- بیل و کلنگها به دست...
دانش آموزان به طرف کوه ایزارآلات مشنگی هجوم بردند.
- آماده...
همه ژست حمله گرفتند؛ میشد عزم راسخ را در چشمان تکتکشان دید.
- شروع!
-

- شروع؟
- آقا اجازه؟ ما نمیدونیم بعد از شروع باید چیکار کنیم.
راستش را بخواهید، خود سالازار هم نمیدانست.
- فعلا باهاشون چند تا جلوبازو بزنید تا ببینیم چی میشه!
آنجا بود که سالازار اسلیترین متوجه شد تا حالا هیچوقت بدون جادو زندگی نکرده است و نمیداند چطور باید یک باشگاه ورزشی بسازد. او به کسی نیاز داشت که تجربهی زندگی مشقتبار بدون جادو را داشته باشد... در واقع، یک مشنگ یا مشنگزاده. حتی فکر کردن به این موضوع هم باعث میشد دلش بخواهد چند مشنگ را سر ببرد. باید در اولین فرصت، راهحلی برای این مشکل پیدا میکرد. اما فعلا باید از زمانش برای آب کردن چربیهای جادوآموزان استفاده میکرد.
- سه سِت جلو بازو با کلنگ، چهار ست قایقی با بیل، پنج ست هیپتراست با آجر! بین ستها استراحت نداریم، خوردن چیزی جز آب نداریم، اصلا نفس کشیدن هم نداریم!
او بهشدت فتفوب بود.
- داری اشتباه میزنی! نچ نچ نچ! باسنو بده بیرون خانومم! چرا عضلات شکمت منقبض نیست؟
دلفی که از ناکجاآباد ظاهر شده بود، بالای سر تکتک دانش آموزان میرفت و ایرادهای بنیگانتی میگرفت، از قسمت یقه توسط سالازار شکار شد که با چشمهای ریز شده نگاهش میکرد.
- با ورزشکاران ما چیکار داری؟
- سلام پاپاسالازار! ببینید، من شخصا تجربهی رژیمهای سخت و ورزشهای سنگین دارم. شما که فکر نمیکنید این بر و رو هیکل تصادفی بوده؟
- اتفاقا هم پدر و هم مادرت اعتقاد دارن که بوده.
- من مجبورم همیشه به خودم رسیدگی کنم که خواستگارا و استاکرهای بیشمارم حسرت بیشتری بخورن.

سالازار به فکر فرو رفت. شاید او میتوانست فعلا از دلفی برای پرت کردن حواس دانش آموزان استفاده کرده و در این فرصت کسی را پیدا کند که در ساخت و ساز تجربه دارد.