاه، تابوت سنگی، خون معشوق، صلیب، خنجر نقره، آتش، مقبره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1403 13:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
کلمات فعلی: بارون، راهرو، نوشیدنی کره‌ای، شانس، بازی، چوبدستی، هیجان

- چه بارون قشنگی میباره! مگه نه روباه کوچولوی من؟

تلما درحالی که دستانش را گشوده بود و زیر باران راه میرفت این را به روباهش گفت. روباهش نیز که انگار با حرف او موافق بود با شادی شروع به دویدن کرد.

- فکر کنم زیادی نوشیدنی کره ای خوردم. آخه اومدنی حواسم نبود و سرم خورد به دیوار راهروی کافه!

و بعد شروع به خندیدن کرد.
- اما زیادی مشکوک نیست؟ اون مرد هیکلی زیادی خوش‌شانس نبود؟ سه دور برد تو بازی... بدون باخت!

کمی مکث کرد.
- شایدم من زیادی شکاکم... نمیدونم!

تلما سرعت راه رفتنش را کمتر کرد.
- اما اصلا هیجان نداشت! حتما با چوبدستی‌ش یه کار هایی کرده! مطمئنم!

و سپس راهش را به طرف کافه کج کرد. باید مطمئن میشد شکش درست است!

کلمات نفر بعدی: شک، ترس، درخت سرو، شنل، روباه، اشتیاق، درد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اردیبهشت 1403 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در کمال پوزش و احترام نسبت به طراح این چالش و نفر قبلی ، من زاخاریاس اسمیت به خاطر ناتوانی خویش در ارائه ی متنی با کلمات داده شده ، خود اقدام به انتخاب کلمات می کنم .

خانه . خنجر . چوبدستی . شکسگی . سوراخ . گلو . مرگخوار


مدرسه ی هاگوارتز ، سال آخر تحصیلی ، سه برادر اسلیترینی ، کلبه ی پدری در کوهستان .
من و دو دوست دیگرم ، هانسل ، موریس و پیتر
سه توله مرگ خوار وفادار
سه منتخب از تیم هفت نفره ای که برای کشتن رئیس وزارت سحر و جادو توسط شخص شخیص ارباب تاریکی انتخاب شده بود .
قرار بود این کار در حین برگزاری جام جهانی کوییدیچ انجام بشود تا آوازه ی واهمه انگیز لرد ولدمورت گوش جهان را کر و مردم اروپا را زهره ترک کند .
قرار بود فردا در اواسط کوره راه جنگلی ، به سمت چادر مسافرین جام جهانی ، به بقیه تیم بپیوندیم .
در اوایل نیمه شب ، هنگامی که همه باهم دور شومینه چای مینوشیدیم و استرس فردا را با هر جرعه پایین میراندیم موریس گفت : چیزی درباره داستان این یارو ماگله که جدیدا معروف شده شنیده همون که بهش میگن "شبه ماگل" ؟؟
مگه می شد نشنیده باشم
کابوسی بود که برای کنترلش در بین مرگخوار ها میگفتند یک داستان محلی بیشتر نیست اما نمی توانستند کسانی را که با دستان او به لبان مرگ بوسه زدند را انکار و لاپوشانی کنند .
شایعاتی بود که میگفت پس از خروجش از ارتش حدود سه سال در عمارت بلاتریکس لسترنج به جرم خون کثیفش شکنجه میشد و مورد آزار جنسی قرار می گرفت .
در این سه سال مرگ برهنه ی تک تک اعضای خانواده اش در دیگر سلول های کثیف و نمور آن عمارت نفرین شده به چشم دیده و قسم یاد کرده بود که انتقام بگیرد . ابتدا از تمام مرگخوار ها و سپس تمام خاندان لسترنج.
پس از حمله ی وزارت سحر وجادو به عمارت لسترنج او نیز آزاد شده بود . می گفتند وزارت از او پشتیبانی می کند .
در سه ماه اخیر سیزده مرگخوار را به وحشتناک ترین شکل ممکت تکه و پاره کرده بود .
برای اینکه مرلینی نکرده ترس دل بچه ها را نلرزاند گفتم : این فقط یه داستان احمقانست !!!
جمله ای که با تمام وجودم به آن کافر بودم
***********************************************************************

صبح شد ، به موقع توانستیم همرزمان سیاه دلمان را ملاقات کنیم ؛ درست است که ظاهرشان از کفتار های سیاه هم بی رحم تر بود ولی در پشت آن لباس های مرگخوار ترسی بود که با اندکی دقت می توانسم به راحتی تشخیص دهم .
در یک مسیر خطی حرکت میکردیم ، من نفر سوم صف بودم و در تمام مسیر چشمانم روی شاخ و برگ های اطراف قفل شده بود ، درخت به درخت و شاخه به شاخه را از نظر می گذراندم .
ناگهان وقتی که دوباره به جلو نگاه کردم خبری از نفر اول صف نبود نفر اول به جلو دوید و روی زمین خم شد .
تله ای شکاری دقیقا در وسط مسیر کاشته بودند .
سرنیزه های نازکی در چاله کاشته شده بود که از سینه ، ران و گلوی نفر اول بیرون زده بود
گلویش هنوز در تب و تاب نفس های آخر خس خس میکرد ؛ سرفه میکرد و خون از دهانش بیرون میزد .
همگی خشکمان زد ؛ او مرده بود .
پس از لحظاتی تشپ قلبم که در حال سوراخ کردن مغزم بود به من فرمان دویدن داد . احتمالا تا آخر مسر را یک نفس دویده بودیم .
چادری کرایه کردیم تا استراحت کنیم . باید فکر میکردیم دقیقا چه اتفاقی افتاده . در پایان ظهر به این نتیجه رسیدیم که وجود آن تله اتفاقی و قصد شکار آهو یا گوزنی بوده ؛ نه کمتر و نه بیشتر .
در چادر روی دور ترین تخت از در ورودی دراز کشیدم تا اگر کسی از ورودی داخل شد آخرین هدف چوب دستی اش باشم ؛ هنوز نتوانسته بودم دلهره ی آن اتفاق را از سرم بیرون کنم . به راستی این دست ها می تواند جان عالی ترین مقام اداری این کشور را بگیرد و زنده فرار کند ؟؟؟
بعد از یک چرت نه چندان کوتاه بیدار شدم ؛ باید دنبال غذا میگشتم . در چادر ، فقط من و یکی دیگر از اعضای گروه که نمی شناختمش حظور داشتیم . البته حرفم را تصحیح میکنم . او در اونچنان خواب عمیقی بود که گویی حضورش در چادر با میز و لیوان رویش تفاوتی ندارد . از وجود چوب دستی و کیف پولم مطمعن شدم و به راه افتادم .
خوشید به نتهای عمرش در این روز رسیده بود . درست دویست متر جلو تر دکه ای بسات کرده بود و گویی که انواع نان های شیرین ، چرب ، و کشنده را باقیمت کمی به مردم می فروخت . سه تا کلوچه گردویی گرفتم و به سمت چتدر حرکت کردم تا آنجا با آب بخورم .
به ناگاه متوجه دوستانم ، جلوی ورودی چادرمان شدم ؛ موریس جلو آمد و آن قسمت ردای کنار شانه هایم را محکم گرفت و با لهنی تند گفت : کجا بودییی ؟ آهای بگو کجا بودی !!! .
-چیه مگه چی شده ؟
-برو داخل و خودت ببین
یکی غرق در خون روی تخت ولو شده بود . همانی بود که قبل از خروج من خوابیده بود . گلویش را گوش تا گوش بریده بودند . مردمک سیاهش گشاد شده بود و دهانش به گونه ای باز مانده بود که انگار میخواست در واپسین لحظات عمرش چیزی بگوید .
یکی از دوستانش جلوی ردای مرا گرفت و محکم به روی میز وسط پادر کوبید و با فریاد گفت :
-چیکار کردی عوضیییی . خودم می کشمتتت .
نفر دوم که به نظر به لرد سیاه وفادار تر بود تا دو دوست دیگرش گفت : ولش کن احمق ؛ الان آخرین پیزی که لازم داریم یه درگیری داخلیه .
ردایم را ول کردند و بیرون رفتند . فکر میکنم آن سه باهم دوست بودند چون وقتی نفر اول کشته شد انقدر ناراخت نشده بودند .
*************************************************************************************
وقت نداشتیم . مقدماتی که سر ظهر بچه ها برای آماده کردنش دو ساعت قبل از مرگ نفر دوم بیرون رفته بودند فراهم شده بود
قرار بود به دو گروه تقسیم بشیم . اونا سینه آقای موزیر رو با یک اسپل انفجاری از قلب خالی می کردن و ما همزمان ترتیب مامورا رو میدادیم و با جادوی جابجای فرار میکردیم .
چند دقیقه قبل از شروع بازی تیم ما متشکل از من ، موریس و پیتر بود و تیم دوم هم همان دو دوست مرگخوارمان . حدود نیم ساعت بعد از اسقرارما در محل معین خبری از برادرانمان نشده بود این شد که من و پیتر رفتیم تا سر و گوشی آب بدیم ؛ در راهروی ای که به مقصدمان منتهی می شد و دقیقا در زیر سکو های تماشا چیان قرار داشت توجه من به تجمع آب در روی زمین مجاور دستشویی مردانه جلب شد ؛
در را باز کردم ... یکی از دو برادمان بر روی زمین ، در حالی که غرق در خون و آب روی دریچه ی فاضلاب به شکم افتاده بود ، گوشه ی سرش شکستگی خون آلودی کاشته شده بود که با کمی دقت می توانستم خطوط پیچ در پیچ مغزش را بشمارم . در مجاورش سنگ روشویی سفیدی که در اثر برخورد چیزی خورد شده بود و آب را به کف دستشویی سرازیر ساخته بود جلوه گری میکرد . در انتهای دسشویی آخرین نقاشی استاد به پشم میخورد . آخرین برادرمان از اعضای مرگخواران که آن روز با آنها آشنا شده بودیم .
روی زمین نشسته و دست هایش به در اتاقک آخرین توالت میخ شده بود ، دقیقا در بالای سرش ، با یک خنجر دسته استخوان . بر روی هر دو رانش جای فرورفتگی خنجر نمایان بود و ار بینی شکسته اش خون می چکید . از دستشویی خارج شدیم و در را بستیم اگر در این لحظه فرار میکردیم عاقبت خوبی انتظارمان را نداشت پس دوان دوان رفتیم تا به موریس خبر دهیم . از پله ها بالا رفتیم و به جایگاه تماشا چیان رسیدیم . موریس را در همان لباس و نقاب مرگخوارمان دیدیم ، به نظر میخواست ماموریت را شروع کند . دیوانگی بود اما چاره ای نبود . با دست به پیتر اشاره کرد تا به سمتش برود . من هم به سمت نگهبان ها رفتم . در این هنگام اتفاقات برایم اندکی عجیب به نظر رسید ؛ حالات موریس برایم نا آشنا بود... . در همان یک لحظه پیتر جلو افتاد و موریس در دم چوب دستی نوک تیزش را در گردن پیتر فرو کرد . اگر لحظه تا کنون شک داشتم که گرفتار شبح ماگل شدم دیگر شکی وجود نداشت .
حالتی متشکل از احساسات خشم ، نفرت و صد البته ترس و اضطراب وصف ناپذیری وجودم را فراگرفت ، چوبدستی ام را بالا گرفتم تا به شخصی که پشت آن ماسک بود حمله کنم که متوجه تکه های چوبدستی خورد شده در دستم فرو رفته و دیگر قابل استفاده نیست .
در همین لحظه دوستان عوضی شما مرا دستگیر کردند و مرا به حضورتان مشرف نمودند جناب بازرس .
چیز دیگه ای ندارم که برایت تعریف کنم میشه گمشی و تنهام بذاری ؟
من یه آشغالم ، یه آشغالی که توی عوضی گذاشت زنده بمونه !!! مطمعن باش لرد ولدمورت نمیذاره قصر در بری .

پایان

اضافه میکنم که هزار و پونصد کاراکتر را تایپ کرده ام و دیگر نایی برای ویرایش و مشخص کردن کلمات و باز خوانی ندارم . همچنین برای دریافت کلمات جدید میتوانید به پست قبلی سر بزنید
با تشکر
زاخاریاس اسمیت ملقب به زاخار اصلی

نقل قول:
برای مرده ها دلسوزی نکن هری ، برای زنده ها دلسوزی کن. و کسایی که بدون عشق زندگی میکنن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1403/2/26 17:15:17
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات:هاگوارتز، قالیچه، تک‌شاخ، جاروی پرنده، گوی زرین، سبزه، شیرینی.



سالن غذاخوری هاگوارتز جای مخفی شدن نبود و هاسک بهتر از هرکسی اینو می‌دونست. توی دوران دانش‌آموزی، صد روش برای مخفی نشدن توی سالن غذاخوری پیدا کرده بود. با وجود این، نمی‌دونست با منطق کدوم مرلین‌نیامرزیده‌ای این ماموریت رو قبول کرده بود. حالا فقط می‌خواست زنده از اونجا بیاد بیرون، چون شعمای معلق سقف غذاخوری به طرز خطرناکی نزدیک قالیچه ی پرنده ی قرضیش می‌سوختن.

بازم همون داستان تکراری. بازم یه شرط‌بندی رو باخته بود و چون پولی برای پرداخت دینش نداشت، مجبور شده بود به یه روش دیگه جبران کنه. واقعا فکر نمی‌کرد برای پیدا کردن مواد اولیه ی یه "معجون عشق متفاوت" دزدکی وارد مدرسه بشه. حتی مجبور شد بدون گواهینامه ی جارو‌رانی، سوار یه جاروی پرنده بشه تا بعد از نیت کردن، از سبزه ی کف زمین کوییدیچ بچینه. برای تهیه ی این معجون پیچیده، چند قطره خون تک‌شاخ رو باید روی سبزه ی گره خورده ی زمین مسابقه می‌ریختن و هاسک واقعا شانس آورد که مجبور نشده بود تا جنگل ممنوعه برای تهیه‌ش بره. اینطوری نیست که از رفتن بترسه ها. نه واقعا.
وحشت داشت!

با احساس تکون خوردن یه چیزی توی جیبش کم مونده بود با مغز از روی قالیچه بیفته وسط خوراک مرغی که روی میز اسلیترین بود. یه نیم‌نگاهی به جیب کتش کرد و چشمش به اسنیچ افتاد. اینقدر به دزدی تردستی‌های کوچیک خودش عادت داشت که یادش رفته بود گوی زرین رو به عنوان شیرینی معامله از سالن کوییدیچ دزدیده. یه قطره عرق سرد از روی پیشونیش چکید پایین و قبل از اینکه بتونه متوقفش کنه، چکید روی میز غذاخوری.

یه لحظه همه‌چی متوقف شد. حتی شعله ی شعما هم ثابت موند و دیگه سوسو نمی‌زد. صدای بهم خوردن قاشق چنگالا و هیاهوی بچه‌ها هم کاملا ساکت شد.
بعد توی یه حرکت هماهنگ، سر همه ی دانش‌آموزا همزمان به سمت بالا چرخید. همشون لبخند دندونی می‌زدن. همشون به هاسک و قالیچه‌ش خیره شدن بودن. نگاهشون انگار حتی از جیب کتش هم رد می‌شد و اسنیچ دزدی رو می‌دید. اوضاع هنوز تحت کنترل بود تا اینکه همشون با یه صدای نویزدار عجیبی همزمان زمزمه کردن:

"به خونه خوش اومدی هاسک!"

هاسک هنوز سر جاش خشکش زده بود. قالیچه ی جادویی ازش سریع‌تر بود. توی یک ثانیه، زیر پاش رو خالی کرد و پا به فرار گذاشت‌. هاسک بیچاره سقوطش رو روی اسلوموشن می‌دید.
آروم آروم از شعما فاصله گرفت.
لحظه ی آخر متوجه شد که بوی هلو می‌دن.
توی راه با یکی دوتا از روح‌های سرگردان تصادف کرد و دقیقا قبل از برخورد با خوراک مرغ بود که از جاش پرید.

از جاش پرید؟!

چشماش رو باز کرد و سر جاش نشست. گوشای گربه‌ایش سیخ توی هوا وایساده بودن و بعد از چند لحظه دستش رو روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
بازم توی نوشیدن زیاده‌روی کرده بود.

کلمات جدید: بارون، راهرو، نوشیدنی کره‌ای، شانس، بازی، چوبدستی، هیجان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 22:49:50
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 22:50:56
ویرایش شده توسط هاسک پایک در 1403/2/24 23:16:39