جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1404 13:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در همین حین، زنی با دامن بلند و پفی و کت گلدوزی شده وارد شد. با آن کفش‌های پاشنه‌بلند، مجبور بود آرام آرام گام بردارد و تا بخواهد به نزدیکی میز برسد، ریگولوس به هوش آمده و رفته بود.

زن تعظیمی کرد که البته باعث شد پایش به دامنش گیر کند.
- روم به دیوار، آیلین پرینس هستم.

و چشمان بادامی‌اش، با لبخندی شکفته شدند.
- اولش فکر کردم این‌جا یکی در خطره...

پیش از آن که ایزابل و گادفری بگویند فکرش بیراه هم نبوده و ریگولوس غش کرده که نمی‌دانستند با او چه کنند؛ خودش خطر بزرگی برای آبرو و حیثیتشان حسوب میشده، خود آیلین پس از آن که ‌کفش‌های پاشنه‌بلندش او را زمین‌ زدند، ادامه داد:
- ولی دیدم برای تئاتر تست می‌گیرین. ببخشید، ببخشید، گلاب به روتون، جسارتا..میشه اگه لایق دیدین، نقشی بهم بدین که نیاز به غریبه‌ها نداشته باشه؟

گادفری و ایزابل مانده بودند چرا گلاب به رویشان یا اصلا عذرخواهی برای چه. ایزابل نگاهی به آیلین انداخت.
- استعدادت چیه؟

آیلین ابتدا به نامتقارن ودن میز نگریست؛ با خود اندیشید که چرا این قلم پر نیم سانتی متر از آن یکی کوتاه‌تر است و سپس سری تکان داد.
- معجون تقویتی‌خور کردن مردم، عطر زدن به همه جا؛ البته ببخشید اگه گستاخم.

گادفری که خودش در خانه‌ی گریمولد، بارها نزدیک بود از عطر آیلین خفه شود و همچنین، کم معجون‌های تقویتی او را لا به لای غذایش نچشیده بود؛ اخمی کرد.
- خانم،منظورمون استعدادی بود که به درد تئاتر بخوره.

آیلین یک بار دیگر پایش به دامنش گیر کرد.
- پس، نوشتن و متقارن چیدن وسایل.

آیلین با گفتن این جمله، با یک حرکت چوبدستی، میزی که حتی تعداد خط‌های روی چوبش برابر بودند پدید آورد. سپس یک نمایشنامه از پف‌های دامنش درآورد و نشان داد.

ایزابل و گادفری به هم نگریستند. بالاخره یکی که می‌توانست کاری انجام دهد!
- شما نمایشنامه‌نویس باش. اگر صحنه‌آرا پیدا نشد، نقش اون رو هم به عهده بگیری.

هرچند، شاید هر دو با دیدن آیلین که تا از در خارج شد، نفر بعدی به میز رسیده بود، از تصمیمشان پشیمان شده بودند.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ایزابل و گادفری با دیدن ریگولوس که تلو تلو خوران و سرفه کنان وارد می شد به شکل دو علامت تعجب بزرگ در آمدند. البته بیمار بودنش عجیب نبود، اما این که تصمیم گرفته بود در فعالیتی شرکت کند به راستی عجیب بود. شاید حتی عجیب تر از برقکی که در گاوصندوقی از طلاست و واکنشی نشان نمی دهد یا هیپوگریفی که وقتی کسی را برای اولین بار می بیند فریاد می زند"سلام عزیزم!"

پسرک لبخندی زد و البته بلافاصله با چنان دردی مواجه شد که مجبور شد به همان حالت خط صاف بازگردد.
- شنیدم اینجا برای تئاتر تست می گیرین.

ایزابل و گادفری هیچ کدام تمایلی به پذیرفتن ریگولوس نداشتند. ایزابل به این خاطر که حوصله مراقبت از کسی که دم به ساعت غش می کرد را نداشت و گادفری به این دلیل که مطمئن بود از این پسر رنگ پریده خون زیادی نصیبش نمی شود. ایزابل لبخندی عصبی زد.
- تو مریض تر از اون به نظر می رسی که بتونی کاری کنی. پس بنابراین..

ریگولوس سرفه کوتاهی کرد و کیسه ای پر از گالیون را روی میز گذاشت.
- من می تونم اسپانسر باشم. یعنی می دونم رو صحنه هیچ کاری نمی تونم بکنم و...

ریگولوس پس از گفتن این کلمات، غش کرد و روی زمین افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- خبرتون می‌کنیم

ایزابل ناراضی بنظر می‌رسید. به این فکر می‌کرد که اگر قرار بر قبول گابریل باشد، باید به فکر سیرک عجایب بیوفتند تا تئاتر! اما گادفری توجهی به مهارت های بالای گابریل نداشت، توجه او فقط معطوف به رگ های گردن گابریل بود که بخاطر تحرک زیادش، برجسته شده بودند. او طعم خونی که در رگ های گاب در جریان بود را تصور می‌کرد، و مدام تشنه تر می‌شد تا اینکه پریِ بی‌خبر، خندان و خوشحال از اتاق بیرون رفت. طولی نکشید که نفر بعدی به اتاق ورورد کرد. همانطور که وروردش با سر و صدای زیادی از طرف افرادِ بیرون از اتاق همراه بود، باعثِ تعجب ایزابل و گادفری هم شده بود!
سیگنس که با استایل مایکل جکسونی مقابل داوران ایستاده بود. کلاهی سیاه به روی سر داشت که با روبانی سفید تزئین شده بود، موهای بلندِ سیاهش شانه شده و کاملا مرتب بودند و غروری که جزوی ثابت از شخصیتش بود، حالا بیشتر از هر زمانی خودنمایی می‌کرد.

- شنیدم اینجا از افراد بااستعداد تست می‌گیرین درسته؟
ـ درسته سیگنس، افراد با استعداد نه دلقک
- خب ببینین، هر تئاتری به یه فرد خوشتیپ و خوش استایل به عنوان مدل نیاز داره. مطمئنم هردوتون با من موافقین. می‌تونم بهتون اجازه بدم عکس منو به عنوان جذب بیننده، روی پوستر تئاترتون بزنین. مینیموم جذبشو حساب کردم، میشه چهل نفر ، به اضای هر نفر یه گالیون می‌گیرم .
-نباید پولشو ما مشخص کنیم؟
- آدمای معروف فرق می‌کنن. می‌دونین من چندتا درخواست دارم درحال حاضر؟ بهترین برنامه های تلویزیونی ماگلی دست به دامن من میشن که به عنوان بدل مایکل جکسون یا تام هیدلستون تو برنامه هاشون شرکت کنم
ـ هر شیشه از خون‌ِت چند گالیونه سیگنس؟
- صبر کنین اول با وکیلم مشورت کنم.
- به بیشتر از دو گالیون راضی نمیشم!
- خون گرونه جناب! باید یکم جیبتونو شل کنین
- میشه برگردیم به اصل موضوع؟

ایزابل با درماندگی و خشم به گادفری و سیگنس نگاه می‌کرد. حالا به این فکر افتاده بود که شاید تست بازیگری واقعا ایده خوبی نباشد.

- من از اینیکی خوشم اومده ایزابل. بیا قبولش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیگنس بلک در 1403/7/18 12:59:38
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مهر 1403 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ایزابل و گادفری اصلا از دیدن گابریل اونم بعنوان اولین نفر تعجب نمی‌کنن. گابریل برای انجام هرچیزی ذوق داشت و اولین نفر داوطلب می‌شد، حتی اگه چیزی بود که همه ازش فراری بودن!
- سلام. من گابریل دلاکور هستم. می‌تونین گب یا گبی یا گابر صدام کنین.

ایزابل و گادفری به دلیل شناختی که همه‌شون از هم داشتن، قصد داشتن از مرحله معرفی عبور کرده و مستقیما وارد مرحله تست توانایی‌های گابریل بشن. ولی وقتی گابریل اینطوری شروع کرده بود، ناچارا اونا هم همراهی می‌کنن.
- من ایزابل مک‌دوگال و ایشونم گادفری میدهرست هستن که قراره توانایی‌های تو رو بسنجیم. برای چه کاری داوطلب شدی؟

گابریل به سرعت جواب می‌ده:
- همه‌شون! می‌تونم بازیگر خوبی براتون بشم که نقش هرکس و هر چیزیو بخواین براتون بازی کنم. مثلا درخت!

گابریل به محض گفتن درخت، ناگهان سیخ سرجاش وایمیسه و دستاشو به حالت عجیبی رو هوا می‌گیره و بی‌حرکت می‌شه. برای دقایقی به همون شکل می‌مونه تا این که تکونی به شونه‌ش می‌ده که موجب می‌شه چیزی از لای موهاش بیفته زمین.

گابریل از تقلید درخت بودن دست برمی‌داره و اون چیزی که افتاده بود رو برمی‌داره و رو به ایزابل و گادفری می‌گیره.
- درختی بودم که میوه دادم و میوه‌م رسید و افتاد زمین.

سر ایزابل و گادفری به سمت همدیگه برمی‌گرده و جفتشون چندین بار رو به هم فقط پلک می‌زنن.
گابریل که بسیار خودش رو موفق در امر بازی کردن نقش درخت دیده بود، صبر و قرار نداشت تا سایر توانایی‌هاشو رو کنه.
- علاوه بر اون می‌تونم اسپانسر هم بشم. ببینین چقد گالیون دارم. جیرینگ جیرینگ.

گابریل صدای به هم خوردن سکه‌های گالیونش رو در میاره و بعدم چندین گالیون از جیبش در میاره و روی صحنه پرتاب می‌کنه.
- در نهایت، کی گفته که نمی‌تونم همزمان از عوامل پشت صحنه هم باشم؟ مثلا فیلم‌بردار خوبی‌ام!

گابریل جعبه‌ای که مثلا دوربین بود رو جلوی چشماش می‌گیره و همزمان با فیلم‌برداری کردن از ستون بالا می‌ره، چهار دست و پا از زیر صندلی‌هایی که ایزابل و گادفری نشسته بودن عبور می‌کنه و بعد از متر کردن کل سالن در تمام حالت‌های عجیب و غریب و بعضا نامتعادل، در نهایت جعبه رو به کناری پرتاب می‌کنه و دست به سینه وسط سالن می‌ایسته.
- خلاصه که انعطاف‌پذیریم بالاس. قبولم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: تله تئاتر (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مهر 1403 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: با توجه به این که داستان واحدی ندیدم داستان جدید شروع میکنم! باشد که ادامه یابد...
________________________________
- یکی بود یکی نبود غیر از مرلین مهربون هیچ کس نبود. روزی روزگاری در یه شهر دور...

ایزابل وسط تالار ریونکلا روی یک فرش گرد نشسته بود و کتاب میخواند. گابریل کنار او نسشته بود و با هیجان به داستان گوش میداد. آن طرف تر گادفری روی مبلی نشسته بود و پنهانی به صدای ایزابل گوش سپرده بود. برنامه هر هفته همین بود. حلقه کتابخوانی ریونکلا! اعضای ریونکلا هر هفته دور هم جمع میشدند و با هم کتاب میخواندند. اوایل همه می آمدند اما الان مدتی بود که جز گابریل پر شور و شوق و گادفری که پنهانی گوش میکرد، کس دیگری نبود. هر کس به بهانه کار و مشغله ای نمی‌آمد. گه گاهی شاید آلنیس هم سر و کله‌اش پیدا میشد.

- پایان!

داستان تمام شد. گابریل درحالی که سرش را روی پای ایزابل گذاشته بود خوابش برده بود اما گادفری همچنان پنهانی گوش میداد. ایزابل گابریل را به تختش برد و دوباره به تالار برگشت و روی یکی از مبل ها نشست. گادفری رفت و آرام کنارش نشست.
- چی شده ایزا؟ به نظر ناراحت میای.

ایزابل آهی کشید.
- قبلا همه برای حلقه های کتاب میومدن ولی الان انگار دیگه هیچ کدومشون به کتابا اهمیتی نمیدن. کتاب ها میتونن خیلی چیزها به آدم یاد بدن ولی اونا اینو نمیبینن. هر هفته فقط گبیه که میاد و تو که از دور گوش میکنی!

گادفری از این که ایزابل میدانست او پنهانی گوش میکند جا خورد. بعد از گذشت چند دقیقه گفت:
- الان بچه ها خیلی نمایش دوست دارن. چطوره یه تئاتر راه بندازیم؟ میتونی داستان کتاب ها رو در قالب نمایش به بقیه نشون بدی!

ایزابل به فکر فرو رفت. ایده بدی نبود. لبخند دوباره بر صورتش نقش بست.
- من میتونم نمایشنامه رو بنویسم. یه اطلاعیه عمومی هم میزنیم برای تست بازیگری و جذب اسپانسر و عوامل پشت صحنه.

روز بعد اطلائیه در کل هاگوارتز بخش شد. خیلی‌ها برای تست بازیگری آمده بودند و به صف پشت در یک کلاس ایستاده بودند تا نوبتشان شود. در کلاس ایزابل و گادفری پشت یک میز قهوه‌ای رنگ نشسته بودند. کاغذ و قلمی جلوی هر کدامشان بود و اطلاعات داوطلبان را یادداشت میکردند. اولین نفری که برای تست قدم به داخل کلاس گذاشت گابریل بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: تله تاتر
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1399 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-جررر! جررر!
- بله یوشی؟
-یه چی می خوام واسه جویدن!
-چی؟
-لثه هام می خاره!
-خب برو بالشتت رو گاز بگیر!
-نعیعه عالعم عو عالاله
-چیییی؟
یوشی دست از جویدن شاخه درخت کشید و تکرار کرد:
-نمیشه بالشم تو تالاره!
-آهان!

...

-میشه اون شاخه بیچاره رو ول کنی؟
-علا؟
-چون اگه هاگرید ببینتت بدبخت میشی!
-آهان. باشه.
-نه یوشی! راحت باش
دیزی با لبی خندان به جمع آنها پیوست.
جرمی در حالی که داشت از تعجب شاخ در می آورد گفت:
-چی؟ یعنی چی؟
- یک حسی بهم میگه هاگرید تا چند ساعت دیگه این طرفا نمی آد. خب جرمی. چیزی به ذهنت نرسید؟
-چرا اتفاقا! در حالی که یوشی داشت با گاز گاز کردن اون شاخه نگون بخت و پوست پوست کردنش وقتمون رو تلف می کرد، من به ذهنم رسید باید چی کار کنیم! فقط باید ببینم تو، تو کتابخونه چی فهمیدی.
-معجون مرکب پیچیده! تنها راه حلش اینه!
-معدون تی تی؟
-اولا که یوشی! اون شاخه رو از تو دهنت درار! دوما که معجون مرکب پیچیده. راهی برای تغییر شکل به هر فردی.
-عالیه! پس من هم با آنتونی حرف می زنم. شب به شب نوبتی میاد جاش رو با یک کدوم از ما عوض می کنه. با تغییر قیافه با همون معجونه!
-جرمی!
-بله؟
-فکر نکنم بتونی از آنتونی کمک بگیری!
-چرا؟
-چون آنتونی تو دردسر بزرگی افتاده!
-په مامولیت تعدیل تعد.
-آره یوشی! حس قوی ها! به پیش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


Re: تله تاتر
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اينجا تاپيك خوب و مفيدي هست! خيلي وقته خوابيده!

توي اين تاپيك ما مشتركاً فيلم مينويسيم! به نام فيلم اشتراكي! و اون رو توي تاپيك هالي ويزارد قرار ميديم!

شما در اين تاپيك ميتونيد سوژه بديد، طرحه اول فيلم رو بديد، پستهارو ادامه بديد، پستهارو ويرايش كنيد، نظرهاتونو بگيد و هركاره ديگه اي در راستاي ساختن فيلم اشتراكي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: تله تاتر
ارسال شده در: یکشنبه 26 آذر 1385 09:45
نمایش جزئیات
آفلاین
الکسا جان پست به این قشنگی کجا پاکش کنن؟!خودم از اونجا که خوشحالم ادامه ش میدم، فقط شما ضایع نکنین،بیاین ادامه بدین!عضوای جدید هم بیاین پست بزنین!
=============================
ابوذر:یا اخوی! چرا چیزی نپوشیدی ؟! این گونه بسی زشت می نماید!
سرژ:هااا... شرمنده ی اخلاق ارزشیت! لباسم رو برای نجات خاله کوکب سوزوندم!
ابوذر که میبینه سرژ خیلی غمگین و محزون مینمایه چهره ش!میگه:برادر من تو یه راه دیگه هم داری!
سرژ درحالی که چهره ش بسی شاد شده: چی؟!
ابوذر :میتونی چشماتو دربیاری بدی! میتونی صداتو بدی!(پری دریایی بود که دختره صداشو داد؟!)
سرژ :نه!نه.همون ریشم خوبه!...(زیرلب: فحش هایی رنگی نثار روح و روان ابوذر!)روی لب: برادر راه لشکر کدوم وره؟
ابوذر:از این وره،از اون وره!نه یعنی از اینطرف! اما میخوای تو لباس بپوشی؟!
سرژ:نه!به تو چه؟تو برو خودتو جمع کن که تشنه نشی!
ابوذر:خوب...خوب...خوب....ما نیاز به یه شتر داریم.
و دستشو میکنه توی جیبش و از توی اون یه چوبدستی درمیاره و با یه حرکت اسلوموشن گله ای شترمثبت و منفی جلوشون ظاهر میشن ، و اون همهی شتر های مثبت و منفی رو به هم ساده میکنه تا اینکه دوتا شتر میمونه.جفت پا میپره روی شتر!
شتر:هوی!مثل آدم سوار شو!یه کاری کن نرم یه گوشه کز کنم ،حالتو بگیرم!
ابوذر:مااااااا!باشه هانی!بیا !تو عزیز دلمی!عزیز دل سرژم هستی مگه نه؟
و به سرژ نگاه میکنه و با تمام وجود تلاش میکنه و خودشو به در و دیوار میکوبه تا یه چشمک بزنه! و شتر+ که زرنگ تر از این حرفاست:هوی!خالی نبند!من خودم ستم روزگارم!(چه ربطی داشت؟)
ابوذر:خوب،سرژعلی بیا سوار شو!
سرژ:ماااااااااااااااااااااااا!ابوذر جادوگره؟
ابوذر:ما تکنولوژیمون زیر پوستیه!
سرژ سوار شتر میشه و شتر با یه حرکت نه چندان سریع یه چیزی تو مایه های بی حرکتی،خرامان راه میره!
دوربین عقب عقب میاد ،تصویرو از پشت میگیره که دارن توی بیابون میرن ،بعد یه دفعه به سمت بالا حرکت میکنه و توی آسمون در حالی که منظره کویرو میگیره با سرعت به سمت جلو حرکت میکنه!از خود بیخود میشه،هی میره هی میره!تا اینکه یه دفعه یه کی از پشت سر میزنه بهش!
دوربین:هان؟مگه نمیبینی؟دارم فیلم میگیرم!
طرف:ببخشیدا،جلو زدی از شتره!برگرد!
دوربین:هه! باشه!
عقب عقب میاد و بالا سر شتره سقوط میکنه پایین.
سرژ:هی!اونجا رو نگاه کن! اونا کین؟!این موقع شب؟
ابوذر:آره!فکر میکنم ققیه!
سرژ:ماااااا!تو ققی رو از کجا میشناسی؟
ابوذر:بماند!
شتری که ققی سوارشه با سرعت بهشون نزدیک میشه و جلوی اونا ترمز میکنه.
-های! خوبین؟
سرژ:ققی کمک!
ققی:کار دارم برادر من! الآن دارم راه مکه به مدینه رو طی میکنم!نمیدونی چی شده مگه؟
-نهههه!
ققی:وضعیت وخیمه!به خاطر ورود شما با شتر ملت تاریخ نویس(یعنی مورخ(!)) و تاریخ پاک کن اعتراض کردن ، میخوان جنگ جمل رو با ورژن جدید برگزار کنن...

---------------------------------------
+نکته:میتونیم برای ادامه پست این شتر رو اون شتره توی کارتون زندگی جدید امپراطور(تور) فرض کنیم!
نه آخه شما بگین این پست بود؟!چی کار کنم! میدونم ضایعست یکی در میون پست من باشه ولی یه دفعه هوس کردم اینو ادامه بدم!
ملت:میخوام صد سال هوس نکنی!
اگه سوژه بهتری توی ذهنتون بود که من بهتون مهلت ندادم ، به ناظر بگین اگه زحمتی نیست پاک کنه یا هم که موقعی که امکان داره به خودم بگین!مرسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: تله تاتر
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1385 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربین عقب عقب میاد و بند و بساطشو جمع میکنه و میره آسمون!
کارگردان:دوربین غلط کرد عقب عقب رفت تو آسمون با تو!
وینکی:من؟!؟!
کارگردان:بنده غلط بکنم!! با فیلمبردار بودم....راستی، شما چند سالتونه؟ مجرد هستین یا متاهل؟!
و صفحه سیاه میشه.

دوربین جلو جلو میاد و بند و بساطش رو پهن می کنه و میاد رو زمین.
روزها می گذره و سرژ علی خواجوی همون زیر قطار می مونه و بقیه ی ملت میرن پی زندگیشون و قطار هم همونجا می مونه. روز ها می گذره و سرژ علی از برگهای درختان و آب چشمه تغذیه می کنه (شُما فرض کنین این امکانات در اختیارش بوده!) و روزگار می گذرونه!
از دور دست ها مردی پدیدار میشه که با لباس هایی خاکی و فرسوده و لبانی ترک خورده از تشنگی با مشکی خالی بر پشتش جلو میاد. او ابوذر است! و از لشکر پیامبر جا مانده است. تنها و خسته به دنبال ردی از لشکر می گردد.ناگهان از دور چشمش به شیئی عجیب می خورد!
ابوذر در فکرش:هووووم...مشکوکیوس! این چیست آیا؟! به شمایلش می خورد که در آینده قطار نام بگیرد و برای حمل و نقل اشیا و ملت کابرد پیدا کند!
و با سرعتی معادل E = mc² به سمت اون حرکت می کنه! در اونجا با عجله چشمه ی سرژ علی رو پیدا می کنه و دستش رو در آب لطیف و خنک فرو می کنه. چند لحظه به فکر فرو میره و لشکر پیامبر رو تصور می کنه که تشنه مشغول جنگیدنن! بعد از چند لحظه: بی خیال فرش! بیا تو با کفش! (با عرض معذرت و پوزش از این مرحوم مغفور!)
و مشغول نوشیدن آب میشه! سرژ که در حال نظارت بر این صحنه بود:
- ای نامرد... تو کتاب فارسی که نوشته بود آب نمی خوری می بری برا ملت!
ابوذر:کیست؟! چه کسی بود صدا زد سهراب؟! هان! هوی سیاهی خودت را نشان بده!!
سرژ:من این زیرم! منو از اینجا بیار بیروووووون!!
ابوذر: خیر! چون اگر تو را از تحت قطار خارج کنم آنگاه همه جا جار خواهی زد که صحابی رسول خیانت کار است!
سرژ:نه! قول میدم! به جون مادرم!! تو منو بیار بیرون!
ابوذر: به شرطها و شروطها! شرط اول!ریش های پرپشتی داری فرزند! با دوام و مقاوم و فرفری (!) می نمایند. قدری از آن را نزد من گرو بگذار! رهایت خواهم نمود! شرط دوم! باید با من همراه شوی تا لشکر پیامبر را پیدا کنم و همچنین نامه ای را به داداش کایکو برسانم!
سرژ هم که از زور بدبختی جونش به لبش رسیده بود تن به این ذلت داد!
سرژ:بای بای ریش قشنگم! مواظب خودت باش! نامه بنویس! و برای ریش تنفس می فرسته!
ابوذر:یا اخوی! چرا چیزی نپوشیدی ؟! این گونه بسی زشت می نماید!
سرژ:هااا... شرمنده ی اخلاق ارزشیت! لباسم رو برای نجات خاله کوکب سوزوندم!

______________
هوم مغزم دیگه کار نمی کرد! از وینکی هم معذرت می خوام که رولشو خراب کردم! ببخشید دیگه!! ها در ضمن از داستانم بد برداشت نکنید هیچ منظوری نداشتم توهین به مقدسات و اینا هم نبوده! همینجوری در راستای رول وینکی نوشتم! اگر هم خوشتون نیومد به ناظر ها بگین بپاکن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][siz
Re: تله تاتر
ارسال شده در: جمعه 17 آذر 1385 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
----------------------------
: هوای کاملا تاریک(همون چیزی که بهش میگن شب) و صدای رعد و برق هرچند دقیقه یه بار شنیده میشه. قطرات بارون مثل مگس کش میخوره توی صورت سرژ! دهقان فداکار در حالی که داره زیر لب شعر جدید کتاب درسی رو حفظ میکنه روی ریل ها ی راه آهن راه میره!
دهقان فداکار برای چند لحظه مکث میکنه (زیر لب): آقا شانسم که نداریم یه کوهی بریزه و راهو ببنده برم یه علامت به قطار بدم واسته. بشم فداکار! آخر سر این آرزوم برآورده نمیشه که نمیشه! اون موقع باید اون دنیا هم همش دور و بر راه آهن بچرخم!
صدای خیلی وحشتناکی توی فضا میپیچه و چیزی از بالای کوه سقوط میکنه! دهقان فداکار دستشو به حالت سایه بون میذاره بالای پیشونیش و میبینه که کوه ریزش کرده! اونم درست روی ریل قطار!فورا پیراهنش رو درمیاره و میاد که آتیش بزنتش، توی جیباش میگرده میبینه که کبریت نداره!
یه مرده که صورتش رو پوشونده در حال عبور از اونجا بوده!
دهقان فداکار:ببخشید آقا آتیش دارین؟
آقا:بله! بفرمایید!
کبریت رو میده و دیگه دیده نمیشه! دهقان فداکار فوری بلوزش رو آتیش میزنه و شروع میکنه دویدن روی ریل قطار و با آتیش علامت میده!
====
راننده قطار: این نوره چیه چشممو میزنه! اعصاب ندارما! نکنه این همون دهقان فداکاره؟!
-آره! خودشه! قطارو نگه دار! خطر!
قطار رو نگه میداره و همه نجات پیدا میکنن! اما....کسی هیچ خبری از دهقان فداکار نداره! هر چی گشتن پیداش کردن! فقط بلوز سوخته ی اون زیر قطار دیده میشد!!!!
_________________
این قسمت صوتیه! صدای مسافرا که دارن با هم راجع به دهقان فداکار حرف میزنن!
-یعنی کی میتونه باشه؟!
-یعنی کی؟
-یعنی؟
-یـــ؟
درست همین لحظه یه دفعه پنجاه شصت نفر با هم میپرن توی صحنه!
همه با هم: من دهقان فداکارم!
ققی که یکی از مسافرا بوده میاد جلوی جمع و با انگشت به یه دختره اشاره میکنه که خیلی شبیه وینکی هستش: تو دیگه اینقدر تابلو خالی نبند! دهقان فداکار مرد بود
وینکی!
وینکی: من وینکی نیستم! من کبری ام! تصمیم گرفتم که تصمیم کبری رو بگیرم!
رو میکنه به طرف رزمرتا:پترس ! بیا! به کوکب بگو بیاد باید بهشون بگیم که ما دهقان فداکار بودیم!
کوکب خانم در حالی که داره از مهموناش با نون و پنیر پذیرایی میکنه!: پترس دستش بنده! دستش توی سد گیر کرده! احتیاج به کمک داره!به بادراد فهمیده بگو!
بادراد فهمیده:من زیر تانکم! نمیتونم!
ققی: ماااااااا! احیانا به هیچ کدوم از شما پیشنهاد نشده نقش چوپان دروغگو رو بازی کنین؟!
-نههههههههههه!
بین ملت دعوا میشه.
صحنه تاریک میشه.
__________________
: توی تاریکی طرف قطار! صدای ضعیف ناله ای به گوش میرسه! دوربین به زیر قطار نزدیک و نزدیک تر میشه و سرژ علی خواجوی دیده میشه که زیر قطار مونده!
- م...من....ده..دهقان...ف..ففف..داکارررر......بووووو...د...
دوربین عقب عقب میاد و بند و بساطشو جمع میکنه و میره آسمون!
همین.
___________________
من این پستو نوشتم هرکی خواست ادامه ش بده میتونه با برگشتن دوربین و پیش کشیدن موضوعی که میاد اما چون اصولا کسی اصلا پست نمیزنه گفتم ناکام نمونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1385/9/17 21:08:53
ویرایش شده توسط وینکی در 1385/9/17 21:15:55
همه چیز همینه...
Only Raven