صبح، سرد بود. از آن سردیهایی که در هوا نیست—بلکه در استخوان است. در تنهایی. در ذهنهایی که شب را با خاطره سر کردهاند، نه با خواب.
دراکو کنار دریاچه نشسته بود. ردایش روی چمن خیس کشیده میشد. نور خورشید هنوز به سطح آب نرسیده بود. انعکاس نداشت. مثل احساساتی که در دل ماندهاند اما جرأت نکردهاند رخ بنمایند. صدای پا آمد. نه با عجله، نه پنهانی. فقط آنطور که کسی میآید، چون دیگر نمیخواهد پنهان کند.
اسنیپ. کنار او ایستاد. برای مدتی طولانی، فقط ایستاد. بعد، بدون کلام، روی نیمکت سنگی نشست. سکوت بینشان، اینبار آزاردهنده نبود. شبیه فهمی بینیاز از توضیح بود.
- دیشب... چیزی نگفتین.
دراکو با صدایی خسته گفت.
- نه اینکه منتظر باشم. ولی... هنوز توی ذهنمه.
اسنیپ نگاهش نکرد. به دریاچه چشم دوخت.
- همیشه همهچیز گفته نمیشه، مالفوی. بعضی حرفا فقط باید... حس بشن.
دراکو مکث کرد.
- حس کردم.
باد، آرام ردایشان را به هم رساند. نه خیلی، فقط بهقدر لمس لبهای. اسنیپ گفت:
- شاید اشتباهه.
مکث.
- شاید حتی خطرناکه. شاید فقط یک... انعکاسه از دو نفر که زیادی تنها موندن.
- شاید. ولی اگه حتی فقط یک انعکاس باشه... باز هم واقعیتره از خیلی چیزهایی که تو این قلعه تجربه کردم.
چشمانشان برای لحظهای کوتاه تلاقی کرد.
و بعد، دوباره دور شدند. اسنیپ آرام برخاست. انگار سنگینی شب هنوز بر شانههایش بود. دست در جیبش کرد. چیزی بیرون آورد—بطری کوچک شیشهای، با مایعی بیرنگ. روی چوبپنبهاش، نشان شخصی حک شده بود. قدیمی، آشنا. متعلق به همان کسی که اسنیپ هرگز نامش را نمیبرد.
- یک معجون حافظهی ناتمام.
اسنیپ گفت، بدون آنکه نگاهش کند.
– به درد کسی نمیخوره. جز کسی که یاد گرفته incomplete بودن هم یه شکل از زندهبودنه.
بطری را روی نیمکت گذاشت و رفت. اما پیش از آنکه قدمهایش دور شود، صدای آرام دراکو آمد.
- اگه... یه روز، خواستین تمومش کنین...
مکث.
- من هنوز اینجام.
اسنیپ هیچ نگفت. اما قدمهایش کندتر شد. فقط برای لحظهای. و آن لحظه، کافی بود.
دراکو بطری را در دست گرفت. نور خورشید بالا آمده بود. روی شیشهی شفاف، تصویری افتاده بود—نه خودش، نه اسنیپ. فقط بازتابی از آنچه میتوانست باشد، اگر... اگر شجاعت کافی بود. و شاید، فقط شاید، یک روز این انعکاس، شکل بگیرد. اما امروز، فقط همین بود:
شروعی که قرار نبود پایانش را کسی بداند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





