درست یک هفته بود که خانم کارتر دیگر لبخند نمیزد و هرگاه چشمش به کوین می افتاد سعی میکرد نسبت به او بی توجهی نشان دهد. کوین احساس میکرد آسمان خانهشان سنگین شده و موجی از درد و غم بعد از غروب در آغوشش می کشید. کودک نزدیک شب از دست سایه ها می گریخت ولی نمیدانست به کجا پناه ببرد. به چه کسی.
آنقدر آن هفته گیج و مستاصل بود که دیگر نمیدانست چه کند تا آنکه یک شب تصمیم گرفت ترسش را کنار بگذارد و به دل تاریکی بزند. همان موقع بود که طی عملیاتی مخفی متوجه شد سایه ها از کجا نشئات می گیرند...
اتاق مادرش، منبع تمام هاله ها بود!
عجیب بود که تاحالا متوجهشان نشده بود. سایه ها و هاله ها به طور واضح قابل شناسایی و دیدن بودند. بعضی هایشان از زیر در و برخی های دیگر از سوراخ کلید به بیرون نشت پیدا می کردند و سالن منتهی به اتاق را همچون سیلی از تاریکی می پوشاندند. کوین پشت در اتاق خانم کارتر ایستاده بود و می ترسید به مادرش نزدیک شود. میدانست او را عصبی تر خواهد کرد.
ولی باید نزدیک میشد... باید جلو می رفت... باید دستش را دراز می کرد و آخرین وجوه باقی مانده از مادرش را نجات میداد...
برای همین در زد و با شجاعت و خوشحالی ساختگی، وارد اتاق شد.
- مامان حالت چطوره؟
- مگه با وجود تو آدم میتونه حالش خوب باشه؟
پاهای کوین سست شد. درست شنیده بود؟ دلیل ناراحتی مادرش خودش بود؟
مستاصل قدمی برداشت و رو به روی مادرش ایستاد. خانم کارتر رنگ به چهره نداشت و عصبانی به نظر می رسید.
-کتاب خوندن چیز خوبی نیست اینو تو به من ثابت کردی. فقط وقت تلف کنیه! چون هیچ دستاوردی نداره... البته بچه داشتنم چیز خوبی نیست. کاش واسه خودم زندگی کرده بودم!
- ما... مامان... من کاری کردم که... ناراحتت کرده؟
با اینکه کوین چهرهی خشمگین و عصبی والدینش را زیاد دیده بود، هیچ وقت به آن عادت نکرده بود. و هر دفعه از دیدن این چهره شگفت زده می شد و زبانش می گرفت.
- کاش یه بچهی عادی بودی. مگه بقیه بچههای مردم از کجا میان که تو نمیتونی مثل اونا باشی؟
- ولی مامان من اژ متفاوت بودن خودم خوشم میاد.
کودک سرش را پایین انداخت تا شراره های آتش را در چشمان مادرش نبیند. خانم کارتر فریاد زد:
- از متفاوتا متنفرم!
- من... من... خوشم میاد.
کوین دروغ می گفت. دیگر خوشش نمی آمد. دیگر از هرچیزی که مادرش از آن متنفر بود، خوشش نمی آمد. حتی اگر قبلا عاشق این بود که خاص باشد و خاص زندگی کند.
- انقدر رفتی پیش جادوگرا خودت هم جادو شدی! من چه گناهی کردم که تو باید بچم باشی؟
برای هر بچه ای سخت است که جلوی مادرش بنشیند و بشنود والده اش از وجود او بیزار است فقط برای آنکه هرگز نتوانسته آنچه باشد که مادرش می خواهد. فقط برای اینکه متفاوت بوده و عرضه عادی بودن را نداشته است.
- تو یه زندگی با امکانات خوب داری. ولی نمیتونی اندازه یه بچه معمولی تلاش کنی.
کوین نمی توانست. نمی خواست که بتواند. بچه های لعنتی آن بیرون فقط بلد بودند مهد کودک بروند و نقاشی های عجق وجق بکشند و کلاس هایشان را با گرفتن ستاره و برچسب سپری کنند. کاری که هر بچه عادی و البته باهوش دیگر می کند این است که در جامعه مورد تایید همگان قرار بگیرد. اما کوین این را نمی خواست. یا دست کم تمایل داشت کارهای بهتری انجام دهد. کارهایی که لیاقتشان بیشتر از یک برچسب ستاره مهدکودک باشد.
باید این را به مادرش می گفت اما نگفت. کودکان موجودات حساسی بودند و مادران حساس تر.
- میدونی خوبی میراندا چی بود؟ اون همه چیزو به مامانش می گفت!
پسر بچه اخم کرد این یکی صد در صد دروغ بود! میراندا به والدینش حقیقت را نمی گفت. حداقل نه همه ی حقیقت را.
کوین هم به مادرش همه چیز را می گفت البته به جز آن زمانی که می خواست او را سورپرایز کند یا فکر می کرد اتفاقات پیش رویش چندان مهم نیستند یا حرف هایش او را ناراحت می کنند. اما بقیه را می گفت. مطمئنا می گفت. مادرش حق نداشت این گونه به او بی اعتماد باشد.
خانم کارتر قدمی دور اتاق زد و رو به کوینی که هنوز سرش را بالا نیاورده بود فریاد کشید:
- چرا حرف نمی زنی؟ چرا چیزی نمی گی؟ تصمیم گرفتی انقدر حرصم بدی که پیرم کنی مگه نه؟... البته که جز این کار دیگه ای ازت بر نمیاد.
حرفای مادرش واقعا وحشتناک و آزار دهنده بودند. ترس سرتاپای کوین را فرا گرفت. دوست داشت گریه کند ولی نکرد. فقط نفس عمیقی کشید و آرام ماند و سعی کرد کمک کند تا مادرش خود را تخلیه کند. شاید بزرگ شدن همین بود.
اینکه اجازه بدهی تا عزیز ترینت به تخریب وجودت بپردازد و قلبت را تکه تکه کند و بعد تو، بی هیچ حرفی بلند شوی، در آغوشش بگیری و با تکه های قلب شکسته ات عاشقش باشی.
- ما... مامان... همه چی مرتب می شه.
- اگه میتونی مرتبش کن! هر چند که میدونم عرضه همین یدونه کار رو هم نداری!
دست کوچک کوین مشت شد. امیدور بود این حرکت بتواند جلوی لرزشش را بگیرد.
- من... من بچه بدی نیشتم... من همیشه تلاشمو می کنم که خوشحالت کنم.
- جدی؟ پس چرا تا حالا حتی یه ذره هم خوشحال نشدم کوین؟ چرا؟ دلیل تموم ناراحتی های من تویی!
صدای خانم کارتر آنقدری بلند بود که در و دیوار اتاق را می لرزاند و رعشه بر اندام هر جنبنده ای که آن اطراف بود می انداخت. شاید کوین از همان اول هم نباید وارد اتاق می شد. شاید نباید ادای گریفیندوری های شجاع را در میاورد. اما به هر حال او به ترسش غلبه کرده بود.
بله کوین بر ترسش غلبه کرد و مادرش این را ندید. کوین بر خیلی چیزها غلبه می کرد که مادرش نمیدید.
- چه بدی ای در حقت کردم که تو زندگی اینطوری جوابم زحماتمو میدی؟.. لیاقت این زندگی ای که برات فراهم کردیمو نداری کوین!
کودک حرفی نزد. دلش نمی خواست چیزی بگوید که بیشتر از این باعث سردرد مادرش شود اما در عمق وجودش، از اینکه اینگونه باعث غمگین شدن خانم کارتر شده بود، ناراحت بود. و از اینکه مادرش ذره ای به او مجال صحبت کردن نمی داد حرص می خورد. کوین فردی آزادی طلب بود و همین که میدانست میتواند لبخند بر لب دیگران بیاورد یعنی مستعد بود و نیروی خاصی داشت که خیلی ها نداشتند. نیازی نداشت والدینش او را با دیزی دختر، همکار پدرش مقایسه کنند و برچسب بی عرضگی و بی لیاقتی به پیشانی اش بزنند. لعنت به آن دختر!
لعنت به تمام بچه های عادی دنیا!
- کاش هیچ وقت تو این خانواده به دنیا نمی اومدی.
مادرش با کلافگی این را گفت و سرش را میان دست هایش گرفت. امید، آخرین پرندهای که مانده بود هم تصمیم گرفت پرواز کند و از آنجا برود...
قلب همیشه از دست کسی که بیشتر از همه دوستش داریم می شکند. و این حس مادر کوین نسبت به او بود. چیزی که کوین درک میکرد اما نمیتوانست کاری برای آن انجام دهد. تلاش برای آنکه مانند پدرش شود عملا غیرممکن بود. هر چقدر میخواست هم نمیتوانست برای رسیدن به آن تلاش کند. جایی از کار می لنگید.
- ما...
- فقط برو بیرون! نمیخوام چیزی بشنوم.
با این حرف، دنیا دور سر پسر بچه چرخید. زانوانش وزنش را تحمل نکرد و بالاخره... کوین فرو ریخت!
روی زمین افتاد و سعی کرد به یاد بیاورد نفس کشیدن چگونه بود.
مادرش با دیدن وضعیت کوین از جا برخاست ولی جای اینکه سمتش بیاید، تبدیل به فرد دیگری شد.
- کوین؟ چطوری جرئت می کنی برگردی وقتی که حتی عرضه نداری یه دوست واسه خودت داشته باشی؟ تو همه دوستات رو فدای اهدافت می کنی! هم چی برات فقط لحظه ایه!
قبل از اینکه کوین بتواند نفسی بکشد و جواب جوزفین را بدهد، دخترک چرخید و تبدیل به تام شد.
- اصلا ازت انتظار نداشتم کوین ولی تو هم دقیقا مثل بقیه ای. همونقدر بی رحم و خودخواه. شده تا حالا به کسی غیر خودت فکر کنی؟ شده ببینی وقتی که میذاری میری چجوری به بقیه آسیب می رسونی؟
و باز یک چرخش دیگر.
- مامان برات متاسفه. تو اصلا اهمیتی به احساسات دیگران نمیدی. همیشه میذاری میری بدون اینکه پشت سرت رو نگاه کنی. انگار بقیه فقط برات یه اسباب بازی باشن باهاشون بازی می کنی اما بعد که حوصله ت سر جاش اومد می ندازیشون دور.
کوین حضور لولو خور خوره را تشخیص داده بود اما نمی توانست از شر آن راحت شود. لولوخور خوره همچنان می چرخید و به دوستان و دشمنانش تبدیل می شد. به بچه های گریفیندوری که می گفتند ننگ گودریک است. به بچه های هافلپافی که حالشان از او به هم می خورد. به ریونکلاوی هایی که از او ناامید شده بودند و اسلیترینی هایی که تحقیرش می کردند.
- کی به تو نشان مرگخواری داده؟ لیاقت هیچی رو نداری!
- فکر می کنی با بچه بازیات به جایی میرسی؟ در این صورت بدون که خیلی بچه ای!
دست هایش دور بدنش پیچید و خود را در آغوش کشید... چشمانش به کمک پرده های اشک، حفاظی دور قلبش ایجاد کرد... مغزش شد پناهگاه. کوین به وجود خودش چنگ انداخت تا خود را وادار کند نجات یابد.
- ازت بدم میاد چون همیشه الکی آدمو امیدوار می کنی و بعد میزنی تو ذوقش!
- هیچی نیستی کوین. هیچی!
- بهتره تموم دنیا ترکت کنن و تو تنهایی خودت بپوسی!
- فکر کردیم میشه روت حساب کرد. دیر فهمیدیم تو از همه برای تکیه کردن بدتری!
اکسیژن...
اکسیژن...
پس این اکسیژن کوفتی کجا بود؟ چرا کوین نمی توانست نفس بکشد؟
- ریدیکلوس!
لولوخور خوره از ریموند تبدیل به اسبی دو پا شد که دماغ دلقک داشت. آقای کارتر روی زمین زانو زد و دست پسر کوچکش را گرفت. کوین بالاخره توانست نفس بکشد.
- از پس یه لولوخور خوره هم بر نیومدی؟
لحن پدرش مانند همیشه خشک و جدی بود. کوین سعی کرد به زور هم که شده لبخند بزند.
- جلوش دووم آوردم ولی. ممنون که اومدی بابا.
آقای کارتر سری تکان داد و به کمک چوبدستی اش بوگارت را درون جعبه ای حبس کرد. کوین هم آرام به سمت اتاق خوابش رفت و زیر لب گفت:
- شب بخیر بابا.
پدرش جوابی نداد و از عمد به او بی توجهی کرد. و این برای بچه تلخ تر از هر چیزی بود.
همین که به اتاقش رسید، فوری در را بست و روی تخت پرید. لیست تمام افرادی را که میشناخت در ذهنش مرور کرد. نیاز داشت با کسی صحبت کند و در آغوشش زیر گریه بزند اما هیچکس را نیافت. همه با او به شدت غریبه بودند. دنیا با آن همه آدم درونش گاه چقدر کوچک و دلگیر میشد.
بالشش را چرخاند و سرش را درون آن فرو کرد. دیگر تحمل نگه داشتن اشکهایش را نداشت. آن همه آدم آن بیرون بودند ولی هیچ کدام نمی توانستند پناهی برای اشک های یک کودک باشند. اصلا لزوم وجود آن همه آدم چه بود وقتی هیچ کدامشان نمیتوانستند حدس بزنند ته دل کوین چه می گذرد؟
آنقدر گریست که سر انجام خوابش برد.
***
صبح که کوین بیدار شد دیگر خبری از سایه ها نبود و مادرش لبخند میزد.
- صبح بخیر عزیزکم.
سایه ها بخاطر شجاعت کوین از بین رفته بودند و این تمام چیزی بود که او نیاز داشت...
یک پایان خوش!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








