دروغ و فریب سلاح خوبی بود. اما فقط تا زمانی که قادر به فریب رقیبش باشد. حالا سوال اینجاست، آیا حقهی سالازار، واقعا موفق به فریب دادن رقیبش شده بود؟ بله. هنگامی که ققنوس با تمام شکوه و عظمتش، بال زد و روی شانه های سالازار فرود آمد، امید مانند آبی که روی مذاب قرار گرفته باشد، بخار شد و به هوا رفت. جبههی سفید، ناگهان فرو ریخت! ققنوس کار خودش را کرده بود. همگی با ناامیدی و ترس به سالازار خیره شده بودند، به جز ابرفورث که به سختی لبخند و امیدش را فرو خورد. سعی کرد همانند دیگران، چهرهای خشمگین و ناراحت به خود بگیرد.
- اون یه بچهس... چرا ولش نمیکنی تا عادلانه بجنگیم؟
- عدالت؟
سالازار قهقههی دیگری سر داد و به ارتش تاریکی نگاه کرد.
- همرزمان من! آیا شما عدالتی مشاهده میکنید؟ عدالت سالهاست که مرده!
بله، سالازار از حقه و دروغ های بسیاری استفاده کرده بود اما در این لحظه حق با او بود. از همان روزی که جعبهی پاندورا باز شد و دروغ، خشم و ریا را بین مردم رایج کرد، عدالت چمدانش را بسته و به دنیای زیرین پناه برده بود. اما راستش را بخواهید، انسان ها برای بقا و پیروزی، نیازی به عدالت ندارند. حداقل جبههی سفید برای پیروز شدن از حقه و دروغ، نیازی به این کلیشه ها نداشت.
- باشه... چی میخوای؟ حتما یه دلیلی داری که با اون بچه اومدی اینجا. دلیلت چیه؟
- اون دختر، ما یه جای خوب در ارتش تاریکی برایش آماده کردهایم.
انگشتان سالازار به سمت آریانا نشانه رفته بود. آریانا با ناباوری روندا را کنار زد و دستانش را مشت کرد، او میدید که نهانهی درونش تا چه حد به دوستانش آسیب رسانده و رقیبش را حریص کرده، سعی میکرد کنترلش کند اما موفقیت چندان زیادی نصیبش نشده بود. با اینحال، در آن لحظه قدرت ویران کنندهی درونش به طرز عجیبی آرام شده بود. شاید او هم بوی طلسم و حقه را حس کرده بود!
- ازم میخوای به ارتش تاریکی بپیوندم؟
- میتونی چنین فداکاری بزرگی در حق برادرت انجام بدی؟
قبل از اینکه آریانا پاسخی به سوال شرورانهی سالازار بدهد، ابرفورث قدمی به جلو برداشت و با صدایی که از خشم میلرزید، پاسخ داد؛
- اون اینکارو میکنه. حتی اگه شده، دست و پاشو میبندم و میارمش پیش شما.
- واقعا میتونی همچین کاری بکنی؟
- نجاتِ جون اون بچه اولویت داره... اونو بده به من، تا منم آریانا رو بدم به شما.
حالا نوبت آریانا بود که تصمیم بگیرد، اما او هیچ تردیدی از خودش نشان نداد. او میدانست، ابرفورث را میشناخت و میدانست که نقشهای در سر دارد. به همین دلیل بدون هیچ سوال یا تعجبی، سمت ارتش تاریکی قدم برداشت و کنار لرد ایستاد. صدای همهمه از جبههی سفید بلند شد، آنچنان خشمگین شده بودند که دست از جنگیدن و آرام نگه داشتن سیریوس، یا درمان زخم هایشان برداشتند و با خشم به سالازار و ابرفورث نگاه کردند. اما ابروفورث، با اطمینان به سالازار نزدیک شد و نوزاد را در آغوش گرفت. با عشق به نوزادِ بی گناه و مظلوم نگاه کرد، و ناگهان خنجری که آماده در دستش نگه داشته بود را در قلب نوزاد فرو کرد. در همان لحظه تصویر نوزاد به همراه ققنوس دروغین پودر شده و در هوا ناپدید گشت.
- حقهی خوبی بود سالازار. اما باید قبلش بیشتر راجع به ققنوس تحقیق میکردی. به نظرت ققنوس به این راحتی رو شونهی جادوگری مثل تو میشینه؟
و اینبار، نوبت سالازار بود که با ناباوری به ابرفورث نگاه کند. اشتباه کرده بود، اشتباهی که کمک بسیار زیادی به دشمن میکرد. سالازار به سرعت سمت لرد چرخید تا به او هشدار دهد اما دیر شده بود!
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
ارتش وزارت سحر و جادو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

~



