"سوژه جدید"
ساعت دیواری تالار اسلیترین، ساعت سه نصفه شب را نشان میداد. در حالت عادی همه افراد باید در تختهایشان خواب میبودند اما آن شب اینطور نبود.
همه د رتالار جمع شده و در سکوت گوشه ایی نشسته بودند. تنها سالازار اسلیترین بود که با لباس خواب سبز و کلاه منگوله دار شبخوابی، دستهایش را پشتش گره زده بود و از یک سمت تالار به سمت دیگر میرفت و بعد همان مسیر را برمیگشت. در واقع سالازار بسیار عصبانی به نظر میرسید و به همین خاطر هم هیچ کس حرفی نمیزد و حتی تکان نمیخورد.
ناگهان در تالار به آرامی باز شد و مروپ خواب آلود با موهای شلخته وارد شد.
- سلام جد بزرگوار مامان! وقتی مامان رو احضار کردین، مامان بعد از خوابوندن قند عسل مامان تنها بیست دقیقه بود که تونسته بود بخوابه! چه کاریه که نمیشه تا فردا صبح صبر کرد؟
سالازار با دیدن مروپ مسیرش را عوض کرد و به سمتش آمد و منگوله بلند کلاهش مانند پرچمی سبز به دنبالش در اهتزاز درآمد.
- سلام و خوبی و این صحبتا! من فقط یه سوال دارم! مسئول غذای آشپزخونه تو هستی؟
مروپ خمیازه ایی کشید و گفت:
-همین؟ خوب جد بزرگوار مامان میتونست این سوالو با جغدم بفرسته!...مامان بعضی موقع ها که میوه های قند عسل مامان اضافه میاد برای بچه های پسته ایی گروهم میاره...چطور مگه؟
سالازار با عصبانیت به سمت دانش آموزان اسلیترین برگشت و گفت:
- پس میوه های شیرینم میخورین دیگه؟ همین کارا رو کردین که این اتفاق افتاده!...نگاشون کن مروپ! ببین!
مروپ خمیازه دوم رو کشید و به دانش آموزانی که بیشتر در خودشان جمع میشدند که از نگاه سالازار فرار کنند نگاه کرد. بعد دقت کرد و نگاه کرد. چیز عجیبی وجود نداشت.
-اهم....جد عصبانی فلفلی مامان! مامان باید چی رو ببینه؟
- اضافه وزن رو! امشب فهمیدم که بچه های گروه من تست سلامت هاگوارتز رو رد شدن!
- تست چی چی؟
- تست سلامت! برای فهمیدن سلامت بدنی! الان نتایجش رسید و بیشتر از نصف بچه ها اضافه وزن دارن! اونم تو گروه من! مصبیت بالاتر از اینم هست؟
مروپ با دیگر به دانش آموزان نگاه کرد. به نظر او دانش آموزان عادی بودند و فقط کمی تا قسمتی لپ دار و قل قلی شده بودند.
- جد سخت گیر نارگیلی مامان! بچه ها یکم ورزش کنن بهتر میشن و...
سالازار کلاه منگوله دارش را در آورد و گفت:
- ورزش میکنیم ولی نه یکم! خودم یک برنامه ورزشی کامل و سخت براشون مینویسم! آشپزخونه هم از این به بعد فقط باید غذای رژیمی بهشون بده!
بعد سالازار دستش را بالا برد و گفت:
- از امشب اردوی ورزشی با سالازار شروع میشه! میریم که سهمیه المپیک جادویی رو بگیریم!
چند نفر از دانش آموزان آه کشیدند و یک نفر شروع به گریه کرد. همه میدانستند که سالازار بسیار جدی و سخت گیر است. در همان لحظه کسی پرسید:
- چرا فقط ما اردو داشته باشیم؟ افراد بقیه گروه ها که از تست رد شدن هم باید بیان!