تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
315 کاربر(ها) آنلاین هستند (127 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
310
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
باشگاه اسلاگهورن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 20:25
از: خونت مینوشم!
پستها:
647

هافلپافی ها چوبدستی هایشان را به سمت آسمان نشانه گرفتند و بارانی از جرقه های رنگارنگ را شلیک کردند و بعد نگاه هایشان را به اسلایترینی ها که هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شدند، دوختند و زمانی که چهره های رقبایشان برایشان تقریبا واضح شد، تام و روندا جلو آمدند و دو طرف رزالین ایستادند. آن ها نمی توانستند اجازه دهند که هم گروهی شان فدا شود و خودشان عقب بایستند و فقط ناظر این صحنه ی تلخ باشند.
بالاخره اسلایترینی ها به فاصله ی چند متری آن ها رسیدند و در حالی که لبخندی اریب بر لب هایشان نشسته بود، به چهره های هافلپافی ها نگاه کردند، چهره هایی که سعی می کردند محکم و جسور به نظر برسند، ولی هم چنان می شد ترس را در عمق چشم هایشان دید. دوریا چوبدستی اش را بیرون کشید و رو به همگروهی هایش گفت:
"بیاین سریع کارو تموم کنیم."
اسکورپیوس:
"ولی جالب نمیشه اگه این کارو بکنیم. منظورم اینه که بهتر نیست اول یه سری چیزا رو واسه این هافلپافیای بیچاره توضیح بدیم؟"
اسکارلت:
"آره، مثلا بهشون بگیم الکی امید نداشته باشن که گریفیندوریا و ریونکلاویا بیان کمکشون، بگیم همونا بودن که جاشونو به ما لو دادن تا واسه خودشون وقت بیشتری بخرن."
با شنیدن این جملات رنگ از صورت های هافلپافی ها محو شد. حالا دیگر مثل قبل سعی نمی کردند در مقابل دشمنانشان قوی به نظر برسند و لرزش دست هایشان را که دور چوبدستی هایشان حلقه شده بود، پنهان کنند. آیا واقعا گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها قبلا به مکان آن ها پی برده و نشانه هایی برای اسلایترینی ها فرستاده بودند تا آن ها را بیابند؟
در شرایط عادی حرف های اسلایترینی ها تاثیری بر هافلپافی ها نمی گذاشت و فورا این طور استنباط می کردند که رقبایشان دارند به آن ها دروغ می گویند تا روحیه شان را تضعیف کنند، ولی حالا آن ها در شرایط عادی نبودند و داشتند با خودشان می گفتند شاید گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها به این نتیجه رسیده اند که باید آن ها را فدا کنند تا خودشان زنده بمانند.
اسلایترینی ها به چهره های رنگ باخته ی هافلپافی ها نگاه کردند و برق خشنودی در چشم هایشان درخشید. حالا که ستاره ی امید به دست یاری گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها در آسمان قلب های هافلپافی ها کم سو شده بود، نابودی شان حتی از قبل هم آسان تر شده بود.
بالاخره اسلایترینی ها به فاصله ی چند متری آن ها رسیدند و در حالی که لبخندی اریب بر لب هایشان نشسته بود، به چهره های هافلپافی ها نگاه کردند، چهره هایی که سعی می کردند محکم و جسور به نظر برسند، ولی هم چنان می شد ترس را در عمق چشم هایشان دید. دوریا چوبدستی اش را بیرون کشید و رو به همگروهی هایش گفت:
"بیاین سریع کارو تموم کنیم."
اسکورپیوس:
"ولی جالب نمیشه اگه این کارو بکنیم. منظورم اینه که بهتر نیست اول یه سری چیزا رو واسه این هافلپافیای بیچاره توضیح بدیم؟"
اسکارلت:
"آره، مثلا بهشون بگیم الکی امید نداشته باشن که گریفیندوریا و ریونکلاویا بیان کمکشون، بگیم همونا بودن که جاشونو به ما لو دادن تا واسه خودشون وقت بیشتری بخرن."
با شنیدن این جملات رنگ از صورت های هافلپافی ها محو شد. حالا دیگر مثل قبل سعی نمی کردند در مقابل دشمنانشان قوی به نظر برسند و لرزش دست هایشان را که دور چوبدستی هایشان حلقه شده بود، پنهان کنند. آیا واقعا گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها قبلا به مکان آن ها پی برده و نشانه هایی برای اسلایترینی ها فرستاده بودند تا آن ها را بیابند؟
در شرایط عادی حرف های اسلایترینی ها تاثیری بر هافلپافی ها نمی گذاشت و فورا این طور استنباط می کردند که رقبایشان دارند به آن ها دروغ می گویند تا روحیه شان را تضعیف کنند، ولی حالا آن ها در شرایط عادی نبودند و داشتند با خودشان می گفتند شاید گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها به این نتیجه رسیده اند که باید آن ها را فدا کنند تا خودشان زنده بمانند.
اسلایترینی ها به چهره های رنگ باخته ی هافلپافی ها نگاه کردند و برق خشنودی در چشم هایشان درخشید. حالا که ستاره ی امید به دست یاری گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها در آسمان قلب های هافلپافی ها کم سو شده بود، نابودی شان حتی از قبل هم آسان تر شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 19:23
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
664
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

وحشتی که با ناپدید شدن نیکلاس به وجود تکتک هافلپافیها رخنه کرده بود، حالا با دیدن اسلیترینیهایی که به سمتشان در حرکت بودند دو چندان میشود. بخت حتی آنقدر با آنها یار نبود که بتوانند برای دقایقی بابت از دست دادن دوستشان غصه بخورند. حالا باید وارد جدال با تنها گروهی میشدند که از این واقعه لذت میبرد؟
رزالین نگاهی به تام و روندا میاندازد که با وحشت و ناامیدی سرجایشان خشک شده بودند و به اسلیترینیها که هر لحظه به آنها نزدیکتر میشدند خیره مانده بودند. شاید اگر رزالین مادر نبود و روزها و شبهای زیادی را در استرس و نگرانی در دوران مریض بودن سدریک نگذرانده بود، او نیز در این لحظه کمر خم میکرد و منتظر فرا رسیدن پایانشان میشد. پایانی که آنقدر زود نصیبشان شده بود...
اما او مادر بود و شکست را به این سادگی نپذیرفته بود. بنابراین پشتش را به سمت اسلیترینیها میکند و به سرعت به همگروهیهایش نزدیک میشود. سپس دست چپ تام و دست راست روندا را میگیرد.
- تسلیم نشین. به خاطر نیکلاس که راهکار بهمون ارائه داد هم که شده تسلیم نشین. باید تلاشمون رو بکنیم.
احتمالا هرکسی انتظار داشت که در این لحظه تام و روندا نیرویی دوباره بگیرند و همراه رزالین برای مقابله با اسلیترینیها آماده شوند. اما هر دو هنوز سرجایشان ایستاده بودند و نه تکانی میخورند و نه حتی تغییری در چهرهشان مشاهده میشود.
اما رزالین امید خود را از دست نمیدهد. حتی با حسی قویتر از قبل روی پاشنهی پا میچرخد و پشت به تام و روندا ولی در جلویشان میایستد.
- اگه شما از خودتون دفاع نمیکنین، من این کارو به جای شما میکنم.
- رزالین... ما هیچ شانسی در مقابل اونا نداریم.
رزالین بدون این که از سرجایش تکان بخورد، سرش را به سمت تام میچرخاند.
- بازم ترجیح میدم تا آخرین لحظه بجنگم و با افتخار بمیرم. درست همون چیزی که هلگا ازمون میخواست. پشتکار... تا آخرین لحظه.
روندا و تام با تردید نگاهی به یکدیگر میاندازند و ناگهان فکری به ذهن روندا خطور میکند.
- جای ما برای اسلیترینیها لو رفته، پس چرا با ایجاد سر و صدا، یا حتی ارسال فشفشه توجه بقیه گروها رو جلب نمیکنیم؟ شاید به کمکمون بیان. اگه ببینن...
اگر ببینند، اگر اهمیت دهند، اگر به موقع برسند... اینها تنها بخشی از اگرهایی بود که میتوانست سرنوشتشان را رقم بزند.
رزالین نگاهی به تام و روندا میاندازد که با وحشت و ناامیدی سرجایشان خشک شده بودند و به اسلیترینیها که هر لحظه به آنها نزدیکتر میشدند خیره مانده بودند. شاید اگر رزالین مادر نبود و روزها و شبهای زیادی را در استرس و نگرانی در دوران مریض بودن سدریک نگذرانده بود، او نیز در این لحظه کمر خم میکرد و منتظر فرا رسیدن پایانشان میشد. پایانی که آنقدر زود نصیبشان شده بود...
اما او مادر بود و شکست را به این سادگی نپذیرفته بود. بنابراین پشتش را به سمت اسلیترینیها میکند و به سرعت به همگروهیهایش نزدیک میشود. سپس دست چپ تام و دست راست روندا را میگیرد.
- تسلیم نشین. به خاطر نیکلاس که راهکار بهمون ارائه داد هم که شده تسلیم نشین. باید تلاشمون رو بکنیم.
احتمالا هرکسی انتظار داشت که در این لحظه تام و روندا نیرویی دوباره بگیرند و همراه رزالین برای مقابله با اسلیترینیها آماده شوند. اما هر دو هنوز سرجایشان ایستاده بودند و نه تکانی میخورند و نه حتی تغییری در چهرهشان مشاهده میشود.
اما رزالین امید خود را از دست نمیدهد. حتی با حسی قویتر از قبل روی پاشنهی پا میچرخد و پشت به تام و روندا ولی در جلویشان میایستد.
- اگه شما از خودتون دفاع نمیکنین، من این کارو به جای شما میکنم.
- رزالین... ما هیچ شانسی در مقابل اونا نداریم.
رزالین بدون این که از سرجایش تکان بخورد، سرش را به سمت تام میچرخاند.
- بازم ترجیح میدم تا آخرین لحظه بجنگم و با افتخار بمیرم. درست همون چیزی که هلگا ازمون میخواست. پشتکار... تا آخرین لحظه.
روندا و تام با تردید نگاهی به یکدیگر میاندازند و ناگهان فکری به ذهن روندا خطور میکند.
- جای ما برای اسلیترینیها لو رفته، پس چرا با ایجاد سر و صدا، یا حتی ارسال فشفشه توجه بقیه گروها رو جلب نمیکنیم؟ شاید به کمکمون بیان. اگه ببینن...
اگر ببینند، اگر اهمیت دهند، اگر به موقع برسند... اینها تنها بخشی از اگرهایی بود که میتوانست سرنوشتشان را رقم بزند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/6/9 13:51:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 20:55
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
434
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

"خودم چهار نفر را که به نظرم تاکنون کار خاصی انجام ندادهاند، حذف خواهم کرد."
صدای سالازار تا مدت ها همچون آوای ناقوسی در گوش منتخبین باقی مانده تکرار می شد. هیچکس نمی توانست باور کند که دوستانشان به همین راحتی غیب شده باشند. آن هم فقط بعد از شنیده شدن یک صدا!
معلوم بود که سالازار اسلیترین حساب همه جای کار را کرده. اسلیترین نه تنها قدرتمند و جاه طلب بود، بلکه هوش و ذکاوتی ستودنی هم داشت. هوش و ذکاوتی برای به ویرانی کشیدن!
- باید زودتر حرکت کنیم! معلوم نیست اگه گنجینه ها رو پیدا نکنیم چه بلایی سرمون بیاره.
- ولی حال گادفری و کوین خوب نیست ساکورا!
- چاره ای نیست! باید راه بیفتیم.
ایزابل خشمگین بود. خشمگین تر از هر زمان دیگری. چیزی درون وجودش داشت می جوشید! چیزی که تا کنون انقدر شدید خواستارش نبود. حس انتقام از کسی که باعث همهی اینها شده آن هم درحالی که خودش مایل ها دورتر از تماشای رنج آنها به شدت لذت میبرد.
ایزابل نگاهی به دیگران انداخت. آن ها هم موافق بودند هر چه سریعتر راه بیفتند. حتی گادفری هم با وجود خستگی و آسیب شدیدی که دیده بود، می خواست که به راهشان ادامه دهند. او برای این که کمی حال دختری را که با تمام وجود نگرانش بود، بهتر کند، لبخندی زد و گفت:
- نگران من نباش ایزابل. از پسش برمیام.
------
اعضای هافلپاف با وحشت به جای خالی نیکلاس خیره شده بودند. از قرار معلوم سالازار اسلیترین با کسی شوخی نداشت. آنها باید هرچه سریع تر گنجینه گروهشان را میافتند تا از آن مرحله نجات یابند. البته امیدوار بودند که اعضای گروه های دیگرا را نیز بیابند.
و خب از شانس خوبشان یافتند!
دوریا درحالی که دستش را روی شانه اسکارلت گذاشته بود و بی حال به نظر می رسید، از دور به هافلپافی ها نزدیک می شد.
شاید هم از شانس بدشان؟
صدای سالازار تا مدت ها همچون آوای ناقوسی در گوش منتخبین باقی مانده تکرار می شد. هیچکس نمی توانست باور کند که دوستانشان به همین راحتی غیب شده باشند. آن هم فقط بعد از شنیده شدن یک صدا!
معلوم بود که سالازار اسلیترین حساب همه جای کار را کرده. اسلیترین نه تنها قدرتمند و جاه طلب بود، بلکه هوش و ذکاوتی ستودنی هم داشت. هوش و ذکاوتی برای به ویرانی کشیدن!
- باید زودتر حرکت کنیم! معلوم نیست اگه گنجینه ها رو پیدا نکنیم چه بلایی سرمون بیاره.
- ولی حال گادفری و کوین خوب نیست ساکورا!
- چاره ای نیست! باید راه بیفتیم.
ایزابل خشمگین بود. خشمگین تر از هر زمان دیگری. چیزی درون وجودش داشت می جوشید! چیزی که تا کنون انقدر شدید خواستارش نبود. حس انتقام از کسی که باعث همهی اینها شده آن هم درحالی که خودش مایل ها دورتر از تماشای رنج آنها به شدت لذت میبرد.
ایزابل نگاهی به دیگران انداخت. آن ها هم موافق بودند هر چه سریعتر راه بیفتند. حتی گادفری هم با وجود خستگی و آسیب شدیدی که دیده بود، می خواست که به راهشان ادامه دهند. او برای این که کمی حال دختری را که با تمام وجود نگرانش بود، بهتر کند، لبخندی زد و گفت:
- نگران من نباش ایزابل. از پسش برمیام.
------
اعضای هافلپاف با وحشت به جای خالی نیکلاس خیره شده بودند. از قرار معلوم سالازار اسلیترین با کسی شوخی نداشت. آنها باید هرچه سریع تر گنجینه گروهشان را میافتند تا از آن مرحله نجات یابند. البته امیدوار بودند که اعضای گروه های دیگرا را نیز بیابند.
و خب از شانس خوبشان یافتند!
دوریا درحالی که دستش را روی شانه اسکارلت گذاشته بود و بی حال به نظر می رسید، از دور به هافلپافی ها نزدیک می شد.
شاید هم از شانس بدشان؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 19:10
از: هاگوارتز
پستها:
1034

خلاصه: سالازار اسلیترین چهار نفر از اعضای هر گروه رو انتخاب کرده و اونا رو تو یه رقابت اجباری و مرگبار قرار داده. اولین مرحله از مسابقه داره تو دشت خونی برگزار میشه و شرکتکنندهها باید گنجینهی موسس گروهشون رو پیدا کنن. اعضای گریفیندور، ریونکلاو و هافلپاف تصمیم گرفتن با هم متحد بشن تا شانس بیشتری برای زنده موندن داشته باشن. گریفیندوریها و ریونکلاوییها بالاخره تونستن همدیگه رو پیدا کنن و گروهی هشت نفره تشکیل بدن تا به هم کمک کنن، اما وضعیت روحی و جسمانی اعضای هر دو گروه ناامیدکننده به نظر میرسه. (وضعیت کوین به دلیل کودک بودن و وضعیت گادفری به دلیل خونآشام بودن زیر آفتاب از بقیه بدتره.) از طرف دیگه، اسلیترینیها هم با هم قرار گذاشتن که تا نابودی گروههای دیگه با هم همکاری کنن و فعلاً نقشهشون ایجاد تفرقه بین سه گروه دیگه هست.
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
----
تلما هلمز و هیزل استیکنی، هر دو در دلشان حس عجیبی از ناامیدی و وحشت داشتند. تلما به سختی تلاش میکرد تا اشکهایش را کنترل کند. نگاهش به افق بیپایان دشت خونی افتاد و نفسش را با ترس و لرز به درون کشید. او که همیشه باهوش و محکم بود، حالا به خود میگفت که شاید این بار آخرین سفرش باشد. هر لحظه بیشتر و بیشتر به این فکر میکرد که شاید دیگر هرگز به هاگوارتز یا خانه برنگردد. زندگیای که تا دیروز داشت، حالا در مقایسه با این جهنم بیپایان به یک رؤیا تبدیل شده بود.
هیزل استیکنی هم حال و روزی بهتر از تلما نداشت. او که همیشه به استقلال و قدرت خود میبالید، حالا به دنیای ناشناخته و بیرحم دشت خونی خیره شده بود. دستانش میلرزیدند و قلبش به شدت میتپید. او که هیچوقت به این اندازه احساس ضعف و بیچارگی نکرده بود، با خود فکر میکرد که شاید اینجا، در میان این همه خطرات، سرنوشتش به پایان برسد. حتی با تمام شجاعتی که داشت، نمیتوانست از این حس رهایی یابد که زندگیاش به پایان نزدیک است و دیگر هیچچیزی نمیتواند او را نجات دهد.
همهی شرکتکنندهها این احساس سنگین و مبهم در معدهشان داشتند که حتی اگر یکی از آنها پیروز شود و از این بازی مرگبار بیرون بیاید، باز هم هیچ چیز برایشان به خوبی قبل نخواهد بود. پیروزی در این بازی به معنای شکست دوستانشان بود، به معنای این بود که برای بقا، آنها را کشتهاند. هر قدمی که برمیداشتند، هر تصمیمی که میگرفتند، بهوضوح میدانستند که این بازی نه تنها جسمشان، بلکه روح و روانشان را هم درگیر کرده است.همگی در میان این افکار تیره و تار غرق شده بودند که ناگهان صدای سالازار اسلیترین، همچون طوفانی از قدرت و سردی، از هر گوشهی دشت خونی به گوششان رسید. سالازار با لحنی سرد و بیرحم گفت:
- بازی مدتی است که آغاز شده، اما هنوز هیچکس نه گنجینهای یافته و نه رقیبی را از میدان به در کرده است. این بازی دارد خستهکننده میشود. بنابراین، خودم چهار نفر را که به نظرم تاکنون کار خاصی انجام ندادهاند، حذف خواهم کرد.
همگی بهتزده به صدای سالازار گوش میدادند. نفسها در سینه حبس شده بود و قلبها به تندی میتپید. سپس نگاهها به آسمان خیره شد، جایی که لیست شرکتکنندگان دوباره ظاهر شد.
اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
اسکارلت لیشام
هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری
ریونکلاو:
ایزابل مکدوگال
گابریل دلاکور
گادفری میدهرست
گریفیندور:
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی
هر گروه با ناباوری به اطراف خود نگاه کردند، اما خیلی زود پی بردند که واقعاً یکی از دوستانشان دیگر در کنارشان نیست.
برای اطلاعات بیشتر در مورد تور دوم سالازار اسلیترین به این تاپیک مراجعه کنید.
----
تلما هلمز و هیزل استیکنی، هر دو در دلشان حس عجیبی از ناامیدی و وحشت داشتند. تلما به سختی تلاش میکرد تا اشکهایش را کنترل کند. نگاهش به افق بیپایان دشت خونی افتاد و نفسش را با ترس و لرز به درون کشید. او که همیشه باهوش و محکم بود، حالا به خود میگفت که شاید این بار آخرین سفرش باشد. هر لحظه بیشتر و بیشتر به این فکر میکرد که شاید دیگر هرگز به هاگوارتز یا خانه برنگردد. زندگیای که تا دیروز داشت، حالا در مقایسه با این جهنم بیپایان به یک رؤیا تبدیل شده بود.
هیزل استیکنی هم حال و روزی بهتر از تلما نداشت. او که همیشه به استقلال و قدرت خود میبالید، حالا به دنیای ناشناخته و بیرحم دشت خونی خیره شده بود. دستانش میلرزیدند و قلبش به شدت میتپید. او که هیچوقت به این اندازه احساس ضعف و بیچارگی نکرده بود، با خود فکر میکرد که شاید اینجا، در میان این همه خطرات، سرنوشتش به پایان برسد. حتی با تمام شجاعتی که داشت، نمیتوانست از این حس رهایی یابد که زندگیاش به پایان نزدیک است و دیگر هیچچیزی نمیتواند او را نجات دهد.
همهی شرکتکنندهها این احساس سنگین و مبهم در معدهشان داشتند که حتی اگر یکی از آنها پیروز شود و از این بازی مرگبار بیرون بیاید، باز هم هیچ چیز برایشان به خوبی قبل نخواهد بود. پیروزی در این بازی به معنای شکست دوستانشان بود، به معنای این بود که برای بقا، آنها را کشتهاند. هر قدمی که برمیداشتند، هر تصمیمی که میگرفتند، بهوضوح میدانستند که این بازی نه تنها جسمشان، بلکه روح و روانشان را هم درگیر کرده است.همگی در میان این افکار تیره و تار غرق شده بودند که ناگهان صدای سالازار اسلیترین، همچون طوفانی از قدرت و سردی، از هر گوشهی دشت خونی به گوششان رسید. سالازار با لحنی سرد و بیرحم گفت:
- بازی مدتی است که آغاز شده، اما هنوز هیچکس نه گنجینهای یافته و نه رقیبی را از میدان به در کرده است. این بازی دارد خستهکننده میشود. بنابراین، خودم چهار نفر را که به نظرم تاکنون کار خاصی انجام ندادهاند، حذف خواهم کرد.
همگی بهتزده به صدای سالازار گوش میدادند. نفسها در سینه حبس شده بود و قلبها به تندی میتپید. سپس نگاهها به آسمان خیره شد، جایی که لیست شرکتکنندگان دوباره ظاهر شد.
اسلیترین:
اسکورپیوس مالفوی
دوریا بلک
اسکارلت لیشام
هافلپاف:
تام ریدل
روندا فلد بری
رزالین دیگوری
ریونکلاو:
ایزابل مکدوگال
گابریل دلاکور
گادفری میدهرست
گریفیندور:
ریموس لوپین
کوین کارتر
ساکورا آکاجی
هر گروه با ناباوری به اطراف خود نگاه کردند، اما خیلی زود پی بردند که واقعاً یکی از دوستانشان دیگر در کنارشان نیست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: دوشنبه 23 شهریور 1405 20:35
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

هنگامی که کوین نام ایزابل را بر زبان آورد، موجی از آرامش درونش را فرا گرفت. تن بیحالش را در آغوش کشید و در گوش کوین صحبت کرد.
- کوین... اینجا چیکار میکنی؟
کوین سرش را به شانهی او تکیه داد و با صدای گرفتهاش زمزمه کرد.
- ایژا... میخوام برگردم خونهمون... گرمه...
آرامش ایزابل طولانی مدت نبود زیرا با حرفهای کوین دلهرهای طاقت فرسا به جانش افتاد. حرفی برای گفتن نداشت زیرا در اعماق وجودش میدانست که تحمل چنین آفتاب سوزانی برای کودک کم سن و سالی مثل کوین و خونآشامی همچون گادفری چیزی بیش از توان آنهاست.
چشمانش را به ریموس دوخت و نگاهی ملتمسانه به او انداخت. ریموس دستش را روی سر کوین کشید و در حالی که خودش هم از هیچ چیز اطمینان نداشت، با لحنی پر از آرامش گفت:
- یکم دیگه تحمل کن. باشه؟ زود برمیگردیم و یه عالمه بستنی میخوریم تا خنک بشی.
ایزابل سرش را برگرداند و به منظرهی پیش رویش نگاه کرد...
- کوین... اینجا چیکار میکنی؟
کوین سرش را به شانهی او تکیه داد و با صدای گرفتهاش زمزمه کرد.
- ایژا... میخوام برگردم خونهمون... گرمه...
آرامش ایزابل طولانی مدت نبود زیرا با حرفهای کوین دلهرهای طاقت فرسا به جانش افتاد. حرفی برای گفتن نداشت زیرا در اعماق وجودش میدانست که تحمل چنین آفتاب سوزانی برای کودک کم سن و سالی مثل کوین و خونآشامی همچون گادفری چیزی بیش از توان آنهاست.
چشمانش را به ریموس دوخت و نگاهی ملتمسانه به او انداخت. ریموس دستش را روی سر کوین کشید و در حالی که خودش هم از هیچ چیز اطمینان نداشت، با لحنی پر از آرامش گفت:
- یکم دیگه تحمل کن. باشه؟ زود برمیگردیم و یه عالمه بستنی میخوریم تا خنک بشی.
ایزابل سرش را برگرداند و به منظرهی پیش رویش نگاه کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 15:17
از: دنیا وارونه
پستها:
250

کمی آن طرف تر اعضای گروه هافلپاف به امید پیدا کردن راهی برای خروج از این مخمصه در تکاپو بودند.
- اونجا رو نگاه کنید! آب، آب میبینم.
اگر آدم در دمای بالا در زیر نور خورشید ساعت ها بدون آب و غذا راه برود قطعا توهم می زند. رزالین باری دیگر روندا را در آغوش می کشد و با لبخندی مصنوعی تلاش می کند تا دل او را شاد نگه دارد.
- روندای عزیزم. اون یه سرابه. فقط یکم دیگه راه مونده! طاقت بیار. همچی درست می شه من مطمئنم!
- یعنی این یه خوابه؟حتما اگه چشمام رو باز کنم خودم رو تو خوابگاه می بینم.
اما نه این یک خواب نبود. شاید هم خواب بود. خوابی که نمی توانست از آن بیدار شود. خواب زندگی!
- رزالین. من اگه بخوابم همچی مثل قبل میشه مگه نه؟ دوباره پیش هم بر می گردیم. مثل قبل با هم کوئیدیچ بازی می کنیم. اینطور نیست؟
- روندا تو نباید بخوابی! همچی درسن میشه ولی تو نباید بخوابی باشه؟
روندا لبخندی دلنشین زد که باعث شد هر کسی که در آنجا بود تشنگی را از یاد ببرد.
- خب پس راه بیفتیم به سمت مقصد.
اتحاد بین اعضای هافلپاف دوباره ریشه گرفته بود. نیکلاس سربندی قرمز رنگ به سرش بست و دستانش عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. حالا دیگر هیچ چیزی جلو دارشان نبود.
- اونجا رو نگاه کنید! آب، آب میبینم.
اگر آدم در دمای بالا در زیر نور خورشید ساعت ها بدون آب و غذا راه برود قطعا توهم می زند. رزالین باری دیگر روندا را در آغوش می کشد و با لبخندی مصنوعی تلاش می کند تا دل او را شاد نگه دارد.
- روندای عزیزم. اون یه سرابه. فقط یکم دیگه راه مونده! طاقت بیار. همچی درست می شه من مطمئنم!
- یعنی این یه خوابه؟حتما اگه چشمام رو باز کنم خودم رو تو خوابگاه می بینم.
اما نه این یک خواب نبود. شاید هم خواب بود. خوابی که نمی توانست از آن بیدار شود. خواب زندگی!
- رزالین. من اگه بخوابم همچی مثل قبل میشه مگه نه؟ دوباره پیش هم بر می گردیم. مثل قبل با هم کوئیدیچ بازی می کنیم. اینطور نیست؟
- روندا تو نباید بخوابی! همچی درسن میشه ولی تو نباید بخوابی باشه؟
روندا لبخندی دلنشین زد که باعث شد هر کسی که در آنجا بود تشنگی را از یاد ببرد.
- خب پس راه بیفتیم به سمت مقصد.
اتحاد بین اعضای هافلپاف دوباره ریشه گرفته بود. نیکلاس سربندی قرمز رنگ به سرش بست و دستانش عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. حالا دیگر هیچ چیزی جلو دارشان نبود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 19:23
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
664
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

ایزابل که تا آن لحظه فقط با قیافهای شوکه شده سر جایش متوقف شده بود و سعی در هضم کردن وضعیت دشواری که کوین در آن بود داشت، اشارهای به هیزل و گابریل میکند تا به گادفری کمک کنند و سپس، خودش دوان دوان به سمت کوین و گروه گریفیندوریها میرود. هرگز در خود ندیده بود که در طول عمرش با این سرعت دویده باشد... برای رسیدن به چیزی که قلبش را به درد میآورد. میخواست مطمئن شود که کوین، حداقل هنوز نفس میکشد.
گروه گریفیندوری، از فاصله دور نتوانسته بودند ریونکلاویها را تشخیص دهند، بنابراین ابتدا با احتیاط حالت دفاعی به خود میگیرند. کوین با دیدن واکنش همگروهیهایش، خودش را بیش از پیش در آغوش ریموس مچاله میکند و از بالای دست ریموس با نگرانی به صحنه پیش رویش مینگرد.
- ایزی!
حق با کوین بود. حالا که ایزابل نزدیکتر شده بود، آنها نیز میتوانستند چهرهاش را تشخیص دهند. بنابراین نفس راحتی میکشند و امیدی که به تازگی در دلشان جان گرفته بود، قویتر هم میشود. حداقل موفق شده بودند گروهشان را به 8 نفر افزایش دهند.
ساکورا نگاهش را از ایزابل برمیدارد و به گروه دو نفرهی پشتش سرش نگاه میکند که در تلاش بودند گادفری را سرپا نگه دارند. بیاختیار به سمتشان حرکت میکند تا به کمکشان برود.
ایزابل از کنار ساکورا میگذرد و مستقیم به سمت ریموس میرود. ریموس نیازی نداشت تا ایزابل دهن باز کند و حال کوین را بپرسد. از حالت چهرهاش واضح بود که نگران حال کوین است و به خاطر او این همه راه را دویده است.
- نگران نباش، هنوز همهمون زندهایم.
- آه روونا رو شکر. بذار یکم من مراقبش باشم.
ریموس با حرکت سر تایید میکند و کوین را به آرامی تحویل ایزابل میدهد. سپس به سمت ساکورا میرود که با هیزل، گابریل و گادفری برگشته بود.
- خیلی خوبه که پیدامون کردین. تعدادمون که بیشتر باشه شانس زنده موندنمون هم بالاتر میره. حالا فقط باید هافلپافیها رو پیدا کنیم.
گروه گریفیندوری، از فاصله دور نتوانسته بودند ریونکلاویها را تشخیص دهند، بنابراین ابتدا با احتیاط حالت دفاعی به خود میگیرند. کوین با دیدن واکنش همگروهیهایش، خودش را بیش از پیش در آغوش ریموس مچاله میکند و از بالای دست ریموس با نگرانی به صحنه پیش رویش مینگرد.
- ایزی!
حق با کوین بود. حالا که ایزابل نزدیکتر شده بود، آنها نیز میتوانستند چهرهاش را تشخیص دهند. بنابراین نفس راحتی میکشند و امیدی که به تازگی در دلشان جان گرفته بود، قویتر هم میشود. حداقل موفق شده بودند گروهشان را به 8 نفر افزایش دهند.
ساکورا نگاهش را از ایزابل برمیدارد و به گروه دو نفرهی پشتش سرش نگاه میکند که در تلاش بودند گادفری را سرپا نگه دارند. بیاختیار به سمتشان حرکت میکند تا به کمکشان برود.
ایزابل از کنار ساکورا میگذرد و مستقیم به سمت ریموس میرود. ریموس نیازی نداشت تا ایزابل دهن باز کند و حال کوین را بپرسد. از حالت چهرهاش واضح بود که نگران حال کوین است و به خاطر او این همه راه را دویده است.
- نگران نباش، هنوز همهمون زندهایم.
- آه روونا رو شکر. بذار یکم من مراقبش باشم.
ریموس با حرکت سر تایید میکند و کوین را به آرامی تحویل ایزابل میدهد. سپس به سمت ساکورا میرود که با هیزل، گابریل و گادفری برگشته بود.
- خیلی خوبه که پیدامون کردین. تعدادمون که بیشتر باشه شانس زنده موندنمون هم بالاتر میره. حالا فقط باید هافلپافیها رو پیدا کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پستها:
116

کمی آن طرفتر، گروه چهار نفره اسلیترینیها به آرامی در دل بیابان بیرحمی که سالازار نام دشت سرخ را برای آن برگزیده بود پیش میرفتند. هوا به شدت سنگین بود و تلاش برای بقا از چهره همه خوانده میشد. تنها قوت قلبشان در آن برهوتی که بیانتها بهنظر میرسید، پیمانی بود که مدتی قبل از سر ناچاری با هم بسته بودند. بدون داشتن هیچ متحدی از گروه های دیگر، قدم های مغرورانهشان بیهوده و توخالی به نظر میرسید، اما موضوعی که باقی گروهها از یاد برده بودند این بود که اسلیترین بیشتر از غرور، به زیرکی و جاهطلبی معروف بود.
سیلویا ناگهان از حرکت ایستاد و رو به همگروهیهایش کرد.
- میگم که، اگه بر علیه ما دست به یکی کرده باشن همینجوری اینجا راه رفتن برامون خطرناک نیست؟
اسکارلت که تا الان سکوت کرده بود چشم هایش را بست و اسامی شرکت کنندگانی که مدتی قبل ظاهر شده بود را در ذهنش مجسم کرد.
- جنگیدن با دشمنی که نمیشناسیش حماقته! پس بذارین حدسام رو بهتون بگم.
سپس مکثی کرد و به جای خالی لیست باقیماندگان خیره شد.
- خیلی مطمئن نیستم اما فکر میکنم وضع ما یه کم از بقیه بهتره، ریون با وجود گابریل و گادفری ضعیفه البته هیزل و ایزابل تا حدی جبرانش میکنن، گریفیندور کوین رو داره و ریموسی که شب ممکنه گرگینه بشه، پشتکار هافلیا رو تحسین میکنم اما اعضای ما بیشتر اهل دوئل هستن. با این حال هیچکدوم از اینا دلیل نمیشه که حواسمون رو جمع نکنیم.
دوریا همانطور که با دقت اطراف را بررسی میکرد با لحنی مطمئن گفت:
- تفرقه بینداز و حکومت کن. تا حد امکان جداشون میکنیم و بعد باهاشون روبهرو میشیم...
در محل برخورد اعضای گریفیندور و ریونکلاو، ایزابل با بهت به صحنه روبهرویش خیره شده بود. نمیتوانست باور کند که کوین، کوینی که مانند برادر کوچکش دوست داشت جلوی چشمان او بیحال در خودش جمع شده بود و با وجود تلاش های ریموس برای محافظت از او، آفتاب همچنان راه خود را برای فرو کردن نیزههای آتشیناش در جان پسرک پیدا میکرد.
قربانی کوچک بازی بزرگترها، باید به زودی از این مکان شوم خارج میشد.
- ما باید بریم، به هر قیمتی که شده!
سیلویا ناگهان از حرکت ایستاد و رو به همگروهیهایش کرد.
- میگم که، اگه بر علیه ما دست به یکی کرده باشن همینجوری اینجا راه رفتن برامون خطرناک نیست؟
اسکارلت که تا الان سکوت کرده بود چشم هایش را بست و اسامی شرکت کنندگانی که مدتی قبل ظاهر شده بود را در ذهنش مجسم کرد.
- جنگیدن با دشمنی که نمیشناسیش حماقته! پس بذارین حدسام رو بهتون بگم.
سپس مکثی کرد و به جای خالی لیست باقیماندگان خیره شد.
- خیلی مطمئن نیستم اما فکر میکنم وضع ما یه کم از بقیه بهتره، ریون با وجود گابریل و گادفری ضعیفه البته هیزل و ایزابل تا حدی جبرانش میکنن، گریفیندور کوین رو داره و ریموسی که شب ممکنه گرگینه بشه، پشتکار هافلیا رو تحسین میکنم اما اعضای ما بیشتر اهل دوئل هستن. با این حال هیچکدوم از اینا دلیل نمیشه که حواسمون رو جمع نکنیم.
دوریا همانطور که با دقت اطراف را بررسی میکرد با لحنی مطمئن گفت:
- تفرقه بینداز و حکومت کن. تا حد امکان جداشون میکنیم و بعد باهاشون روبهرو میشیم...
در محل برخورد اعضای گریفیندور و ریونکلاو، ایزابل با بهت به صحنه روبهرویش خیره شده بود. نمیتوانست باور کند که کوین، کوینی که مانند برادر کوچکش دوست داشت جلوی چشمان او بیحال در خودش جمع شده بود و با وجود تلاش های ریموس برای محافظت از او، آفتاب همچنان راه خود را برای فرو کردن نیزههای آتشیناش در جان پسرک پیدا میکرد.
قربانی کوچک بازی بزرگترها، باید به زودی از این مکان شوم خارج میشد.
- ما باید بریم، به هر قیمتی که شده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: دوشنبه 23 شهریور 1405 20:35
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260

اسلیترینیها به راه افتادند تا بازی را شروع کنند. بازی بیرحمانهای که باور داشتند افتخاری بزرگ و فرصتی جذاب است تا قدرتشان را به رخ کشیده و مهارت خود را به نمایش بگذارند. احمقانه است که نمیفهمیدند قربانی غرور بی حد و مرزشان میشوند. تصمیم سالازار، زنگ خطری برای جامعهی جادوگری بود. از بین شانزده نفر منتخب، فقط یک نفر زنده میماند و هر لحظه که این فکر به ذهن قربانیها هجوم میآورد، در میان گرمای سوزان دشت خونین، روحشان از درون یخ میزد.
از دور دستها، جمع چهار نفرهی ریونکلاو به گریفیندوری ها نزدیک میشدند. قدمهایشان خسته و بیجان بود و طی کردن هر وجب از این دشت سوزان، همانند پیمودن کیلومترها مسیر بود. به مرور که جلوتر میرفتند، راحت تر میتوانستند چهرههای یکدیگر را تشخیص دهند. ساعاتی قبل، لبهای ایزابل سرخی فریبندهای داشت، و حالا از فشار گرما و تشنگی، خشک و ترک خورده شده بود. اما دستش از دست گادفری جدا نمیشد. او را هدایت میکرد و اجازه نمیداد که روی زانوهایش بیافتد.
هنگامی که متوجه جمع چهار نفرهی گریفیندوریها شدند، امیدی در وجودشان شکفت و قوتی به پاهای خستهی آنها داد تا مسیر را سریعتر طی کنند. ایزابل متوجه هیکل کوچکی شد که در آغوش ریموس جمع شده بود، اما با درخشش موهای طلایی رنگش در زیر نور سوزندهی خورشید، چنان دلهرهای به او هجوم آورد که باعث شد با بهت به آن صحنه خیره شود.
هیزل مسیر نگاه ایزابل را در پیش گرفت و چشمانش گشاد شد.
- نه... این نمیتونه کوین باشه.
از دور دستها، جمع چهار نفرهی ریونکلاو به گریفیندوری ها نزدیک میشدند. قدمهایشان خسته و بیجان بود و طی کردن هر وجب از این دشت سوزان، همانند پیمودن کیلومترها مسیر بود. به مرور که جلوتر میرفتند، راحت تر میتوانستند چهرههای یکدیگر را تشخیص دهند. ساعاتی قبل، لبهای ایزابل سرخی فریبندهای داشت، و حالا از فشار گرما و تشنگی، خشک و ترک خورده شده بود. اما دستش از دست گادفری جدا نمیشد. او را هدایت میکرد و اجازه نمیداد که روی زانوهایش بیافتد.
هنگامی که متوجه جمع چهار نفرهی گریفیندوریها شدند، امیدی در وجودشان شکفت و قوتی به پاهای خستهی آنها داد تا مسیر را سریعتر طی کنند. ایزابل متوجه هیکل کوچکی شد که در آغوش ریموس جمع شده بود، اما با درخشش موهای طلایی رنگش در زیر نور سوزندهی خورشید، چنان دلهرهای به او هجوم آورد که باعث شد با بهت به آن صحنه خیره شود.
هیزل مسیر نگاه ایزابل را در پیش گرفت و چشمانش گشاد شد.
- نه... این نمیتونه کوین باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 19:23
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
664
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

ساکورا پشت سر همگروهیهایش در حرکت بود و تمام مدت چشمهایش بین آنها در حرکت بود. به تلما مینگریست که برخلاف همیشه روباهش همراهش نبود و با ناامیدی به دنبال پیدا کردن اثری از ریونکلاویها یا هافلپافیها اطراف را جستجو میکرد. به ریموس که کوین را در آغوش گرفته بود تا قوت قلبی برای او باشد بلکه از ترس پسرک برای قرار گرفتن در موقعیتی که درکش برای یک کودک سه ساله دشوار بود، بکاهد. در نهایت به کوین. واقعا حقش نبود در این وضعیت وحشتناک قرار بگیرد.
سالازار چطور توانسته بود؟ مگر حتی بیرحمترین انسانها هم کودکان را متمایز از سایرین نمیکردند؟ آیا سالازار با این کار میخواست نشان دهد چقدر در کارش جدی است و آنها راه فراری جز تبعیت از خواستههایش ندارند؟
ساکورا از آن دسته افرادی نبود که امید به زندگیاش بالا باشد و همواره به دنبال راهی برای بهتر زندگی کردن و زنده ماندن باشد. اما در این شرایط، وقتی همگروهیهایش را میدید که ذره ذره امیدشان را از دست میدادند و شاید هرگز دیگر از آنجا بیرون نمیآمدند، احساس وظیفه میکرد. این از معدود زمانهایی بود که بیش از همیشه حس بقا در وجودش رشد کرده بود. شاید نه برای خودش، بلکه برای نجات کسانی که برای مدت طولانی آنها را میشناخت و همچون خانوادهاش بودند. اگر جان خودش برایش مهم نبود، جان آنها چی؟
برایش مهم بود. مهمتر از هر چیز دیگری.
بنابراین ساکورا بعد از مدت زمانی نسبتا طولانی که فقط به دنبال یافتن جایگاه خود در این موقعیت بود، بالاخره دست از نگاههای مرددش به همگروهیهایش برمیدارد و با قدمهایی محکم بر سرعتش میافزاید. از تلما و ریموسی که کوین را به آغوش کشیده بود میگذرد و جلوتر از همه برای تعیین مسیر به حرکت در میآید. حالا نگاهش هوشیار بود و با دقت اطراف را میکاوید.
ریموس و تلما که با توجه به شناختی که از روحیه ساکورا داشتند، خیال میکردند او پیش از این تسلیم سرنوشتش شده است، حالا با دیدن ارادهی پولادینی که به ناگاه در وجودش شکل گرفته بود لبخندی میزنند. گویا امیدی که در دل ساکورا جوانه زده بود، در دلهای آنها نیز ریشه دوانده بود.
در شرایط سخت همین لبخندها و امیدهای کوچک میتوانند همه چیز را تغییر دهند نه؟
سالازار چطور توانسته بود؟ مگر حتی بیرحمترین انسانها هم کودکان را متمایز از سایرین نمیکردند؟ آیا سالازار با این کار میخواست نشان دهد چقدر در کارش جدی است و آنها راه فراری جز تبعیت از خواستههایش ندارند؟
ساکورا از آن دسته افرادی نبود که امید به زندگیاش بالا باشد و همواره به دنبال راهی برای بهتر زندگی کردن و زنده ماندن باشد. اما در این شرایط، وقتی همگروهیهایش را میدید که ذره ذره امیدشان را از دست میدادند و شاید هرگز دیگر از آنجا بیرون نمیآمدند، احساس وظیفه میکرد. این از معدود زمانهایی بود که بیش از همیشه حس بقا در وجودش رشد کرده بود. شاید نه برای خودش، بلکه برای نجات کسانی که برای مدت طولانی آنها را میشناخت و همچون خانوادهاش بودند. اگر جان خودش برایش مهم نبود، جان آنها چی؟
برایش مهم بود. مهمتر از هر چیز دیگری.
بنابراین ساکورا بعد از مدت زمانی نسبتا طولانی که فقط به دنبال یافتن جایگاه خود در این موقعیت بود، بالاخره دست از نگاههای مرددش به همگروهیهایش برمیدارد و با قدمهایی محکم بر سرعتش میافزاید. از تلما و ریموسی که کوین را به آغوش کشیده بود میگذرد و جلوتر از همه برای تعیین مسیر به حرکت در میآید. حالا نگاهش هوشیار بود و با دقت اطراف را میکاوید.
ریموس و تلما که با توجه به شناختی که از روحیه ساکورا داشتند، خیال میکردند او پیش از این تسلیم سرنوشتش شده است، حالا با دیدن ارادهی پولادینی که به ناگاه در وجودش شکل گرفته بود لبخندی میزنند. گویا امیدی که در دل ساکورا جوانه زده بود، در دلهای آنها نیز ریشه دوانده بود.
در شرایط سخت همین لبخندها و امیدهای کوچک میتوانند همه چیز را تغییر دهند نه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج