-یافتم یافتم!
و خیلی ناگهانی فهمید!
- لیلی رو میارم پیش خودم.
هنوز این جمله از دهانش کامل بیرون نیامده بود که یک نفر پس گردنی محکمی نثارش کرد. جیمز درحالی که با ناراحتی گردنش را می مالید چرخید و به پشت سرش نگاهی انداخت. چیزی شبیه روح گودریک گریفیندور آنجا بود!
- عه گودریک! چطور از خواب من اومدی بیرون؟
- الان واقعا سوال مهمتر از این نداشتی بپرسی؟
مثلا اینکه ساعت رو چجوری از خوابت بیرون آوردم؟... اصلا فعلا اونا رو بیخیال! چرا لیلی رو انتخاب کردی آخه؟
جیمز بدون توجه به چهره عصبانی گودریک، با غرور سینه اش را جلو داد و لبخند دندان نمایی زد.
- چون من یه مرد زندگی واقعی هستم و میدونم پشت هر مرد موفق، یه زن موفق وایساده!

-

- چی شد جد بزرگوار؟

گودریک با دست به سرش کوبید.
- مرلین به ملت نواده داده، به ما هم نواده داده.
آخه عقل کل الان زنت در برابر اون دوتا جادوگر خفنی که اون پایینن چی کار می خواد بکنه ها؟
چطور می خواد از دست اونا نجاتت بده؟جیمز چانه اش را خاراند.
- میخواد جلوشون وایسه و دستاشو باز کنه تا نجاتم بده؟

- نه خیر! مگه تو پسرتی که بخواد اینطوری نجاتتت بده؟
با این حرف، اشک درون چشمان پدر هری پاتر حلقه زد.
- یعنی زنم میخواد جون منو ول کنه و پسرمونو نجات بده؟ چه فداکار!
بذار برم دنبالش.- نمی شه! تازشم اونو میتونی تو همین دوران پیدا کنی نیاز به ساعت نداری! یکی دیگه رو انتخاب کن!
جیمز دوباره به فکر فرو رفت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











S.O.S


