جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 12:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خیلی‌ها شاید ندانند، اما در گذشته نه چندان دور، خیلی‌ها معتقد بودند که ماشین زمان می‌تواند از یک لباسشویی پدید بیاید، خیلی از فیلم‌ها نیز بر اساس همین ساخته شد که شخصیت اصلی در تلاش برای ساختن ماشین زمان، از ماشین لباسشویی بهره می‌گرفت. آنها معتقد بودند چرخیدن ماشین لباسشویی می‌تواند تا آنجایی سریع شود که به سرعت نور برسد و انسان را برای سفر در زمان آماده کند.

این، چیزی بود که در ذهن تلما می‌چرخید و همچنان او را یاد فیلم "سفر جادویی" مضحک و مضخرف و بچه‌گانه‌ای می‌انداخت که کجول چند وقت پیش داده بود او ببیند. دلیل اینکه چنین چیزی به ذهن تلما خطور کرد و او را یاد ماشین زمان انداخت، جرقه‌های عجیبی بود که در داخل و بیرون لباسشویی می‌زد.
- بچه‌ها، شما هم این نورهارو می‌بینین؟ داریم منفجر میشیم یا چیز دیگه‌ای در شرف وقوعه؟

تلما جوابی دریافت نکرد. نگاهی به اطرافش انداخت و مرگخواران را دید که بی‌هوش شده‌اند. خودش هم زیاد رو به راه نبود و این چرخش‌های مداوم که انگار بیش از پیش داشت سریع‌تر می‌شد، روی او هم تاثیر گذاشته بود.
- گمونم واقعا قراره در زمان سفر کنیم...

سپس نور بزرگی از لباسشویی ساکن در خانه‌ی ریدل‌ها ساطع شد که تا کیلومتر‌ها آن طرف‌تر را نیز پوشش می‌داد.
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 22:54
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
فلش بک - کارخانه ال جی

شاید با خودتون فکر کنید که این ال جی، همون ال جی مذکور و مشهور و محبوب و محجوب و مطلوبه. ولی نیست. نبود. مفهوم بود؟ خب... پس چی بود؟ این ال جی، کدوم ال جی بود؟

این ال جی، درواقع اَلجِی بود! "اَل" برای معرفه شدنش توی زبان عربی و جی، همون جی خودمون بود. جی حالا اسپانسر یه شرکت لوازم خانگی خوف و خفن شده بود و تصمیم گرفته بود که لوازم خانگی های خوف و خفن تولید کنه و به خانه‌های خوف و خفنِ جادوگران خوف و خفن بفرسته و گالیون‌هایی با ارقام خوف و خفن به جیب بزنه. خیلی خوف و خفن!

در این شرکت اَلجِی، خیلی لوازم‌های البرفکتی تولید می‌شد و خبرهای این لوازم، از خبرگزاری های خفنزی مثل بلومبرغ پخش می‌شدن. اشتباه نکنین. این بلومبرغ پلومرغ نیست. درواقع بلومبرگه! همون خبر گذاری معروف و مشهور. اما یک روز یه محصول توی خبرگزاری سر و صدای شدیدی به پا کرد.

نقل قول:
ارسالی از خبرنگار حاضر در کارخانه اَلجی
یه ماشین لباسشویی به طرز خارق العاده‌ای توی این کارخونه تولید شده. این ماشین وقتی روشن بشه دیگه خاموش نمی‌شه و تا ابد الدهر روشن می‌مونه. هیچ راهی برای خاموش کردن این ماشین هنوز کشف نشده.

برای اطمینان باید بهتون بگیم اگه یه روز هوس کردین توی ماشین لباسشویی گیر کنین، حواستون باشه که هیچوقت روشنش نکنین!


فلش فوروارد - عمارت ریدل

- این ماشین نمی‌خواد خاموش شه؟
- می‌شه! مگه دست خودشه که نشه! باید بشه.
- ولی مگه چه‌جوری؟!

چه‌جوریش رو دیگه نویسنده یا نویسندگان بعد باید بگن. البته یه چیزی رو بگم که ماشینی که عجیب غریبه و عجیب غریب تولید شده، باید با یه روش عجیب غریب هم خاموش بشه.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 16:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
خلاصه:

ارباب تاریکی به رنگ سیاه حساسیت پیدا کرده و حالا عوارضش اینه که ظاهرش تبدیل به دامبلدور شده. بلاتریکس برای خلاص شدن از تمام سیاهی ها و حتی سایه هایی که سیاهیش ناخوشایند بود برای ارباب تاریکی، همه مرگخواران و چیز هایی که توی خانه ریدل ارباب دستور داد، توی ماشین لباسشویی میندازه و با پودر سفیدتاژ میشورشون. کاتانا اون وسط طی حرکتی ابر قهرمانانه سعی میکنه در ماشین لباسشویی رو از وسط نصف کنه تا مرگخواران رو نجات بده اما با چرخش مجدد ماشین لباسشویی تمام محاسباتش برای دو نیم کردن در بهم می‌خوره و لا به لای مرگخواران و بقیه چیز های توی ماشین لباسشویی گم می‌شه.



- غووووو غوو غوووو!

این جمله به دلیل ناسزاگویی مرگخوار محترم سانسور می‌شه!

ویژژژژژژژژ ژژژژ

آب داخل ماشین لباسشویی به آرومی تخلیه میشه. مرگخواران بلاخره نفسی می‌گیرن به اطرافشون نگاهی می‌کنن.
- آخیییش فکر کنم دیگه تموم شد، دیگه تکون نمیخوره. د میگم نخووور! خون ندارم من. کیه هی داره خون منو می‌خوره؟
- وجدانا هرکی هست یه سوال ازش دارم، تو این وضعیت کف و خون قاطی نمی‌کنی؟

از سوی دیگر دراکو سر جدا از بدنش را به نشانه تایید تکان می‌دهد.
- دقیقا...میگم اگر زحمتی نیست یکی اون بدن منو رد میکنه از زیر اون تیر آهن کله م رو بچسبونم؟
- اون الان مثل اهرم داره عمل میکنه تکونش بدیم سایه تیر آهن رو سر خودمون میوفته. تحمل کن حالا‌، بدون سر نمی‌میری!

دراکو آهی می‌کشد، کله اش را به گوشه ای که جلوی دست و پا و پاره آجر نباشد قل میدهد، همانجا پناه می‌گیرد.

- اصولا نباید الان درش باز میشد؟ با این حجم از کف شاخه هام داره می‌پوسه.
- من که دارم صفا میکنم. ماشین لباسشویی گروگان گیر! جوووون!
- هعییی همه خواستگارام الان اون بیرون بدون من صف کشیدن و غصه نبودنم رو میخورن. اگر در نبودم ده سال پیر شن و برن با یکی دیگه ازدواج کنن کی پاسخ گوئه؟
- باز شما حداقل یه آینده ای داری پرنسس ارباب...من چی بگم که یارم با یکی دیگه رفت و سیگارامم همه خیس خورد! غم هامو الان چجوری دود کنم؟

در همین بین دوباره مخزن، به آرامی پر از آب شد.
- وا چرا باز این شروع کرد؟
- اون صدای دین دین دین دینگ دین دین دین دیگ دینگش هم نیومد، گمونم رفت رو دور آبکشی.
- دور آبکشی...@$#*؟

ماشین چرخید و سپس مکثی موقت.
- این قوطی آهنی مگه چند دور...$#@؟

و دوباره چرخش مجدد درحالی که مخزن بیش از پیش پر از آب می‌شد.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: شنبه 19 اردیبهشت 1405 20:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کاتانا به محض گفتن این حرف، یکم عقب می‌ره تا بتونه اوج بگیره و یه ضربه‌ی جانانه به در ماشین لباسشویی وارد کنه تا از وسط به دو نصف مساوی تقسیم بشه و با آزادی مرگخواران همه فریاد "مرگخواران را کاتانا آزاد کرد" سر بدن که یهو متوقف می‌شه.

- چی شد؟ کاتانا شکست خورد؟

اما کاتانا حتی تلاشش رو به پایان نرسونده بود که حالا بخواد شکست بخوره. شکست برای وقتیه که تلاشی بکنی اما به جای موفقیت، با کله بخوری زمین و پله‌های ترقی رو جا به جا طی کنی. پس کاتانا لازم می‌بینه این نکته رو به مرگخوار ناامید توضیح بده تا از هرگونه برداشت اشتباهی جلوگیری کنه.
- » »

اتفاقی که افتاده بود این بود که کاتانا واقعا آماده بود تا قهرمان این داستان باشه، اما نویسنده در لحظات آخر با ذکرِ "از وسط به دو نصف مساوی تقسیم کنه" نه‌تنها پا برهنه پریده بود وسط که کاتانا رو حساس کرده بود. کاتانا حالا احساس می‌کرد اگه در ماشین لباسشویی رو دقیقا از وسط نصف نکنه اونوقت دیگه فریاد "مرگخواران را کاتانا آزاد کرد" از هر سو شنیده نمی‌شه.

پس کاتانا عینک می‌زنه و محاسبات دقیق ریاضیاتیش رو آغاز می‌کنه تا بتونه زاویه‌ی دقیق، سرعت لازم و نقطه‌ی مناسب برای ضربه زدن رو پیدا کنه.

- آکی نمی‌شه بهش توضیح بدی به مرلین همین که در باز شه برای ما کافیه و لزومی نداره حتما از وسط نصف بشه؟
- »

پاسخ کاتانا واضح بود. خیر! اما خبر خوب این بود که بالاخره محاسبات کاتانا به پایان رسیده بود. پس دوباره یکم عقب می‌ره تا ضربه‌ی جانانه‌ای بر در ماشین لباسشویی وارد کنه که درست در آخرین لحظات و پیش از برخورد نوک تیز کاتانا با دَر، زمانِ چرخشِ ماشین دوباره فرا می‌رسه و مرگخوارا و کاتانا چنان اون تو جا به جا می‌شن که نه‌تنها تمام محاسبات دقیق و کارشده‌ی کاتانا از بین می‌رن بلکه کاتانا به ته ماشین منتقل می‌شه.

خیلی هم غصه نداره نه؟ بالاخره کاتانا می‌تونه دوباره جلو بیاد و اون حرکتو تکرار کنه.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1405 00:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوروس در فراغ غم لیلی، شعله فندک و سختی روزگار چرخید و چرخید.
همراه باهاش بقیه هم می چرخیدن و دست و جیب های بیشتری توی هم می رفت. برگه لیست خواستگار های دلفی رفته بود تو جیب دراکو، سکه های مهریه زن سابق آکی افتاده بود دست وینکی، پاکت های حاوی "خون ماگل برای شرایط اضطراری" لیسا الان جلوی چشمای ویولا بود و مسلسل... مسلسل سرجاش درست در دست وینکی بود. مخاطب محترم دقت کن دو چیز در دنیا حاوی حرمت است نه لذت؛ حالا اون دو چیز چیه؟! مسلسل و کاتانا‌... عه کاتانا... کاتانا کجا بود؟!
ـ .

کاتانا همانطور که تق تق کنان پله های زیر طاقی کمرشکسته رو دونه به دونه طی می کرد، برای مخاطب عزیز بای‌بای می‌کنه تا به عجیب ترین منظره عمرش برسه.
ـ !

جلوی او درست اندرون لگن ماشین لباسشویی ال جی آخرین مدل، ترکیبی از چهره های کلافه و ناجور لشکر مرگخواران، فندک طلایی رنگ اسنیپ و شعله کوچولو اون و کف های ترکیبی سپیدین شوی و پودر چند منظوره برف بود.

ـ غوووو غاووو غوووو!

مطمئنم شما هم مثل کاتانا هیچ برداشت مثبتی از دیالوگ قبلی نداشتید، ولی اگه شما هم حجم عظیمی از کف احاطه تون کرده باشه، موهای بلوندتون در خطر سوختن باشه و افتخار یک خاندان اصیل و مایه دار در دستان شما رقم بخوره ترجیح می دهید با زبون بی زبونی و حتی کفی هم با یک شمشیر صحبت می کنید.
ـ !

کاتانا گیج بود و حق هم داشت. در اون بین دنبال ناجی می گشت؛ حالا اون ناجی کیه؟!

ـ غوغممم! غوغممم!

منظور سامورایی از دیالوگ بالا اینکه اون ناجی خفن و ابر قهرمان خودشه؛ ضد ابر قهرمان داستان قرار این سری خود خود ابر قهرمان بشه. ندای ابر قهرمانی درون سامورایی به صدا در میاد، از بین آرنج گروگان و شاخه های کجول کرال سینه طور خودش رو به محفظه شیشه‌ای ماشین لباسشویی می‌رسونه.
ـ غوووغا کاتانا غووووو بچه غوووو این غوووو در رو غوووغو بکش غووو در غووو باز غووو شه!
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پس مرگخوارها در عملیاتی عمل‌گرا ریختند روی کلهٔ کله‌روغنی‌ترین مرگخوار اعصار و بستندش و پرتش کردند توی ماشین لباسشویی خانهٔ ریدل‌ها که تا خرتناق پر کردنده‌بودند از سپیدین تاژ و دکمه‌اش را زدند تا سوروس بچرخد و سفید شود و به کارهای بدش فکر کند. در همین حین‌الحیون، بلاتریکس لسترنج دامبلدورت را با یک دست بلند کرد و گذاشت روی شانه‌های خودش و با آن یکی دست یک خط‌کش از جیبش کشید بیرون و گرفت زیر ریشش و افتاد به ویراژ دادن توی دالان‌های خانه تا همهٔ چیزهای سیاهی که اربابش می‌گفت را و بزند.

- این ساموراییه رو نمی‌خوایم. مالفوی‌چه؟ کله‌شو قبول می‌کنیم، بقیه‌شو بندازین دور. این دیواره چیه اینجا؟ این دیواره سایه‌ داره. نمی‌خوایم.

بلاتریکس طوفانی بود از روشنایی. بلاتریکس دریایی بود که تاریکی تویش غرق می‌شد. بلاتریکس سیل آن یارو کشتی‌داره بود ولی به جای آن‌که همه را بیارد توی کشتی‌اش، همه را می‌برد توی ماشین لباسشویی خانهٔ ریدل‌ها. یکی یکی مرگخوارها و میزها و صندلی‌ها و قالی‌ها و باقالی‌ها و درها و پنجره‌ها بودند که می‌رفتند سفید شوند. بلاتریکس خفن‌ترین سرباز روشنایی بود. کی می‌تانست جلوی بلاتریکس را بگیرد؟ بلاتریکس حتی موهاش را هم فرستاد توی ماشین لباسشویی و توی گوش‌هاش لامپ گذاشت و چوبدستی‌اش را قورت داد و به شکمش گفت لوموس. بلاتریکس راه که می‌رفت، تاریکی آن‌قدر می‌گرخید که جانش به لبش می‌رسید و می‌پرید بیرون. ولی بلاتریکس دلخوش به این مقدار کم نبود. بلاتریکس جان تاریکی را جانی می‌کرد.

- جانشو جانی می‌کرد؟ یعنی چی؟

فکر می‌کنید بلاتریکس به سوالات مبهوم مخاطبی موهوم رحم می‌کرد؟

- سفیــــــــــــد شو!

نخیر! بلاتریکس به قله‌ای از بصیرت رسیده‌بود که سیاهیِ توی صداها را هم می‌دید. بلاتریکس سیاهی را بو می‌کرد، می‌شنید، می‌آشامید، می‌ماشامید. پس صداهه هم رفت پیش بقیهٔ قماش سیاه‌باز و مشکین‌بنیه‌اش.

دیگر که مانده‌بود؟ ریش طویل دامبلدورت به سان جامهٔ جنگ بر تنش، بلاتریکس عین خورشیدی خون‌خوار در خرابه‌های خانهٔ ریدل‌ها پرسه می‌زد. یک چیزی درست نبود. یک چیز کوچک‌بزرگِ بلادیده‌ای بود که درست نبود. ریش دامبلدورت هنوز کوتاه نشده‌بود اما بلاتریکس همه تاریکی‌ها را زده‌بود. چرا؟

بلاتریکس به بالای سرش نگاه کرد. ستار‌ه‌های بی‌شمارِ شب مثل جزیره‌هایی خوشحال به بلاتریکس چشمک می‌زدند.

- مخزن تاریکی، آسمـــــــــــــــــــــــــــون!

آن‌طرف‌تر، زیر طاقی کمرشکسته، سوروس اسنیپ، زندانی شماره یک ماشین لباسشویی خانه‌ٔ ریدل‌ها، کله‌اش را از زیر خم زانویش رد کرد تا مچ دستش را چرب کند و از جیبش بکشد بیرون.

- کجول، دماغت کلیه‌مو گروگان گرفته.
- نمی‌تونم برم اون‌ورتر. شاخهٔ چپم روی ماشهٔ مسلسل وینکیه.
- من گفتم بری اون‌ورتر مگه؟

سوروس دستش را کشید بیرون. سوروس بالاخره دستش را کشید بیرون. هزار و پانصد سال بود که دستش توی جیبش گیر کرده بود ولی بالاخره دستش را کشید بیرون. و همراهش بهترین چیز دنیا را هم آورده‌بود: فندک!

- پرنسس ارباب، میشه این‌قدر وول نخورین؟ سایهٔ این تیرآهنه الاناس که بیفته.
- بیفته؟ رو من؟ بی خواستگاری؟

سوروس دستش را از دور گردنِ بی سر دراکو مالفوی رد کرد و فندکش را داد آن یکی دستش. بعد آن یکی دستش را آورد سمت لبش. سپیدین تاژِ روی فندکش را فوت کرد. سوروس توی عمرش این قدر مشعوف نبوده‌بود.

سوروس فندکش را گرفت زیر سیگارش. فندکش جرقه خورد اما روشن نشد.

- این آرنج کیه؟ چقدر زشته.
- حرف نزنین این‌قدر. دو دقیقه این ماشینه نمی‌چرخه، مدام تو مغزمون وژوژ نمی‌کنه، باید شما رو اعصابمون راه برین؟

از اندرون ماشین لباسشویی صداهایی روی هم خزیدند. سوروس یک بار دیگر فندک زد.

- داد نزن مرتیکه. تیرآهنه میفته رومون الان.
- مرتیکه خودتی. من زنیکه‌ام.

وژژژژژژ

سوروس یک بار و یک بار دیگر فندک زد. همچنان شعله‌ای در کار نبود. عرق کف‌آلود داشت روی پیشانی‌اش نقش می‌بست.

- یکی داره خونمو می‌خوره.
- دلیل نمیشه چون زنیکه‌ای داد بزنی.
- من هرچیو دلم بخواد می‌زنم.
- کی داره خونمو می‌خوره؟

سوروس آن‌قدر سریع داشت فندک می‌زد که نزدیک بود خودش آتش بگیرد. ولی هنوز سیگارش روشن نمی‌شد. صداهای اندرون ماشین لباسشویی بلندتر شدند.

وژژژژژژ


سوروس آب دهانش را قورت داد. فقط یک شعله. سوروس فقط یک شعله می‌خواست. مگر چه کرده‌بود که کائنات حتی یک شعله هم نمی‌داد دستش؟ کام آن کائنات. فقط یک شعله.

- خطاب به اونی که داره خونمو می‌خوره: من سوال مبهوم مخاطب موهومم. خون ندارم اصلا. نمی‌دونم چیو داری می‌خوری.

فندک سوروس بالاخره شعله زد! زیباترین و نارنجی‌ترین شعلهٔ دنیا صورت سوروس اسنیپ را روشن کرد. سوروس سریع گرفتش زیر سیگارش.

وژژژژژژ
- نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه!

شاید سوروس غم‌های بزرگی دیده‌بود، ولی غم لحظه‌ای که جهان شروع کرد به چرخیدن و فندکِ تازه‌روشنش ول شد و رفت لای توده‌ٔ در هم تنیدهٔ محتویات ماشین لباسشویی از همه‌شان بزرگ‌تر بود.

سوروس اسنیپ، غمگین‌تر از همیشه، چرخید.
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/2/8 21:11:39

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 23:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اسنیپ که تا آن لحظه به دلایلی (🚬) در بالکن با خودش خلوت کرده بود و از این بحران جدید خانه دائم‌البحران ریدل به واسطه نبودن در جمع مرگخواران خبری نداشت، با بی‌خیالی از در بالکن، داخل آمد و درست رو به روی چشمان مرگخواران که در سکوت به بدبختی جدید‌شان فکر می‌کردند، با همان سبک عجیب راه رفتن که شنلش را پشت سرش به پیچ و تاب می‌انداخت، به سمت بالای پله‌ها رفت و سر راه، لرد سیاه را با چهره دامبلدور دید که با این قیافه () به او زل زده بود.
- بازم موضوع پاتره، دامبلدور؟ بهت که گفتم! ازم نخواه دوباره اون کلاسای جهنمی چفت‌شدگی رو باهاش شروع کنم. چفت کردن در دهن یه تمساح خیلی راحت‌تر از ذهن کودن پاتره!
- واقعا؟
- تازه می‌گه واقعا! تازه می‌گه واقعا! یک سال تحصیلی زجر کشیدم جلوی چشمت تا پسره ذهنشو ببنده! آخرم پاشد عین گاو سرشو کرد توی قدح اندیشه اومد توی خاطرات من دور دور! اخلاقش کپی پدرشه... اونم همینقدر فضول و غیر قابل تحمل بود. یه بار بهش گفتم خاطرات آدما مثل مسواک شخصی‌شونه، مثل شونه‌شونه، مثل مام زیر بغلشونه، مثل پیژامه‌شونه، آخه کـــــــــره خر چرااااا نمیــــــــــفهمی؟!
- با مایی؟!
- نه! می‌گم جیمز پاتر! می‌گم جیمز پاتر! بعدش می‌دونی چی جواب داد؟ گفتش من و سیریوس حتی شورت‌مونم مشترکا استفاده می‌کنیم! باورت می‌شه؟!
- نه!
- تازه حالا که بحث شورت شد اینم یادم اومد. لرد تاریکی زیر ردای بلندش شلوار پاش نمی‌کنه! همش شورته! حتما یه دلیلی پشت اینکارش هست... شاید شورت‌شم جانپیچشه که می‌خواد هوا بخوره!
- نیست.
- دامبلدور، صدبار بهت گفتم انقدر راحت به آدما اعتماد نکن! دوباره شروع نکنا بگی من به شورت لرد سیاه اعتماد کامل دارم! یه دلیل درست و حسابی بیار ببینم چرا فکر می‌کنی شورت‌شو هورکراکسش نمی‌کنه!
- چون خودمان لرد سیاهیم.
- بس که پیر شدی خرفتم شدی. چطوری ممکنه تو لرد سیاه با...

اسنیپ لحظه‌ای به خودش آمد و متوجه شد از پایین پله، تقریبا سی چهل عدد مرگخوار با دهان باز به او زل زده‌اند. بعد نگاهی به دیوار و سقف خانه انداخت و سرانجام همان نگاه رفت را به سمت لرد برگشت.

- از موهای سیاه روغنیت متنفریم. از رنگ سیاه شنل خفاشیت متنفریم. از خودت اسنیپ... از خودت خیلی بیشتر همه چیز متنفریم.

اسنیپ آب دهانش را قورت داد.

- آلرژی‌زدایی ما را از این ملعون آغاز کنید، مرگخواران ما. نمی‌خواهیم هیچ چیز سیاهی برایش باقی بماند.
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1405/2/1 23:21:52
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 11:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید


جو سرزمین سیاهی که لردسیاه و مرگخوارانش در آن سکونت گزیده بودند، بسیار ناخوشایند بود. قدم‌ها تندتر از همیشه، صحبت‌ها در گوشی و مخفیانه، و ترس ناآشنایی که انگار در وجود همه رخنه کرده بود، همه و همه از این نشات می‌گرفت که لرد سیاه از چند روز قبل خودش را در اتاقش حبس کرده و پس از آن دیگر هیچکس او را ندیده بود.

دراکو که کار این چند وقتش شده بود زل زدن‌های بیهوده به دیوار، با دیدن دلفی که داشت از آنجا عبور می‌کرد، عاجزانه صدایش کرد.

- دلفی، یه دقیقه میای؟ کارت دارم.

دلفی سرش را به اطراف چرخاند تا کسی که او را صدا کرده بود ببیند. سپس لپ‌هایش گل انداخت و با ناز و عشوه، خرامان خرامان به سمت دراکو حرکت کرد.
- منو صدا زدی؟ حتما امشبم می‌خوای بیای خاستگاریم. یادت باشه گل رنگی نگیری، از اون رزهای سیاه بگیر. ددی گل رنگی دوست نداره.

دراکو که پیشانی‌اش از شدت ترس و نگرانی چین افتاده بود، شروع کرد به حرف زدن تا حداقل کمی از بار سنگینی که حس می‌کرد این چند وقت روی دوشش است خلاص شود.
- من... از وقتی ارباب خودشون رو توی اتاقشون حبس کردن، مدام دارم یه روح می‌بینم.
- روح؟ الان باید چه واکنشی نشون بدم؟

دراکو ناگهان یادش آمد در دنیای جادویی زندگی می‌کند و اینجا دیدن روح و امثال این چیزها کاملا طبیعی است.

- ما حتی توی هاگوارتز هم روح داشتیم. الان به خاطر دیدن روح ترسیدی؟

دراکو اما آن حس ترسی که بعد دیدن روح مذکور درونش پدید آمده بود را نمی‌توانست فراموش کند.
- ولی انگار... فرق داشت... یه جورایی... نمی‌دونم چطور بگم...

قبل از اینکه دراکو چیز بیشتری بگوید، موجودی پیش پایش تکان خورد و سپس با تمام سرعت به سمت در حرکت کرد.
- اون چی بود؟
- برگو بود، صحبتامونو شنیده، احتمالا الان دوید بره تموم چیزایی که گفتیمو کف دست کجول بزاره.

اصیل‌زاده موسفید، از ترس اینکه چندی دیگر همه او را "ترسوی زپرتی که حتی از روح هم می‌ترسد" خطاب کنند، از جایش پرید و به دنبال برگو رفت.

- یادت نره شب باید بیای خاستگاری! من منتظرم! به جای شیرینی‌ام گوشت بگیر، نجینی دوست داره!

چندی بعد دراکو کجول را در حالی پیدا کرد که چشم‌هایش گشاد شده بود و اضطرابری‌ها روی سرش در حال رسیدن بودند.
- تو... تو هم شبا می‌بینیش؟
- نکنه تو هم می‌بینی؟

دراکو که حالا کمی آرام‌تر شده بود، نزدیک کجول شد تا کسی حرف‌هایشان را نفهمد.
- من از وقتی ارباب خودشونو توی اتاقشون حبس کردن دارم می‌بینمش. نکنه عظمت ارباب انقدر اومده پایین که روحا راحت به خودشون اجازه میدن اینجا رفت و آمد کنن؟
- نه! یکم اون رگبرگاتو به کار بنداز! خیلی واقعی‌تر از روح بنظر میومد، انگار لمس کردنی بود!
- یعنی چی؟ پس کی می‌تونه باشه؟
- شاید باید بریم سراغ تلما، تو این موضوعات مرموز خوب بلده چجوری بفهمه پشت پرده داره چه اتفاقی میوفته.

پیش از آنکه دراکو جوابی بدهد، صدایی از پشت سرشان آمد. دامبلدور بود که بالای پله‌ها ایستاده بود و یک ملحفه سفید دور خودش پیچیده بود و چوب دستی اربابشان را به دست گرفته بود.
_ خسته شدم! تا کی باید عظمتم رو بابت این مورد مضحک پنهان کنم و قایم بشم؟ من بزرگترین و سیاه‌ترین…

مرگخواران همگی به سمت دشمن خونین اربابشان خیز برداشتند و پیش از اینکه با انواع طلسم‌ها او را ناقص کنند، بلاتریکس جلوی دامبلدور پرید که حالا سگرمه‌هایش به شدت در هم گره خورده بود.

- بلا؟ حمایت از دشمن خونی ارباب؟ این خیانته! بزرگترین خیانته! ما به ارباب گزارشت رو...
- خفه شین یه لحظه ببینم چه غلطی باید بکنیم!

مرگخواران که حالا همگی پایین پله‌ها جمع شده بودند، منتظر توضیحات قانع کننده بلاتریکس بودند.

- خب... اربابمون یه مشکلی براشون پیش اومده.
- نکنه دامبلدور رو آوردین جانشینشون باشن؟
- کروشیو! خب، داشتم می‌گفتم، اربابمون چند وقت پیش از خواب بیدار شدن و متوجه یه موضوعی شدن. اونم اینه که ارباب به رنگ سیاه حساسیت پیدا کردن. اصلا هم چیز مهمی نیست! ایشون انقدر با عظمتن که به زودی این مشکل رو پشت سر می‌ذارن.

ارتش سیاه، هنوز نتوانسته بودند حساسیت اربابشان را به دامبلدور که پشت سر بلاتریکس ایستاده بود ربط دهند. انقدر این موضوع دور از ذهن بود که هیچ کدام حتی حدس هم نمی‌زدند که اربابشان یک شبه به رنگ سیاه حساسیت پیدا کرده و با دیدن، بوییدن، و لمس کردن رنگ سیاه، تبدیل به دامبلدور می‌شود.
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1403 17:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بی آنکه کلمات جایی در میان حرکاتشان داشته باشند، فقط در میان وسایلشان میلولیدند و امیدوار بودند. قدم هایشان با قدرت بر کف چوبین برخورد میکردند.
هرکسی با یادگار لرد سیاه گوشه ای را در این خانه برای خودش کرد. یادآوری آن خاطرات غم انگیز بود چراکه چیزی جز خاطره نبودند.
سیلویا از درب خانه وارد شد. هرکسی به سمتی می رفت اما او همچنان آنجا ایستاده بود. نفسی عمیق کشید. تازه رسیده بود و از اتفاقات بی خبر. چوبدستی اش را در دستش چرخاند و محکم گرفت.

- من حاضرم هرچیزی که دارم رو بذارم تا ارباب برگردن. من مطمئنم که اگه تلاش کنیم، برمیگردن.
- ببخشید؟ گفتین ارباب برمیگردن؟

میخواست بپرسد مگر اصلا رفته است؟ ممکن نبود اربابشان نباشد و آنان همچنان سرپا باشند. او مطمئن بود که لرد سیاه هست.

- مگه تو خبر نداری؟ ارباب دارن برمیگردن. پاشو برو وسایلت رو بگرد و هرچیزی که از ارباب داری که خودشون بهت یادگاری داده باشن و کلا هرچیزی که ممکنه هوکراکس هشتم ارباب باشه، با خودت بیار. بدو.

چیزی نگفت. حتی از جایش تکان نخورد.
او جایی در این خانه نداشت. همیشه فرت کوچکی بود که گرد اربابش میچرخد. تا به حال متوجه نشد که جایی در این خانه نیست که برای او باشد. حداقل تا وقتی اربابش نباشد، جایی هم برای او نیست.
نگاهش بین مرگخواران میچرخید تا شاید کور سویی از امید را در چشمان کسی بیابد.
چیزی نمیگفت. به دیوار تکیه داد و تا روی زمین بنشیند، کمرش را به دیوار کشید. دیوار سرد و سخت بود. خاطراتی که از اربابش به یادگار داشت، قلبش را به درد می آورد.
چرا ترسیده بود؟ که اربابش برنگردد و همه تلاش هایشان برای هیچ باشد؟ واقعا چرا فکر میکرد اربابش برنمیگردد؟ او حتما برمیگشت.
سیلویا نشسته، چوبدستی اش را کنار خویش گذاشته و نگاهش را به مرگخواران دوخته بود. سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد. با خودش به آینده فکر کرد. جایی که لرد تاریکی ها کنارشان بود.
آنها باید هورکراکس هشتم را پیدا می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: سرزمین سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 6 خرداد 1403 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
از طبقه بالا صدای باز شدن در اتاق ها می‌آمد. بیشترشان با صدای آزار دهنده غژغژی ممتد. هر کسی رفته بود تا بند و بساطش را زیر و رو کند تا بلکه جان‌پیچ موعود را بیابد. قصدشان این بود و ماحصلشان لول خوردن در خاطرات و ماتم گرفتن برای گذشته تلخ و شیرین بر باد رفته و دو مردی که در سالن طبقه پایین مانده بودند این را می دانستند.
یکی دراز و نحیف، با چهره‌ای که ظریف محسوب می شد اگر بینی بزرگ و عقابی‌اش را نا دیده می گرفتند، کلاه بلندی به سرش داشت و پالتو خاکستری رنگ و رو رفته‌ای به تنش و پای پله‌ها سیخ ایستاده بود. دیگری آن طرف‌تر پاهایش را روی میز گذاشته بود و چنان لمیده بود که صندلی روی دو پای عقبش بلند شده بود. تنومند بود و چهره خشنی داشت؛ چشمان قهوه‌ای روشن، یک بینی پهن بزرگ و سبیلی که از دو طرف چانه‌اش پایین آمده و تاب خورده بود.

هر دو، اتاق را با نگاه هایشان کاویدند و آنگاه که چشمشان به هم افتاد چند ثانیه‌ای به هم خیره شدند و بدون هیچ حرفی از هم رخ بر گرفتند. مردِ لاغرِ دراز؛ لادیسلاو زاموژسلی، چندان اهل حرف زدن نبود و مردِ دیگر؛رودولف لسترنج، هم بنا بر تجربه ترجیح می داد حرف هایش را تا پیدا شدن هم صحبتی بهتر پیش خودش نگاه دارد.

آقای زاموژسلی در سکوت به سمت پلکان چرخید و چند پله ای را بالا رفت.

- کجا؟

در سر جایش ایستاد.
دیگر نقطه اشتراک میان آن دو مرد این بود که هیچ یک اتاقی در خانه ریدل‌ها نداشتند. البته رودولف اتاقکی در حیاط، نزدیک در ورودی داشت... در آن بالا تنها هیچ انتظار این مرد را می‌کشید.
با خودش اندیشید که چرا می رود؟ و اندیشید که می رود، چون می خواهد برود. حتی اگر دلیلی برای رفتن نباشد. حتی اگر امیدی به نرفتن باشد و یا تمنّایی برای ماندن.
آقای زاموژسلی بر همان پله که بود، چرخید و نشست. دست هایش را روی زانوانش گذاشت و به صداهایی که از طبقه بالا می آمد گوش سپرد. شاید امیدی در میانشان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!