نبش قبر: قسمت دوم
هشدار: شامل صحنه ی دلخراش
در یک اتاق سنگی مکعبی و کوچک با سقف کوتاه نشسته ایم. بخش هایی از دیوارها کنده شده اند و مایعی زرد و بدبو از آن ها جاریست. سرم گیج می رود و احساس می کنم دارم بیهوش می شوم، ولی نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم آرام سر جایم بمانم.
سابیس چشمان خاکستری اش را به من می دوزد. در چشمان تنگ شده اش، کینه توزی هست.
"آن ها را می بینم. درد، امید و آرامشی که در چشمانشان بود. بعد از تمام کارهایی که با جسمشان می کردم، انتظار نداشتند زنده بمانند. اما من کارم را خوب بلد بودم. در نهایت ظرافت انجامش می دادم. به یاد می آوری؟"
جواب نمی دهم و ففط با تاثر به او می نگرم. او با لحنی خشم آلود فریاد می زند:
"به یاد می آوری؟"
می لرزم و با لکنت می گویم:
"بله، سرورم."
او ادامه می دهد:
"چهره ها و بدن هایی که از درد در هم فرو می رفت و به خود می پیچید و من گناه را می دیدم که دارد مثل رودی چرکین از آن ها خارج می شود."
من با صدایی لرزان و ترسیده:
"اما این طور نبود، سرورم. خودتان گفتید که این طوری نبوده. چیزی که داشت از آن ها خارج می شد، روح شما بود."
سابیس نگاهش را به من می دوزد. پلک پایینی چشم راستش می تپد و رگ های پیشانی اش متورم شده.
"اوه نه. گمان نمی کنم. این فکری بود که تو، تو شیطان چرک آلود در سرم کاشته بودی."
اشک در چشمانم جمع می شود.
"سرورم!"
سابیس:
"تو مرا نابود کردی. از جهنم سرخ و سیاه داخل باغی سبز و پر نور بردی و بعد با دستان خودت درختانش را آتش زدی. از اول هم قصد داشتی همین کار را بکنی."
سرم را به سرعت به نشانه ی نفی تکان می دهم و با صدایی اشک آلود می گویم:
"نه، نه. این طور نیست."
سابیس:
"فقط راهب های انسان نیستند. خون آشام ها هم همین طورند. راهب و غیر راهب. ریاکارهای پلیدی که پشت نقاب پاکی یا قدرت پنهان شده اند. همه ی آن ها باید رنج بکشند تا از چرک خالی شوند."
من به آرامی:
"شما متوجه نیستید چه دارید می گویید، سرورم. اصلا این خود شما نیستید که دارد این حرف ها را می زند. وقتی قلبتان تسکین یافت، آن وقت دوباره همه چیز..."
چشمانش گشاد می شود و از جایش می جهد و به سمتم یورش می آورد. سعی می کنم از تیررسش دور شوم، اما موفق نمی شوم. همه چیز خیلی سریع رخ می دهد، آن قدر که خالی شدن چشمم از حدقه را مثل کنده شدن یک تار مو حس می کنم.
خون گرم بر صورتم جاری می شود و با حالتی شوکه شده به کره ی چشمم بر کف دست او نگاه می کنم.
"شما... شما چه کار کردید؟"
سابیس لبخند تلخی می زند.
"تو تکه ای از قلب مرا کندی و پیش خودت نگه داشته ای. پس این منصفانه است که من هم تکه ای از تو را پیش خودم داشته باشم."
دستمال سفیدی از روی میز برمی دارد و چشمم را داخل آن می گذارد و می پیچد و در جیب ردایش می گذارد، جیبی روی قلبش.
بعد به سمت من که هنوز گیج و حیرانم می آید و با دستمالی دیگر خون ها را از صورتم پاک می کند و زخمم را پانسمان می کند.
به مایع زردی که از تکه های خالی شده ی دیوارها جاریست، می نگرم. این چیست که دارد خارج می شود؟ گناهانمان یا روحمان؟
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
24 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
ماجراهای مردم شهر لندن
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/21
تولد نقش: 1404/02/07
آخرین ورود: شنبه 11 مرداد 1404 23:26
از: جایی در قلب تو!
پستها:
33

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

آزمون در سایه
درس پنجم — یا پایان؟
درس پنجم — یا پایان؟
مارکوس، اکنون تجسم آزمونیست که از مرگ میآید
جایی در دورترین گوشهی جهان جادوگری،
جایی که نقشهها پایان مییابند و سکوت آغاز میشود،
برجی از سنگ خاکستری ایستاده فراموششده، بینام، اما زنده.
و هر صد سال، یک نفر فراخوانده میشود.
نه با جغدی، نه با نامهای.
با رویا.
کابوسی که تکرار میشود:
قدم زدن در راهرویی بیانتها، صدایی که میگوید:
«اگر حقیقت را میخواهی، بیا.
اما بدان...
در پایان، تو دیگر تو نخواهی بود.»
آنها که میآیند، از جادوی سیاه نمیترسند.
از مرگ نهراسیدهاند.
اما هیچکدام برای چیزی که درون برج است، آماده نیستند.
درون برج، تاریکی هست
نه از جنس غیاب نور،
بلکه حضور مارکوس فنویک.
او آنجاست.
بیصدا.
و چشمبهراه.
آزمون آغاز میشود، نه با نبرد،
بلکه با یک سؤال ساده:
«اگر میتوانستی حقیقت را بدانی،
اما بهایش فراموش شدنِ همهچیز بود
میپذیرفتی؟»
و بسته به پاسخ، فضا تغییر میکند.
مارکوس خود بدل میشود به خاطرهای، به دشمنی، به پشیمانی، به حقیقتی خاموش.
او، آینهی روح پاسخدهنده است.
بعضی، گریه میکنند.
بعضی، میمیرند پیش از فهمیدن.
و تعداد اندکی…
نابود میشوند نه با مرگ، که با دانستن.
مارکوس نه داوری میکند، نه دلسوزی.
او فقط نگاه میکند.
چون او دیگر آزمون است.
و آنهایی که بازمیگردند، هرگز همان آدمهای قبل نیستند.
و همیشه، همیشه یک جمله میگویند:
«درون برج، هیچچیز نبود… فقط من بودم.
اما آنچه دیدم… دیگر نمیتوانم از یاد ببرم.»
و آنجاست که مارکوس لبخند میزند
تنها لبخند واقعیاش در قرنها:
کسی دیگر هم طعم حقیقت را چشید.
و باری دیگر، برج در سکوت فرو میرود.
جایی در دورترین گوشهی جهان جادوگری،
جایی که نقشهها پایان مییابند و سکوت آغاز میشود،
برجی از سنگ خاکستری ایستاده فراموششده، بینام، اما زنده.
و هر صد سال، یک نفر فراخوانده میشود.
نه با جغدی، نه با نامهای.
با رویا.
کابوسی که تکرار میشود:
قدم زدن در راهرویی بیانتها، صدایی که میگوید:
«اگر حقیقت را میخواهی، بیا.
اما بدان...
در پایان، تو دیگر تو نخواهی بود.»
آنها که میآیند، از جادوی سیاه نمیترسند.
از مرگ نهراسیدهاند.
اما هیچکدام برای چیزی که درون برج است، آماده نیستند.
درون برج، تاریکی هست
نه از جنس غیاب نور،
بلکه حضور مارکوس فنویک.
او آنجاست.
بیصدا.
و چشمبهراه.
آزمون آغاز میشود، نه با نبرد،
بلکه با یک سؤال ساده:
«اگر میتوانستی حقیقت را بدانی،
اما بهایش فراموش شدنِ همهچیز بود
میپذیرفتی؟»
و بسته به پاسخ، فضا تغییر میکند.
مارکوس خود بدل میشود به خاطرهای، به دشمنی، به پشیمانی، به حقیقتی خاموش.
او، آینهی روح پاسخدهنده است.
بعضی، گریه میکنند.
بعضی، میمیرند پیش از فهمیدن.
و تعداد اندکی…
نابود میشوند نه با مرگ، که با دانستن.
مارکوس نه داوری میکند، نه دلسوزی.
او فقط نگاه میکند.
چون او دیگر آزمون است.
و آنهایی که بازمیگردند، هرگز همان آدمهای قبل نیستند.
و همیشه، همیشه یک جمله میگویند:
«درون برج، هیچچیز نبود… فقط من بودم.
اما آنچه دیدم… دیگر نمیتوانم از یاد ببرم.»
و آنجاست که مارکوس لبخند میزند
تنها لبخند واقعیاش در قرنها:
کسی دیگر هم طعم حقیقت را چشید.
و باری دیگر، برج در سکوت فرو میرود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

در آستانهی فنا
درس چهارم مارکوس فنویک از مرگ مطلق
درس چهارم مارکوس فنویک از مرگ مطلق
حقیقت چهارم مرگ: ادغام یا مقاومت سرنوشتِ آگاهانهی نیستی.
آن شب، دیگر شب نبود.
زمان مفهومش را از دست داده بود.
مارکوس در جایی ایستاده بود که نه مکان بود، نه خاطره.
فقط یک چیز در برابرش بود: پلههایی از سایه.
مرگ مطلق نجوا کرد نه با کلام، با حضور:
«تو سه حقیقت را پذیرفتی.
اکنون، باید انتخاب کنی:
یا با من یکی شوی و به بخشی از مرگ بدل شوی.
یا بگریزی… و در حاشیهی هستی سرگردان بمانی.
جاودانه، اما تنها؛ آگاه، اما بیجسم.»
مارکوس پرسید:
«و اگر نپذیرم؟ نه یکی شوم، نه فرار کنم؟»
مرگ مطلق ساکت شد.
و برای اولین بار، بیپاسخ.
پلهها را بالا رفت.
با هر قدم، حس کرد سنگینی چیزی از دوشش برداشته میشود و همزمان، چیزی درونش میمیرد.
قدم آخر، او را به درگاهی رساند.
پشت آن، هالهای بیشکل بود؛ بیکرانه، سیاه، اما آرام.
مرگ مطلق پشت سرش ظاهر شد نه به شکل موجود، بلکه چون سایهای که درون فکرش میلرزید.
«با من یکی شو، مارکوس.
تو دیگر انسان نیستی.
درک کردهای آنچه هیچکس تاب دانستنش را ندارد.
اکنون، خودت باید انتخاب کنی که چه بشوی.
نابودیِ آگاه…
یا آگاهیِ نابودکننده.»
مارکوس ایستاد.
در سکوتی سنگین.
و بعد…
لبخندی زد نه انسانی، نه بیرحمانه؛ بلکه غریب.
و گفت:
«نه این، نه آن.»
مرگ مطلق لرزید.
مارکوس برگشت.
پلهها را پایین رفت.
او نه به فنا تن داد، نه به ادغام.
او تصمیم گرفت که در سایهها بماند نه زنده، نه مرده.
و از آن لحظه، افسانهی «مارکوس فنویک» شکل گرفت:
کسی که به آستانهی نیستی رسید… و بازگشت.
اما دیگر هرگز همان نشد.
او اکنون تنها حقیقتیست که راه میرود.
چیزی که مرگ مطلق از آن بیم دارد — چون انتخاب نکرد.
آن شب، دیگر شب نبود.
زمان مفهومش را از دست داده بود.
مارکوس در جایی ایستاده بود که نه مکان بود، نه خاطره.
فقط یک چیز در برابرش بود: پلههایی از سایه.
مرگ مطلق نجوا کرد نه با کلام، با حضور:
«تو سه حقیقت را پذیرفتی.
اکنون، باید انتخاب کنی:
یا با من یکی شوی و به بخشی از مرگ بدل شوی.
یا بگریزی… و در حاشیهی هستی سرگردان بمانی.
جاودانه، اما تنها؛ آگاه، اما بیجسم.»
مارکوس پرسید:
«و اگر نپذیرم؟ نه یکی شوم، نه فرار کنم؟»
مرگ مطلق ساکت شد.
و برای اولین بار، بیپاسخ.
پلهها را بالا رفت.
با هر قدم، حس کرد سنگینی چیزی از دوشش برداشته میشود و همزمان، چیزی درونش میمیرد.
قدم آخر، او را به درگاهی رساند.
پشت آن، هالهای بیشکل بود؛ بیکرانه، سیاه، اما آرام.
مرگ مطلق پشت سرش ظاهر شد نه به شکل موجود، بلکه چون سایهای که درون فکرش میلرزید.
«با من یکی شو، مارکوس.
تو دیگر انسان نیستی.
درک کردهای آنچه هیچکس تاب دانستنش را ندارد.
اکنون، خودت باید انتخاب کنی که چه بشوی.
نابودیِ آگاه…
یا آگاهیِ نابودکننده.»
مارکوس ایستاد.
در سکوتی سنگین.
و بعد…
لبخندی زد نه انسانی، نه بیرحمانه؛ بلکه غریب.
و گفت:
«نه این، نه آن.»
مرگ مطلق لرزید.
مارکوس برگشت.
پلهها را پایین رفت.
او نه به فنا تن داد، نه به ادغام.
او تصمیم گرفت که در سایهها بماند نه زنده، نه مرده.
و از آن لحظه، افسانهی «مارکوس فنویک» شکل گرفت:
کسی که به آستانهی نیستی رسید… و بازگشت.
اما دیگر هرگز همان نشد.
او اکنون تنها حقیقتیست که راه میرود.
چیزی که مرگ مطلق از آن بیم دارد — چون انتخاب نکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

سوختنِ هویت
درس سوم مارکوس فنویک از مرگ مطلق
درس سوم مارکوس فنویک از مرگ مطلق
حقیقت سوم مرگ: جاودانگی بدون انسانیت، نابودی است.
مارکوس دیگر نمیلرزید.
او درد را میشناخت. تهی شدن را دیده بود.
اما هنوز چیزی در درونش باقی مانده بود: هویت.
مرگ مطلق این را میدانست.
آن شب، هوا نه سرد بود، نه گرم. اصلاً هوا نبود.
تنها سکوت بود سنگین و خفهکننده.
مرگ مطلق زمزمه کرد:
«میخواهی جاودانه باشی؟
پس از خود بگذر.
نه از درد. نه از خاطره.
از خودت.»
مارکوس پلک زد و اینبار، در آینهای عظیم گرفتار شد.
او اکنون مقابل صدها نسخه از خود ایستاده بود.
مارکوسهایی با چهرههایی متفاوت:
یکی، کودک.
دیگری، عاشق.
یکی دیگر، قاتل.
و یکی… یک مرد پیر، تنها، در حال گریه.
هرکدام به او خیره شده بودند.
صدایشان یکی بود:
«ما تو هستیم.
ما خاطرهایم.
ما انتخابهایی هستیم که کردی… یا نکردی.
اگر میخواهی جاودانه باشی، باید ما را بسوزانی.»
مارکوس تردید کرد.
برای اولینبار، حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده.
اما در نهایت، قدم برداشت.
یکییکی، نسخهها را در شعلههایی نامرئی سوزاند.
و با هر سوختن، چیزی درونش خاکستر میشد:
اول حس دلسوزی.
بعد تردید.
سپس خشم.
و در نهایت… انسانیت.
وقتی به خود آمد، تنها بود.
دیگر چشمانش درخشش نداشتند.
نگاهش شبیه آینه بود: بازتاب میداد، اما درون نداشت.
مرگ مطلق زمزمه کرد:
«اکنون میفهمی.
جاودانگی بدون انسانیت، تنها نامی دیگر برای نابودیست.
و تو… آن را پذیرفتی.»
مارکوس حرفی نزد.
اما نگاهش سنگین بود مانند زمان.
نه انسانی، نه هیولا.
فقط… باقیماندهی یک اراده.
او حالا سه حقیقت را میدانست.
و هر یک، بهایی وحشتناک داشت.
مارکوس دیگر نمیلرزید.
او درد را میشناخت. تهی شدن را دیده بود.
اما هنوز چیزی در درونش باقی مانده بود: هویت.
مرگ مطلق این را میدانست.
آن شب، هوا نه سرد بود، نه گرم. اصلاً هوا نبود.
تنها سکوت بود سنگین و خفهکننده.
مرگ مطلق زمزمه کرد:
«میخواهی جاودانه باشی؟
پس از خود بگذر.
نه از درد. نه از خاطره.
از خودت.»
مارکوس پلک زد و اینبار، در آینهای عظیم گرفتار شد.
او اکنون مقابل صدها نسخه از خود ایستاده بود.
مارکوسهایی با چهرههایی متفاوت:
یکی، کودک.
دیگری، عاشق.
یکی دیگر، قاتل.
و یکی… یک مرد پیر، تنها، در حال گریه.
هرکدام به او خیره شده بودند.
صدایشان یکی بود:
«ما تو هستیم.
ما خاطرهایم.
ما انتخابهایی هستیم که کردی… یا نکردی.
اگر میخواهی جاودانه باشی، باید ما را بسوزانی.»
مارکوس تردید کرد.
برای اولینبار، حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده.
اما در نهایت، قدم برداشت.
یکییکی، نسخهها را در شعلههایی نامرئی سوزاند.
و با هر سوختن، چیزی درونش خاکستر میشد:
اول حس دلسوزی.
بعد تردید.
سپس خشم.
و در نهایت… انسانیت.
وقتی به خود آمد، تنها بود.
دیگر چشمانش درخشش نداشتند.
نگاهش شبیه آینه بود: بازتاب میداد، اما درون نداشت.
مرگ مطلق زمزمه کرد:
«اکنون میفهمی.
جاودانگی بدون انسانیت، تنها نامی دیگر برای نابودیست.
و تو… آن را پذیرفتی.»
مارکوس حرفی نزد.
اما نگاهش سنگین بود مانند زمان.
نه انسانی، نه هیولا.
فقط… باقیماندهی یک اراده.
او حالا سه حقیقت را میدانست.
و هر یک، بهایی وحشتناک داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

فراموشیِ ابدی
درس دوم مارکوس فنویک از مرگ مطلق
درس دوم مارکوس فنویک از مرگ مطلق
شب، آنقدر تاریک بود که حتی ستارهها هم جرأت نکردند نگاه کنند.
مارکوس برای بار دوم به معبد بازگشت.
درون دایرهی استخوانی، دوباره ایستاد.
اینبار، صدای مرگ مطلق آهستهتر و کشندهتر بود:
«جدایی، تو را از آنچه دوست میداری برید.
حالا، وقت آن است که خودت را از خودت ببُری.
حقیقت دوم مرگ: فراموشی.
اگر نمیتوانی به یاد بمانی… آیا واقعاً وجود داری؟»
مارکوس پلک زد و جهان تغییر کرد.
او حالا در راهرویی ایستاده بود. سنگهای مرطوب، بوی پوسیدگی، و سکوتی که سنگینتر از مرگ بود.
روی دیوارها، نامها کنده شده بود. هزاران.
اما هیچکدام را نمیشناخت.
ناگهان، به دیوار نگاه کرد و نام خودش را دید.
اما زیر آن، نوشتهای کمرنگ بود:
«مارکوس فنویک هرگز نبوده.»
او خندید.
«مزخرف است. من هستم. من... من...»
اما وقتی خواست نامش را بر زبان بیاورد، زبانش نچرخید.
وقتی خواست گذشتهاش را به خاطر بیاورد... هیچ چیز نیامد.
چهرهی خود را در یک آینه دید تار.
چشمانش بیرنگ.
صدای خودش را که شنید بیهویت.
و صدای مرگ مطلق در ذهنش پیچید:
«تو، از حافظهی تمام هستی پاک شدهای.
هیچکس هرگز به یاد نمیآورد که تو بودهای.
و تو، حتی خودت را هم فراموش خواهی کرد.
این، مرگ واقعیست: نه خاموشی، نه درد بلکه نبودن.»
مارکوس فریاد زد. نه از ترس، بلکه از تهی شدن.
درونش، مانند شعلهای خاموش شد آهسته، آرام، بیصدا.
و ناگهان… همهچیز بازگشت.
او در دایره ایستاده بود، عرقریزان، رنگپریده.
یادش آمد… نه همه چیز را، اما کافی بود.
مرگ مطلق گفت:
«فراموشی، دومین حقیقت است.
آنکه از یاد میرود، میمیرد.
و آنکه خود را فراموش کند، هرگز زنده نبوده.»
مارکوس، اینبار لبخند نزد.
او ساکت ماند.
و در سکوت، چیزی درونش مرد.
مارکوس برای بار دوم به معبد بازگشت.
درون دایرهی استخوانی، دوباره ایستاد.
اینبار، صدای مرگ مطلق آهستهتر و کشندهتر بود:
«جدایی، تو را از آنچه دوست میداری برید.
حالا، وقت آن است که خودت را از خودت ببُری.
حقیقت دوم مرگ: فراموشی.
اگر نمیتوانی به یاد بمانی… آیا واقعاً وجود داری؟»
مارکوس پلک زد و جهان تغییر کرد.
او حالا در راهرویی ایستاده بود. سنگهای مرطوب، بوی پوسیدگی، و سکوتی که سنگینتر از مرگ بود.
روی دیوارها، نامها کنده شده بود. هزاران.
اما هیچکدام را نمیشناخت.
ناگهان، به دیوار نگاه کرد و نام خودش را دید.
اما زیر آن، نوشتهای کمرنگ بود:
«مارکوس فنویک هرگز نبوده.»
او خندید.
«مزخرف است. من هستم. من... من...»
اما وقتی خواست نامش را بر زبان بیاورد، زبانش نچرخید.
وقتی خواست گذشتهاش را به خاطر بیاورد... هیچ چیز نیامد.
چهرهی خود را در یک آینه دید تار.
چشمانش بیرنگ.
صدای خودش را که شنید بیهویت.
و صدای مرگ مطلق در ذهنش پیچید:
«تو، از حافظهی تمام هستی پاک شدهای.
هیچکس هرگز به یاد نمیآورد که تو بودهای.
و تو، حتی خودت را هم فراموش خواهی کرد.
این، مرگ واقعیست: نه خاموشی، نه درد بلکه نبودن.»
مارکوس فریاد زد. نه از ترس، بلکه از تهی شدن.
درونش، مانند شعلهای خاموش شد آهسته، آرام، بیصدا.
و ناگهان… همهچیز بازگشت.
او در دایره ایستاده بود، عرقریزان، رنگپریده.
یادش آمد… نه همه چیز را، اما کافی بود.
مرگ مطلق گفت:
«فراموشی، دومین حقیقت است.
آنکه از یاد میرود، میمیرد.
و آنکه خود را فراموش کند، هرگز زنده نبوده.»
مارکوس، اینبار لبخند نزد.
او ساکت ماند.
و در سکوت، چیزی درونش مرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

سایهی حقیقت
داستانی از دنیای تاریک مارکوس فنویک
داستانی از دنیای تاریک مارکوس فنویک
باد سردی در شکاف سنگها زوزه میکشید، چونان که گویی استخوانهای فراموششدگان را با خود میبرد.
مارکوس، شنل تیرهرنگش را محکمتر به دور خود پیچید و با قدمهایی آرام از دروازهی ویرانشدهی معبد عبور کرد.
جایی که سالها در جستجوی آن بود درگاه مرگ مطلق.
درون معبد، هیچ شعلهای نمیسوخت، اما تاریکی زنده بود. نه از جنس نبودِ نور، بلکه حضوری واقعی داشت؛ سایههایی که نگاه میکردند، نجوا میکردند، و منتظر بودند.
در مرکز معبد، دایرهای باستانی از استخوان و خون خشکشده رسم شده بود.
مارکوس وارد آن شد، بیتردید.
آنجا، صدایی شنیده شد نه از بیرون، بلکه درون ذهنش.
صدایی که کلمات را نمیگفت، میفهماند.
«اولین درس، حقیقت نخست مرگ است: جدایی.
برای درک آن، باید آنرا زندگی کنی. نه یک بار، بلکه در هر شکل ممکنش.»
زمین زیر پایش ناپدید شد.
او حالا در جایی دیگر بود.
دختری روبهرویش ایستاده بود چشمانی آشنا داشت، هرچند مارکوس نمیدانست چرا قلبش تپید.
لبخند زد. نامی بر لب داشت. «مارکوس؟ تو برگشتی؟»
مارکوس حس کرد چیزی درونش میشکند.
این تصویر باید خاطرهای میبود که هرگز نداشت. اما دردش واقعی بود.
او دستش را دراز کرد، اما وقتی نوک انگشتش با پوست دختر تماس پیدا کرد...
همه چیز پوسید.
دختر تبدیل به خاکستر شد.
و صدای مرگ مطلق پیچید:
«جدایی از آنچه هرگز نداشتی، اما درونت بود.»
مارکوس دوباره در دایره ایستاده بود.
صورتش عرق کرده، دستهایش لرزان.
اما آزمون تمام نشده بود.
اکنون، مادرش را دید پیر، خمیده، چشمبهراه.
مارکوس با خودش فکر کرد: «من که هرگز مادرم را ندیدهام...»
«اما اگر میدیدی؟
اگر صدایش را میشنیدی؟
اگر بوی او، خانه را زنده میکرد؟»
صدای گریهاش فضا را شکست.
مارکوس فریاد زد: «اینها توهم است! هیچکدام واقعی نیستند!»
و مرگ مطلق پاسخ داد:
«اما درد واقعیست.
و این، ذات جداییست حقیقت نخست مرگ.
تو از همهچیز جدا خواهی شد، حتی از چیزهایی که هرگز نداشتی.»
وقتی مارکوس به هوش آمد، ساعتها گذشته بود.
چشمهایش خشک، نگاهش تهی، و درونش خالیتر از همیشه.
لبخندی زد.
نه از سر شادی از درک.
او حالا، اولین حقیقت را آموخته بود.
و این تنها آغاز بود.
مارکوس، شنل تیرهرنگش را محکمتر به دور خود پیچید و با قدمهایی آرام از دروازهی ویرانشدهی معبد عبور کرد.
جایی که سالها در جستجوی آن بود درگاه مرگ مطلق.
درون معبد، هیچ شعلهای نمیسوخت، اما تاریکی زنده بود. نه از جنس نبودِ نور، بلکه حضوری واقعی داشت؛ سایههایی که نگاه میکردند، نجوا میکردند، و منتظر بودند.
در مرکز معبد، دایرهای باستانی از استخوان و خون خشکشده رسم شده بود.
مارکوس وارد آن شد، بیتردید.
آنجا، صدایی شنیده شد نه از بیرون، بلکه درون ذهنش.
صدایی که کلمات را نمیگفت، میفهماند.
«اولین درس، حقیقت نخست مرگ است: جدایی.
برای درک آن، باید آنرا زندگی کنی. نه یک بار، بلکه در هر شکل ممکنش.»
زمین زیر پایش ناپدید شد.
او حالا در جایی دیگر بود.
دختری روبهرویش ایستاده بود چشمانی آشنا داشت، هرچند مارکوس نمیدانست چرا قلبش تپید.
لبخند زد. نامی بر لب داشت. «مارکوس؟ تو برگشتی؟»
مارکوس حس کرد چیزی درونش میشکند.
این تصویر باید خاطرهای میبود که هرگز نداشت. اما دردش واقعی بود.
او دستش را دراز کرد، اما وقتی نوک انگشتش با پوست دختر تماس پیدا کرد...
همه چیز پوسید.
دختر تبدیل به خاکستر شد.
و صدای مرگ مطلق پیچید:
«جدایی از آنچه هرگز نداشتی، اما درونت بود.»
مارکوس دوباره در دایره ایستاده بود.
صورتش عرق کرده، دستهایش لرزان.
اما آزمون تمام نشده بود.
اکنون، مادرش را دید پیر، خمیده، چشمبهراه.
مارکوس با خودش فکر کرد: «من که هرگز مادرم را ندیدهام...»
«اما اگر میدیدی؟
اگر صدایش را میشنیدی؟
اگر بوی او، خانه را زنده میکرد؟»
صدای گریهاش فضا را شکست.
مارکوس فریاد زد: «اینها توهم است! هیچکدام واقعی نیستند!»
و مرگ مطلق پاسخ داد:
«اما درد واقعیست.
و این، ذات جداییست حقیقت نخست مرگ.
تو از همهچیز جدا خواهی شد، حتی از چیزهایی که هرگز نداشتی.»
وقتی مارکوس به هوش آمد، ساعتها گذشته بود.
چشمهایش خشک، نگاهش تهی، و درونش خالیتر از همیشه.
لبخندی زد.
نه از سر شادی از درک.
او حالا، اولین حقیقت را آموخته بود.
و این تنها آغاز بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/21
تولد نقش: 1404/02/07
آخرین ورود: شنبه 11 مرداد 1404 23:26
از: جایی در قلب تو!
پستها:
33

نبش قبر: قسمت اول
دردی از اشتیاق برای در آغوش گرفتن گذشته. این چیزیست که گادفرویدا حس می کند، اما به راحتی نمی تواند درباره ی آن با هر کسی حرف بزند.
اکنون او در این سیاهی شب و در حالی که ماه نور ضعیفش را از پس ابرها به زمین می پراکند، او به سمت قلعه ی لرد سابیس می رود تا با او قلب گذشته را بشکافد. مهم نیست که دردناک باشد، فشار ناشی از اشتیاق برای واکاوی قدیم از این درد زجرآلودتر است.
قدم می گذارد به درون این قلعه ی کهن و ناخودآگاه لبخند بر لبانش می نشیند و اشک در چشمانش جمع می شود. این قلعه محل ماحراهای تلخ و شیرین بسیار است و لرد سابیس، او یکی از معشوقان سابقش است، در زمانی که گادفرویدا در کالبد گادفری بود.
در حالی که به دیوارهای پر از سنگ های برجسته و نوک تیز می نگرد، سابیس در مقابلش ظاهر می شود. با همان قامت بلند و شانه های وسیع، موهای سیاه بلند و پرپشت و مجعد و چشمان خاکستری عمیق که در خود غرق می کرد.
چشمان سابیس اندکی گشاد می شود و دهانش اندکی باز می ماند. با صدایی آهسته زمزمه می کند:
"تو؟..."
گادفرویدا جلو می رود. شور را حس می کند که گونه هایش را داغ کرده اند. صربان قلبش شدید شده. می خواهد سابیس را در آغوش بگیرد، اما نمی تواند. حالا او دیگر گادفری نیست.
یا شاید هم هست؟ که گفته نمی تواند گادفری باشد، چون در کالبد گادفرویداست؟ او هنوز گذشته اش را به خاطر دارد. او فقط یک خون آشام مونث به نام گادفرویدا فلورانسو و معشوق دومینیک مورن نیست. گادفری میدهرست هم هست، یک خون آشام مذکر با چندین معشوق که یکی از آن ها سابیس است.
دیگر تردید نمی کند و سابیس را محکم در آغوش می گیرد و با لحنی آغشته به هیجان می گوید:
"این منم، سرورم. گادفری."
سابیس بی حرکت می ماند، انگار ذهن و روحش قادر به نشان دادن عکس العمل نیست. گادفرویدا چند لحظه او را در آغوشش نگه می دارد و وقتی او را مثل محسمه ای یخ زده می بیند، اندکی از او فاصله می گیرد، در حالی که بازوانش را فشار می دهد. گویا با این کار می خواهد به خود اطمینان دهد که سابیس او را از خود نخواهد راند.
"این منم! ببین. به چشمانم نگاه کن. همان چشمان عسلی گربه وار نیستند؟"
سابیس چشمان خاکستری اش را به چشمان او می دوزد. کم کم اشک در آن ها جمع می شود و اخم بر پیشانی اش ظاهر می شود، انگار در تقلاست تا سردی و فاصله اش را حفظ کند. او دستان گادفرویدا را با حالتی که نه آرام است و نه خشن، از بازوانش جدا می کند و رویش را از او برمی گرداند.
"آمدی این جا که چه بشود؟ چنگک در گور گذشته فرو کنی و جنازه اش را از دل خاک بیرون بکشی؟"
گادفرویدا نگاهش را غلیظ تر از قبل به او می دوزد، گویا نگران است که او غیب شود.
"بله، سرورم. دقیقا برای همین آمده ام. ما آن جنازه را خوب بدرقه نکردیم، قبل از آنکه به خاک بسپاریمش."
سابیس:
"اگر الان آن را بیرون بکشیم، بوی تعفنش همه جا را می گیرد."
گادفرویدا:
"پس با عطر عشق خوشبویش می کنیم."
سابیس یک قدم عقب می رود و به تندی می گوید:
"تو از عشق چیزی نمی دانی. یا شاید فقط یک چیز را می دانی، اینکه چه طور با آن مثل صاعقه ای بر ارواح معشوقانت فرود بیایی و خاکسترشان کنی."
اشک از چشمان گادفرویدا جاری می شود.
"از شما نمی خواهم که این ها را به من نگویید. اما التماس می کنم که مرا از خود نرانید. اگر چنین کنید، گادفری درونم خواهد مرد."
سابیس با لحنی که سردی و خشم همزمان در آن موج می زند:
"خب بمیرد، مگر چه می شود؟ مگر این آن چیزی نیست که تو می خواستی؟"
و برمی گردد و در مسیر پلکانی طویل ناپدید می شود. گادفرویدا با قدم هایی آهسته او را دنبال می کند، در حالی که سردی، رنجیدگی و خشم سابیس را به نشانه ای نیک می تعبیرد، اینکه هنوز او را، گادفری را فراموش نکرده.
ادامه دارد...
دردی از اشتیاق برای در آغوش گرفتن گذشته. این چیزیست که گادفرویدا حس می کند، اما به راحتی نمی تواند درباره ی آن با هر کسی حرف بزند.
اکنون او در این سیاهی شب و در حالی که ماه نور ضعیفش را از پس ابرها به زمین می پراکند، او به سمت قلعه ی لرد سابیس می رود تا با او قلب گذشته را بشکافد. مهم نیست که دردناک باشد، فشار ناشی از اشتیاق برای واکاوی قدیم از این درد زجرآلودتر است.
قدم می گذارد به درون این قلعه ی کهن و ناخودآگاه لبخند بر لبانش می نشیند و اشک در چشمانش جمع می شود. این قلعه محل ماحراهای تلخ و شیرین بسیار است و لرد سابیس، او یکی از معشوقان سابقش است، در زمانی که گادفرویدا در کالبد گادفری بود.
در حالی که به دیوارهای پر از سنگ های برجسته و نوک تیز می نگرد، سابیس در مقابلش ظاهر می شود. با همان قامت بلند و شانه های وسیع، موهای سیاه بلند و پرپشت و مجعد و چشمان خاکستری عمیق که در خود غرق می کرد.
چشمان سابیس اندکی گشاد می شود و دهانش اندکی باز می ماند. با صدایی آهسته زمزمه می کند:
"تو؟..."
گادفرویدا جلو می رود. شور را حس می کند که گونه هایش را داغ کرده اند. صربان قلبش شدید شده. می خواهد سابیس را در آغوش بگیرد، اما نمی تواند. حالا او دیگر گادفری نیست.
یا شاید هم هست؟ که گفته نمی تواند گادفری باشد، چون در کالبد گادفرویداست؟ او هنوز گذشته اش را به خاطر دارد. او فقط یک خون آشام مونث به نام گادفرویدا فلورانسو و معشوق دومینیک مورن نیست. گادفری میدهرست هم هست، یک خون آشام مذکر با چندین معشوق که یکی از آن ها سابیس است.
دیگر تردید نمی کند و سابیس را محکم در آغوش می گیرد و با لحنی آغشته به هیجان می گوید:
"این منم، سرورم. گادفری."
سابیس بی حرکت می ماند، انگار ذهن و روحش قادر به نشان دادن عکس العمل نیست. گادفرویدا چند لحظه او را در آغوشش نگه می دارد و وقتی او را مثل محسمه ای یخ زده می بیند، اندکی از او فاصله می گیرد، در حالی که بازوانش را فشار می دهد. گویا با این کار می خواهد به خود اطمینان دهد که سابیس او را از خود نخواهد راند.
"این منم! ببین. به چشمانم نگاه کن. همان چشمان عسلی گربه وار نیستند؟"
سابیس چشمان خاکستری اش را به چشمان او می دوزد. کم کم اشک در آن ها جمع می شود و اخم بر پیشانی اش ظاهر می شود، انگار در تقلاست تا سردی و فاصله اش را حفظ کند. او دستان گادفرویدا را با حالتی که نه آرام است و نه خشن، از بازوانش جدا می کند و رویش را از او برمی گرداند.
"آمدی این جا که چه بشود؟ چنگک در گور گذشته فرو کنی و جنازه اش را از دل خاک بیرون بکشی؟"
گادفرویدا نگاهش را غلیظ تر از قبل به او می دوزد، گویا نگران است که او غیب شود.
"بله، سرورم. دقیقا برای همین آمده ام. ما آن جنازه را خوب بدرقه نکردیم، قبل از آنکه به خاک بسپاریمش."
سابیس:
"اگر الان آن را بیرون بکشیم، بوی تعفنش همه جا را می گیرد."
گادفرویدا:
"پس با عطر عشق خوشبویش می کنیم."
سابیس یک قدم عقب می رود و به تندی می گوید:
"تو از عشق چیزی نمی دانی. یا شاید فقط یک چیز را می دانی، اینکه چه طور با آن مثل صاعقه ای بر ارواح معشوقانت فرود بیایی و خاکسترشان کنی."
اشک از چشمان گادفرویدا جاری می شود.
"از شما نمی خواهم که این ها را به من نگویید. اما التماس می کنم که مرا از خود نرانید. اگر چنین کنید، گادفری درونم خواهد مرد."
سابیس با لحنی که سردی و خشم همزمان در آن موج می زند:
"خب بمیرد، مگر چه می شود؟ مگر این آن چیزی نیست که تو می خواستی؟"
و برمی گردد و در مسیر پلکانی طویل ناپدید می شود. گادفرویدا با قدم هایی آهسته او را دنبال می کند، در حالی که سردی، رنجیدگی و خشم سابیس را به نشانه ای نیک می تعبیرد، اینکه هنوز او را، گادفری را فراموش نکرده.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفرویدا فلورانسو در 1404/2/30 16:50:07
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

وقتی کسی را دوست بداری؛ حاضر نیستی قبول کنی او هم عیب و نقصهایی دارد. نمیتوانی بپذیری او هم ممکن است اشتباه کند. دست کم ریگولوس آرکچروس بلک اینگونه بود.
وقتی از پاندورا قضیهی به هم خوردن دوستی سوروس و لیلی اونز گریفیندوری را شنید، وقتی متوجه شد لیلی فقط بهخاطر این که سوروس او را گندزاده خطاب کرده دوست دوران کودکیاش را ترک نموده؛ با وجود این که همیشه فکر میکرد بهتر است خشم را سرکوب کرد؛ زیرا نشان دادن آن فقط ضعف انسان را میرساند، بلافاصله به این نتیجه رسید که سوروس فقط از سر خشم این حرف را زده و اشتباه از آن دخترک موقرمز بوده که مثل یک بچهی هفت سالهی نازپرورده، با یک حرف دوست چندین و چند سالهاش را رها نموده. وقتی پاندورا قضیه را به او گفت؛ آهی کشید.
- سوروس فقط عصبانی بوده.
پاندورا یک طره موی بلوند را از روی پیشانی خود کنار زد. فقط خدا میدانست چند بار کوشیده بود با لیلی اونز صحبت کند و جوابی نگرفته بود. هرچند لیلی همیشه با پاندورا به مهر و عطوفت رفتار میکرد-شاید چون دلش برای دختری که نود و نه درصد دانش آموزان هاگوارتز مسخرهاش میکردند میسوخت.-، لکن وقتی بحث سوروس را پیش میکشید؛ بیمقدمه بلند میشد و میرفت و پاندورا فکر میکرد بداند چرا. لیلی فکر میکرد سوروس به او خنجر زده؛ در حالی که به نظر پاندورا و ریگولوس چنین نبود. دخترک دستش را میان موهایش کشید.
- انگار اونز حاضر نیست این رو قبول کنه.
زنگ، به صدا درآمد و ریگولوس به همراه صف سال پنجمیهای اسلیترین به سمت کلاس معجونسازی رفت. طبق معمول، غرق افکار خودش بود و به دانش آموزان احمقی که بر سر مدل موی جدید فلان خواننده یا چرخش بهمان بازیکن کوییدیچ در بیسار مسابقه بحث میکردند توجهی نداشت.
لکن این بار، برای نخستین مرتبه به جای مفاهیم انتزاعی و طرح داستانهایش، به چیزی واقعی و ملموس میاندیشید. چیزی که در نزدیکی خودش رخ داده بود. و آن هم این که اونز حاضر نبود بیگناهی سوروس را باور کند..یا شاید هم خودش و پاندورا حاضر نبودند اشتباه دوستشان را بپذیرند؟ نمیدانست.
وقتی از پاندورا قضیهی به هم خوردن دوستی سوروس و لیلی اونز گریفیندوری را شنید، وقتی متوجه شد لیلی فقط بهخاطر این که سوروس او را گندزاده خطاب کرده دوست دوران کودکیاش را ترک نموده؛ با وجود این که همیشه فکر میکرد بهتر است خشم را سرکوب کرد؛ زیرا نشان دادن آن فقط ضعف انسان را میرساند، بلافاصله به این نتیجه رسید که سوروس فقط از سر خشم این حرف را زده و اشتباه از آن دخترک موقرمز بوده که مثل یک بچهی هفت سالهی نازپرورده، با یک حرف دوست چندین و چند سالهاش را رها نموده. وقتی پاندورا قضیه را به او گفت؛ آهی کشید.
- سوروس فقط عصبانی بوده.
پاندورا یک طره موی بلوند را از روی پیشانی خود کنار زد. فقط خدا میدانست چند بار کوشیده بود با لیلی اونز صحبت کند و جوابی نگرفته بود. هرچند لیلی همیشه با پاندورا به مهر و عطوفت رفتار میکرد-شاید چون دلش برای دختری که نود و نه درصد دانش آموزان هاگوارتز مسخرهاش میکردند میسوخت.-، لکن وقتی بحث سوروس را پیش میکشید؛ بیمقدمه بلند میشد و میرفت و پاندورا فکر میکرد بداند چرا. لیلی فکر میکرد سوروس به او خنجر زده؛ در حالی که به نظر پاندورا و ریگولوس چنین نبود. دخترک دستش را میان موهایش کشید.
- انگار اونز حاضر نیست این رو قبول کنه.
زنگ، به صدا درآمد و ریگولوس به همراه صف سال پنجمیهای اسلیترین به سمت کلاس معجونسازی رفت. طبق معمول، غرق افکار خودش بود و به دانش آموزان احمقی که بر سر مدل موی جدید فلان خواننده یا چرخش بهمان بازیکن کوییدیچ در بیسار مسابقه بحث میکردند توجهی نداشت.
لکن این بار، برای نخستین مرتبه به جای مفاهیم انتزاعی و طرح داستانهایش، به چیزی واقعی و ملموس میاندیشید. چیزی که در نزدیکی خودش رخ داده بود. و آن هم این که اونز حاضر نبود بیگناهی سوروس را باور کند..یا شاید هم خودش و پاندورا حاضر نبودند اشتباه دوستشان را بپذیرند؟ نمیدانست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 10:19
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
312

پس من اومدم مهمون کلاس پرورش خلاقیت سالازار بشم با موضوع نسخه متضاد. 
طلسم بنفش رنگی رو که در نتیجه حرکت شلاقوار چوبدستی رقیبش به سمتش روانه شده بود رو دفع کرد و در جواب طلسم بیهوش کنندهای رو از نوک عصاش به سمت رقیبش که سیبل تریلانی بود فرستاد که البته با پرتاب یک عدد گوی بلورین به سمتش، دفع بشه و پشت بندشم مجبور شد دوتا طلسم کشنده رو به کمک سایهش دفع کنه.
- ولی این قرار بود دوئل تمرینی باشه!
- خب حالا تو که نمیمیری اگه طلسم مرگ هم بخوری!
- باشه ولی ترجیح میدم نخورم!
و دوئل ادامه یافت. البته که الستور همچنان ترجیح میداد سیبل رو به کشتن نده و صرفا بیهوشش کنه. بنابراین در همون حال که انواع طلسمهای غیر لفظی رو میفرستاد و دفع میکرد و از گویهای بلوری سیبل جا خالی میداد، به یک عدد طلسم توهم ساز زیبا فکر کرد که میتونست باعث بشه شخص توی زندگی نسخه متضاد خودش زمان بگذرونه و حسابی از نظر روانی دچار تراما بشه.
الستور با خنده سرد و بیروحی طلسمش رو فرستاد، طلسمی که مستقیما به گوی بلوری سیبل برخورد کرد؛ و به سمت خودش کمونه کرد.
***
چشماشو باز کرد و به سقف اتاقش نگاه کرد. لباش به لبخندی باز شدن و حس کرد که داره صدای آواز گنجیشکا و انواع و اقسام پرندههای خوش صدا رو از پنجره اتاقش میشنوه. طبیعتا کلی انرژی مثبت گرفت و حتی لبخندش عمیقتر شد.
بعدش از جاش بلند شد، توی آینه اتاقش به چهرهش نگاه کرد. با انگشتای بلندش، موهاش رو مرتب کرد و کمی خودش رو کش و قوس داد. چند ثانیه بعد، به سمت کمد لباساش رفت و آبیترین تیشرت و شلوارکشو پوشید؛ بعدشم از اتاقش خارج شد.
توی آشپزخونه دنجش، صبحونه درست کرد و همونجا خوردش. صبحونهای مقوی، بدون هیچگونه شکلات و هله و هوله. همونطور که باید. موقع جویدن گردوهاش، حس غریبی داشت. انگار که نباید اونجا باشه. البته که میدونست باید باشه. ولی در هر صورت حسش عجیب بود، و چون نمیدونست از کجاست و چرا و چطور، تصمیم گرفت شونههاشو بالا بندازه و بیاهمیتی کنه و از ادامه صبحونهش لذت ببره.
همونطور که آروم لیوان آب گرمش رو مینوشید، از پنجره به بیرون نگاه کرد و حس کرد آفتاب اون روز درخشانتر و زیباتر از همیشهست. انگار که با رگههای طلایی رنگ نورش، بهش لبخند میزنه تا روزش رو به بهترین نحو شروع کنه.
بنابراین، آخرین دونه گردو و نونش رو خورد، موهاش رو شونه کرد و از خونه خارج شد، دیگه حس غریب و عجیب رو نداشت و خیلی هم خوشحال بود. مستقیم به سمت خونه همسایه بغلیش رفت، روزنامهای که جلوی حیاط خونه افتاده بود رو برداشت، به سمت در رفت، و چندبار آروم با انگشت به در کوبید.
در باز شد و پیرزنی کوتاه قد که به سختی با عصاش راه میرفت، بهش نگاه کرد.
- سلام ال! مرسی از بابت روزنامه... نمیدونم اگه تو نبودی چیکار میکردم.
- البته. همیشه باعث افتخارمه که بهتون کمک کنم. اصلا برای همین اینجا هستم. ^___^
بعدشم رفت. رفت و رفت و رفت تا به انتهای کوچه رسید، توی خیابون اصلی به سمت چپ پیچید و وارد سوپر مارکت شد. دوتا بطری شیر بدون لاکتوز خرید و مقداری هم انعام برای شاگرد سوپرمارکتی گذاشت چون حس میکرد به جوان بیچاره که خیلی هم مودب بود و همه کارهارو به خوبی انجام میداد، به اندازه کافی حقوق و بها داده نمیشه.
و برگشت. برگشت و برگشت و برگشت تا دوباره به جلوی خونه خودش رسید. وارد خونه شد، یک کاسه فلزی برداشت و داخلش رو پر از شیر کرد.
- این هم برای گربههای بیخانمان که شیر تمیز و خوشمزه بدون لاکتوز داشته باشن.
بعدش هم یک کاسه فلزی دیگه رو پر از آب جوشیده شده و خالی از املاح کرد. چون میدونست که گربهها توی این فصل گرم، نیاز به آب هم دارن و بدون آب نمیتونن زیاد دووم بیارن. بعد هر دو کاسه رو به دست گرفت، از خونه خارج شد و توی حیاط جلوی خونه، هر دو کاسه رو توی یه گوشه که سایه بود روی زمین گذاشت.
و اون لحظه، انعکاس خودش رو توی آب داخل کاسه دید.
اولش حس کرد اشتباه دیده، بنابراین دوباره برگشت و به خودش نگاه کرد. و چشماش از شدت وحشت و تعجب گشاد شدن...
***
- نععوووهاااااااااووووو!
الستور مون با صدایی مثل نعره گوزن زخمی، بیدار شد. روی تخت سفتی خوابیده بود، که قطعا تخت خودش نبود و چندین نفر هم دورش ایستاده بودن که چهرههاشون براش نامفهوم و ناشناس بود.
قلب سیاهش با شدت و قدرت توی سینه خودش رو داشت به در و دیوار میکوبید و احتمالا اگر الستور دهنش رو باز میکرد، از توی دهنش میپرید بیرون.
- صبحونه بدون شکلات؟! کمک به همسایهها؟! خریدن شیر واسه گربهها؟! البته این یکی رو منم احتمالا انجام میدم اگه شیر توی یخچال باشه... وات د فلامل؟! اصلا شما کی هستید و من کجام؟!
- به نظر میرسه که بیمار کاملا بهوش اومده و از توهمش خارج شده. آفرین بهمون. سنت مانگو حقیقتا بهترینه و باید بکوبیم تو صورت بیمارستان سوانح جادویی آمریکا که هی ادعای برتری میکنه.
نگاه شفادهندهها روی وجودش که خیس از عرق سرد بود، سنگینی میکرد. بدون حرف دیگهای روی تخت نشست. از بین شفادهندهها که دورش حلقه زده بودن، تخت بغلی رو دید و بیماری که روش خوابیده بود با صورتی که انگار چند ساعت توی شیر خیس خورده بود.
الستور از این موضوع خوشش نیومد. الستور نمیخواست ورژن گوگولی مگولی و کیوت خودش که توی توهمش بود، واقعی باشه. بنابراین با سرعت تمام تصمیم گرفت اوضاع رو اصلاح کنه، و کمتر طلسمهای روزمره توی جهنم رو توی دنیای انسانها اجرا کنه.
دقایقی بعد، الستور در حالی از بیمارستان خارج شد که کلی صدای جیغ و داد پشت سرش بود و خودشم قطرات خون روی صورتش پاشیده بود و داشت کتش رو با آرامش مرتب میکرد.

طلسم بنفش رنگی رو که در نتیجه حرکت شلاقوار چوبدستی رقیبش به سمتش روانه شده بود رو دفع کرد و در جواب طلسم بیهوش کنندهای رو از نوک عصاش به سمت رقیبش که سیبل تریلانی بود فرستاد که البته با پرتاب یک عدد گوی بلورین به سمتش، دفع بشه و پشت بندشم مجبور شد دوتا طلسم کشنده رو به کمک سایهش دفع کنه.
- ولی این قرار بود دوئل تمرینی باشه!

- خب حالا تو که نمیمیری اگه طلسم مرگ هم بخوری!

- باشه ولی ترجیح میدم نخورم!

و دوئل ادامه یافت. البته که الستور همچنان ترجیح میداد سیبل رو به کشتن نده و صرفا بیهوشش کنه. بنابراین در همون حال که انواع طلسمهای غیر لفظی رو میفرستاد و دفع میکرد و از گویهای بلوری سیبل جا خالی میداد، به یک عدد طلسم توهم ساز زیبا فکر کرد که میتونست باعث بشه شخص توی زندگی نسخه متضاد خودش زمان بگذرونه و حسابی از نظر روانی دچار تراما بشه.
الستور با خنده سرد و بیروحی طلسمش رو فرستاد، طلسمی که مستقیما به گوی بلوری سیبل برخورد کرد؛ و به سمت خودش کمونه کرد.
***
چشماشو باز کرد و به سقف اتاقش نگاه کرد. لباش به لبخندی باز شدن و حس کرد که داره صدای آواز گنجیشکا و انواع و اقسام پرندههای خوش صدا رو از پنجره اتاقش میشنوه. طبیعتا کلی انرژی مثبت گرفت و حتی لبخندش عمیقتر شد.
بعدش از جاش بلند شد، توی آینه اتاقش به چهرهش نگاه کرد. با انگشتای بلندش، موهاش رو مرتب کرد و کمی خودش رو کش و قوس داد. چند ثانیه بعد، به سمت کمد لباساش رفت و آبیترین تیشرت و شلوارکشو پوشید؛ بعدشم از اتاقش خارج شد.
توی آشپزخونه دنجش، صبحونه درست کرد و همونجا خوردش. صبحونهای مقوی، بدون هیچگونه شکلات و هله و هوله. همونطور که باید. موقع جویدن گردوهاش، حس غریبی داشت. انگار که نباید اونجا باشه. البته که میدونست باید باشه. ولی در هر صورت حسش عجیب بود، و چون نمیدونست از کجاست و چرا و چطور، تصمیم گرفت شونههاشو بالا بندازه و بیاهمیتی کنه و از ادامه صبحونهش لذت ببره.
همونطور که آروم لیوان آب گرمش رو مینوشید، از پنجره به بیرون نگاه کرد و حس کرد آفتاب اون روز درخشانتر و زیباتر از همیشهست. انگار که با رگههای طلایی رنگ نورش، بهش لبخند میزنه تا روزش رو به بهترین نحو شروع کنه.
بنابراین، آخرین دونه گردو و نونش رو خورد، موهاش رو شونه کرد و از خونه خارج شد، دیگه حس غریب و عجیب رو نداشت و خیلی هم خوشحال بود. مستقیم به سمت خونه همسایه بغلیش رفت، روزنامهای که جلوی حیاط خونه افتاده بود رو برداشت، به سمت در رفت، و چندبار آروم با انگشت به در کوبید.
در باز شد و پیرزنی کوتاه قد که به سختی با عصاش راه میرفت، بهش نگاه کرد.
- سلام ال! مرسی از بابت روزنامه... نمیدونم اگه تو نبودی چیکار میکردم.
- البته. همیشه باعث افتخارمه که بهتون کمک کنم. اصلا برای همین اینجا هستم. ^___^
بعدشم رفت. رفت و رفت و رفت تا به انتهای کوچه رسید، توی خیابون اصلی به سمت چپ پیچید و وارد سوپر مارکت شد. دوتا بطری شیر بدون لاکتوز خرید و مقداری هم انعام برای شاگرد سوپرمارکتی گذاشت چون حس میکرد به جوان بیچاره که خیلی هم مودب بود و همه کارهارو به خوبی انجام میداد، به اندازه کافی حقوق و بها داده نمیشه.
و برگشت. برگشت و برگشت و برگشت تا دوباره به جلوی خونه خودش رسید. وارد خونه شد، یک کاسه فلزی برداشت و داخلش رو پر از شیر کرد.
- این هم برای گربههای بیخانمان که شیر تمیز و خوشمزه بدون لاکتوز داشته باشن.

بعدش هم یک کاسه فلزی دیگه رو پر از آب جوشیده شده و خالی از املاح کرد. چون میدونست که گربهها توی این فصل گرم، نیاز به آب هم دارن و بدون آب نمیتونن زیاد دووم بیارن. بعد هر دو کاسه رو به دست گرفت، از خونه خارج شد و توی حیاط جلوی خونه، هر دو کاسه رو توی یه گوشه که سایه بود روی زمین گذاشت.
و اون لحظه، انعکاس خودش رو توی آب داخل کاسه دید.
اولش حس کرد اشتباه دیده، بنابراین دوباره برگشت و به خودش نگاه کرد. و چشماش از شدت وحشت و تعجب گشاد شدن...
***
- نععوووهاااااااااووووو!

الستور مون با صدایی مثل نعره گوزن زخمی، بیدار شد. روی تخت سفتی خوابیده بود، که قطعا تخت خودش نبود و چندین نفر هم دورش ایستاده بودن که چهرههاشون براش نامفهوم و ناشناس بود.
قلب سیاهش با شدت و قدرت توی سینه خودش رو داشت به در و دیوار میکوبید و احتمالا اگر الستور دهنش رو باز میکرد، از توی دهنش میپرید بیرون.
- صبحونه بدون شکلات؟! کمک به همسایهها؟! خریدن شیر واسه گربهها؟! البته این یکی رو منم احتمالا انجام میدم اگه شیر توی یخچال باشه... وات د فلامل؟! اصلا شما کی هستید و من کجام؟!

- به نظر میرسه که بیمار کاملا بهوش اومده و از توهمش خارج شده. آفرین بهمون. سنت مانگو حقیقتا بهترینه و باید بکوبیم تو صورت بیمارستان سوانح جادویی آمریکا که هی ادعای برتری میکنه.

نگاه شفادهندهها روی وجودش که خیس از عرق سرد بود، سنگینی میکرد. بدون حرف دیگهای روی تخت نشست. از بین شفادهندهها که دورش حلقه زده بودن، تخت بغلی رو دید و بیماری که روش خوابیده بود با صورتی که انگار چند ساعت توی شیر خیس خورده بود.
الستور از این موضوع خوشش نیومد. الستور نمیخواست ورژن گوگولی مگولی و کیوت خودش که توی توهمش بود، واقعی باشه. بنابراین با سرعت تمام تصمیم گرفت اوضاع رو اصلاح کنه، و کمتر طلسمهای روزمره توی جهنم رو توی دنیای انسانها اجرا کنه.
دقایقی بعد، الستور در حالی از بیمارستان خارج شد که کلی صدای جیغ و داد پشت سرش بود و خودشم قطرات خون روی صورتش پاشیده بود و داشت کتش رو با آرامش مرتب میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1404/2/19 23:18:40
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: سهشنبه 14 بهمن 1404 20:50
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

خیلی سخت است کسی را دوست داشته باشید که از شما متنفر است؛ مخصوصا اگر پسر مغرور خاندان بلک باشید و از زمان طفولیت در گوشتان خوانده باشند که از هر نوع التماس برای محبت خودداری کنید.
ریگولوس دیگر از برادرش بریده بود. ابتدا دلش نمیخواست او را فقط چون خودش را از خانهی جهنمیاشان نجات داده برای همیشه از دایرهی افراد مورداعتمادش حذف کند؛ اما وقتی سیریوس نمیگذاشت از شعاع صدکیلومتریاش رد شود و حتی با پاتر و پتیگرو، به تمسخرش میپرداخت؛ چرا باید او را دوست میداشت؟ یک بلک واقعی تن به هیچ محبت یکطرفهای نمیداد؛ حتی اگر طرف مقابل برادرش بود.
به روشنی زمانی را به خاطر میآورد که سیریوس و غارتگران دیگر را دیده بود که دور هم جمع شده بودند و غیبت میکردند. همیشه از این کارشان نفرت داشت؛ اما به خاطر برادرش میترسید از خودشان متنفر باشد.
جیمز پاتر قهقههای زد و موهای آشفتهاش را به هم ریختهتر کرد.
- هی پدز، از داداش کوچولوت خبر داری؟
حالتی سرشار از انزجار در چهرهی سیریوس پدیدار شد.
- اوه، شاهزاده ریگی کوچولو رو میگی؟ بمیره یا زنده باشه برام اصلا مهم نیست.
اشک در چشمان ریگولوس حلقه زد و در یک لحظه، از تمام آنها متنفر شد. از جیمز پاتر ازخودراضی که این افکار احمقانه را در سر برادرش انداخته بود؛ از سیریوس بی چشم و رو؛ از پیتر پتی گروی ابله که اکنون سیریوس را نوازش میکرد و در تایید آشغال بودن ریگولوس حرفهای احمقانهای میزد و حتی از ریموس لوپینی که گناهی نداشت؛ اما باز هم یک "غارتگر"بود نفرت یافت. همهاشان احمق بودند؛ همهاشان سر و ته یک کرباس بودند.
ریموس با لحن دلسوزانهای که اکنون در دیدهی ریگولوس، نفرت انگیز میآمد گفت:
- اینقدر بیانصاف نباش پدز. اون هنوز هم داداشته.
ریگولوس از آنجا دور شد. دیگر نه تحمل سخنان ترحمآمیز و به نظر ریگولوس، ریاکارانهی لوپین را داشت و نه تاب بدگوییهای مغرضانه پاتر و سیریوس و پتیگرو. با خودش فکر کرد:
- من یه آشغالم یا توی بی چشم و رو که یادت رفته من با آبروی خودم بازی کردم تا تو بتونی فرار کنی خونه پاترها سیریوس؟
ریگولوس دیگر از برادرش بریده بود. ابتدا دلش نمیخواست او را فقط چون خودش را از خانهی جهنمیاشان نجات داده برای همیشه از دایرهی افراد مورداعتمادش حذف کند؛ اما وقتی سیریوس نمیگذاشت از شعاع صدکیلومتریاش رد شود و حتی با پاتر و پتیگرو، به تمسخرش میپرداخت؛ چرا باید او را دوست میداشت؟ یک بلک واقعی تن به هیچ محبت یکطرفهای نمیداد؛ حتی اگر طرف مقابل برادرش بود.
به روشنی زمانی را به خاطر میآورد که سیریوس و غارتگران دیگر را دیده بود که دور هم جمع شده بودند و غیبت میکردند. همیشه از این کارشان نفرت داشت؛ اما به خاطر برادرش میترسید از خودشان متنفر باشد.
جیمز پاتر قهقههای زد و موهای آشفتهاش را به هم ریختهتر کرد.
- هی پدز، از داداش کوچولوت خبر داری؟
حالتی سرشار از انزجار در چهرهی سیریوس پدیدار شد.
- اوه، شاهزاده ریگی کوچولو رو میگی؟ بمیره یا زنده باشه برام اصلا مهم نیست.
اشک در چشمان ریگولوس حلقه زد و در یک لحظه، از تمام آنها متنفر شد. از جیمز پاتر ازخودراضی که این افکار احمقانه را در سر برادرش انداخته بود؛ از سیریوس بی چشم و رو؛ از پیتر پتی گروی ابله که اکنون سیریوس را نوازش میکرد و در تایید آشغال بودن ریگولوس حرفهای احمقانهای میزد و حتی از ریموس لوپینی که گناهی نداشت؛ اما باز هم یک "غارتگر"بود نفرت یافت. همهاشان احمق بودند؛ همهاشان سر و ته یک کرباس بودند.
ریموس با لحن دلسوزانهای که اکنون در دیدهی ریگولوس، نفرت انگیز میآمد گفت:
- اینقدر بیانصاف نباش پدز. اون هنوز هم داداشته.
ریگولوس از آنجا دور شد. دیگر نه تحمل سخنان ترحمآمیز و به نظر ریگولوس، ریاکارانهی لوپین را داشت و نه تاب بدگوییهای مغرضانه پاتر و سیریوس و پتیگرو. با خودش فکر کرد:
- من یه آشغالم یا توی بی چشم و رو که یادت رفته من با آبروی خودم بازی کردم تا تو بتونی فرار کنی خونه پاترها سیریوس؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1403/12/19 19:53:10
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج