جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ماجراهای مردم شهر لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1404 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
برای اینکه اسپم نشه، ۶ روز فاصله کافی بود دیگه؟


بیداری یخ، در خواب نور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

صدای یخِ ترک‌خورده‌ی پاهاش روی سنگ‌های سرد می‌پیچید. هیچ‌کس نباید این وقت شب بیرون می‌بود، ولی بم از صدای شومینه‌ی تالار ریونکلاو فرار کرده بود—چون باز هم داشت با صدای «تق‌تق» زغالش تهدیدش می‌کرد. مثل صدای ضربان یه چیزی که بم نداشت. یا شاید، یه چیزی که خیلی وقت بود آرزوشو داشت.
راهرو تاریک بود، اما نه بی‌نور. مهتاب، از پنجره‌های کشیده‌ی قلعه، مثل پرده‌هایی از نقره، روی زمین ریخته بود. بم با قدم‌های آهسته پیش می‌رفت، و هر بار که کف پای یخش به سنگ‌ها می‌خورد، صدایی شبیه شکستن می‌داد. نه فقط یخ. شبیه شکستنِ یه چیز لطیف‌تر. رویا؟ توهم؟ خودش نمی‌دونست. حتی خودش هم نمی‌دونست چرا این وقت شب، بدون هیچ هدف مشخصی، به راه افتاده. فقط می‌دونست نمی‌تونه بمونه اون‌جا. کنار آتیش. کنار بچه‌ها. کنار صدایی که در ظاهر گرم بود، ولی تهش آتیشش از چای داغ هم سوزنده‌تر بود.
تا وقتی رسید به در چوبی‌ای که انگار هزار ساله بسته شده. دست چوبیش جلو رفت، به سمت دستگیره، و وقتی تماس پیدا کرد، بخار ریزی از سطح فلز بلند شد. یه صدای آه. صدایی که فقط بم شنید. در باز شد. و بم، وارد اتاقی شد که تا اون لحظه اسم نداشت.
ــــــــــــ
اتاق، ساکت بود. به‌طور غیرطبیعی. نه صدای موش، نه صدای وزش هوا. فقط سکوتی که انگار گوش‌ها رو پر می‌کرد. دیوارها خاکستری بودن، ولی به نظر می‌رسید سایه‌ها توی خودشون می‌لرزن. وسط اتاق، یه چیز ایستاده بود. بلند. قدیمی. —آینه. قابش طلایی بود، ولی مثل طلا نمی‌درخشید. انگار دلتنگ بود. بالای قاب، یه نوشته کج و ناخوانا حک شده بود که بم نتونست بخونه، ولی مهم هم نبود.
چیزی کشیدش جلو. مثل آهن‌ربا. مثل خاطره. با قدم‌های لرزون جلو رفت. و ایستاد. روبه‌روی خودش.
ــــــــــــ
اما نه. نه خودش. نه اون آدم‌برفی با چشم‌های دکمه‌ای و لبخندی که انگار به صورتش دوخته‌شده. توی آینه، یه پسر بچه ایستاده بود. قدش کوتاه بود، مثل بم. موهاش سیاه، نرم و پر. پوستش رنگ شیر داغ داشت، با گونه‌هایی که از سرما صورتی بودن. لباس خواب پشمی پوشیده بود. اما مهم‌تر از همه:
بدن داشت. پوست. گوشت. پلک. دست‌هایی که می‌تونستن بلرزن. پاهایی که می‌تونستن زخم شن.
چشماش همون چشمای بم بودن. ولی این بم، واقعی بود. زنده.
ــــــــــــ
بم نفهمید چه‌قدر گذشت تا تونست دوباره نفس بکشه — البته، اگه آدم‌برفی بتونه نفس بکشه. نزدیک‌تر رفت. بم واقعی، دستشو بالا آورد. بم توی آینه هم همین کار رو کرد. و دست‌هاشون، روی شیشه، همدیگه رو لمس نکردن. بینشون یه دنیا فاصله بود.
ــــــــــــ
-این منم؟

صداش لرزید. نه از سرما، از یه چیزی که اسم نداشت. چشماش برق می‌زد. از اشک؟ نه. بم آدم‌برفی بود. ولی توی اون لحظه، شبیه‌ترین چیز به اشک، یه بخار کوچیک بود که از چشمش بلند شد و روی گونه‌اش نشست… و بلافاصله یخ زد. بم دستشو به سمت سینه‌اش برد. همون‌جایی که یه روز با چای داغ سوخته بود. همون‌جا، حالا عجیب می‌سوخت. نه از آتیش. از میل. از حسرتی که داشت به شکل یه انسان نگاهش می‌کرد.
ــــــــــــ
بچه‌ی توی آینه لبخند زد. آروم. بی‌زخم.
و بم برای لحظه‌ای فکر کرد:
-اگه این من بودم… اگه می‌تونستم بدوم، دست کسی رو بگیرم، بخندم، گریه کنم… اگه توی آغوش کسی می‌رفتم و نمی‌ترسیدم که ذوب شم… یعنی هنوز این من، من بودم؟
ــــــــــــ
چشم‌هاش به دست‌های خودش افتادن. چوبی. سرد. پُر از ترک. دست‌هایی که نمی‌تونستن نوازش کنن. دست‌هایی که برای لمس، خطرناک بودن. و بعد به آینه نگاه کرد. به دست‌هایی که از جنس زندگی بودن. و پُر از امید. زمزمه کرد:
-تو… تو همون منی هستی که هیچ‌وقت نشدی؟ یا اون منی که یه روز… شاید… می‌تونم باشم؟

آینه جواب نداد. فقط تصویر رو نگه داشت. و بم… نشست. همون‌جا، رو به آینه. زانوهاشو بغل کرد. و به بچه نگاه کرد، مثل کسی که عاشق یه چیزی بشه که از اول براش ساخته نشده.
ــــــــــــ
نمی‌دونست چند ساعت گذشته، فقط می‌دونست که دیگه از صدای شومینه فرار نمی‌کنه. چون دیگه از سوز دل خودش نمی‌ترسه. وقتی بالاخره بلند شد، دستش رفت سمت قاب آینه. لمسش کرد. سرد بود. مثل خودش. لبخند زد — نه اون لبخند همیشگی. یه لبخند تلخ. یه لبخند… زنده. زمزمه کرد:
-اگه یه روز بتونم لمس کنم… نه برای اینکه ذوب شم، برای اینکه واقعاً زندگی کنم… اون موقع برمی‌گردم. و دوباره بهت نگاه می‌کنم. ولی تا اون موقع، باید برم… چون هنوز باید برای آدمایی که دوستم دارن، همون بم باشم… حتی اگه لمس‌نشدنی.

برگشت. قدم برداشت. و صدای یخش، دوباره روی سنگ‌ها پیچید. اما این‌بار، مثل صدای شکستن نبود. مثل صدای ساختن بود. صدای کسی که از آینه، امید برداشته. نه برای اینکه انسان بشه… برای اینکه بمونه. ولی بهتر.
ــــــــــــ
و آینه؟ تا ساعت‌ها، تصویر بم انسانی رو نگه داشت. با چشم‌هایی پر از امید.
و یه لبخند خجالتی. و بعد، آروم آروم محو شد. مثل بخار چای تو هوای سرد. ولی گرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1404 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روز خیلی خیلی عادی بود تو هاگوارتز. یعنی، اگه "عادی" رو تعریف کنیم به عنوان:

1. صدای انفجار از سمت آزمایشگاه معجون‌سازی،
2. پرواز یک گاومیش شاخ‌طلایی توی راهروی سوم،
3. و البته، بم که وسط سرسرای عمومی نشسته بود، پاهاشو تا زانو کرده بود توی سطل یخ، و داشت برای کرموفیز قصه می‌گفت.

بم زمزمه می‌کرد:
—و اون روز، کرموفیز کوچولو، وقتی باد گرم تابستونی اومد، شجاعانه رفت ته فریزر و…

ولی همون موقع، لورنس، بچه‌ی سال دوم از گریفندور، که به دلایل امنیتی، وزارت سحر و جادو بعدها ازش با عنوان "عامل دمایی ۲۷ درجه" یاد کرد، داشت از اون ور سالن یواش‌یواش می‌اومد.

لورنس، یه جورایی ترکیب شجاعت گریفندوری با بی‌عقلی خالص بود. یه بار هم تو کلاس تغییرشکل، خودش رو به پاپ‌کورن تبدیل کرده بود. داوطلبانه.

اون روز، فکر بکری به ذهنش رسید:
—اگه این دماغ هویجیِ بم واقعاً هویجه، شاید بشه خوردش؟

(یادآوری: وزارت جادو اعلام کرده که این فکر، جرم درجه دو محسوب میشه.)

پس، بی‌سر و صدا اومد پشت سر بم. حتی کرموفیزم نخورد بهش زل بزنه، چون اون موقع خواب بود و داشت رویای یخ زدن دریاچه هاگوارتز رو می‌دید.

اما درست وقتی انگشت لورنس رسید دو سانتی‌متری دماغ بم...

چرخش مرگبار!
بم – با انعطاف عجیب یک موجود یخی – چرخید، دکمه‌هایش برق زدند، و با صدایی که می‌تونست شیشه‌های آزکابان رو هم بلرزونه، غرید:
—اگه یکی دیگه الان دماغمو بخواد، من خودمو پخش می‌کنم رو کل فرش!

و اینجا بود که سکوتی یخی سرسرای عمومی رو در برگرفت. سکوتی از اون مدل‌هایی که حتی نقاشی‌های دیواری هم نفس‌شونو حبس می‌کنن.

دکمه‌های بم، یکی‌یکی قرمز شدن.

اولی: بوق بوق، مثل هشدار انفجار معجون اشتباهی.
دومی: چشمک‌زن، انگار داره می‌گه «واسه چی دست زدی به منطقه‌ی قرمز، رفیق؟»
سومی؟ اون دیگه قرمزِ خالصِ خالص بود. رنگی که نشون می‌داد تا پنج ثانیه‌ی دیگه همه‌چیز یخ می‌زنه یا منفجر میشه، یا هر دو با هم. یعنی یخ‌پاجاروندن.

لورنس هنوز با یه لبخند نصفه‌نیمه، انگشتش تو هوا مونده بود، که پروفسور فلیت‌ویک با سرعتی عجیب که فقط در مواقع بروز بحران‌های یخ‌زده‌ی انفجاری از خودش نشون می‌داد، از پله‌ها پایین پرید. در حالی که چوب‌دستیش مثل سیخ داغی که به یخ بخوره جرقه می‌زد، فریاد زد:
—بم، نه! نترکون اون دکمه‌هاتو! هنوز قسط پنجره‌های دفعه قبل رو ندادیم!

بم با چشمانی درخشان از غضب و یخ، گفت:
—یه بار دماغمو بردن، من تا یه هفته نتونستم نفس بکشم. حالا با یه گاز دیگه چی بمونه ازم؟ یه پوره‌ی یخ هویجی؟

فلیت‌ویک، درحالی‌که داشت نفس‌نفس می‌زد، آهی کشید و با التماس ادامه داد:
—ما هنوز از سال گذشته بدهکاریم! یادته؟ اون‌بار که بهت گفتن هویجت شبیه سیبه؟ چهار پنجره، سه لوستر، یه مرغ طلایی و نصف سقف رفت هوا!

لورنس، که تازه متوجه ابعاد قضیه شده بود، انگشتش رو با احتیاط عقب کشید و گفت:
—ببخشید... من فقط فکر کردم... شاید بشه یه گاز کوچیک...

بم چرخید، یه دکمه‌اش رو لمس کرد، یهو یه تکه یخ ریز از زیر پالتوش دراومد و خورد به پیشونی لورنس.
نه زیاد درد داشت، نه زیاد زخمی کرد. ولی دقیقاً اون‌قدری تأثیرگذار بود که لورنس همون‌جا به حالت «پاپ‌کورن منجمد» دربیاد و روی زمین ولو شه.

در همین لحظه، کرموفیز از خواب بیدار شد، خمیازه‌ای یخی کشید، و با خونسردی خاصی به لورنس نگاه کرد. بعد رو کرد به بم و گفت:
—بازم دماغ؟ این نسل بشر هیچ‌وقت یاد نمی‌گیره...

بم دکمه‌هاشو به حالت عادی برگردوند، شال‌گردنش دوباره صورتی شد – یعنی کمی خجالت – و نشست سر جاش.

همه چیز به حالت عادی برگشت، یا حداقل به حالت "عادی بم‌گونه" — که یعنی سه درجه یخبندان، دو نفر در حالت شوک، و یک استاد در حال تماس با اداره‌ی بیمه‌ی پنجره‌های جادویی.

بم برگشت سمت کرموفیز و با لحن آرامی گفت:
—و اون‌روز، وقتی یه موجود گریفندوری به هویج کرموفیز کوچولو طمع کرد، دنیا دوباره فهمید… یخ رو شوخی نگیرید.

و قصه ادامه یافت...
همون‌طور که همیشه میشه تو هاگوارتز انتظارشو داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/20 13:37:47
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1404 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نبش قبر: قسمت دوم

هشدار: شامل صحنه ی دلخراش


در یک اتاق سنگی مکعبی و کوچک با سقف کوتاه نشسته ایم. بخش هایی از دیوارها کنده شده اند و مایعی زرد و بدبو از آن ها جاریست. سرم گیج می رود و احساس می کنم دارم بیهوش می شوم، ولی نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم آرام سر جایم بمانم.

سابیس چشمان خاکستری اش را به من می دوزد. در چشمان تنگ شده اش، کینه توزی هست.
"آن ها را می بینم. درد، امید و آرامشی که در چشمانشان بود. بعد از تمام کارهایی که با جسمشان می کردم، انتظار نداشتند زنده بمانند. اما من کارم را خوب بلد بودم. در نهایت ظرافت انجامش می دادم. به یاد می آوری؟"

جواب نمی دهم و ففط با تاثر به او می نگرم. او با لحنی خشم آلود فریاد می زند:
"به یاد می آوری؟"

می لرزم و با لکنت می گویم:
"بله، سرورم."

او ادامه می دهد:
"چهره ها و بدن هایی که از درد در هم فرو می رفت و به خود می پیچید و من گناه را می دیدم که دارد مثل رودی چرکین از آن ها خارج می شود."

من با صدایی لرزان و ترسیده:
"اما این طور نبود، سرورم. خودتان گفتید که این طوری نبوده. چیزی که داشت از آن ها خارج می شد، روح شما بود."

سابیس نگاهش را به من می دوزد. پلک پایینی چشم راستش می تپد و رگ های پیشانی اش متورم شده.
"اوه نه. گمان نمی کنم. این فکری بود که تو، تو شیطان چرک آلود در سرم کاشته بودی."

اشک در چشمانم جمع می شود.
"سرورم!"

سابیس:
"تو مرا نابود کردی. از جهنم سرخ و سیاه داخل باغی سبز و پر نور بردی و بعد با دستان خودت درختانش را آتش زدی. از اول هم قصد داشتی همین کار را بکنی."

سرم را به سرعت به نشانه ی نفی تکان می دهم و با صدایی اشک آلود می گویم:
"نه، نه. این طور نیست."

سابیس:
"فقط راهب های انسان نیستند. خون آشام ها هم همین طورند. راهب و غیر راهب. ریاکارهای پلیدی که پشت نقاب پاکی یا قدرت پنهان شده اند. همه ی آن ها باید رنج بکشند تا از چرک خالی شوند."

من به آرامی:
"شما متوجه نیستید چه دارید می گویید، سرورم. اصلا این خود شما نیستید که دارد این حرف ها را می زند. وقتی قلبتان تسکین یافت، آن وقت دوباره همه چیز..."

چشمانش گشاد می شود و از جایش می جهد و به سمتم یورش می آورد. سعی می کنم از تیررسش دور شوم، اما موفق نمی شوم. همه چیز خیلی سریع رخ می دهد، آن قدر که خالی شدن چشمم از حدقه را مثل کنده شدن یک تار مو حس می کنم.

خون گرم بر صورتم جاری می شود و با حالتی شوکه شده به کره ی چشمم بر کف دست او نگاه می کنم.
"شما‌.‌.. شما چه کار کردید؟"

سابیس لبخند تلخی می زند.
"تو تکه ای از قلب مرا کندی و پیش خودت نگه داشته ای. پس این منصفانه است که من هم تکه ای از تو را پیش خودم داشته باشم."

دستمال سفیدی از روی میز برمی دارد و چشمم را داخل آن می گذارد و می پیچد و در جیب ردایش می گذارد، جیبی روی قلبش.

بعد به سمت من که هنوز گیج و حیرانم می آید و با دستمالی دیگر خون ها را از صورتم پاک می کند و زخمم را پانسمان می کند.

به مایع زردی که از تکه های خالی شده ی دیوارها جاریست، می نگرم. این چیست که دارد خارج می شود؟ گناهانمان یا روحمان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
آزمون در سایه
درس پنجم — یا پایان؟



مارکوس، اکنون تجسم آزمونی‌ست که از مرگ می‌آید
جایی در دورترین گوشه‌ی جهان جادوگری،
جایی که نقشه‌ها پایان می‌یابند و سکوت آغاز می‌شود،
برجی از سنگ‌ خاکستری ایستاده فراموش‌شده، بی‌نام، اما زنده.

و هر صد سال، یک نفر فراخوانده می‌شود.

نه با جغدی، نه با نامه‌ای.
با رویا.
کابوسی که تکرار می‌شود:
قدم زدن در راهرویی بی‌انتها، صدایی که می‌گوید:

«اگر حقیقت را می‌خواهی، بیا.
اما بدان...
در پایان، تو دیگر تو نخواهی بود.»

آن‌ها که می‌آیند، از جادوی سیاه نمی‌ترسند.
از مرگ نهراسیده‌اند.
اما هیچ‌کدام برای چیزی که درون برج است، آماده نیستند.

درون برج، تاریکی هست
نه از جنس غیاب نور،
بلکه حضور مارکوس فنویک.

او آنجاست.
بی‌صدا.
و چشم‌به‌راه.

آزمون آغاز می‌شود، نه با نبرد،
بلکه با یک سؤال ساده:

«اگر می‌توانستی حقیقت را بدانی،
اما بهایش فراموش شدنِ همه‌چیز بود
می‌پذیرفتی؟»

و بسته به پاسخ، فضا تغییر می‌کند.
مارکوس خود بدل می‌شود به خاطره‌ای، به دشمنی، به پشیمانی، به حقیقتی خاموش.
او، آینه‌ی روح پاسخ‌دهنده است.

بعضی، گریه می‌کنند.
بعضی، می‌میرند پیش از فهمیدن.
و تعداد اندکی…
نابود می‌شوند نه با مرگ، که با دانستن.

مارکوس نه داوری می‌کند، نه دلسوزی.
او فقط نگاه می‌کند.
چون او دیگر آزمون است.

و آن‌هایی که بازمی‌گردند، هرگز همان آدم‌های قبل نیستند.
و همیشه، همیشه یک جمله می‌گویند:

«درون برج، هیچ‌چیز نبود… فقط من بودم.
اما آن‌چه دیدم… دیگر نمی‌توانم از یاد ببرم.»

و آنجاست که مارکوس لبخند می‌زند
تنها لبخند واقعی‌اش در قرن‌ها:

کسی دیگر هم طعم حقیقت را چشید.
و باری دیگر، برج در سکوت فرو می‌رود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
در آستانه‌ی فنا
درس چهارم مارکوس فنویک از مرگ مطلق

حقیقت چهارم مرگ: ادغام یا مقاومت سرنوشتِ آگاهانه‌ی نیستی.
آن شب، دیگر شب نبود.
زمان مفهومش را از دست داده بود.
مارکوس در جایی ایستاده بود که نه مکان بود، نه خاطره.
فقط یک چیز در برابرش بود: پله‌هایی از سایه.

مرگ مطلق نجوا کرد نه با کلام، با حضور:

«تو سه حقیقت را پذیرفتی.
اکنون، باید انتخاب کنی:
یا با من یکی شوی و به بخشی از مرگ بدل شوی.
یا بگریزی… و در حاشیه‌ی هستی سرگردان بمانی.
جاودانه، اما تنها؛ آگاه، اما بی‌جسم.»

مارکوس پرسید:
«و اگر نپذیرم؟ نه یکی شوم، نه فرار کنم؟»

مرگ مطلق ساکت شد.
و برای اولین بار، بی‌پاسخ.

پله‌ها را بالا رفت.
با هر قدم، حس کرد سنگینی چیزی از دوشش برداشته می‌شود و هم‌زمان، چیزی درونش می‌میرد.

قدم آخر، او را به درگاهی رساند.
پشت آن، هاله‌ای بی‌شکل بود؛ بیکرانه، سیاه، اما آرام.

مرگ مطلق پشت سرش ظاهر شد نه به شکل موجود، بلکه چون سایه‌ای که درون فکرش می‌لرزید.

«با من یکی شو، مارکوس.
تو دیگر انسان نیستی.
درک کرده‌ای آن‌چه هیچ‌کس تاب دانستنش را ندارد.
اکنون، خودت باید انتخاب کنی که چه بشوی.
نابودیِ آگاه…
یا آگاهیِ نابودکننده.»

مارکوس ایستاد.
در سکوتی سنگین.

و بعد…
لبخندی زد نه انسانی، نه بی‌رحمانه؛ بلکه غریب.
و گفت:

«نه این، نه آن.»

مرگ مطلق لرزید.

مارکوس برگشت.
پله‌ها را پایین رفت.
او نه به فنا تن داد، نه به ادغام.
او تصمیم گرفت که در سایه‌ها بماند نه زنده، نه مرده.

و از آن لحظه، افسانه‌ی «مارکوس فنویک» شکل گرفت:
کسی که به آستانه‌ی نیستی رسید… و بازگشت.
اما دیگر هرگز همان نشد.

او اکنون تنها حقیقتی‌ست که راه می‌رود.
چیزی که مرگ مطلق از آن بیم دارد — چون انتخاب نکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوختنِ هویت
درس سوم مارکوس فنویک از مرگ مطلق


حقیقت سوم مرگ: جاودانگی بدون انسانیت، نابودی است.
مارکوس دیگر نمی‌لرزید.
او درد را می‌شناخت. تهی شدن را دیده بود.
اما هنوز چیزی در درونش باقی مانده بود: هویت.
مرگ مطلق این را می‌دانست.

آن شب، هوا نه سرد بود، نه گرم. اصلاً هوا نبود.
تنها سکوت بود سنگین و خفه‌کننده.

مرگ مطلق زمزمه کرد:

«می‌خواهی جاودانه باشی؟
پس از خود بگذر.
نه از درد. نه از خاطره.
از خودت.»

مارکوس پلک زد و این‌بار، در آینه‌ای عظیم گرفتار شد.

او اکنون مقابل صدها نسخه از خود ایستاده بود.
مارکوس‌هایی با چهره‌هایی متفاوت:

یکی، کودک.

دیگری، عاشق.

یکی دیگر، قاتل.

و یکی… یک مرد پیر، تنها، در حال گریه.

هرکدام به او خیره شده بودند.
صدایشان یکی بود:

«ما تو هستیم.
ما خاطره‌ایم.
ما انتخاب‌هایی هستیم که کردی… یا نکردی.
اگر می‌خواهی جاودانه باشی، باید ما را بسوزانی.»

مارکوس تردید کرد.
برای اولین‌بار، حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده.

اما در نهایت، قدم برداشت.

یکی‌یکی، نسخه‌ها را در شعله‌هایی نامرئی سوزاند.
و با هر سوختن، چیزی درونش خاکستر می‌شد:
اول حس دلسوزی.
بعد تردید.
سپس خشم.
و در نهایت… انسانیت.

وقتی به خود آمد، تنها بود.
دیگر چشمانش درخشش نداشتند.
نگاهش شبیه آینه بود: بازتاب می‌داد، اما درون نداشت.

مرگ مطلق زمزمه کرد:

«اکنون می‌فهمی.
جاودانگی بدون انسانیت، تنها نامی دیگر برای نابودی‌ست.
و تو… آن را پذیرفتی.»

مارکوس حرفی نزد.
اما نگاهش سنگین بود مانند زمان.
نه انسانی، نه هیولا.
فقط… باقی‌مانده‌ی یک اراده.

او حالا سه حقیقت را می‌دانست.
و هر یک، بهایی وحشتناک داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
فراموشیِ ابدی
درس دوم مارکوس فنویک از مرگ مطلق


شب، آن‌قدر تاریک بود که حتی ستاره‌ها هم جرأت نکردند نگاه کنند.

مارکوس برای بار دوم به معبد بازگشت.
درون دایره‌ی استخوانی، دوباره ایستاد.
این‌بار، صدای مرگ مطلق آهسته‌تر و کشنده‌تر بود:

«جدایی، تو را از آن‌چه دوست می‌داری برید.
حالا، وقت آن است که خودت را از خودت ببُری.
حقیقت دوم مرگ: فراموشی.
اگر نمی‌توانی به یاد بمانی… آیا واقعاً وجود داری؟»

مارکوس پلک زد و جهان تغییر کرد.

او حالا در راهرویی ایستاده بود. سنگ‌های مرطوب، بوی پوسیدگی، و سکوتی که سنگین‌تر از مرگ بود.
روی دیوارها، نام‌ها کنده شده بود. هزاران.
اما هیچ‌کدام را نمی‌شناخت.

ناگهان، به دیوار نگاه کرد و نام خودش را دید.
اما زیر آن، نوشته‌ای کمرنگ بود:

«مارکوس فنویک هرگز نبوده.»

او خندید.
«مزخرف است. من هستم. من... من...»

اما وقتی خواست نامش را بر زبان بیاورد، زبانش نچرخید.
وقتی خواست گذشته‌اش را به خاطر بیاورد... هیچ چیز نیامد.

چهره‌ی خود را در یک آینه دید تار.
چشمانش بی‌رنگ.
صدای خودش را که شنید بی‌هویت.

و صدای مرگ مطلق در ذهنش پیچید:

«تو، از حافظه‌ی تمام هستی پاک شده‌ای.
هیچ‌کس هرگز به یاد نمی‌آورد که تو بوده‌ای.
و تو، حتی خودت را هم فراموش خواهی کرد.
این، مرگ واقعی‌ست: نه خاموشی، نه درد بلکه نبودن.»

مارکوس فریاد زد. نه از ترس، بلکه از تهی شدن.
درونش، مانند شعله‌ای خاموش شد آهسته، آرام، بی‌صدا.

و ناگهان… همه‌چیز بازگشت.

او در دایره ایستاده بود، عرق‌ریزان، رنگ‌پریده.
یادش آمد… نه همه چیز را، اما کافی بود.

مرگ مطلق گفت:

«فراموشی، دومین حقیقت است.
آن‌که از یاد می‌رود، می‌میرد.
و آن‌که خود را فراموش کند، هرگز زنده نبوده.»

مارکوس، این‌بار لبخند نزد.
او ساکت ماند.
و در سکوت، چیزی درونش مرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سایه‌ی حقیقت
داستانی از دنیای تاریک مارکوس فنویک



باد سردی در شکاف سنگ‌ها زوزه می‌کشید، چونان که گویی استخوان‌های فراموش‌شدگان را با خود می‌برد.
مارکوس، شنل تیره‌رنگش را محکم‌تر به دور خود پیچید و با قدم‌هایی آرام از دروازه‌ی ویران‌شده‌ی معبد عبور کرد.
جایی که سال‌ها در جستجوی آن بود درگاه مرگ مطلق.

درون معبد، هیچ شعله‌ای نمی‌سوخت، اما تاریکی زنده بود. نه از جنس نبودِ نور، بلکه حضوری واقعی داشت؛ سایه‌هایی که نگاه می‌کردند، نجوا می‌کردند، و منتظر بودند.

در مرکز معبد، دایره‌ای باستانی از استخوان و خون خشک‌شده رسم شده بود.
مارکوس وارد آن شد، بی‌تردید.
آنجا، صدایی شنیده شد نه از بیرون، بلکه درون ذهنش.
صدایی که کلمات را نمی‌گفت، می‌فهماند.

«اولین درس، حقیقت نخست مرگ است: جدایی.
برای درک آن، باید آن‌را زندگی کنی. نه یک بار، بلکه در هر شکل ممکنش.»

زمین زیر پایش ناپدید شد.

او حالا در جایی دیگر بود.
دختری روبه‌رویش ایستاده بود چشمانی آشنا داشت، هرچند مارکوس نمی‌دانست چرا قلبش تپید.
لبخند زد. نامی بر لب داشت. «مارکوس؟ تو برگشتی؟»

مارکوس حس کرد چیزی درونش می‌شکند.
این تصویر باید خاطره‌ای می‌بود که هرگز نداشت. اما دردش واقعی بود.
او دستش را دراز کرد، اما وقتی نوک انگشتش با پوست دختر تماس پیدا کرد...

همه چیز پوسید.
دختر تبدیل به خاکستر شد.
و صدای مرگ مطلق پیچید:

«جدایی از آن‌چه هرگز نداشتی، اما درونت بود.»

مارکوس دوباره در دایره ایستاده بود.
صورتش عرق کرده، دست‌هایش لرزان.

اما آزمون تمام نشده بود.

اکنون، مادرش را دید پیر، خمیده، چشم‌به‌راه.
مارکوس با خودش فکر کرد: «من که هرگز مادرم را ندیده‌ام...»

«اما اگر می‌دیدی؟
اگر صدایش را می‌شنیدی؟
اگر بوی او، خانه را زنده می‌کرد؟»

صدای گریه‌اش فضا را شکست.
مارکوس فریاد زد: «این‌ها توهم است! هیچ‌کدام واقعی نیستند!»

و مرگ مطلق پاسخ داد:

«اما درد واقعی‌ست.
و این، ذات جدایی‌ست حقیقت نخست مرگ.
تو از همه‌چیز جدا خواهی شد، حتی از چیزهایی که هرگز نداشتی.»

وقتی مارکوس به هوش آمد، ساعت‌ها گذشته بود.
چشم‌هایش خشک، نگاهش تهی، و درونش خالی‌تر از همیشه.

لبخندی زد.
نه از سر شادی از درک.

او حالا، اولین حقیقت را آموخته بود.
و این تنها آغاز بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نبش قبر: قسمت اول

دردی از اشتیاق برای در آغوش گرفتن گذشته. این چیزیست که گادفرویدا حس می کند، اما به راحتی نمی تواند درباره ی آن با هر کسی حرف بزند.
اکنون او در این سیاهی شب و در حالی که ماه نور ضعیفش را از پس ابرها به زمین می پراکند، او به سمت قلعه ی لرد سابیس می رود تا با او قلب گذشته را بشکافد. مهم نیست که دردناک باشد، فشار ناشی از اشتیاق برای واکاوی قدیم از این درد زجرآلودتر است.

قدم می گذارد به درون این قلعه ی کهن و ناخودآگاه لبخند بر لبانش می نشیند و اشک در چشمانش جمع می شود. این قلعه محل ماحراهای تلخ و شیرین بسیار است و لرد سابیس، او یکی از معشوقان سابقش است، در زمانی که گادفرویدا در کالبد گادفری بود.

در حالی که به دیوارهای پر از سنگ های برجسته و نوک تیز می نگرد، سابیس در مقابلش ظاهر می شود. با همان قامت بلند و شانه های وسیع، موهای سیاه بلند و پرپشت و مجعد و چشمان خاکستری عمیق که در خود غرق می کرد.

چشمان سابیس اندکی گشاد می شود و دهانش اندکی باز می ماند. با صدایی آهسته زمزمه می کند:
"تو؟..."

گادفرویدا جلو می رود. شور را حس می کند که گونه هایش را داغ کرده اند. صربان قلبش شدید شده. می خواهد سابیس را در آغوش بگیرد، اما نمی تواند. حالا او دیگر گادفری نیست.

یا شاید هم هست؟ که گفته نمی تواند گادفری باشد، چون در کالبد گادفرویداست؟ او هنوز گذشته اش را به خاطر دارد. او فقط یک خون آشام مونث به نام گادفرویدا فلورانسو و معشوق دومینیک مورن نیست. گادفری میدهرست هم هست، یک خون آشام مذکر با چندین معشوق که یکی از آن ها سابیس است.

دیگر تردید نمی کند و سابیس را محکم در آغوش می گیرد و با لحنی آغشته به هیجان می گوید:
"این منم، سرورم. گادفری."

سابیس بی حرکت می ماند، انگار ذهن و روحش قادر به نشان دادن عکس العمل نیست. گادفرویدا چند لحظه او را در آغوشش نگه می دارد و وقتی او را مثل محسمه ای یخ زده می بیند، اندکی از او فاصله می گیرد، در حالی که بازوانش را فشار می دهد. گویا با این کار می خواهد به خود اطمینان دهد که سابیس او را از خود نخواهد راند.
"این منم! ببین. به چشمانم نگاه کن. همان چشمان عسلی گربه وار نیستند؟"

سابیس چشمان خاکستری اش را به چشمان او می دوزد. کم کم اشک در آن ها جمع می شود و اخم بر پیشانی اش ظاهر می شود، انگار در تقلاست تا سردی و فاصله اش را حفظ کند. او دستان گادفرویدا را با حالتی که نه آرام است و نه خشن، از بازوانش جدا می کند و رویش را از او برمی گرداند.
"آمدی این جا که چه بشود؟ چنگک در گور گذشته فرو کنی و جنازه اش را از دل خاک بیرون بکشی؟"

گادفرویدا نگاهش را غلیظ تر از قبل به او می دوزد، گویا نگران است که او غیب شود.
"بله، سرورم. دقیقا برای همین آمده ام. ما آن جنازه را خوب بدرقه نکردیم، قبل از آنکه به خاک بسپاریمش."

سابیس:
"اگر الان آن را بیرون بکشیم، بوی تعفنش همه جا را می گیرد."

گادفرویدا:
"پس با عطر عشق خوشبویش می کنیم."

سابیس یک قدم عقب می رود و به تندی می گوید:
"تو از عشق چیزی نمی دانی. یا شاید فقط یک چیز را می دانی، اینکه چه طور با آن مثل صاعقه ای بر ارواح معشوقانت فرود بیایی و خاکسترشان کنی."

اشک از چشمان گادفرویدا جاری می شود.
"از شما نمی خواهم که این ها را به من نگویید. اما التماس می کنم که مرا از خود نرانید. اگر چنین کنید، گادفری درونم خواهد مرد."

سابیس با لحنی که سردی و خشم همزمان در آن موج می زند:
"خب بمیرد، مگر چه می شود؟ مگر این آن چیزی نیست که تو می خواستی؟"

و برمی گردد و در مسیر پلکانی طویل ناپدید می شود. گادفرویدا با قدم هایی آهسته او را دنبال می کند، در حالی که سردی، رنجیدگی و خشم سابیس را به نشانه ای نیک می تعبیرد، اینکه هنوز او را، گادفری را فراموش نکرده.


ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفرویدا فلورانسو در 1404/2/30 16:50:07
پاسخ: ماجراهای مردم شهر لندن
ارسال شده در: دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 10:43
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی کسی را دوست بداری؛ حاضر نیستی قبول کنی او هم عیب و نقص‌هایی دارد. نمی‌توانی بپذیری او هم ممکن است اشتباه کند. دست کم ریگولوس آرکچروس بلک این‌گونه بود.

وقتی از پاندورا قضیه‌ی به هم خوردن دوستی سوروس و لی‌لی اونز گریفیندوری را شنید، وقتی متوجه شد لی‌لی فقط به‌خاطر این که سوروس او را گندزاده خطاب کرده دوست دوران کودکی‌اش را ترک نموده؛ با وجود این که همیشه فکر می‌کرد بهتر است خشم را سرکوب کرد؛ زیرا نشان دادن آن فقط ضعف انسان را می‌رساند، بلافاصله به این نتیجه رسید که سوروس فقط از سر خشم این حرف را زده و اشتباه از آن دخترک موقرمز بوده که مثل یک بچه‌ی هفت ساله‌ی نازپرورده، با یک حرف دوست چندین و چند ساله‌اش را رها نموده. وقتی پاندورا قضیه را به او گفت؛ آهی کشید.
- سوروس فقط عصبانی بوده.

پاندورا یک طره موی بلوند را از روی پیشانی خود کنار زد. فقط خدا می‌دانست چند بار کوشیده بود با لی‌لی اونز صحبت کند و جوابی نگرفته بود. هرچند لی‌لی همیشه با پاندورا به مهر و عطوفت رفتار می‌کرد-شاید چون دلش برای دختری که نود و نه درصد دانش آموزان هاگوارتز مسخره‌اش می‌کردند می‌سوخت.-، لکن وقتی بحث سوروس را پیش می‌کشید؛ بی‌مقدمه بلند می‌شد و می‌رفت و پاندورا فکر می‌کرد بداند چرا. لی‌لی فکر می‌کرد سوروس به او خنجر زده؛ در حالی که به نظر پاندورا و ریگولوس چنین نبود. دخترک دستش را میان موهایش کشید.
- انگار اونز حاضر نیست این رو قبول کنه.

زنگ، به صدا درآمد و ریگولوس به همراه صف سال پنجمی‌های اسلیترین به سمت کلاس معجون‌سازی رفت. طبق معمول، غرق افکار خودش بود و به دانش آموزان احمقی که بر سر مدل موی جدید فلان خواننده یا چرخش بهمان بازیکن کوییدیچ در بیسار مسابقه بحث می‌کردند توجهی نداشت.

لکن این بار، برای نخستین مرتبه به جای مفاهیم انتزاعی و طرح داستان‌هایش، به چیزی واقعی و ملموس می‌اندیشید. چیزی که در نزدیکی خودش رخ داده بود. و آن هم این که اونز حاضر نبود بی‌گناهی سوروس را باور کند..یا شاید هم خودش و پاندورا حاضر نبودند اشتباه دوستشان را بپذیرند؟ نمی‌دانست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."