جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز با شنیدن آخرین جمله سالازار آب دهانش را قورت داد. کشتن کودکانی بی‌گناه و بی‌سرپرست؟ نه. باید هر چه سریع‌تر خودش را از آن مهلکه بیرون می‌کشید.
- خب خیلی خوشحال شدم از دیدنتون؛ با اجازه من دیگه برم!
- کجا؟ حالا حالاها تشریف داری در محضرمون.

گلرت یقه جیمز را گرفت و به جای اولیه‌ش رو به روی در یتیم‌خانه برگرداند و چند ضربه به در زد. لحظاتی بعد در باز شد و زن پیری در چارچوب در ظاهر شد.
- سلام، امرتون؟
- سلام، آواداکداورا!

تنها پنج دقیقه زمان برد تا مدیر و تمام کارمندان یتیم‌خانه به شکل فجیعی قتل عام شوند و اجسادشان در شومینه اتاق مدیر به آتش کشیده شود.

- هم اکنون خودمونو مدیر این یتیم‌خونه اعلام می‌کنیم. گلرت نیز معاون‌مون خواهد بود و جیمز...

بنیان گذار اسلیترین پیش از ادامه‌ی جمله‌اش لبخندی شیطانی به جیمز زد.
- جلادمون! البته این مشنگ‌ها در مدرسه‌هایشان به آن می‌گویند معلم پرورشی!

جیمز نفس راحتی کشید و با خود زمزمه کرد:
- خب... خیالم راحت شد. معلم پرورشی یعنی فقط قراره یتیم‌هارو پرورش بدم نه بکشمشون.
- البته ما برنامه‌های مفرحی برای این یتیم‌خونه داریم. اولین برنامه‌مون هم کاهش جیره غذایی یتیم‌ها به صفره که به نظرمون در تربیت‌‌شون نقش بسزایی خواهد داشت. اجرای این برنامه رو به معلم پرورشی با کفایت‌مون می‌سپریم.

درست چند اتاق آن‌ طرف‌تر، یتیم‌های آزمندی در آرزوی تکه‌ای نان بیشتر به در آشپزخانه چشم دوخته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1403 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار تصمیم می‌گیرد برای کمک به لرد ولدمورت جهت از بین بردن هری پاتر، به همراه گلرت گریندل والد به گذشته سفر کند و پدر هری، یعنی جیمز پاتر را زودتر به قتل برساند. اما هر دو متوجه می‌شوند که جیمز نیز رگه‌هایی از خباثت دارد. بنابراین تصمیم می‌گیرند یک گروه سه نفره برای آزار و اذیت مردم شهر لندن تشکیل دهند. در حین این آزار و اذیت‌ها، مرتکب چندین قتل می‌شوند و پلیس‌هایی که به دنبالشان می‌آیند را نیز می‌کشند. با این حال، جیمز به اندازه کافی خباثت نشان نمی‌دهد و سالازار و گلرت تصمیم می‌گیرند روی پتانسیل پلید او بیشتر کار کنند. برای این کار، تصمیم می‌گیرند آن‌قدر کارهای دیوانه‌وار انجام دهند تا جیمز بالاخره رد بدهد و به جمع یاران وفادار سالازار اسلیترین بپیوندد. در حال حاضر، تعداد زیادی پلیس آن‌ها را احاطه کرده‌اند و سالازار و گریندل والد به شکل دیوانه‌واری در حال کشتن آن‌ها هستند.

برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.

----
سالازار که از تماشای صحنه‌های انفجار و هرج و مرج اطرافش لذت می‌برد، با هر شلیک چوبدستی‌اش صدای قهقهه‌های شیطانی‌اش بلندتر می‌شد. او بدون هیچ تردیدی پلیس‌هایی را که در حال فرار بودند هدف قرار می‌داد و با خوشحالی از انفجار ماشین‌ها و پرتاب شدن اجساد، خنده‌های بلندی سر می‌داد. اما چیزی که بیشتر از همه او را به وجد می‌آورد، شنیدن جزئیاتی بود که از میان فریادهای پلیس‌ها به گوشش می‌رسید. یک پلیس فریاد می‌زد که "من فقط یک هفته تا بازنشستگی‌ام مونده بود!" و دیگری که در حال گریه کردن بود، می‌گفت "من خانواده دارم!" این حرف‌ها فقط باعث می‌شد سالازار بلندتر و بلندتر بخندد.

در همین حال، گلرت با چشمانی تیز و دقیق، به جیمز خیره شده بود. او منتظر بود ببیند آیا این صحنه‌ها بالاخره جیمز را از نظر ذهنی می‌شکنند و او را به جمع خودشان می‌کشند یا نه. اما برخلاف انتظاراتش، تنها چیزی که در چهره جیمز می‌دید، وحشت و ناباوری بود. جیمز با چشمانی گشاد شده به صحنه‌های وحشتناک اطرافش نگاه می‌کرد، گویی نمی‌توانست باور کند که این همه خشونت و دیوانگی واقعی است. گلرت آهی کشید و خطاب به سالازار گفت:

- هنوز خیلی کار داریم تا این پسرک رو به چیزی که باید باشه تبدیل کنیم.
- پس باید درجه کار رو بالاتر ببرم!

سالازار به فکر فرو رفت، در حالی که صدای انفجارها و خنده‌هایش هنوز در گوشش می‌پیچید. او به این نتیجه رسید که این حد از خشونت و دیوانگی برای تبدیل جیمز پاتر به هیولایی که مد نظرش است، کافی نیست. او می‌خواست جیمز را به چیزی بسیار فراتر از این تبدیل کند؛ هیولایی که از قدرت و خباثت بی‌پایان سالازار بهره ببرد و نه تنها مشکل هری پاتر را حل کند، بلکه به عنوان یک ضربه محکم به گودریک گریفیندور هم عمل کند. چه چیزی می‌توانست بیشتر از این گودریک را به خشم آورد که ببیند یکی از نوادگانش به دستان سالازار تبدیل به هیولایی بی‌رحم شده است؟

با این فکر، سالازار دست‌هایش را به سرعت دراز کرد و گلرت و جیمز را به محکم گرفت. در یک چشم به هم زدن، هر سه نفرشان آپارات کرده و از آنجا ناپدید شدند. لحظه‌ای سکوت در خیابان‌های لندن حکم‌فرما شد و پلیس‌های بازمانده که از این حمله ویرانگر جان سالم به در برده بودند، با نفس‌های بریده و قلب‌هایی که هنوز از ترس می‌تپید، به دور و برشان نگاه کردند. به نظر می‌رسید که بالاخره این کابوس تمام شده و آن‌ها از چنگال مرگ فرار کرده‌اند.

اما درست وقتی که اولین نشانه‌های آرامش در چهره‌های خسته‌شان پدیدار شد، ناگهان یک صدای مهیب از جایی که سالازار و همراهانش ناپدید شده بودند، برخاست. چیزی که سالازار به عنوان یادگاری از خود باقی گذاشته بود، با انفجاری عظیم و خیره‌کننده منفجر شد و هر آنچه در اطراف بود، از جمله ماشین‌ها و ساختمان‌ها، را به گرد و خاک تبدیل کرد. صدای این انفجار بلندتر و وحشتناک‌تر از هر صدایی بود که تا آن لحظه شنیده بودند، و بقایای صحنه به خاکستر و ویرانه تبدیل شد.


کمی اونورتر

جیمز با چشمانی پر از نگرانی به سالازار نگاه کرد و با صدایی لرزان پرسید:

- الان باز کجا رفتیم؟

سالازار با لبخندی سرد و رازآلود به او نگریست و سپس پاسخ داد:

- یتیم‌خانه ماگل‌های بی‌سرپرست شهر لندن! اینجا دیگه هیولا درونت خودش رو بهمون نشون میده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/8 14:24:05
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار و گلرت با قدم‌هایی محکم به سمت جیمز میان که باعث می‌شه جیمز از ترس چند قدم به عقب بره.
- به گودریک که من دشمنتون نیستم. یعنی حداقل در این لحظه نیستم. بهتر نیست اول از شر دشمن خارجی خلاص بشین و بعد سراغ دشمن داخـ...

جیمز با قرار گرفتن انگشت اشاره‌ی گلرت رو دهنش ساکت می‌شه. گلرت با چهره‌ای که برای جیمز بسیار شک‌برانگیز بود به سالازار نگاه می‌کنه و بالاخره سالازار تصمیم می‌گیره پاسخ سوال جیمز که از پست قبل مونده بود و خواننده‌ها بی‌صبرانه منتظر خوندنش بودن رو بده.
- آپارات!
- به کجا؟

گویا امروز از اون روزهایی نبود که جیمز جواب سوالاش رو بلافاصله بگیره. چرا که ناگهان سالازار دست راست و گلرت دست چپ جیمز رو می‌گیره و با صدای پاقی هر سه ناپدید می‌شن. درست در لحظه‌ی ناپدید شدنشون صدای شکسته شدن در میاد و پلیسا به داخل فروشگاه هجوم میارن. اما جا تر بود و خبری از بچه نبود!

یکم اون‌طرف‌تر - بیرون فروشگاه

- پشت سرشون.

سالازار، گلرت و جیمز درست پشت سر ماشین پلیس‌ها آپارات می‌کنن. گلرت با دیدن نیمی از جمعیت پلیس‌ها که به داخل سوپر مارکت هجوم برده بودن اخمی می‌کنه.
- چه وضعشه! ما اومدیم بیرون که بکشیمشون و اونا رفتن تو؟

سالازار دستشو رو شونه‌های گلرت می‌ذاره.
- نگران نباش، نوبت اونا هم می‌رسه دوست من.

سالازار چوبدستیشو به سمت پلیس‌هایی که پشتشون بهشون بود و تفنگاشون رو به سمت فروشگاه نشونه گرفته بودن، می‌گیره و طلسم انفجاری‌ای به سمتشون شلیک می‌کنه. سالازار تنها یک طلسم شلیک کرده بود، اما انفجار یکی از ماشین‌ها و پرتاب شدنش رو ماشین بغلی، باعث می‌شه شاهد زنجیره‌ای از انفجارها باشیم که براثر منفجر شدن پیاپی ماشین‌های پلیسی که دوشادوش هم پارک کرده بودن رخ می‌ده.

سالازار و گلرت هر دو انگار که تو یه آتیش‌بازی هیجان‌انگیز هستن شروع به قهقهه زدن می‌کنن. از نوع شیطانیش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 20:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- آواداکداورا!

فروشنده ی بد اقبال درجا کشته شد و جیمز مات و مبهوت به جنازه اش خیره شد.
- چرا خب؟ مگه قرار نبود من بکشمش.
- داشت وقت با ارزشمون رو با مزخرفاتش میگرفت. مردک مشنگ نادون به ما میخنده. همین که به دست سالازار کبیر کشته شد باید تو افتخارات زندگیش ثبت شه.
- بی نظیر و زیبا! مردک حقش بود بمیره. فقط حیف طعمه ی جیمز بود. حالا باید بگردیم یه طعمه ی دیگه براش پیدا کنیم.
- نمیشه بدون کشتن هم کار بد کرد؟
- عه جیمز؟ زبونتو گاز بگیر. دیگه جلو ما از این حرفا نزنیا. اصلا اوج داستان همون کشتنشونه.

آن سه نفر انقدر غرق بحث شدند که متوجه نشدند چند مامور در حال نزدیک شدن به مغازه با گاز های دود زا هستند. ناگهان با فریاد حمله یکی از مامورین به یکباره همه جا را دود گرفت.

- خیالتون راحت شد الان دیگه دید نداریم چه خبره. اگه محاصره شده باشیم چی؟
- به ما اعتماد نداری؟
- اگه داشتم که تا الان ده نفرو کشته بودم به خاطر کارای شما.

حرف جیمز از روی عصبانیت برای گلرت و سالازار ایده ی بدی نبود. علاوه بر اینکه کاری کنند کامل جیمز رد بدهد تا جیمزی بشود که آنها میخواهند، میتوانستند با جلب اعتمادش او را مطیع و وفا دار به خود کنند.

- میتونی از الان به بعد بهمون اعتماد کنی. منو سالازار تو چشم بهم زدنی از اینجا نجاتت میدیم.

اما این حرف به جای اینکه خیال جیمز را راحت کند بیشتر دلشوره شدیدی به وجودش راه داد. به این فکر کرد این بار چه فکری در سر دارند؟ با این وجود با شرایطی که در آن گیر کرده بودند چاره ای جز اعتماد کردن نداشت.

- بسیار خب نقشه تون چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1403/6/7 20:39:48
S.O.S

پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سالازار تصمیم می‌گیره برای کمک به لرد جهت از بین بردن هری پاتر به همراه گلرت به گذشته سفر کنه و پدر هری یعنی جیمز پاتر رو زودتر بکشه اما هر دو متوجه میشن که جیمزم رگه‌هایی از خباثت داره و تصمیم می‌گیرن یه گروه سه نفره برای آزار و اذیت مردم شهر لندن تشکیل بدن. در حین این آزار و اذیتا مرتکب چند فقره قتل شدن و پلیس‌هایی که دنبالشون کردنم کشتن؛ این وسط جیمز به قدری که باید خباثت نشون نمیده و سالازار و گلرت قصد دارن روی پتانسیل پلیدیش بیشتر کار کنن و برای انجام قتل یه فروشنده تحت فشار قرارش بدن.

برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ

جیمز نگاهی به فروشنده کرد و فروشنده هم نگاهی به جیمز کرد.

- چرا معطلی؟! فروشنده رو بکش!

جیمز عصای لرزانش را بالا آورد و رو به فروشنده گرفت‌.

- صبر کن ببینم... یعنی می‌خوای با این تیکه چوبت منو بکشی؟ منو بگو فکر کردم قاتلای مسلح هستین! شوخی‌تون گرفته؟! دوربین مخفیه؟
- بهش نشون بده که ما با کسی شوخی نداریم.

جیمز عرق‌ روی پیشانی‌اش را با آستین ردایش پاک کرد.
- آقا یه لحظه امون بدین! به گوسفندم قبل کشتن آب میدن خب! بذارین حالا یه نوشیدنی‌ای دور هم...
- بکشش!
- آقا اصلا آب هیچی... بذارین وصیت‌شو بشنویم حداقل!

سالازار نگاهی با متانت به مشنگ بی‌ارزش صاحب فروشگاه انداخت.
- با اینکه شنیدن وصیت یک مشنگ، وقت با ارزش‌مونو بیهوده تلف می‌کنه اما از اونجایی که برای اصیل‌زادگی جیمز ارزش قائلیم به این وصیت گوش خواهیم داد.

هر سه نگاهی جدی به مشنگ انداختند.

- آقا انصافاً خیلی دوربین مخفی خوبیه! خوب تو نقشاتون فرو رفتین... حال کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- سالازار، نظرت چیه که اصلا نفر بعدی رو بسپریم به خود جیمز نفله‌ش کنه تا یکم تو باغ بیاد؟

جیمز با شنیدن این حرف ناگهان از جا می‌پره و به سرعت به داخل فروشگاه می‌ره.
- ببین! من همین الانم تو سوپر مارکت هستم که اتفاقا هرچی باغ می‌فروشه رو هم داره!

جیمز همزمان با گفتن این حرف، انگشت اشاره‌ش رو به سمت گوشه‌ای از فروشگاه می‌گیره که میوه‌ها مرتب و منظم کنار هم تو بسته‌هایی قرار گرفته بودن.

گلرت با تاسف نگاهشو از میوه‌ها برمی‌داره و محکم به پیشونیش می‌کوبه.
- فکر کنم فشاری که بهش وارد شده زیاد بوده. این یعنی باید چی کار کنیم؟

سالازار بی‌معطلی جواب می‌ده:
- فشار رو به حداکثر میزان تحملش می‌رسونیم که بعد از یه دوره رد دادن کامل، تبدیل بشه به جیمزی که ما می‌خوایم.

در حالی که جیمز از شدت نگرانی به ماموران و پلیس‌هایی که بیرون فروشگاه بودن زل زده بود و از ترس بر خودش می‌لرزید، نگاه بیخیال سالازار و گلرت به دنبال قربانی بعدی می‌گشت. که اتفاقا طولی هم نمی‌کشه که قربانی بعدی خودش با پای خودش، مقدمات مرگ خودش رو فراهم می‌کنه!

صاحب سوپر مارکت!

اون که به وضوح چهره‌ی سه تازه‌واردی که قدم به درون فروشگاهش گذاشته بودن رو از تو تلویزیون تشخیص داده بود، شروع به داد و فغان کردن می‌کنه.
- اینجان! مجرما اینجان! آی مردم کمک.

سالازار دستی به پشت جیمز می‌زنه که باعث می‌شه جیمز چند قدم به جلو پرتاب شه و فیس تو فیس با فروشنده بشه.
- به دستور ما، بکش این ماگل ابله رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای وای بر من! بدبخت شدیم، دارن تو تلویزيون ما رو نشون می‌دن!

سالازار و گلرت با خوشحالی به جیمزی که به طور ناگهانی جلوی سوپر مارکتی که تلویزیون داشت توقف کرده و دو دستی بر سرش می‌کوبید خیره شدند.
- به‌به معروف شدیم رفت!
- می‌بینم که جناب سالازار حتی بین ماگل‌ها هم مشهور شدن!

تلویزیون، سالازار و گلرت به همراه جیمز را نشان می‌داد که بدون هیچ مشکلی پس از منهدم کردن یک هلی‌کوپتر نظامی درون خیابان های لندن می‌دویدند.

- الان جت جنگی می‌فرستن دنبالمون، نه اصلا با موشک می‌زننمون!
- تو جادوگری جیمز. ماگل ها باید نگران تهدید‌های تو باشن، نه برعکس!
- اگه ماگلا با بمب هسته‌ای مارو هدف قرار ندن، خود وزارتخونه ما رو به خاطر افشای جادوگری بین ماگل‌ها اون هم اینجوری که ما کردیم اعدام می‌کنه!

در همان لحظه حدود ده مامور سوار بر جارو در حالی که با چوبدستی‌هایشان آن سه را نشانه گرفته بودند از چهار طرف به آنها حمله‌ور شدند.
- خودتون با پای خودتون تسلیم شید شاید با درد کمتری بکشیمتون!

سالازار با خونسردی چوبدستی‌اش را اندکی حرکت داد و در نتیجه تمام ماموران در یک پلک به هم زدن به خاکستر تبدیل شدند و از آنها چیزی بیشتر از خاطره نماند.
- اینا که اصلا برای ما عددی نیستن، برین با بزرگتراتون بیاین!

تمام اعتماد به نفس جیمز همراه با ماموران خاکستر شده بود و همان‌طور که همزمان ناخن‌هایش را می‌جوید و صورت می‌خراشید و بر سر خود می‌زد، با افسوس به چهره خودش در شیشه سوپر مارکت نگاه کرد.
- حیف این چهره زیبا نیست که قراره به خاطر هیچ و پوچ نابود بشه؟
- چه زود خودتو باختی، سرت رو بالا بگیر جوان و ببین که سالازار اسلیترین چطوری هرکسی که سر راهش قرار بگیره رو نابود می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- باایستین. پلیس 110 لندن بزرگ صحبت می‌کنه. شما محاصره شدید. لطفا دست هاتون رو ببرید پشت سرتون. اون چوب هارو هم بندازین.

با صدای گلوله هوایی گروه سه نفره سالازار، گلرت و جیمز از حرکات ایستادند و به پشت سر نگاه کردند. چندین ماشین پلیس از پشت آنها در حال تعقیب آنها بود. سالازار و گلرت به علت قدمت و اصالت اسلایترینی که داشتند نمی‌دانستند این آدمها چه کسانی هستند اما جیمز که صابون تنش به این آدمها خورده بود از ترس رنگ صورتش رنگ‌پریده شده بود.

- سالازار بدبختمون کردی. آخه کی بجای زنگ زدن و فرار کردن آواداکداورا میزنه. اگه بگیرنمون کل عمر میندازنمون داخل گونی.
- خیالت راحت باشه. تا ما هستیم اتفاقی نمی یوفته.

سالازار و گلرت که از صحبت های جیمز چیزی نفهمیده بودند برای راحت کردن خیال او سرشان را خاراندند و به او قوت قلب دادند. آنها ناسلامتی دوتا از بزرگترین جادوگران عصر خودشان بودند پس چرا باید از موضوعی می‌ترسیدند.

- پلیس لندن بزرگ صحبت می‌کنه. هر زودتر تسلیم شین. شما به جرم قتل تحت پیگرد هستین. اگه متوقف نشین شلیک میکنم.

بوم

سالازار با خواندن وردی طلسم سبزی به سمت هلی کوپتر پلیس فرستاد و آن را در هوا منهدم کرد. آن پلیس ها باید می‌دانستند هیچکس جرعت ندارد سالازار را تهدید کند.

- چکار کردی سالازار؟ بدبخت مون کردی . الان نیروی پلیس و ارتش رو خبر می‌کنن و کل نیروی نظامی داخل شهر رو میفرستن دنبالمون تا ازمون سالاد شیرازی درست کنن.

سپس و بدون حرفی با بیشترین سرعت ممکن فرار کرد. سالازار و گلرت علارغم اینکه علاقه زیادی به مبارزه داشتند به دلیل هدفشان به دنبال جیمز لرزان رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- آقای سالازار، این چه حرکتی بود خب آخه؟ مگه قرار نشد زنگ بزنیم فرار کنیم؟

جیمز واقعا نمی‌دونست در اون لحظه با چه امیدی داره این حرکتو می‌زنه، ولی وقتی به ناچاری برسی اجبار با تو هرکاری می‌کنه. پس امیدوارانه به گلرت نگاهی می‌ندازه بلکه اون حمایتش کنه.

اما گلرت از شدت خنده روی دو پاش ختم شده بود و به نظر بسیار از اتفاقی که افتاده بود راضی و خوش‌حال بود.
- باورم نمی‌شه بالاخره همون نقشه اولتو پیاده کردی ولی رو یکی دیگه. زنگ می‌زنیم، درو باز می‌کنه، با آوادا می‌کشیمش. عالی بود.

سالازار با خوشنودی اجازه می‌ده تا آدرنالینی که تو رگ‌هاش جاری بود با دوپامین حاصل از تحسین گلرت همراه بشه و اونو به اوج هیجان و شادی برسونه.

اما جیمز همچنان داشت این‌پا و اون‌پا می‌کرد و شنیدن صدای پاهایی که هر لحظه به در نزدیک‌تر می‌شدن هم اصلا کمکی به حالش نمی‌کرد. جیمز تصمیم می‌گیره وارد ورژنیش که فکر می‌کنه چقد بچه بزرنگه بشه.
- قرار شد اول زنگ بزنیم و فرار کنیم تا منم باهاتون همراه شم! اگه قراره هر کاریو به برداشت خودمون انجام بدیم، منم همینطوری هرچی ازم خواستینو به میل خودم یه جور دیگه انجام می‌دم.

سالازار و گلرت که انتظار چنین رفتاری رو از جیمز نداشتن، خنده رو لباشون خشک می‌شه. جیمز راضی از کرده‌ی خودش، پشتشو به سالازار و گلرت می‌کنه.
- الانم بهتون توصیه می‌کنم تا اهالی خونه نریختن سرتون فرار کنین. فکر نکنم بخواین با این خانواده درگیر بشین! از من گفتن بود.

و جیمز دو پا داشت، دو پای دیگه هم قرض می‌گیره و به سرعت از مهلکه دور می‌شه. سالازار و گلرت نگاهی به هم می‌ندازن. باید در لحظه تصمیم می‌گرفتن چی کار کنن اونم در حالی که هر لحظه جیمز از اونا دور و دورتر می‌شد و صدای پاهایی که از داخل خونه میومد نزدیک و نزدیک‌تر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 شهریور 1403 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سالازار اسلیترین، وقتی می‌بیند ولدمورت قادر به کشتن هری پاتر نیست، تصمیم می‌گیرد خودش وارد عمل شود و به نواده‌اش کمک کند. او با همراهی گریندل والد به گذشته سفر می‌کند تا جیمز پاتر را پیش از تولد هری به قتل برساند. اما وقتی به خانه پاترها می‌رسد، متوجه می‌شود که جیمز، با وجود اینکه یک گریفیندوری است، خودش فردی بدجنس است که مردم را اذیت می‌کند. این رفتار جیمز، سالازار را تحت تأثیر قرار می‌دهد و از او خوشش می‌آید. در ادامه، اولین پیشنهاد برای آزار و اذیت مردم لندن از طرف جیمز مطرح می‌شود: زنگ در خانه مردم را بزنند و فرار کنند. بعد از کلی بحث و کشمکش، سالازار و گریندل والد بالاخره قبول می‌کنند.

برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.

----
سالازار با نگاهی خونسرد و محکم به جیمز خیره شد و گفت:

- خب بریم همین خونه بغلی شروع کنیم.

گریندل والد که همیشه آماده‌ی یک ماجراجویی تازه بود، با لبخندی شیطنت‌آمیز جیمز را از خانه‌اش بیرون کشید. همان‌طور که گریندل والد جیمز را می‌کشید، جیمز هم سعی می‌کرد به همان میزان انرژی به سمت مخالف وارد کند تا به سمت خانه همسایه نروند. اما سیب‌زمینی سرخ‌کرده‌هایی که شب قبل به جای پروتئین خورده بود، اثر خودشان را گذاشته بودند و نگذاشتند که جیمز به اندازه کافی در مقابل گریندل والد مقاومت کند. وقتی دید که مقاومت فیزیکی فایده‌ای ندارد، سعی کرد با منطق با سالازار کنار بیاید و گفت:

- بابا ما واسه اینا مزاحمت ایجاد کنیم بعد شما میرین زمان خودتون من میمونم ، آبروریزی و چند تا همسایه عصبانی!

سالازار بدون توجه به تردیدهای جیمز، به سرعت به سمت خانه همسایه حرکت کرد. او با قدم‌هایی قاطع و مطمئن به در نزدیک شد و بدون لحظه‌ای درنگ، زنگ در را فشار داد. چهره‌ی سرد و خونسردش هیچ نشانی از ترس یا تردید نداشت، گویی که این کار برایش هیچ اهمیتی ندارد. سالازار با لبخند مرموزی به جیمز و گریندل والد نگاه کرد، منتظر بود تا ببینند چه اتفاقی می‌افتد.
جیمز که انتظار داشت بعد از زنگ زدن، هر سه نفرشان به سرعت فرار کنند، داشت بند کفش‌هایش را می‌بست تا بتواند سریع بدود، اما در رفتار سالازار هیچ اثری از فرار ندید. برعکس، او کاملاً بی‌حرکت و با اعتماد به نفس ایستاده بود. درِ خانه باز شد و همسایه‌ی بخت‌برگشته در آستانه‌ی در ظاهر شد. قبل از اینکه حتی فرصتی برای تعجب یا واکنش داشته باشد، سالازار با حرکتی سریع و بدون لحظه‌ای تردید، چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و با صدایی خشن و بی‌احساس گفت: "آواداکداورا!" نور سبز و خیره‌کننده‌ای از چوب‌دستی سالازار بیرون جست و به همسایه برخورد کرد. او بلافاصله بی‌جان به زمین افتاد.

-

سالازار که از خودش راضی به نظر می‌رسید، با لبخندی سرد گفت:

- به این میگن یه آزار و اذیت خوب!


این سر و صداها باعث شد که بقیه اعضای خانواده همسایه‌ی جیمز پاتر هم به سمت در حرکت کنند. تنها جیمز می‌دانست که کدام خانواده جادوگری در این خانه زندگی می‌کنند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/6/7 14:54:32
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.