دلفی یه نگاه به اسنیپ انداخت. بعدش یه نگاه به لوسیوس که پشتِ سرش ایستاده بود. با دیدنِ عضله های اسنیپ، دچارِ شوک شد و فرشته های مرلین، اومدن که ببرنش به دیار ناباقی! در اواسطِ راه بودن که مرلین ندای آسمانی داد و فرشته ها هم هول کردن و دلفی رو پرت کردن پایین؛ دلفی هم با درایتِ مرلینی جونِ سالم به در برد، اما درست وسطِ هاگوارتز فرود اومد، که از قضا، محلِ استراحت و مرلینگاهِ دابی، جنِ آزاد بود. دلفی از بالا پرت شد پایین و از سقف و موانعِ مادی عبور کرد، یه ثانیه مونده بود تا برخودش با دابی که درایتِ مرلینی به دادش رسید و در یک تسترالی زمین متوقف شد.
دابی با دیدنِ دلفی دچارِ خوددرگیری شد، اما خیلی در این حالت نموند و دلفی رو پرتاب کرد سمتِ باشگاهِ سالازار اینا.
- دابی آزاد بود! دابی گولِ دلفی قربان رو نخورد و پرتش کرد همونجایی که داستان نیاز داشت!
دلفی هم همانطور که فریاد می زد: «من که میدونم درگیرمی، دابی!» دوباره همه موانع و سقف رو رد کرد و اون طرفِ شهر، درست همونجایی که قبل از این قضایا ایستاده بود و به اسنیپ نگاه می کرد، پیاده شد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


)، لوسیوس مالفوی که به بهانهی دنبال کردن سالازار باشگاه را ترک کرده بود، دست پسرش دراکو را گرفت و با لبخندی مرموز گفت:





