رلیک تاریک
قسمت اول
باران میبارید.
نه آن بارانی که زمین را میشوید، نه آنکه مردم را به خانههاشان میکشاند. این باران، خاکستری بود. مثل نفسی مرده از دهان شهری که مدتهاست خواب را فراموش کرده.
لندن!
نه آن لندن که در کتابهاست، با نورها و برجها و ساعتهایی که وقت را فریاد میزنند. اینجا، لندنِ سایهها بود. آنسوی خیابانهای تمیز، پشت پنجرههایی که همیشه بستهاند. جایی که جادو زنده است، اما جرئت نمیکند نامش را بلند بگوید.
من، آن شب را به یاد دارم.
نه به خاطر باد، یا صدای عبور ارابهها. بلکه به خاطر نجوایی ضعیف، خفهشده زیر بوقها، دودها، و گامهای بیهدف آدمها چیزی داشت صدایم میکرد نه با کلمات با حس، با درد؛ با نوعی تشنگی که فقط در مردگان باقی میماند.
گوشهی کوچهای باریک، آنجایی که نور چراغهای گاز به خاک نمیرسید، آن را دیدم.
نه جعبهای زرین، نه کتابی از پوست اژدها.
فقط یک تکه سنگ.
شکسته زنگزده و دور انداختهشده در کنار کیسهای زباله، میان خاک و تف و باران.
اما من میدانستم.
میدانستم این شیء، بیشتر از همهی آنچه وزارت سحر و جادو در مخازنش پنهان کرده، ارزش دارد.
برداشتمش با دستان برهنه احساس کردم که پوست دستم را نمیسوزاند بلکه درون روحم را میخراشد.
و وقتی نگاهم را بر آن متمرکز کردم، دیدم.
دیدم چشمهایی که زمانی از خدا هم نمیترسیدند، در برابر این رلیک، گریستهاند.
باران بر شانهام کوبید، انگار هشدارم میداد.
«رهایش کن.»
اما من هیچوقت با نصیحت، کاری نداشتهام.
رلیک، گرم نبود.
نه حتی سرد هم نبود.
بلکه چیزی بود میان حدود مرگ و زندگی.
مثل دستان انسانی که ساعتهاست مرده، اما هنوز با زندگی در جنگ است.
نگاهش کردم. خطوطش درهمتنیده، نمادهایی که هیچ الفبایی نمیشناخت.
و بعد. صدا آمد.
نه از بیرون.
از درون.
از جایی میان ذهن و مغز. میان استخوانهای جمجمهام، همانجایی که شبها خوابم را میدزدند.
اوراد ممنوعه!!!
نفسم را در سینهام حبس کردم. نه از ترس، بلکه از کنجکاوی این اوراد مثل قطرهای زهر روی زبانم نشستند.
و جملاتی با چنین مفهومی:
«هفت رلیک ریخته شدند… شششان در خون، یکی در فراموشی.»
«تو، آن هفتمی را یافتی. نه به حکم شایستگی. به حکم نالایقی.»
مردی از آن سوی کوچه رد شد، بیخبر از آنچه در دستانم بود.
هیچکس نمیدانست.
حتی جادوگران هم دیگر جادوی باستانی را که از این رلیک نشات میافت را نمیفهمند.
آنها چوبدستی دارند اما من، مرزهای دنیا را در مشت گرفتهام.
سنگ شروع به تپیدن کرد.
آهسته، مثل قلب نوزادی مرده که دوباره صدا پیدا میکند.
هر ضربهاش، یک نام در گوشم زمزمه میکرد.
تئودور… اسبِن… ماروسیا… آلسیر…
نامهایی که هرگز نشنیده بودم، اما انگار به خوابهام تعلق داشتند.
سایهی من روی دیوار کِش آمد. انگار بزرگتر شد، خمیدهتر.
ناگهان این اسامی برایم مفهومی غیر از خواب یافتند؛ مفومی از کتبی که در دوران نوجوانی مطالعه کرده بودم.

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




