آقای فاج ابداً کسی نبود که بخواهد بد دهنی کند. مگر آنکه هنگام بیدار شدن از خواب، دهانش طعم شام دیشب را گرفته باشد. یا آنکه اتوی کراواتش مرتب نباشد. یا آنکه گوشههای سبیلش متقارن نباشند. (از پس از آغاز انتخابات کلاً هرچیزی مرتبط با سبیل باعث میشد فحش بدهد.) یا صدای وزوز مگسی در اتاق میپیچید. یا آنکه مجبور میشد قبل از ساعت 5 صبح از خواب بیدار شود. یا آنکه اهالی سراسر لندن و انگلستان، واقعاً از او انتظار کار کردن داشته باشند. یا اسکوپهای بستنیاش به یک اندازه سفت نباشند. یا آنکه هوا در آن روز ابری، بارانی یا آفتابی میبود. به غیر از آن، آقای فاج اصولاً آدم مؤدب و بانزاکتی بود.
آقای فاج نگاهی به نامههای تلنبار شده بر روی میز کارش انداخت که از طرف هواداران بیشمارش برای او ارسال شده بودند. یا شاید هم دشمنان و بدخواهانش. آقای فاج نمیدانست؛ او هرگز پاکت آن نامهها را باز نکرده بود تا از محتوای درون آنها با خبر شود؛ زیرا معتقد بود که بیخبری یعنی خوشخبری.
دستی بر روی صورتش کشید و با حسرت نگاهی طولانی به صندلی طلایی رنگش انداخت که بالای تکیهگاه آن، عبارت C.F کندهکاری شده بود. با یادآوری دوران شیرین وزارتش قطرۀ اشکی از روی چشمانش چکید و بر روی گونهاش نشست. به یاد اربابرجوعانی افتاد که روز تا شب در صفی طویل برای دیدار با آقای فاج به انتظار مینشستند و درنهایت آقای فاج درنهایت عدالت و برابری به آنها پاسخ یکسانی میداد: «وقت ناهاره. برین فردا بیاین.»
خدمت به جامعۀ جادوگری هرگز برای او خستهکننده نبود؛ یا فراتر از آن، خدمت به جامعۀ جادوگری آرمان و هدف او در این زندگی بود. نباید اجازه میداد که این مهم به دست جادوگری نااهل و به دور از درایت بیافتد. از نگاه او، تمام دیگر نامزدان نااهل و به دور از درایت بودند.
پس به پشت میزش نشست و با سرعتی که از یک کارمند ادارۀ وزارت سحر و جادو برمیآمد، یعنی سرعت یک حلزون در دوی ماراتون، شروع به نوشتن نامهای کرد:
دوستان و همراهان؛ جامعۀ جادوگری
اکنون که این نامۀ جانکاه را با مرکّبی از خون دل خویش به تحریر درمیآورم؛ باید به همراهان و دوستداران خویش بگویم که با شرمساری بسیار، به علّت قوانین پوسیده و نادرستی که در طول دورۀ درخشان خود موفق به تغییر آنها نبودم، باید بصورت موقت از میز ریاست سحر و جادو کنارهگیری کرده و فردی با شایستگی و صلاحیت بسیار کمتر از من بر این مسند بنشیند.
درست است که هر آغازی، پایانی دارد؛ امّا دوستان من، هشدار باشید که هر رفتی نیز بازگشتی دارد. من این مسند را برای همیشه ترک نخواهم گفت و به زودی در دورۀ دیگر شما را به عنوان وزیر منتخب سحر و جادویتان همراهی خواهم کرد تا با یک بروکراسی آهنین، شاهد ترّقی جامعۀ جادوگری باشیم.
امّا دوستان من، این سخن تلخ به آن معنا نیست که من قصد دارم شما را ولو بصورت موقت تنها بگذارم، هرگز! با شما صادقانه سخن میگویم دوستان من. من مدارکی علیه وزیر جدیدی دارم که با وجود عدم صلاحیت و با تقلّب توانست به این مسند بنشیند. او دیگر نامزدها از جمله تلما هلمز و مرلین را تهدید کرد تا به نفع او از انتخابات کنارهگیری کنند. وگرنه خانم هلمز خودشان از مخالفین این نامزد انتخابات بودند و بصورت مرموزی پس از استعفا، ناپدید شده و به نوعی، مرحوم نامیده میشوند. یا از سوی دیگر، مرلینی به نفع ایشان استعفا داد که وعده داده بود کار ستادش به این زودیها پایان نمیپذیرد. این تنها قطرهای از دریای فساد وزیر جدید است. و من این مسئله را در دادگاه پیگیری نموده و از تمامی جامعۀ جادوگری، پیر و جوان، دعوت خواهم کرد تا به این دادگاه رجوع کنند.
کرنلیوس فاج
نامه را یکبار مرور کرد و سپس برای زیرکی و قلم شیوای خود، دست زد. آن را به نامۀ خداحافظی خود پیوند داد و آن را برای روزنامۀ دیلی پرافت ارسال کرد.
***
چند روز بعد دادگاه تشکیل شد. نگاههای متشنّج میان @سیبل تریلانی و کرنلیوس فاج رد و بدل میشد. هرکس منتظر بود تا اوّلین نفر در جلسۀ دادگاه صحبت کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



(قطعا به این آسونی ها نخواهد بود.) به هافلپاف خوش اومدی دخترم، نگران هیچ چیز نباش بابایی حکم برائتت رو تو این پرونده صادر میکنه.
به دختر بابا اتهام میزنی؟ همه ی تقصیرارو گردن اون میندازی؟ از همههه بدتررر اشکشو در میاری؟ تورو محکوم میکنم به...
اگر اعتراضی داری میتونی با ادله جدید بفرستی تو دادگاه تجدید نظر که بازم قاضیش خودمم، شاااااید نظرم عوض شد. (چیه مگه؟ قاضی کم داریم خودم چند شیفته کار میکنم.
) به هر حال اگه شاهدی هم داری اونجا میتونی ارائه کنی، احتمالا درصد اینکه نظرم عوض شه هم بیشتر میشه. بسیار خب احکام لازمه صادر شد، ختم این جلسه رو اعلام میکنم.
S.O.S

فقط این هم نبودن می شه. دست بزن هم داشتن میشه! یه بار منو یک گوشه گیر آوردن کرد، گفتن شد که سالازار یه ماموریت بهش دادن شده و تنهایی نتونستن میشه که انجامش دادن کنه. گفتن کرد که اگه همراهیش نکردن بشم، بچه رو کشتن میشه. منم که چاره ای نداشتن میشدم، قبول کردن شدم. ازش پرسیدن شدم که حالا چرا باید این کار را کردن بشیم؟ گفتن شد که به تو مربوط نبودن می شه... فضایی! خیلی نژاد پرست بودن می شه. فرض کردن بشید! یکی فامیلیش "بلک" بودن بشه و نژاد پرست بودن بشه. قبل از اینکه از حیاط پشتی وارد شدن بشیم، گفتن کرد که حداقل یک ماه اینجا بودن می شیم. بعد چند کاه به عنوان سیبیل چسبوندن شد به صورت من. آخه زن مومن! همه دونستن میشن که سیرازویی ها مو نداشتن میشن.