برای اینکه اسپم نشه، ۶ روز فاصله کافی بود دیگه؟
بیداری یخ، در خواب نور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صدای یخِ ترکخوردهی پاهاش روی سنگهای سرد میپیچید. هیچکس نباید این وقت شب بیرون میبود، ولی بم از صدای شومینهی تالار ریونکلاو فرار کرده بود—چون باز هم داشت با صدای «تقتق» زغالش تهدیدش میکرد. مثل صدای ضربان یه چیزی که بم نداشت. یا شاید، یه چیزی که خیلی وقت بود آرزوشو داشت.
راهرو تاریک بود، اما نه بینور. مهتاب، از پنجرههای کشیدهی قلعه، مثل پردههایی از نقره، روی زمین ریخته بود. بم با قدمهای آهسته پیش میرفت، و هر بار که کف پای یخش به سنگها میخورد، صدایی شبیه شکستن میداد. نه فقط یخ. شبیه شکستنِ یه چیز لطیفتر. رویا؟ توهم؟ خودش نمیدونست. حتی خودش هم نمیدونست چرا این وقت شب، بدون هیچ هدف مشخصی، به راه افتاده. فقط میدونست نمیتونه بمونه اونجا. کنار آتیش. کنار بچهها. کنار صدایی که در ظاهر گرم بود، ولی تهش آتیشش از چای داغ هم سوزندهتر بود.
تا وقتی رسید به در چوبیای که انگار هزار ساله بسته شده. دست چوبیش جلو رفت، به سمت دستگیره، و وقتی تماس پیدا کرد، بخار ریزی از سطح فلز بلند شد. یه صدای آه. صدایی که فقط بم شنید. در باز شد. و بم، وارد اتاقی شد که تا اون لحظه اسم نداشت.
ــــــــــــ
اتاق، ساکت بود. بهطور غیرطبیعی. نه صدای موش، نه صدای وزش هوا. فقط سکوتی که انگار گوشها رو پر میکرد. دیوارها خاکستری بودن، ولی به نظر میرسید سایهها توی خودشون میلرزن. وسط اتاق، یه چیز ایستاده بود. بلند. قدیمی. —آینه. قابش طلایی بود، ولی مثل طلا نمیدرخشید. انگار دلتنگ بود. بالای قاب، یه نوشته کج و ناخوانا حک شده بود که بم نتونست بخونه، ولی مهم هم نبود.
چیزی کشیدش جلو. مثل آهنربا. مثل خاطره. با قدمهای لرزون جلو رفت. و ایستاد. روبهروی خودش.
ــــــــــــ
اما نه. نه خودش. نه اون آدمبرفی با چشمهای دکمهای و لبخندی که انگار به صورتش دوختهشده. توی آینه، یه پسر بچه ایستاده بود. قدش کوتاه بود، مثل بم. موهاش سیاه، نرم و پر. پوستش رنگ شیر داغ داشت، با گونههایی که از سرما صورتی بودن. لباس خواب پشمی پوشیده بود. اما مهمتر از همه:
بدن داشت. پوست. گوشت. پلک. دستهایی که میتونستن بلرزن. پاهایی که میتونستن زخم شن.
چشماش همون چشمای بم بودن. ولی این بم، واقعی بود. زنده.
ــــــــــــ
بم نفهمید چهقدر گذشت تا تونست دوباره نفس بکشه — البته، اگه آدمبرفی بتونه نفس بکشه. نزدیکتر رفت. بم واقعی، دستشو بالا آورد. بم توی آینه هم همین کار رو کرد. و دستهاشون، روی شیشه، همدیگه رو لمس نکردن. بینشون یه دنیا فاصله بود.
ــــــــــــ
-این منم؟
صداش لرزید. نه از سرما، از یه چیزی که اسم نداشت. چشماش برق میزد. از اشک؟ نه. بم آدمبرفی بود. ولی توی اون لحظه، شبیهترین چیز به اشک، یه بخار کوچیک بود که از چشمش بلند شد و روی گونهاش نشست… و بلافاصله یخ زد. بم دستشو به سمت سینهاش برد. همونجایی که یه روز با چای داغ سوخته بود. همونجا، حالا عجیب میسوخت. نه از آتیش. از میل. از حسرتی که داشت به شکل یه انسان نگاهش میکرد.
ــــــــــــ
بچهی توی آینه لبخند زد. آروم. بیزخم.
و بم برای لحظهای فکر کرد:
-اگه این من بودم… اگه میتونستم بدوم، دست کسی رو بگیرم، بخندم، گریه کنم… اگه توی آغوش کسی میرفتم و نمیترسیدم که ذوب شم… یعنی هنوز این من، من بودم؟
ــــــــــــ
چشمهاش به دستهای خودش افتادن. چوبی. سرد. پُر از ترک. دستهایی که نمیتونستن نوازش کنن. دستهایی که برای لمس، خطرناک بودن. و بعد به آینه نگاه کرد. به دستهایی که از جنس زندگی بودن. و پُر از امید. زمزمه کرد:
-تو… تو همون منی هستی که هیچوقت نشدی؟ یا اون منی که یه روز… شاید… میتونم باشم؟
آینه جواب نداد. فقط تصویر رو نگه داشت. و بم… نشست. همونجا، رو به آینه. زانوهاشو بغل کرد. و به بچه نگاه کرد، مثل کسی که عاشق یه چیزی بشه که از اول براش ساخته نشده.
ــــــــــــ
نمیدونست چند ساعت گذشته، فقط میدونست که دیگه از صدای شومینه فرار نمیکنه. چون دیگه از سوز دل خودش نمیترسه. وقتی بالاخره بلند شد، دستش رفت سمت قاب آینه. لمسش کرد. سرد بود. مثل خودش. لبخند زد — نه اون لبخند همیشگی. یه لبخند تلخ. یه لبخند… زنده. زمزمه کرد:
-اگه یه روز بتونم لمس کنم… نه برای اینکه ذوب شم، برای اینکه واقعاً زندگی کنم… اون موقع برمیگردم. و دوباره بهت نگاه میکنم. ولی تا اون موقع، باید برم… چون هنوز باید برای آدمایی که دوستم دارن، همون بم باشم… حتی اگه لمسنشدنی.
برگشت. قدم برداشت. و صدای یخش، دوباره روی سنگها پیچید. اما اینبار، مثل صدای شکستن نبود. مثل صدای ساختن بود. صدای کسی که از آینه، امید برداشته. نه برای اینکه انسان بشه… برای اینکه بمونه. ولی بهتر.
ــــــــــــ
و آینه؟ تا ساعتها، تصویر بم انسانی رو نگه داشت. با چشمهایی پر از امید.
و یه لبخند خجالتی. و بعد، آروم آروم محو شد. مثل بخار چای تو هوای سرد. ولی گرم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



