جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 20:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کودکان موجودات حساسی اند. ولی مادران حتی از کودکان هم حساس ترند. این موضوعی بود که کوین در سن خیلی کمی به آن پی برده بود. روزهایی که به سرزمین جادوگران نمی‌رفت در خانه با مادرش یا پدرش می‌ماند و سعی می‌کرد زیاد توی دست و پایشان نباشد زیرا آنها سرشان شلوغ می‌شد و حضور کوین اعصابشان را بهم می‌ریخت.

درست یک هفته بود که خانم کارتر دیگر لبخند نمی‌زد و هرگاه چشمش به کوین می افتاد سعی می‌کرد نسبت به او بی توجهی نشان دهد. کوین احساس میکرد آسمان خانه‌شان سنگین شده و موجی از درد و غم بعد از غروب در آغوشش می کشید. کودک نزدیک شب از دست سایه ها می گریخت ولی نمیدانست به کجا پناه ببرد. به چه کسی.
آنقدر آن هفته گیج و مستاصل بود که دیگر نمیدانست چه کند تا آنکه یک شب تصمیم گرفت ترسش را کنار بگذارد و به دل تاریکی بزند. همان موقع بود که طی عملیاتی مخفی متوجه شد سایه ها از کجا نشئات می گیرند...
اتاق مادرش، منبع تمام هاله ها بود!

عجیب بود که تاحالا متوجهشان نشده بود. سایه ها و هاله ها به طور واضح قابل شناسایی و دیدن بودند. بعضی هایشان از زیر در و برخی های دیگر از سوراخ کلید به بیرون نشت پیدا می کردند و سالن منتهی به اتاق را همچون سیلی از تاریکی می پوشاندند. کوین پشت در اتاق خانم کارتر ایستاده بود و می ترسید به مادرش نزدیک شود. میدانست او را عصبی تر خواهد کرد.
ولی باید نزدیک میشد... باید جلو می رفت... باید دستش را دراز می کرد و آخرین وجوه باقی مانده از مادرش را نجات میداد...

برای همین در زد و با شجاعت و خوشحالی ساختگی، وارد اتاق شد.
- مامان حالت چطوره؟
- مگه با وجود تو آدم میتونه حالش خوب باشه؟

پاهای کوین سست شد. درست شنیده بود؟ دلیل ناراحتی مادرش خودش بود؟
مستاصل قدمی برداشت و رو به روی مادرش ایستاد. خانم کارتر رنگ به چهره نداشت و عصبانی به نظر می رسید.
-کتاب خوندن چیز خوبی نیست اینو تو به من ثابت کردی. فقط وقت تلف کنیه! چون هیچ دستاوردی نداره... البته بچه داشتنم چیز خوبی نیست. کاش واسه خودم زندگی کرده بودم!
- ما... مامان... من کاری کردم که... ناراحتت کرده؟

با اینکه کوین چهره‌ی خشمگین و عصبی والدینش را زیاد دیده بود، هیچ وقت به آن عادت نکرده بود. و هر دفعه از دیدن این چهره شگفت زده می شد و زبانش می گرفت.


- کاش یه بچه‌ی عادی بودی. مگه بقیه بچه‌‌های مردم از کجا میان که تو نمی‌تونی مثل اونا باشی؟
- ولی مامان من اژ متفاوت بودن خودم خوشم میاد.

کودک سرش را پایین انداخت تا شراره های آتش را در چشمان مادرش نبیند. خانم کارتر فریاد زد:
- از متفاوتا متنفرم!
- من... من... خوشم میاد.

کوین دروغ می گفت. دیگر خوشش نمی آمد. دیگر از هرچیزی که مادرش از آن متنفر بود، خوشش نمی آمد. حتی اگر قبلا عاشق این بود که خاص باشد و خاص زندگی کند.
- انقدر رفتی پیش جادوگرا خودت هم جادو شدی! من چه گناهی کردم که تو باید بچم باشی؟

برای هر بچه ای سخت است که جلوی مادرش بنشیند و بشنود والده اش از وجود او بیزار است فقط برای آنکه هرگز نتوانسته آنچه باشد که مادرش می خواهد. فقط برای اینکه متفاوت بوده و عرضه عادی بودن را نداشته است.
- تو یه زندگی با امکانات خوب داری. ولی نمیتونی اندازه یه بچه معمولی تلاش کنی.

کوین نمی توانست. نمی خواست که بتواند. بچه های لعنتی آن بیرون فقط بلد بودند مهد کودک بروند و نقاشی های عجق وجق بکشند و کلاس هایشان را با گرفتن ستاره و برچسب سپری کنند. کاری که هر بچه عادی و البته باهوش دیگر می کند این است که در جامعه مورد تایید همگان قرار بگیرد. اما کوین این را نمی خواست. یا دست کم تمایل داشت کارهای بهتری انجام دهد. کارهایی که لیاقتشان بیشتر از یک برچسب ستاره مهدکودک باشد.
باید این را به مادرش می گفت اما نگفت. کودکان موجودات حساسی بودند و مادران حساس تر.

- میدونی خوبی میراندا چی بود؟ اون همه چیزو به مامانش می گفت!

پسر بچه اخم کرد این یکی صد در صد دروغ بود! میراندا به والدینش حقیقت را نمی گفت. حداقل نه همه ی حقیقت را.
کوین هم به مادرش همه چیز را می گفت البته به جز آن زمانی که می خواست او را سورپرایز کند یا فکر می کرد اتفاقات پیش رویش چندان مهم نیستند یا حرف هایش او را ناراحت می کنند. اما بقیه را می گفت. مطمئنا می گفت. مادرش حق نداشت این گونه به او بی اعتماد باشد.
خانم کارتر قدمی دور اتاق زد و رو به کوینی که هنوز سرش را بالا نیاورده بود فریاد کشید:
- چرا حرف نمی زنی؟ چرا چیزی نمی گی؟ تصمیم گرفتی انقدر حرصم بدی که پیرم کنی مگه نه؟... البته که جز این کار دیگه ای ازت بر نمیاد.

حرفای مادرش واقعا وحشتناک و آزار دهنده بودند. ترس سرتاپای کوین را فرا گرفت. دوست داشت گریه کند ولی نکرد. فقط نفس عمیقی کشید و آرام ماند و سعی کرد کمک کند تا مادرش خود را تخلیه کند. شاید بزرگ شدن همین بود.
اینکه اجازه بدهی تا عزیز ترینت به تخریب وجودت بپردازد و قلبت را تکه تکه کند و بعد تو، بی هیچ حرفی بلند شوی، در آغوشش بگیری و با تکه های قلب شکسته ات عاشقش باشی.

- ما... مامان... همه چی مرتب می‌ شه.
- اگه میتونی مرتبش کن! هر چند که میدونم عرضه همین یدونه کار رو هم نداری!

دست کوچک کوین مشت شد. امیدور بود این حرکت بتواند جلوی لرزشش را بگیرد.
- من... من بچه بدی نیشتم... من همیشه تلاشمو می کنم که خوشحالت کنم.
- جدی؟ پس چرا تا حالا حتی یه ذره هم خوشحال نشدم کوین؟ چرا؟ دلیل تموم ناراحتی های من تویی!

صدای خانم کارتر آنقدری بلند بود که در و دیوار اتاق را می لرزاند و رعشه بر اندام هر جنبنده ای که آن اطراف بود می انداخت. شاید کوین از همان اول هم نباید وارد اتاق می شد. شاید نباید ادای گریفیندوری های شجاع را در میاورد. اما به هر حال او به ترسش غلبه کرده بود.
بله کوین بر ترسش غلبه کرد و مادرش این را ندید. کوین بر خیلی چیزها غلبه می کرد که مادرش نمیدید.

- چه بدی ای در حقت کردم که تو زندگی اینطوری جوابم زحماتمو میدی؟.. لیاقت این زندگی ای که برات فراهم کردیمو نداری کوین!

کودک حرفی نزد. دلش نمی خواست چیزی بگوید که بیشتر از این باعث سردرد مادرش شود اما در عمق وجودش، از اینکه اینگونه باعث غمگین شدن خانم کارتر شده بود، ناراحت بود. و از اینکه مادرش ذره ای به او مجال صحبت کردن نمی داد حرص می خورد. کوین فردی آزادی طلب بود و همین که میدانست میتواند لبخند بر لب دیگران بیاورد یعنی مستعد بود و نیروی خاصی داشت که خیلی ها نداشتند. نیازی نداشت والدینش او را با دیزی دختر، همکار پدرش مقایسه کنند و برچسب بی عرضگی و بی لیاقتی به پیشانی اش بزنند.‌ لعنت به آن دختر!
لعنت به تمام بچه های عادی دنیا!

- کاش هیچ وقت تو این خانواده به دنیا نمی اومدی.

مادرش با کلافگی این را گفت و سرش را میان دست هایش گرفت. امید، آخرین پرنده‌ای که مانده بود هم تصمیم گرفت پرواز کند و از آنجا برود...

قلب همیشه از دست کسی که بیشتر از همه دوستش داریم می شکند. و این حس مادر کوین نسبت به او بود. چیزی که کوین درک میکرد اما نمیتوانست کاری برای آن انجام دهد. تلاش برای آنکه مانند پدرش شود عملا غیرممکن بود. هر چقدر میخواست هم نمیتوانست برای رسیدن به آن تلاش کند. جایی از کار می لنگید.

- ما...
- فقط برو بیرون! نمیخوام چیزی بشنوم.

با این حرف، دنیا دور سر پسر بچه چرخید. زانوانش وزنش را تحمل نکرد و بالاخره... کوین فرو ریخت!
روی زمین افتاد و سعی کرد به یاد بیاورد نفس کشیدن چگونه بود.
مادرش با دیدن وضعیت کوین از جا برخاست ولی جای اینکه سمتش بیاید، تبدیل به فرد دیگری شد.

- کوین؟ چطوری جرئت می کنی برگردی وقتی که حتی عرضه نداری یه دوست واسه خودت داشته باشی؟ تو همه دوستات رو فدای اهدافت می کنی! هم چی برات فقط لحظه ایه!

قبل از اینکه کوین بتواند نفسی بکشد و جواب جوزفین را بدهد، دخترک چرخید و تبدیل به تام شد.
- اصلا ازت انتظار نداشتم کوین ولی تو هم دقیقا مثل بقیه ای. همونقدر بی رحم و خودخواه. شده تا حالا به کسی غیر خودت فکر کنی؟ شده ببینی وقتی که میذاری میری چجوری به بقیه آسیب می رسونی؟

و باز یک چرخش دیگر.
- مامان برات متاسفه. تو اصلا اهمیتی به احساسات دیگران نمیدی. همیشه میذاری میری بدون اینکه پشت سرت رو نگاه کنی. انگار بقیه فقط برات یه اسباب بازی باشن باهاشون بازی می کنی اما بعد که حوصله ت سر جاش اومد می ندازیشون دور.

کوین حضور لولو خور خوره را تشخیص داده بود اما نمی توانست از شر آن راحت شود. لولوخور خوره همچنان می چرخید و به دوستان و دشمنانش تبدیل می شد. به بچه های گریفیندوری که می گفتند ننگ گودریک است. به بچه های هافلپافی که حالشان از او به هم می خورد. به ریونکلاوی هایی که از او ناامید شده بودند و اسلیترینی هایی که تحقیرش می کردند.

- کی به تو نشان مرگخواری داده؟ لیاقت هیچی رو نداری!
- فکر می کنی با بچه بازیات به جایی میرسی؟ در این صورت بدون که خیلی بچه ای!


دست هایش دور بدنش پیچید و خود را در آغوش کشید... چشمانش به کمک پرده های اشک، حفاظی دور قلبش ایجاد کرد... مغزش شد پناهگاه. کوین به وجود خودش چنگ انداخت تا خود را وادار کند نجات یابد.

- ازت بدم میاد چون همیشه الکی آدمو امیدوار می کنی و بعد میزنی تو ذوقش!
- هیچی نیستی کوین. هیچی!
- بهتره تموم دنیا ترکت کنن و تو تنهایی خودت بپوسی!
- فکر کردیم میشه روت حساب کرد. دیر فهمیدیم تو از همه برای تکیه کردن بدتری!

اکسیژن...
اکسیژن...

پس این اکسیژن کوفتی کجا بود؟ چرا کوین نمی توانست نفس بکشد؟

- ریدیکلوس!

لولوخور خوره از ریموند تبدیل به اسبی دو پا شد که دماغ دلقک داشت. آقای کارتر روی زمین زانو زد و دست پسر کوچکش را گرفت. کوین بالاخره توانست نفس بکشد.

- از پس یه لولوخور خوره هم بر نیومدی؟

لحن پدرش مانند همیشه خشک و جدی بود. کوین سعی کرد به زور هم که شده لبخند بزند.
- جلوش دووم آوردم ولی. ممنون که اومدی بابا.

آقای کارتر سری تکان داد و به کمک چوبدستی اش بوگارت را درون جعبه ای حبس کرد. کوین هم آرام به سمت اتاق خوابش رفت و زیر لب گفت:
- شب بخیر بابا.

پدرش جوابی نداد و از عمد به او بی توجهی کرد. و این برای بچه تلخ تر از هر چیزی بود.
همین که به اتاقش رسید، فوری در را بست و روی تخت پرید. لیست تمام افرادی را که می‌شناخت در ذهنش مرور کرد. نیاز داشت با کسی صحبت کند و در آغوشش زیر گریه بزند اما هیچکس را نیافت. همه با او به شدت غریبه بودند. دنیا با آن همه آدم درونش گاه چقدر کوچک و دلگیر می‌شد.

بالشش را چرخاند و سرش را درون آن فرو کرد. دیگر تحمل نگه داشتن اشک‌هایش را نداشت. آن همه آدم آن بیرون بودند ولی هیچ کدام نمی توانستند پناهی برای اشک های یک کودک باشند. اصلا لزوم وجود آن همه آدم چه بود وقتی هیچ کدامشان نمیتوانستند حدس بزنند ته دل کوین چه می گذرد؟

آنقدر گریست که سر انجام خوابش برد.

***



صبح که کوین بیدار شد دیگر خبری از سایه ها نبود و مادرش لبخند میزد.
- صبح بخیر عزیزکم.

سایه ها بخاطر شجاعت کوین از بین رفته بودند و این تمام چیزی بود که او نیاز داشت...
یک پایان خوش!

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 05:50
نمایش جزئیات
آفلاین
#خطر


(چیزهایی که نباید برف‌باران بدانند)،
(خاطراتی که باید به دست فراموش سپرده شوند)




شب، سردتر از همیشه بود.
مه ضخیم روی زمین خزیده بود، آن‌قدر غلیظ که حتی نور ماه، بی‌رمق و لرزان، راهی به درونش نداشت. درختان اطراف مانند ستون‌هایی بی‌جان ایستاده بودند، بی‌برگ، بی‌نفس، و پوشیده در یخ. صدای خش‌خش خفیف زیر پا به گوش می‌رسید، شبیه قدم‌زدن سایه‌ای نامرئی بر برف‌های بکر. بم از دل تاریکی بیرون آمد. بدنی از یخ، بی‌صدا، بی‌حرارت. دکمه‌های سیاهش می‌درخشیدند، و بخار سردی از سرش بالا می‌رفت، گویی حتی هوای اطراف را هم منجمد می‌کرد. چشم‌های لرزانش چیزی را نمی‌دیدند، اما همه‌چیز را احساس می‌کردند. درون آن خانه‌ی دورافتاده، مردی نفس می‌کشید که دیگر نباید زنده می‌بود.
دستور روشن بود. خیانت. مجازات. نابودی. در چوبی با ناله‌ای خفه باز شد. بم وارد شد. هوای خانه گرم بود. بیش از حد گرم. چکه‌های آب آرام از آرنجش سرازیر شد، بی‌صدا به زمین افتاد. شال‌گردن جادویی‌اش به رنگ سرخ درآمد. مرد، خوابیده روی تخت، بی‌خبر از پایان خود، با دهانی نیمه‌باز و سینه‌ای آرام که بالا و پایین می‌رفت.
بم نزدیک‌تر شد. دست راستش بالا رفت. دکمه‌ی سینه‌اش باز شد. نوک آن، یخی تیز و کشنده، برق زد. نه فریاد. نه لرز. فقط یک حرکت. یک ضربه.
خون، تیره و گرم، روی زمین ریخت. بخار کرد. در برخورد با پوست بم، جوشید. اما او عقب نکشید. قطره‌ای دیگر از یخ ذوب‌شده از چانه‌اش چکید، اما صورتش بی‌تغییر ماند. هیچ احساسی دیده نمی‌شد.
با دست دیگرش، پارچه‌ی روی جنازه را بالا کشید. پوشاند. تمیز. بی‌نقص. مثل کاری که بارها انجام داده بود. سپس ایستاد. لحظه‌ای طولانی.
شاید منتظر عذاب. شاید فقط گوش سپرده به سکوتی که از مرگ برخاسته بود. در باز شد. باد سرد به درون خزید.
کرموفیز از آستانه وارد شد، خزنده و بی‌صدا، با رد یخ پشت سرش. به بم نزدیک شد. در حلقه‌ای آرام دور پایش چرخید، مثل سایه‌ای وفادار.
سپس، هر دو رفتند. در بسته شد. پشت سرشان، خانه‌ای در مه فرو رفت. و در دل آن مه، شیر ماده‌ای یخی، با چشمانی روشن، برای لحظه‌ای ظاهر شد. خاموش. ایستاده. و سپس ناپدید شد.
هیچ‌کس فریاد را نشنیده بود. هیچ‌کس ندانست که مرگ از کجا آمده بود. فقط برف بود، و سکوتی سردتر از مرگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
رلیک تاریک

قسمت اول


باران می‌بارید.
نه آن بارانی که زمین را می‌شوید، نه آن‌که مردم را به خانه‌هاشان می‌کشاند. این باران، خاکستری بود. مثل نفسی مرده از دهان شهری که مدت‌هاست خواب را فراموش کرده.

لندن!
نه آن لندن که در کتاب‌هاست، با نورها و برج‌ها و ساعت‌هایی که وقت را فریاد می‌زنند. اینجا، لندنِ سایه‌ها بود. آن‌سوی خیابان‌های تمیز، پشت پنجره‌هایی که همیشه بسته‌اند. جایی که جادو زنده است، اما جرئت نمی‌کند نامش را بلند بگوید.

من، آن شب را به یاد دارم.
نه به خاطر باد، یا صدای عبور ارابه‌ها. بلکه به خاطر نجوایی ضعیف، خفه‌شده زیر بوق‌ها، دودها، و گام‌های بی‌هدف آدم‌ها چیزی داشت صدایم می‌کرد نه با کلمات با حس، با درد؛ با نوعی تشنگی که فقط در مردگان باقی می‌ماند.
گوشه‌ی کوچه‌ای باریک، آن‌جایی که نور چراغ‌های گاز به خاک نمیرسید، آن را دیدم.
نه جعبه‌ای زرین، نه کتابی از پوست اژدها.
فقط یک تکه سنگ.
شکسته زنگ‌زده و دور انداخته‌شده در کنار کیسه‌ای زباله، میان خاک و تف و باران.
اما من می‌دانستم.
می‌دانستم این شیء، بیشتر از همه‌ی آنچه وزارت سحر و جادو در مخازنش پنهان کرده، ارزش دارد.
برداشتمش با دستان برهنه احساس کردم که پوست دستم را نمی‌سوزاند بلکه درون روحم را می‌خراشد.
و وقتی نگاهم را بر آن متمرکز کردم، دیدم.
دیدم چشم‌هایی که زمانی از خدا هم نمی‌ترسیدند، در برابر این رلیک، گریسته‌اند.
باران بر شانه‌ام کوبید، انگار هشدارم می‌داد.
«رهایش کن.»
اما من هیچ‌وقت با نصیحت، کاری نداشته‌ام.
رلیک، گرم نبود.
نه حتی سرد هم نبود.
بلکه چیزی بود میان حدود مرگ و زندگی.
مثل دستان انسانی که ساعت‌هاست مرده، اما هنوز با زندگی در جنگ است.

نگاهش کردم. خطوطش درهم‌تنیده، نمادهایی که هیچ الفبایی نمی‌شناخت.
و بعد. صدا آمد.

نه از بیرون.
از درون.
از جایی میان ذهن و مغز. میان استخوان‌های جمجمه‌ام، همان‌جایی که شب‌ها خوابم را می‌دزدند.

اوراد ممنوعه!!!
نفسم را در سینه‌ام حبس کردم. نه از ترس، بلکه از کنجکاوی این اوراد مثل قطره‌ای زهر روی زبانم نشستند.
و جملاتی با چنین مفهومی:
«هفت رلیک ریخته شدند… شش‌شان در خون، یکی در فراموشی.»
«تو، آن هفتمی را یافتی. نه به حکم شایستگی. به حکم نالایقی.»

مردی از آن سوی کوچه رد شد، بی‌خبر از آن‌چه در دستانم بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست.
حتی جادوگران هم دیگر جادوی باستانی را که از این رلیک نشات میافت را نمی‌فهمند.
آن‌ها چوب‌دستی دارند اما من، مرزهای دنیا را در مشت گرفته‌ام.
سنگ شروع به تپیدن کرد.
آهسته، مثل قلب نوزادی مرده که دوباره صدا پیدا می‌کند.
هر ضربه‌اش، یک نام در گوشم زمزمه می‌کرد.
تئودور… اسبِن… ماروسیا… آلسیر…
نام‌هایی که هرگز نشنیده بودم، اما انگار به خواب‌هام تعلق داشتند.
سایه‌ی من روی دیوار کِش آمد. انگار بزرگ‌تر شد، خمیده‌تر.
ناگهان این اسامی برایم مفهومی غیر از خواب یافتند؛ مفومی از کتبی که در دوران نوجوانی مطالعه کرده بودم.


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1404 20:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تند باد، نور کم سوی هلال ماه از پشت ابر ها و سوسو زدن‌های نور آتش در کنار چادر. در دل جنگل ممنوعه، رو به روی آتش نشسته بود و کتاب می‌خواند. یا اینگونه به نظر می‌رسید! باد موهای مشکینش را به وحشیانه‌ترین حالت ممکن کنار می‌زد و در گوشش می‌غرید. از پشت سر صدای زوزه گرگی به هوا رفت، نه از قدرت، نه از شادی... از درد.

سرش به سمت صدا چرخاند و به تاریکی مرموز میان درختانی رقصان نگریست. باد بار دگر غرید و آتش را خاموش کرد. تاریکی مطلق. به سمت صدا حرکت کرد... صدای زوزه گرگ دیگری آمد... زوزه‌ای وحشی، زوزه‌ای از طمع، اما باز از حرکت نایستاد. دستانش از سرما سِر شده بود، یا شاید هم از چیز دیگری! هرچه جلوتر می‌رفت بوی خون و صدای خِرخِر خصمانه گرگ بیشتر می‌شد. دیدش در تاریکی مختل شده بود و هیچکس جز خودش در آن اطراف نبود.


تا به فضای باز پشت درختان رسید نور رعد و برق برای لحظه‌ای او را از آنچه رخ می‌داد آگاه کرد. گرگ بزرگ جسه و سورمه‌ای رنگی بر بالای جسد نیمه‌جان گرگی نحیف و خاکستری رنگی ایستاده بود، پس بوی خون شدید از پهلوی خونین گرگ خاکستری نشئت می‌گرفت! با صدای غرش رعد، گرگ سورمه‌ای از روی جسد گرگ دیگر بلند شد و به سوی دیگری رفت ولی پیش از رفتن به چشمان انسانی که در میان درختان ایستاده بود نگاه کرد، نگاهی که می‌گفت در جنگل اگر ضعیف باشی خواهی مرد، اما چشمان انسان توانایی دیدن گرگ را نداشت.

پس از رفتن گرگ سورمه‌ای به سوی گرگ نیمه مرده حرکت کرد. کنار گرگ زانو زد و نگاهی به درماندگی گرگ کرد... درماندگی‌ای که او را یاد خاطراتی از زندگی خودش می‌انداخت... هنوز نفس می‌کشید اما فاصله ای تا مرگ نداشت... اما این نباید پایانش باشد.

- نمی‌ذارم برات اینجوری تموم شه!

صدایش با باد رفت. از جیب لباسش چوب‌دستی کشیده به سفیدی ماه بیرون کشید و بدون صدا زمزمه کرد:

- اپیکسی.

و چوب‌دستی را روی زخم‌های بی‌شمار گرگ حرکت داد. زخم‌ها آهسته پیوند می‌خودرند ولی حال گرگ همچنان وخیم بود و توان حرکت نداشت. آرام بدن نحیف گرگ را در آغوش کشید و سمت چادرش به راه افتاد. تا به چادر رسید بدن گرگ را در کنار خاکستر آتش گذاشت و برای یک آن به چشمان خاص و نقره‌ای گرگ نگاه کرد... انگار ماه را منعکس می‌کنند. به سمت تاریکی درون چادر رفت تا برای گرگ آب پیدا کند. چادر بی‌نهایت شلوغ بود و گشتن بی‌فایده بود، پس با حرکت چوب دستی قمقمه‌اش را فراخواند. قمقمه را در هوا گرفت و از چادر خارخ شد. تا آمد بیرون با صحنه‌ای دیدنی مواجه شد!

گرگ سفید و آرامی در کنار بدن نیمه‌جان گرگ، مانند پدری که می‌خواهد از طفلش محافظت کند ایستاده بود. شباهت چهره دو گرگ با یک دیگر غیر قابل انکار بود. چند لحظه به چشمان نقره‌گون گرگ سفید نگاه کرد... غرش دیگر رعد و برق. باران تندی شروع به باریدن گرفت و سرمای قطرات باران او را به خود آورد. سمت گرگ بیمار حرکت کرد ولی تا به گرگ رسید جا خورد... نفس نمی‌کشید! آرام بدن گرگ را تکان داد... تلاش کرد نبض گرگ را بگیرد، ولی دستانش به رعشه افتاده بود. باد هم کم نمی‌گذاشت هرچه در چنته داشت رو می‌کرد و تا می‌توانست می‌غرید.

- نه... نه... نه!

کار از کار گذشته بود... اما... گرگ به چه گناهی اینگونه مرد؟ چرا؟ شاید... شاید اگر سریع‌تر می‌گشت... شاید...

- چرا اینقدر مشتاق بودی گرگ رو نجات بدی؟

پیرمردی که پشت سرش ایستاده بود او را بیرون کشید... حتما وقتی دنبال آب می‌گشت بیدار شده بود.

- حقش نیست اینطوری بمیره!
- شاید... شاید هم چون خودت رو مثل اون می بینی؟

نگاهی به گرگ سفید می‌اندازد و بعد نگاهی به پیرمرد. هر دو با نگاهی عمیق و منتظر که از قبل جواب را می‌داند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت پنجم/ پایانی

__________________

صبح، سرد بود. از آن سردی‌هایی که در هوا نیست—بلکه در استخوان است. در تنهایی. در ذهن‌هایی که شب را با خاطره سر کرده‌اند، نه با خواب.
دراکو کنار دریاچه نشسته بود. ردایش روی چمن خیس کشیده می‌شد. نور خورشید هنوز به سطح آب نرسیده بود. انعکاس نداشت. مثل احساساتی که در دل مانده‌اند اما جرأت نکرده‌اند رخ بنمایند. صدای پا آمد. نه با عجله، نه پنهانی. فقط آن‌طور که کسی می‌آید، چون دیگر نمی‌خواهد پنهان کند.
اسنیپ. کنار او ایستاد. برای مدتی طولانی، فقط ایستاد. بعد، بدون کلام، روی نیمکت سنگی نشست. سکوت بین‌شان، این‌بار آزاردهنده نبود. شبیه فهمی بی‌نیاز از توضیح بود.

- دیشب... چیزی نگفتین.
دراکو با صدایی خسته گفت.
- نه اینکه منتظر باشم. ولی... هنوز توی ذهنمه.

اسنیپ نگاهش نکرد. به دریاچه چشم دوخت.
- همیشه همه‌چیز گفته نمی‌شه، مالفوی. بعضی حرفا فقط باید... حس بشن.

دراکو مکث کرد.
- حس کردم.

باد، آرام ردایشان را به هم رساند. نه خیلی، فقط به‌قدر لمس لبه‌ای. اسنیپ گفت:
- شاید اشتباهه.
مکث.
- شاید حتی خطرناکه. شاید فقط یک... انعکاسه از دو نفر که زیادی تنها موندن.
- شاید. ولی اگه حتی فقط یک انعکاس باشه... باز هم واقعی‌تره از خیلی چیزهایی که تو این قلعه تجربه کردم.

چشمان‌شان برای لحظه‌ای کوتاه تلاقی کرد.
و بعد، دوباره دور شدند. اسنیپ آرام برخاست. انگار سنگینی شب هنوز بر شانه‌هایش بود. دست در جیبش کرد. چیزی بیرون آورد—بطری کوچک شیشه‌ای، با مایعی بی‌رنگ. روی چوب‌پنبه‌اش، نشان شخصی حک شده بود. قدیمی، آشنا. متعلق به همان کسی که اسنیپ هرگز نامش را نمی‌برد.
- یک معجون حافظه‌ی ناتمام.
اسنیپ گفت، بدون آنکه نگاهش کند.
– به درد کسی نمی‌خوره. جز کسی که یاد گرفته incomplete بودن هم یه شکل از زنده‌بودنه.

بطری را روی نیمکت گذاشت و رفت. اما پیش از آنکه قدم‌هایش دور شود، صدای آرام دراکو آمد.
- اگه... یه روز، خواستین تمومش کنین...
مکث.
- من هنوز اینجام.

اسنیپ هیچ نگفت. اما قدم‌هایش کندتر شد. فقط برای لحظه‌ای. و آن لحظه، کافی بود.

دراکو بطری را در دست گرفت. نور خورشید بالا آمده بود. روی شیشه‌ی شفاف، تصویری افتاده بود—نه خودش، نه اسنیپ. فقط بازتابی از آنچه می‌توانست باشد، اگر... اگر شجاعت کافی بود. و شاید، فقط شاید، یک روز این انعکاس، شکل بگیرد. اما امروز، فقط همین بود:
شروعی که قرار نبود پایانش را کسی بداند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت چهار

__________________

مدتی بعد...
آن شب، آسمان می بارید. نه طوفانی. نه آرام. فقط بی‌وقفه. مثل دل‌هایی که یاد گرفته‌اند بغض کنند، بی‌آنکه بشکنند. دراکو تا نیمه‌شب در کتابخانه مانده بود. وانمود کرده بود مشغول مطالعه است، اما تمام مدت چشمش روی سطری گیر کرده بود که خوانده نمی‌شد. ذهنش جای دیگری بود. به اتاقی سنگی، پنجره‌ای نیمه‌بخار گرفته، مردی با چشم‌هایی مثل چاه.
و جمله‌ای که هنوز در گوشش می‌پیچید:
- و اگه اون شخص... بیش از حد شبیه من باشه، مالفوی؟

او حالا در راهرویی بود که دیگر تاریک نبود، بلکه صادق بود. هاگوارتز، شب‌ها، رو راست‌تر می‌شد. دیگر نقابی از نظم و آموزش نداشت. فقط سکوت بود و قدم‌هایی که در دل سنگ شنیده می‌شدند. دراکو مقابل در دفتر استاد معجون‌سازی ایستاد. نفسش را آهسته بیرون داد. بعد، در زد. پاسخی نیامد. اما در باز بود. و شاید، فقط شاید، انتظارش را می‌کشید.
اسنیپ پشت میز ننشسته بود. کنار پنجره ایستاده بود. مثل همیشه. اما این‌بار، وقتی دراکو وارد شد، برگشت. کامل. رو به او. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. انگار دیگر مقاومت نمی‌کرد. نه به‌خاطر تسلیم شدن، بلکه چون فهمیده بود این جنگ، از آن جنگ‌هایی نیست که باید برد—فقط باید زنده از دلش بیرون آمد. دراکو نزدیک شد. با قدم‌هایی بی‌صدا، اما بی‌تردید. بین‌شان، دیگر فاصله‌ای نمانده بود.
- فکر می‌کردم فقط منم که شب‌ها با پنجره حرف می‌زنم.

زمزمه‌ی آرام دراکو، نه شوخ‌طبع بود، نه تلخ. فقط واقعی. اسنیپ گفت:
- پنجره‌ها امن‌تر از آدم‌ها هستن. قضاوت نمی‌کنن.

دراکو لبخند محوی زد.
- ولی فقط آدم‌ها هستن که می‌تونن... بفهمن.

سکوت. فقط صدای باران روی شیشه‌ها.

- تو خیلی فرق کردی، مالفوی.
اسنیپ گفت. نه از روی تحسین. نه حتی از روی تعجب. بیشتر شبیه اعتراف بود.
- بزرگ شدی... و هنوز زنده‌ای. این خودش معجزه‌ست.

دراکو نگاهش کرد. مستقیم.
- شما هم زنده‌اید. با اینکه فکر نمی‌کردم دیگه بتونید باشید.

اسنیپ نفس کشید. سنگین.
- من فقط نفس می‌کشم. زندگی... چیز دیگه‌ایه.

دراکو نزدیک‌تر شد. خیلی نزدیک.
- پس شاید وقتشه یادش بگیرین.
مکث کرد.
- با من.

اسنیپ چشم‌هایش را بست. برای لحظه‌ای طولانی. انگار داشت در ذهنش چیزی را دفن می‌کرد، یا بیرون می‌کشید. وقتی چشم گشود، صدایش خش‌دارتر از همیشه بود.
- داری با چیزی بازی می‌کنی که نمی‌فهمیش، دراکو.

اولین بار بود که اسمش را بی‌هیچ عنوانی صدا می‌زد. دراکو آرام جواب داد:
- شاید. ولی تنها چیزی که ازش نمی‌ترسم،... همین نفهمیدنه.

و بعد، همان سکوت لعنتی. اما این‌بار، بین‌شان فاصله‌ای نبود. دست دراکو، آهسته، اما بی‌تردید، لبه‌ی ردای اسنیپ را گرفت. و اسنیپ—برای اولین بار، نه رد کرد. نه پس کشید. نه ناپدید شد. فقط ایستاد. زیر نور باران، در قلعه‌ای که پر از خاطره بود، دو روح زخمی، به‌جای زخم زدن، مکث کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت سه

__________________

روزها می‌گذشتند، آرام و بی‌صدا، مثل معجون‌هایی که آرام در دل آتش می‌جوشیدند، بدون آن‌که کسی بفهمد چه درونشان می‌گذرد. دراکو دیگر دانش‌آموز نبود، اما گاهی احساس می‌کرد همان پسرک گمشده‌ی گذشته است—با این تفاوت که حالا، خودش می‌دانست گم شده.
هر صبح، همان مسیر را از اتاقش تا کلاس دفاع طی می‌کرد. هر شب، همان کلاس خالی را ترک می‌کرد. و در تمام آن ساعات خاکستری، تنها چیزی که گاه‌به‌گاه مسیر نگاهش را قطع می‌کرد، نوری محو در پنجره‌ی کلاس معجون‌سازی بود. اسنیپ، پشت پنجره. بی‌حرکت. مثل سایه‌ای که هیچ طلسمی پاکش نمی‌کرد.
آن شب، هوا گرفته بود. هاگوارتز، در آستانه‌ی پاییز، بوی باران می‌داد. دراکو دیرتر از همیشه از کلاس بیرون آمد. مسیر برگشتش از راهروهای خالی می‌گذشت، اما انگار چیزی ناخودآگاه، او را کشاند به سمت سرداب‌ها. نه به‌قصد، نه از روی کنجکاوی—بلکه از آن جنس تصمیم‌هایی که ذهن نمی‌گیرد، اما پاها می‌گیرند.
در کلاس معجون‌سازی نیمه‌باز بود. نور لرزان شمعی از میان شکاف در سوسو می‌زد. دراکو مکث کرد. بعد، بی‌آنکه نفس بکشد، در را آهسته هل داد. اسنیپ تنها بود. کنار میز کار ایستاده بود، با دستانی که لرزشی پنهان در آن‌ها بود. شیشه‌ی کوچکی در دستش بود—مایعی بنفش‌رنگ، با حرکت‌هایی چرخان، مثل خاطرات درون یک پنسیو. نگاه‌شان تلاقی کرد. چیزی درون دراکو شکست، یا شاید بیدار شد. به‌سختی حرف زد:
- می‌خواین... کمک کنم؟

اسنیپ به‌جای پاسخ، فقط شیشه را گذاشت روی میز. صدایی از دهانش نیامد. اما نگاهش—آن نگاه سنگی و ساکت—نه "نه" بود، نه "برو". فقط پذیرشی آرام...
دراکو جلو رفت. کنار میز ایستاد، دقیقاً جایی که روزی سال‌ها پیش ایستاده بود و اشتباهش باعث انفجار دیگ شد. حالا، سکوت بین‌شان پررنگ‌تر از هر فریادی بود. اسنیپ ناگهان گفت:
- دیروز، توی کلاست گفتی با تاریکی بجنگیم. اما... همیشه نمی‌شه.

دراکو آرام گفت:
- نه همیشه.
مکث کرد.
- ولی بعضی وقت‌ها... فقط کافیه یاد بگیری توش نفس بکشی.

اسنیپ لبخند نزد. اما یک لحظه، فقط یک لحظه، نفسش سنگین‌تر شد. دراکو متوجه شد. برای همین ادامه نداد. اما پیش از آن‌که برگردد و برود، نگاهش افتاد به دست‌های اسنیپ—رگه‌هایی محو از جای زخم. نه تازه. نه کهنه. فقط زنده. دراکو گفت:
- درمورد زخم هاتون... می‌تونید به کسی بگید. حتی اگه اون شخص... دانش‌آموز سابق‌تون باشه.

اسنیپ سر بلند کرد. چشم در چشم.
- و اگه اون شخص... بیش از حد شبیه من باشه، مالفوی؟

دراکو لبخند نزد. فقط زمزمه کرد:
- پس شاید... بالاخره اون کسی باشه که بفهمه.

و بعد، در سکوت شب، از کلاس بیرون رفت. اما پشت سرش، صدای حرکت آهسته‌ای بود. ردای بلند اسنیپ که به آرامی روی زمین کشیده می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1404 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت دو

__________________

صدای قل‌قل آرام معجون‌های در حال جوش به گوش می رسید. چیزی درون اسنیپ بود که آرام نبود... کلاس معجون‌سازی خالی بود و هنوز شروع نشده بود. اما او، با تمام وسواس و دقت همیشگی‌اش، ایستاده بود کنار پنجره‌ی باریک سنگی، درست رو به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه.
پنجره، نیمه‌بخار گرفته بود. اما نه آن‌قدر که نتواند ببیند. او برگشته بود. دراکو مالفوی. نه دیگر آن پسر سفیدرو و مغرور گذشته. نه آن دانش‌آموزی که زیر بار علامت شوم، در دفتر تاریک دامبلدور ایستاده بود. او حالا مردی بود. با قامت صاف، ردایی ساده، و نگاهی که انگار هزار جمله‌ی ناگفته را درون خود حبس کرده بود.

اسنیپ نگاهش کرد. نه برای قضاوت. نه برای تحقیر. فقط برای درک. وقتی دراکو در کلاس دفاع را باز کرد و وارد کلاس شد، اسنیپ به‌جای بازگشت به میز کارش، همان‌جا باقی ماند، در حال نگاه به "او". دانش‌آموزها آرام آرام وارد شدند.
صدای صندلی‌ها. زمزمه‌ها. سپس سکوت. صدای دراکو، وقتی آغاز کرد، آن‌قدر آرام بود که اسنیپ باید تمرکز می‌کرد تا بشنود:
- ما این‌جا جمع شدیم که بجنگیم با تاریکی... ولی اول باید بشناسیمش تا درونش غرق نشیم.

مکث.

-چون هرکس که تاریکی رو نشناسه، دیر یا زود، طعمه‌ش می‌شه. و من اینو از نزدیک دیدم.

اسنیپ چشم بست. نه از خشم. نه از تأسف. بلکه چون صدای او، برای لحظه‌ای، شبیه خودش شده بود. شبیه آن سال‌ها که معلم جوانی بود، با زخم‌هایی از جنگ اول، و چشمانی که جز خاطره‌ی لیلی چیزی در آن‌ها زنده نبود.
اما تفاوتی وجود داشت. دراکو از دردش فرار نکرده بود. او آن را گرفته بود، و تبدیل به درس کرده بود. و شاید—فقط شاید—همین چیزی بود که وجود اسنیپ را لرزانده بود.
در را بست. آرام. باز هم هیچ نگفت. اما چشمانش، آن چشمان یخ‌زده، کمی خسته‌تر از همیشه بودند. و زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:
- تو خیلی دیر برگشتی، مالفوی... و شاید، خیلی زود...

نقل قول:
دوتاش پشت سر همه چون قبلی مال دیروز بوده ولی ظاهراً آپلود نشده بود. ضمنا، گریه هم نمی کنم، اصلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1404 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت یک

__________________

هاگوارتز، ۲۰۰۰، دو سال پس از جنگ جادوگران.
هوا هنوز گرمی تابستان را فراموش نکرده بود، اما دیوارهای سنگی مدرسه مثل همیشه خنک بودند—نه از سر طبیعت، که از سنگینی خاطره‌ها. صدای قدم‌هایی آهسته در راهروی شمالی پیچید. آرام، بی‌شتاب. انگار کسی نمی‌خواست مزاحم گذشته شود. دراکو مالفوی، با ردای بلند مشکی، مقابل در چوبی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ایستاد. نفسش را آهسته بیرون داد. انگار حضورش در این مکان باید با اجازه‌ی چیزی نامرئی همراه باشد.

او برگشته بود. اما نه برای جبران، نه برای افتخار، نه برای پر کردن جای کسی. فقط... چون دیگر جایی نمانده بود برود. مک‌گونگال گفته بود:
-دانش‌آموزها به کسی مثل تو نیاز دارن. ما فقط چون تغییر کردی و میتونی به اونا هم کمک کنی، بلکه چون تاریکی رو می‌فهمی و درکش می کنی.

ـــــــــــــ
و حالا اینجا بود. مردی جوان با نگاهی خسته و صدایی که مدت‌هاست شنیده نشده.
او در را باز کرد. کلاس خالی بود، هنوز ساعت شروع نرسیده بود. اما یک نفر در سایه‌های دور ایستاده بود، پشت ردیف آخر میزها. بی‌صدا، انگار از همان ابتدا آنجا بوده.
دراکو نفسش را حبس کرد.
چشم‌ها. همان چشم‌ها. خاکستری نبودند. نه. تیره‌تر. مثل چاهی بی‌انتها. همان چشم‌هایی که روزی تنها کسی بودند که به‌جای سرزنش، حقیقت را می‌دیدند. اسنیپ. با ردای بلندش، بی‌حرکت ایستاده بود. نه به‌عنوان ناظر. نه به‌عنوان استاد. بلکه فقط—چون نمی‌توانست نایستد.
لحظه‌ای طولانی، سکوت بین‌شان آویزان ماند. دراکو، انگشتانش را دور لبه‌ی میز سفت گرفت. چیزی در گلویش سنگین شده بود. نه بغض. نه ترس. چیزی شبیه… درک. اسنیپ سرش را کمی کج کرد. صدایش، وقتی بالاخره شنیده شد، همان بود—آهسته، خشن، و خطرناک‌تر از فریاد.
- بیش از حد زود اومدی، مالفوی.

دراکو پلک نزد. فقط زمزمه کرد:
- توی دو سال گذشته هیچ خبری ازت نبود. فکر می‌کردم دیگه هرگز به هاگوارتز نمیای.

مکث. سنگین و کشدار.

-منم همینطور.
اسنیپ گفت. و رفت.

ردایش مثل سایه‌ی مرگ از لابه‌لای صندلی‌ها گذشت. اما لحظه‌ای که از کنارش عبور می‌کرد، شانه‌اش بی‌صدا به شانه‌ی دراکو برخورد کرد—نه تصادفی، نه عمدی. فقط… کافی برای یادآوری اینکه واقعاً آنجا بود. در کلاس دوباره پشت سرش بسته شد. دراکو ماند، در سکوت. و برای اولین بار پس از مدت‌ها، چشم‌هایش نه از ترس—بلکه از چیزی ناشناخته… کمی سوختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/27 15:34:36
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/27 15:46:16
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 26 خرداد 1404 10:11
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ حتی برای بزرگ‌ترها هم دهشتناک است؛ چه برسد به طفلی نه ساله که تنها چیزی که می‌خواهد، این است ‌که دنیای امنش از هم نپاشد.

با ظهور جادوگر سیاهی به نام لرد ولدمورت، جهان آرام ریگولوس نه ساله دستخوش طوفان شده بود.

کودک به شمار می‌رفت، لیک نیک می‌دانست اطرافش چه خبر است. می‌دید که در مهمانی‌های خاندان بلک، دیگر سخن از مباحث معمول چون وزارت سحر و جادو و قوانین جدید نبود، بلکه برخی با وحشت اسم "نامش مگو" و برخی با مدح اسم "لرد سیاه" را بر زبان می‌راندند. ریگولوس آنقدر باهوش بود که بداند هر دوی آن‌ها، همان "ولدمورت" هستند که سیریوس یازده ساله، با انزجار نامش را بر زبان می‌راند و خشم پدر و مادرشان را شعله‌ور می‌نمود.

گویی زندگی‌اش ویران گشته بود. هر وقت رادیوی جادویی را روشن می‌کرد تا به برنامه‌ی ادبی محبوبش که راجع به کتاب‌ها و شعرها بحث می‌کرد گوش دهد؛ می‌دید که سخن از قربانیان جنایات جدید لرد ولدمورت است.

والدینش و سیریوس را می‌دید. بی‌جان، شکسته شده. علامتی که همیشه هشدارش را می‌دادند بر سر میدان گریمولد برافراشته بود. یک جمجمه و مار به رنگ سبز.

گویی دنیا به آخر رسیده بود. پس چرا جنگ تمام نمی‌شد؟ چرا هرچقدر خانواده‌اش را صدا می‌زد، هیچ جوابی دریافت نمی‌کرد؟

دستش را به سمت قلبش برد و تپش نامنظم آن را حس کرد. گمان می‌نمود دارد می‌میرد و دلش هم همین را می‌خواست. دوست داشت نزد خانواده‌اش برود.

- ریگی، بیدار شو.

دست بزرگ و گرم سیریوس روی شانه‌ی نحیف و استخوانی‌اش قرار گرفت و او را به دنیای واقعی بازگرداند.

با گیجی چشمانش را مالید. اینجا چه کار می‌کرد؟ مگر در رختخوابش نبود؟ پس چرا به رخ سالخورده‌ی ملیله‌دوزی‌ خاندان بلک خیره شده بود؟

سیریوس با ملایمت دست کوچک و برف‌فام برادرش را مالید.
- آروم باش. تو خواب راه رفتی؛ ولی نه به خودت آسیبی زدی نه به بقیه.

این را گفت؛ زیرا می‌دانست باید به این چکاوک کوچک و ترسیده اطمینان خاطر دهد که خوابگردی‌اش اثر بدی نداشته؛ وگرنه ریگولوس هرگز خودش را نمی‌بخشید.

سیریوس برادرش را مانند یک عروسک چینی ظریف و شکننده بلند کرد.
- برت می‌گردونم به رختخوابت. خودمم پیشت می‌مونم. فردا با اون دوتا یا اون جن بلاگرفته حرف می‌زنیم تا یه کاری کنن که اتفاق بدی برات نیفته.

ریگولوس از این که برادرش والدینشان و جن محبوبش را با چنین بی‌احترامی خطاب می‌کرد به خود لرزید؛ ولی چیزی نگفت و گذاشت سیریوس او را روی تخت چوب ماهون بخواباند و روتختی زمردفام را رویش بکشد. سیریوس شروع به آواز خواندن کرد و برادرش را نوازش نمود.
- عاشقت هستم، به اندازه‌ی زمین و زمان.
به اندازه‌ی تمام گیتی و کهکشان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!