خلاصه: سالازار تصمیم میگیرد برای کمک به لرد ولدمورت جهت از بین بردن هری پاتر، به همراه گلرت گریندل والد به گذشته سفر کند و پدر هری، یعنی جیمز پاتر را زودتر به قتل برساند. اما هر دو متوجه میشوند که جیمز نیز رگههایی از خباثت دارد. بنابراین تصمیم میگیرند یک گروه سه نفره برای آزار و اذیت مردم شهر لندن تشکیل دهند. در حین این آزار و اذیتها، مرتکب چندین قتل میشوند و پلیسهایی که به دنبالشان میآیند را نیز میکشند. با این حال، جیمز به اندازه کافی خباثت نشان نمیدهد و سالازار و گلرت تصمیم میگیرند روی پتانسیل پلید او بیشتر کار کنند. برای این کار، تصمیم میگیرند آنقدر کارهای دیوانهوار انجام دهند تا جیمز بالاخره رد بدهد و به جمع یاران وفادار سالازار اسلیترین بپیوندد. در حال حاضر، تعداد زیادی پلیس آنها را احاطه کردهاند و سالازار و گریندل والد به شکل دیوانهواری در حال کشتن آنها هستند.
برای اطلاعات بیشتر در مورد
تور دوم سالازار اسلیترین به
این تاپیک مراجعه کنید.
----
سالازار که از تماشای صحنههای انفجار و هرج و مرج اطرافش لذت میبرد، با هر شلیک چوبدستیاش صدای قهقهههای شیطانیاش بلندتر میشد. او بدون هیچ تردیدی پلیسهایی را که در حال فرار بودند هدف قرار میداد و با خوشحالی از انفجار ماشینها و پرتاب شدن اجساد، خندههای بلندی سر میداد. اما چیزی که بیشتر از همه او را به وجد میآورد، شنیدن جزئیاتی بود که از میان فریادهای پلیسها به گوشش میرسید. یک پلیس فریاد میزد که "من فقط یک هفته تا بازنشستگیام مونده بود!" و دیگری که در حال گریه کردن بود، میگفت "من خانواده دارم!" این حرفها فقط باعث میشد سالازار بلندتر و بلندتر بخندد.
در همین حال، گلرت با چشمانی تیز و دقیق، به جیمز خیره شده بود. او منتظر بود ببیند آیا این صحنهها بالاخره جیمز را از نظر ذهنی میشکنند و او را به جمع خودشان میکشند یا نه. اما برخلاف انتظاراتش، تنها چیزی که در چهره جیمز میدید، وحشت و ناباوری بود. جیمز با چشمانی گشاد شده به صحنههای وحشتناک اطرافش نگاه میکرد، گویی نمیتوانست باور کند که این همه خشونت و دیوانگی واقعی است. گلرت آهی کشید و خطاب به سالازار گفت:
- هنوز خیلی کار داریم تا این پسرک رو به چیزی که باید باشه تبدیل کنیم.
- پس باید درجه کار رو بالاتر ببرم!

سالازار به فکر فرو رفت، در حالی که صدای انفجارها و خندههایش هنوز در گوشش میپیچید. او به این نتیجه رسید که این حد از خشونت و دیوانگی برای تبدیل جیمز پاتر به هیولایی که مد نظرش است، کافی نیست. او میخواست جیمز را به چیزی بسیار فراتر از این تبدیل کند؛ هیولایی که از قدرت و خباثت بیپایان سالازار بهره ببرد و نه تنها مشکل هری پاتر را حل کند، بلکه به عنوان یک ضربه محکم به گودریک گریفیندور هم عمل کند. چه چیزی میتوانست بیشتر از این گودریک را به خشم آورد که ببیند یکی از نوادگانش به دستان سالازار تبدیل به هیولایی بیرحم شده است؟
با این فکر، سالازار دستهایش را به سرعت دراز کرد و گلرت و جیمز را به محکم گرفت. در یک چشم به هم زدن، هر سه نفرشان آپارات کرده و از آنجا ناپدید شدند. لحظهای سکوت در خیابانهای لندن حکمفرما شد و پلیسهای بازمانده که از این حمله ویرانگر جان سالم به در برده بودند، با نفسهای بریده و قلبهایی که هنوز از ترس میتپید، به دور و برشان نگاه کردند. به نظر میرسید که بالاخره این کابوس تمام شده و آنها از چنگال مرگ فرار کردهاند.
اما درست وقتی که اولین نشانههای آرامش در چهرههای خستهشان پدیدار شد، ناگهان یک صدای مهیب از جایی که سالازار و همراهانش ناپدید شده بودند، برخاست. چیزی که سالازار به عنوان یادگاری از خود باقی گذاشته بود، با انفجاری عظیم و خیرهکننده منفجر شد و هر آنچه در اطراف بود، از جمله ماشینها و ساختمانها، را به گرد و خاک تبدیل کرد. صدای این انفجار بلندتر و وحشتناکتر از هر صدایی بود که تا آن لحظه شنیده بودند، و بقایای صحنه به خاکستر و ویرانه تبدیل شد.
کمی اونورترجیمز با چشمانی پر از نگرانی به سالازار نگاه کرد و با صدایی لرزان پرسید:
- الان باز کجا رفتیم؟
سالازار با لبخندی سرد و رازآلود به او نگریست و سپس پاسخ داد:
- یتیمخانه ماگلهای بیسرپرست شهر لندن! اینجا دیگه هیولا درونت خودش رو بهمون نشون میده!