جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت سه

__________________

روزها می‌گذشتند، آرام و بی‌صدا، مثل معجون‌هایی که آرام در دل آتش می‌جوشیدند، بدون آن‌که کسی بفهمد چه درونشان می‌گذرد. دراکو دیگر دانش‌آموز نبود، اما گاهی احساس می‌کرد همان پسرک گمشده‌ی گذشته است—با این تفاوت که حالا، خودش می‌دانست گم شده.
هر صبح، همان مسیر را از اتاقش تا کلاس دفاع طی می‌کرد. هر شب، همان کلاس خالی را ترک می‌کرد. و در تمام آن ساعات خاکستری، تنها چیزی که گاه‌به‌گاه مسیر نگاهش را قطع می‌کرد، نوری محو در پنجره‌ی کلاس معجون‌سازی بود. اسنیپ، پشت پنجره. بی‌حرکت. مثل سایه‌ای که هیچ طلسمی پاکش نمی‌کرد.
آن شب، هوا گرفته بود. هاگوارتز، در آستانه‌ی پاییز، بوی باران می‌داد. دراکو دیرتر از همیشه از کلاس بیرون آمد. مسیر برگشتش از راهروهای خالی می‌گذشت، اما انگار چیزی ناخودآگاه، او را کشاند به سمت سرداب‌ها. نه به‌قصد، نه از روی کنجکاوی—بلکه از آن جنس تصمیم‌هایی که ذهن نمی‌گیرد، اما پاها می‌گیرند.
در کلاس معجون‌سازی نیمه‌باز بود. نور لرزان شمعی از میان شکاف در سوسو می‌زد. دراکو مکث کرد. بعد، بی‌آنکه نفس بکشد، در را آهسته هل داد. اسنیپ تنها بود. کنار میز کار ایستاده بود، با دستانی که لرزشی پنهان در آن‌ها بود. شیشه‌ی کوچکی در دستش بود—مایعی بنفش‌رنگ، با حرکت‌هایی چرخان، مثل خاطرات درون یک پنسیو. نگاه‌شان تلاقی کرد. چیزی درون دراکو شکست، یا شاید بیدار شد. به‌سختی حرف زد:
- می‌خواین... کمک کنم؟

اسنیپ به‌جای پاسخ، فقط شیشه را گذاشت روی میز. صدایی از دهانش نیامد. اما نگاهش—آن نگاه سنگی و ساکت—نه "نه" بود، نه "برو". فقط پذیرشی آرام...
دراکو جلو رفت. کنار میز ایستاد، دقیقاً جایی که روزی سال‌ها پیش ایستاده بود و اشتباهش باعث انفجار دیگ شد. حالا، سکوت بین‌شان پررنگ‌تر از هر فریادی بود. اسنیپ ناگهان گفت:
- دیروز، توی کلاست گفتی با تاریکی بجنگیم. اما... همیشه نمی‌شه.

دراکو آرام گفت:
- نه همیشه.
مکث کرد.
- ولی بعضی وقت‌ها... فقط کافیه یاد بگیری توش نفس بکشی.

اسنیپ لبخند نزد. اما یک لحظه، فقط یک لحظه، نفسش سنگین‌تر شد. دراکو متوجه شد. برای همین ادامه نداد. اما پیش از آن‌که برگردد و برود، نگاهش افتاد به دست‌های اسنیپ—رگه‌هایی محو از جای زخم. نه تازه. نه کهنه. فقط زنده. دراکو گفت:
- درمورد زخم هاتون... می‌تونید به کسی بگید. حتی اگه اون شخص... دانش‌آموز سابق‌تون باشه.

اسنیپ سر بلند کرد. چشم در چشم.
- و اگه اون شخص... بیش از حد شبیه من باشه، مالفوی؟

دراکو لبخند نزد. فقط زمزمه کرد:
- پس شاید... بالاخره اون کسی باشه که بفهمه.

و بعد، در سکوت شب، از کلاس بیرون رفت. اما پشت سرش، صدای حرکت آهسته‌ای بود. ردای بلند اسنیپ که به آرامی روی زمین کشیده می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1404 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت دو

__________________

صدای قل‌قل آرام معجون‌های در حال جوش به گوش می رسید. چیزی درون اسنیپ بود که آرام نبود... کلاس معجون‌سازی خالی بود و هنوز شروع نشده بود. اما او، با تمام وسواس و دقت همیشگی‌اش، ایستاده بود کنار پنجره‌ی باریک سنگی، درست رو به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه.
پنجره، نیمه‌بخار گرفته بود. اما نه آن‌قدر که نتواند ببیند. او برگشته بود. دراکو مالفوی. نه دیگر آن پسر سفیدرو و مغرور گذشته. نه آن دانش‌آموزی که زیر بار علامت شوم، در دفتر تاریک دامبلدور ایستاده بود. او حالا مردی بود. با قامت صاف، ردایی ساده، و نگاهی که انگار هزار جمله‌ی ناگفته را درون خود حبس کرده بود.

اسنیپ نگاهش کرد. نه برای قضاوت. نه برای تحقیر. فقط برای درک. وقتی دراکو در کلاس دفاع را باز کرد و وارد کلاس شد، اسنیپ به‌جای بازگشت به میز کارش، همان‌جا باقی ماند، در حال نگاه به "او". دانش‌آموزها آرام آرام وارد شدند.
صدای صندلی‌ها. زمزمه‌ها. سپس سکوت. صدای دراکو، وقتی آغاز کرد، آن‌قدر آرام بود که اسنیپ باید تمرکز می‌کرد تا بشنود:
- ما این‌جا جمع شدیم که بجنگیم با تاریکی... ولی اول باید بشناسیمش تا درونش غرق نشیم.

مکث.

-چون هرکس که تاریکی رو نشناسه، دیر یا زود، طعمه‌ش می‌شه. و من اینو از نزدیک دیدم.

اسنیپ چشم بست. نه از خشم. نه از تأسف. بلکه چون صدای او، برای لحظه‌ای، شبیه خودش شده بود. شبیه آن سال‌ها که معلم جوانی بود، با زخم‌هایی از جنگ اول، و چشمانی که جز خاطره‌ی لیلی چیزی در آن‌ها زنده نبود.
اما تفاوتی وجود داشت. دراکو از دردش فرار نکرده بود. او آن را گرفته بود، و تبدیل به درس کرده بود. و شاید—فقط شاید—همین چیزی بود که وجود اسنیپ را لرزانده بود.
در را بست. آرام. باز هم هیچ نگفت. اما چشمانش، آن چشمان یخ‌زده، کمی خسته‌تر از همیشه بودند. و زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
- تو خیلی دیر برگشتی، مالفوی... و شاید، خیلی زود...

نقل قول:
دوتاش پشت سر همه چون قبلی مال دیروز بوده ولی ظاهراً آپلود نشده بود. ضمنا، گریه هم نمی کنم، اصلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1404 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت یک

__________________

هاگوارتز، ۲۰۰۰، دو سال پس از جنگ جادوگران.
هوا هنوز گرمی تابستان را فراموش نکرده بود، اما دیوارهای سنگی مدرسه مثل همیشه خنک بودند—نه از سر طبیعت، که از سنگینی خاطره‌ها. صدای قدم‌هایی آهسته در راهروی شمالی پیچید. آرام، بی‌شتاب. انگار کسی نمی‌خواست مزاحم گذشته شود. دراکو مالفوی، با ردای بلند مشکی، مقابل در چوبی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ایستاد. نفسش را آهسته بیرون داد. انگار حضورش در این مکان باید با اجازه‌ی چیزی نامرئی همراه باشد.

او برگشته بود. اما نه برای جبران، نه برای افتخار، نه برای پر کردن جای کسی. فقط... چون دیگر جایی نمانده بود برود. مک‌گونگال گفته بود:
-دانش‌آموزها به کسی مثل تو نیاز دارن. ما فقط چون تغییر کردی و میتونی به اونا هم کمک کنی، بلکه چون تاریکی رو می‌فهمی و درکش می کنی.

ـــــــــــــ
و حالا اینجا بود. مردی جوان با نگاهی خسته و صدایی که مدت‌هاست شنیده نشده.
او در را باز کرد. کلاس خالی بود، هنوز ساعت شروع نرسیده بود. اما یک نفر در سایه‌های دور ایستاده بود، پشت ردیف آخر میزها. بی‌صدا، انگار از همان ابتدا آنجا بوده.
دراکو نفسش را حبس کرد.
چشم‌ها. همان چشم‌ها. خاکستری نبودند. نه. تیره‌تر. مثل چاهی بی‌انتها. همان چشم‌هایی که روزی تنها کسی بودند که به‌جای سرزنش، حقیقت را می‌دیدند. اسنیپ. با ردای بلندش، بی‌حرکت ایستاده بود. نه به‌عنوان ناظر. نه به‌عنوان استاد. بلکه فقط—چون نمی‌توانست نایستد.
لحظه‌ای طولانی، سکوت بین‌شان آویزان ماند. دراکو، انگشتانش را دور لبه‌ی میز سفت گرفت. چیزی در گلویش سنگین شده بود. نه بغض. نه ترس. چیزی شبیه… درک. اسنیپ سرش را کمی کج کرد. صدایش، وقتی بالاخره شنیده شد، همان بود—آهسته، خشن، و خطرناک‌تر از فریاد.
- بیش از حد زود اومدی، مالفوی.

دراکو پلک نزد. فقط زمزمه کرد:
- توی دو سال گذشته هیچ خبری ازت نبود. فکر می‌کردم دیگه هرگز به هاگوارتز نمیای.

مکث. سنگین و کشدار.

-منم همینطور.
اسنیپ گفت. و رفت.

ردایش مثل سایه‌ی مرگ از لابه‌لای صندلی‌ها گذشت. اما لحظه‌ای که از کنارش عبور می‌کرد، شانه‌اش بی‌صدا به شانه‌ی دراکو برخورد کرد—نه تصادفی، نه عمدی. فقط… کافی برای یادآوری اینکه واقعاً آنجا بود. در کلاس دوباره پشت سرش بسته شد. دراکو ماند، در سکوت. و برای اولین بار پس از مدت‌ها، چشم‌هایش نه از ترس—بلکه از چیزی ناشناخته… کمی سوختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/27 15:34:36
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/27 15:46:16
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 26 خرداد 1404 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ حتی برای بزرگ‌ترها هم دهشتناک است؛ چه برسد به طفلی نه ساله که تنها چیزی که می‌خواهد، این است ‌که دنیای امنش از هم نپاشد.

با ظهور جادوگر سیاهی به نام لرد ولدمورت، جهان آرام ریگولوس نه ساله دستخوش طوفان شده بود.

کودک به شمار می‌رفت، لیک نیک می‌دانست اطرافش چه خبر است. می‌دید که در مهمانی‌های خاندان بلک، دیگر سخن از مباحث معمول چون وزارت سحر و جادو و قوانین جدید نبود، بلکه برخی با وحشت اسم "نامش مگو" و برخی با مدح اسم "لرد سیاه" را بر زبان می‌راندند. ریگولوس آنقدر باهوش بود که بداند هر دوی آن‌ها، همان "ولدمورت" هستند که سیریوس یازده ساله، با انزجار نامش را بر زبان می‌راند و خشم پدر و مادرشان را شعله‌ور می‌نمود.

گویی زندگی‌اش ویران گشته بود. هر وقت رادیوی جادویی را روشن می‌کرد تا به برنامه‌ی ادبی محبوبش که راجع به کتاب‌ها و شعرها بحث می‌کرد گوش دهد؛ می‌دید که سخن از قربانیان جنایات جدید لرد ولدمورت است.

والدینش و سیریوس را می‌دید. بی‌جان، شکسته شده. علامتی که همیشه هشدارش را می‌دادند بر سر میدان گریمولد برافراشته بود. یک جمجمه و مار به رنگ سبز.

گویی دنیا به آخر رسیده بود. پس چرا جنگ تمام نمی‌شد؟ چرا هرچقدر خانواده‌اش را صدا می‌زد، هیچ جوابی دریافت نمی‌کرد؟

دستش را به سمت قلبش برد و تپش نامنظم آن را حس کرد. گمان می‌نمود دارد می‌میرد و دلش هم همین را می‌خواست. دوست داشت نزد خانواده‌اش برود.

- ریگی، بیدار شو.

دست بزرگ و گرم سیریوس روی شانه‌ی نحیف و استخوانی‌اش قرار گرفت و او را به دنیای واقعی بازگرداند.

با گیجی چشمانش را مالید. اینجا چه کار می‌کرد؟ مگر در رختخوابش نبود؟ پس چرا به رخ سالخورده‌ی ملیله‌دوزی‌ خاندان بلک خیره شده بود؟

سیریوس با ملایمت دست کوچک و برف‌فام برادرش را مالید.
- آروم باش. تو خواب راه رفتی؛ ولی نه به خودت آسیبی زدی نه به بقیه.

این را گفت؛ زیرا می‌دانست باید به این چکاوک کوچک و ترسیده اطمینان خاطر دهد که خوابگردی‌اش اثر بدی نداشته؛ وگرنه ریگولوس هرگز خودش را نمی‌بخشید.

سیریوس برادرش را مانند یک عروسک چینی ظریف و شکننده بلند کرد.
- برت می‌گردونم به رختخوابت. خودمم پیشت می‌مونم. فردا با اون دوتا یا اون جن بلاگرفته حرف می‌زنیم تا یه کاری کنن که اتفاق بدی برات نیفته.

ریگولوس از این که برادرش والدینشان و جن محبوبش را با چنین بی‌احترامی خطاب می‌کرد به خود لرزید؛ ولی چیزی نگفت و گذاشت سیریوس او را روی تخت چوب ماهون بخواباند و روتختی زمردفام را رویش بکشد. سیریوس شروع به آواز خواندن کرد و برادرش را نوازش نمود.
- عاشقت هستم، به اندازه‌ی زمین و زمان.
به اندازه‌ی تمام گیتی و کهکشان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1404 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
برای اینکه اسپم نشه، ۶ روز فاصله کافی بود دیگه؟


بیداری یخ، در خواب نور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای یخِ ترک‌خورده‌ی پاهاش روی سنگ‌های سرد می‌پیچید. هیچ‌کس نباید این وقت شب بیرون می‌بود، ولی بم از صدای شومینه‌ی تالار ریونکلاو فرار کرده بود—چون باز هم داشت با صدای «تق‌تق» زغالش تهدیدش می‌کرد. مثل صدای ضربان یه چیزی که بم نداشت. یا شاید، یه چیزی که خیلی وقت بود آرزوشو داشت.
راهرو تاریک بود، اما نه بی‌نور. مهتاب، از پنجره‌های کشیده‌ی قلعه، مثل پرده‌هایی از نقره، روی زمین ریخته بود. بم با قدم‌های آهسته پیش می‌رفت، و هر بار که کف پای یخش به سنگ‌ها می‌خورد، صدایی شبیه شکستن می‌داد. نه فقط یخ. شبیه شکستنِ یه چیز لطیف‌تر. رویا؟ توهم؟ خودش نمی‌دونست. حتی خودش هم نمی‌دونست چرا این وقت شب، بدون هیچ هدف مشخصی، به راه افتاده. فقط می‌دونست نمی‌تونه بمونه اون‌جا. کنار آتیش. کنار بچه‌ها. کنار صدایی که در ظاهر گرم بود، ولی تهش آتیشش از چای داغ هم سوزنده‌تر بود.
تا وقتی رسید به در چوبی‌ای که انگار هزار ساله بسته شده. دست چوبیش جلو رفت، به سمت دستگیره، و وقتی تماس پیدا کرد، بخار ریزی از سطح فلز بلند شد. یه صدای آه. صدایی که فقط بم شنید. در باز شد. و بم، وارد اتاقی شد که تا اون لحظه اسم نداشت.
ــــــــــــ
اتاق، ساکت بود. به‌طور غیرطبیعی. نه صدای موش، نه صدای وزش هوا. فقط سکوتی که انگار گوش‌ها رو پر می‌کرد. دیوارها خاکستری بودن، ولی به نظر می‌رسید سایه‌ها توی خودشون می‌لرزن. وسط اتاق، یه چیز ایستاده بود. بلند. قدیمی. —آینه. قابش طلایی بود، ولی مثل طلا نمی‌درخشید. انگار دلتنگ بود. بالای قاب، یه نوشته کج و ناخوانا حک شده بود که بم نتونست بخونه، ولی مهم هم نبود.
چیزی کشیدش جلو. مثل آهن‌ربا. مثل خاطره. با قدم‌های لرزون جلو رفت. و ایستاد. روبه‌روی خودش.
ــــــــــــ
اما نه. نه خودش. نه اون آدم‌برفی با چشم‌های دکمه‌ای و لبخندی که انگار به صورتش دوخته‌شده. توی آینه، یه پسر بچه ایستاده بود. قدش کوتاه بود، مثل بم. موهاش سیاه، نرم و پر. پوستش رنگ شیر داغ داشت، با گونه‌هایی که از سرما صورتی بودن. لباس خواب پشمی پوشیده بود. اما مهم‌تر از همه:
بدن داشت. پوست. گوشت. پلک. دست‌هایی که می‌تونستن بلرزن. پاهایی که می‌تونستن زخم شن.
چشماش همون چشمای بم بودن. ولی این بم، واقعی بود. زنده.
ــــــــــــ
بم نفهمید چه‌قدر گذشت تا تونست دوباره نفس بکشه — البته، اگه آدم‌برفی بتونه نفس بکشه. نزدیک‌تر رفت. بم واقعی، دستشو بالا آورد. بم توی آینه هم همین کار رو کرد. و دست‌هاشون، روی شیشه، همدیگه رو لمس نکردن. بینشون یه دنیا فاصله بود.
ــــــــــــ
-این منم؟

صداش لرزید. نه از سرما، از یه چیزی که اسم نداشت. چشماش برق می‌زد. از اشک؟ نه. بم آدم‌برفی بود. ولی توی اون لحظه، شبیه‌ترین چیز به اشک، یه بخار کوچیک بود که از چشمش بلند شد و روی گونه‌اش نشست… و بلافاصله یخ زد. بم دستشو به سمت سینه‌اش برد. همون‌جایی که یه روز با چای داغ سوخته بود. همون‌جا، حالا عجیب می‌سوخت. نه از آتیش. از میل. از حسرتی که داشت به شکل یه انسان نگاهش می‌کرد.
ــــــــــــ
بچه‌ی توی آینه لبخند زد. آروم. بی‌زخم.
و بم برای لحظه‌ای فکر کرد:
-اگه این من بودم… اگه می‌تونستم بدوم، دست کسی رو بگیرم، بخندم، گریه کنم… اگه توی آغوش کسی می‌رفتم و نمی‌ترسیدم که ذوب شم… یعنی هنوز این من، من بودم؟
ــــــــــــ
چشم‌هاش به دست‌های خودش افتادن. چوبی. سرد. پُر از ترک. دست‌هایی که نمی‌تونستن نوازش کنن. دست‌هایی که برای لمس، خطرناک بودن. و بعد به آینه نگاه کرد. به دست‌هایی که از جنس زندگی بودن. و پُر از امید. زمزمه کرد:
-تو… تو همون منی هستی که هیچ‌وقت نشدی؟ یا اون منی که یه روز… شاید… می‌تونم باشم؟

آینه جواب نداد. فقط تصویر رو نگه داشت. و بم… نشست. همون‌جا، رو به آینه. زانوهاشو بغل کرد. و به بچه نگاه کرد، مثل کسی که عاشق یه چیزی بشه که از اول براش ساخته نشده.
ــــــــــــ
نمی‌دونست چند ساعت گذشته، فقط می‌دونست که دیگه از صدای شومینه فرار نمی‌کنه. چون دیگه از سوز دل خودش نمی‌ترسه. وقتی بالاخره بلند شد، دستش رفت سمت قاب آینه. لمسش کرد. سرد بود. مثل خودش. لبخند زد — نه اون لبخند همیشگی. یه لبخند تلخ. یه لبخند… زنده. زمزمه کرد:
-اگه یه روز بتونم لمس کنم… نه برای اینکه ذوب شم، برای اینکه واقعاً زندگی کنم… اون موقع برمی‌گردم. و دوباره بهت نگاه می‌کنم. ولی تا اون موقع، باید برم… چون هنوز باید برای آدمایی که دوستم دارن، همون بم باشم… حتی اگه لمس‌نشدنی.

برگشت. قدم برداشت. و صدای یخش، دوباره روی سنگ‌ها پیچید. اما این‌بار، مثل صدای شکستن نبود. مثل صدای ساختن بود. صدای کسی که از آینه، امید برداشته. نه برای اینکه انسان بشه… برای اینکه بمونه. ولی بهتر.
ــــــــــــ
و آینه؟ تا ساعت‌ها، تصویر بم انسانی رو نگه داشت. با چشم‌هایی پر از امید.
و یه لبخند خجالتی. و بعد، آروم آروم محو شد. مثل بخار چای تو هوای سرد. ولی گرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1404 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روز خیلی خیلی عادی بود تو هاگوارتز. یعنی، اگه "عادی" رو تعریف کنیم به عنوان:

1. صدای انفجار از سمت آزمایشگاه معجون‌سازی،
2. پرواز یک گاومیش شاخ‌طلایی توی راهروی سوم،
3. و البته، بم که وسط سرسرای عمومی نشسته بود، پاهاشو تا زانو کرده بود توی سطل یخ، و داشت برای کرموفیز قصه می‌گفت.

بم زمزمه می‌کرد:
—و اون روز، کرموفیز کوچولو، وقتی باد گرم تابستونی اومد، شجاعانه رفت ته فریزر و…

ولی همون موقع، لورنس، بچه‌ی سال دوم از گریفندور، که به دلایل امنیتی، وزارت سحر و جادو بعدها ازش با عنوان "عامل دمایی ۲۷ درجه" یاد کرد، داشت از اون ور سالن یواش‌یواش می‌اومد.

لورنس، یه جورایی ترکیب شجاعت گریفندوری با بی‌عقلی خالص بود. یه بار هم تو کلاس تغییرشکل، خودش رو به پاپ‌کورن تبدیل کرده بود. داوطلبانه.

اون روز، فکر بکری به ذهنش رسید:
—اگه این دماغ هویجیِ بم واقعاً هویجه، شاید بشه خوردش؟

(یادآوری: وزارت جادو اعلام کرده که این فکر، جرم درجه دو محسوب میشه.)

پس، بی‌سر و صدا اومد پشت سر بم. حتی کرموفیزم نخورد بهش زل بزنه، چون اون موقع خواب بود و داشت رویای یخ زدن دریاچه هاگوارتز رو می‌دید.

اما درست وقتی انگشت لورنس رسید دو سانتی‌متری دماغ بم...

چرخش مرگبار!
بم – با انعطاف عجیب یک موجود یخی – چرخید، دکمه‌هایش برق زدند، و با صدایی که می‌تونست شیشه‌های آزکابان رو هم بلرزونه، غرید:
—اگه یکی دیگه الان دماغمو بخواد، من خودمو پخش می‌کنم رو کل فرش!

و اینجا بود که سکوتی یخی سرسرای عمومی رو در برگرفت. سکوتی از اون مدل‌هایی که حتی نقاشی‌های دیواری هم نفس‌شونو حبس می‌کنن.

دکمه‌های بم، یکی‌یکی قرمز شدن.

اولی: بوق بوق، مثل هشدار انفجار معجون اشتباهی.
دومی: چشمک‌زن، انگار داره می‌گه «واسه چی دست زدی به منطقه‌ی قرمز، رفیق؟»
سومی؟ اون دیگه قرمزِ خالصِ خالص بود. رنگی که نشون می‌داد تا پنج ثانیه‌ی دیگه همه‌چیز یخ می‌زنه یا منفجر میشه، یا هر دو با هم. یعنی یخ‌پاجاروندن.

لورنس هنوز با یه لبخند نصفه‌نیمه، انگشتش تو هوا مونده بود، که پروفسور فلیت‌ویک با سرعتی عجیب که فقط در مواقع بروز بحران‌های یخ‌زده‌ی انفجاری از خودش نشون می‌داد، از پله‌ها پایین پرید. در حالی که چوب‌دستیش مثل سیخ داغی که به یخ بخوره جرقه می‌زد، فریاد زد:
—بم، نه! نترکون اون دکمه‌هاتو! هنوز قسط پنجره‌های دفعه قبل رو ندادیم!

بم با چشمانی درخشان از غضب و یخ، گفت:
—یه بار دماغمو بردن، من تا یه هفته نتونستم نفس بکشم. حالا با یه گاز دیگه چی بمونه ازم؟ یه پوره‌ی یخ هویجی؟

فلیت‌ویک، درحالی‌که داشت نفس‌نفس می‌زد، آهی کشید و با التماس ادامه داد:
—ما هنوز از سال گذشته بدهکاریم! یادته؟ اون‌بار که بهت گفتن هویجت شبیه سیبه؟ چهار پنجره، سه لوستر، یه مرغ طلایی و نصف سقف رفت هوا!

لورنس، که تازه متوجه ابعاد قضیه شده بود، انگشتش رو با احتیاط عقب کشید و گفت:
—ببخشید... من فقط فکر کردم... شاید بشه یه گاز کوچیک...

بم چرخید، یه دکمه‌اش رو لمس کرد، یهو یه تکه یخ ریز از زیر پالتوش دراومد و خورد به پیشونی لورنس.
نه زیاد درد داشت، نه زیاد زخمی کرد. ولی دقیقاً اون‌قدری تأثیرگذار بود که لورنس همون‌جا به حالت «پاپ‌کورن منجمد» دربیاد و روی زمین ولو شه.

در همین لحظه، کرموفیز از خواب بیدار شد، خمیازه‌ای یخی کشید، و با خونسردی خاصی به لورنس نگاه کرد. بعد رو کرد به بم و گفت:
—بازم دماغ؟ این نسل بشر هیچ‌وقت یاد نمی‌گیره...

بم دکمه‌هاشو به حالت عادی برگردوند، شال‌گردنش دوباره صورتی شد – یعنی کمی خجالت – و نشست سر جاش.

همه چیز به حالت عادی برگشت، یا حداقل به حالت "عادی بم‌گونه" — که یعنی سه درجه یخبندان، دو نفر در حالت شوک، و یک استاد در حال تماس با اداره‌ی بیمه‌ی پنجره‌های جادویی.

بم برگشت سمت کرموفیز و با لحن آرامی گفت:
—و اون‌روز، وقتی یه موجود گریفندوری به هویج کرموفیز کوچولو طمع کرد، دنیا دوباره فهمید… یخ رو شوخی نگیرید.

و قصه ادامه یافت...
همون‌طور که همیشه میشه تو هاگوارتز انتظارشو داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/20 13:37:47
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1404 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نبش قبر: قسمت دوم

هشدار: شامل صحنه ی دلخراش


در یک اتاق سنگی مکعبی و کوچک با سقف کوتاه نشسته ایم. بخش هایی از دیوارها کنده شده اند و مایعی زرد و بدبو از آن ها جاریست. سرم گیج می رود و احساس می کنم دارم بیهوش می شوم، ولی نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم آرام سر جایم بمانم.

سابیس چشمان خاکستری اش را به من می دوزد. در چشمان تنگ شده اش، کینه توزی هست.
"آن ها را می بینم. درد، امید و آرامشی که در چشمانشان بود. بعد از تمام کارهایی که با جسمشان می کردم، انتظار نداشتند زنده بمانند. اما من کارم را خوب بلد بودم. در نهایت ظرافت انجامش می دادم. به یاد می آوری؟"

جواب نمی دهم و ففط با تاثر به او می نگرم. او با لحنی خشم آلود فریاد می زند:
"به یاد می آوری؟"

می لرزم و با لکنت می گویم:
"بله، سرورم."

او ادامه می دهد:
"چهره ها و بدن هایی که از درد در هم فرو می رفت و به خود می پیچید و من گناه را می دیدم که دارد مثل رودی چرکین از آن ها خارج می شود."

من با صدایی لرزان و ترسیده:
"اما این طور نبود، سرورم. خودتان گفتید که این طوری نبوده. چیزی که داشت از آن ها خارج می شد، روح شما بود."

سابیس نگاهش را به من می دوزد. پلک پایینی چشم راستش می تپد و رگ های پیشانی اش متورم شده.
"اوه نه. گمان نمی کنم. این فکری بود که تو، تو شیطان چرک آلود در سرم کاشته بودی."

اشک در چشمانم جمع می شود.
"سرورم!"

سابیس:
"تو مرا نابود کردی. از جهنم سرخ و سیاه داخل باغی سبز و پر نور بردی و بعد با دستان خودت درختانش را آتش زدی. از اول هم قصد داشتی همین کار را بکنی."

سرم را به سرعت به نشانه ی نفی تکان می دهم و با صدایی اشک آلود می گویم:
"نه، نه. این طور نیست."

سابیس:
"فقط راهب های انسان نیستند. خون آشام ها هم همین طورند. راهب و غیر راهب. ریاکارهای پلیدی که پشت نقاب پاکی یا قدرت پنهان شده اند. همه ی آن ها باید رنج بکشند تا از چرک خالی شوند."

من به آرامی:
"شما متوجه نیستید چه دارید می گویید، سرورم. اصلا این خود شما نیستید که دارد این حرف ها را می زند. وقتی قلبتان تسکین یافت، آن وقت دوباره همه چیز..."

چشمانش گشاد می شود و از جایش می جهد و به سمتم یورش می آورد. سعی می کنم از تیررسش دور شوم، اما موفق نمی شوم. همه چیز خیلی سریع رخ می دهد، آن قدر که خالی شدن چشمم از حدقه را مثل کنده شدن یک تار مو حس می کنم.

خون گرم بر صورتم جاری می شود و با حالتی شوکه شده به کره ی چشمم بر کف دست او نگاه می کنم.
"شما‌.‌.. شما چه کار کردید؟"

سابیس لبخند تلخی می زند.
"تو تکه ای از قلب مرا کندی و پیش خودت نگه داشته ای. پس این منصفانه است که من هم تکه ای از تو را پیش خودم داشته باشم."

دستمال سفیدی از روی میز برمی دارد و چشمم را داخل آن می گذارد و می پیچد و در جیب ردایش می گذارد، جیبی روی قلبش.

بعد به سمت من که هنوز گیج و حیرانم می آید و با دستمالی دیگر خون ها را از صورتم پاک می کند و زخمم را پانسمان می کند.

به مایع زردی که از تکه های خالی شده ی دیوارها جاریست، می نگرم. این چیست که دارد خارج می شود؟ گناهانمان یا روحمان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آزمون در سایه
درس پنجم — یا پایان؟



مارکوس، اکنون تجسم آزمونی‌ست که از مرگ می‌آید
جایی در دورترین گوشه‌ی جهان جادوگری،
جایی که نقشه‌ها پایان می‌یابند و سکوت آغاز می‌شود،
برجی از سنگ‌ خاکستری ایستاده فراموش‌شده، بی‌نام، اما زنده.

و هر صد سال، یک نفر فراخوانده می‌شود.

نه با جغدی، نه با نامه‌ای.
با رویا.
کابوسی که تکرار می‌شود:
قدم زدن در راهرویی بی‌انتها، صدایی که می‌گوید:

«اگر حقیقت را می‌خواهی، بیا.
اما بدان...
در پایان، تو دیگر تو نخواهی بود.»

آن‌ها که می‌آیند، از جادوی سیاه نمی‌ترسند.
از مرگ نهراسیده‌اند.
اما هیچ‌کدام برای چیزی که درون برج است، آماده نیستند.

درون برج، تاریکی هست
نه از جنس غیاب نور،
بلکه حضور مارکوس فنویک.

او آنجاست.
بی‌صدا.
و چشم‌به‌راه.

آزمون آغاز می‌شود، نه با نبرد،
بلکه با یک سؤال ساده:

«اگر می‌توانستی حقیقت را بدانی،
اما بهایش فراموش شدنِ همه‌چیز بود
می‌پذیرفتی؟»

و بسته به پاسخ، فضا تغییر می‌کند.
مارکوس خود بدل می‌شود به خاطره‌ای، به دشمنی، به پشیمانی، به حقیقتی خاموش.
او، آینه‌ی روح پاسخ‌دهنده است.

بعضی، گریه می‌کنند.
بعضی، می‌میرند پیش از فهمیدن.
و تعداد اندکی…
نابود می‌شوند نه با مرگ، که با دانستن.

مارکوس نه داوری می‌کند، نه دلسوزی.
او فقط نگاه می‌کند.
چون او دیگر آزمون است.

و آن‌هایی که بازمی‌گردند، هرگز همان آدم‌های قبل نیستند.
و همیشه، همیشه یک جمله می‌گویند:

«درون برج، هیچ‌چیز نبود… فقط من بودم.
اما آن‌چه دیدم… دیگر نمی‌توانم از یاد ببرم.»

و آنجاست که مارکوس لبخند می‌زند
تنها لبخند واقعی‌اش در قرن‌ها:

کسی دیگر هم طعم حقیقت را چشید.
و باری دیگر، برج در سکوت فرو می‌رود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
در آستانه‌ی فنا
درس چهارم مارکوس فنویک از مرگ مطلق

حقیقت چهارم مرگ: ادغام یا مقاومت سرنوشتِ آگاهانه‌ی نیستی.
آن شب، دیگر شب نبود.
زمان مفهومش را از دست داده بود.
مارکوس در جایی ایستاده بود که نه مکان بود، نه خاطره.
فقط یک چیز در برابرش بود: پله‌هایی از سایه.

مرگ مطلق نجوا کرد نه با کلام، با حضور:

«تو سه حقیقت را پذیرفتی.
اکنون، باید انتخاب کنی:
یا با من یکی شوی و به بخشی از مرگ بدل شوی.
یا بگریزی… و در حاشیه‌ی هستی سرگردان بمانی.
جاودانه، اما تنها؛ آگاه، اما بی‌جسم.»

مارکوس پرسید:
«و اگر نپذیرم؟ نه یکی شوم، نه فرار کنم؟»

مرگ مطلق ساکت شد.
و برای اولین بار، بی‌پاسخ.

پله‌ها را بالا رفت.
با هر قدم، حس کرد سنگینی چیزی از دوشش برداشته می‌شود و هم‌زمان، چیزی درونش می‌میرد.

قدم آخر، او را به درگاهی رساند.
پشت آن، هاله‌ای بی‌شکل بود؛ بیکرانه، سیاه، اما آرام.

مرگ مطلق پشت سرش ظاهر شد نه به شکل موجود، بلکه چون سایه‌ای که درون فکرش می‌لرزید.

«با من یکی شو، مارکوس.
تو دیگر انسان نیستی.
درک کرده‌ای آن‌چه هیچ‌کس تاب دانستنش را ندارد.
اکنون، خودت باید انتخاب کنی که چه بشوی.
نابودیِ آگاه…
یا آگاهیِ نابودکننده.»

مارکوس ایستاد.
در سکوتی سنگین.

و بعد…
لبخندی زد نه انسانی، نه بی‌رحمانه؛ بلکه غریب.
و گفت:

«نه این، نه آن.»

مرگ مطلق لرزید.

مارکوس برگشت.
پله‌ها را پایین رفت.
او نه به فنا تن داد، نه به ادغام.
او تصمیم گرفت که در سایه‌ها بماند نه زنده، نه مرده.

و از آن لحظه، افسانه‌ی «مارکوس فنویک» شکل گرفت:
کسی که به آستانه‌ی نیستی رسید… و بازگشت.
اما دیگر هرگز همان نشد.

او اکنون تنها حقیقتی‌ست که راه می‌رود.
چیزی که مرگ مطلق از آن بیم دارد — چون انتخاب نکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوختنِ هویت
درس سوم مارکوس فنویک از مرگ مطلق


حقیقت سوم مرگ: جاودانگی بدون انسانیت، نابودی است.
مارکوس دیگر نمی‌لرزید.
او درد را می‌شناخت. تهی شدن را دیده بود.
اما هنوز چیزی در درونش باقی مانده بود: هویت.
مرگ مطلق این را می‌دانست.

آن شب، هوا نه سرد بود، نه گرم. اصلاً هوا نبود.
تنها سکوت بود سنگین و خفه‌کننده.

مرگ مطلق زمزمه کرد:

«می‌خواهی جاودانه باشی؟
پس از خود بگذر.
نه از درد. نه از خاطره.
از خودت.»

مارکوس پلک زد و این‌بار، در آینه‌ای عظیم گرفتار شد.

او اکنون مقابل صدها نسخه از خود ایستاده بود.
مارکوس‌هایی با چهره‌هایی متفاوت:

یکی، کودک.

دیگری، عاشق.

یکی دیگر، قاتل.

و یکی… یک مرد پیر، تنها، در حال گریه.

هرکدام به او خیره شده بودند.
صدایشان یکی بود:

«ما تو هستیم.
ما خاطره‌ایم.
ما انتخاب‌هایی هستیم که کردی… یا نکردی.
اگر می‌خواهی جاودانه باشی، باید ما را بسوزانی.»

مارکوس تردید کرد.
برای اولین‌بار، حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده.

اما در نهایت، قدم برداشت.

یکی‌یکی، نسخه‌ها را در شعله‌هایی نامرئی سوزاند.
و با هر سوختن، چیزی درونش خاکستر می‌شد:
اول حس دلسوزی.
بعد تردید.
سپس خشم.
و در نهایت… انسانیت.

وقتی به خود آمد، تنها بود.
دیگر چشمانش درخشش نداشتند.
نگاهش شبیه آینه بود: بازتاب می‌داد، اما درون نداشت.

مرگ مطلق زمزمه کرد:

«اکنون می‌فهمی.
جاودانگی بدون انسانیت، تنها نامی دیگر برای نابودی‌ست.
و تو… آن را پذیرفتی.»

مارکوس حرفی نزد.
اما نگاهش سنگین بود مانند زمان.
نه انسانی، نه هیولا.
فقط… باقی‌مانده‌ی یک اراده.

او حالا سه حقیقت را می‌دانست.
و هر یک، بهایی وحشتناک داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»