جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  157 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
"میان دو پلک"


هیچ‌کس نمی‌داند که آن لحظه‌ای که پلک می‌زنی، لحظه‌ای که جهان خاموش می‌شود، جهانی دیگر، جای آن را می‌گیرد. دقیقاً همان‌طور، با همان اتاق، همان دیوارها، همان نور چراغ... فقط کمی اشتباه‌تر. این داستان، داستان یک اشتباه است، برگی از تاریخ که توسط سایه ها پوشانده شد… در یکی از آن پلک‌ زدن‌ها، خطی باریک در هوا باز شد، مثل شکافی روی پوست واقعیت. از درونش چیزی بیرون خزید، چیزی بی‌صدا اما آگاه. نفس نمی‌کشید، ولی هوا را خم می‌کرد. نور را می‌بلعید، ولی خودش دیده می‌شد. هر بار که کسی پلک می‌زد، نزدیک‌تر می‌شد. در جهان پشت پرده، صداها برعکس بودند. فریاد، مثل نجوا شنیده می‌شد و نجوا گوش را می‌درید. آن‌جا، زمان جهت نداشت، فقط لحظه‌ای بود که مدام می‌لرزید. موجوداتش از ما تقلید می‌کردند، ولی هیچ‌وقت کامل نمی‌شدند. دست‌هایشان زیادی بودند، چشم‌هایشان کم. و هر کدام دنبال صاحب اصلی‌شان می‌گشتند تا جایش را بگیرند. وقتی خط میان دو جهان ناپدید شد، هیچ‌کس نفهمید چه کسی جای خودش نیست. تنها نشانه، سکوت میان دو پلک بود، جایی که جهان اشتباه زنده شد.
اولین نشانه دیگر، انعکاس‌ها بودند. آینه‌ها، شیشه‌ی موبایل، حتی چشم‌های دیگران، همه کمی دیرتر واکنش نشان می‌دادند. اگر لبخند می‌زدی، انعکاس تصویرش در دوربین یک ثانیه بعد می‌آمد و اگر به اندازه‌ی کافی صبر می‌کردی... دیگر هیچ‌وقت لبخندی زده نمیشد.
دومین نشانه، صداها بودند. ساعت دیگر تیک‌تاک نمی‌کرد، "تاک" گم شده بود. فقط "تیک" بود، تیک، تیک، تیک... بی‌وقفه، مثل قلبی که نمی‌داند چرا هنوز می‌تپد.
سومین نشانه، خاطره‌ها بودند... جوهره شخصیت انسان ها. مردم به یاد نمی‌آوردند دیروز چه کرده‌اند، ولی می‌دانستند فردا چه اتفاقی می‌افتد، هرچند هیچ‌کس جرات نمی‌کرد درباره‌اش حرف بزند، چون هر بار نام «آینده» گفته می‌شد، گوشه‌ای از جهان محو می‌شد. خانه‌ها، خیابان‌ها، حتی صداها، یکی‌یکی خاموش می‌شدند.
وقتی آخرین چراغ خاموش شد، دیگر چیزی برای دیدن نبود، فقط تاریکی‌ای بود که می‌دانست دیده می‌شود. و آن‌وقت فهمیدیم که آلودگی فقط در جهان نبود، درون ما بود. هر فکری، هر رویایی، هر خاطره‌ای بخشی از آن شده بود.
و بدتر از همه؟
آلودگی عاشق تقلید بود، اما... از تقلید فراتر رفت, شروع کرد به یاد گرفتن. از ترس‌ها، از پشیمانی‌ها، از چیزهایی که فقط در سکوت ذهن وجود داشتند. هر چه بیشتر به آن فکر می‌کردی، بیشتر در تو ریشه می‌دواند و به مرور زمان، دیگر معلوم نبود چه کسی در ذهن چه کسی زندگی می‌کند. اولین "آن"، وقتی بود که یکی از مردم گفت: من بیدار شدم.
و کسی نفهمید منظورش چیست، تا اینکه شب بعد همه از خواب بیدار شدند، اما بدن‌هایشان هنوز خوابیده بود. ذهن‌هایشان بیرون مانده بودند، در جهانی که دیگر قابل بستن نبود. در آن جهان، مرز میان فکر و واقعیت شکسته بود. کسی به یاد آورد که جهان از ابتدا با دیدن آغاز شد و اشتباه با پلک زدن و سکوت لحظه‌ای روشنایی. اما اگر روشنایی، فقط محصول دیدن باشد، چه می‌شود وقتی چشم‌ها فاسد شوند؟
همه چیز از نو شکل گرفت، ولی این‌بار نه از ماده، نه از نور، بلکه از ادراک اشتباه. جهانی که از اشتباه ساخته شده بود، از اشتباه تغذیه می‌کرد و هر بار که ما به آن فکر می‌کردیم، بیشتر واقعی می‌شد... تا جایی که دیگر هیچ تفاوتی میان کابوس و بیداری نماند. در پایان، فقط یک صدا مانده بود... نه انسانی، نه شیطانی، بلکه صدایی که از خود واقعیت می‌آمد، آرام، بی‌حس، و آشنا.
گفت من آیینه‌ام مصقول دست
ترک و هندو در من آن بیند که هست

و درست قبل از آخرین پلک، قبل از اینکه جهان خاموش شود، همه فهمیدند... هیچ‌وقت دو جهان وجود نداشت. فقط یکی بود و آن هم، از درون ذهن‌ها آلوده شده بود. سکوت... جهان دوباره شکل گرفت. همان اتاق، همان دیوارها، همان نور چراغ... فقط کمی اشتباه‌تر. هرچند، مردم ترجیح می‌دهند حقایق را به فراموشی بسپارند. اما ما هردو می‌دانیم، هر آنکس که تاریخ را انکار کند، محکوم به تکرار آن است.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1404 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت دوم
همیشه مرز باریکی ما بین شجاعت و حماقت جود داشته و دارد،وضعیت من و هرمیون مانند کسی بود که در لبه ی این مرز تصمیم گرفته بود لی لی کند! بعد از لحظه ای مکس در اتاق نمور پیر زن فروشنده هرمیون رویش را از من برگرداند،صدا پای کوچه داشت شدت میگرفت. با ایما و اشاره به هرمیون فهماندم که سریعا روشنیه چوبدستی اش را خاموش کند.

نمیدانستم چه چیز باعث شده بود که اهالی جادو اشنای کوچه ی دیاگون اینطور سنگر بگیردند و قایم شوند اما هرچه بود چیزی نبود که دو جادو اموز سال چهارمی هاگوارتز بتوانند از پسش بر بیایند! وقتی به تاریکی عمیق کوچه نگاهی انداختم اثری از انسان یا موجود مخربی ندیدم،اما این دلیل محکمی برای اسودگی خیال در دنیای جادو نیست. میدانستم که اگر حالا با هرمیون پایین نرویم حسرتش تا مدتها برایمان باقی خواهد ماند به همین دلیل دوبار به بازویش زدم و با عمیق ترین حرکات اشاره ای که بلد بودم به او فهماندم که باید به کوچه برویم!

در راه پایین رفتن از پله های پوسیده ی خانه ی پیر زن مدام داشتم شدید ترین افسون های دافعه ای که بلد بودم را زمزمه میکردم و یقین دارم که هرمیون هم مشغول همین کار بود چون صدای زمزمه اش به وضوح شنیده میشد. وقت به پشت در خانه رسیدیم هرمیون با اهسته ترین صدایی که قابل شنیده شدن بود گفت:
_جوزف ثابت وایسا
و بعد از گفتن این حرف از انتهای چوب دستی اش هاله ای ارغوانی دور تا دورم چرخید،بعد از ناپدید شدن هاله حس سنگینی روی دوشم احساس کردم اما حرکات سریع هرمیون فرصت اینکه بپرسم چرا همچین کاری را کرده است از من گرفت.
با قدم زدن روی سنگ فرش های کوچه کم کم حس دلهره داشت به جفتمان فشار می اورد اما نمیتوانستیم پا پس بکشیم(چون در خانه پیرزن را پشتمان بسته بودم و اگر در میزدیم خونه پیرزن میتوانست از خطر احتمالی پیش رو خطرناک تر باشد)
ناگهان هرمیون با حالتی روانی گونه با مشت به بازویم کوبید
_فهمیدم جوزف فهمیدم بیا اینجا بیا
و بدون لحظه ای درنگ مرا به بن بستی کنار کتاب فروشی کشید
_جوزف اینی که داره اینکارو میکنه نه مرگ واره نه روح! این کار ریتا اسکیتره، الان بهت ثابتش میکنم
_چی میگی هرمیون، راه بیوفت بریم ببینیم داستان چیه
_جوزف اینکار دقیقا کار ریتا اسکیتره!تنها روزنامه فروشی ای که چرت و پرتای اونو چاپ نمیکرد دقیقا تو همین کوچه است!
_هرمیون تو الان فکر میکنی ریتا اسکیتر هر شب اینجا قدم میزنه تا روزنامه فروشه رو بچزونه؟
_بذار حرفمو بزنم جوزف! اون به تازگی با یه پودر ساز قهار ازدواج کرده،شاید بپرسی چه ربطی داره؟باید بگم من همین الان متوجه شدم که توی این کوچه پودر واهمه ریخته شده،یکاری میکنن همه اهالی این کوچه ازش دلسرد بشن،مشابه همین پودر اطراف هاگوارتزم ریخته شده! دقیقا میشناسمش!
_ خوب پس ما چرا دلسرد نشدیم؟
_چون ما از اهالی این کوچه نیستیم! مگه نشنیدی صاحب کتاب فروشی چی میگفت؟ میگفت به نظرش کار اهالی اینجا دیوونگیه! میگفت نمیفهمه چرا همشون اینقد زود تعطیل میکنن!
_خیلی خوب هرمیون حرفات درست، الان چجوری ثابتش کنیم؟
_ ریتا اینجاست جوزف اون سوسک ابی کثافت هنوزم اینجاست! کافیه یه حاشیه بسازی اون میاد جلو تا یه تیر و دو نشون کنه
وایسا وایسا اهان فهمیدم! دنبالم بیا جوزف هرچی گفتم همراهی کن
پازل هایی که او در ذهنم ایجاد کرده بود کاملا یکدست و باور پذیر بودند به همین دلیل به حرفشم گوش دادم، وقتی دوباره به پیاده روی اصلی کوچه برگشتیم هرمیون با صدای بلند و کاملا قابل شنیدنی گفت:
_امیدوارم دامبلدور الکی مارو واسه این ماموریت عجیب نفرستاده باشه
_ هرمیون چرت نگو اون حتما میدونه جای اون گنجه خانوادگیش اینجاست
_ راست میگی، اون پیر مرد یکم حریص میزنه مگه نه؟
_اره ولی مزدی که بابت پیدا کردن گنجش میده واقعا ارزشش و دار..
در حین تمام کردن جمله ام هرمیون در سطل زباله ی کنار پاتیل فروشی ای را هدف گرفته بود و داشت دوان دوان به سمتش نزدیک میشد!
_گرفتمش گرفتمش!
سوسک سیاه رنگ و زشتی با خطوطی همچون عینک نزدیک چشمانش در حالی که بالش را باز کرده بود معلق و بی حرکت روی هوا مانده بود.
فردای ان روز کمی با کمی مکافات مرد پاتیل فروش کوچه را راضی کردیم تا دو قطره معجون حقیقت برایمان گیر بیاورد(بی پول و بدبخت شدیم)
خلاصه با هزار مکافات توانستیم ثابت کنیم که اخلالگر اوست و هیچ موجود دیگری در اتفاقات ان کوچه دخالتی ندارد، نمیدانم به سختی اش میرزید یا نه اما حداقل بسیاری از خدمات فروشندگان آن کوچه برایمان رایگان شد
مواظب ریتا اسکیتر های زندگیتان باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1404 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول

_ بچه ها هوا داره تاریک میشه. بهتر برین خونتون تا اتفاق بدی نیافتاده.

من و دوستم جوزف، رفته بودیم کوچه ی دیاگون. بعد از اینکه بستنی خوردیم، رفته بودیم فلوریش و بلاتز که چند تا کتاب خوب بخریم. می خواستم یه جاروی جدید هم بخرم. وقتی جاروی مناسب رو پیدا کردم، داشت شب می شد و اون موقع بود که با خودم گفتم بد فکری کردیم که عصر اومدیم. از فکر و خیال اومدم بیرون و گفتم: هان؟
خانم فروشنده دوباره حرفش را تکرار کرد: گفتم دیگه بهتر برگردین خونه هاتون؛ هوا داره تاریک میشه. مخصوصا تو این وضع جدیدی که پیش اومده، بهترین کار تو خونه موندنه.
جوزف پرسید: کدوم وضعیت؟

خانم فروشنده جواب داد: همین پرسه های شبانه شون دیگه. ممکنه سر شما هم بلایی بیارن.
خانم فروشنده با دیدن قیافه ی من و جوزف که گیج تر شده بودیم گفت: یعنی شما خبر ندارین؟ یک هفته ای میشه که داره این اتفاقات میفته. همه چیز از وقتی شروع شد که چوبدستی فروش بیچاره یادش رفت در مغازه اش رو قفل کنه. شب چوبدستی های زیادی رو از مغازه دزدیدن. از فردای اون روز، شب ها در مغازه ها خود به خود باز می‌شد و چیز های مهمی مثل پودر پرواز یا معجون های کشنده دزدیده می‌شدن. اما فقط این نبود. یه جوون تازه مغازه‌ش رو باز کرده بود. شب ها هم داخل مغازه‌ش می‌خوابید. ولی یه شب همه ی چراغ های کوچه خاموش شد. بعد صدای درگیری اومد. وقتی ما رفتیم ببینیم چی شده، دیگه اون جوون اونجا نبود. نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش. هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم. حتی از حس می‌کنیم که جلوی خونمون رد شده؛ ولی وقتی از پنجره نگاه می‌کنیم کسی رو نمی‌بینیم. هیشکی دیگه از غروب به بعد نمیاد بیرون. منم دارم میرم. شما هم برید.

ولی ما نمی‌تونستیم. خونه ی ما این دور و بر ها نبود. خوشبختانه خانم فروشنده قبول کرد که ما شب رو خونش بمونیم. راه افتاديم و وقتی رسیدیم خسته و کوفته نشستیم.
_ اسم من جوزفه. این هم دوستم هرمیونه. ممنونیم که امشب ما رو به خون‌تون راه دادین خانم...
_ اسم من مونائه. خواهش می‌کنم. کاری نکردم. خیلی خوش اومدین. امیدوارم از شامی که پختم لذت ببرین.

سر میز شام نشستیم. غذا خیلی خوشمزه بود ولی تمام مدت کلمات مونا تو ذهنم رژه می‌رفت:
همین پرسه های شبانشون دیگه.
نمی‌دونستیم فرار کرده یا کسی بردتش.
هر شب صدای راه رفتن یه نفر رو تو کوچه می‌شنویم.
افکارم کل شام پیش حرف های مونا بود. از سکوت جوزف فهمیدم ذهن اونم درگیره. بعد از شام از اونجایی که خیلی خسته بودیم یکراست رفتیم بخوابیم. من و جوزف رفتیم تو اتاق مهمون. من تخت سمت راست رو بر داشتم، و جوزف هم سمت چپی رو. حدودا ساعت یازده بود که صدای کشیدن چیزی مثل ردا روی زمین از بیرون اومد.
آروم صدای جوزف رو شنیدم که گفت: هرمیون، بیداری؟
جواب دادم: آره. بیا از پنجره نگاه کنیم.
به سمت پنجره رفتیم. هیچکس نبود اما صدای قدم زدن می‌اومد. خوب نگاه کردیم ولی باز هم کسی رو ندیدیم. جوزف غرق فکر بود.
_ ممکنه روحی باشه که شنل نامرئی پوشیده باشه؟
_ البته که نه! روح ها که صدای پا ندارن.
_ پس یعنی میتونه... میتونه یه مرگخوار باشه...
_ جوزف!
گفت: چیه؟! این که چیز محالی نیست. گفتم: می‌دونم. کاملا هم منطقیه. فقط این چیزی بود که نمی‌خواستم بهش فکر کنم. گفت: حالا به نظرت چی کار کنیم؟ بخوابیم یا بریم یه نگاهی بندازیم؟ یه کم فکر کردم. نمی‌تونستیم فردا شب دوباره بیایم. از طرفی هم خیلی دلمون می‌خواست بریم سر از کارشون در بیاریم. پس گفتم: باشه. بیا بریم. فقط باید خیلی مواظب باشیم. از هال گذشتیم و به سمت در ورودی رفتیم. با ترس به هم نگاه کردیم.
و قدم به دنیای تاریک شب گذاشتیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 20:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کودکان موجودات حساسی اند. ولی مادران حتی از کودکان هم حساس ترند. این موضوعی بود که کوین در سن خیلی کمی به آن پی برده بود. روزهایی که به سرزمین جادوگران نمی‌رفت در خانه با مادرش یا پدرش می‌ماند و سعی می‌کرد زیاد توی دست و پایشان نباشد زیرا آنها سرشان شلوغ می‌شد و حضور کوین اعصابشان را بهم می‌ریخت.

درست یک هفته بود که خانم کارتر دیگر لبخند نمی‌زد و هرگاه چشمش به کوین می افتاد سعی می‌کرد نسبت به او بی توجهی نشان دهد. کوین احساس میکرد آسمان خانه‌شان سنگین شده و موجی از درد و غم بعد از غروب در آغوشش می کشید. کودک نزدیک شب از دست سایه ها می گریخت ولی نمیدانست به کجا پناه ببرد. به چه کسی.
آنقدر آن هفته گیج و مستاصل بود که دیگر نمیدانست چه کند تا آنکه یک شب تصمیم گرفت ترسش را کنار بگذارد و به دل تاریکی بزند. همان موقع بود که طی عملیاتی مخفی متوجه شد سایه ها از کجا نشئات می گیرند...
اتاق مادرش، منبع تمام هاله ها بود!

عجیب بود که تاحالا متوجهشان نشده بود. سایه ها و هاله ها به طور واضح قابل شناسایی و دیدن بودند. بعضی هایشان از زیر در و برخی های دیگر از سوراخ کلید به بیرون نشت پیدا می کردند و سالن منتهی به اتاق را همچون سیلی از تاریکی می پوشاندند. کوین پشت در اتاق خانم کارتر ایستاده بود و می ترسید به مادرش نزدیک شود. میدانست او را عصبی تر خواهد کرد.
ولی باید نزدیک میشد... باید جلو می رفت... باید دستش را دراز می کرد و آخرین وجوه باقی مانده از مادرش را نجات میداد...

برای همین در زد و با شجاعت و خوشحالی ساختگی، وارد اتاق شد.
- مامان حالت چطوره؟
- مگه با وجود تو آدم میتونه حالش خوب باشه؟

پاهای کوین سست شد. درست شنیده بود؟ دلیل ناراحتی مادرش خودش بود؟
مستاصل قدمی برداشت و رو به روی مادرش ایستاد. خانم کارتر رنگ به چهره نداشت و عصبانی به نظر می رسید.
-کتاب خوندن چیز خوبی نیست اینو تو به من ثابت کردی. فقط وقت تلف کنیه! چون هیچ دستاوردی نداره... البته بچه داشتنم چیز خوبی نیست. کاش واسه خودم زندگی کرده بودم!
- ما... مامان... من کاری کردم که... ناراحتت کرده؟

با اینکه کوین چهره‌ی خشمگین و عصبی والدینش را زیاد دیده بود، هیچ وقت به آن عادت نکرده بود. و هر دفعه از دیدن این چهره شگفت زده می شد و زبانش می گرفت.


- کاش یه بچه‌ی عادی بودی. مگه بقیه بچه‌‌های مردم از کجا میان که تو نمی‌تونی مثل اونا باشی؟
- ولی مامان من اژ متفاوت بودن خودم خوشم میاد.

کودک سرش را پایین انداخت تا شراره های آتش را در چشمان مادرش نبیند. خانم کارتر فریاد زد:
- از متفاوتا متنفرم!
- من... من... خوشم میاد.

کوین دروغ می گفت. دیگر خوشش نمی آمد. دیگر از هرچیزی که مادرش از آن متنفر بود، خوشش نمی آمد. حتی اگر قبلا عاشق این بود که خاص باشد و خاص زندگی کند.
- انقدر رفتی پیش جادوگرا خودت هم جادو شدی! من چه گناهی کردم که تو باید بچم باشی؟

برای هر بچه ای سخت است که جلوی مادرش بنشیند و بشنود والده اش از وجود او بیزار است فقط برای آنکه هرگز نتوانسته آنچه باشد که مادرش می خواهد. فقط برای اینکه متفاوت بوده و عرضه عادی بودن را نداشته است.
- تو یه زندگی با امکانات خوب داری. ولی نمیتونی اندازه یه بچه معمولی تلاش کنی.

کوین نمی توانست. نمی خواست که بتواند. بچه های لعنتی آن بیرون فقط بلد بودند مهد کودک بروند و نقاشی های عجق وجق بکشند و کلاس هایشان را با گرفتن ستاره و برچسب سپری کنند. کاری که هر بچه عادی و البته باهوش دیگر می کند این است که در جامعه مورد تایید همگان قرار بگیرد. اما کوین این را نمی خواست. یا دست کم تمایل داشت کارهای بهتری انجام دهد. کارهایی که لیاقتشان بیشتر از یک برچسب ستاره مهدکودک باشد.
باید این را به مادرش می گفت اما نگفت. کودکان موجودات حساسی بودند و مادران حساس تر.

- میدونی خوبی میراندا چی بود؟ اون همه چیزو به مامانش می گفت!

پسر بچه اخم کرد این یکی صد در صد دروغ بود! میراندا به والدینش حقیقت را نمی گفت. حداقل نه همه ی حقیقت را.
کوین هم به مادرش همه چیز را می گفت البته به جز آن زمانی که می خواست او را سورپرایز کند یا فکر می کرد اتفاقات پیش رویش چندان مهم نیستند یا حرف هایش او را ناراحت می کنند. اما بقیه را می گفت. مطمئنا می گفت. مادرش حق نداشت این گونه به او بی اعتماد باشد.
خانم کارتر قدمی دور اتاق زد و رو به کوینی که هنوز سرش را بالا نیاورده بود فریاد کشید:
- چرا حرف نمی زنی؟ چرا چیزی نمی گی؟ تصمیم گرفتی انقدر حرصم بدی که پیرم کنی مگه نه؟... البته که جز این کار دیگه ای ازت بر نمیاد.

حرفای مادرش واقعا وحشتناک و آزار دهنده بودند. ترس سرتاپای کوین را فرا گرفت. دوست داشت گریه کند ولی نکرد. فقط نفس عمیقی کشید و آرام ماند و سعی کرد کمک کند تا مادرش خود را تخلیه کند. شاید بزرگ شدن همین بود.
اینکه اجازه بدهی تا عزیز ترینت به تخریب وجودت بپردازد و قلبت را تکه تکه کند و بعد تو، بی هیچ حرفی بلند شوی، در آغوشش بگیری و با تکه های قلب شکسته ات عاشقش باشی.

- ما... مامان... همه چی مرتب می‌ شه.
- اگه میتونی مرتبش کن! هر چند که میدونم عرضه همین یدونه کار رو هم نداری!

دست کوچک کوین مشت شد. امیدور بود این حرکت بتواند جلوی لرزشش را بگیرد.
- من... من بچه بدی نیشتم... من همیشه تلاشمو می کنم که خوشحالت کنم.
- جدی؟ پس چرا تا حالا حتی یه ذره هم خوشحال نشدم کوین؟ چرا؟ دلیل تموم ناراحتی های من تویی!

صدای خانم کارتر آنقدری بلند بود که در و دیوار اتاق را می لرزاند و رعشه بر اندام هر جنبنده ای که آن اطراف بود می انداخت. شاید کوین از همان اول هم نباید وارد اتاق می شد. شاید نباید ادای گریفیندوری های شجاع را در میاورد. اما به هر حال او به ترسش غلبه کرده بود.
بله کوین بر ترسش غلبه کرد و مادرش این را ندید. کوین بر خیلی چیزها غلبه می کرد که مادرش نمیدید.

- چه بدی ای در حقت کردم که تو زندگی اینطوری جوابم زحماتمو میدی؟.. لیاقت این زندگی ای که برات فراهم کردیمو نداری کوین!

کودک حرفی نزد. دلش نمی خواست چیزی بگوید که بیشتر از این باعث سردرد مادرش شود اما در عمق وجودش، از اینکه اینگونه باعث غمگین شدن خانم کارتر شده بود، ناراحت بود. و از اینکه مادرش ذره ای به او مجال صحبت کردن نمی داد حرص می خورد. کوین فردی آزادی طلب بود و همین که میدانست میتواند لبخند بر لب دیگران بیاورد یعنی مستعد بود و نیروی خاصی داشت که خیلی ها نداشتند. نیازی نداشت والدینش او را با دیزی دختر، همکار پدرش مقایسه کنند و برچسب بی عرضگی و بی لیاقتی به پیشانی اش بزنند.‌ لعنت به آن دختر!
لعنت به تمام بچه های عادی دنیا!

- کاش هیچ وقت تو این خانواده به دنیا نمی اومدی.

مادرش با کلافگی این را گفت و سرش را میان دست هایش گرفت. امید، آخرین پرنده‌ای که مانده بود هم تصمیم گرفت پرواز کند و از آنجا برود...

قلب همیشه از دست کسی که بیشتر از همه دوستش داریم می شکند. و این حس مادر کوین نسبت به او بود. چیزی که کوین درک میکرد اما نمیتوانست کاری برای آن انجام دهد. تلاش برای آنکه مانند پدرش شود عملا غیرممکن بود. هر چقدر میخواست هم نمیتوانست برای رسیدن به آن تلاش کند. جایی از کار می لنگید.

- ما...
- فقط برو بیرون! نمیخوام چیزی بشنوم.

با این حرف، دنیا دور سر پسر بچه چرخید. زانوانش وزنش را تحمل نکرد و بالاخره... کوین فرو ریخت!
روی زمین افتاد و سعی کرد به یاد بیاورد نفس کشیدن چگونه بود.
مادرش با دیدن وضعیت کوین از جا برخاست ولی جای اینکه سمتش بیاید، تبدیل به فرد دیگری شد.

- کوین؟ چطوری جرئت می کنی برگردی وقتی که حتی عرضه نداری یه دوست واسه خودت داشته باشی؟ تو همه دوستات رو فدای اهدافت می کنی! هم چی برات فقط لحظه ایه!

قبل از اینکه کوین بتواند نفسی بکشد و جواب جوزفین را بدهد، دخترک چرخید و تبدیل به تام شد.
- اصلا ازت انتظار نداشتم کوین ولی تو هم دقیقا مثل بقیه ای. همونقدر بی رحم و خودخواه. شده تا حالا به کسی غیر خودت فکر کنی؟ شده ببینی وقتی که میذاری میری چجوری به بقیه آسیب می رسونی؟

و باز یک چرخش دیگر.
- مامان برات متاسفه. تو اصلا اهمیتی به احساسات دیگران نمیدی. همیشه میذاری میری بدون اینکه پشت سرت رو نگاه کنی. انگار بقیه فقط برات یه اسباب بازی باشن باهاشون بازی می کنی اما بعد که حوصله ت سر جاش اومد می ندازیشون دور.

کوین حضور لولو خور خوره را تشخیص داده بود اما نمی توانست از شر آن راحت شود. لولوخور خوره همچنان می چرخید و به دوستان و دشمنانش تبدیل می شد. به بچه های گریفیندوری که می گفتند ننگ گودریک است. به بچه های هافلپافی که حالشان از او به هم می خورد. به ریونکلاوی هایی که از او ناامید شده بودند و اسلیترینی هایی که تحقیرش می کردند.

- کی به تو نشان مرگخواری داده؟ لیاقت هیچی رو نداری!
- فکر می کنی با بچه بازیات به جایی میرسی؟ در این صورت بدون که خیلی بچه ای!


دست هایش دور بدنش پیچید و خود را در آغوش کشید... چشمانش به کمک پرده های اشک، حفاظی دور قلبش ایجاد کرد... مغزش شد پناهگاه. کوین به وجود خودش چنگ انداخت تا خود را وادار کند نجات یابد.

- ازت بدم میاد چون همیشه الکی آدمو امیدوار می کنی و بعد میزنی تو ذوقش!
- هیچی نیستی کوین. هیچی!
- بهتره تموم دنیا ترکت کنن و تو تنهایی خودت بپوسی!
- فکر کردیم میشه روت حساب کرد. دیر فهمیدیم تو از همه برای تکیه کردن بدتری!

اکسیژن...
اکسیژن...

پس این اکسیژن کوفتی کجا بود؟ چرا کوین نمی توانست نفس بکشد؟

- ریدیکلوس!

لولوخور خوره از ریموند تبدیل به اسبی دو پا شد که دماغ دلقک داشت. آقای کارتر روی زمین زانو زد و دست پسر کوچکش را گرفت. کوین بالاخره توانست نفس بکشد.

- از پس یه لولوخور خوره هم بر نیومدی؟

لحن پدرش مانند همیشه خشک و جدی بود. کوین سعی کرد به زور هم که شده لبخند بزند.
- جلوش دووم آوردم ولی. ممنون که اومدی بابا.

آقای کارتر سری تکان داد و به کمک چوبدستی اش بوگارت را درون جعبه ای حبس کرد. کوین هم آرام به سمت اتاق خوابش رفت و زیر لب گفت:
- شب بخیر بابا.

پدرش جوابی نداد و از عمد به او بی توجهی کرد. و این برای بچه تلخ تر از هر چیزی بود.
همین که به اتاقش رسید، فوری در را بست و روی تخت پرید. لیست تمام افرادی را که می‌شناخت در ذهنش مرور کرد. نیاز داشت با کسی صحبت کند و در آغوشش زیر گریه بزند اما هیچکس را نیافت. همه با او به شدت غریبه بودند. دنیا با آن همه آدم درونش گاه چقدر کوچک و دلگیر می‌شد.

بالشش را چرخاند و سرش را درون آن فرو کرد. دیگر تحمل نگه داشتن اشک‌هایش را نداشت. آن همه آدم آن بیرون بودند ولی هیچ کدام نمی توانستند پناهی برای اشک های یک کودک باشند. اصلا لزوم وجود آن همه آدم چه بود وقتی هیچ کدامشان نمیتوانستند حدس بزنند ته دل کوین چه می گذرد؟

آنقدر گریست که سر انجام خوابش برد.

***



صبح که کوین بیدار شد دیگر خبری از سایه ها نبود و مادرش لبخند میزد.
- صبح بخیر عزیزکم.

سایه ها بخاطر شجاعت کوین از بین رفته بودند و این تمام چیزی بود که او نیاز داشت...
یک پایان خوش!

افرادی که لایک کردند

تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 05:50
نمایش جزئیات
آفلاین
#خطر


(چیزهایی که نباید برف‌باران بدانند)،
(خاطراتی که باید به دست فراموش سپرده شوند)




شب، سردتر از همیشه بود.
مه ضخیم روی زمین خزیده بود، آن‌قدر غلیظ که حتی نور ماه، بی‌رمق و لرزان، راهی به درونش نداشت. درختان اطراف مانند ستون‌هایی بی‌جان ایستاده بودند، بی‌برگ، بی‌نفس، و پوشیده در یخ. صدای خش‌خش خفیف زیر پا به گوش می‌رسید، شبیه قدم‌زدن سایه‌ای نامرئی بر برف‌های بکر. بم از دل تاریکی بیرون آمد. بدنی از یخ، بی‌صدا، بی‌حرارت. دکمه‌های سیاهش می‌درخشیدند، و بخار سردی از سرش بالا می‌رفت، گویی حتی هوای اطراف را هم منجمد می‌کرد. چشم‌های لرزانش چیزی را نمی‌دیدند، اما همه‌چیز را احساس می‌کردند. درون آن خانه‌ی دورافتاده، مردی نفس می‌کشید که دیگر نباید زنده می‌بود.
دستور روشن بود. خیانت. مجازات. نابودی. در چوبی با ناله‌ای خفه باز شد. بم وارد شد. هوای خانه گرم بود. بیش از حد گرم. چکه‌های آب آرام از آرنجش سرازیر شد، بی‌صدا به زمین افتاد. شال‌گردن جادویی‌اش به رنگ سرخ درآمد. مرد، خوابیده روی تخت، بی‌خبر از پایان خود، با دهانی نیمه‌باز و سینه‌ای آرام که بالا و پایین می‌رفت.
بم نزدیک‌تر شد. دست راستش بالا رفت. دکمه‌ی سینه‌اش باز شد. نوک آن، یخی تیز و کشنده، برق زد. نه فریاد. نه لرز. فقط یک حرکت. یک ضربه.
خون، تیره و گرم، روی زمین ریخت. بخار کرد. در برخورد با پوست بم، جوشید. اما او عقب نکشید. قطره‌ای دیگر از یخ ذوب‌شده از چانه‌اش چکید، اما صورتش بی‌تغییر ماند. هیچ احساسی دیده نمی‌شد.
با دست دیگرش، پارچه‌ی روی جنازه را بالا کشید. پوشاند. تمیز. بی‌نقص. مثل کاری که بارها انجام داده بود. سپس ایستاد. لحظه‌ای طولانی.
شاید منتظر عذاب. شاید فقط گوش سپرده به سکوتی که از مرگ برخاسته بود. در باز شد. باد سرد به درون خزید.
کرموفیز از آستانه وارد شد، خزنده و بی‌صدا، با رد یخ پشت سرش. به بم نزدیک شد. در حلقه‌ای آرام دور پایش چرخید، مثل سایه‌ای وفادار.
سپس، هر دو رفتند. در بسته شد. پشت سرشان، خانه‌ای در مه فرو رفت. و در دل آن مه، شیر ماده‌ای یخی، با چشمانی روشن، برای لحظه‌ای ظاهر شد. خاموش. ایستاده. و سپس ناپدید شد.
هیچ‌کس فریاد را نشنیده بود. هیچ‌کس ندانست که مرگ از کجا آمده بود. فقط برف بود، و سکوتی سردتر از مرگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
رلیک تاریک

قسمت اول


باران می‌بارید.
نه آن بارانی که زمین را می‌شوید، نه آن‌که مردم را به خانه‌هاشان می‌کشاند. این باران، خاکستری بود. مثل نفسی مرده از دهان شهری که مدت‌هاست خواب را فراموش کرده.

لندن!
نه آن لندن که در کتاب‌هاست، با نورها و برج‌ها و ساعت‌هایی که وقت را فریاد می‌زنند. اینجا، لندنِ سایه‌ها بود. آن‌سوی خیابان‌های تمیز، پشت پنجره‌هایی که همیشه بسته‌اند. جایی که جادو زنده است، اما جرئت نمی‌کند نامش را بلند بگوید.

من، آن شب را به یاد دارم.
نه به خاطر باد، یا صدای عبور ارابه‌ها. بلکه به خاطر نجوایی ضعیف، خفه‌شده زیر بوق‌ها، دودها، و گام‌های بی‌هدف آدم‌ها چیزی داشت صدایم می‌کرد نه با کلمات با حس، با درد؛ با نوعی تشنگی که فقط در مردگان باقی می‌ماند.
گوشه‌ی کوچه‌ای باریک، آن‌جایی که نور چراغ‌های گاز به خاک نمیرسید، آن را دیدم.
نه جعبه‌ای زرین، نه کتابی از پوست اژدها.
فقط یک تکه سنگ.
شکسته زنگ‌زده و دور انداخته‌شده در کنار کیسه‌ای زباله، میان خاک و تف و باران.
اما من می‌دانستم.
می‌دانستم این شیء، بیشتر از همه‌ی آنچه وزارت سحر و جادو در مخازنش پنهان کرده، ارزش دارد.
برداشتمش با دستان برهنه احساس کردم که پوست دستم را نمی‌سوزاند بلکه درون روحم را می‌خراشد.
و وقتی نگاهم را بر آن متمرکز کردم، دیدم.
دیدم چشم‌هایی که زمانی از خدا هم نمی‌ترسیدند، در برابر این رلیک، گریسته‌اند.
باران بر شانه‌ام کوبید، انگار هشدارم می‌داد.
«رهایش کن.»
اما من هیچ‌وقت با نصیحت، کاری نداشته‌ام.
رلیک، گرم نبود.
نه حتی سرد هم نبود.
بلکه چیزی بود میان حدود مرگ و زندگی.
مثل دستان انسانی که ساعت‌هاست مرده، اما هنوز با زندگی در جنگ است.

نگاهش کردم. خطوطش درهم‌تنیده، نمادهایی که هیچ الفبایی نمی‌شناخت.
و بعد. صدا آمد.

نه از بیرون.
از درون.
از جایی میان ذهن و مغز. میان استخوان‌های جمجمه‌ام، همان‌جایی که شب‌ها خوابم را می‌دزدند.

اوراد ممنوعه!!!
نفسم را در سینه‌ام حبس کردم. نه از ترس، بلکه از کنجکاوی این اوراد مثل قطره‌ای زهر روی زبانم نشستند.
و جملاتی با چنین مفهومی:
«هفت رلیک ریخته شدند… شش‌شان در خون، یکی در فراموشی.»
«تو، آن هفتمی را یافتی. نه به حکم شایستگی. به حکم نالایقی.»

مردی از آن سوی کوچه رد شد، بی‌خبر از آن‌چه در دستانم بود.
هیچ‌کس نمی‌دانست.
حتی جادوگران هم دیگر جادوی باستانی را که از این رلیک نشات میافت را نمی‌فهمند.
آن‌ها چوب‌دستی دارند اما من، مرزهای دنیا را در مشت گرفته‌ام.
سنگ شروع به تپیدن کرد.
آهسته، مثل قلب نوزادی مرده که دوباره صدا پیدا می‌کند.
هر ضربه‌اش، یک نام در گوشم زمزمه می‌کرد.
تئودور… اسبِن… ماروسیا… آلسیر…
نام‌هایی که هرگز نشنیده بودم، اما انگار به خواب‌هام تعلق داشتند.
سایه‌ی من روی دیوار کِش آمد. انگار بزرگ‌تر شد، خمیده‌تر.
ناگهان این اسامی برایم مفهومی غیر از خواب یافتند؛ مفومی از کتبی که در دوران نوجوانی مطالعه کرده بودم.


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 28 تیر 1404 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تند باد، نور کم سوی هلال ماه از پشت ابر ها و سوسو زدن‌های نور آتش در کنار چادر. در دل جنگل ممنوعه، رو به روی آتش نشسته بود و کتاب می‌خواند. یا اینگونه به نظر می‌رسید! باد موهای مشکینش را به وحشیانه‌ترین حالت ممکن کنار می‌زد و در گوشش می‌غرید. از پشت سر صدای زوزه گرگی به هوا رفت، نه از قدرت، نه از شادی... از درد.

سرش به سمت صدا چرخاند و به تاریکی مرموز میان درختانی رقصان نگریست. باد بار دگر غرید و آتش را خاموش کرد. تاریکی مطلق. به سمت صدا حرکت کرد... صدای زوزه گرگ دیگری آمد... زوزه‌ای وحشی، زوزه‌ای از طمع، اما باز از حرکت نایستاد. دستانش از سرما سِر شده بود، یا شاید هم از چیز دیگری! هرچه جلوتر می‌رفت بوی خون و صدای خِرخِر خصمانه گرگ بیشتر می‌شد. دیدش در تاریکی مختل شده بود و هیچکس جز خودش در آن اطراف نبود.


تا به فضای باز پشت درختان رسید نور رعد و برق برای لحظه‌ای او را از آنچه رخ می‌داد آگاه کرد. گرگ بزرگ جسه و سورمه‌ای رنگی بر بالای جسد نیمه‌جان گرگی نحیف و خاکستری رنگی ایستاده بود، پس بوی خون شدید از پهلوی خونین گرگ خاکستری نشئت می‌گرفت! با صدای غرش رعد، گرگ سورمه‌ای از روی جسد گرگ دیگر بلند شد و به سوی دیگری رفت ولی پیش از رفتن به چشمان انسانی که در میان درختان ایستاده بود نگاه کرد، نگاهی که می‌گفت در جنگل اگر ضعیف باشی خواهی مرد، اما چشمان انسان توانایی دیدن گرگ را نداشت.

پس از رفتن گرگ سورمه‌ای به سوی گرگ نیمه مرده حرکت کرد. کنار گرگ زانو زد و نگاهی به درماندگی گرگ کرد... درماندگی‌ای که او را یاد خاطراتی از زندگی خودش می‌انداخت... هنوز نفس می‌کشید اما فاصله ای تا مرگ نداشت... اما این نباید پایانش باشد.

- نمی‌ذارم برات اینجوری تموم شه!

صدایش با باد رفت. از جیب لباسش چوب‌دستی کشیده به سفیدی ماه بیرون کشید و بدون صدا زمزمه کرد:

- اپیکسی.

و چوب‌دستی را روی زخم‌های بی‌شمار گرگ حرکت داد. زخم‌ها آهسته پیوند می‌خودرند ولی حال گرگ همچنان وخیم بود و توان حرکت نداشت. آرام بدن نحیف گرگ را در آغوش کشید و سمت چادرش به راه افتاد. تا به چادر رسید بدن گرگ را در کنار خاکستر آتش گذاشت و برای یک آن به چشمان خاص و نقره‌ای گرگ نگاه کرد... انگار ماه را منعکس می‌کنند. به سمت تاریکی درون چادر رفت تا برای گرگ آب پیدا کند. چادر بی‌نهایت شلوغ بود و گشتن بی‌فایده بود، پس با حرکت چوب دستی قمقمه‌اش را فراخواند. قمقمه را در هوا گرفت و از چادر خارخ شد. تا آمد بیرون با صحنه‌ای دیدنی مواجه شد!

گرگ سفید و آرامی در کنار بدن نیمه‌جان گرگ، مانند پدری که می‌خواهد از طفلش محافظت کند ایستاده بود. شباهت چهره دو گرگ با یک دیگر غیر قابل انکار بود. چند لحظه به چشمان نقره‌گون گرگ سفید نگاه کرد... غرش دیگر رعد و برق. باران تندی شروع به باریدن گرفت و سرمای قطرات باران او را به خود آورد. سمت گرگ بیمار حرکت کرد ولی تا به گرگ رسید جا خورد... نفس نمی‌کشید! آرام بدن گرگ را تکان داد... تلاش کرد نبض گرگ را بگیرد، ولی دستانش به رعشه افتاده بود. باد هم کم نمی‌گذاشت هرچه در چنته داشت رو می‌کرد و تا می‌توانست می‌غرید.

- نه... نه... نه!

کار از کار گذشته بود... اما... گرگ به چه گناهی اینگونه مرد؟ چرا؟ شاید... شاید اگر سریع‌تر می‌گشت... شاید...

- چرا اینقدر مشتاق بودی گرگ رو نجات بدی؟

پیرمردی که پشت سرش ایستاده بود او را بیرون کشید... حتما وقتی دنبال آب می‌گشت بیدار شده بود.

- حقش نیست اینطوری بمیره!
- شاید... شاید هم چون خودت رو مثل اون می بینی؟

نگاهی به گرگ سفید می‌اندازد و بعد نگاهی به پیرمرد. هر دو با نگاهی عمیق و منتظر که از قبل جواب را می‌داند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت پنجم/ پایانی

__________________

صبح، سرد بود. از آن سردی‌هایی که در هوا نیست—بلکه در استخوان است. در تنهایی. در ذهن‌هایی که شب را با خاطره سر کرده‌اند، نه با خواب.
دراکو کنار دریاچه نشسته بود. ردایش روی چمن خیس کشیده می‌شد. نور خورشید هنوز به سطح آب نرسیده بود. انعکاس نداشت. مثل احساساتی که در دل مانده‌اند اما جرأت نکرده‌اند رخ بنمایند. صدای پا آمد. نه با عجله، نه پنهانی. فقط آن‌طور که کسی می‌آید، چون دیگر نمی‌خواهد پنهان کند.
اسنیپ. کنار او ایستاد. برای مدتی طولانی، فقط ایستاد. بعد، بدون کلام، روی نیمکت سنگی نشست. سکوت بین‌شان، این‌بار آزاردهنده نبود. شبیه فهمی بی‌نیاز از توضیح بود.

- دیشب... چیزی نگفتین.
دراکو با صدایی خسته گفت.
- نه اینکه منتظر باشم. ولی... هنوز توی ذهنمه.

اسنیپ نگاهش نکرد. به دریاچه چشم دوخت.
- همیشه همه‌چیز گفته نمی‌شه، مالفوی. بعضی حرفا فقط باید... حس بشن.

دراکو مکث کرد.
- حس کردم.

باد، آرام ردایشان را به هم رساند. نه خیلی، فقط به‌قدر لمس لبه‌ای. اسنیپ گفت:
- شاید اشتباهه.
مکث.
- شاید حتی خطرناکه. شاید فقط یک... انعکاسه از دو نفر که زیادی تنها موندن.
- شاید. ولی اگه حتی فقط یک انعکاس باشه... باز هم واقعی‌تره از خیلی چیزهایی که تو این قلعه تجربه کردم.

چشمان‌شان برای لحظه‌ای کوتاه تلاقی کرد.
و بعد، دوباره دور شدند. اسنیپ آرام برخاست. انگار سنگینی شب هنوز بر شانه‌هایش بود. دست در جیبش کرد. چیزی بیرون آورد—بطری کوچک شیشه‌ای، با مایعی بی‌رنگ. روی چوب‌پنبه‌اش، نشان شخصی حک شده بود. قدیمی، آشنا. متعلق به همان کسی که اسنیپ هرگز نامش را نمی‌برد.
- یک معجون حافظه‌ی ناتمام.
اسنیپ گفت، بدون آنکه نگاهش کند.
– به درد کسی نمی‌خوره. جز کسی که یاد گرفته incomplete بودن هم یه شکل از زنده‌بودنه.

بطری را روی نیمکت گذاشت و رفت. اما پیش از آنکه قدم‌هایش دور شود، صدای آرام دراکو آمد.
- اگه... یه روز، خواستین تمومش کنین...
مکث.
- من هنوز اینجام.

اسنیپ هیچ نگفت. اما قدم‌هایش کندتر شد. فقط برای لحظه‌ای. و آن لحظه، کافی بود.

دراکو بطری را در دست گرفت. نور خورشید بالا آمده بود. روی شیشه‌ی شفاف، تصویری افتاده بود—نه خودش، نه اسنیپ. فقط بازتابی از آنچه می‌توانست باشد، اگر... اگر شجاعت کافی بود. و شاید، فقط شاید، یک روز این انعکاس، شکل بگیرد. اما امروز، فقط همین بود:
شروعی که قرار نبود پایانش را کسی بداند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت چهار

__________________

مدتی بعد...
آن شب، آسمان می بارید. نه طوفانی. نه آرام. فقط بی‌وقفه. مثل دل‌هایی که یاد گرفته‌اند بغض کنند، بی‌آنکه بشکنند. دراکو تا نیمه‌شب در کتابخانه مانده بود. وانمود کرده بود مشغول مطالعه است، اما تمام مدت چشمش روی سطری گیر کرده بود که خوانده نمی‌شد. ذهنش جای دیگری بود. به اتاقی سنگی، پنجره‌ای نیمه‌بخار گرفته، مردی با چشم‌هایی مثل چاه.
و جمله‌ای که هنوز در گوشش می‌پیچید:
- و اگه اون شخص... بیش از حد شبیه من باشه، مالفوی؟

او حالا در راهرویی بود که دیگر تاریک نبود، بلکه صادق بود. هاگوارتز، شب‌ها، رو راست‌تر می‌شد. دیگر نقابی از نظم و آموزش نداشت. فقط سکوت بود و قدم‌هایی که در دل سنگ شنیده می‌شدند. دراکو مقابل در دفتر استاد معجون‌سازی ایستاد. نفسش را آهسته بیرون داد. بعد، در زد. پاسخی نیامد. اما در باز بود. و شاید، فقط شاید، انتظارش را می‌کشید.
اسنیپ پشت میز ننشسته بود. کنار پنجره ایستاده بود. مثل همیشه. اما این‌بار، وقتی دراکو وارد شد، برگشت. کامل. رو به او. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود. انگار دیگر مقاومت نمی‌کرد. نه به‌خاطر تسلیم شدن، بلکه چون فهمیده بود این جنگ، از آن جنگ‌هایی نیست که باید برد—فقط باید زنده از دلش بیرون آمد. دراکو نزدیک شد. با قدم‌هایی بی‌صدا، اما بی‌تردید. بین‌شان، دیگر فاصله‌ای نمانده بود.
- فکر می‌کردم فقط منم که شب‌ها با پنجره حرف می‌زنم.

زمزمه‌ی آرام دراکو، نه شوخ‌طبع بود، نه تلخ. فقط واقعی. اسنیپ گفت:
- پنجره‌ها امن‌تر از آدم‌ها هستن. قضاوت نمی‌کنن.

دراکو لبخند محوی زد.
- ولی فقط آدم‌ها هستن که می‌تونن... بفهمن.

سکوت. فقط صدای باران روی شیشه‌ها.

- تو خیلی فرق کردی، مالفوی.
اسنیپ گفت. نه از روی تحسین. نه حتی از روی تعجب. بیشتر شبیه اعتراف بود.
- بزرگ شدی... و هنوز زنده‌ای. این خودش معجزه‌ست.

دراکو نگاهش کرد. مستقیم.
- شما هم زنده‌اید. با اینکه فکر نمی‌کردم دیگه بتونید باشید.

اسنیپ نفس کشید. سنگین.
- من فقط نفس می‌کشم. زندگی... چیز دیگه‌ایه.

دراکو نزدیک‌تر شد. خیلی نزدیک.
- پس شاید وقتشه یادش بگیرین.
مکث کرد.
- با من.

اسنیپ چشم‌هایش را بست. برای لحظه‌ای طولانی. انگار داشت در ذهنش چیزی را دفن می‌کرد، یا بیرون می‌کشید. وقتی چشم گشود، صدایش خش‌دارتر از همیشه بود.
- داری با چیزی بازی می‌کنی که نمی‌فهمیش، دراکو.

اولین بار بود که اسمش را بی‌هیچ عنوانی صدا می‌زد. دراکو آرام جواب داد:
- شاید. ولی تنها چیزی که ازش نمی‌ترسم،... همین نفهمیدنه.

و بعد، همان سکوت لعنتی. اما این‌بار، بین‌شان فاصله‌ای نبود. دست دراکو، آهسته، اما بی‌تردید، لبه‌ی ردای اسنیپ را گرفت. و اسنیپ—برای اولین بار، نه رد کرد. نه پس کشید. نه ناپدید شد. فقط ایستاد. زیر نور باران، در قلعه‌ای که پر از خاطره بود، دو روح زخمی، به‌جای زخم زدن، مکث کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1404 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پارت سه

__________________

روزها می‌گذشتند، آرام و بی‌صدا، مثل معجون‌هایی که آرام در دل آتش می‌جوشیدند، بدون آن‌که کسی بفهمد چه درونشان می‌گذرد. دراکو دیگر دانش‌آموز نبود، اما گاهی احساس می‌کرد همان پسرک گمشده‌ی گذشته است—با این تفاوت که حالا، خودش می‌دانست گم شده.
هر صبح، همان مسیر را از اتاقش تا کلاس دفاع طی می‌کرد. هر شب، همان کلاس خالی را ترک می‌کرد. و در تمام آن ساعات خاکستری، تنها چیزی که گاه‌به‌گاه مسیر نگاهش را قطع می‌کرد، نوری محو در پنجره‌ی کلاس معجون‌سازی بود. اسنیپ، پشت پنجره. بی‌حرکت. مثل سایه‌ای که هیچ طلسمی پاکش نمی‌کرد.
آن شب، هوا گرفته بود. هاگوارتز، در آستانه‌ی پاییز، بوی باران می‌داد. دراکو دیرتر از همیشه از کلاس بیرون آمد. مسیر برگشتش از راهروهای خالی می‌گذشت، اما انگار چیزی ناخودآگاه، او را کشاند به سمت سرداب‌ها. نه به‌قصد، نه از روی کنجکاوی—بلکه از آن جنس تصمیم‌هایی که ذهن نمی‌گیرد، اما پاها می‌گیرند.
در کلاس معجون‌سازی نیمه‌باز بود. نور لرزان شمعی از میان شکاف در سوسو می‌زد. دراکو مکث کرد. بعد، بی‌آنکه نفس بکشد، در را آهسته هل داد. اسنیپ تنها بود. کنار میز کار ایستاده بود، با دستانی که لرزشی پنهان در آن‌ها بود. شیشه‌ی کوچکی در دستش بود—مایعی بنفش‌رنگ، با حرکت‌هایی چرخان، مثل خاطرات درون یک پنسیو. نگاه‌شان تلاقی کرد. چیزی درون دراکو شکست، یا شاید بیدار شد. به‌سختی حرف زد:
- می‌خواین... کمک کنم؟

اسنیپ به‌جای پاسخ، فقط شیشه را گذاشت روی میز. صدایی از دهانش نیامد. اما نگاهش—آن نگاه سنگی و ساکت—نه "نه" بود، نه "برو". فقط پذیرشی آرام...
دراکو جلو رفت. کنار میز ایستاد، دقیقاً جایی که روزی سال‌ها پیش ایستاده بود و اشتباهش باعث انفجار دیگ شد. حالا، سکوت بین‌شان پررنگ‌تر از هر فریادی بود. اسنیپ ناگهان گفت:
- دیروز، توی کلاست گفتی با تاریکی بجنگیم. اما... همیشه نمی‌شه.

دراکو آرام گفت:
- نه همیشه.
مکث کرد.
- ولی بعضی وقت‌ها... فقط کافیه یاد بگیری توش نفس بکشی.

اسنیپ لبخند نزد. اما یک لحظه، فقط یک لحظه، نفسش سنگین‌تر شد. دراکو متوجه شد. برای همین ادامه نداد. اما پیش از آن‌که برگردد و برود، نگاهش افتاد به دست‌های اسنیپ—رگه‌هایی محو از جای زخم. نه تازه. نه کهنه. فقط زنده. دراکو گفت:
- درمورد زخم هاتون... می‌تونید به کسی بگید. حتی اگه اون شخص... دانش‌آموز سابق‌تون باشه.

اسنیپ سر بلند کرد. چشم در چشم.
- و اگه اون شخص... بیش از حد شبیه من باشه، مالفوی؟

دراکو لبخند نزد. فقط زمزمه کرد:
- پس شاید... بالاخره اون کسی باشه که بفهمه.

و بعد، در سکوت شب، از کلاس بیرون رفت. اما پشت سرش، صدای حرکت آهسته‌ای بود. ردای بلند اسنیپ که به آرامی روی زمین کشیده می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!