با لبخند دندوننمای همیشگیم، برگههای روزنامه رو ورق میزدم. اخبار، یکی پس از دیگری از جلوی چشمای سرخم عبور میکردن. شاید فقط دوتا توصیف توی ذهنم برای این خبرها داشتم...
کسالتبار و مضحک!
کی اهمیت میده که سلستینا واربک، دیشب با آرتور ویزلی سر میز شام عاشقونهای دیده شده؟ حتی مقاله اخیر ریتا اسکیتر در مورد زندگی و پیوندهای دوریا بلک هم بسیار خستهکننده به نظرم میرسه. "فروش شکلاتهای تقلبی و غیب شدن ناگهانی آقای ونکا؟ جا شکلاتیه و گرگِ نیست!" آخه اینم شد خبر؟!
با خودم میگم که شاید در بخش حوادث، اخبار سرگرمکنندهتری رو پوشش داده باشن؛ پس روزانه رو ورق میزنم و به صفحه حوادث میرسم. "برخورد مستقیم آذرخش با کله رهبر محفل ققنوس که باعث استعفای زود هنگام و پس گرفتن استعفای وی قبل از ۲۴ ساعت شد؟" فاقد اهمیت!
وقتی به خودم میام متوجه میشم که همونطوری که لبخند هنوز روی صورتمه، پلکام در حال سنگین شدنه. روزنامه بیارزش رو مچاله و مثل توپی به سمت سایهم پرتاب میکنم. سایه در حالی که برام کارت قرمز نشون میده، با یه جاخالی به موقع، با توپ روزنامهای که بعد از برخورد به دیوار به داخل سطل زباله میفته بای بای میکنه.
نوک عصامو به فرش کهنه روی زمین فشار میدم و روی پاهام وایمیستم. من یه طرح ویژه برای مفرح کردن جامعه جادوگری دارم و میدونم که برای اجراش به یک شریک نیاز دارم؛ و چه شریکی بهتر از مادر تاریکی؟
دقایقی بعد - مترو ججریش!
- متاسفانه این روزا آمار گناه در جامعه بسیار نگرانکننده شده مادر مروپ.
به مروپ نگاه کردم که با لباس راهبهها توی تنش و کتاب مقدس منجیل در دستش، به جمعیت خسته و در هم گوریده داخل سالن انتظار مترو، چشم دوخته و سرش رو به نشونه تاسف تکون میده.

- همینطوره پدر الستور مامان... این وضعیت واقعا نابخشودنیه. رسالت ما برای فرستادن زوری ملت به بهشت داره تحت تاثیر قرار میگیره. پس فردا چی جواب سیب و گلابیهای بهشتو میدیم بخاطر این آمار تاسفبار گناه؟ اصلا چطوری تو روی روحالرولینگ نگاه کنیم پدر الستور؟!
در حالی که به سختی میتونستم با لبخند دو متری لبام، به میزان کافی تاسفم از این واقعه رو نشون بدم، آهی کشیدم.
- آه... حقیقتا! و اینجاست که این طرح به کمک کَشتی جامعهای در آستانه غریق میاد!
با این طرح بینقص، توی دلم احساس رضایت داشتم. میدونستم این
- باید دست به کار بشیم پدر الستور مامان. هر چی زودتر این ملت ماتم زده رو هدایت کنیم، گناهان بیشتری رو میآمرزیم.
دست مروپ رو گرفتم. به طور هماهنگ چند قدم دورخیز کردیم و با شماره سه، روی اولین فردی که توی مترو دیدیم، پریدیم. مادر لرد سیاه، به طور حرفهای، گلابیای رو توی حلقوم مرد چپوند و من به دلیل کمبود طناب، دستای سوژه رو از پشت بهم گره زدم. از روی سوژه که دماغش برای بار دوم شکسته بود بلند شدیم و به اثر هنریمون با افتخار نگاه کردیم.
- داداشی منو چرا اینجوری کردین؟!
در حالی که من، سطل آب یخ مقدس رو روی جنازه بیهوش دامبلدور خالی میکردم، مادر مروپ رو دیدم که بدون توجه به اشکای آریانا، کتاب منجیلشو باز کرده بود تا آیاتی چند از کلامالرولینگ مهیب رو تلاوت کنه.
- ای گناهکار، بشارت باد تو را به روغن داغ تراریخته که یقیناً از گمراهانی!
و ناگهان فریادی زد که باعث شد چند نفر از مسافرای از همه جا بیخبر، از ترس خودشونو جلوی لکوموتیو در حال ورود به ایستگاه بندازن و مقادیری دل و روده به در و دیوار بپاشه.
- و ای اهریمن، مامان به تو فرمان میده که همین حالا از این کالبد پیر خارج بشی و بری خونهتون!
هر دو به پیرمرد بیحرکت نگاه کردیم. به نظر نمیاومد خوب جنگیری شده باشه پس چارهای نبود جز اینکه اونو به توبهگاه ببریم. مروپ جلو رفت و گیس دامبلدور رو گرفت و منم با باتوم از پشت شروع به هل دادنش به سمت اتاق توبهگاه کردم.
صدای آریانا رو از پشت سرمون میشنیدیم که فینفینکنان میگفت:
- داداشی، اگر پوشش مناسب داشتی، کار به اینجا نمیکشید.
وقتی دامبلدور کَت بسته، نشسته روی توالت فرنگی به هوش اومد، بینیم فقط چند سانتیمتر با بینی خونآلودش فاصله داشت. مروپ توی توالت بغلی بود و با یک دیوار فاصله برای دیده نشدن چهرهش، قصد انجام عمل مقدس اعترافگیری از گناهکار رو داشت.
و این تازه شروع عملیات مشترک ما بود...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






)از تیم اوزما کاپا