جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

111 کاربر(ها) آنلاین هستند (99 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
108 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

دادگاه خودمونی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: امروز ساعت 16:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژهٔ جدید
کرنلیوس فاج در دفتر وزارت، درحالی که دست‌هایش را پشت کمرش گره زده بود و قدم‌هایی عصبی برمی‌داشت، به همه‌کس فحش می‌داد.

آقای فاج ابداً کسی نبود که بخواهد بد دهنی کند. مگر آنکه هنگام بیدار شدن از خواب، دهانش طعم شام دیشب را گرفته باشد. یا آنکه اتوی کراواتش مرتب نباشد. یا آنکه گوشه‌های سبیلش متقارن نباشند. (از پس از آغاز انتخابات کلاً هرچیزی مرتبط با سبیل باعث می‌شد فحش بدهد.) یا صدای وزوز مگسی در اتاق می‌پیچید. یا آنکه مجبور می‌شد قبل از ساعت 5 صبح از خواب بیدار شود. یا آنکه اهالی سراسر لندن و انگلستان، واقعاً از او انتظار کار کردن داشته باشند. یا اسکوپ‌های بستنی‌اش به یک اندازه سفت نباشند. یا آنکه هوا در آن روز ابری، بارانی یا آفتابی می‌بود. به غیر از آن، آقای فاج اصولاً آدم مؤدب و بانزاکتی بود.

آقای فاج نگاهی به نامه‌های تلنبار شده بر روی میز کارش انداخت که از طرف هواداران بی‌شمارش برای او ارسال شده بودند. یا شاید هم دشمنان و بدخواهانش. آقای فاج نمی‌دانست؛ او هرگز پاکت آن نامه‌ها را باز نکرده بود تا از محتوای درون آنها با خبر شود؛ زیرا معتقد بود که بی‌خبری یعنی خوش‌خبری.

دستی بر روی صورتش کشید و با حسرت نگاهی طولانی به صندلی طلایی رنگش انداخت که بالای تکیه‌گاه آن، عبارت C.F کنده‌کاری شده بود. با یادآوری دوران شیرین وزارتش قطرۀ اشکی از روی چشمانش چکید و بر روی گونه‌اش نشست. به یاد ارباب‌رجوعانی افتاد که روز تا شب در صفی طویل برای دیدار با آقای فاج به انتظار می‌نشستند و درنهایت آقای فاج درنهایت عدالت و برابری به آنها پاسخ یکسانی می‌داد: «وقت ناهاره. برین فردا بیاین.»

خدمت به جامعۀ جادوگری هرگز برای او خسته‌کننده نبود؛ یا فراتر از آن، خدمت به جامعۀ جادوگری آرمان و هدف او در این زندگی بود. نباید اجازه می‌داد که این مهم به دست جادوگری نااهل و به دور از درایت بیافتد. از نگاه او، تمام دیگر نامزدان نااهل و به دور از درایت بودند.

پس به پشت میزش نشست و با سرعتی که از یک کارمند ادارۀ وزارت سحر و جادو برمی‌آمد، یعنی سرعت یک حلزون در دوی ماراتون، شروع به نوشتن نامه‌ای کرد:

به نام مرلین
دوستان و همراهان؛ جامعۀ جادوگری
اکنون که این نامۀ جانکاه را با مرکّبی از خون دل خویش به تحریر درمی‌آورم؛ باید به همراهان و دوست‌داران خویش بگویم که با شرمساری بسیار، به علّت قوانین پوسیده و نادرستی که در طول دورۀ درخشان خود موفق به تغییر آنها نبودم، باید بصورت موقت از میز ریاست سحر و جادو کناره‌گیری کرده و فردی با شایستگی و صلاحیت بسیار کمتر از من بر این مسند بنشیند.

درست است که هر آغازی، پایانی دارد؛ امّا دوستان من، هشدار باشید که هر رفتی نیز بازگشتی دارد. من این مسند را برای همیشه ترک نخواهم گفت و به زودی در دورۀ دیگر شما را به عنوان وزیر منتخب سحر و جادویتان همراهی خواهم کرد تا با یک بروکراسی آهنین، شاهد ترّقی جامعۀ جادوگری باشیم.

امّا دوستان من، این سخن تلخ به آن معنا نیست که من قصد دارم شما را ولو بصورت موقت تنها بگذارم، هرگز! با شما صادقانه سخن می‌گویم دوستان من. من مدارکی علیه وزیر جدیدی دارم که با وجود عدم صلاحیت و با تقلّب توانست به این مسند بنشیند. او دیگر نامزدها از جمله تلما هلمز و مرلین را تهدید کرد تا به نفع او از انتخابات کناره‌گیری کنند. وگرنه خانم هلمز خودشان از مخالفین این نامزد انتخابات بودند و بصورت مرموزی پس از استعفا، ناپدید شده و به نوعی، مرحوم نامیده می‌شوند. یا از سوی دیگر، مرلینی به نفع ایشان استعفا داد که وعده داده بود کار ستادش به این زودی‌ها پایان نمی‌پذیرد. این تنها قطره‌ای از دریای فساد وزیر جدید است. و من این مسئله را در دادگاه پیگیری نموده و از تمامی جامعۀ جادوگری، پیر و جوان، دعوت خواهم کرد تا به این دادگاه رجوع کنند.


وزیر محبوب و سابق؛
کرنلیوس فاج

نامه را یک‌بار مرور کرد و سپس برای زیرکی و قلم شیوای خود، دست زد. آن را به نامۀ خداحافظی خود پیوند داد و آن را برای روزنامۀ دیلی پرافت ارسال کرد.

***

چند روز بعد دادگاه تشکیل شد. نگاه‌های متشنّج میان @سیبل تریلانی و کرنلیوس فاج رد و بدل می‌شد. هرکس منتظر بود تا اوّلین نفر در جلسۀ دادگاه صحبت کند.

ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/19 16:18:14
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/19 16:19:01
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/19 16:29:47
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: امروز ساعت 16:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

تغییر کارکرد تاپیک

از این پس، این تاپیک کار خودش رو به عنوان یک تاپیک رول ادامه‌دار ادامه می‌ده. با توجّه به اتفاقاتی که در سایت رخ داده، هرچندوقت یک‌بار علیه یکی از کاربرها دادگاهی تشکیل می‌شه و دیگران بصورت رول‌نویسی در این دادگاه شرکت می‌کنن.

این دادگاه بصورت جدّی نیست و فقط حالت تفرّج، مانند دیگر تاپیک‌های رول‌نویسی داره. کسی در این تاپیک واقعاً مورد محکمه قرار نمی‌گیره.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 20 بهمن 1403 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ورق به یک باره با سخنان دوریا برگشت. تام ریدل دلش برای دوریا به رحم آمده، و او را به عنوان فرزند خوانده خود، در تالار هافلپاف اعلام کرد.

- آخ جون دختر دار شدم. پسر بابا هم حتما خوشحال میشه بفهمه خواهر براش پیدا کردم. (قطعا به این آسونی ها نخواهد بود.) به هافلپاف خوش اومدی دخترم، نگران هیچ چیز نباش بابایی حکم برائتت رو تو این پرونده صادر میکنه.


رابستن کمی گیج شده بود که دقیقا چرا و چگونه اتفاقات اینگونه پیش میرفت. آیا باز هم پارتی بازی و نژاد پرستی زمینی ها، دوریا را نجات داد؟

- الان تکلیف من چی شدن میشه؟

تام نگاهش را به سمت رابستن لسترنج برگرداند و به حالت متفکرانه دستی زیر چانه اش گذاشت.
- تو...هوووممم بذار ببینم... به دختر بابا اتهام میزنی؟ همه ی تقصیرارو گردن اون میندازی؟ از همههه بدتررر اشکشو در میاری؟ تورو محکوم میکنم به...

تام سکوتی کرد و همه با تمام دقت منتظر حکم او بودند.

- یک هفته کار اجباری. من فقط تا این بخشش رو فقط میدونم. دیگه کار اجباری رو برو بگرد پیدا کن انجام بده گزارش روزانه اش هم به ما یا دخترمون ارائه بده. بعد از اون اگر دخترم راضی بود توهم میتونی وارد تالار بشی و باری دیگر به آغوش گرم جامعه باز گردی. اصلا حال میکنی چه جایگزین حبسی بهت دادم؟ اگر اعتراضی داری میتونی با ادله جدید بفرستی تو دادگاه تجدید نظر که بازم قاضیش خودمم، شاااااید نظرم عوض شد. (چیه مگه؟ قاضی کم داریم خودم چند شیفته کار میکنم. ) به هر حال اگه شاهدی هم داری اونجا میتونی ارائه کنی، احتمالا درصد اینکه نظرم عوض شه هم بیشتر میشه. بسیار خب احکام لازمه صادر شد، ختم این جلسه رو اعلام میکنم.





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1403 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پلک چپ دوریا می‌پرید. خیانتی به این واضحی را به عمرش هم ندیده بود. رابستن با آن قیافه‌ي مظلومش خوب توانسته بود سر دوریا را شیره بمالد. نفس عمیقی کشید. به سمت جایگاه متهم رفت و به طرزی دراماتیک دستانش را بالا انداخت.
- آره همش تقصیر منه! عدم توازن جیب ملت تقصیر منه! کلاهبرداری‌ها تقصیر منه! اصلا می‌دونین چیه؟ مرغی که انجیر می‌خوره نوکش کجه!

همه با دهان‌های باز به دوریا نگاه می‌کردند که سنگینی و وقار همیشگی‌ش را بوسیده و کنار گذاشته بود و حالا داشت به طرزی عجیب کولی‌بازی درمی‌آورد.

- اصلا بیرونم کنین. بندازینم بیرون! اصلا منو بفرستین آزکابان. ای بشکنه این دست که نمک نداره! ای خدا مگه من چه گناهی کردم؟

دوریا بین حرف‌هایش حتی نفس نمی‌کشید.
- آره دیگه همیشه همینه! یه جا می‌ری که یه دستی برسونی و خوبی کرده باشی، یه جوری جوابتو می‌دن که ثواب نکرده کباب زغالی میشی!

تام دستانش را بالا آورد.
- باشه باشه! دو دقیقه نفس بگیر حداقل.

اشک در چشمان دوریا حلقه زده بود و از شدت عصبانیت و غصه‌ی خیانت به هق‌هق افتاده بود.
- من واقعا... قصد بدی نداشتم... من فقط...

صحنه‌ی غم‌انگیزی بود. به نظر می‌رسید دیگر خبری از آن دوریای سابق که با قدرت و استحکام در برابر هر چیزی می‌ایستاد نبود. اشک در چشمان همه حلقه زده بود. تام آهی کشید.
- می‌خوای به سرپرستی بگیریمت و بذاریم همینجا بمونی؟

برق شادی در چشمان دوریا درخشید و اشک‌هایش سراریز شد.
- مرسی... من... آره... می‌خوام... بمونم.

یک چیز واضح بود. جلسه‌ی دادگاه آنطوری که انتظار می‌رفت، پیش نرفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 13 بهمن 1403 17:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دوریا قصد داشت برای توضیح این مسئله پیش قدم شود ولی رابستن خیلی فردین‌طور جلوی او را گرفت.
- این فضا برای خانوم ها خوب نبودن می‌شه. اجازه دادن شو که من رفتن کنم.

اوه اوه! آقا رابستن جنتلمنی رو یک لول آپگرید کرد.

به سمت جایگاه مشخص شده رفت. در راه چشمش به دوریا افتاد که دستانش را به هم گره زده بود و به رابستن نشان می‌داد. اگر نمی‌دانید، این عمل به معنای این است که "هوای هم رو داشته باشیم". ولی خب یک مشکلی وجود داشت! سیرازو هوا نداشت. هیچکس در آن سیاره، هوای دیگری را نمی‌داشت.

رابستن به نشانه ی تایید، شستش را به او نشان داد.
- همش تقصیر دوریا بودن می شه!

دادگاه هافلپاف غرق در سکوت شد. به گونه ای که نفس می‌کشیدی، همه صدای آن را می‌شنیدند.

دوریا که انتظار این سکوت و رفتار رابستن را نداشت، فحشی نثار خانواده ی محترم رابستن کرد.

- دیدن شدید؟ دیدن شدید که چقد بد دهن بودن می شه؟ فقط این هم نبودن می شه. دست بزن هم داشتن می‌شه! یه بار منو یک گوشه گیر آوردن کرد، گفتن شد که سالازار یه ماموریت بهش دادن شده و تنهایی نتونستن می‌شه که انجامش دادن کنه. گفتن کرد که اگه همراهیش نکردن بشم، بچه رو کشتن می‌شه. منم که چاره ای نداشتن می‌شدم، قبول کردن شدم. ازش پرسیدن شدم که حالا چرا باید این کار را کردن بشیم؟ گفتن شد که به تو مربوط نبودن می شه... فضایی! خیلی نژاد پرست بودن می شه. فرض کردن بشید! یکی فامیلیش "بلک" بودن بشه و نژاد پرست بودن بشه. قبل از اینکه از حیاط پشتی وارد شدن بشیم، گفتن کرد که حداقل یک ماه اینجا بودن می شیم. بعد چند کاه به عنوان سیبیل چسبوندن شد به صورت من. آخه زن مومن! همه دونستن می‌شن که سیرازویی ها مو نداشتن می‌شن.
- خب ادامه‌ش چی؟

رابستن به پست قبل نگاهی انداخت. او همه ی سوال ها را جواب داده بود. پس تام منتظر چه بود؟
- ادامه‌ی چی؟ همه چی رو گفتن شدم دیگه!
- نگفتی "به چه دلیل اینجایی" و "هدفت از اینجا بودن چیه".

تام وقتی این جملات رو پشت هم گفت فهمید که جریان از چه قرار است. همه ی این ها معنی همان "چرا" را می‌دهند. پس برای اینکه ضایع نشود صدایش را صاف کرد و گفت:
- البته نیازی نیست! با سخت‌کوشی‌ای که در وجود یک هافلپافیست، ادامه‌ش را فهمیدیم.

رابستن که نفهمید این موضوع چه ربطی به سخت کوشی دارد، ادامه داد:
- بله! این همه‌ی ماجرا، از زاویه دید من بودن می‌شه. حالا خود دوریا اومدن بشه و گفتن بشه که چرا این کار رو با من کردن شد.

رابستن از جایگاه پایین آمد و با لبخند به سمت دوریا رفت.
- عشق کردن شو. دقیقا همونجوری که گفتن شدی انجامش دادن شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 12 بهمن 1403 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-درود به نوادگان پر زحمت هلگااااا عههههه آقاااا شما کجااا؟

دوریا بلک و رابستن لسترنج خیلی طبیعی در حالی که برای خود سبیل قاجاری گذاشته بودند پشت تام وارد کلاس انشاء تالار خصوصی هافلپاف شدند.

-مارو شناخت؟
- فکر کردن میشه لو رفتن شدیم.

تام ریدل آهی کشید.
- هعی...مثلا هممون زیر سایه پسرم خدمت میکنیم، روزی صد بار میاین خونه ریدل ها و میرید بعد با یه سیبیل که با کاه ساختید انتظار دارید نشناسمتون؟ من باید شما رو مسترد کنم به اسلیترین اینطوری نمیشه...اصلا چجوری از مرز تالارمون رد شدین؟
- مرز؟
- بلی. درمون مجهز به رمز بود مکانشم مخفی بود با ریتم هلگا هافلپاف مادر تالارمون میومدیم تو شما چجوری اومدید؟

دوریا و رابستن نگاهی عاقل اندر سفیه به تام انداختند.

- ما دقیقا از تو حیاط پشتت بودن رفتیم متوجه شدن نشدی؟
- خیر...حالا من اومدن تو شما چرا پشت سرم اومدید؟ مگه نمیدونید ورود به بقیه تالار ها ممنوعه؟ نکنه اومدید جاسوسی من؟
- برات انشا آوردن کردیم.
- میدونستیم امروز کلاس داری برای کلاست انشا نوشتیم.
- یا جد سادات مرلین شما از کجا از موضوع و ساعت کلاس من با خبر شدین؟
-خب...تو دفتر حضور غیابت که تو خونه ریدل ها جا گذاشته بودی...
-پس شما برش داشتین؟
- قرض گرفتیم تام...قرض. الانم اومدیم پس بدیم اگه بذاری بیایم انشامونو بخونیم‌. نمیخواد شما برید تو دفترم بشینید تا خودم بخونم. یادتون نره که این ورودتون رو به ارشداتون گزارش میدم.


یک ساعت بعد...

تام درحالیکه سعی در پنهان کردن ذوقش از انشاء های خلاقانه ای که برایش نوشته بودند، رابستن و دوریا را تا دادگاه هافلپاف همراهی کرد.

- کجا رفتن شدیم؟
-میریم دادگاه...اگر از خودتون به طور منطقی دفاع کنید فعلا به ارشداتون چیزی نمیگم و میتونید یه مدت به عنوان مهمان تو هافل بمونید و توی کلاسها شرکت کنید.
- چه دفاعی؟
- ساده ست. کی شمارو فرستاده؟ چرا؟ به چه دلیل؟ تا چه زمانی؟ هدف از ورودتون رو مشخص میکنید. اگر معلوم شد سلاحی ندارید و وردتون امنه اجازه اقامتتون رو میدم.

بدین ترتیب تام در جایگاه قاضی، دوریا و رابستن در جایگاه متهم نشستند تا مورد محاکمه قرار بگیرند. تنشی سخت در سالن حاکم شده بود. آیا بی گناهی آنها اثبات میشد یا واقعا قصد پنهانی در زیر آن سبیل...اهم... آن بدل های حرفه ای وجود داشت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 7 مهر 1403 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آه گابریل، حقا که دلتنگ کیک هایت هستم و تو ای پاتریشیا، مرگ دلتنگ توست.
هرکی زود تر برنگرده ؛ؤۀ,إآ]أـ هست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1403 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
درحال حاضر دو نفر مفقودی داریم. پاتریشیا وینتربورن و گابریل تیت. متاسفانه در موعد مقرر، دوئل خودشون رو ارسال نکردن و وقتشون تموم شد. مجازات که هیچ در صورت یافت شدن فورا به ما برشون گردونید. همین که برگردن ما خرسند میشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1403 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
درسته که من و جعفر طی یک ساخت و پاخت هوشمندانه جامون رو عوض کردیم ولی خوب... حرف مامان سنده.

اومدم بگم دختر است دیگر ولی از فضای هشتاد درصد، خانوم هافلپاف ترسیدم

من که یادم نیست کی به پات اتهام زد ولی هرکی که بود شبونه پرونده‌ رو از بایگانی خارج کرده.
در نتیجه پرونده‌ی شکایت از پاتریشیا بسته میشه. در حقیقت از دزد محترم میخوام پرونده رو با زبون خوش ببنده و اگه این کارو نکنه قسم میخورم که هیچ کاری نمیتونم بکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادگاه خودمونی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1403 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم!
خب بنده وکیل پات عزیز هستم.
همونطور که در جریانین، ایشون شیشه پاک کن بودن و یعنی باید اول روندای عزیز پست می زدن. و خب ایشون به هر دلیل{مشغله کاری یا تحصیلی یا هرچیز دیگه} شب قبل از اتمام مهلت و اونم دیروقت پست زدن. طبیعیه که پاتریشیای عزیز اون موقع خواب بوده باشن و نتونسته باشن پست بزنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.