الستور اول ناراحت از تمسخر بقیه، و بعد ناامید از از دست دادن فراابرچوبدستی، به زمین نگاه میکنه. زمین پر بود از تکه چوبهایی که همگی همشکل و اندازه فراابرچوبدستی (چه اسمیه مرلینی؟ آدم جونش درمیآد تا بگه!
) بودن.توجه باقی ملت هم به چوبها جلب میشه. نیکلاس با سختی فراوان و ترق توروق کمرش، خم میشه و یکی از تکه چوبها رو از روی زمین برمیداره.
- ما که داشتیم سر این چوبدستیه میجنگیدیم. خب الان به تعداد همهمون یه دونه هست. حتی بیشتر! ببین، یک... دو... سه... چهار...
- نه نیک. فقط یه دونه از اینا همون فراابرچوبدستیایه که ارباب دنبالشن.
ملانی، نیکلاس رو که سعی میکرد چوبها رو بشماره و بهش توجهی نداشت تنها میذاره و یکی از تکه چوبها رو برمیداره و با دقت بررسیش میکنه.
- به نظر میآد پیدا کردنش هم اونقدر راحت نباشه...
آلنیس یه گوشه دیگه اتاق، مشغول بو کشیدن کف زمینه. یکم بعد سرش رو بالا میآره و با ناامیدی به آلبوس نگاه میکنه.
- بوی اون مایع عجیب هنوز هم خیلی زیاده. اصلا نمیشه بوی دیگهای رو تشخیص داد.
همه سخت تو فکر فرو رفته بودن، تا اینکه روندا ردای آلبوس رو میکشه و به چوبها اشاره میکنه.
- ولی یه راه برای پیدا کردنش هست پروفسور! فقط یکی از این چوبا، که همون فراابرچوبدستیه، مزه شیرین نبات میده! با مزه کردنشون میتونیم پیداش کنیم!
پیشنهاد خیلی خوبی بود، فقط تنها مشکلش این بود که روندا بخاطر هیجان زیادش، تن صداش رو پایین نیاورده بود و حالا کل افراد حاضر در اتاق، از جمله ارتش تاریکی، بهشون زل زدهن.
چند ثانیه چشم در چشم هم بیحرکت میمونن و یهو هر کس به یه کوهی از تکه چوبها حملهور میشه.
یه مشت جادوگر و ساحره فرهیخته و با ابهت، هر کدوم یه گوشه مشغول لیس زدن و تست کردن چوبن بلکه چوبدستی مورد نظرشون رو پیدا کنن...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






