رول تکی مارکوس فنویک | چالش اول کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
زبان: محاورهای، روایت شخص اول
"نمیدونم چرا... ولی همیشه یه چیزی تو کوچه ناکترن منو صدا میزنه."
انگار یه صدا از لای سایهها میاد، زمزمهوار، بیاینکه لب داشته باشه. اون روز، آفتاب حتی سعی هم نکرد بیاد تو اون کوچه. شاید فهمیده بود جاش نیست. یا شاید از چیزی اونجا میترسید.
پاهام رو گذاشتم تو کوچه و همهچی یهو ساکت شد. صداها انگار خفه شدن. هوای اطرافم سرد و خفهکننده بود. نه از اون سردیهای معمولی… این یکی مثل نفس مرگ بود که یواش یواش میچسبه به پوستت.
مغازهها یکی از یکی داغونتر، پنجرههاشون خاکگرفته، درهاشون قژ قژ میکردن… ولی من رفتم سمت معروفترینشون، همون که همه ازش میترسن: بورجین و برکز.
وقتی درو باز کردم، یه زنگ کوچیک بالای در صدا کرد. نه اون صدای معمول زنگ فروشگاه… این یکی مثل نالهی یه چیزی بود که سالها زندونی بوده.
داخلش تاریک بود. نه کاملاً، یه چراغهای روغنی بودن که نورشون بیشتر سایه درست میکرد تا روشنایی.
اولین چیزی که دیدم یه جعبه کوچیک از استخون بود. واقعاً از استخون ساخته شده بود. وقتی بهش نزدیک شدم، دیدم با مو بسته شده… نه نخ، مو! روش یه جمله محو نوشته بود، با جوهر قرمز تیره:
"بازش نکن، مگر اینکه جونتو زیادی دوست نداشته باشی."
یه خندهی بیصدا کردم. بیشتر حس میکردم جعبه داره منو نگاه میکنه، نه برعکس.
یه میز دیگه اون طرف بود، پر از آینه. ولی اینا آینهی معمولی نبودن. نمیشد خودتو توشون ببینی. بیشتر حس میکردی اونا دارن تو رو میبینن. از ته وجودت.
یکیشون وقتی از کنارش رد شدم، بخار گرفت. انگار نفس کشید…
لعنتی زنده بود.
یه ویترین شیشهای ترکخورده کنارش بود. توش یه جمجمه کوچیک گذاشته بودن، انگار جمجمهی یه بچه، ولی چشماش هنوز تو حدقه بودن. نه خشک شده… بیشتر شبیه این بود که هنوز داره نگاهت میکنه. کنارش یه برچسب زرد رنگ چسبونده بودن:
"جمجمهی جن، برای مکاشفه و پیشگوییهای سیاه."
بوی قفسهها ترکیبی از خاک کهنه، خون خشک شده، و یه چیزی مثل دود گوگرد بود. سرم تیر کشید.
یه گوشه، یه شیشه بود پر از یه مایع سیاه… ولی حرکت میکرد. نه مثل مایع عادی، این یکی انگار جون داشت. هر بار که بهش نزدیک میشدی، خودش رو عقب میکشید.
رو برچسبش نوشته بود:
"جوهر ذهن / حافظهی دشمنانتو توش غرق کن."
حرفی نزدم. فقط نوشتمش.
آخر سالن، یه صندوق بزرگ چوبی بود. قفلش مثل یه چشم باز و بسته میشد. یه لحظه دیدم داره بهم زل میزنه. ازش بدم نیومد. حس میکردم اگه بخوام، درشو باز میکنه… ولی هنوز نه. وقتش نرسیده.
راه برگشتمو گرفتم… ولی قبلش سرم رو چرخوندم سمت جعبه استخونی. هنوز همونجا بود، ولی قسم میخورم لبخند زد.
**
یادداشت گوشه دفترم:
تو دنیای نور، چیزایی هست که نمیفهمن تاریکی هم علمه… نه فقط وحشت.
آدما میترسن از چیزی که درکش نمیکنن. ولی من؟
من میخوام بفهمم. تا از هیچ چیزی وحشت نداشته باشم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

