دوربین عقب عقب میاد و بند و بساطشو جمع میکنه و میره آسمون!
کارگردان:دوربین غلط کرد عقب عقب رفت تو آسمون با تو!
وینکی:من؟!؟!
کارگردان:بنده غلط بکنم!! با فیلمبردار بودم....راستی، شما چند سالتونه؟ مجرد هستین یا متاهل؟!
و صفحه سیاه میشه.
دوربین جلو جلو میاد و بند و بساطش رو پهن می کنه و میاد رو زمین.
روزها می گذره و سرژ علی خواجوی همون زیر قطار می مونه و بقیه ی ملت میرن پی زندگیشون و قطار هم همونجا می مونه. روز ها می گذره و سرژ علی از برگهای درختان و آب چشمه تغذیه می کنه (شُما فرض کنین این امکانات در اختیارش بوده!) و روزگار می گذرونه!
از دور دست ها مردی پدیدار میشه که با لباس هایی خاکی و فرسوده و لبانی ترک خورده از تشنگی با مشکی خالی بر پشتش جلو میاد. او ابوذر است! و از لشکر پیامبر جا مانده است. تنها و خسته به دنبال ردی از لشکر می گردد.ناگهان از دور چشمش به شیئی عجیب می خورد!
ابوذر در فکرش:هووووم...مشکوکیوس! این چیست آیا؟! به شمایلش می خورد که در آینده قطار نام بگیرد و برای حمل و نقل اشیا و ملت کابرد پیدا کند!
و با سرعتی معادل E = mc² به سمت اون حرکت می کنه! در اونجا با عجله چشمه ی سرژ علی رو پیدا می کنه و دستش رو در آب لطیف و خنک فرو می کنه. چند لحظه به فکر فرو میره و لشکر پیامبر رو تصور می کنه که تشنه مشغول جنگیدنن! بعد از چند لحظه: بی خیال فرش! بیا تو با کفش! (با عرض معذرت و پوزش از این مرحوم مغفور!)
و مشغول نوشیدن آب میشه! سرژ که در حال نظارت بر این صحنه بود:
- ای نامرد... تو کتاب فارسی که نوشته بود آب نمی خوری می بری برا ملت!
ابوذر:کیست؟! چه کسی بود صدا زد سهراب؟! هان! هوی سیاهی خودت را نشان بده!!
سرژ:من این زیرم! منو از اینجا بیار بیروووووون!!
ابوذر: خیر! چون اگر تو را از تحت قطار خارج کنم آنگاه همه جا جار خواهی زد که صحابی رسول خیانت کار است!
سرژ:نه! قول میدم! به جون مادرم!! تو منو بیار بیرون!
ابوذر: به شرطها و شروطها! شرط اول!ریش های پرپشتی داری فرزند! با دوام و مقاوم و فرفری (!) می نمایند. قدری از آن را نزد من گرو بگذار! رهایت خواهم نمود! شرط دوم! باید با من همراه شوی تا لشکر پیامبر را پیدا کنم و همچنین نامه ای را به داداش کایکو برسانم!
سرژ هم که از زور بدبختی جونش به لبش رسیده بود تن به این ذلت داد!
سرژ:بای بای ریش قشنگم! مواظب خودت باش! نامه بنویس!

و برای ریش تنفس می فرسته!
ابوذر:یا اخوی! چرا چیزی نپوشیدی ؟! این گونه بسی زشت می نماید!
سرژ:هااا... شرمنده ی اخلاق ارزشیت! لباسم رو برای نجات خاله کوکب سوزوندم!
______________
هوم مغزم دیگه کار نمی کرد! از وینکی هم معذرت می خوام که رولشو خراب کردم! ببخشید دیگه!! ها در ضمن از داستانم بد برداشت نکنید هیچ منظوری نداشتم توهین به مقدسات و اینا هم نبوده! همینجوری در راستای رول وینکی نوشتم! اگر هم خوشتون نیومد به ناظر ها بگین بپاکن!