پس مرگخوارها در عملیاتی عملگرا ریختند روی کلهٔ کلهروغنیترین مرگخوار اعصار و بستندش و پرتش کردند توی ماشین لباسشویی خانهٔ ریدلها که تا خرتناق پر کردندهبودند از سپیدین تاژ و دکمهاش را زدند تا سوروس بچرخد و سفید شود و به کارهای بدش فکر کند. در همین حینالحیون، بلاتریکس لسترنج دامبلدورت را با یک دست بلند کرد و گذاشت روی شانههای خودش و با آن یکی دست یک خطکش از جیبش کشید بیرون و گرفت زیر ریشش و افتاد به ویراژ دادن توی دالانهای خانه تا همهٔ چیزهای سیاهی که اربابش میگفت را و بزند.
- این ساموراییه رو نمیخوایم.

مالفویچه؟ کلهشو قبول میکنیم، بقیهشو بندازین دور.

این دیواره چیه اینجا؟ این دیواره سایه داره. نمیخوایم.

بلاتریکس طوفانی بود از روشنایی. بلاتریکس دریایی بود که تاریکی تویش غرق میشد. بلاتریکس سیل آن یارو کشتیداره بود ولی به جای آنکه همه را بیارد توی کشتیاش، همه را میبرد توی ماشین لباسشویی خانهٔ ریدلها. یکی یکی مرگخوارها و میزها و صندلیها و قالیها و باقالیها و درها و پنجرهها بودند که میرفتند سفید شوند. بلاتریکس خفنترین سرباز روشنایی بود. کی میتانست جلوی بلاتریکس را بگیرد؟ بلاتریکس حتی موهاش را هم فرستاد توی ماشین لباسشویی و توی گوشهاش لامپ گذاشت و چوبدستیاش را قورت داد و به شکمش گفت
لوموس. بلاتریکس راه که میرفت، تاریکی آنقدر میگرخید که جانش به لبش میرسید و میپرید بیرون. ولی بلاتریکس دلخوش به این مقدار کم نبود. بلاتریکس جان تاریکی را جانی میکرد.
- جانشو
جانی میکرد؟ یعنی چی؟
فکر میکنید بلاتریکس به سوالات مبهوم مخاطبی موهوم رحم میکرد؟
- سفیــــــــــــد شو!

نخیر! بلاتریکس به قلهای از بصیرت رسیدهبود که سیاهیِ توی صداها را هم میدید. بلاتریکس سیاهی را بو میکرد، میشنید، میآشامید، میماشامید. پس صداهه هم رفت پیش بقیهٔ قماش سیاهباز و مشکینبنیهاش.
دیگر که ماندهبود؟ ریش طویل دامبلدورت به سان جامهٔ جنگ بر تنش، بلاتریکس عین خورشیدی خونخوار در خرابههای خانهٔ ریدلها پرسه میزد. یک چیزی درست نبود. یک چیز کوچکبزرگِ بلادیدهای بود که درست نبود. ریش دامبلدورت هنوز کوتاه نشدهبود اما بلاتریکس همه تاریکیها را زدهبود. چرا؟
بلاتریکس به بالای سرش نگاه کرد. ستارههای بیشمارِ شب مثل جزیرههایی خوشحال به بلاتریکس چشمک میزدند.
- مخزن تاریکی، آسمـــــــــــــــــــــــــــون!
آنطرفتر، زیر طاقی کمرشکسته، سوروس اسنیپ، زندانی شماره یک ماشین لباسشویی خانهٔ ریدلها، کلهاش را از زیر خم زانویش رد کرد تا مچ دستش را چرب کند و از جیبش بکشد بیرون.
- کجول، دماغت کلیهمو گروگان گرفته.
- نمیتونم برم اونورتر. شاخهٔ چپم روی ماشهٔ مسلسل وینکیه.
- من گفتم بری اونورتر مگه؟
سوروس دستش را کشید بیرون. سوروس
بالاخره دستش را کشید بیرون. هزار و پانصد سال بود که دستش توی جیبش گیر کرده بود ولی بالاخره دستش را کشید بیرون. و همراهش بهترین چیز دنیا را هم آوردهبود: فندک!
- پرنسس ارباب، میشه اینقدر وول نخورین؟ سایهٔ این تیرآهنه الاناس که بیفته.
- بیفته؟ رو من؟ بی خواستگاری؟

سوروس دستش را از دور گردنِ بی سر دراکو مالفوی رد کرد و فندکش را داد آن یکی دستش. بعد آن یکی دستش را آورد سمت لبش. سپیدین تاژِ روی فندکش را فوت کرد. سوروس توی عمرش این قدر مشعوف نبودهبود.
سوروس فندکش را گرفت زیر سیگارش. فندکش جرقه خورد اما روشن نشد.
- این آرنج کیه؟ چقدر زشته.
- حرف نزنین اینقدر. دو دقیقه این ماشینه نمیچرخه، مدام تو مغزمون وژوژ نمیکنه، باید شما رو اعصابمون راه برین؟

از اندرون ماشین لباسشویی صداهایی روی هم خزیدند. سوروس یک بار دیگر فندک زد.
- داد نزن مرتیکه. تیرآهنه میفته رومون الان.

- مرتیکه خودتی. من زنیکهام.
وژژژژژژسوروس یک بار و یک بار دیگر فندک زد. همچنان شعلهای در کار نبود. عرق کفآلود داشت روی پیشانیاش نقش میبست.
- یکی داره خونمو میخوره.
- دلیل نمیشه چون زنیکهای داد بزنی.

- من هرچیو دلم بخواد میزنم.

- کی داره خونمو میخوره؟
سوروس آنقدر سریع داشت فندک میزد که نزدیک بود خودش آتش بگیرد. ولی هنوز سیگارش روشن نمیشد. صداهای اندرون ماشین لباسشویی بلندتر شدند.
وژژژژژژسوروس آب دهانش را قورت داد. فقط یک شعله. سوروس فقط یک شعله میخواست. مگر چه کردهبود که کائنات حتی یک شعله هم نمیداد دستش؟ کام آن کائنات. فقط یک شعله.
- خطاب به اونی که داره خونمو میخوره: من سوال مبهوم مخاطب موهومم. خون ندارم اصلا. نمیدونم چیو داری میخوری.
فندک سوروس بالاخره شعله زد! زیباترین و نارنجیترین شعلهٔ دنیا صورت سوروس اسنیپ را روشن کرد. سوروس سریع گرفتش زیر سیگارش.
وژژژژژژ- نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه!

شاید سوروس غمهای بزرگی دیدهبود، ولی غم لحظهای که جهان شروع کرد به چرخیدن و فندکِ تازهروشنش ول شد و رفت لای تودهٔ در هم تنیدهٔ محتویات ماشین لباسشویی از همهشان بزرگتر بود.
سوروس اسنیپ، غمگینتر از همیشه، چرخید.