جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1403 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نفس دنیا در سینه حبس شد و گویا زمان متوقف شد. اما صدای قدم‌های ستوان که در حال فرار بود، به سرعت همه را به خود آورد.
هیچ‌کس تلاش نکرد جلوی او را بگیرد، همه با شنیدن صدای شلیک گلوله از ترس روی زمین افتاده‌بودند.
به جز یک نفر.
تام ریدل پدر، چند قدم به سمت عقب تلو تلو خورد، و سپس به‌شدت روی زمین افتاد.
جادوگران که نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده، به سرعت دور تام حلقه زدند. از نظرشان تام خائنی بود که به سزای عملش رسیده‎بود، اما ریگولوس کنار او زانو زد و سرش را از روی زمین بلند کرد و تلاش کرد به او کمک کند. هرچند که احساس می‌کرد دیر شده، زیرا تام به سینه غرق خون خود چنگ زده‌بود، و خون از دهانش به بیرون می‌ریخت.

دوریا، سالازار و الستور با کنار زدن جمعیت، جلو آمدند و به تام نگاه کردند.
- ریه‌ش پاره شده... نمیشه کاری براش کرد.

صدای رادیویی الستور بود که تلاش می‌کرد هیجان و شادی ناشی از وحشی‎گری و پیروزی جلوی سربازان را پنهان کند. و البته که بدون تلاشی برای پنهان کردن، نفس راحتی کشید، می‌ترسید شخصی که گلوله خورده، گابریل باشد...

- ال؟!

گردن الستور با شنیدن صدای گابریل به شدت چرخید و بلافاصله از میان جمعیت به سمت صدای وی رفت، و ثانیه‌ای بعد، گابریل دوباره روی گردن الستور بود و خود را به گوش‌های عظیم و پرموی وی تکیه داده‌‎بود.
- ال؟ چی شد؟ چرا همه‌شون جمع شدن؟
- چیزی نیست... بهشون نگاه نکن. بهشون فکر نکن.

بعد، سالازار و دوریا به الستور ملحق شدند. لحن سالازار جدی بود، و اکنون در صدایش به جای خستگی، قدرت و اراده وجود داشت.
- تموم کرد... اگر واقعا خائن بوده حقش بود. به‌هرصورت، باید برای حرکت بعدیمون برنامه بریزیم. نمی‌تونیم همین‌جا صبر کنیم تا دوباره پیدامون کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/9/7 0:42:03
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/9/7 0:43:12
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


همیشه نقشه‌ها آن طور که می‌خواهیم پیش نمی‌روند و همیشه آن چیزی که فکر می‌کنیم بهترین اتفاق است، برای ما نمی‌افتد.
گاهی وقت می‌خریم اما فراموش می‌کنیم هر خریدنی بهایی دارد که باید پرداخت شود.

تام وقتی گروه را به محلی که دوریا قرار بود آن‌جا باشد هدایت کرد، فکر نمی‌کرد او آنجا نباشد. درواقع، از اول هم انتظار نداشت دوریا توانسته باشد طلسم خون را اجرا کند. او با این هدف ستوان و سربازان دیگر را به این بخش آورده بود که آن‌ها بتوانند بدن بی‌جان دوریا را پیدا کنند، آن را به کلینیک ببرند و تا مدتی سرشان با آزمایش روی خون او گرم باشد. اینطور برای نجات دادن بقیه و خارج کردنشان از کلینیک وقت می‌خرید. بله؛ تام مدت‌ها بود امیدش را برای نجات دادن جادوگران قبل از رسیدن به کلینیک از دست داده بود.

تام از نبود دوریا در جایی که باید با چشمانی باز و برکه‌ای از خون زیر بدنش قرار می‌داشت، چنان متعجب شده بود که ناخودآگاه گفت:
- موفق شده؟

ستوان به سمت تام برگشت.
- چی؟

تام به ستوان نگاه کرد و پلک زد.
- گفتم موفق شده فرار کنه؟

ستوان سری تکان داد.
- به نظر اینطور می‌رسه. اگر واقعا رهبر جادوگران باشه باید پیداش کنیم و بکشیمش.

کمی آن‌طرف‌تر دوریا با چشمانی متعجب و سالازار و الستور با چهره‌هایی غیرقابل‌ خواندن به این مکالمه گوش می‌دادند. دوریا زیر لب گفت:
- رهبر جادوگران؟ من؟

سالازار به دوریا نگاهی انداخت و سپس تام را زیر نظر گرفت.
- مطمئنی ریدل قابل اعتماده؟

دوریا هم با تردید به تام نگاه کرد.
- فکر کنم... حتما یه نقشه‌ای داره...

در همین لحظه الستور که نگاهش به گابریل افتاده بود، قدمی به جلو برداشت. این اولین اشتباه او بود.
تنها همان یک قدم کافی بود تا توجه سربازان به آن‌ها جلب شود. مسلسل‌های آماده به سمت آن‌ها نشانه رفت و رگباری از تیر باریدن گرفت. صدای فریادهایی که خبر از وجود آن‌ها می‌داد، کر کننده شده بود و گروه جادوگران اسیر با دیدن آن‌ها به تقلا افتاده بودند تا خود را رها کنند. به محض اینکه الستور خواسته بود از پناهگاه خارج شود، سالازار بازویش را محکم گرفته بود و او را عقب کشیده بود.
- احمق! فکر کردی داری چی‌کار می‌کنی؟

سایه‌ی الستور به عقب خزیده بود و سعی می‌کرد خود را پنهان کند. الستور ناباورانه دستی به صورتش کشید و خونی را که از گونه‌اش جاری شده بود لمس کرد.

- شانس آوردی تیر نخورد تو جمجمه‌ت! می‌خوای هممون بمیریم؟

الستور دوباره نگاهش را به بیرون چرخاند. گابریل درحالی‌که با دو دستش خود را در آغوش کشیده بود، با حرکت سربازانی که مسلسل‌هایشان از حرکت بازنمی‌ایستاد، به این سمت و آن سمت پرتاب می‌شد. جادوگری دورش نبود تا به او کمک کند.
- گابریل...

دوریا به سمتی که الستور خیره شده بود، نگاه کرد. سپس رو به سالازار کرد و گفت:
- اینجا موندنمون فایده‌ای نداره! اگر الان وارد مبارزه باهاشون نشیم، هممون می‌میریم!

سالازار برای لحظه‌ای چشمانش را بست. وقتی آن‌ها را گشود، مصمم به نظر می‌رسید. سرش را تکان داد.
- ولی نمی‌تونیم همینطوری وارد جنگ باهاشون بشیم. نیاز به برنامه داریم!

دوریا سرش را سریع تکان داد.
- من سپر دفاعی براتون درست می‌کنم. شما دو نفر بهشون حمله کنین!

سپس دوریا الستور را تکان داد.
- اگه می‌خوای گابریل رو دوباره ببینی، به خودت بیا!

الستور سرش را تکان داد و برخاست. دوریا نفس عمیقی کشید و چوبدستی‌ش را بالا آورد و زیر لب طلسم محافظ را زمزمه کرد. سالازار اسلیترین به میان تیرها قدم گذاشت و به سرعت چوبدستی‌ش را تکان داد. گروهی از سربازان طی انفجاری مهیب به هوا پرت شده و بعضی دست یا پایشان را از دست دادند. الستور که پشت سر سالازار بود، سمت دیگری را هدف گرفت و نزدیک به ۱۰ تن از سربازان را همزمان به آتش کشید. تیرها همچنان به سمت آن‌ها پرتاب می‌شدند اما سپر دفاعی دوریا، آن‌ها را مثل برخورد باران به شیشه نشان می‌داد. سالازار همچنان با سرعت چوبدستی‌ش و الستور عصایش را تکان می‌داد و هر دو با هر روشی که طی سال‌ها تجربه آموخته بودند، دشمنانشان را از پای درمی‌آوردند. گروهی مثل چوب‌های خشکیده به زمین می‌افتادند، گروهی با زخم‌های عمیق روی شکم‌هایشان به خود می‌پیچیدند و عده‌ای دیگر در هوا از سرهایشان معلق می‌ماندند تا گردن‌هایشان بشکند. مبارزه طولانی شده بود اما هنوز قریب به ۴۰ سرباز به سمت آن‌ها تیراندازی می‌کردند. دستان دوریا و پاهایش به لرزه افتاده بودند؛ حالت تهوع پیدا کرده بود و احساس می‌کرد رگ‌های مغزش از فشار نگه داشتن طلسم برای مدت طولانی، درحال متلاشی شدن است. از بینی‌ و گوش‌هایش قطره‌های خون به آرامی به پایین می‌چکید و نفسش به شماره افتاده بود. ۲۵ سرباز دیگر باقی بود.
- دیگه... نمی‌تونم...

دوریا به همراهانش هشدار داد.

- فقط یکم دیگه...

گروهی از سربازان از وسط دو شقه شدند.

- نفس... نمی‌تونم...
- تحمل کن!

به سمت گروهی دیگر، خرده‌های شیشه پرتاب شد. اکنون شاید ۱۵ نفر دیگر باقی بودند اما سرعت و قدرت الستور و سالازار به دلیل مبارزه با قریب به ۱۲۰ سرباز در حال کاهش بود که زمان مبارزه را طولانی می‌کرد. دوریا تمام تلاشش را می‌کرد تا سپر دفاعی را بالا نگه دارد. با به خاک افتادن آخرین سرباز، دوریا نیز روی دو زانو به زمین افتاد. سالازار و الستور که عرق بر پیشانی‌هایشان نشسته بود و نفس نفس می‌زدند حالت چهره‌شان کمی شادتر به نظر می‌رسید و دوریا لبخند بزرگی بر لب داشت.
اما درست در همین لحظه، ستوانی که در تمام این مدت پناه گرفته بود، تفنگش را بالا آورد و صدای تیری که هوا را می‌شکافت، در گوش‌ها پیچید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوریا بلک در 1403/9/6 23:58:46
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم پیامبران مرگ


چرا؟

پاسخ سوال تنها به سمت یک شخص برمی‌گردد.

تام ریدلِ پدر!

با همراهی ریگولوس بلک...

تام بعد از این که به سختی به سیگنس نزدیک شده بود و متوجه شده بود که علت غیبت دوریا در جمعشان چیست، این نقشه را در ذهن پرورانده بود.

فلش‌بک

دو گروه سربازی که به یکدیگر ملحق شده بودند تا جادوگران اسیر را به کلینیک ببرند، تقریبا به پاتیل درزدار رسیده بودند و تام از دور کامیون‌هایی که همین حالا هم جمعیت زیادی جادوگر را پر کرده و به حرکت در آمده بودند را می‌دید. او نمی‌دانست چه تعداد از جادوگران اسیر شده‌اند و چند تن از کسانی که می‌شناسد به کلینیک منتقل شده‌اند. اما در این لحظه کسانی در کنارش اسیر شده بودند که تام حاضر بود برای نجات جانشان هرکاری انجام دهد.

تا آن لحظه این که تام خودش را سرباز ارتش ماگل‌ها جا زده بود، آن‌قدر که باید و شاید به کمکشان نیامده بود. پس فایده‌ی به تن کردن آن لباس که برایش یادآور خشم و نفرت ماگل‌ها به جادوگران بود، چه بود؟ چرا باید این خفت را تحمل می‌کرد در حالی که هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد؟

تام دیگر طاقت نداشت. بنابراین با قدم‌هایی محکم از جمع سربازان جدا می‌شود و جلوی چشمان حیرت‌زده‌ی همگان که چطور یک سرباز سر خود اجازه‌ی خروج از جمع را به خود داده است، به سمت جایی که ریگولوس پناه گرفته بود می‌رود.

ریگولوس ابتدا شک می‌کند و چوبدستی‌اش را آماده به سمت تامی که هر لحظه به او نزدیک‌تر می‌شد می‌گیرد. نکند تام تمام مدت با آن‌ها بازی کرده بود و تمام ادعاهایش برای نجات جادوگران دروغین بود؟ اما ریگولوس دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. دوستانش دستگیر شده بودند... او چرا باید می‌خواست تنهایی نجات پیدا کند؟

ریگولوس آرام چوبدستی‌اش را پایین می‌آورد و همزمان تام به او می‌رسد. در گوشش زمزمه می‌کند:
- به من اعتماد کن!

دقایقی بعد تام که در مبارزه‌ای خیالی ریگولوس را دستگیر کرده بود، او را مستقیما به سمت ستوانی که ترزا، سیگنس و گابریل را دستگیر کرده بود می‌برد.
- قربان، اینو وقتی متوجه حضورش شدم که سعی داشت با جادو با رهبر جادوگران ارتباط برقرار کنه و تقاضای کمک کنه.
- چی؟ رهبر جادوگران؟ اون دیگه کیه؟

تام شروع به توضیح می‌کند و مطمئن می‌شود به قدری دقیق ظاهر او را توصیف کند که ذهن ستوان دقیقا به سمت دوریا بلک برود. هم‌چنین اطلاعات نادرستی همچون "رهبر جادوگرا انتخاب نمی‌شه، بلکه به دنیا میاد. خونش قدرتی داره که هیچ جادوگر دیگه‌ای نداره" را چنان با آب و تاب تعریف می‌کند که ستوانی که اطلاعات زیادی از جامعه‌ی جادوگران نداشت کاملا باورش می‌کند. خصوصا که ریگولوس هم با ایجاد وقفه‌های گاه و بی‌گاهش در صحبت‌های تام برای طبیعی جلوه دادن سخنان او همراهی‌اش می‌کرد.

اگر آن‌ها تصور می‌کردند دوریا بلکی را رها کرده‌اند که رهبر جادوگران بوده است و این‌چنین خودش و خونش برای جادوگران ارزشمند است، شاید بهتر بود بازگردند و رفتار دیگری با جنازه‌اش به جز تنها رها شدن در کف کوچه دیاگون کنند!

پایان فلش‌بک

ستوان روی زمین خم می‌شود و با انگشتش خونی که روی زمین پخش شده بود را لمس می‌کند. اگر این خون واقعا متعلق به دوریا بلک بود، پس خودش کجا بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/6 23:02:59
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ


دوریا با چشمانی وحشت‌زده به الستور نگاه می‌کرد. انگار نه انگار همین پنج‌ دقیقه‌ی پیش الستور با صرف نیروی زیادی او را نجات داده بود و در این لحظه رد انگشتانش روی گلویش مانده بود. دوریا احمق نبود؛ می‌دانست نمی‌توان روی هیچ عمل جادوگران تاریک حساب باز کرد اما دیده‌اید که وقتی خسته هستید، حرف‌هایی را می‌زنید که مدت‌ها آن‌ها را درون خود حبس کرده بودید و کارهایی می‌کنید که از صمیم قلبتان هستند؟ حتی شاید اگر فردا از انجام آن‌ها پشیمان شوید؟ دوریا هم بخشی از وجودش همیشه می‌خواست باور کند که جادوگران تاریک قابل‌اعتمادند و می‌شود روی اعمالشان حساب باز کرد. او دوست داشت این را باور کند چون یک اسلیترینی بود و یک مرگخوار؛ تمام افرادی که انتخابشان کرده بود تا پیروشان باشد، جادوگران تاریک بودند و دلش نمی‌خواست باور کند یک روز می‌آید که آن‌ها هم گلوی او را فشار خواهند داد و برایشان اهمیتی نخواهد داشت که زنده است یا مرده.

دوریا وقتی از افکارش بیرون آمد، متوجه نگاه سالازار اسلیترین و الستور مون روی خودش شد. الستور با صدای رادیویی‌ش که حال واضح‌تر به نظر می‌رسید گفت:
- پرسیدم الان چیکار کنیم؟

دوریا به سالازار اسلیترین نگاه کرد و با صدایی آرام جریان بردن جادوگران به کلینیک را شرح داد. سالازار با دقت به او گوش می‌کرد و گاه به گاه سری تکان می‌داد.

- جادوگرهای زیادی هر لحظه دارن به کلینیک برده میشن، باید هرچه سریع‌تر خودمون رو برسونیم بهشون. پیدا کردنشون کار سختی نیست. همه به سمت پاتیل درزدار می‌رن تا سوار کامیون‌های مخصوص بشن و از اونجا منتقل بشن به کلینیک. اولویت اولمون باید نجات کسایی باشه که هنوز به کلینیک برده نشدن.

سالازار سر تکان داد.

- اگر فقط یک گروهان باشن سه نفری از پسشون برمیایم. اما اگر تعدادشون بیشتر باشه اوضاع سختی میشه. مخصوصا که دوریا هم نمی‌تونه خوب مبارزه کنه.
- میتونم چند نفر رو خلاص کنم...
- اما درنهایت می‌تونن ازت به عنوان نقطه ضعفمون استفاده کنن.

دوریا به سالازار خیره شد. شاید سالازار مثل الستور نبود و برای اهداف خودش به این راحتی او را نمی‌کشت.
درست در لحظه‌ای که دوریا می‌خواست دهانش را باز کند تا چیزی بگوید، صدای عده‌ای از سربازان ماگل که به آن‌ها نزدیک می‌شدند به گوش رسید.
دو گروهان با نزدیک ۱۲۰ نفر سرباز و تعدادی افسر و سرهنگ، درحالی‌که ترزا، گابریل و سیگنس را اسیر کرده بودند به آن‌ها نزدیک می‌شدند. تام هم در میان سربازان دیده می‌شد. سالازار درحالی‌که جادوگر نیمه‌جان را به سمت خانه‌ي خرابه‌ای می‌برد و الستور درحالی‌که دوریا را پشت سرش می‌کشید، پناه گرفتند. صدای یکی از سربازان به گوش رسید.
- مطمئنم جادوگره رو که داشت خون‌ریزی می‌کرد همینجا ول کردم! حتی ببینین اینجا خون ریخته!

سربازان برگشته بودند تا بدن بی‌جان دوریا را پیدا کنند. اما چرا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
در آن لحظه چیزی به فکرشان نمی‌رسید. بنابراین بدون هیچ حرفی، با لرزش دست و پایشان مقابله کردند و با جریان پیش رفتند.

الستور با لبخند به ماگل‌های خشک‌شده که روی زمین افتاده‌بودند نگاه کرد.
- هنوز زنده‌ن... و حالا برای آخرین نمایش...

دستش را به آرامی روی عصایش کشید، و سایه‌های عظیم و مارمانندی از انتهای عصایش به سمت ماگل‌ها پرتاب شدند و شروع به دریدن بدن‌های خشک‌شده کردند.
نفس دوریا در سینه حبس شده‌بود. از الستور بی‌رحمی زیادی دیده‌بود، اما چنین کشتاری را حتی در خواب نیز نمی‌دید.

و ثانیه‌ای بعد، صدای قدم‌هایی سنگین به گوش رسید و از میان غبار، سالازار اسلیترین، با ردایی خونین، و چهره‌ای که مثل گچ دیوار سفید شده‌بود، در حالی که به جادوگر دیگری کمک می‌کرد روی پا بایستد و راه برود، پدیدار شد.

- ها... پس بالاخره عامل اصلی کل این فاجعه خودش رو نشون داد.
- نمیدونم چی میگی... این یکی رو از زیر آوار بیرون کشیدم. هنوز زنده‌ست. کس دیگه‌ای نیست؟
- دستگیر شدن... ولی اونش به تو ربطی نداره. هر دومون میدونیم که تو باعث تحریک و حمله ماگل‌ها شدی.
- احمق نباش.

خستگی در صدای سالازار موج می‌زد، اما لحنش محکم و قدرتمند بود.
ناگهان بدون هیچ هشداری، الستور با یک تکان عصایش روی هوا، نوری به رنگ سبز تیره به سمت سالازار پرتاب کرد.

سالازار به‌سرعت جادوگر را رها کرد و با یک حرکت ساده چوبدستی، طلسم الستور را دفع کرد.
- گفتم کار من نبوده. واقعا می‌خوای توی این وضعیت بجنگیم؟ الان نیاز به اتحاد داریم، بدون توجه به اصیل بودن یا نبودنمون!
- دروغ نگو.

لحن الستور مانند یخ بود، و بلافاصله طلسم دیگری به سمت سالازار رها کرد.
- هر دومون می‌دونیم کار خودته. این کشتار رو به بار آوردی، و نمی‌دونم چرا، نمی‌فهمم چی رو می‌خوای ثابت کنی، ولی می‌دونم که کار خودته. چنین جنایت نفرت انگیزی حتی از من هم بر نمی‌اومد...
- چرند نگو. اگه کار من بود تا الان هم خودت و هم دوریا مرده بودید. فکر می‌کردی سعی می‌کردم یکی دیگه رو نجات بدم؟ احمق نباش.

سالازار تک تک طلسم‌های الستور را دفع می‌کرد، بدون این‌که در پاسخ طلسمی به سمت او بفرستد.
ناگهان الستور خود را پشت دوریا قرار داد، یک دستش را روی گلوی وی گذاشت و عصایش را به سمت سالازار گرفت.
- می‌کشمش. اگر همین الان چوبدستیت رو نندازی و اعتراف نکنی، گردنش رو می‌شکنم.

سالازار چشمانش را تنگ کرد، آهی کشید و چوبدستی خود را روی زمین گذاشت.
- من کاری نکردم... در این یک مورد، بی‌تقصیرم و هرکاری هم بکنی این موضوع تغییر نمیکنه.

الستور چشمانش را تنگ کرد... کمی آرام شد، دوریا را رها کرد و چشمان و شاخ‌هایش به حالت عادی بازگشت.
- حالا چیکار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/9/6 16:18:07
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
~ پست یه جورایی خودش خلاصه وقایعه! ~

بعد از حمله‌ای که ماگل‌ها به کوچه دیاگون ترتیب داده بودند و درجا بسیاری از جادوگران را کشته یا دستگیر کرده بودند، مدت زمان زیادی از وقتی که دو گروه اولیه جادوگران بازمانده از یکدیگر جدا شده بودند می‌گذشت. حالا یک گروه خودشان دو پاره شده بودند و تعدادی از آن‌ها متشکل از ترزا، سیگنس و گابریل دستگیر شده و به سمت کلینیکی هدایت می‌شدند که قرار بود ماگل‌ها آزمایش‌های متعدد و خطرناکی روی جادوگران انجام دهند؛ و دوریا همراه با الستور در تلاش بود تا سالازار را برای کمک فرا بخواند. در بهترین حالت! زیرا فرضیه‌ای که الستور مبنی بر دست داشتن سالازار در این حملات مطرح کرده بود، می‌توانست همه چیز را برای آن‌ها عوض کند.

گروه دوم اما تام و ریگولوس بودند که بعد از پنهان کردن دو ماگلی که پیش‌تر دستگیر کرده بودند، وظیفه داشتند تا جای ممکن گروهانی که تعدادی از جادوگران را به کلینیک می‌بردند را به قدری سرگرم کنند تا زمان لازم برای بازگشت گروه اول فراهم شود و با کمک یکدیگر بتوانند جادوگران اسیر شده را نجات دهند. آن‌ها نمی‌داستند که خبری از بازگشت گروه اول، حداقل در این لحظه نبود، زیرا که خودشان اسیر شده بودند.

گذر زمان اصلا به نفع تام و ریگولوس نبود. تام که لباس سربازان ماگل را به تن کرده بود تا بتواند خودش را یکی از آن‌ها جا بزند، هر بهانه‌ای برای نگه‌داشتن گروهان در آن نقطه از دیاگون داشت را خرج کرده بود و حالا، رهبر گروهان دستور حرکت داده بود. تام که دیگر حقه‌ای برای جلوگیری از حرکت گروهان نداشت، با نگرانی نگاهی به ریگولوس می‌اندازد. ریگولوس برای محافظت از تام، هم‌چون سایه در تاریکی پنهان شده بود و حالا که گروهان به حرکت در آمده بود، باید با احتیاط بیشتری دنبالشان می‌رفت.

درست در لحظاتی که تام تصمیم داشت به کمک ریگولوس وقفه‌ای در حرکت گروهان ایجاد کند، هرچند که حرکت دو نفره‌شان محکوم به شکست باشد و تنها زمان بیشتری برای سایرین بخرد، به سربازانی می‌رسند که ترزا، سیگنس و گابریل را دستگیر کرده بودند.

- ستوان، می‌بینم که شما هم تونستین چند تاشونو زنده دستگیر کنین!
- آره، این موشای کثیف رو خوب گیر انداختیم. برای آزمایشات به کارمون میان.

تام در میان جمعیت سربازان و ریگولوس پناه گرفته در تاریکی، با دیدن دستگیر شدن دوستانشان که تمام مدت امید به بازگشتشان داشتند، شوکه می‌شوند. خصوصا که دوریا دیگر در جمعشان نبود و در سویی دیگر در تلاش برای احضار سالازار به کمک الستور بود، در حالی که تام و ریگولوس اطلاعی از این موضوع نداشتند و احتمال مرگش را می‌دادند.

حالا دیگر چه کاری از دستشان برمی‌آمد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/6 12:41:33
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/6 13:09:32
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از هاری‌گراس


سالازار اسلیترین واقعا در دیاگون بود. او خودش باعث و بانی تمام این اتفاقات بود پس باید می‌آمد و تماشا می‌کرد که چگونه جادوگران برای بقای خود می‌جنگند، چگونه برخی نابود شده و برخی دیگر جایشان را می‌گیرند. او حتی حدس و شروطی نیز داشت. می‌دانست برخی از آنها حتما خودشان را نجات می‌دهند، پس می‌خواست تماشا کند و بفهمد، آیا حدسش درست بوده یا نه؟

هنگامی که دوریا و بقیه توسط ماگل ها دستگیر شدند، سالازار آنجا حضور داشت. از همان ابتدا هم کنارشان بود. هرچند وقتی سیگنس پیشنهادِ کمک گرفتن از سالازار را مطرح کرد، خنده‌اش گرفته بود. او به جادوگران کمک کند؟ خودش این بازی را شروع کرده بود. نمی‌دانست باید چه کند. خودش را نشان بدهد و کمکشان کند؟ یا پشت سایه ها پنهان بماند و تقلای دیگران برای پیدا کردنش را تماشا کند؟ گزینه‌ی دوم جالب به نظر می‌آمد. شرورانه بود، همانطور که یک شرور واقعی باید رفتار کند!

چیزی که سالازار از آن غافل بود، هوشِ بالا و قدرتِ عظیم الستور بود. بله، خوانندگان عزیز! همه‌ی جادوگران گولِ سالازار و نقشه هایش را نمی‌خورند. یکی جادوگران را لو داده و ماگل ها را به کوچه دیاگون کشانده بود. و چه کسی می‌تواند همینقدر تمیز و زیبا از پس چنین کاری برآید؟ الستور، سالازار را یکی از بزرگترین و مشکوک ترین گزینه های روی میز برای چنین نقشه‌ی تمیزی می‌دانست. و اینکه او می‌خواست از چشم دیگران پنهان شود، شک الستور را بیشتر می‌کرد.

- میگم دوریا. چیشد‌ که جنگ شروع شد؟ می‌دونی چی ماگلا رو به اینجا کشونده؟
- چرت و پرت که زیاد میگن... ولی احتمالا یکی از جادوگرا تحریکشون کرده. یا ماگل زاده هایی که بینمون زندگی می‌کنن، اونارو آوردن اینجا. امنیت کوچه‌ی دیاگون بخاطر حضور بچه هایی که واسه خرید لوازم مدرسه‌شون میان اینجا، زیاده. سیگنس هم معمولا خیلی دقت به خرج میده پس فکر نکنم کوتاهی‌ای از سمت جادوگرا رخ داده باشه.
- پس به عبارتی، یکی حتما بهشون کمک کرده. یکی که حتی از منم قوی تر باشه. یکی مثلِ... سالازار اسلیترین؟

چشمان دوریا برای لحظه‌ای سیاهی رفتند. او سریع سرش را به دو طرف تکان داد. چنین چیزی امکان نداشت!

- نه، من اونو می‌شناسم. امکان نداره همچین کاری بکنه.
- اگه الان تلاش کنم بکشمش اینجا و اون باز هم از دیدن ما امتناع کنه، در اون صورت باید بگم تو سالازار رو نمی‌شناسی دوریا.

لبخند الستور از صورتش محو نشده بود، بلکه از هیجانِ سرگرمی تازه‌اش، حتی بزرگتر و شرورانه تر از قبل شده بود. همان لحظه، دسته‌ای از ماگل ها توجهش را جلب کرد. آرام به سمتشان چرخید و عصای رادیو شکلش را به سمتِ گروهشان نشانه گرفت. طولی نکشید که هاله‌ای سبز و سیاه دور ماگل ها شکل گرفت و فقط چند دقیقه بعد، همگی با چشمانی گشاد و متعجب روی زمین افتاده بودند. نفس نمی‌کشیدند. گویی خشکشان زده باشد. الستور به اینکار ادامه داد، از هر شکلی که می‌توانست و از هرجایی که پیدا می‌کرد، جادوی سیاهش را در هوا رها می‌کرد. کوچه‌ی دیاگون که روزی جزو زیباترین و معروفترین مکان های دنیای جادوگری بود، حالا به خرابه‌ای تبدیل شده بود که حتی نفس کشیدن را برای ساکنانش مشکل می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 02:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- باهام قدم بزن.

لحن الستور آرام بود، و از نویز صدایش کم شده‌بود. دوریا متوجه بود الستور تلاش می‌کند به خودش مسلط باشد تا بتواند اوضاع را به خوبی ارزیابی کند.

دوریا از جا برخواست، پاهایش اندکی می‌لرزیدند، اما توانست پا به پای قدم‌های بلند الستور، پیش برود.
الستور مستقیما در جهتی که دوریا به آن اشاره کرده‌بود، پیش می‌رفت و هیچ تلاشی برای ساکت ماندن از خود نشان نمی‌داد، در واقع با هر قدم، عصایش را حتی محکم‌تر از حالت عادی روی زمین می‌کوبید.
- میدونی دوریا... جادوگرای سیاه انرژی خاصی از خودشون ساطع میکنن. شاید بشه گفت مثل یه طیف نوری.

دوریا نمی‌دانست الستور چه مقصودی از این حرف‌ها دارد. اما صدای الستور نرم و آرام بود، و البته کمی هیجان در آن به گوش می‌رسید؛ و دوریا تصمیم گرفت به گوش دادن ادامه دهد.

- این انرژی و قدرت‌نمایی اگه خیلی زیاد باشه، بقیه جادوگرای سیاه رو به خودش جذب میکنه. چه به عنوان مبارزه‌طلبی، و چه به عنوان جذبشون به عنوان طرفدار. جالبه نه؟
- نمی‌دونم... هنوزم نمی‌فهمم میخوای چیکار کنی. این حرفا چه ربطی به سالازار دارن؟
- خیلی ساده‌ست. هر چی سر راه ببینم می‌کشم و انقدر از انواع جادوهای سیاه استفاده می‌کنم تا انرژیم مثل توپی که به دیوار می‌خوره، به انرژی سالازار برخورد کنه. و سالازاری که من می‌شناسم، با تمام سرعت خودش رو می‌رسونه. حتی نیاز نیست به همه ماگل‌ها برسیم. فقط چندتاشون رو گیر بیاریم کافیه.

دوریا مطمئن نبود. حس می‌کرد الستور عقلش را از دست داده، اما در آن شرایط، انتخاب منطقی‌تری به ذهنش نمی‎رسید.
الستور سکوت دوریا را به نشانه موافقت در نظر گرفت، و همان‎طور که پیش می‌رفتند، شاخ‌های کوچکش رشد کردند و چشمانش همچون دو تکه زغال سوزان در زمینه‌ای سیاه، به رو به رو خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم پیامبران مرگ



دوریا برای لحظه‌ای چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. به نظر می‌رسید حال قدرت کافی را به دست آورده باشد. با برگشتن نیرویش، لبخندش از روی صورتش محو شد و با چشمانی وحشت‌زده اول به الستور و سپس به مسیری که گابریل، سیگنس و ترزا دست بسته به سمت کلینیک برده شده بودند نگاه کرد. دوباره نگاهش را به سمت الستور برگرداند و یقه‌ی او را گرفت؛ استیصال از صدایش می‌بارید و ضعفش باعث می‌شد تا دستانش که از ترس می‌لرزید، یخ‌زده و بی‌جان باشند.
- اونا... اونا...

نفسش در گلو گیر کرد و لب پایینش لرزید. چشمانش را بست و سعی کرد نفس‌های عمیق بکشد. الستور نمی‌دانست باید چه کند. نگرانی برای گابریل از درون به گلویش چنگ انداخته بود و حس می‌کرد چیزی نمانده تا نایش از شدت فشار بغض از هم بپاشد اما فشار آوردن به دوریا هم کار درستی به نظر نمی‌رسید. ساحره‌ای که همیشه قد علم می‌کرد و با سری بالا گرفته صحبت می‌کرد، حال شبیه دخترکی بی‌پناه بود که خانواده‌ش را جلوی چشمانش به اسارت گرفته باشند و او جز متوسل شدن به این و آن و گریستن راهی نداشته باشد. الستور سعی کرد فکر کند که اگر گابریل اینجا بود چه می‌کرد. قطعا او نمی‌توانست یک آغوش گرم را به کسی هدیه کند پس دوباره فکر کرد اگر گابریل نمی‌توانست کسی را در آغوش بگیرد چه می‌کند. با تصور این موقعیت، او دستش را با تردید روی دست دوریا که همچنان به یقه‌ش چسبیده بود گذاشت و با صدایی خش‌دار و آرام گفت:
- پیداشون می‌کنیم.

دوریا با شنیدن این جمله سرش را بالا آورد و با چشمانی اشک‌آلود به الستور نگاه کرد و سرش را تکان داد. سپس سعی کرد با حداکثر تمرکزی که می‌تواند به صورت خلاصه اتفاقات را شرح دهد.
- ماگل‌ها حمله کردن... دارن... دارن جادوگرها رو میبرن کلینیک تا روشون آزمایش‌های... وحشیانه کنن... ما رو هم اسیر کردن تا ببرن اونجا... من خواستم سالازار رو احضار کنم تا بهمون کمک کنه... تعدادشون خیلی زیاده...

الستور از شرایط دوریا و وخامت حالش متوجه شدت فاجعه شده بود.
- فکر می‌کنی بتونیم دوتایی از پسشون بربیایم؟

دوریا سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد.
- اما میترسم دیر بشه و نتونیم هیچ وقت نجاتشون بدیم.

الستور چشمان قرمزش را بست و سعی کرد راهی پیدا کند. ناگهان آن‌ها رو گشود.
- گفتی می‌خواستی سالازار رو احضار کنی؟ اگه اون رو پیدا کنیم به نظرت شانسی داریم؟

دوریا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
- اما من دیگه نمی‌تونم طلسم...
- من یه راهی براش دارم.

و الستور از جایش برخاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: مغازه اليواندر
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آذر 1403 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دوریا ذره ذره در حال آب شدن بود و جانش در حال ترک کردن بدنش. آیا این سرنوشتی بود که از ابتدا برایش نوشته شده بود؟ دوریای اصیل‌زاده که جانش را در راه دوستانش در جنگ بین ماگل‌ها و جادوگران فدا می‌کند؟

دوریا در حالی که سعی داشت به خاطر دوستانش هم که شده تحمل کند و زنده بماند، دستش را به سختی بلند می‌کند و به سمتی که آخرین بار آن‌ها را در آن‌جا دیده بود و سربازان آن‌ها را به زور برده بودند می‌گیرد.
- گابـ... ریل.

دوریا از آخرین قدرتی که در بدن داشت برای پاسخ دادن به سوال الستور استفاده می‌کند. به محض این که نام گابریل را با هزار زحمت بر زبان می‌راند، دستش رها می‌شود و چشمانش بسته.

- نه دوریا... تو نباید تسلیم بشی. طاقت بیار!

الستور نگاهش را از نقطه‌ای که دوریا نشان داده بود برمی‌دارد و تکان دیگری به عصایش می‌دهد. هر آن‌چه تا به حال آموخته بود را بر روی دوریا پیاده می‌کند. طلسم‌هایی که شاید خیلی از جادوگران حتی تا به حال به گوششان هم نخورده باشد. الستور، سالازار اسلیترین نبود. ولی یکی از قدرتمندترین جادوگرانی بود که می‌توانست احضار شود و در آن لحظه به کمک دوریا بیاید.

بالاخره بعد از گذشت دقایقی که برای الستور همانند یک عمر می‌ماند، دوریا تکان کوچکی می‌خورد و چشمانش را باز می‌کند. عرق سردی بر روی پیشانی‌اش نشسته بود و مشخص بود انرژی زیادی از دست داده است. اما دیگر خونریزی نداشت و به لطف تلاش‌های الستور، احساس می‌کرد هرچند آهسته، اما قوایش در حال بازگشت به بدنش است.

- فکر کردی می‌ذارم این همه انرژی‌ و خونی که برای احضارم استفاده کردی هدر بره؟

دوریا کم‌انرژی‌تر از آن بود که پاسخ الستور را با کلامش دهد یا حس تشکری که عمیقا در وجودش بود را بر زبان راند. بنابراین لبخندی می‌زند و با کمک الستور سعی می‌کند به حالت نشسته در آید. او هنوز زنده بود و راه درازی برای کمک به دوستانش در پیش داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/9/6 1:15:24
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!