به هواداری از تیم پیامبران مرگ
همیشه نقشهها آن طور که میخواهیم پیش نمیروند و همیشه آن چیزی که فکر میکنیم بهترین اتفاق است، برای ما نمیافتد.
گاهی وقت میخریم اما فراموش میکنیم هر خریدنی بهایی دارد که باید پرداخت شود.
تام وقتی گروه را به محلی که دوریا قرار بود آنجا باشد هدایت کرد، فکر نمیکرد او آنجا نباشد. درواقع، از اول هم انتظار نداشت دوریا توانسته باشد طلسم خون را اجرا کند. او با این هدف ستوان و سربازان دیگر را به این بخش آورده بود که آنها بتوانند بدن بیجان دوریا را پیدا کنند، آن را به کلینیک ببرند و تا مدتی سرشان با آزمایش روی خون او گرم باشد. اینطور برای نجات دادن بقیه و خارج کردنشان از کلینیک وقت میخرید. بله؛ تام مدتها بود امیدش را برای نجات دادن جادوگران قبل از رسیدن به کلینیک از دست داده بود.
تام از نبود دوریا در جایی که باید با چشمانی باز و برکهای از خون زیر بدنش قرار میداشت، چنان متعجب شده بود که ناخودآگاه گفت:
- موفق شده؟
ستوان به سمت تام برگشت.
- چی؟
تام به ستوان نگاه کرد و پلک زد.
- گفتم موفق شده فرار کنه؟
ستوان سری تکان داد.
- به نظر اینطور میرسه. اگر واقعا رهبر جادوگران باشه باید پیداش کنیم و بکشیمش.
کمی آنطرفتر دوریا با چشمانی متعجب و سالازار و الستور با چهرههایی غیرقابل خواندن به این مکالمه گوش میدادند. دوریا زیر لب گفت:
- رهبر جادوگران؟ من؟
سالازار به دوریا نگاهی انداخت و سپس تام را زیر نظر گرفت.
- مطمئنی ریدل قابل اعتماده؟
دوریا هم با تردید به تام نگاه کرد.
- فکر کنم... حتما یه نقشهای داره...
در همین لحظه الستور که نگاهش به گابریل افتاده بود، قدمی به جلو برداشت. این اولین اشتباه او بود.
تنها همان یک قدم کافی بود تا توجه سربازان به آنها جلب شود. مسلسلهای آماده به سمت آنها نشانه رفت و رگباری از تیر باریدن گرفت. صدای فریادهایی که خبر از وجود آنها میداد، کر کننده شده بود و گروه جادوگران اسیر با دیدن آنها به تقلا افتاده بودند تا خود را رها کنند. به محض اینکه الستور خواسته بود از پناهگاه خارج شود، سالازار بازویش را محکم گرفته بود و او را عقب کشیده بود.
- احمق! فکر کردی داری چیکار میکنی؟
سایهی الستور به عقب خزیده بود و سعی میکرد خود را پنهان کند. الستور ناباورانه دستی به صورتش کشید و خونی را که از گونهاش جاری شده بود لمس کرد.
- شانس آوردی تیر نخورد تو جمجمهت! میخوای هممون بمیریم؟
الستور دوباره نگاهش را به بیرون چرخاند. گابریل درحالیکه با دو دستش خود را در آغوش کشیده بود، با حرکت سربازانی که مسلسلهایشان از حرکت بازنمیایستاد، به این سمت و آن سمت پرتاب میشد. جادوگری دورش نبود تا به او کمک کند.
- گابریل...
دوریا به سمتی که الستور خیره شده بود، نگاه کرد. سپس رو به سالازار کرد و گفت:
- اینجا موندنمون فایدهای نداره! اگر الان وارد مبارزه باهاشون نشیم، هممون میمیریم!
سالازار برای لحظهای چشمانش را بست. وقتی آنها را گشود، مصمم به نظر میرسید. سرش را تکان داد.
- ولی نمیتونیم همینطوری وارد جنگ باهاشون بشیم. نیاز به برنامه داریم!
دوریا سرش را سریع تکان داد.
- من سپر دفاعی براتون درست میکنم. شما دو نفر بهشون حمله کنین!
سپس دوریا الستور را تکان داد.
- اگه میخوای گابریل رو دوباره ببینی، به خودت بیا!
الستور سرش را تکان داد و برخاست. دوریا نفس عمیقی کشید و چوبدستیش را بالا آورد و زیر لب طلسم محافظ را زمزمه کرد. سالازار اسلیترین به میان تیرها قدم گذاشت و به سرعت چوبدستیش را تکان داد. گروهی از سربازان طی انفجاری مهیب به هوا پرت شده و بعضی دست یا پایشان را از دست دادند. الستور که پشت سر سالازار بود، سمت دیگری را هدف گرفت و نزدیک به ۱۰ تن از سربازان را همزمان به آتش کشید. تیرها همچنان به سمت آنها پرتاب میشدند اما سپر دفاعی دوریا، آنها را مثل برخورد باران به شیشه نشان میداد. سالازار همچنان با سرعت چوبدستیش و الستور عصایش را تکان میداد و هر دو با هر روشی که طی سالها تجربه آموخته بودند، دشمنانشان را از پای درمیآوردند. گروهی مثل چوبهای خشکیده به زمین میافتادند، گروهی با زخمهای عمیق روی شکمهایشان به خود میپیچیدند و عدهای دیگر در هوا از سرهایشان معلق میماندند تا گردنهایشان بشکند. مبارزه طولانی شده بود اما هنوز قریب به ۴۰ سرباز به سمت آنها تیراندازی میکردند. دستان دوریا و پاهایش به لرزه افتاده بودند؛ حالت تهوع پیدا کرده بود و احساس میکرد رگهای مغزش از فشار نگه داشتن طلسم برای مدت طولانی، درحال متلاشی شدن است. از بینی و گوشهایش قطرههای خون به آرامی به پایین میچکید و نفسش به شماره افتاده بود. ۲۵ سرباز دیگر باقی بود.
- دیگه... نمیتونم...
دوریا به همراهانش هشدار داد.
- فقط یکم دیگه...
گروهی از سربازان از وسط دو شقه شدند.
- نفس... نمیتونم...
- تحمل کن!
به سمت گروهی دیگر، خردههای شیشه پرتاب شد. اکنون شاید ۱۵ نفر دیگر باقی بودند اما سرعت و قدرت الستور و سالازار به دلیل مبارزه با قریب به ۱۲۰ سرباز در حال کاهش بود که زمان مبارزه را طولانی میکرد. دوریا تمام تلاشش را میکرد تا سپر دفاعی را بالا نگه دارد. با به خاک افتادن آخرین سرباز، دوریا نیز روی دو زانو به زمین افتاد. سالازار و الستور که عرق بر پیشانیهایشان نشسته بود و نفس نفس میزدند حالت چهرهشان کمی شادتر به نظر میرسید و دوریا لبخند بزرگی بر لب داشت.
اما درست در همین لحظه، ستوانی که در تمام این مدت پناه گرفته بود، تفنگش را بالا آورد و صدای تیری که هوا را میشکافت، در گوشها پیچید.