جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلیترینی‌ها دیگر نفسی برایشان باقی نمانده بود و نکته تراژیک ماجرا این بود که دقیق نمی‌دانستند کدام حرکت بیشتر از بقیه نفسشان را گرفته. دمبل دست گرفتن؟ دویدن؟ هر ده قدم بالا پریدن؟ یا همان «درود بر سالازار» بعد از همه این‌ها؟ هرچه بود، ریه‌هایشان کاملاً خالی شده بود. اوضاع برای اسنیپ حتی از بقیه هم سخت‌تر به نظر می‌رسید. ریه‌های دودکشیده و خسته‌اش، که انگار اونا هم زندگی خسته شده بودن، توان این تمرین‌های دلفی را نداشتند. برای همین، سینه‌خیز و در حالی که به زمین چنگ می‌کشید، روی کف باشگاه پخش شده بود تا اینکه ناگهان مسیر نجاتش از جایی غیرمنتظره ظاهر شد. دلفی نگاهی به جمع انداخت؛ کجول هات، ویولا ریچموند، دوریا بلک، آکی سوگیاما که با مهارت‌های سامورایی‌اش از بقیه سرحال‌تر مانده بود، بلاتریکس و گلرت... و بعد متوجه چیزی شد.
- یه لحظه وایسین ببینم، این خانواده مالفوی‌ها کجان؟
- حتی تو این دنیای کثیف، رفاقت با مالفوی‌ها هم می‌تونه باارزش باشه... من میرم میارمشون.

اسنیپ این را گفت و همان‌طور سینه‌خیز به سمت در باشگاه حرکت کرد. با زور دستش را بالا آورد، در را باز کرد و دوباره سینه‌خیز از باشگاه خارج شد. هنوز به این فکر نکرده بود که چطور مالفوی‌ها را پیدا کند که خودشان پیدایش کردند. دراکو و آستوریا دستش را گرفتند، بلندش کردند و جلوی لوسیوس نشاندند.
- آیا از ضعف بدنی خود رنج می‌برید؟ آیا افراد گروه‌های دیگر شما را اذیت می‌کنند؟ آیا به دلیل نداشتن عضله، دوست‌دختر محبوبتان را از دست داده‌اید؟

اسنیپ حس کرد این سؤال‌ها زیادی هدف‌دار انتخاب شده‌اند. با این حال، چون جواب هر سه برایش مثبت بود، سرش را به نشانه تأیید تکان داد. لوسیوس لبخندی زد و ادامه داد:
- این آمپول حاوی بهترین معجون بدن‌سازیه. هفته‌ای یک‌بار تزریق، و بعد... برو لیلی رو پس بگیر.

اسنیپ که چیزی برای از دست دادن نداشت، سیگاری از جیبش درآورد، با فندک روشنش کرد، پک عمیقی زد و بعد آستینش را بالا زد و دستش را به سمت لوسیوس گرفت.


چند دقیقه بعد...

در باشگاه مارپیچ باز شد و اسنیپی که قبلاً سایز مداد بود، حالا به زحمت از چارچوب در عبور می‌کرد. شانه‌هایش پهن شده بود و صدایش بم‌تر از قبل به گوش می‌رسید:
- خب... تمرین بعدی چیه، داش دلفی؟
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1405 23:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لوسیوس که آماده سازی ها را خیلی زود به اتمام رساند و تمام عضله ساز ها را در آمپول ها پر کرد، با بشکنی چند جن خانگی احضار کرد و از ها برای حمل محصولاتش استفاده کرد.
- از این سمت به دنبال من‌.

بعد چند قدم جلو تر، جلوی درب باشگاه توقف کرد. میزی با یک تابلوی تبلیغاتی ظاهر کرد و پودر ها، آمپول های عضله ساز و تقویتی ها را روی میز چید. دراکو در گوشه ای ایستاده بود و هنر بیزینس را از پدرش می آموخت. هرچند بعد از مدتی حواسش به اتفاقات داخل باشگاه پرت شد. درب سالن کاملا باز بود و بخشی از سالن از آن در معلوم بود. دختری به اسم آستریا که پشت کجول در حال دوییدن بود توجهش را جلب کرده بود. خصوصا که برگ های سبز کجول موقع دوییدن می‌ریخت روی سر و صورت دختر و صحنه را دراماتیک تر جلوه می داد. در بین حال و هوای دید زدن بود که ناگهان دستی از پشت یقه اش را گرفت و با خود به داخل سالن کشید.
- مگه نگفتم به حرف مربیتون گوش بدین و تمرین رو رها نکنید؟ اینجا چیکار میکنی؟ برو پنجاه تا بارفیکس بزن ببینم.

سالازار چشمانش را تنگ کرد و نگاهی قضاوت آمیز به اطراف سالن کرد و پس از دیدن اینکه بقیه کاملا سر به زیر در حال ورزش هستند سری به نشانه رضایت تکان داد و رو کرد به سمت دلفی.
- کارت خوب بود نواده ما حالا یه استراحت کوتاه بده بعد تمرینو یکم سنگین کن. میخوام حسابی چربی سوزی کنن. خاندان فقط عضله ای میخوایم.

در همین میان بود که دودی مه آلود دور سر اسنیپ حلقه بست.
- گفتم غم تو دارم، گفتی غمت سر آید. گفتا ز من تو ویرون، سرگشته و اسیری، گفتم درت میارم. گفتا برایت مردم، گفتی جانت درآید!

سالازار که خشمگین شده بود سیگار، قلم و کاغذ را از اسنیپ گرفت در هوا به پودر پروتئین تبدیل کرد.
-تو باشگاه دخانیات ممنوعه. زمان استراحت فقط برای نوشیدن آبه. تمام‌. حالا برو به...

سوووووت

با صدای بلند سوت زدن دلفی بغل گوش سالازار، تا چند دقیقه گوش او مدام سوت میکشید. دلفی که کاملا مشتاقانه به کلاس نگاه میکرد دوباره سوت زد.
- همگی جمع شید و حلقه بزنید دور زمین. با فاصله از هم وایسین و دمبل هاتون رو بردارید. با شمارش من دمبل به دست میدویید بعد هر ده قدم می پرید میگید درود سالازار.

از دور اما لوسیوس منتظر بود تا باشگاه تمام شود و به قیمت گزافی مواد تقویتی ورزشی اش را در پاچه اسلیترینی ها بکند. از آن سو سالازار که شنوایی اش نصفه برگشته بود در گوشه ای نشست و شروع کرد به نوشتن برنامه ورزشی و تغذیه ای برای تک تک آنها.

Let them play the hero
I will be the truth this world desperately needs
پاسخ: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1404 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به مناسبت تولد لوسیوس مالفوی

در حالی که سایر جادوآموزان اسلیترینی، به‌همراه چند نفر از والدینشان که سال‌ها پیش از فارغ‌التحصیلان اسلیترین به شمار می‌رفتند، مشغول تمرین بودند (ممکنه بپرسید از کجا مطمئنیم که پدر و مادرهای بچه‌های اسلیترینی هم اسلیترینی بودن؟ خب واضحه، عضویت در اسلیترین به خون خالص برمی‌گرده و نسل به نسل، مثل یک نشان افتخار منتقل می‌شه )، لوسیوس مالفوی که به بهانه‌ی دنبال کردن سالازار باشگاه را ترک کرده بود، دست پسرش دراکو را گرفت و با لبخندی مرموز گفت:

– می‌دونی قانون اول باشگاه‌های ورزشی برای ورزشکارها چیه؟
– چی پدر جان؟
– اینکه هر چقدر بدن‌سازی کنی، بدنت هنوز کوچیکه و باید بیشتر بدن‌سازی کنی.
– یعنی اسلیترینی‌ها ناامید می‌شن؟
– نه پسرم... مثل همیشه چند قدم از من عقب‌تری، دراکو. جد بزرگوار ما اجازه نمی‌ده کسی ناامید بشه. فقط کاری می‌کنه که فشار بیشتر بشه... و اون‌وقته که ما وارد عمل می‌شیم و سود می‌کنیم.
– سود بزرگ؟
– دقیقاً. ما از پشت هاگوارتز یه معجون خاص از آرنولد ویزلی گرفتیم به اسم "سپکتو تستسرون" که باعث می‌شه عضله‌سازی با سرعت چند برابر انجام بشه. این معجون رو می‌ریزیم تو آمپول و با قیمت بالا به بچه‌های گروه خودمون می‌فروشیم.

بله، اگر فکر کردید اسلیترینی‌ها هم مثل بقیه‌ی گروه‌ها فقط به کار گروهی و حمایت از همدیگه فکر می‌کنن، سخت در اشتباهید. اینجا قانون جنگل حاکمه. هر کسی اول دنبال منفعت شخصیه... حتی اگر اون منفعت به ضرر باقی اعضای گروه باشد.

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1404 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دلفی چند قدم جلو رفت و چوب دستی‌اش را به کمرش زد، انگار که شمشیر سامورایی بسته باشد.
–خب ، تمرین امروز با «دویدن مارپیچی به دور مارپیچ» شروع می‌شه! همه باید دورتادور باشگاه بدوید، ولی نه صاف و ساده، نه! باید مارپیچ‌وار بدوید، مثل حرکت مار. خلاق باشید، من ازتون مار بودن واقعی می‌خوام!
رابستن با تردید دست بلند کرد.
–ببخشید... می‌تونیم با جادو شکل مار بشیم؟ راحت‌تره خب!
–هیس! جادو قدغنه! اگه سالازار بفهمه، از بند بندتون باشگاه درست می‌کنه. راه بیفت، رابستن!
تمرین آغاز شد. اسلیترینی‌ها با جدیت مشکوکی شروع به دویدن به سبک مار کردند. یکی مثل طناب تاب می‌خورد، یکی از پهلو می‌دوید، یکی چهار دست و پا راه می‌رفت. تام ریدل، با وقاری سلطنتی، مارپیچی می‌دوید ولی طوری که انگار در حال اجرای باله‌ی دربار بود.
دلفی کنار ایستاده بود، با دست به پهلو و سوتی در دهان، نگاه می‌کرد و گهگاه سوت می‌زد که یعنی «آفرین»، ولی بیشتر منظورش این بود که «چی کار دارین می‌کنین واقعاً؟!»
در همین حین، ناگهان درِ باشگاه باز شد و لوسیوس مالفوی با نگاهی عبوس وارد شد. دراکو پشت سرش بود و با افتخار انگار که کلاسی رو لو داده باشه، پوزخند می‌زد.
لوسیوس ایستاد، نگاهش از دلفی گذشت، روی رابستن که در حال خزیدن به سبک مار بوآ بود متمرکز شد، به تام که با ظرافت مار کبری می‌رقصید خیره شد، و بعد رو کرد به دلفی.
–این چه مضحکه‌ایه؟
دلفی سوت را برداشت و مثل چوبدستی تکان داد:
–باشگاهه! شما نمی‌فهمین چون عضله‌ی ورزشی ندارین!
–من عضله‌ی قدرت دارم، نه ورزشی.
–یه کم از اونم بفرستین برای پسرتون، هر بار اسم شما رو می‌شنوه از ترس عضلاتش سفت می‌شه، تمرین نمی‌خواد دیگه.
دراکو:
– مامانمم گفته بود با این دلفی کار نکنیم...
لوسیوس سری تکان داد و با همان وقار همیشگی گفت:
–من می‌رم دنبال سالازار... اینجا وضعیت از کنترل خارجه.
و باشگاه را ترک کرد. دلفی نفس راحتی کشید و برگشت سمت شاگردانش:
–خب بچه‌ها، حالا وقت تمرین با دمبلای خیالیه! تصور کنید هر کدومتون یه وزنه‌ی صد کیلویی دستتونه و بزنین بالا!
نارسیسا با ناز دستش را بالا برد:
–وای چه خیالی، چقد سنگینه!
و تام ریدل زیر لب گفت:
–دارم آینده‌ی جادوی سیاه رو نابود شده می‌بینم...
اما با همه‌ی این احوال، «باشگاه مارپیچ» حالا نفس می‌کشید. نفس‌هایی سنگین، با بوی جوراب، ولی پر از اشتیاق.

افرادی که لایک کردند

«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1404 16:38
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
به محض خروج سالازار از باشگاه، دلفی سوت بلبلی نقره‌ای رنگی را از داخل کفشش بیرون می‌کشد و با عجله در آن می‌دمد. ابتدا از بوی ناخوشایند سوتی که مدت‌ها همنشین جوراب بوده چند مرحله رنگ‌های رنگین‌کمانی را روی صورتش می‌گذراند و بعد از آن، وقتی حالش کمی جا آمد، یواشکی چوبدستی‌اش را بیرون می‌کشد و با یک ورد ساده سوت را ضدعفونی می‌کند. دوباره، این بار با صدایی بلندتر، سوت می‌زند.

کسی اهمیت نمی‌دهد.

- عاقا آدم باشید! سوت می‌زنم باید همه بدویید بیاید صف ببندید. یه بار دیگه امتحان می‌کنم، سوت بزنم اینجا نباشید میگم بابام از پا آویزونتون کنه‌ها! سوووووت!

سوت سوم که به صدا درآمد، همه‌ی اسلیترینی‌ها بر حسب وظیفه سه سوته خود را رساندند.

ابتدا صف کمی نامنظم بود اما رفته‌ رفته نظم اصیل اسلیترینی بر هیجانات غالب شد و همگی به ترتیب جلوی دلفی ایستادند.

دراکو، رابستن، کجول هات، تام ریدل و نارسیسا و چند نفر دیگر همگی آماده بودند حسابی ورزش کنند و لاغر کنند و کیف کنند و بعدش در آینده خود را تماشا کنند.

دلفی با رضایت و غرور خاصی شروع به حرف زدن می‌کند:

از حالا شما تحت امر منید. هر کی حرف گوش نده هر چی ببینه از چشمای قشنگ خودش دیده.

نارسیسا از آن عقب صف گفت: وای مرسی عزیزم چشمای خودت قشنگه.

دلفی آهی کشید و به دراکو گفت: مادرتو...

دراکو سریع با خشم گفت: درست صحبت کن! این حرفت به گوش بابام می‌رسه.

زارت دراکو دوان دوان از باشگاه می‌رود تا لوسیوس را با خود بیاورد.

دلفی دوباره آه کشید و گفت: اما من فقط می‌خواستم بگم مادرتو تنها نذار و با هم دیگه تمرین کنید... این پسر چرا همه‌ش عصبیه...

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 19 اسفند 1403 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: سالازار اسلیترین که از افزایش وزن اعضای اسلیترین ناراضیه، دستور می‌ده که آشپزخونه‌ی اسلیترین فقط غذای رژیمی درست کنه. برای فعالیت بدنی‌شون هم تصمیم می‌گیره باشگاهی به نام «مارپیچ» رو تاسیس کنه و اعضای اسلیترین رو مجبور می‌کنه که باشگاه رو از صفر و بدون استفاده از جادو درست کنن؛ ولی بعد از اینکه شروع می‌کنن سالازار می‌فهمه که تا حالا کاری رو بدون استفاده از جادو نکرده و باید کسی رو پیدا کنه که این کار رو بلده. برای همین فعلا دلفی رو به عنوان تمرین دهنده‌ی اسلیترینیا انتخاب می‌کنه تا خودش شخص مورد نظرش رو برای ساخت باشگاه پیدا کنه.

*****

- از تو یک امتحان می‌گیرم. اگر از این امتحان سربلند بیرون آمدی، تو را به عنوان مربی باشگاه انتخاب می‌کنم.

دلفی شاید به درد هیچ‌کاری نمی‌خورد، ولی وقتی حرف از باشگاه و بدنسازی می‌شد، قضیه فرق می‌کرد. او دو سال از زندگی‌اش را در باشگاه سپری کرده بود. پودر کراتینش را خالی در دهانش می‌ریخت و بعد رویش آب می‌خورد. دمبل‌هایش دیگر صورتی رنگ نبود. دلفی دختری ورزشکار بود. پس تمام دانش خود را از این ورزش در ذهنش مرور کرد. تمامی تمرین‌هایی که تا الان انجام داده بود و نحوه‌ی درست زدن آن تمرین‌ها را به خود یادآور شد. نفس عمیقی کشید و به سالازار اسلیترین نگاه کرد.
- من آماده‌ام پاپاسالازار!

سالازار دو دمبل 5 کیلویی به دلفی داد.
- 24تا یعنی هر دست 12تا بزن ببینم چجوری می‌زنی.

چشمان دلفی از خوشحالی برق زد. این تمرین راحت‌ترین تمرینی بود که سالازار می‌توانست او را با آن امتحان کند. با خیالی راحت دمبل‌ها را از سالازار گرفت و رو به آینه شروع کرد به زدن جلو بازو.

تا 16تای اول بدون مشکل پیش رفت ولی بعد از اون سنگینی دمبل داشت به زورش غلبه می‌کرد.
- عک، عو، عه...
- کافیه!
- عار... عه بسه؟ چرا؟ می‌تونستم تا آخرش برما. چهارتای دیگه مونده بود فقط.
- نیازی نیست. بهم نشون دادی که حرفات الکی نبوده.

دلفی فکر می‌کرد حرف سالازار بخاطر نحوه‌ی دمبل زدن او بود. ولی سخت در اشتباه بود.

سالازار اسلیترین تجربه‌ی خیلی بیشتری در امر ورزش نسبت به دلفی داشت؛ و بعد از کسب سال‌ها تجربه فهمیده بود که مهم‌ترین شاخصه‌ی یک بدنساز، که می‌توان آن را دلیل بر کار بلد بودن شخص دانست، نحوه‌ی شمارش آن فرد است. یک ورزشکار حرفه‌ای هیچوقت درست نمی‌شمرد. همیشه باید جوری شمرد تا همه بفهمند که او چقدر تحت فشار است.
- از همین الان کارتو شروع کن نواده‌ی عزیزم! من کاری دارم که باید انجام بدم. حواست به اینا باشه از زیر کار و تمرین در نرن.
- هرچی شما بگین پاپاسالازار.

سالازار این را گفت و بعد از باشگاه خارج شد تا به دنبال شخصی بگردد که توانایی ساخت یک باشگاه در حد و اندازه‌ی او را دارد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 13 اسفند 1403 06:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- بیل و کلنگ‌ها به دست...

دانش آموزان به طرف کوه ایزارآلات مشنگی هجوم بردند.

- آماده...

همه ژست حمله گرفتند؛ می‌شد عزم راسخ را در چشمان تک‌تکشان دید.

- شروع!
-
- شروع؟
- آقا اجازه؟ ما نمی‌دونیم بعد از شروع باید چیکار کنیم.

راستش را بخواهید، خود سالازار هم نمی‌دانست.

- فعلا باهاشون چند تا جلوبازو بزنید تا ببینیم چی می‌شه!

آن‌جا بود که سالازار اسلیترین متوجه شد تا حالا هیچوقت بدون جادو زندگی نکرده است و نمی‌داند چطور باید یک باشگاه ورزشی بسازد. او به کسی نیاز داشت که تجربه‌ی زندگی مشقت‌بار بدون جادو را داشته باشد... در واقع، یک مشنگ یا مشنگ‌زاده. حتی فکر کردن به این موضوع هم باعث می‌شد دلش بخواهد چند مشنگ را سر ببرد. باید در اولین فرصت، راه‌حلی برای این مشکل پیدا می‌کرد. اما فعلا باید از زمانش برای آب کردن چربی‌های جادوآموزان استفاده می‌کرد.
- سه سِت جلو بازو با کلنگ، چهار ست قایقی با بیل، پنج ست هیپتراست با آجر! بین ست‌ها استراحت نداریم، خوردن چیزی جز آب نداریم، اصلا نفس کشیدن هم نداریم!

او به‌شدت فت‌فوب بود.

- داری اشتباه می‌زنی! نچ نچ نچ! باسنو بده بیرون خانومم! چرا عضلات شکمت منقبض نیست؟

دلفی که از ناکجاآباد ظاهر شده بود، بالای سر تک‌تک دانش آموزان می‌رفت و ایرادهای بنی‌گانتی می‌گرفت، از قسمت یقه توسط سالازار شکار شد که با چشم‌های ریز شده نگاهش می‌کرد.

- با ورزشکاران ما چیکار داری؟
- سلام پاپاسالازار! ببینید، من شخصا تجربه‌ی رژیم‌های سخت و ورزش‌های سنگین دارم. شما که فکر نمی‌کنید این بر و رو هیکل تصادفی بوده؟
- اتفاقا هم پدر و هم مادرت اعتقاد دارن که بوده.
- من مجبورم همیشه به خودم رسیدگی کنم که خواستگارا و استاکرهای بی‌شمارم حسرت بیشتری بخورن.

سالازار به فکر فرو رفت. شاید او می‌توانست فعلا از دلفی برای پرت کردن حواس دانش آموزان استفاده کرده و در این فرصت کسی را پیدا کند که در ساخت و ساز تجربه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ به: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 01:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تاسیس و راه اندازی بازشگاه "مارپیچ" خیلی سریعتر از آنچه که دانش آموزان فکر میکردند، شروع شد. سالازار دو کلاس درسی که نزدیکترین اتاق به تالار اجتماعات اسلیترین بود را سریعا خالی کرد و یک تابلوی طلایی و سبز بزرگ با عنوان "باشگاه مارپیچ" سردرش آویزان نمود.

دانش آموزان که از این کار سالازار تعجب کرده بود، مدام کلاس های خالی را چک میکردند و هر روز منتظر بودند که با یک باشگاه فوق لاکچری و یا دستگاه های عجیب و غریب روبرو شوند اما حتی بعد از گذشت یک هفته نیز اتفاقی نیوفتاد. کم کم زمزمه اینکه سالازار بیخیال جریان شده در بین بچه ها پیچید و توجه ها از آن دو کلاس خالی برداشته شد.

اما کسانی که سالازار را میشناختند، میدانستند که او اگر تصمیمی را بگیرد، هرگز آن را رها نمیکند. او مانند کشتی بزرگی بود که اگر در ساحل ایده یا فکری لنگر می انداخت؛ محال بود بدون فتح آن به دریا برگردد. البته دانش اموزان هم تقصیری نداشتند. بهرحال ملوانی و دریانوردی در هاگوارتز تدریس نمی شد و به همین دلیل هم کسی متوجه شباهت سالازار با کشتی کروز نشده بود.

درست یازده روز بعد از خالی کردن کلاسها، ساعت سه نصفه شب، سوت کر کننده ایی همه دانش آموزان اسلیترین را از خواب بیدار کرد. هیچ کس تا کنون این صدا را نشنیده بود و صدا به قدری گوش خراش و تیز بود که تنها به صدای هشدار شبیه بود. مساله عجیب این بود که صدا قطع نمیشد و صدای سوت به صورت ممتد در تالار می پیچید. به همین دلیل هم، دانش آموزان تلو تلو خوران و وحشت زده از تخت های خود پایین آمدند و به سمت محل تجمع همیشگی شان رفتند چون گویی همان جایی بود که صدای وحشتناک از آنجا برمیخواست. اما چیزی که در آنجا انتظارشان را میکشید، هشدار حمله یا جنگ نبود. چیزی به مراتب عجیب تر و وحشتناک تر بود.

سالازار اسلیترین با تاپ و شلوارک سبز و موهایی که پشت سرش گوجه ایی جمع شده بود، در میانه تالار ایستاده بود و داشت با تمام وجود در سوت قرمز ورزشی فوت میکرد. سالازار پاهایش را به اندازه عرض شانه باز کرده بود و دستهایش را به کمر زده بود. با نگاهش دانش آموزان اسلیترینی را نگاه میکرد و تا وقتی که آخرین دانش آموز با لباس خواب به تالار آمد، دست از سوت زدن برنداشت. بعد با نگاه نافذ و انرژی که معلوم نبود در آن نیمه شب از کجا سرچشمه میگیرد، همه را از نظر گذراند.
دانش آموزان هم با چشمهای نیمه باز، صورت پف کرده و موهای بهم ریخته به او خیره شدند و منتظر ماندند. بلاخره بعد از چند دقیقه، سالازار لب به سخن گشود:

- خب خب.... من ده روز گذشته رو دنبال تنظیم یک برنامه ورزشی براتون بودم و بلاخره تونستم یک برنامه طلایی براتون بریزم.... همگی برید آماده بشید! در اولین مرحله قراره باشگاه مارپیچ رو خودمون بسازیم! صد در صد با کار بدنی و بدون استفاده از جادو!

بعد در میان تعجب و سکته دانش آموزان عقب رفت و کوهی از بیل و کلنگ در پشت سرش نمایان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 29 مهر 1403 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار با نگاهی سرد و سنگین به سمت دانش‌آموز اسلیترینی که جرأت کرده بود چنین حرفی بزند، خرامان خرامان نزدیک شد. دستش را با آرامی به سمت یقه‌اش برد و در یک حرکت سریع، یقه او را گرفت و بلند کرد. بدون هیچ حرفی، لوگوی اسلیترین را که روی لباسش دوخته بود، بالا آورد و به‌طرز معناداری آن را مقابل چشمان دانش‌آموز گرفت. چشمانش را با نفرت از لوگو به چشمان فرد گستاخ دوخت و دوباره به لوگو نگاه کرد، و همین حرکت را چندین بار تکرار کرد. بعد از مدتی، برای اینکه همه پیامش را کاملاً واضح بگیرند، با صدایی پر از عصبانیت گفت:

- من موسس گروه اسلیترینم. این مار نشونه منه. من چرا باید ذره‌ای به بقیه گروه‌ها اهمیت بدم؟

او منتظر پاسخ نماند؛ چرا که ذهنش بلافاصله درگیر ایده‌ای جدید شد. در مقام مدیر جدید قلعه هاگوارتز، سالازار مدت‌ها بود که نقشه‌ای مخفیانه می‌کشید تا ماگل‌زاده‌ها را به شکلی آرام و بی‌سروصدا از قلعه بیرون کند. اما این حرف، جرقه‌ای در ذهنش زد. شاید همین حالا، بهترین فرصت بود تا علاوه بر انجام این مأموریت، نواده‌های اسلیترینی خودش را هم به شکلی «ورزشکار» و قوی‌تر کند. به‌علاوه، دانش‌آموزان گروه‌های دیگر را هم به‌تدریج از قلعه فراری دهد؛ آن هم زیر پوشش «سلامت و تندرستی»!

سالازار با یک لبخند ریز که فقط خودش از آن باخبر بود، یقه‌ی دانش‌آموز گستاخ (که شاید حرفش منطقی بود، ولی از دیدگاه سالازار همچنان گستاخ محسوب می‌شد) را با آرامش رها کرد. به عقب رفت و با لحنی که اکنون دیگر به‌جای خشم، سرشار از نقشه‌ریزی و فریب بود، ادامه داد:

- با اینکه بسیار حرف ابلهانه‌ای زدی، اما می‌خوام بهتون نشون بدم که سالازار به فکر همه جادوگرانه. برای همین از فردا همه دانش‌آموزان هاگوارتز موظفن رژیم بگیرن و کالری‌شماری رو شروع کنن. از اون مهم‌تر، باشگاه مارپیچ هم افتتاح خواهد شد، زیر نظر قهرمان قهرمانان و قوی‌ترین مرد جهان... البته منظورم خودمه، سالازار اسلیترین!

دانش‌آموزان دور و اطراف که شاهد این صحنه بودند، چشمانشان گرد شده بود و نمی‌دانستند که باید بخندند یا وحشت کنند. سالازار اما، بی‌تفاوت به این نگاه‌ها، ادامه داد:

- از این به بعد، هر کسی که یک شکلات اضافه بخوره یا توی باشگاه مارپیچ غیبت کنه، خودش رو آماده کنه که با مارها، البته مارهای من، تمرین کنه! مطمئن باشید از امروز همه‌تون سالم‌تر، سریع‌تر و البته... کمتر تو این قلعه خواهید بود!

خبر تغییرات جدید خیلی سریع در تمام تالارهای خصوصی هاگوارتز پیچید و ترس، وحشت، تنبلی و تمامی احساسات مشابه، قلعه هاگوارتز را دربرگرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: آشپزخانه‌ی اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 28 مهر 1403 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
"سوژه جدید"



ساعت دیواری تالار اسلیترین، ساعت سه نصفه شب را نشان میداد. در حالت عادی همه افراد باید در تختهایشان خواب میبودند اما آن شب اینطور نبود.
همه د رتالار جمع شده و در سکوت گوشه ایی نشسته بودند. تنها سالازار اسلیترین بود که با لباس خواب سبز و کلاه منگوله دار شبخوابی، دستهایش را پشتش گره زده بود و از یک سمت تالار به سمت دیگر میرفت و بعد همان مسیر را برمیگشت. در واقع سالازار بسیار عصبانی به نظر میرسید و به همین خاطر هم هیچ کس حرفی نمیزد و حتی تکان نمیخورد.

ناگهان در تالار به آرامی باز شد و مروپ خواب آلود با موهای شلخته وارد شد.
- سلام جد بزرگوار مامان! وقتی مامان رو احضار کردین، مامان بعد از خوابوندن قند عسل مامان تنها بیست دقیقه بود که تونسته بود بخوابه! چه کاریه که نمیشه تا فردا صبح صبر کرد؟

سالازار با دیدن مروپ مسیرش را عوض کرد و به سمتش آمد و منگوله بلند کلاهش مانند پرچمی سبز به دنبالش در اهتزاز درآمد.
- سلام و خوبی و این صحبتا! من فقط یه سوال دارم! مسئول غذای آشپزخونه تو هستی؟

مروپ خمیازه ایی کشید و گفت:
-همین؟ خوب جد بزرگوار مامان میتونست این سوالو با جغدم بفرسته!...مامان بعضی موقع ها که میوه های قند عسل مامان اضافه میاد برای بچه های پسته ایی گروهم میاره...چطور مگه؟

سالازار با عصبانیت به سمت دانش آموزان اسلیترین برگشت و گفت:
- پس میوه های شیرینم میخورین دیگه؟ همین کارا رو کردین که این اتفاق افتاده!...نگاشون کن مروپ! ببین!

مروپ خمیازه دوم رو کشید و به دانش آموزانی که بیشتر در خودشان جمع میشدند که از نگاه سالازار فرار کنند نگاه کرد. بعد دقت کرد و نگاه کرد. چیز عجیبی وجود نداشت.
-اهم....جد عصبانی فلفلی مامان! مامان باید چی رو ببینه؟
- اضافه وزن رو! امشب فهمیدم که بچه های گروه من تست سلامت هاگوارتز رو رد شدن!
- تست چی چی؟
- تست سلامت! برای فهمیدن سلامت بدنی! الان نتایجش رسید و بیشتر از نصف بچه ها اضافه وزن دارن! اونم تو گروه من! مصبیت بالاتر از اینم هست؟

مروپ با دیگر به دانش آموزان نگاه کرد. به نظر او دانش آموزان عادی بودند و فقط کمی تا قسمتی لپ دار و قل قلی شده بودند.
- جد سخت گیر نارگیلی مامان! بچه ها یکم ورزش کنن بهتر میشن و...
سالازار کلاه منگوله دارش را در آورد و گفت:
- ورزش میکنیم ولی نه یکم! خودم یک برنامه ورزشی کامل و سخت براشون مینویسم! آشپزخونه هم از این به بعد فقط باید غذای رژیمی بهشون بده!
بعد سالازار دستش را بالا برد و گفت:
- از امشب اردوی ورزشی با سالازار شروع میشه! میریم که سهمیه المپیک جادویی رو بگیریم!

چند نفر از دانش آموزان آه کشیدند و یک نفر شروع به گریه کرد. همه میدانستند که سالازار بسیار جدی و سخت گیر است. در همان لحظه کسی پرسید:
- چرا فقط ما اردو داشته باشیم؟ افراد بقیه گروه ها که از تست رد شدن هم باید بیان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT